محبوب ترین مطالب

فصل ۱۲

در حالی که کفش های پاشنه بلند پلاتینیومی با لباس ساتن پلاتینیومی بسیار باحالم را پوشیده بودم که کاملاً به خوبی روی بدنم نشسته بود ..از هال پایین رفتم

درحالی که گردنم را خم کرده بودم داشتم گوشواره هایم را می پوشیدم.. نایت با تلفن صحبت می کرد . می دانستم جایی در اشپزخانه است . امروز جمعه بود . سه هفته از اتفاقی که برای ساندرین افتاده بود می گذاشت . خبر خوب این بود که تا چهارشنبه دیگر به یک تکنسین قانونی تبدیل می شدم . کلاس هایم به پایان رسیده بودند و سه تا از شب هایم ازاد شده بود.. خبر خوب دیگر اینکه یکی از کارمندهای نایت هر دوشنبه برای مانیکور هفتگی پیش من وقتی رزرو کرده بود.. خبر خوب دیگر اینکه ساندرین… پس از انکه داستانی که نایت راجع به مردی که با او به خانه اش رفته بود را به او گفتم و متوجه شد که ان مرد واقعا تحت تاثیر او بوده اما با کارهای احمقانه ای که انجام داده احتمالا او را برای همیشه از دست داده ….حالا کمی ارام تر شده بود و در خلوت زخم‌هایش را لیس میزد

خبر خوب بیشتر اینکه پایان اپریل بود..هوا گرم می شد و تابستان از راه میرسید…. فصل مورد علاقه من در راه بود

من و نایت غالب اوقات یکدیگر را نمی دیدیم اما هر شب در یک تخت می خوابیدیم ..گاهی اوقات انقدر دیر می امد که تنها با شنیدن صدای الارم متوجه میشدم کنار من است ..حداقل یک بار در روز تلفنی با یکدیگر صحبت می‌کردیم ..گاهی اوقات پنج دقیقه و گاهی اوقات بیشتر طول می کشید…

یک بار مرا برای خوردن ناهار بیرون برد و وقتی راجع به دخترهای دفتر به او گفتم …. با صدای بلند خندید …فکر می کرد که با مزه باشد اما به من قول داد که حتماً سر و کله اش را انجا نشان خواهد داد… وقتی به دفترم امد با همان تیپ کت و شلوار همیشگی بسیار باکلاس و الگانتش ظاهر شد.. همچنین به من خبر رسید که حتی به یکی از مسئولان پذیرش لبخند زده… سراغ مرا گرفته و از انجایی که همه ان دور و بر پنهان شده و او را دید میزنند …پس همگی لبخند او را دیده بودند… تعجبی نداشت که بعد از رفتنش همگی با حالت موافقت انگشتشان را بالا داده و او را تصدیق کرده بودند

وقتی این گزارش را به او دادم باز هم با صدای بلند خندید

بعد از انکه یکشنبه اولمان توسط ساندرین خراب شد ..دیگر هرگز یکشنبه‌ها به هیچ تلفنی پاسخ نمی داد و از انجایی که همواره سرش شلوغ بود و تلفنش زنگ میخورد می دانستم به خاطر من قوانین خود را زیر پا گذاشته… من هم بخاطر او تلفن خود را یکشنبه ها خاموش می کردم

حالا…. اگرچه امروز روز کاری برای او بود و ساعت از ده گذشته بود اما داشت مرا به اسلید میبرد… کمی قبل تر به من گفته بود : یه لباس انتخاب کن ..می خوام از پنجره دفترم اون بیرون ببینمت

نمیدانستم قرار است خودم تنها میان ان همه جمعیت چه کار بکنم اما به خاطر اینکه نایت میخواست مرا از پنجره دفتر اش ببیند می‌دانستم بالاخره راهی برای سرگرم کردن خودم پیدا خواهم کرد

حالا اماده شده بودم …بلاخره وقتی از پله ها پایین امدم و به جلوی اشپزخانه رسیدم توانستم گوشواره را داخل گوشم بیاندازم…. به نایت نگاه کردم که به من خیره شده …چشم هایش با حالت گرسنه ای سر تا پایم را از نظر گذراندند

پاهایم شروع به لرزیدن کردند

به طرف تلفن گفت

_انیا اماده است… دیگه صحبت مون تموم شد

سپس دکمه تلفن را فشرد و ان را روی کانتر انداخت

با صدای خش دار گفت

_ اینجا …همین حالا

از او پیروی کردم…

وقتی انجا رسیدم دست هایش به طرف کمرم امدند….. بالا و پایین حرکت کردند.. محکم سر شانه های او را گرفته بودم و به چشمهایش نگاه میکردم.. مرا به خود نزدیک تر کرد و با دست به پشتم ضربه زد و باز هم مرا محکمتر به خود چسباند

به تندی نفسی عمیق کشیدم …می توانستم ماهیچه های محکمش را زیر انگشت هایم احساس کنم …به نرمی از او پرسیدم

_میتونی دستبندم رو ببندی ؟ نمیتونم قفلش رو ببندم

_ بدش بهم

دست بندم را به او دادم و مچ دستم را برایش بالا گرفتم… سرم را خم کردم تا حرکات او را تماشا کنم …همانطور که دستبند را به دور مچ دستم می بست گفت

_ دوستت ویویکا فقط با همنژاد های خودش رابطه داره یا رنگهای مختلف رو ترجیح می ده ؟

دستبند مرا بست … چشم هایم را بطرف بالا گرفتم و دیدم که دارد مرا نگاه میکند

پاسخ دادم

_ همنژاد خودش رو ترجیح میده

_ ترجیحات خاص و عجیب و غریبی داره ؟

سرم کمی تکان خورد

_ ام………….. زیاد راجع به جزئیات با هم صحبت نکردیم اما فکر می‌کنم ترجیح میده یک نفر کنترلش رو به دست بگیره.. میدونم دوست داره گاهی اوقات دختر بدی باشه ..چیز دیگه ای رو برام توضیح نداد

دستور داد

_ ازش بپرس تا جوابش رو پیدا کنی

چند بار پلک زدم

سپس پرسیدم

_چرا ؟

_شنیدم پسر ها صحبت میکنن.. یه نفر هست که دنبال یه دختر میگرده تا تصاحبش کنه و همچنین به دنبال رابطه ی طولانی مدته .. قبلا دوست تورو دیده و خیلی رک و مستقیم گفت که دوست داره اونو به زانو در بیاره… ازش چند تا سوال پرسیدم گفت که اهل رابطه ی کنترل گرانه است . می خواد دخترش کاملا زنانه و با رفتاری شیرین باشه به هیچ عنوان از دختر هایی که رفتارهای عجیب و غریبی دارن و خشن هستن خوشش نمیاد.. اگه دوستت چنین رفتاری داشت بهم بگو تا بهش اطلاع بدم

به او خیره شدم و می دانستم که چشم هایم بی نهایت بزرگ شده

سپس نفس عمیقی کشیدم و گفتم

_ واقعا ؟

یک طرف لبهایش بالا رفت.. دستش پشت کمرم قرار گرفت و مرا نزدیک تر کشید

زمزمه کرد

_واقعا

یک اینچ عقب رفتم و سرم را به یک طرف خم کردم

_میتونی اونو تایید کنی ؟

نایت با صدای بلند شروع به خندیدن کرد و من هم لبخند زدم

سپس مرا باز هم به طرف خود کشید …یک دستش بین شانه هایم قرار گرفت و گفت

_ اه.. کاری که اون با دست هاش لب ها و بقیه اعضای بدنش انجام میده رو نمیتونم تضمین کنم و حتی اگه میدونستم هم به اون قسمت وارد نمیشدم … باید باهم یه مدت وقت بگذرونن و این بستگی به دوست خودت داره که اونو پیدا کنه.. اما اگه منظورت اینه که اون مرد خوبیه ؟….مطلقا

ارام تر شدم و زمزمه کردم

_ خیلی خوب

سپس دستهایم به طرف گردنش حرکت کردند و نوک انگشت هایم داخلی موهایش فرو رفتند

_ شما مردا …ام.. راجع به این طور چیزا زیاد با هم صحبت می کنید ؟

_اگه داری می پرسی دیگران میدونن چقدر از اینکه ددی تو باشم لذت میبرم.. لعنت نه .. هیچکس چیزی در مورد من نمیدونه و قطعاً راجع به تو هم نه ..میتونن حدس بزنن که چی بین ما میگذره ؟ احتمالا…اینکه من به کنترل کردن علاقه دارم یه راز مخفی نیست و همچنین راشان مردیه که هیچ اهمیتی نمیده کسی راجع به اون چه فکری میکنه …اهمیتی نمیده دیگران نسبت به تمایلات اون چه عقیده ای دارن … همچنین به شدت دخترایی که با اونها رابطه داره رو سختگیرانه انتخاب میکنه

نیشخند زد

_پسرها میدونن توی کلوپ یه عالمه دختر میتونن به دست بیارن.. اگه یه نفر از اونا از چنین روشی خوشش بیاد پس به طرف اونا میره .. دخترهایی که توی کلوپ حاضر می شون معمولاً ارزش چندانی ندارن… فقط رابطه های یک شبه اند.. من دوست تو رو میشناسم و راش میدونه که اون دختر با ارزشیه

شروع به خندیدن کردم و نایت هم همانطور که مرا نگاه میکرد لبخند زد

انگشت هایم در موهایش فرو رفتند و به چشم هایش خیره شدم ..به نرمی گفتم

_ عزیزم نیاز داری موهاتو کوتاه کنی

به ارامی پاسخ داد

_اه…نه هر موقع هیجان زده میشی انگشتات رو داخل موهای من فرو می بری . از اینکه احساس کنم هیجان زده شدی خوشم میاد . تا زمانی که مجبور نشم به سلمونی نمیرم …تا اون موقع عزیزم یه چیزی داره که انگشتاشو توش فرو کنه

احساس کردم کل بدنم ذوب شد

………………………………………..

در حالی که دستم در دست نایت بود به کلوب وارد شدیم . صدای موسیقی بالا بود و نورهای فلش زن همه جا را روشن کرده بودند …

اما داشتم به زندگی ام در دو ماه گذشته فکر می کردم

همچنین به مردم فکر کردم

اقای سابرین

همچنین در حالی که نگاهم به کف اتاق بود گوشه لب هایم بالا رفته اما از درون لبخند پهنی بر چهره داشتم

وقتی به پله ها رسیدیم و می خواستیم از ان ها بالا برویم …چشمم به پاهایم افتاد… به کفش هایی که تقریبا ۹۰۰ دلار ارزش داشت ….و انها را به پا کرده بودم…

که ناگهان شنیدم یکی گفت :

_سورپرایز

به سرعت سرم بالا امد و متوجه شدم که بخش وی ای پی پر از دوستانم ….و همچنین بادکنک های رنگی است…. و همگی دخترها فریاد می کشند

_ فارغ التحصیلی مبارک

اوه

خدای

من

بدنم بی حرکت شد… چشمهایم به طرف بالا کشیده شدند

مدرک تکنولوژی پوستم را چهارشنبه دریافت می‌کردم

اوه خدای من

همانطور که احساسات مرا از پا در می اورد احساس کردم هر لحظه امکان دارد گریه کنم …..و خدا را شکر که نایت خیلی سریع حرکت کرد…. و گرنه همگی می دیدند که همانجا فرو می پاشم و شروع به گریه میکنم

فورا مرا در اغوش گرفت و صورتم را به گردن خود فشرد … بیخ گوشم زمزمه کرد

_ عزیزم

مقابل پوست گردنش گفتم

_اون….اون برام….. اون موقع از خونه بیرون رفته بودم….. کسی رو نداشتم…. وقتی از دبیرستان فارغ التحصیل شدم جشن نگرفتم….

محکم مرا به خود فشار داد

_خوب حالا یکی داری

با حالتی گریه کنان و با صدای شکسته گفتم

_این…. این فقط….. گواهی پوسته

در حالی که محکم مرا در اغوش گرفته بود کنار گوشم زمزمه کرد

_ این یک دستاورد و موفقیته . تو براش سخت تلاش کردی و اونو به دست اوردی بنابراین به خاطر این موفقیت لعنتی جشن می گیریم

سعی کردم نفس عمیقی بکشم… اشک هایم را از روی گونه پاک کردم و به او نگاه کردم …..خیلی زیبا به نظر می رسید

_متشکرم

لب هایم تکان خورد اما صدایی از انها بیرون نیامد

می دانستم که توانسته منظورم را لب خوانی کند زیرا سرش پایین امد و کنار گوشم زمزمه کرد

_هر کاری برای عزیزم می‌کنم

نفس لرزانی کشیدم…. بدنم به شدت به اکسیژن نیاز داشت…. احساس می کردم قلبم را از دست دادم

نایت مرا رها کرد اما دستم را گرفت…. سپس مرا بطرف مهمانی هدایت کرد

……………………………………………………………

برای نیم ساعت نایت پیش ما بود …اما می بایست به کار برگردد

همچنین مرا ازاد گذاشت که در این مهمانی هر کاری که دلم می خواهد انجام دهم . بنابراین تا جایی که می توانستم نوشیدنی خوردم . اما به خاطر او نرق*صیدم

وقتی احساس کردم حسابی نوشیدنی روی من تاثیر گذاشته ویویکا را یک گوشه گیر اوردم ..به طرف او خم شدم و کمی بیخ گوشش فریاد کشیدم

_می خوام یه چیزی ازت بپرسم . شاید از دستم عصبانی بشی ولی بعدا ازم تشکر می‌کنی … اهل رفتار های عجیب غریب و پیچیده توی رابطه ای ؟

سرش به سرعت عقب رفت… ابروهایش به یکدیگر گره خورد و چشم هایش را باریک‌ کرد . فریاد کشید

_ چی ؟

دوباره به طرف او خم شدم و کمی فریاد کشیدم

_ از نظر جنسی میگم

سرش چرخید… به چشمهایم نگاه کرد و او هم کمی فریاد کشید

_چرا الان داریم راجع به این چیزا صحبت می‌کنیم ؟ نایت باهات رفتاری داشته که تورو گیج کرده ؟

_ نه ..اون…اه…. ممکنه یه نفر رو برات گیر اورده باشه

دوباره سرش به سرعت به عقب رفت و این بار ابروهایش را بالا داد…. نفسم را حبس کردم… امیدوار بودم به خاطر اینکه راز او را به نایت گفته بودم از دست من ناراحت نشده باشد

سپس با صدای بلند اما با لحنی کنجکاو پرسید

_هم رنگ خودم ؟

نفسم را به ارامی بیرون دادم و سعی کردم خودم را کنترل کنم که لبخند نزنم

ویویکا ….خدا… من عاشق این دختر بودم

سرم را تکان دادم

_جذابه ؟

سرم را تکان دادم

_ نمیدونم ..اگرچه نایت اونو تضمین میکنه.. گفت مرد کاملا خوبیه اما اهل ..ام…. دخترای خشن و عجیب غریب نیست…و ام…. تورو این دوروبر دیده و مستقیم گفته که میخواد …….

خم شدم و بیخ گوشش فریاد کشیدم

_……. تو رو به زانو دربیاره

در حالی که چشم هایش گشاد شده بودند به عقب رفت…

_ اوه لرد

نیشخند زدم

به سقف خیره شد

_خدایا… خواهش می کنم کاری بکن مرد جذابی باشه …خواهش می کنم …خدایا خواهش می کنم بذار جذاب باشه

پرسیدم

_و این یعنی اینکه می تونم به نایت بگم بهش علامت مثبت بده ؟

چشمهایش به طرف من بازگشتند و به سرعت فریاد کشید

_ لعنت اره عوضی

خنده نخودکی سر دادم و کیفم را به دست گرفتم… تلفن همراهم را از ان بیرون کشیدم و به نایت پیام دادم

“ن…و… اهل رفتار پیچیده نیست.به طرف علامت بده.. تقریباً داره از شدت هیجان به نفس نفس میفتهxxxxooo… آ”

پیامی به عنوان پاسخ دریافت نکردم

۱۵ دقیقه بعد………. مردی بسیار قد بلند با شانه های پهن و ماهیچه هایی بیش از اندازه بزرگ با قیافه بسیار جدی و گیرا… در کت و شلواری مانند نایت… از پله های بخش وی ای پی بالا امد …..چشمهایش روی ویویکا قفل شده بودند

نگاه هم اول به طرف ویویکا رفت ……و دیدم که مثل چسب چشمهایش به او چسبیده …..به طور افتضاحی سعی می‌کرد نشان دهد هیپنوتیزم نشده

سپس نگاهم به طرف پنجره نایت کشیده شد

سپس لبخند زدم

یک لبخند بزرگ

 

 

قسمت بعد


برچسب ها :
دسته ها : رمان ناجی

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *