محبوب ترین مطالب

ویویکا در حالی که در اتاق نشیمن مدام قدم میزد میگفت

_ ساندرین لعنتی احمق . به محض اینکه این که اوضاع رو سر و سامون دادیم یه درس حسابی بهش می دم

زمزمه کردم

_ ویویکا

ایستاد و به من نگاه کرد

_ خبر خوب اینه که قبلا از این کارا نکرده. خبر بد اینه که تو یه قلب از طلای خالص داری . وقتی وقتش برسه قراره مثل یه مامان مهربون که همه چیز رو بهتر میکنه رفتار کنی تا وقتی که حالش بهتر شد… بعدش من به مامانی که قراره یه درس حسابی بهت بده تبدیل میشم

لب هایم را روی یکدیگر فشار دادم .

تلفنم زنگ خورد …پریدم و به ان نگاه کردم …از طرف نایت بود… ان را برداشتم و کنار گوشم قرار دادم

_عزیزم

_داریم میاریمش اونجا .. تقریبا رسیدیم. فقط مراقب باش که اوضاعش اساسی به هم ریخته است.. ده دقیقه دیگه اونجاییم . وقتی رسیدیم ماموریت تو شروع میشه . ویویکا رو خبر کردی ؟

_ اینجاست

_خوبه . اول اونو مجبور کن یه دوش بگیره . توی حمامی که جلوی سالن قرار داره

_خیلی خوب… اما به نظرت باید ببریمش بیمارستان ؟

_حسابی همه چی رو باهم قاطی کرده اما اگر قرار بود حالش بد بشه ساعت‌ها پیش این اتفاق میفتاد

_چی مصرف کرده ؟

_سوال بهتر اینه که چی مصرف نکرده.. اون عوضی چیز های اشغالی بهش داد تا اونو پایین بیاره.. اون ح******* یه ادم پولداره . بنابراین دسترسی به چیز های غیر قانونی براش اسونه

به سرعت نفسم را حبس کردم

نایت به صحبت کردن ادامه داد

_ کورت داره به حسابش میرسه

اوه پسر

حوله های حمام جلویی تمیزن . احتمالاً به زودی در هم بشکنه . باید مواظب باشی.. همچنین چند تا کیسه اماده کن.. امکان داره بازم بالا بیاره تمام مدت این کار را کرده و سر تا پاش رو پوشونده . احتمالاً به همین دلیله که هنوز هم نفس میکشه ….فقط امیدوارم تا موقعی که از ماشین من پیاده میشه دووم بیاره

من هم امیدوار بودم ….استون مارتین و بوی استفراغ با هم جور در نمی امدند

خدایا

به نرمی گفتم

_باشه عزیزم

_به زودی به اونجا میرسم ..بعدا

_بعدا

تلفن را قطع کردم و چشم‌هایم به طرف ویویکا کشیده شد…. به او گفتم ن

زدیکن . دارن میرسن

پاسخ داد

_ امروز گفتم که عاشق نایتم ؟

لبخند زدم.. لبخندم ترسیده …خوشحال و امیدوارانه بود

سپس زمزمه کردم

_قبلا نه اما الان این کارو کردی

سپس تلفن را روی کانتر قرار دادم و برای مراقبت کردن از ساندرین اماده شدیم

…………………………………..

ویویکا را که داشت به فیلمی که در تلویزیون قرار داده بود نگاه میکرد و ساندرین که حالا خوابیده بود را در اتاق رها کرده و به پایین هال رفتم تا نایت را پیدا کنم

همان طور که داشتم به رفتن ادامه میدادم کورت را سر راه دیدم.. چشمهایش به طرف من امدند ..چانه اش را بالا اورد و گفت

_ هی

و به حرکت کردن ادامه داد

به انتهای سالن رسیدم . ایستادم و به در سمت چپ نگاه کردم و دیدم که بسته است… سپس به سمت راست نگاه کردم…. و نایت را دیدم که بیرون …در حال سیگار کشیدن است

به طرفش حرکت کردم

به نرده ها تکیه داده بود و قبل از ان که به در برسم مرا تماشا می کرد

به محض اینکه قدم بیرون گذاشتن در را پشت سرم بستم و گفتم

_خوابیده

_خوبه . به محض اینکه بیدار شد احساس مزخرفی داره اما بدون تردید به این احمق یه درس اساسی میدی

دو قدم ان طرف تر ایستادم و لب هایم را به یکدیگر فشردم

_خیلی زود متوقف شدی

به حرکت کردن ادامه دادم

به سرعت یک دستش را دور کمرم قرار داد و مرا به طرف خود کشاند ….بیشت وزنم را به او تکیه داده بودم ….دست هایم را بالا اوردم و ان ها را روی س*ینه اش قرار دادم

به ارامی گفتم

_خیلی متاسفم نایت اون یکشنبه طلایی ما رو خراب کرد

_این کار را کرد و حسابی به خاطر این عصبانیم . همچنین به خاطر وضعیتی که اونو توش پیدا کردم هم عصبانیم . از اینکه مجبور شدم با چنین مزخرفی دست و پنجه نرم کنم عصبانیم… از اینکه مجبور شدم روز تعطیل کورت رو خراب کنم و باهاش تماس بگیرم عصبانیم … از اینکه به جای اینکه توی رستوران خوب شام خوب بخوری مجبوری با چنین مزخرفاتی دست و پنجه نرم کنی عصبانیم… از اینکه الان همه توی خونه منن عصبانیم چون بالاخره برای یه روز کامل تو رو داشتم …چشم به راه این بودم که حسابی بهت عملکرد الهام امیز نشون بدم

مرا به خود فشرد

_اما از بین همه اینها انیا.. تو باید بیشتر از من عصبانی باشی چون این احمق دوست توئه و سعی نمی کنه عاقلانه رفتار کنه و بزرگ بشه.. این که دیگه داره کم کم به ایجاد کردن صحنه های بد و قرار گرفتن توی موقعیت های وحشتناک عادت میکنه قراره حسابی کار دستش بده

کاملا حق با او بود

به ارامی با او موافقت کردم

_ اره

نایت به دقت مرا نگاه کرد… پک عمیقی به سیگارش زد و دود ان را بیرون داد…. سپس ان را در جا سیگاری که روی نرده قرار داده بود خاموش کرد

سپس هر دو بازویش دور من حلقه شدند … گفت

_ درسته… کورت داستان کامل رو فهمیده ..این مرد که دیشب با ساندرین بود حسابی پولداره.. به طور فوق العاده ای پولداره.. مورد دیگه اینکه یه مدته چشمش به ساندرین بوده نه فقط برای اینکه باهاش بازی کنه یا یه شب باهاش باشه… این احمق بیشعور واقعا ازش خوشش میومده.. فکر می‌کرده با این کار میتونه چیزی رو بهت ثابت کنه ..میتونه نشون بده مرد بزرگیه.. می خواسته بهش نشون بده که ارتباطات قوی داره… ادم با حالیه… نمیدونم از کجا این همه پول به دست اورده اما به طور وحشتناکی اعتماد به نفس داره …هرگز چنین موادی مصرف نکرده بوده نمیدونم چطور تونسته اونو به دست بیاره اما این مشکل من نیست… مشکل من اینه که یه زنی دارم که یه دوستی داره که سرشو توی باس*نش فرو کرده و نمیتونه خوب ببینه… این مرد مثل بلیط لاتاری اون بود و به جای اینکه با کلاس و قشنگ و شیرین رفتار کنه حسابی خودش رو پایین اورد… در صورتی که این مرد فکر میکرد اون ادم باکلاس.. قشنگ و شیرینیه…این مرد می تونست دنیا رو به پاهاش بریزه اما در عوض ساندرین گند کاری بالا اورد ..حالا سراسر خونه اون مرده بوی استفراغ اونو میده و همچنین من و کورت حالش رو جا اوردیم … احتمالاً اگه تا حالا شمارشو ازش گرفته به محض اینکه ساندرین پاشو از خونش بیرون گذاشته او نو از گوشیش پاک کرده ….اگه تو و ویویکا هرچه سریعتر کمکش نکنید چشاش باز بشه این مشکل همیشه براش پیش خواهد اومد ..اونموقع مدام خودش رو توی موقعیت‌های خطرناک قرار میده …و چون که تو مال منی انیا و اون توی چنین مواردی به تو رو میاره…. مجبورم قدم جلو بزارم و اون مرد لعنتی که این کارو باهاش کرده رو درب و داغون کنم

نفسم را حبس کردم و به چشم هایش خیره شدم

_شوخی نمیکنم . کاملاً جدیم… پس به من یه لطفی کن و هر چه سریعتر چشمای این لعنتی رو باز کن

_باشه

نایت به من خیره شد

سپس با لحنی نرم تر اما قاطعانه به من گفت

_یکی از مردها اتفاقی که با نیک افتاد رو دیده . اون شب توی کلوپ نبودم و مرد های من اون نزدیکی نبودند . نمیدونم می خواست تا کجا باهات پیش بره انیا . گفتی ویویکا شخصیت محافظ گری داره اما تو هم همین طوری و کاری که انجام دادی تا بتونی ساندرین رو از اون مخمصه بیرون بیاری اینو ثابت میکنه . اون موقع تصمیم اشتباهی گرفتهی …دیگه چنین تصمیمات اشتباهی نگیر . در این طور مواقع باید مثل ویویکا رفتار کنی … رفتار شیرینی نداشته باش… خم نشو …خودت رو به خطر ننداز . میگیری چی میگم ؟

سرم را تکان دادم

نفس تندی از بینی داخل کشید و سپس نگاهش از روی شانه ام عبور کرد ..دیدم که در فکر غرق شده بنابراین بازوهایم را اطرافش انداختم.. سرش پایین امد و به چشمای من نگاه کرد… ناگهان گفت

_ راجع به پدرم بهت گفتم اما بهت نگفتم اون پدرم نیست… پدر خوندمه… هیچ ایده ی لعنتی ندارم که پدرم کیه چون مادرم قبل از اینکه با اون ملاقات کنه یه فاحشه بود

چند بار پلک زدم و بدنم بی حرکت شد

اوه خدای من

زمزمه کردم

_اوه نایت عزیزم

دستش بالا امد و ان را پشت گردنم قرار داد اما هرگز نگاهش را از من نگرفت

_ تا جایی که میدونم همیشه وضعیت افتضاح و درب و داغونی داشت تا زمانی که کارل به زندگی ما وارد شد ..اون کمکش کرد از اون وضعیت مزخرف بیرون بیاد.. نیک پسر اونه … هرگز طوری با من رفتار نکرد که احساس کنم من پسرش نیستم …به طور قانونی منو به فرزند خوندگی گرفت ..اسمش رو به من داد… اون موقع کوچیک بودم اما می تونستم تمام خاطرات افتضاح قبل از کارل رو به خاطر بیارم . میدونم با عقل جور در نمیاد و نمی دونم چطور این کار رو کرد اما با این که اوضاع اشفته و مزخرفی داشت همیشه مادر خوبی بود …اون عاشق من بود و به بهترین شیوه ای که میتونست از من مراقبت می‌کرد . هرگز راجع بهش صحبت نکردن اما فکر می کنم کارل یکی از مشتری های دائمی اون بود …عاشقش شد و کمکش کرد خودش رو جمع و جور کنه.. اونو از توی خیابون بیرون کشی..د زندگی خوبی بهش داد …میدونم شیوه نامتعارفیه اما به خوبی کار کرد

به نرمی و با احتیاط به او گفتم

_خوشحالم که اینو به من گفتی عزیزم …می خوام راجع بهت چیزهای بیشتری بدونم اما دارم به این فکر می کنم که چرا داری اینو با من در میون می زاری

_ دلیلش اینه که اون زندگی خوبی داشت ..پدر و مادر خوبی داشت.. تحصیلات خوبی داشت.. اما به خاطر مرد ها کارهای احمقانه ای انجام میداد ..با مرور زمان وضعیتش کثیف تر.. شلوغ تر و به هم خورده تر شد تا جایی که کل زندگیش به یک اشغالدونی تبدیل شد… از همون سن کم فهمیدم که امکان داره اتفاقات مزخرفی برای زن ها بیفته… چیزایی که تو نمیتونی بهشون فکر کنی .. از این اتفاق‌ها می‌افته چون اونا تصمیمات و کارهای احمقانه ای انجام می دن و شخصیت ضعیفی دارن… دوست تو دختر ضعیفیه و نه به این خاطر که پدرش اون رو لوس کرده ….فقط به این دلیل که این شخصیت اونه ….وقتشه به خودش بیاد ….قبل از اینکه به شیوه های خیلی بدی درس عبرت بگیره و کسی دیگه نتونه ازش محافظت کنه یا اونو نجات بده

قول دادم

_من و ویویکا باهاش صحبت می کنیم

_تا موقعی که کبود میشی باهاش صحبت کن و اگه مجبور شدی با خشونت باهاش برخورد کن.. اگه نتونستی این کار رو انجام بدی خودم یه چشمم بهش هست و اگه همه اینا جواب نداد باید خودتو از اون جدا کنی چون یه روزی بالاخره زندگی تو رو هم با خودش به منجلاب میکشونه … مطمئن باش که من تمام تلاشم رو می کنم ازش جدا بشی اگرچه اون دوست توئه این هم و تصمیم خود توئه اما هرگز از موضعم پایین نمیام… گرفته چی میگم ؟

زمزمه کردم

_ گرفتم

مرا به خود فشرد…. زمزمه کرد

_درسته ..حالا می خوام برای تو و ویویکا ناهار درست کنم ..چیزی هست که از خوردنش خوشش نمیاد ؟

خدایا خدایا خدایا چقدر این مرد وقتی مهربان و ارام می‌شد دوست داشتنی بود ….حتی می توانست تو را مجبور کند که دیگر دست از نفس کشیدن برداری

_ در طول هفته رژیم غذایی میگیره تا وزنش رو متعادل نگه داره اما اخر هفته‌ها حسابی از خودش پذیرایی می‌کنه.. سالاد درست نکن که نمیخوره

گوشه لب هایش به طرف بالا متمایل شد و زمزمه کرد

_ فکر می کنم از این عوضی خوشم بیاد

_ اون یه subئه

اوه خدایا

ایا با صدای بلند گفتم ؟

دیدم که نایت به ارامی پلک زد

بله مانند اینکه با صدای بلند گفته بودم

خودم را به او فشردم و دست هایم را اطرافش محکمتر کردم …با حالتی زمزمه وار به او التماس کردم

_ بهش نگو که من بهت گفتم …حتی نمیدونم چرا بهت گفتم

پرسید

_ قبل یا بعد از اینکه بهش گفتی من صاحبتم اینو باهات در میون گذاشت ؟

اوه پسر

_ بعد

نیشخند زد

_ یه مشاور حرفه ای برای خودت پیدا کردی… شانس اوردی عزیزم

چشم هایم را چرخاندم

همانطور که مرا بیشتر به خود می فشرد احساس کردم به خاطر خنده بدنش می لرزد

_ صاحب داره ؟

سرم را تکان دادم و گویی که ویویکا پشت دیوار پنهان شده و می‌تواند صدایم را بشنود زمزمه کردم

_داره به دنبال یه نفر میگرده

زمزمه کرد

_ زیاد طول نمیکشه

_راستش یه جوری صحبت می کرد مثل اینکه پیدا کردن ادم درستش کار اسونی نیست

با چشمهایت نگاه مرا به خود گرفت و پاسخ داد

_ اره لعنتی….. اسون نیست

اوه

خدا

نگاهش خمار شد … سرش را پایین اورد و به نرمی مرا بوسید… سپس عقب کشید

_ ناهار بدون سالاد

بله …. یک مرد خوب و مهربان

زمزمه کردم

_متشکرم عزیزم

او هم پاسخ داد

_ خواهش می کنم عزیز

یک بار دیگر مرا به خود فشرد سپس مرا رها کرد و با یکدیگر به داخل خانه بازگشتیم

نایت به اشپزخانه رفت و من به طرف ساندرین و ویویکا حرکت کردم

 

 

 

قسمت بعد


برچسب ها :
دسته ها : رمان ناجی

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *