محبوب ترین مطالب

بخش اخر کتاب

در تختخواب دراز کشیده بودم که احساس کردم نایت بازویم را نوازش میکند…. در حالی که کنار من دراز میکشید دستور داد

_بیا بغلم

به سرعت در اغوش او فرو رفتم …با پاهایش پاهایم را قفل کرد و دست هایش را محکم اطرافم قرار داد و بدن بزرگ.. گرم و قوی او مانند پتو مرا در بر گرفته بود …بیشتر اوقات اینگونه یکدیگر را در اغوش می گرفتیم و این چیزی بود که من عاشق ان بودم… وزن خودم را روی او قرار دادم و گونه ام را روی استخوان ترقوه اش قرار دادم …پیشانیم روی گردنش بود

انگشت هایش به نرمی و زیبایی پوست مرا نوازش می دادند ..داخل موهایم فرو می‌رفتند و شقیقه هایم را نوازش می کردند… داخل بازوهای او ذوب شدم… عاشق این لحظات بودم…. بسیار ارامش بخش بود…. باعث می شد احساس امنیت …با ارزش بودن و مورد عشق بودن بکنم

داشتم کم کم به خواب فرو می رفتم که زمزمه کرد

_ هنوز هم کابوس می بینی ؟

_ نه

به ارامی نفسش را داخل کشیده و سپس ان را بیرون داد… کابوس هایم کاملاً از بین رفته بودند …حق با نایت بود… اگر چه مدتی طول کشید اما همانطور که راجع به انها صحبت می کردم و روی زندگی ام با نایت تمرکز میکردم همگی انها مرا رها کرده بودند… به ارامی گفت

_ میدونم دیر وقت انیا اما باید راجع به یه چیزی با هم صحبت کنیم

لب هایم را روی یکدیگر فشردم و سعی کردم بدنم منقبض نشود

به یک طرف دراز کشید و مرا با خود حرکت داد… لامپ کنار تخت را روشن کرد…. به خاطر روشنایی ناگهانی چند بار پلک زدم ….سپس به روی انگشت هایش تمرکز کردم که روی میز کنار تخت خواب قرار گرفته بودند و به دور جعبه کوچکی بسته شده بودند ….سپس چیزی که درون جعبه بود را بیرون کشید و من نفسم را حبس کردم

کاملاً بی حرکت مانده بودم …همانطور که دستش از جعبه بیرون می‌امد… دستم را از روی س*ینه اش بلند کرد و حلقه را به انگشت من فرو کرد او را نگاه کردم

حلقه ی طلایی و ضخیمی بود که اطراف ان را الماس های زیبا و بی عیب و نقصی پر کرده بودند… به ان خیره شدم… انگشت هایش دور دستم بسته شدند… سپس دستم را دوباره روی سی*نه اش قرار داد

اوه خدای من

اوه خدای من

یکی از بازوهایش که دور کمرم قرار داشت بی نهایت محکم مرا به خود فشرد…. به ارامی گفت

_ حالا چی فکر می کنی ؟ میدونی من راجع به همه این مزخرفات چه احساسی دارم

به سرعت پلک میزدم… داشتم به روزی که برای اولین بار یکدیگر را ملاقات کرده بودیم فکر میکردم… تقریبا نزدیک به دو سال پیش بود که برای اولین بار او را دیدم…روزی وقتی دوباره اینگونه یکدیگر را در اغوش گرفته بودیم برایم توضیح داده بود که اهل برچسب زدن و القاب نیست… همچنین به سنت‌ها علاقه ای ندارد …سنت هایی مانند کریسمس جشن شکرگزاری…… به انها اهمیتی نمی‌داد

این همچنین شامل سنت هایی مانند ازدواج هم می‌شد

به من گفت که کاملاً خودش را وقف من خواهد کرد اما هرگز با من ازدواج نخواهد کرد ….من به او تعلق داشتم و او به من تعلق داشت…. ما با یکدیگر بودیم و همواره اینگونه خواهیم ماند

من با این موافقت نکردم.. اگرچه خیلی زیاد به کلیسا نمی رفتم اما کاتولیک بودم… با این حال این اعتقادات در وجودم نهادینه شده بود..

همچنین دختری بودم که میخواست روز عروسی اش را ببیند

با هم راجع به این گفت و گو کرده بودیم و نایت نتوانسته بود مرا راضی کند که در برابر تصمیم او تسلیم شوم

برای جشن شکرگزاری به خانه ویویکا و راشان رفتیم اگر چه نایت در طول شان برای کار انجا را ترک کرد…. اجازه داد برای کریسمس درختی تزیین کنم اما دکور دیگری برای کریسمس وجود نداشت… همچنین یک جفت گوشواره یاقوت و الماس به من هدیه داد بنابراین زیاد اعتراضی نداشتم … ان روز را با یکدیگر گذراندیم ..من شامی لذیذ اماده کردم… با یکدیگر ع*شق بازی کردیم و در حالی که یکدیگر را در اغوش گرفته بودیم فیلم تماشا کردیم …اما هیچ کدام از سنت‌ها و رسوم مخصوص ان روز را به جا نیاوردیم

مثلا رد و بدل کردن هدیه… اگرچه برای او هدیه خریده بودم ….اما نایت تنها تا این اندازه امادگی کنار امدن با عقاید مرا داشت

همچنین قرار نبود هیچ ازدواجی صورت بگیرد

اگرچه باعث ناامیدی بود… اما می دانستم برای باز گذاشتن یک راه خروج از رابطه چنین چیزی نمی گوید… بلکه این احساسات و عقاید واقعی اش بود…. او عاشق من بود …خودش را وقف من کرده بود و می خواست بقیه زندگی اش را با من بگذراند….. من هم چنین احساس متقابلی داشتم بنابراین کوتاه امدم

کار سختی نبود…. من نایت را داشتم و حقیقتاً نیازی به یک قطعه کاغذ برای اثبات ان نبود

بنابراین حالا نمی توانستم اینکه چرا به من حلقه داده بود را درک کنم

در حالی که یکی از بازوهایش دور کمرم و دست دیگرش روی دستم …که ان را روی س*ینه ی خودش قرار داده بود قرار داشت… مرا به خود فشرد… زمزمه کرد

_ یه مدت اروم و ساکت بودی

لعنت

_ منتظرت بودم تا باهام صحبت کنی اما این کارو نکردی… اما میدونم …وقتی راشان یه حلقه توی انگشت ویویکا قرارداد و اون حالا داره برنامه عروسیش رو میچینه تو داری به چیزی که میدونی هرگز به دست نمیاری نگاه می کنی

در اشتباه بود… به این دلیل ساکت نبودم

وقتی ۳ ماه قبل راشان به ویویکا پیشنهاد ازدواج داد روی ابرها سیر میکردم

نایت به صحبت کردن ادامه داد

_ بنابراین می بایست بهت یه چیزی می دادم… این برای تو و برای منه …برای من به این دلیل که هیچ کس با دیدن اون حلقه به اینکه تو مال منی شک نمیکنه .. هر جا که بری… چه با من چه بدون من… همه اینو میدونن که تو مال منی و من از این خوشم میاد .. و برای توئه چون یکم از چیزی که میخوای رو بدست میاری

انگشت شستش را روی حلقه طلا و الماس ها کشید… برات یه جشن میگیرم ..اگه میخوای یه لباس قشنگ بخر …یک شام عالی به همه میدیم ..هر کسی رو که میخوای دعوت کن… اما بهت میگم که اهل برش کیک نیستم… همچنین اهل رقص مخصوص عروسی هم نیستم… هیچ سخنرانی لعنتی انجام میدم …فقط یه جشن… همچنین اگه سالگرد خواستی همیشه تو رو لوس می کنم و با هدایا و عش*قبازی بهت نشون میدم که چه معنایی برای من داری… تو رو برای شام بیرون میبرم …اما این کارو هر سال سالگرد اولین شبی که با هم ملاقات کردیم انجام میدیم

اوه …واو

به طور غیر قابل باوری شیرین بود

صحبت کردن اش تمام نشده بود

_ این برای تو معنی خاصی داره بنابراین من علامت تورو میپوشم…. هر چیزی که باشه ….حتی اگه یه حلقه طلایی روی انگشتم باشه… تا همه بتونن ببینن من مال توام

زمزمه کردم

_باشه

بازو هایش اطرافم محکم تر شدند و با دهان بسته خندید

وقتی شروع به صحبت کرد صدایش با حالتی خندان می لرزید

_ از کجا اینو میدونستم ؟

به دستش که روی دست من بود و همچنین به حلقه قشنگم خیره شدم ….سپس به او گفتم…

_می خوام برام جشن بگیری

مرا بالا کشید… به او نگاه کردم …در حالی که هنوز هم دستم را روی س*ینه خودش چسبانده بود حرکت دیگری نکرد

به نرمی گفت

_پس هر موقع که خواستی اونو برنامه‌ریزی کن… هر چیزی که میخوای میتونی سفارش بدی … هر جایی که بخوای برگزار میشه.. البته از این لباس های بزرگی که شبیه به کیک هستن در کار نباشه … این فقط یه مهمونیه… اما مهمونی که بودن من و تو رو با هم جشن می گیره

به چشمهای سرزنده و ابی اش خیره شدم …در حالی که دستم را گرفته بود چشم هایش می درخشید…. انگشتهایم را لابلای انگشت هایش فرو کردم …سپس زمزمه کردم

_ باشه نایت

به چشمهایم که اشک در انها جمع شده بود خیره شد… سپس زمزمه کرد

_میدونی از اشک خوشم نمیاد عزیزم

در حالی که دستش را محکم گرفته بودم از بینی نفس عمیقی کشیدم ….تمام مدت مرا تماشا می کرد و منتظر بود که بر احساساتم کنترل پیدا کنم

بعد زمزمه کرد

_خوبه… از حلقه خوشت میاد ؟

_ این زیباترین چیزیه که بعد از تو دیدم

چشم هایش برق زدند و سرش به سرعت و به کوتاهی پایین و بالا رفت…. سپس زمزمه کرد

_ لعنت به من

می دانستم وقتی این کلمه را تکرار میکند چه احساسی دارد….. احساس کردم لب هایم به طرف بالا متمایل شدند…. سپس زمزمه کردم

_مچکرم

با دستهایش چند بار پشتم را ماساژ داد و سپس ان چنان محکم مرا به خود فشرد که صورتم تقریباً به صورتش فشرده شده بود….. سپس با حالتی پرشور.. با صدایی خشن …عمیق و مردانه … که از همان روز اول عاشق ان شده بودم …و ان را در تک تک سلول های بدنم احساس میکردم گفت

_ دوست دارم انیا …خودتم اینو میدونی عزیزم

زمزمه کردم

_منم همینطور عزیزم

دستش را محکم گرفتم… دوباره احساس کردم اشک در چشم هایم جمع شد… دستور داد

_هیچ اشکی در کار نباشه

لب هایم را به یکدیگر فشردم… یک نفس عمیق دیگر کشیدم و سرم را تکان دادم

خیلی خوب این زیبا بود

فوق العاده بود

من عاشق این مرد بودم

اما رازی داشتم

رازی که نگران بودم او را خوشحال نکند… رازی که مرا بطور باور نکردنی خوشحال می کرد اما نگران بودم که او را عصبانی کند…. و او می دانست که من یک راز دارم…. ان را احساس کرده بود….

اما حدس اشتباهی زده بود

و بعد از انکه این حلقه را به من داد…. بعد از تمام چیزهایی که به من داده بود…… می‌بایست راهی پیدا کنم تا رازم را با او در میان بگذارم

تنها نمی دانستم چگونه

……………………………………………………………….

پاشنه باریک و بلند کفش های گرانقیمت و شگفت انگیزم… همانطور که از حال ال شکل به طرف اتاق پذیرایی حرکت میکردم روی کف زمین صدا میداد

تلفن بیخ گوشم بود

ویویکا گفت

_ اون دیگه داره روی اخرین قطعات اعصاب من راه میره… بالاخره داری گورتو میاری اینجا ؟

بعد از یک استراحت کوتاه …ساندرین دوباره به شکار رفته بود…. سپس بعد از ان که برای خودش یک عوضی خوش چهره.. ثروتمند و خوشکل پیدا کرد.. برای مدتی دوباره استراحت داشتیم ….یک ماه بعد با یکدیگر نامزدی کردند و دو ماه بعد از ان با یکدیگر ازدواج کردند…. یک جشن ازدواج ترسناک با موضوع : من یک پرنسس هستم همه به من تعظیم کنید.. برگزار کرد… این جشن برایش تقریباً به اندازه تمام حساب بانکی پدرش و دوستی ویویکا تمام شد ….

رفتاری که از خود نشان داد… مطمئناً اخرین باریکه‌ ی احترامی که نزد نایت و راشان داشت را از بین برد

حالا داشتند از یکدیگر طلاق می‌گرفتند و ساندرین دوباره به حالت شکارگر تغییر پیدا کرده بود… از انجایی که او و همسرش دو ماه پیش از یکدیگر جدا شده بودند.. تاکنون دو نفر از عشق های زندگی اش را پیدا کرده و دوباره از انها جدا شده بود… هر دوی انها این مقام را تنها برای کمتر از یک هفته به خود اختصاص داده بودند

حالا داشت به دنبال عشق شماره ۳ میگشت…. حالا دیگر میدان شکارش را از اسلید و کلوپ های دیگر به مراسمات خیریه سطح بالا تغییر داده بود …همچنین گاهی اوقات به هتلی که اکنون ویویکا مدیر ان شده بود می رفت و انجا به دنبال شکار می گشت …. اما با این حال… مخالف اینکه دوباره کارهای احمقانه انجام بدهد نبود… و مشخصا حالا داشت دقیقاً همین کار را می‌کرد

به اشپزخانه وارد شدم…

_ دارم خونه رو ترک می کنم… ۱۵ دقیقه دیگه اونجام

_باس*نتو تکون بده دختران وگرنه نایت خدمه رو مجبور میکنه خونهای یه ادم کشی عظیم رو تمیز کنن

نیشخند زدم

_ گرفتم.. ۱۵ دقیقه دیگه اونجام

_ بعدا

_بعدا

بعد از ان که تلفن را قطع کردم ان را داخل کیفم قرار دادم… میخواستم به طرف در ورودی حرکت کنم که چیزی چشمم را گرفت… یک برق قرمز روشن…

میدانستم ویویکا به من نیاز دارد اما چند لحظه ایستادم و فضا را از نظر گذراندم…. از موقعی که به اینجا نقل مکان کرده بودم… من و نایت سعی کردیم فضا و دکوراسیون خانه را تغییر داده و از رنگ قرمز بیشتری استفاده کنیم…. بعد از انکه به دکوراسیون جدید که با یکدیگر طراحی کرده بودیم نگاه کردم … لبخندی زدم از اشپزخانه بیرون امدم

سر راه چراغ‌ها را خاموش کردم… به طرف کمدی که در هال قرار داشت حرکت کردم… کت براق..مشکی و نرمم را از کمد بیرون اوردم و ان را روی شانه انداختم.. سپس به طرف در حرکت کردم … کنار میز کوچکی که کنار در قرار داشت و کاسه بیضی شکل زیبایی روی ان قرار داده بودم که کلید های مان را داخل ان قرار می دادیم ایستادم ….کلیدها را به چنگ گرفتم و به بالا نگاه کردم

سپس همانطور که همیشه وقتی به ان نگاه می کردم اتفاق می‌افتد……. شادی و لذت خالصی به وجودم سرازیر شد

تغییر دکور ی که نایت در خانه انجام داده بود تا اینجا را بیشتر شبیه یک خانه بکند…. از انها جایی که به گل رز سفید علاقه داشتم … یک عالمه از انها را پشت پنجره اتاق خواب قرار داده بودم تا هر موقع که به بیرون نگاه می کنم از بالکن بتوانم ان ها را تماشا کنم…. نایت هم این را بالای در اویزان کرده بود تا هر موقع که به خانه وارد می شویم به ان نگاه کنیم و به خاطر بیاوریم…………….

وقتی به اینجا نقل مکان کردم تلفن خراب مرا پیدا کرده بود … از انجایی که این تلفن برایم معنای خاصی داشت هرگز ان را دور نینداخته بودم …..سپس نایت ان رادرون جعبه ای شیشه ای با قابی مشکی قرار داده بود و ان را مقابل در… بالای میز کلیدها نصب کرده بود

اگرچه تلفن چندان جذاب به نظر نمی رسید اما جعبه شیشه ای که نایت برای ان درست کرده بود بی نهایت دیدنی و زیبا بود …..و من عاشق ان بودم….. چشمهایم روی حلقه درخشانی که نایت دیشب روی انگشتم قرار داده بود کشیده شدند و لبخند بزرگی زدم

از خانه بیرون رفتم ….سوار اسانسور شدم …به پارکینگ قدم گذاشتم …داخل ماشین شدم…ان را روشن کرده و حرکت کردم

وقتی به خیابان وارد شدم تلفن را برداشتم و شماره نایت را گرفتم… بعد از دو زنگ پاسخ داد

_ عزیزم سوار ماشین شدم .. توی راهم

_درسته . میبینمت

_باشه عزیزم

تلفن را قطع کردم به طرف اسلید حرکت کردم…. ماشین را پشت استون مارتین نایت پاک کردم…. از ماشین پیاده شدم …کورت انجا بود …. با او احوالپرسی کردم

_هی عزیزم

به طرف در حرکت کرد و غرولند کنان گفت

_ هی

لبم را گاز گرفتم تا لبخند نزنم…. کورت اصلاً صحبت نمی‌کرد با این حال به نظرم به طور شگفت انگیزی بامزه بود

دستش را پشتم قرار داد و مرا به طرف در پشتی راهنمایی کرد …به طرف پله هایی که به دفتر نایت ختم می‌شدند حرکت کردیم….

احساس کردم که حضور کورت بدون هیچ صحبتی مرا ترک کرد

این شیوه مخصوص او بود …وقتی کارش تمام میشد حرکت می کرد….. او از من خوشش می امد….. به این دلیل می دانستم که نایت ان را به من گفته بود…. اگر چه از رفتار و چهره خودش چیزی مشخص نبود

بادیگاردی که کنار در پلکان ایستاده بود … همان طور که به او نزدیک میشدم به من لبخند زد

_هی انیا

_ هی هرن

روی انگشت های پا بلند شدم و گونه اش را بوسیدم…. به چشمهایش نگاه کردم

_نایت اینجاست ؟

_ اره

به او لبخند زدم و از در عبور کردم

شروع به بالا رفتن از پلکان کردم…. وقتی در پشت سرم بسته شد …. صدای موزیک بسیار خفیف تر شد…. نایت ان بالا بود… حلقه او روی انگشت من قرار داشت…. حلقه طلایی بزرگی که برای او خریده بودم در کیفم قرار داشت……..باید رازم را به او بگویم

زمان در حال گذر بود…. او کار زیبایی برای من انجام داد و انتظار داشت از این حالت سکوت بیرون بیایم …..اگر هر چه سریعتر از حالت سکوت بیرون نیایم تعجب خواهد کرد ……و اگر چیزی به او نگویم بی تاب و بدخلق خواهد شد

می بایست به او بگویم

پشت در دفتر ایستادم…. دستم روی دستگیره در بود …..چشم هایم روی دستم ثابت شده بود

می بایست همین حالا این کار را بکنم

می بایست با عصبانیت او… همین حالا روبرو شوم…. شاید مدتی با هم بحث کنیم …و اگر خدا کمکم کند…. شاید بتواند بپذیرد

دستگیره در را چرخاندم و وارد شدم

در حالی که کت و شلوار تیره و لباس قرمزی به رنگ شراب به تن داشت کنار پنجره ایستاده بود…. هردو مانند همیشه به خوبی به او می امدند

به محض اینکه قدم داخل اتاق گذاشتم چشم هایش به طرف من امدند….

_باید یه کاری راجع به اون ه*رزه انجام بدی

لعنت

خدایا ساندرین

همانطور که چند قدم داخل اتاق برداشتم صدای بسته شدن در پشت سرم را شنیدم

پرسیدم

_ حالا داره چه کار میکنه ؟

_منو عصبانی میکنه

اوه پسر

_ نایت

_ باهاش صحبت کن انیا

نفس عمیقی کشیدم و سرم را تکان دادم

_وقتی رفتی پایین با کورت تماس میگیرم… تو ویویکا و کورت اونو توی یه تاکسی و اون تا کسی میندازین… اونو به خونه میبره …اگه دوباره بیرون اومد دیگه با خودشه …دوباره داره به اینجا برمیگرده عزیزم… به راحتی نوشیدنی بالا میندازه …اگه یکی دیگه سر بکشه دیگه هرگز رنگ کلوپ من رو به چشم نمی بینه

_ باشه

من را به دقت نگریست

_۲ ساعت طول کشید عزیزم

این مدتی بود که از یکدیگر جدا شده بودیم و او از این که ان طرف اتاق ایستاده ام و او را نمی بوسم خوشحال نبود

ناگهان گفتم

_ یادت میاد چند ماه پیش انفولانزا گرفتم ؟

سرش به سرعت تکان خورد و چشمهایش باریک شدند . چیزی که گفتم با عقل جور در نمی‌امد . همچنین می خواست که نزد او بروم و او را ببوسم.. من هرگز چنین چیزی را از او دریغ نمی کردم… پرسید

_چی ؟

_یادت میاد اون انفولانزایی که چند ماه پیش منو بدجوری زمین زد ؟ میدونی… وقتی چند روز توی تخت موندمو به یاد میاری ؟

لب هایم را روی یکدیگر فشردم

_انیا____

زمزمه کردم

_اونقدر مریض بودم که یادم رفت قرص های جلوگیری رو مصرف کنم

به طور مشخصی بدنش منقبض و بی حرکت شد

اوه پسر

خیلی خوب

باشه

خیلی خوب

با زمزمه ادامه دادم

_ بهت گفتم و یه مدت از کا*ندوم استفاده کردیم …احتمالاً باید………… یکیشون شکسته شده باشه ..یا…….. یه هم چنین چیزی……..

دیگر صحبت نکردم ……نایت حرکت نکرد ….چشمهایش به چشمهایم نفوذ می‌کرد…… حالت چهره اش خون سرد و بی احساس بود

علامت خوبی نبو

د دوباره به زمزمه کردن ادامه دادم….. چشمهایم مانند چسب به او چسبیده شده بود

_ من باردارم

حتی یک ماهیچه از بدنش حرکت نکرد …..و حتی یک کلمه هم صحبت نکردم..

مدتی طولانی اینگونه گذشت ….وقتی دوباره شروع به صحبت کردم حتی خودم هم به سختی می‌توانستم صدایم را بشنوم

_می خوام نگهش دارم نایت… بدجور می خوامش

نایت هیچ واکنشی نشان نداد…… میخواستم چشمهایم را ببندم…. تا گریه کنم…. التماس کنم ….من این بچه را میخواستم…. بچه او را ….انتظارش را نداشتم… هرگز راجع به بچه دار شدن با یکدیگر صحبت نکرده بودیم اما من ان را میخواستم …همانطور که گفتم………… بدجور

به ارامی و با دقت گفتم

_فکر می کنم برای یه مدت میدونستم اما یه تست خونگی انجام دادم . ام…. یه مدت پیش . و بعد برای اینکه مطمئن بشم دوشنبه پیش دکتر رفتم.. ده هفته امه

حرکت نکرد

صدایم میلرزید

_عزیزم

ان موقع بود که حرکت کرد… نه به طرف من… هم چنین چیزی نگفت…. دستش رابلند کرد… ان را داخل کتش فرو کرد و تلفنش را بیرون کشید…. تمام مدت چشم هایش روی من بود

معده ام از زیر و رو شد و ضربان قلبم بالا رفت

نمیدانستم به چه معنا بود اما به شدت مرا می‌ترساند

نگاهش به تلفن افتاد…. چند دکمه فشار داد …سپس دوباره با نگاهش مرا سر جایم میخکوب کرد

بی حرکت ایستاده بودم….. به او نگاه می کردم و منتظر بودم….به طرف تلفن گفت

_هی.. اره.. نایت .. خبرهای جدید دارم.. انیا بار داره… ده هفته

چند بار پلک زدم….. نگاهش هنوز به من خیره شده بود

_ لعنت مامان .. میدونم این خبر لعنتیه عالیه… اما دست از جیغ کشیدن بردار

کمی مکث کرد

_ لعنت… تلفنو به پدر بده

چشم هایم با اشک پر شدند….. نمی توانستم انها را کنترل کنم…. از روی گونه هایم جاری شدند…. وقتی با صدای ارام و اهسته دستور داد

_عزیزم…. بیا …..اینجا…

چشمهایش را از روی من برنداشت

به طرف او پرواز کردم… به سرعت بازوهایش اطرافم پیچیده شدند و مرا نزدیک خود نگه داشت

لب هایش را روی موهایم احساس کردم

سپس گفت

_ پدر ؟ اره ..اره… مامان دروغ نمیگه ..انیا بچه ی من رو بارداره.. ده هفته

دوباره کمی مکث کرد… سپس ادامه داد

_ نه غیرمنتظره بود… یه مدت انفولانزا گرفت و نمیتونست قرص مصرف کنه….

چند لحظه سکوت دیگر …..و دوباره مرا به خود فشرد…. با صدای ارام ادامه داد

_ نه پدر.. خوبه.. ما خوشحالیم

به صحبت کرد ادامه داد

اما بقیه ان را نشنیدم

زیرا حالا بخاطر شدت گریه کردن بدنم مقابل او تکان میخورد

سپس با انها خداحافظی کرد و به طرف من چرخید

تلفن را داخل جیب کتش قرار داد و با هر دو دست محکم مرا در اغوش گرفت ……

با ملایمت دستور داد

_عزیزم چشات

سرم را عقب بردم…. چشم هایش روی صورتم چرخید…. زمزمه کرد

_ تو حلقه نمیخواستی بلکه بچه منو میخواستی

من هم زمزمه کردم

_اره

_مامان داره از خوشحالی دیوونه میشه

تاکنون سه بار پدر و مادر او را ملاقات کرده بودم …دفعه اول برای سر و سامان دادن به نیک به دنور امده بودند…حالا نیک با انها زندگی می کرد …و کارل حسابی مواظب او بود…

حالا دیگر کاملاً مواد را ترک کرده بود و همچنین کارل او را وادار به انجام بیزینس کرده بود….. اگرچه به گفته ی نایت هنوز هم گاهی اوقات عوضی بازی های مخصوص به خودش را داشت….. اما حداقل حالا پدر کاری برای انجام دادن داشت….. همچنین توضیح داده بود که سرگرمی مورد علاقه پدر گلف بازی کردن یا رسیدن به باغچه نیست…. بلکه شکستن جمجمه سر است….. و حالا یک جمجمه در اختیار دارد که هر طور بخواهد ان را بشکند

همچنین دو بار به دیدن انها رفته بودیم و وقتی این کار را کردیم با نیک ملاقات کردیم… او در نظر من حسابی تغییر کرده بود… بسیار کمتر یک عوضی بود… همچنین لحظه ای تنهایی که تنها من و او بودیم پیدا کرد و از من معذرت خواهی کرد ……و فکر می کنم معذرت خواهی او صادقانه بود

نایت به من هشدار داد که گول او را نخورم …..خوشبختانه تا زمانی که انجا بودیم رفتارش تغییر نکرد و همچنان ارام بود …اگرچه از من معذرت خواهی کرد اما از برادرش عذرخواهی نکرد ….چیزی که زیاد از ان خوشم نیامد

سعی کردم در میان اشک هایم لبخند بزنم

پاسخ دادم

_خوبه

_پدر هم خوشحاله

همانطور بدون نفس زمزمه کردم

_ خوبه

با یکی از دست هایش صورتم را گرفت… انگشت شستش اشکهای روی گونه ام را پاک کرد ….به نرمی دستور داد

_ عزیزم گریه کردنو تموم کن

نفس لرزانی کشیدم… تاثیری نداشت… بنابراین یک نفس دیگر کشیدم…. با نفس عمیق چهارم…. تقریبا احساساتم را کنترل کردم

همانطور که هنوز هم با انگشت شستش صورتم را نوازش می داد زمزمه کرد

_همینه

همانطور که محکم به او چسبیده بودم و به چشم هایش خیره شده بودم زمزمه کرد

_ تو داری بچه ی منو حمله می کنی

_ اره

دوباره تکرار کرد

_ داری بچه منو حمل می کنی

صدایش عمیق تر و خش دار تر می شد

سرم را تکان دادم

سرش را پایین اورد و پیشانی اش را به پیشانی من چسباند…. نوک بینی اش را به نوک بینی ام زد…. با صدایی پر از احساس زمزمه کرد

_ لعنت به من….. لعنت به من

به ارامی چشمهایم را بستم…

او این را می خواست…. مرد من می خواست بچه او را داشته باشم

چشم هایم را باز کردم

_خوشحالی ؟

_ لعنت عزیزم اره ..لعنت اره .. تو بچه ی منو توی شکمت داری

_ نگران بودم عصبانی بشی

صورتش کمی عقب رفت

_ درکت می کنم ..راجع به این موضوع با هم صحبت نکردیم.. اگر چه وقتی اون حلقه رو روی انگشت قرار دادم می بایست راجع به این مسئله با هم صحبت می کردیم اما دست تقدیر این موضوع رو برای ما حل کرد

خدایا خدایا خدایا

من عاشق این مرد بودم

_ پس تو از بچه خوشت میاد ؟

_ کاملا

_واقعا ؟ چند تا ؟

_دو تا

_ دختر یا پسر ؟

_پسر

چند بار پلک زدم

_ واقعا ؟

_عزیزم با توجه به زندگی من دختر ؟

سرش را تکان داد

_ با این زیبای تو ….حتی اگه یک ذره از اون رو به بچه امون بدی ؟ لعنت نه … اون موقع باید اسلحه های بیشتری بخرم و بادیگارد های بیشتری استخدام کنم

شروع به خندیدن کردم

دستور داد

_برای یه پسر درست کن

دوباره خندیدم

_ مطمئن نیستم بتونم در این زمینه ازت حرف شنوی کنم عزیزم …فکر می کنم این به سرنوشت بستگی داره

لبهایم را بوسید و گفت

_ تا جایی که میتونی سعی ات رو بکن

_باشه نایت

_خیلی خوب عزیزم

خدایا خدایا خدایا

من عاشق این مرد بودم

……………………………………..

سرم را از دری که به بالکن باز می‌شود و به اتاق کودک راه داشت داخل بردم … دوربین را تنظیم کردم و عکس گرفتم… سپس یکی دیگر… و یکی دیگر

لبخند زدم

بدون کوچکترین صدایی در را بستم

به اتاق وارد شدم …دوربین را روی میز قرار دادم و بیرون رفتم… سپس به داخل اشپزخانه رفتم … لیوان چای را برداشتم… بعد از ان به طرف درهای شیشه ای بالکن حرکت کردم

نایت انجا بود… روی یک میز نشسته بود و پاهایش را روی هم انداخته و روبرویش دراز کرده بود…یک فنجان قهوه روی میز کناری اش قرار داشت… به طرف صندلی خالی کنار او رفتم…. از گوشه ی چشم نور خورشید… که روی حلقه طلایی اش می درخشید را دیدم…. حلقه ای که در دستی قرار داشت که ان را روی شکم دخترمان قرار داده بود

در حالیکه با اسودگی خاطر پاهایش را به داخل شکم جمع کرده و دست های کوچکش را کنار صورت اش قرار داده بود روی سینه محکم پدرش خوابیده بود …روی صندلی کنار نایت نشستم ….پاهایم را برداشتم و انها را روی ران های مردم قرار دادم

سپس فنجان قهوه را به طرف لبهایم بالا گرفتم…. نایت با نوک انگشت هایش پوست پایم را نوازش می داد….. سپس دستش را روی زانویم قرار داد و با انگشت شست پایم را نوازش کرد

در حالی که به منظره روبرو خیره شده بود زیر لب زمزمه کرد

_عکس گرفتی ؟

جیز

او متوجه همه چی میشد

_اره

_ عزیزم فقط دو هفته اشه… اگه همین طور عکس بگیری دیگه نمیتونیم توی خونه راه بریم

یک جرعه از چایم را سر کشیدم… به منظره رو به رویم نگاه کردم و پاسخ دادم

_پس یه خونه بزرگتر بخر

زمزمه کرد

_ این کار رو میتونم بکنم

اره

اوه اره

خدایا خدایا خدایا

من عاشق این مرد بودم

به نیم رخ او نگاه کردم…. نیم رخ خیلی قوی …خشن و به طور غیر قابل باوری پر از زیبایی مردانه اش ..

.به دخترم نگاه کردم …اکاترینای کوچکم …کت کوچولو..

چشم هایش کمی باز شدند… سپس به سرعت بسته شدند دوباره انها را باز کرد… میدانستم که احتمالا نمی تواند…. اما به نظر می رسید روی من متمرکز شده… دستم را جلو بردم و گونه نرم و تپل او را نوازش کردم… به چشمهای ابی زیبای خیره کننده اش لبخند زدم…. دوباره چشم هایش بسته شد

دستم را روی دست نایت ..روی زانویم قرار دادم ….به سرعت انگشت هایش را داخل انگشت هایم فرو برد….

همانطور که به کوهستان روبرو نگاه می‌کردم چایم را سر کشیدم…

زندگی داشتم که هرگز انتظار ان را نداشتم ….یک رویا را زندگی می‌کردم …..رویایی که هرگز جرات نداشتم ان را در خواب ببینم…. حالا در رویایی زندگی میکردم که کوچکترین کابوسی در ان جایی نداشت

 

 

 

 

 

پایان 


برچسب ها :
دسته ها : رمان ناجی

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

  • فریبا فوریه 24, 2019 :: 2:03 ب.ظ

    مرسی بابات ترجمه خوبتون 🙂 منتظر ترجمه های بعدیتون هستم

    • رز فوریه 24, 2019 :: 5:43 ب.ظ

      تشکر

  • مرضیه فوریه 24, 2019 :: 3:06 ب.ظ

    ممنون بابت تر جمه خیلی خوبه تون ،به امید رمان های بعدی 🙂

    • رز فوریه 24, 2019 :: 5:43 ب.ظ

      سپاس

  • Nazli فوریه 25, 2019 :: 2:39 ق.ظ

    ممنون رز جان. به امید ترجمه زیبای بعدی هر چه
    زودتر

    • رز فوریه 25, 2019 :: 9:06 ق.ظ

      متشکرم

      • nazli مارس 7, 2019 :: 10:28 ب.ظ

        سلام رز جان. رمان فروشي كامل ميزارين باز برامون؟ لطفا! كاش ميومدين تلگرام بدون سانسور ميزاشتين برامون.

  • فاطمه ۹۲ فوریه 25, 2019 :: 10:29 ق.ظ

    ممنون رز عزیز و مترجم عزیز ، خیلی زحمت کشیدین ، خسته نباشین
    💖💖💖💖💖
    منتظر رمان های بعدی هستم ، و بازم تشکر 🌹

    • رز فوریه 25, 2019 :: 11:21 ب.ظ

      سپاس

  • مرضیه فوریه 25, 2019 :: 6:34 ب.ظ

    سلام ،ببخشید استارت رمان جدید کی میخوره

  • ندا فوریه 25, 2019 :: 9:32 ب.ظ

    سلام
    ممنون بابت ترجمه زیباتون خانم
    مترجم😍😍
    منتظر ادامه کارهاتون هستیم😘😘
    😘😘😘😘🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼

    • رز فوریه 25, 2019 :: 11:21 ب.ظ

      متشکرم

  • ندا فوریه 27, 2019 :: 11:28 ق.ظ

    سلام صبحتون بخیر دوستان☺
    میخواستم بگم اگر امکانش براتون
    وجود داره ادامه رمان هبوط فرشته
    رو ترجمه کنید بخدا مردم از بس
    منتظر شدم😢
    خواهش میکنم یه کاری بکنید که
    بشه 😭😭😭😭

  • Tara مارس 1, 2019 :: 12:13 ق.ظ

    خیلی قشنگ بود ممنونم

  • فاطمه ۹۲ مارس 4, 2019 :: 8:27 ب.ظ

    سلام .رز جونم پس رمان جدید کی میاد 🙏😍😍😘

  • Masoomeh مارس 28, 2019 :: 9:59 ب.ظ

    سلام من تازه فهمیدم ترجمه این رمان تموم
    شده
    میخواستم بدونم ایا از رو.سایت پاک میشه؟
    و اگه پاک میشه چند روز وقت هست
    بخونمش

    • رز مارس 28, 2019 :: 10:05 ب.ظ

      سلام ، هیچ کدوم از رمان ها از روی سایت برداشته نمیشن

      • Nazli آوریل 3, 2019 :: 12:50 ق.ظ

        سلام. رز عزیز کتاب جدید شروع نمیکنی؟

  • فرسبا آوریل 9, 2019 :: 11:20 ب.ظ

    رمان جدید کی میاد:((((((

  • RaadA سپتامبر 8, 2019 :: 10:57 ب.ظ

    عالیییی بود ممنون بخاطر رمان و ترجمه خوبتون واقعا ممنونم👍👍👍

    • رز سپتامبر 8, 2019 :: 11:16 ب.ظ

      تشکر از همراهی شما

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *