محبوب ترین مطالب

دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت هفتم  :

 

 

درحالی که کیفم را به دست گرفته و میان اشپزخانه او ایستاده بودم با خود در فکر بودم : چه مرگم بود ؟

داشتم میلرزیدم …حالا به خاطر دلیل متفاوتی میترسیدم …دلیلی بسیار وحشتناک تر… اما حرکت نکردم… تنها میان اشپزخانه ایستادم …

سپس دوباره سر و کله اش پیدا شد و به من نگاه کرد

گفت

_ ژاکتت انیا . بندازش یه جایی . باید اول به گوشت ها رسیدگی کنم. بعد برات یه لیوان ش*راب میارم . از خودت پذیرایی کن

سپس دوباره به آشپزی کردنش بازگشت

همانطور که از اشپزخانه بیرون میرفتم ژاکتم را از تنم بیرون اوردم

خیلی خو…ب داشتم چه غلطی می کردم ؟

خیلی خوب

اوه پسر

لعنت

در اتاق نشیمن بزرگ چرخیدم و کیف و ژاکتم را روی یکی از مبلمان چرمی انداختم . سپس به طرف دیگر اتاق که سراسر پنجره بود رفتم و به منظره بیرون نگاه کردم . با خود در فکر بودم که به زودی بهار می اید

_ نیک قراره کجا بره ؟

داشتم از پنجره می پرسیدم

_نمیدونم . اهمیت نمیدم

چند لحظه سکوت کرد… سپس گفت

_ تو چی ؟

زمزمه کردم

_ نه واقعا

نایت زمزمه کرد

_ بیرون از خونم . بیرون از بیزینسم

از شیشه پنجره به او نگاه کردم

_اون با تو کار میکنه ؟

گردنش چرخید و چشم هایش به طرف من امدند

_ برای من …و دیگه نه

چرخیدم تا کاملاً با او روبرو شوم

_ نایت اگه این به خاطر منه_____

میان حرفم پرید

_انیا . به این خاطر نیست

همانطور که خم شد تا گوشت را در فر قرار دهد ادامه داد

_هم اره و هم نه

دوباره سر و کله ظاهر شد و همانطور که اطراف اشپزخانه حرکت می‌کرد ادامه داد

_اولین بار نیست . حتی دومین‌ بار لعنتی هم نیست . اینجا خونه اون نیست بلکه مال منه …اون اینجا پلاس شده بود … بعد یه عالمه خرت و پرت اینجا اورد …اهمیت ندادم.. به هر حال هیچ وقت اینجا نبودم.. اما خودش میدونه که من از توجه خوشم نمیاد و همیشه روی اعصاب من راه میره

به طرف کانتر که اشپزخانه را از پذیرایی جدا می‌کرد امد و دو لیوان نوشیدنی روی ان قرار داد …سپس همانطور که به او نگاه میکردم دوباره به اشپز خانه بازگشت . به پشت سرش گفتم

_پس رفته بیرون ؟

_اره بیرون و دیگه اینجا نمیاد… یا با هر عوضی روب مبل من نمی خواه .. تمام غذاهای اینجا رو مصرف می کرد… نوشیدنی‌های اینجا رو تموم می کرد و همه جا رو کثیف می کرد …روی اینه ته مونده خمیر ریش باقی می گذاشت… یا مسیح ….هر موقع غریبه ها رو اینجا می اورد پس مانده اشغالاش این طرف اون طرف بود و من به این طور گ*وه کاریا نیاز ندارم

با یک بطری ش*راب دوباره به طرف کانتر بازگشت و چشم هایش به طرف من امدند

_دیشب دستش رو روی دوست تو بلند کرد . پسر ها بهم گفتن منظره جالبی نبوده . و بعد تو رو لمس کرد و با تو بازی کرد . اون هم اون مدلی که فقط نیک میتونه با دختری مثل تو بازی کنه . که اون هم منظره جالبی نبود . بنابراین دیگه کارش تموم بود

در حالی که به تمام رفتارهای نیک فکر می‌کردم زمزمه کردم

_درسته

به طرف پنجره باز گشتم ..صدای کارگران را شنیدم که می گفتند

_ تموم شد اقای سبرین

_ خوبه . صورتحساب یا نقد ؟

_ صورتحساب

_درسته

بعد از چند ثانیه شنیدم که یکی از کارگرها گفت

_ واو متشکرم اقای سبرین

مشخصا نایت به خوبی به انها انعام داده بود… تعجبی نداشت

نایت با لحنی ارام گفت

_ قابلی نداره

سپس همانطور که از پنجره به بیرون خیره شده بودم با تمام قدرت تلاش می کردم فکرم را از این پرسش که چرا هنوز هم اینجا هستم دور کنم

وقتی انگشتی که به ارامی از پشت سر روی کتفم کشیده شد را احساس کردم …حس خارش و مورمور از ستون فقراتم بالا رفت

چرخیدم و نایت انجا بود

چشم هایش به طرف من بود و با دو دستش لیوان های نوشیدنی را گرفته بود و مشخصاً با انگشت اشاره یکی از انها مرا لمس کرده بود

خدایا

واقعا

من دیوونه بودم

من هرگز هرگز هرگز نباید این پلیور را می‌پوشیدم . زیرا اگرچه یکی از زیباترین پلیورهایی بود که داشتم . اما همچنین یقه ی بازی داشت . چشم هایش به چشمهای من دوخته شده بود و یکی از لیوان ها را به طرفم گرفته بود

زمزمه کردم

_قرمز

پرسید

_از قرمز خوشت نمیاد ؟

به نرمی پاسخ دادم

_ چرا خوشم میاد

او هم به نرمی جواب داد

_ خوبه

_اگرچه من گیاهخوارم

ازلمس دست هایش خوشم می امد… از صدای صاف و ارامش خوشم می‌امد …داشتم خودم را می باختم و می‌بایست کنترل فکرم را در دست بگیرم

پلک زد

و پلک زد

من باعث ایجاد چنین واکنشی در نایت سابرین شده بودم

به او گفتم

_نه واقعا

نگاهش برای چند ثانیه نگاهم را با خود گرفت ….سپس سرش را به عقب برد و با صدای بلند خندید….

به او خیره شدم …هرگز او را غیر از انکه خونسرد …عصبانی یا ازرده باشد ندیده بودم …حتی در ان حالت ها هم جذاب بود …حالا که داشت میخندید زیبایش باور نکردنی بود

اوه خدایا

من دیوونه نبودم

توی دردسر افتاده بودم

در حالی که هنوز هم می خندید دستش را جلو اورد و بازویش را دور کمرم قرار داد …مرا به طرف بدن خودش که هنوز هم به خاطر خنده میلرزید کشید.. بدنش محکم و گرم بود

بله کاملا به دردسر افتاده بودم

سرش پایین امد و چشمهای سر زنده و درخشان ابی اش نگاهم را به خود گرفت

اوه کاملا بدون برگشت به دردسر افتاده بودم

این مرد به اندازه ی جهنم جذاب در حالی که هنوز هم لبخند می زد زمزمه کرد

_عزیز من بانمکه

اوه خدایا

اوه خدایا

اوه نه

اوه لعنت

عزیز من

از ان خوشم می امد ….با تلاش فراوان دوباره خودم را جمع و جور کردم

پرسیدم

_ از کجا می دونستی مدل ماشین من چیه ؟

پاسخ داد

_جمعه وقتی به ساختمونت میومدی دیدمت . واقعا به یه ماشین دیگه نیاز داری

_ نه نیاز ندارم ..ماشینم هیچ مشکلی نداره هرسال اونو سرویس می کنم

_معمولیه

_خوب ؟

_انیا

بازویش مرا کمی فشرد

_عزیزم تو معمولی نیستی

ان لرزه دوباره بازگشت

_به یه ماشین باکلاس نیاز داری…نه انچنان زرق و برق دار…به توجه بیشتر از این که همین حالا هم به خود جذب می کنی نداری.. فقط با کلاس باشه

صورت او را بررسی کردم

سپس به او گفتم

_ نایت فکر نمی‌کنم دنیا چیزی که تو در من میبینی رو ببینه

سرش را تکان داد

_نه عزیزم تو چیزی که دنیا میبینه رو نمیبینی …هیچ ایده ی لعنتی نداری… کاملاً بی اطلاعی

_ نیستم

به سرعت پرسید

_چندتا مرد بهت لبخندی میزنه ؟

سرم کمی تکان خورد

_معذرت می خوام؟

_ مردها …چند نفر از اونها وقتی که چشمشون بهت میفته بهت لبخند میزنن

کمی فکر کردم و گفتم

_همشون

به من خیره شد سپس زمزمه کرد

_درسته

_ اونا فقط رفتار دوستانه ای دارن

_ اه…نه اونا میخوان باهات باشن… حتی اگه از خیابون از کنارت عبور می کنن

_ حقیقت نداره زن ها هم به من لبخند میزنن

_ همشون ؟

راجع به ان فکر کردم و سپس زمزمه کردم

_نه

_اونایی که خوش قیافه ان ؟

نگاهم را از او گرفتم

_ انیا چشات روی من باشه

دوباره به او نگاه کردم …

_هر*زه های خوش قیافه بهت لبخند نمی‌زنن مگه نه ؟

زیر لب گفتم

_ ام….

گفت

_ حس رقابت

دوباره صورت او را بررسی کردم ….سپس به ارامی گفتم

_ نایت واقعاً ..صادقانه میگم ..همه این چیزا دیوونه بازیه

_انیا عزیزم

دوباره دستش مرا فشرد و سرش را پایین اورد …نفسم را حبس کردم

_واقعاً ..صادقانه تو کاملاً درست میگی ..این قضیه ی لعنتی ناپاکه و همچنین این رابطه لعنتی اتفاق میفته

جرئت کرده و پرسیدم

_این رابطه چیه ؟

_شروع من و تو

بدنم بی حرکت شد. ان لرزش دوباره بازگشت بود . چشم هایم به چشم هایش خیره شد و دوباره قلبم از تپش افتاد . سپس زمزمه کردم

_چی ؟

_عزیزم تو توی اغوش منی . توی خونه من . داری ش*رابه منو می نوشی

گفتم

_به ش*راب هنوز لب هم نزدم

لب هایش به طرف بالا متمایل شدند

من باعث شده بودم لب های نایت سابرین به طرف بالا متمایل شوند

زمزمه کرد

_درسته . خوب.. این کارو می کنی

_و من با چیزی موافقت نکردم

یکبار دیگر لب هایش به طرف بالا متمایل شدند … سپس تکرار کرد

_درسته اما این کارو می کنی

_ نایت

یک دستم را بلند کردم و مردد ان را روی سی*نه اش قرار دادم که به شدت سخت و محکم بود . داشتم به این فکر میکردم که عضلات سینه اش زیر دستم چه احساس خوبی دارد … دستم را بیشتر روی ان فشردم

با احتیاط به او گفتم

_تو یه طورایی منو میترسونی

_اره من این طوریم . چون که باید اینطوری باشم

برای چند ثانیه چهره‌اش حالت مرموزی داشت ..سپس سرش را به طرف من پایین اورد

سپس با صدای بسیار اهسته تری ادامه داد

_ نترس عزیزم …من چنین مردی ام.. اما تو یاد خواهی گرفت که نیازی نیست از من بترسی

زمزمه کردم

_و منو این طرف اون طرف می کشونی

_ اره.. تو هم منو دنبال می کنی

_ یه طورایی چاره دیگه ای نداشتم

سرش به عقب باز گشت.. و تمام احساس سرخوشی از چهره اش پرید

سپس گفت

_ تو همیشه یه انتخاب داشتی.. اما خودت ازش استفاده نکردی . به جز یک بار …وقتی که مقابل اسانسور خودت رو از من عقب کشیدی

تقریباً درست میگفت

گفتم

_ دو بار منو بغل کردی و به زور بردی

_و هر دو بار تو منو محکم گرفتی

لعنت این یکی هم درست بود

_باید راجع بهش کمی بیشتر فکر کنم

بازو هایش اطرافم محکم تر شدند و لبخندی جذاب روی صورت جذابش نقش بست

سپس با صدای الارمی از اشپزخانه امد

گفت

_ درسته ..وقتی که غذا می خوریم این کار را بکن.. من گرسنه‌ام

سپس مرا رها کرد و به طرف اشپزخانه رفت …ایستادم و او را که حرکت می کرد نگاه کردم… یک جرعه از ش*راب را سر کشیدم .. سپس خودم را در حالی که او را دنبال می‌کردم پیدا کردم

وقتی به او رسیدم داشت گوشت را برعکس می کرد

_میتونم کمک کنم

_اره . چند تا بشقاب بردار… از دراور اونطرف بار

سپس دوباره گوشت را داخل اجاق گاز قرار داد.. چشمهایم اطراف اشپزخانه را بررسی کردند . بیشتر دکوراسیون اینجا مشکی بود.. وسایل مشکی.. سنگ مرمر مشکی …

_خودت اینجا رو دکور کردی ؟

_نه یه طراح استخدام کردم . ازم پرسید رنگ مورد علاقت چیه و بعد بر اساس اون همه چی رو خرید

_ پس بهش گفتی رنگ مورد علاقت مشکیه ؟

نگاهش به طرف من بالا امد و دوباره لب هایش به طرف بالا متمایل شدند

_نه بهش گفتم قرمز ه

به او خیره شدم ….سپس با صدای بلند خندیدم

از بین خنده پرسیدم

_جدا ؟

_ شوخی نمیکنم

بشقاب ها را روی بار قرار داد و به طرف یکی از کابینت ها حرکت کرد

_ من توی یه مسافرت کاری بودم . وقتی برگشتم این چیزی بود که نصیبم شد. حتی یک ذره هم رنگ قرمزی جایی دیده نمی‌شد

_ اتاق خوابت رو هم اون دکور بندی کرد؟

_ اره

_پس تو از ملحفه های ساتن خوشت نمیاد ؟

نگاهش دوباره به طرف من امد …چیزی در چشمهایش بود که باعث شد بی حرکت شوم…

سپس پاسخ داد

_وقتی اولین بار چشمم بهشون خورد تقریباً از شدت عصبانیت عقلم رو از دست دادم …خوشبختانه اون این اطراف نبود.. یه شب روی اونها خوابیدم و دیگه روی چیز دیگه ای نخوابیدم …نه توی خونه

زمزمه کردم

_خیلی خوبن

او هم زمزمه کرد

_ لعنت اره

برای چند لحظه به یکدیگر خیره شدیم سپس احساس کردم ان دو کلمه‌ای که از لب هایش بیرون امد در جایی سری با من برخورد کرد

سپس چشم های نایت روی صورتم چرخیدند و به ارامی گفت

_ فکر می کنم ایده خوبی باشه که دیگه راجع به ملحفه های من صحبت نکنیم

سرم را تکان دادم …..با او موافق بودم

کارد و چنگال ها را روی کانتر قرار داد و گفت

_ اینا را روی میز قرار بده و با*سنتو روی یه صندلی پارک کن عزیزم . خودم غذا رو سر می کنم

قاشق و چنگال ها را گرفتم و همانطور که دور میز میچرخیدم انها را روی بشقاب قرار دادم ..سپس با*سنم را روی یک صندلی پارک کردم و همانطور که نایت را تماشا میکردم که اطراف اشپزخانه حرکت می‌کرد . ش*رابم را سر کشیدم

_چطور اسم فامیل منو میدونی ؟

_چی ؟

و شروع کرد به کره زدن به سیب زمینی ها

_نگهبان اسم فامیل من رو میدونه.. فکر می کنم تو بهش گفتی

به من نیم نگاهی انداخت ..سپس دوباره توجه اش را به سیب زمینی ها داد . حالا داشت روی انها فلفل می‌انداخت

_ نیک بهم گفت

احساس کردم ابروهایم به یکدیگر نزدیک میشوند

_ نیکی اسم فامیل منو میدونه ؟

فلفل را کناری گذاشت و نمک را برداشت

_ روز بعد از اینکه اون پارتی مزخرف رو برگزار کرد ازم پرسید که کی رو به خانه رسوندم ..اسم کوچیکت رو بهش گفتم و بعد اون گفت انیا گاگ ؟ و از اونجایی که تو احتمالا تنها انیا تو دنور هستی بنابراین حدس زدم منظورش تو باشی

 

قسمت بعد


دسته ها : رمان ناجی

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *