دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت هشتم  :

 

 

 

_نیک از کجا میدونه؟

به طرف یخچال زمزمه کرد

_هیچ ایده ای ندارم

از این قضیه خوشم نمی امد

_فکر نمی کنم از این قضیه خوشم بیاد . من هرگز اسممو به اون نگفتم

در حالیکه با خود سس ترش را حمل می کرد گفت

_ دوستت؟

امکانش بود.. زمزمه کردم

_ شاید

_صحبت دوستت شد

از داخل یک دراور یک قاشق بیرون اورد

_ باید یکم سرعتش رو پایین بیاره

_چی ؟

سس را روی سیب زمینی ها انداخت.. سپس به من نگاه کرد

_ یکم نصیحتش کن رفتارش رو اصلاح کنه . بیشتر از یه بار توی کلوپم دیدمش . اگرچه نه با تو… کاملا مشخصه تو فکر شکار مرده . باعث میشه مردا توی حالت دفاعی فرو برن . باعث میشه اسیب‌ پذیرتر جلوه کنه . اون هرکاری که بخواد برای به دست اوردن چیزی که میخواد انجام میده و مردها هم اینو میفهمن . کاملاً از رفتارش مشخصه …چیزی که میخوان رو ازش می گیرن و بقیه اش رو دور میریزن . باعث میشه مردا فکر کنن اون خیلی به خودش میباله و اونها رو خسته می کنه… اون باید تورو نگاه کنه و از حرکات تو پیروی کنه

_ حرکات من ؟

سس را کناری گذاشت و به طرف در فر حرکت کرد

_اره

گوشت را از فر بیرون اورد

_حرکات من چیه ؟

همانطور که گوشت را تقسیم بندی می کرد پاسخ داد

_ دختری که توی یه گوشه است.. صحنه رو بررسی میکنه ..رفتار خونسردانه از خودش نشون میده . تو به طرف اونها نمیری بلکه اونها به طرف تو میان . البته اگه جراتش رو داشته باشن . حدس من اینه که به ندرت چنین اتفاقی می‌افته . چون دوست ندارن کاری کنن که ریسک از دست دادن تو رو به جون بخرن . تو دختری هستی که باید برای شام اونو بیرون برد . براش بهترین شامپاین رو خرید .. بهش توجه میکنی .. براش کادو میخری.. تا اونو خوشحالش کنی و امیدواری تمام اون حرکات شیرین وقتی که اونو به تختخواب می‌بری جبران بشه

او مرا در گوشه دیده بود ؟ و تمام بقیه این چیزهایی که گفته بود را راجع به من فکر میکرد ؟

احساس میکردم راه گلویم بسته شده.. اما خودم را مجبور کردم بگویم

_ ببخشید ؟

چشم هایش به طرف من امد. ابروهایش بالا رفته بود

_ اشتباه می کنم ؟

به سرعت پاسخ دادم

_اره

زمزمه کرد

_ چرنده

سپس دوباره به طرف یخچال رفت . با یک کاسه سالاد باز گشت . سپس متوجه شدم

_ تمام این کارها رومی کنی تا منو نرم کنی.. تا منو به تختخواب ببری ؟

همانطور که سالاد را داخل کاسه ها قرار می‌داد رو به انها گفت

_ تو توی تخت خواب من خواهی بود انیا

شاید قبلا می خواستم اما حالا نه چندان

زمزمه کردم

_خیلی از خودت مطمئنی

با دو کاسه چرخید و انها را روی میز قرار داد . سپس دست هایش را روی کانتر قرارداد و مستقیم به چشمهایم خیره شد

_ چیزی که قبلاً راجع بهش صحبت نکردیم اما حالا باید این کار رو بکنیم اینه که توی تخت خواب کاملا مناسب منی . وقتی این اتفاق بیفته عزیزم …خودت خواهی فهمید که من و تویی وجود خواهد داشت.. و این رابطه هر طور که پیش بره …همیشه من و تویی خواهد بود

همین حالا او یک روانی جذاب و ترسناک بود که میدانست چگونه از یک نفر تعریف و تمجید کند ..اگرچه به طور غیر قابل باوری با تکبر این کار را می‌کرد

_چیزی که من میدونم اینه که می خوام رکورد خوردن گوشت در کمترین زمان رو در تاریخ ثبت کنم و بعد از اینجا میرم

یک طرفه لب هایش بالا امد ..چشمهایش گرم شد و دوباره به طرف یخچال بازگشت

سپس با چند دسر بازگشت ..انها را روی میز قرار داد .. روی یک صندلی کنار من نشست …نایت به ارامی گفت

_عزیزم باید منظورمو بگیری

با ترشرویی پرسیدم

_کدوم یکی ؟

با چنگال به سالاد ضربه میزدم

_دوستت رو اروم کن . باید خونسردانه رفتار کنه . این کارو نمیکنه و اگه این کارو نکنه اسیب میبینه و این اسیب ممکنه به روش های خیلی متفاوتی باشه

_ فکر می کنم دیشب برادرت اون درس رو بهش داد

سپس سالاد را به دهانم فرو بردم

نایت پاسخ نداد ..به سرعت جویدم و ان را قورت دادم ..دوباره همان طور که صحبت می‌کردم با چنگال به سالاد ضربه میزدم

_و درست همین حالا تو داری به من یه درس متفاوت می دی

ناگهان دستش پشت گردنم قرار گرفت و ناگهان چشم هایم به چشم های او دوخته شده بود …زیرا مرا کشیده و به طرف خودش چرخوانده بود

اخطار داد

_ با اتفاق افتادن این مبارزه نکن

_تصمیم گرفتم “این”ی وجود نداره که بخوام باهاش مبارزه کنم

_ تو از من وحشت داشتی و خودت به اینجا اومدی هیچ کس تو رو به اینجا نکشوند . هیچکس رو با خودت نیاوردی که تورو برگردونه .هیچ‌کس مجبورت نکرده بمونی.. پس به من و خودت چرت و پرت راجع به اینکه نمیخوای اینو تجربه کنی تحویل نده . تو هم اینو میخوای وگرنه اینجا نبودی . فهمیدم که داری باهاش مبارزه می کنی . فقط دارم بهت میگم قرار نیست برنده بشی

_ تو اینو نمیدونی

_چرا میدونم . چون درست همین جا با من نشستی

_و میتونم برم

_ اره میتونی اینکارو بکنی اما چنین کاری نخواهی کرد . اینو میدونم چون وقتی داشتیم راجع به ملحفه های من با هم صحبت می کردیم صورتت بهم میگفت میخوای بدونی میتونم روی اونها با هات چه کار کنم.. مهم نیست فکرت بهت چه دلیل و منطقی میده …تا موقعی که نفهمی دست‌بردار نیستی

_ مطمئن نیستم ازت خوشم بیاد

_نیازی ندارم ازم خوشت بیاد تا بهم این اجازه بدی ببرمت به تخت خواب.. اما از اونجایی که من ازت خوشم میاد ترجیح میدم اونطوری باشه

به او خیره شدم و با وجود اینکه از دستش عصبانی بودم احساس کردم معده ام منقبض می شود

سپس زمزمه کردم

_تو از من خوشت میاد ؟

دوباره چشم هایش روی صورتم حرکت کردند سپس به چشمهایم دوخته شدند و زمزمه کرد

_عزیزم وقتی توی اتاق خوابم بودی معذرت خواهی کردی و معذرت خواهی صادقانه ای بود . بعد از یک روز تلفن گرون‌ قیمتی که بهت هدیه دادم رو برگردوندی . از من به خاطر اینکه به صاحب خونه ات درس داده بودم تشکر کردی.. و منو خندوندی… و همه اینها به جز این بود که چقدر دوست دارم بهت نگاه کنم …پس اره لعنتی ..ازت خوشم میاد .. چون که تو تنها زنی هستی که از این کارا می کنی

از ان خوشم امد.. از خیلی چیز ها راجع به او خوشم می امد ..همچنین از خیلی چیز ها راجع به او هم خوشم نمی امد .. و انقدر احساسات متفاوتی داشتم که نمی توانستم انها را تفکیک کنم

با احتیاط تایید کردم

_همه این چیزا برای من خیلی گیج کننده است

_ میای به تخت خوابم و من حالتو خوب می کنم

ایا جدی بود ؟

مطمئناً این هم یکی از ان چیزهایی بود که راجع به او دوست نداشتم …با کمی نیش و کنایه گفتم

_ یعنی اینقدر کارت خوبه ؟

اما مرا به خود نزدیک تر کرد … صورتم تنها یک اینچ با او فاصله داشت

_ اره . همینطوره عزیزم . اونجا تمام نیازهات رو برطرف می کنم …اینو میتونم برات گارانتی کنم

همانطورکه به چشمهای جدی او نگاه می کردم میتوانستم ضربان نبض گلویم را احساس کنم

گفتم

_من گرسنمه

چشم هایش دوباره گرم شدند .ان نگاه و احساسی که به من می‌داد را در خاطرم ثبت کردم

سپس به نرمی گفت

_پس بهتره بزارم عزیزم غذاشو بخوره

_ اما میشه بدون صحبت کردن این کار رو بکنیم ؟ بیشتر اوقات وقتی صحبت می کنی منو میترسونه

همزمان نگاهش با حس شوخ طبعی روشن شد

زمزمه کرد

_در نظر من که اشکالی نداره به هر حال وقتی اون استیک رو توی دهنت قرار بدی دیگه نمیخوای صحبت کنی . بلکه میخواهی بیشتر غذا بخوری

زمزمه کردم

_نمیتونم بیشتر از این منتظر بمونم

نگاهش به لبهای من کشیده شد و چشم هایش تیره تر شدند . سپس نگاهش دوباره بالا امد . به طرف بشقابش چرخید و من هم همین کار را کردم . شوع به غذا خوردن کردیم و بعد از ۵ ثانیه متوجه شدم که راجع‌ به استیک کاملا درست میگفت

………………………..

فصل ۶

چشم هایم به ارامی باز شدند و نمی دانستم کجا هستم . تنها میدانستم به طور شگفت انگیزی راحت و گرم هستم . سپس انها را دیدم.. پنجره های قدی و نورهای درخشان دنور

روی تخت خواب خاکستری راحت و چرمی نایت بودم . توی یکی از اتاق ها یی که پایین راهرو قرار داشت . مشخصا این اتاقی بود که هر روز …اوقاتش را در انجا می گذراند زیرا برای راحتی دکور شده بود و تلویزیون و وسایل راحتی اش در انجا قرار داشتند.. و این جایی بود که او مرا به انجا هدایت کرد و به من گفت منتظر بمانم زیرا برای رسیدگی به کاری… که دقیقا راجع به ان به من توضیح نداد ….با او تماس گرفته شده بود

وقتی اینجا …در حالی که تلویزیون تماشا میکردم ..خوابیدم چیزی روی من نبود . اما حالا کتی گرم روی من انداخته شده بود . بنابراین نایت خانه بود

نفس عمیقی کشیدم و در حالی که روی مبل گرم و نرم دراز کشیده بودم به ذهنم اجازه دادم به وقایعی که بعد از نهار اتفاق افتاد و او مرا متقاعد کرد که اینجا بمانم تا وقتی که بازگشت در خانه باشم.. فکر کنم

وقتی غذا می خوردیم صحبت نکرد . همچنین بهترین استیکی که به عمرم خورده بودم را برای من اماده کرده بود …همچنین سیب زمینی ها و سالاد که کنار ان قرار داشت مزه عالی میدادند . وقتی غذای مان را خوردیم به من گفت

_باس*نتو همینجا روی صندلی نگه دار

همانطور که میز را تمیز میکرد از دستوراتش پیروی کردم .بشقاب ها را به اشپزخانه برد . انها را انجا قرار داد و سپس بازگشت تا لیوان مرا پر کند . سپس از اشپزخانه خارج شد . پشت یک دیوار ناپدید شد و وقتی بازگشت یک بسته سیگار در دستش بود . مستقیم به طرف من امد… لیوان نوشیدنی را به دستم داد و سپس دست دیگرم را گرفت و به ارامی از روی صندلی بلند کرد .

به طرف درهای بالکن مرا راهنمایی کرد . وقتی به بالکان رسیدیم دستم را رها کرد تا یک سیگار روشن کند

من اهل سیگار کشیدن نبودم اما همیشه فکر میکردم مردهایی که با استایل خاص سیگار می‌کشند جذاب هستند

سپس بسته سیگار را روی صندلی انداخت …انگشت هایش را دور ارنج من بست و مرا مقابل نرده های بالکن کشاند . وقتی پشت سر من حرکت کرد و بازوهایش را به دورم حلقه کرد و مرا به طرف خود کشاند نفسم را در سینه حبس کردم

سیگارش را بالا اورد و به ان پوک زد … من هم لیوان نوشیدنی ان را بالا اوردم و یک جرعه از ان نوشیدم

بعد از به نرمی به او گفتم

_نباید سیگار بکشی

زمزمه کرد

_قبلا اینو شنیدم

من هم زمزمه کردم

_ شرط میبندم این کارو کردی

پرسید

_اذیتت میکنه ؟

راجع به ان فکر کردم… اگرچه هرگز از دود خوشم نمی امد اما سیگار او مرا اذیت نمی کرد …بلکه به طور عجیبی مرا به یاد خانه می انداخت . پدرم سیگار میکشید و من به این عادت داشتم و همین باعث میشد حس نوستالژیک در من بیدار شود

صادقانه و به نرمی پاسخ دادم

_ نه منو به یاد خونه میندازه

_خانواده ات سیگار می‌کشیدند؟

_ پدرم ..همچنین عمه ام . اون یه پاکت و نیم هر روز می کشید

احساس کردم بدنش منقبض شد… سپس پرسید

_عمه ات ؟

_ بعد از اینکه پدر و مادرم مردن اون منو بزرگ کرد

برای یک لحظه ساکت بود …سپس احساس کردم تنش در بدنش افزایش پیدا می کرد… دستش را باز کرد و مرا چرخاند ..به نرده های بالکن تکیه داد ..سپس دوباره دستش را دور کمر من قرار داد و مرا به طرف خود کشید

سپس به من نگاه کرد و با صدای ارامی در حالی که چشم هایش با دقت مرا بررسی می‌کردند اما حالت چهره اش خونسردانه بود پرسید

_پدر و مادرت مردن ؟

_ وقتی کلاس دوم بودم

چشم هایش کمی باریک شدند

_ هر دوی اونها؟

_ تصادف

چشمهایش برقی زدند و شنیدم که به تندی نفسی کشید.. سپس زمزمه کرد

_ لعنت

_ اون ها توی ساختمان های مقابل هم کار می کردند بنابراین با هم سرکار رفتند ..منو به مدرسه رسوندند و بعد به طرف محل کار رفتن که یک مرد با اسلحه در طرف پدرم رو باز کرد …سه بار به اون شلیک کرد ..اونو توی خیابان انداخت و سپس با مادرم که هنوز توی ماشین بود فرار کرد ….۵۰ مایل اونطرف تر اونها مادرم رو که به اون هم شلیک شده بود توی جاده پیدا کردن . پدرم تا بیمارستان زنده بود اما زیر جراحی مرد.. اما مستقیم به سر مادرم شلیک کرده بود بنابراین قبل از اینکه اونو توی خیابان هول بده اون مرده بود

در حالی که چشم هایش را به نگاهم دوخته بود دست اش را تا بالای گردنم بالا اورد.. انگشت هایش را میان موهایم فرو کرد و زمزمه کرد

_ یا مسیح…. لعنت …عزیزم

 

 

قسمت بعد 


دسته ها : رمان ناجی

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

  • Sima فوریه 8, 2019 :: 11:20 ب.ظ

    ممنون و خسته نباشید ❤❤❤

  • فاطمه ۹۲ فوریه 9, 2019 :: 2:42 ب.ظ

    واووووووو ، دو قسمت 😍😍😍😍😍😍
    ممنون ن ن ن ن💞💞

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *