محبوب ترین مطالب

دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت نهم   :

 

 

 

سرم را تکان دادم

_نایت.. اشکال نداره ..میدونم دراماتیک به نظر میرسه اما اینطور نیست.. اتفاقات بد همیشه توی زندگی بیشتر مردم اتفاق میفته. از اونجایی که اونا نمیدونستن قراره کشته بشن … بنابراین برای زندگی من برنامه ریزی نکرده بودن.. عمه ام کنترل املاک اونه…ا من و حق بیمه رو به دست گرفت ع…موم سعی کرد منو به سرپرستی بگیره اما ازدواج نکرده بود و با چند نفر دیگه زندگی می کرد و قاضی ها شرایط اون رو قبول نکردند.. مادربزرگم مریض بود و نمی تونست سرپرستی من رو به عهده بگیره و پدرم با پدر و مادرش رابطه نزدیکش نداشت و اونها علاقه ای به بزرگ کردن دختری ۷ ساله نداشتند … بنابراین عمه ام منو بزرگ کرد و اون ام…… سیگار میکشید …. و همچنین …ام ….. یه عالمه ودکا می نوشید

چشمهای نایت در حالی که نگاهم را گرفته بودند . پرسید

_می نوشید ؟ اون هم مرده ؟

_نه .. اون کاملاً زنده است. مثل اینکه اگه یکی از سربازان شیطان باشی اون تو رو از مرگ و مریضی در امان نگه خواهد داشت

وقتی گفتم سرباز شیطان انگشت دستش را محکم و در مقابل شقیقه هایم می کشید و ان را ماساژ میداد . اما منتظر بود تا صحبتم تمام شود

بعد پرسید

_ رفتار خوبی با تو نداشت ؟

توضیح دادم

_من یک کار نیمه وقت داشتم.. با سه دختر دیگه اونجا زندگی میکردیم.. و اجاره می‌دادیم ..به مدت هشت ماه روی کاناپه می خوابیدم تا این که یکی از اونها از خونه رفت و من هم بعد از اینکه ۱۸ ساله شدم همون کار رو کردم و اونجا رو ترک کردم

زمزمه کرد

_ با تو رفتار خوبی نداشته

سپس سرش را چرخاند …. او را تماشا کردم که پک عمیقی به سیگار زد و با عصبانیت دود سیگار را بیرون داد

به ارامی گفتم

_سالها پیش بوده نایت

با صدای محکم گفت

_ تو رو کتک می زده ؟

سرم را تکان دادم

_ نه ..فقط خیلی خوب نبود

_و توی زبان انیا خیلی خوب دقیقا چه معنایی میده؟

_ زبان انیا ؟

_میدونم سعی داری اینو بی اهمیت جلوه بدی . اما اونقدر خوب نمی‌شناسمت که بدونم تا چه اندازه .. بنابراین می خوام دقیقاً منظورت رو بفهمم

_ نایت___

با دستش که در موهایم قرار داشت صورتم را به طرف خود کشاند و سرش را پایین اورد

دستور داد

_مو به مو عزیزم

اهی کشیدم …سپس شروع به صحبت کردن کردم… زیرا… اگر چه خیلی خوب او را نمی شناختم… اما می دانستم همواره راهی پیدا خواهد کرد تا به انچه که می‌خواهد برسد …همانطور که براش صحبت می کردم به سیگار کشیدن ادامه میداد

_وقتی زیاد نوشیدنی می نوشید …که متاسفانه اغلب اوقات این کارو می کرد ….رفتار زننده و اخلاقی ناشایست داشت . انقدر پول نداشت که همیشه نوشیدنی بخره بنابراین تمام خونه و وسایل مون رو فروخت و تمام پول اون رو صرف ودکا ..دود و دم ..لباس..و وسایل جدید می کرد. چیزی براش نمی موند و بعد من رو پیش مادربزرگ مریضم رها می کرد و همیشه به لاس وگاس یا کشتیرانی یا مسافرت و کارهای مثل اون می رفت

دست نایت از بین موهایم پایین لیز خورد و انگشت شستش به ارامی گردنم را نوازش می کرد

_ اما حتی قبل از اینکه پول هامون هم تموم بشه ادم خوش رفتاری نبود . میدونم مثل باری به دوشش بودم ..چون همیشه اینو بهم میگفت.. می گفت باید به خاطر این که قبول کرده از من مراقبت کنه غرامت بدم و اون رو جبران کنم… بنابراین منو به برده خودش تبدیل کرد ..از همون بچگی اشپزی میکردم ..همه جا رو تمیز میکردم.. میشستم.. اگرچه بلد نبودم رانندگی کنم اما خریدهای خونه با من بود… همیشه توی خونه یه جا می نشست و حتی اگه نوشیدنی می خواست به من دستور میداد براش ببرم . اهمیتی به وضعیت تحصیلی و سلامت من نمیداد . همیشه از مدل لباس ها و مدل موهام ایراد میگرفت… زبان زشت و تیزی داشت ..من رو مجبور کرد یه کار پیدا کنم و پول لباس هام رو خودم بدم…به هیچ عنوان به من هیچ پولی نمی داد …همیشه توی حال و روحیه بدی بود…زندگی براش خوب نبود ..وقتی اتفاق بدی براش می‌افتاد بیشتر و بیشتر از دستم عصبانی می‌شد

همانطور که نفس عمیق کشیدم و ادامه می دادم… نایت سیگار میکشید و من را تماشا می‌کرد

همچنین مرا نوازش می داد

_هیچ مردی توی زندگیش نبود ..و واقعا مردی نبود که تحمل کنه زن تنبلی مثل اون رو دور بر خودش داشته باشه . بنابراین من رو به خاطر این واقعیت سرزنش می کرد… می گفت مرد ها به این خاطر اون رو رها میکنن که من سربارش هستم… اما واقعا فقط بخاطر شخصیت خودش بود… اون واقعا مادرم رو دوست داشت… صادقانه و واقعی …عجیب بود اما فکر می کنم تنها شخصی که توی زندگی دوستش داشت مادرم بود ….من خیلی شبیه مادرم هستم و همیشه اینو بهم میگفت.. اون همیشه به من یاداوری می‌کرد خیلی بده که من به جای مادرم نمردم ….همیشه با خودم فکر می کردم ایا این دلیلیه که تا این اندازه بداخلاق و بد دهنه ؟ به این دلیل که دلش برای مادرم تنگ شده ؟ نمیدونست چطور با این قضیه کنار بیاد بنابراین اون رو سر من خالی میکرد … به هر حال زندگی کردن با اون چیز جالبی نبود بنابراین به محض اینکه تونستم از انجا بیرون امدم و دیگه اونو ندیدم… حالا اون فقط یه خاطره است

از صحبت کردن باز ایستادم

نایت حرکت نکرد

نگاهش را از من نگرفت

سپس دستش را از روی گردنم برداشت و از کنار من عبور کرد تا سیگارش را روی یک صندلی قرار دهد … تمام این مدت صحبتی نکرد.. من هم چیزی نگفتم …اما چرخیدم تا او را نگاه کنم… همانطور به منظره مقابل نگاه می کرد

احساس می‌کردم همه این چیزها خیلی عجیب است گفتم

_ نایت

چشمهایش به سرعت به طرف من امدند

گفت

_ فردا شب برای شام میبرمت بیرون

چند بار پلک زدم

کاری که از من خواسته بود را انجام داده بودم …دقیقاً راجع به عمه ام برایش توضیح داده بودم …هیچ اظهار نظری نداشت

جیز… این مرد عجیب بود …جذاب اما عجیب

به او گفتم

_نمیتونم …کلاس دارم

_کلاس ؟

_مدرسه زیبایی… دارم در زمینه تکنولوژی پوست گواهینامه میگیرم

به سرعت گفت

_ سه شنبه

سرم را تکان دادم

_دو تا مشتری دارم . یکی ساعت شش و نیم و یکی ساعت ۸

_مشتری؟

_ من الان در زمینه ناخن کار میکنم

چرخید تا کاملا به من نگاه کند و پرسید

_چرا بعد از ظهر ها و روزهای تعطیل مشتری قبول میکنی؟

_ چون در طول روز به عنوان منشی تمام وقت کار میکنم

به دقت مرا بررسی کرد سپس زمزمه کرد

_زندگیت خوب نیست؟ …یه راهی پیدا کن تا اون رو خوب بکنب یا حداقل یکم بهترش کنی

به ارومی پرسیدم

_ چی؟

_ هیچ اطلاعاتی راجع به این چیزا ندارم …ایا زن هایی که ناخن کار می کنن به یه کار تمام وقت نیاز دارن تا از پس مخارج شون بر بیان؟

_ام…نه اما من فقط مشتری‌های نیمه وقت دارم ..برای اجاره ی یه سالن تا بدونم توش کار کنم نیاز به مشتریهای تمام وقت دارم …و دارم روی اون کار می کنم

_عزیزم با کار تمام وقت و کلاس ها چنین چیزی ارزوی غیر ممکنیه

_ تنها چند هفته دیگه کلاس هام تموم میشه و اون وقت می تونم بیشتر مشتری بگیرم… این باعث میشه رسیدن به هدفم اسون تر بشه . میتونم تنوع ایجاد کنم در زمینه های دیگه هم مشتری بگیرم

لب هایش محکم به یکدیگر چسبیده شدند ….نگاهش دوباره به منظره رو به رو باز گشت

_ نایت

نگاهش به سرعت به طرف من امد

_با این برنامه که داری عزیزم.. هیچ وقتی برای من نداری . ازش خوشم نمیاد

لب هایم را به یکدیگر فشار دادم زیرا حقیقت داشت

به نرمی گفتم

_شنبه شب و بیشتره یکشنبه ها کار نمیکنم

_ من یک شنبه ها شب کار می کنم . که فقط شنبه ها برامون میمونه ..پس ازش خوشم نمیاد

جیز.. گفته بود که از من خوشش می‌اید اما شواهد این‌گونه می‌گفتند که واقعاً از من خوشش می امد

اعلام کرد

_سه شنبه میای به کلوب.. دوستاتو با خودت میاری.. یه اتاق وی ای پی بهتون میدم … برای تو و دوستات یه ماشین میفرستم… اگه وقت ازاد به دست اوردم توی کلوپ باهات وقت میگذرونم …و بعد از اینکه کارم تموم شد با من وقت میگذرونی…. همچنین یکشنبه ها هم مال منه

_یکشنبه صبح مشتری دارم

_تو رو به خونم میرسونم تا به اونها رسیدگی کنی و بعد بقیه روز رو با من می گذرونی

من را به خانه می رساند ؟

این بدان معنا بود که فکر میکند من شب را با او خواهم گذراند

قلبم به هم فشرده شد

گوشی تلفن در جیب نایت به صدا درامد ..همانطور که گوشی را از جیبش بیرون می اورد زمزمه کرد

_ چند ثانیه بهم وقت بده عزیزم

دکمه را فشار داد و ان را مقابل گوشش گرفت

_ هی

چند لحظه سکوت

سپس گفت

_ بهم بگو داری سر به سرم میزاری

یک سکوت دیگر و سپس با عصبانیت گفت

_ساعت چنده ؟

دوباره سکوت

_به خاطر کدوم جهنمی اون زن تقریباً تا دو و نیم منتظر موند تا پیش تو بیاد ؟

دوباره سکوت

_یا مسیح.. لعنت .. این هرزه قراره اعصاب من رو بهم بریزه

دوباره ساکت شد

_ به طور منظم ؟

دوباره سکوت کرد و با عصبانیت بیشتر گفت

_ قبلا هم این کار رو کرده ؟

یک سکوت دیگر….. به طور خطرناکی با صدای ارامی گفت

_ اوه نه . این پیغامیه که خیال دارم اونو برسونم ..انیا الان با منه اول اونو راست و ریست می کنم و اونوقت تو رو توی کلوب میبینمت… درسته …بیست شاید سی ….بعدا

دکمه ی روی تلفن را فشار داد و دوباره چشم هایش به طرف من امدند

_ قراره به یه کاری برسم و می خوام همینجا منتظرم بمونی

_ شاید باید من ___

_می خوام اینجا منتظرم بمونی

_نایت___

_ انیا… وقتی به اتاق خوابم اومدی تا از تلفنم استفاده کنی.. زندگی که داشتی زندگیش می کردی …که چندان چیز جالبی نیست… قرار شد بهتر بشه… یه عالمه بهتر….چون من قراره اونو برات بهتر کنم و در عوض انتظار خیلی کمی از تو دارم …و همین الان تمام چیزی که ازت می خوام اینه که همین جا بمونی… تا موقعی که به خونه برگردم بتونم زمان بیشتری با تو بگذرونم… از اونجایی که احتمالا حدود یه هفته دیگه قرار نیست ببینمت

او قرار بود زندگی مرا بهتر کند

اوه خدایا

اوه خدا

اوه لعنت

حق با او بود… همین حالا هم این کار را کرده بود.. تلفن گران قیمت… اپارتمانی امن .. غذای خوشمزه …بلیط وی ای پی برای دوستانم…

” ماشین مزخرفیه عزیزم قراره برات یه چیزه ابرومند بگیرم “

خدایا داشت به خریدن یک ماشین برای من فکر می‌کرد

_ انیا

از جا پریدم و چشم‌هایم روی او متمرکز شدند

_ نایت نمیدونم

۳ قدم ان طرفتر من ایستاده بود… اما ناگهان دیگر انجا نبود

دستش داشت صورتم را می گرفت و یکباره دیگر …صورت او اتمام چیزی بود که میتوانستم ببینم

_عزیزم هر چی که میخوای بخور . هر چی که میخوای بنوش . تلویزیون یا فیلم نگاه کن . فقط منتظرم بمون ….تمام چیزی که ازت می خوام وقتته.. و وقتی برگشتم همراهیته …و دارم بهت میگم …واقعا میخوام که اینو بهم بدی

خدایا ….واقعاً از من خوشش می امد

و از اینکه تا چه اندازه از من خوشش می امد.. خوشم می امد

_خیلی خوب

از نزدیک دیدم که چشم هایش لبخند زدند

و سپس از نزدیک دیدم که چشم هایش به طرف لب هایم پایین امدند… سپس دیدم که تیره شدند …. بدنم واکنش نشان داد و زانوهایم شل شدند …بعد دست ازادم به طرف کمرش امد تا پیراهن او را بگیرد …مانند اینکه داشت با خودش صحبت می‌کرد زمزمه کرد

_لعنت م..ی خوام اون لبا رو بگیرم

با دیدن نگاه گرسنه ی او دوباره لرزشی از ستون فقراتم بالا امد

می خواستم لب هایم را بگیرد… با تمام وجود این را می خواستم

به طرف او چرخیدم …اما دستش روی صورتم منقبض شد و نگاهش به طرف چشم هایم بالا امد

زمزمه کرد

_حالا نه عزیزم . وقتی لباتو گرفتم می خوام وقت و توجهمو به بهش بدم ..و وقتی شروع کنم به این زودی تموم نمیشه

 

 

 

قسمت بعد


دسته ها : رمان ناجی

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *