دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت ششم  :

 

 

 

فصل ۵

شاید بگی دیوونم …لعنت.. خودم هم فکر می کنم دیوونم.. اما روز بعد یک ربع به یک… داخل ماشین نشسته بودم و به طرف ساختمان نایت حرکت میکردم

با ویویکا و ساندرین تماس گرفتم و خلاصه ای از انچه که گذشته بود را به انها گفتم . بنابراین اگر ناپدید شوم فکر می‌کنم یک نفر می داند کجا به دنبالت جسدم به گردد

دیشب کمی بعد از انکه نایت انجا را ترک کرد یک پیشخدمت و یک بادیگارد به طبقه بالا امدند . بنابراین نمی توانستم فرار کنم . دوباره یک اب گازدار سفارش دادم

به اطراف نگاهی انداختم.. دیوارها به رنگ قرمز غنی و گرمی بودند.. مانند ش*راب ..میز بزرگ و چوبی تیره ای در گوشه ای از اتاق قرار داشت.. روی ان لپتاپ ..چندین تلفن.. کاغذ و پوشه هایی قرار داشتند.. صندلی بسیار بسیار تیره چرخانی مقابل میز قرار داشت ..کنار ان دو صندلی چرمی دیگر.. مبل های ست ان کنار های دیوار قرار گرفته بودند .. و وسایل گرانقیمت دیگر که به رنگ تیره اما به گرمی اتاق را دکور کرده بودند …همچنین دیوار ها با تابلو هایی از دنور پوشیده شده بودند

بعد از انکه اب گازدار را برایم اوردند ان را سر کشیدم و منتظر ماندم …و همزمان از پنجره ی یک طرفه ی بزرگ دفتذ… به محیط کلوب خیره شدم . به ادمهایی که می رقص*یدند.. نورها ..خنده ها.. و همه فعل و انفعالاتی که در کلوب در حال رخ دادن بود نگاه کردم

هرگز فکر نمیکردم نایت یک مرد کلاسیک باشد …ممکن بود فکر کنم او یک بیمار روانی که چهره ای بسیار جذاب دارد است… اما هرگز فکر نمیکردم که یکی از طرفدار های بتهوون باشد

۱۰ دقیقه بعد از انکه نوشیدنی ام را تمام کردم به وسیله بادیگاردی که نام او را نمی دانستم اما بسیار شباهت به هالک داشت.. به خانه اسکورت شدم

دیشب اصلا نتوانستم بخوابم ..تنها می‌توانستم به اینکه چگونه با نایت مواجه می شوم فکر کنم . سپس با دوستانم تماس گرفتم و داستان را برای انها تعریف کردم . حالا بهترین شلوار جین و بهترین کفش پاشنه بلند به همراه یک پلیور کشمیر صورتی رنگ را پوشیده بودم …موهایم را صاف کرده بودم و ارایش سبکی داشتم

متاسفانه تنها مکانی که توانستم برای پارک ماشین پیدا کنم حدود ۱ بلوک بالاتر بود… و این بدان معنا بود که وقتی به لابی ساختمان او رسیدم هفت دقیقه دیر رسیده بودم

اگر نایت از شدت عصبانیت کبود شده باشد به درک

همین حالا باید این رفتار خاتمه پیدا کند… هم او و هم برادرش ….و من قرار بود شخصا این نکته را متذکر شوم

نگهبان با لبخند با من احوالپرسی کرد

_خانم گاگ

از اینکه نام فامیل مرا می‌دانست بسیار متعجب شدم . سپس تلفن را برداشت

_ اقای سبرین گفتن شما قراره امروز به اینجا بیاید . بهشون اطلاع میدم

نفسعمیقی کشیدم ..به او لبخند زدم و منتظر ماندم …در ذهنم ..خودم را برای دعوا اماده میکردم

سپس دوباره تلفن را روی رسیور قرارداد ..لبخند زد و گفت

_ اقای سبرین درخواست دارند به طبقه بالا برید

مشخصا حالا که کاملا نشان داده بود چه روانی است فراموش کرده بود چگونه یک جنتلمن باشد

هرچی

لبخند دیگری به نگهبان تحویل دادم و با عصبانیت ..در حالی که سعی می کردم نشان ندهم عصبانی هستم… از اسانسور بالا رفتم.. اگرچه وقتی میخواستم دکمه اسانسور را فشار دهم با شدت تمام این کار را کرده بودم

درهای اسانسور باز شدند . قدم به بیرون گذاشتم و سپس پشت سر من بسته شدند

همانطور که صدای بسته شدن درهای اسانسور را می شنیدم با خود فکر می کردم شاید ایده خوبی نباشد که به اینجا امده ام …

نفس عمیقی کشیدم و به طرف در ساختمان نایت حرکت کردم

درست است… می بایست به داخل بروم …انچه که می بایست بگویم را بگویم و سپس بیرون بیایم

وقتی به انجا رسیدم در به وسیله قطعه کوچکی چوب که لای در قرار گرفته بود باز بود ..صدای موسیقی از داخل خانه به گوش می رسید …ارام و کلاسیک… تماما صدای پیانو بو و به هیچ عنوان اطلاعی راجع به چنین اهنگ هایی نداشتم

به در تقه ای زدم و گفتم

_نایت ؟

صدای عمیقش را شنیدم که میگفت

_ اشپزخونه

بله ان روی روانی اش خود را نشان می داد و ان جنتلمن رفته بود

از حال پایین رفتم و تقریبا به دو مرد که لباس های مشابهی به تن داشتند و در حال حمل کردن یک تخت خواب بودند برخورد کردم … ایا نایت داشت اسباب کشی می کرد ؟

زمزمه کردم

_متاسفم متاسفم

خودم را به دیوار چسباندم تا بتوانند از کنار من بگذرند . وقتی از من عبور کردند دیدم که اتاق نشیمن بدون ان که با ان همه جمعیت پر شده باشد واقعاً با شکوه و دیدنی بود

تصمیم گرفتم که… این که او یک مرد خوش اخلاقی که به من علاقه داشته باشد نیست بلکه یک روان پریش است …واقعاً ازاردهنده است

به طرف اشپزخانه چرخیدم… سپس متوقف شدم و به رو به رویم خیره شدم

کت و شلوار به تن نداشت… بلکه تیشرت مشکی که به زیبایی اندام اش را در برگرفته بود و ماهیچه های دیدنی پشتش را به نمایش می گذاشت به تن داشت… همچنین شلوار جینی که بی نهایت بی نهایت بی نهایت به او می امد… می توانستم باس*ن خوش فرمش را در انها به خوبی ببینم …کفش به پا نداشت و موهای پرپشت اش اشفته بودند . دستهایش در حال اشپزی کردن بودند و حالت چهره اش بی احساس بود. اما این‌ها باعث نمی شد از جذابیت او چیزی کم شود . چشمهای ابی زنده اش روی من بودند

یا خدا

_عزیزم بیا اینجا

یک دستور

به سرعت از خواب و خیال اینکه نایت یک مرد جذاب است بیرون امدم

او یک عوضی روانی بود

انجا نرفتم ….

در عوض پرسیدم

_ داری اسباب کشی می کنی ؟

پاسخ داد

_ لعنت نه… نیک رو از اینجا بیرون مییندازم .. دیر کردی ..بیا اینجا

بازوهایم را روی سی*نه ام در هم قفل کردم

_در واقع نه … وقت ندارم به اونجا برم . فقط ۱۵ دقیقه وقت دارم . اما چیزی که می خوام بهت بگم به این قدر زمان هم نیاز نداره

همانطور که صحبت می کردم چشم هایش هرگز مرا ترک نکردند … و زمانی که صحبتم تمام شد هنوز هم روی من بودند …مدتی همین گونه گذشت… سپس همانطور که به طرف تلفن حرکت کرد… ان را از شارژ بیرون کشید… دکمه روی ان را فشرد …و ان را مقابل گوشش گرفت…… هنوز هم چشم هایش روی من بود

_یه کلورادو ابی رنگ جایی توی خیابون پارک شده . کلیدا رو بهت میدم . ده دقیقه بعد اونو به گاراژ بیار باشه ؟

کمی مکث کرد . سپس ادامه داد

_ عالیه. بعدا

سپس تلفن را به زمین گذاشت و به سراغ گوشتی که داشت ان را مزه دار می کرد رفت . به او خیره شدم.. نایت به گوشت خیره شد.. سپس گفت

_ماشین اشغالیه عزیزم . باید یه چیز بهتر برات بگیرم

_ماشین من هیچ مشکلی نداره

گردنش چرخیده شد و چشم هایش به طرف من امدند

_ خسته کننده است

پاسخ دادم

_ منو از نقطه a به نقطه b میرسونه

_ بله اما با استایل مزخرفی این کارو میکنه

چرا داشتیم راجع به ماشین من صحبت میکردیم ؟

_ اونی که به سراغ ماشینم فرستادی رو بیخودی فرستادی . اینجام تا بهت بگم خیلی خوشحال میشم اگه دیگه هرگز تو یا برادرت رو نبینم و اگه این اتفاق بیفته خیلی ناراضی میشم و ممکنه احساس کنم باید با پلیس تماس بگیرم . اگه نمیخوای چنین دردسری براتون پیش بیاد …من مطمئن میشم هرگز دیگه به کلوپ تو نمیاو و تو هم مطمئن میشو که خودت و یا نیک هرگز با من برخورد نخواهید داشت

_ عزیزم . بیا اینجا

ایا مواد زده بود ؟

با عصبانیت گفتم

_نه .. دارم میرم

_تو نمی‌خوای از من عبور کنی

ابروهایم بالا رفتند

_نمیخوام ؟

_نه

_ اشتباهه… متاسفم . خداحافظ نایت

همانطور که می خواستم از خانه خارج شوم دوباره کارگران به انجا برگشتند . بنابراین سعی کردم دیوار اشپزخانه را دور بزنم . یک قدم بالا گذاشتم …..سپس نه تنها داخل اشپزخانه بودم.. بلکه ناگهان پشتم به کانتر چسبیده شد و نایت هم به من چسبید

با دست محکم لباس او را چسبیده بودم و در حالی که وحشت زده شده بودم ضربان قلبم بالاتر رفت . داخل خانه اش کارگر وجود داشت و با این وجود او با خشونت مرا گرفته بود

زمزمه کردم

_برو کنار

نمیخواستم صدایم بالاتر برود

او هم زمزمه کرد

_ نه

سپس دستش بالا امد و من چشمهایم را بستم و خود را اماده هر حرکتی کردم …اما مقابل فکم قرار گرفت و چشم هایم به شدت باز شدند

به این دلیل که دست هایش بسیار مهربانانه بودند…. و من نمی توانستند احساس شیرینی که داشت را انکار کنم …و صورتش متفاوت بود.. بی احساس نبود …وقتی ان چشم های ابی درخشان صورتم را جستجو می کردند چیزی پشت انها بود… چیزی که هنوز به خوبی او را نمی شناختم تا بتوانم ان را حدس بزنم…. طوری که گویی دارد با خودش صحبت می کند زمزمه کرد

_ چه جنگ هایی که به خاطر صورتی مثل این به پا نشده

همانطور که انگشت شصتش به ارامی روی گونه ام را نوازش کرد نفس کشیدن را فراموش کردم

_یه مرد ممکنه به خاطر این خودش رو به زمین بندازه . روی زانو بیوفته و التماس کنه تا این صورت رو نگه داره… زجر بکشه تا از اون محافظت کنه . به خاطرش گلوله بخوره

نگاهش به طرف چشمهایم بالا امدند

_برادر خودش رو مسموم کنه تا چنین صورتی رو صاحب بشه

اوه

خدای

من

با حالتی نفس بریده گفتم

_نایت

_ تو از من عبور نمی کنی

خودم را در حالی که میگفتم

_باشه

پیدا کردم

_اون دیشب کارتش رو برای تو بازی کرد . باید میدونستم ..اگه به صحنه بیایی چشم اونو میگیری …وقتی صداشو شنیدم کنترل اعصابم رو از دست دادم.. از دست اون عصبانی بودم و اونو روی تو خالی کردم ..عزیزم …من عصبانی میشم …خیلی زیاد…

تکرار کردم

_ باشه

_سعی می کنم متوقفش کنم اما از اونجایی که خودمو میشناسم زمان هایی وجود داره که نمی تونم …و باید سعی کنی یه جوری باهاش کنار بیایی

_باشه

_ حالا کارگرها تقریباً کارشون تموم شده . من غذا درست می کنم و تو ژاکتت رو بیرون میاری و کلیدهای ماشینت رو به من میدی تا بتونم ماشینت رو به گاراژ بیار . و یک لیوان نوشیدنی می نوشی… غذا میخوری… و بعد از ظهررو با من میگذرونی

_ باشه

همانطور که به چشمهایم نگاه میکرد صورتم را در دست هایش نگه داشته بود …….سپس زمزمه کرد

_باشه

سپس همانطور که دستهایش صورتم را به طرف بالا اوردند سرش به طرف پایین خم شد ….و همانطور که هنوز نگاهم را با نگاه خود گرفته بود بینی اش را به بینی من زد . نفس ..ریه هایم را ترک کرد و قلبم که تپیدن را فراموش کرده بود دوباره به ضربان درامد

زمزمه کرد

_اگه دوباره تورو لمس کنه میکشمش

اوه. پسر

انگشت هایم لباس او را محکم تر گرفتند

_ نایت

_ هر کسی که تو رو لمس کنه رو می کشم

اوه خدا

همانطور که لرزه ای از ستون فقراتم می گذشت احساس کردم بینی اش بالا امد و به طرف شقیقه هایم کشیده شد . احساس کردم پیشانی اش به پیشانیم برخورد کرده و سپس مرا رها کرد

از ان جایی که داشت خودش را عقب می کشید پیراهنش را رها کرده و چشمهایم را باز کردم

همانطور که به طرف ورودی اشپزخانه می‌رفت فریاد کشید

_ هی ..یکی از شما پسرها میتونه طبقه پایین بره و این کلید رو به نگهبان بده ی؟

کی از انها گفت

_مسئله ای نیست

نایت به طرف من چرخید…. چند لحظه به او خیره شدم… سپس کیفم را از روی شانه پایین اورده و کلید هایم را از ان بیرون اوردم … به طرف او حرکت کردم… کف دستش را بالا گرفت… کلیدها را کف دستش انداختم و برای چند ثانیه چشم هایش با نگاه من برخورد کرد …سپس چرخید و پشت دیوار ناپدید شد

 

 

قسمت بعد


دسته ها : رمان ناجی

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

  • فاطمه ۹۲ فوریه 8, 2019 :: 12:21 ب.ظ

    سلام ، مترجم جون و رز عزیز از هردوتون ممنونم ، این رمان همش داره جالبتر میشه 😘

  • فاطمه فوریه 8, 2019 :: 2:23 ب.ظ

    سلام ممنون رز
    لطفا قسمت هفتم رو هم امشب بزارین

  • ندا فوریه 8, 2019 :: 4:35 ب.ظ

    سلام 😍 واقعــــــــــــــا
    متشکر 💚

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *