دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت سیزدهم   :

 

 

 

در بخش وی ای پی نشسته بودم و یک لیوان مارتینی به دست داشتم که سه نفر از دوستانم که در محل کار با انها صمیمی بودم و راجع به همه چیز با انها صحبت می کردم به پشت سر من خیره شدند.. و من می دانستم ….

دیر وقت بود و سه ساعت بود که به کلوپ امده بودیم ….می بایست از نیمه شب گذشته باشد…… و بالاخره او اینجا بود

سرم را چرخاندم و چشمم به کت و شلوار و لباس تیره ای افتاد… نگاهم بالا امد و به موقع متوجه شدم که سر نایت به طرف پایین میاید و لب هایش روی پوست بره*نه روی شانه ام کشیده شد

دوباره ان لرزش عجیب از سراسر بدنم عبور کرد . به ندرت سرش را یک اینچ بالا اورد… اما نگاهش روی چشم های من بود ..

زمزمه کردم

_هی

او هم زمزمه کرد

_ بهت میاد

لباس کاملاً اندازه من بود… مانند این که برای من دوخته شده بود …چشمهایش از روی شانه ام به اطراف چرخیدند و متاسفانه صاف ایستاد… اما می توانستم گرمای بدنش را پشت سرم احساس کنم

با ان صدای عمیق و صافش گفت

_ خانم ها

نگاهم را از نایت برداشتم و به دوستانم نگاه کردم که همگی با درجه های متفاوتی از شوک و تعجب به او خیره شده بودند

_ نایت این مونیکا.. هلن و کریستیه

سرش را برای انها تکان داد

مونیکا اب دهانش را قورت داد… هلن با صدای جیغ جیغو گفت

_سلام

کریستین قرمز شد… لب هایش از یکدیگر باز شدند اما صدایی بیرون نیامد

خودم را مجبور کردم تا جلوی خنده ام را بگیرم …. ویویکا از کنارم شروع به حمله کرد و مطمئن شد که پیغام مهم اش به خوبی به گوش نایت رسیده باشد.. بنابراین با صدای بلند گفت

_درسته… تو جذابی.. لباس دوستم خیلی باحاله ..و ما توی بخش وی ای پی نشستیم و داریم نوشیدنی مجانی می خوریم .. بنابراین تو خودت رو خیلی بالاتر از ان برادر عوضی ات نشون دادی ..اگرچه پوست ما شبیه به هم نیست و رابطه ی خوبی نداریم اما من خواهر انیا و ساندرین هستم پس فکر می کنم گرفتی چی میگم

سر نایت به طرف او چرخیده شد

قلبم از تپش افتاد…اما بالاخره نایت پاسخ داد

_گرفتم چی میگی

دوباره ادامه داد

_و ممکنه دنیایی وجود داشته باشه که اونجا دختر من انیا برای اینکه یه تلفن لعنتی بخره مجبور باشه پول پس انداز کنه… اما این دنیایی که اینجاست شبیه به او نیست… و همچنین اون زندگی ترسناکی داشته ..خوشحالم که تو داری کمکش می کنی تا اون چرت و پرت ها رو پشت سر بذاره

احساس کردم دست نایت به دور کمرم لیز خورد …همچنین دیدن لبهای اش به طرف بالا متمایل شدند اما پاسخی نداد

اما من دادم

_ ویویکا الان وقت خوبی برای خفه شدنه

پاسخ داد م

_رد ها صحبت های مستقیم رو درک می کنن این ه*رزه هان که رمز و راز دار صحبت می کنن

نایت مرا به طرف خودش کشید ….احساس خوبی داشت …میخواستم از ان لذت ببرم…. اما از انجایی که دوستم مانند همیشه صاف و پوست کنده حرف می‌زد و دوست داشت همواره از من محافظت کند و همچنین کمی دیوانه بود ……….بنابراین به طرفه ویویکا گفتم

_درسته …مستقیم پیغامت رو رسوندی حالا….. خفه….. شو

ویویکا با عصبانیت پاسخ داد

_ اینقدر درگیرته که لباس های قشنگ برات خریده و کار های فوق العاده ای برات انجام داده … بنابراین هر چی که من بگم باعث نمیشه که از تو کفت دراد

با صدای بلند به او پیشنهاد دادم

_بیا اینو امتحان نکنیم .. باشه ؟

نایت میان حرف‌مان پرید

_ با اینکه این مکالمه خیلی سرگرم کننده است اما اگه ناراحت نمیشی می خوام اونو برای چند ثانیه بدزدم

ویویکا با حالتی بزرگوارانه گفت

_ مهمون من باش

خبر خوب این بود که نایت به سرعت مرا به یک گوشه تاریک برد …جایی که توانستیم کمی فضای خصوصی داشته باشیم ..یک اتاقک که کنج دیوار بود و کسی دور و اطراف مان مبود… خبر خوب دیگر این بود که ساندرین نوشیدنی زیادی خورده بود و بنابراین داشت خودش به تنهایی وسط کلوب می رقصید… اگرچه این حالت زیاد دوام نخواهد اورد و ممکن بود به زودی دو …پنج یا دوازده مرد به او ملحق شوند ….اما این بدان معنا بود که حالا حالا ها به فکر خجالت‌زده کردن من نمی افتاد…. و اخرین خبر خوب اینکه نایت اینجا بود…. بالاخره

و هیچ خبر بدی وجود نداشت

مرا به طرف صندلی راهنمایی کرد و روی ان نشستم …کنارم نشست… بسیار نزدیک ….یک دستش را پشت صندلی که روی ان نشسته بودم قرار داد …نگاهش مستقیم به روبرو بود ….چانه اش را تکان داد

نگاهش را دنبال کردم و دیدم که پیشخدمت و به سرعت به طرف ما می‌امد

سپس احساس کردم که لیوان از دستم بیرون کشیده شد … به پایین نگاه کردم و دیدم که حالا در دست نایت بود…. سپس ان را با نگاهم دنبال کردم که ان را به دست پیش خدمت داد

سفارش داد

_برای انیا سان پلگرینو بیار بقیه شب الان شروع میش

ه سرش را تکان داد و به سرعت از ما دور شد

به نایت و نگاه کردم

_ چی ؟ چرا ؟ من یه کارت وی ای پی دارم ..کاترین اون رو بهم داده .. من هرگز یه وی‌ ای‌ پی نبودم پس می خوام ازش استفاده می کنم

_عزیزم تو مال منی …هر موقع که توی اسلید باشی وی ای پی محسوب میشی و نوشیدنی مجانی داری

اوه با حال بود

پرسیدم

_واقعاً ؟

به من خیره شد… سپس سرش را تکان داد و یک طرف لب هایش به طرف بالا متمایل شد

فکر می‌کنم ان پاسخش بود… زیرا دیگر چیزی نگفت…

اگرچه سر تکان دادن معنای منفی داشت اما فکر می کنم پاسخش مثبت بود

از انجایی که او دیگر چیزی نگفت من این کار را کردم

_چرا اب نایت ؟ من مس*ت نیستم… حتی سرخوش هم نشدم

_ و قرار نیست اینطوری بشه …در حالت مست*ی با تو میخوابم عزیزم اما نه برای اولین بار

به سرعت تمام اکسیژن از شش هایم بیرون رفت

نایت به صحبت کردن ادامه داد

_بنابراین برای بقیه شب فقط اب . گرفتی ؟

سرم را تکان دادم

_چشم هایش روی صورتم حرکت کرد…. سپس پرسید

_چیزی برای من داری ؟

به او خیره شدم …

سپس وحشت زده شدم

او یک ماشین به دنبال من فرستاده بود…. یک کارت وی ای پی به من داده بود …همچنین تمام این لباس ها و بقیه چیزها را برایم خریده بود… قرار بود برایش یک هدیه تشکر بیاورم ؟

با دستپاچگی زمزمه کردم

_ام…

سپس متوقف شدم

_انیا . من از سه‌ شنبه تورو ندیدم

با صدای بلند گفتم

_می دونم

_و تو برای من هیچی نداری ؟

ام….

لبم را گاز گرفتم . سرش را به طرف پایین اورد …بعد دستور داد

_عزیزم …لعنتی منو ببوس

اوه

خدایا

اوه خدایا

من هرگز او را نبوسیده بودم . و او تنها یک بار مرا بوسیده بود

اوه

خدایا

خدایا

خوب لعنت بهش

اگر کارم بد باشه یعنی این که دنیام به اخر رسیده

لعنت

یک دستم را به طرف گردنش بالا اوردم …سرم را عقب بردم …چشمهایم را به چشم هایش دوختم … و لب هایم را به لبهایش فشار دادم

سپس وقتی رایحه او را را به مشام کشیدم چشمهایم را بستم

خدایا ……….فوق العاده بود

زبانم را روی لب هایش کشیدم

ناگهان بازو هایش اطرافم قفل شدند و بعد محکم به او چسبیده بودم

تا حدودی روی پاهای او نشسته بودم …دست دیگرش را میان موهایم فرو کرد و محکم مرا بوسید …مرا به یغما برد …یک بار ان را تجربه کرده بودم و به طور ناامیدانه ای دلم برایش تنگ شده بود …. بازوهایم دور شانه اش حلقه شدند… یک دستم در موهایش بود…

بوسه را به پایان برد اما سرش را به سر من چسبانده بود… کمی خود را جابجا کرد… بنابراین لبهایم بیخ گوشش بود….. و لب های او هم بیخ گوش من

با صدای خشن و عمیق بیخ گوشم گفت

_برای یه مدت منو نمیبینی انیا . حالا چهار روز باشه . ۱۴ روز باشه . ۴ ساعت باشه . به محض این که دیدی …منو میبوسی

بیخ گوشش زمزمه کردم

_ باشه

دستش از روی کمرم بطرف بالا امد.. سپس پشتم را نوازش داد و بیخ گوشم زمزمه کرد

_عزیز من و اون نوشیدنی لیمویی

لرزیدم

_وقتی در حالت مست*ی خواستی باهام بخوابی نوشیدنی لیمویی میخوری

_ باشه

او هم زمزمه کرد

_ باشه… لعنت . بطور لعنتی شیرین

سرم را کمی چرخاندم تا گردنش را ببویم

نایت که چیزی از نظرش دور نمی‌ماند اینکه داشتم او را بو می کردم هم از نظرش دور نماند

پرسید

_ ازش خوشت میاد ؟

زمزمه کردم

_بله

_خوبه

مرا به خود فشرد

سرم را کمی عقب بردم تا به نیم رخش نگاه کنم .داشت به چیزی که من نبودم نگاه میکرد …سرم را چرخاندم و هالک را دیدم که داشت به او اشاره می داد . احساس کردم کمی حرکت کرد . سپس چانه اش را بالا داد و چشم هایش به طرف من امدند

به نرمی گفتم

_ باید بری

چشم هایش روی صورتم چرخیدن.. دوباره به من نگاه کرد

به نرمی تکرار کرد

_ اره

سرم را به طرفی گرفتم

_ بعدا میبینمت ؟

_حتما

لبخند زدم . چشم هایش به طرف لبهایم کشیده شد.. سرش را خم کرد و لب هایش را اهسته روی لبهایم کشید

_این لباس قرمز رو برای من پوشیدی؟

ناگهان بنا به دلایلی احساس خجالت می کردم

پاسخ دادم

_ این رنگ مورد علاقه اته

به سرعت پاداشم را داد … صورتش نرم تر شد…چشم هایش تیره تر شدند… لب های زیبایش زمزمه کرد

_عزیز دلم

و ناگهان تصمیم گرفتم رنگ قرمز بیشتری به کمد لباس هایم اضافه کنم ….

سپس قبل از انکه بدانم روی پاهایم ایستاده بودم.. دستهایم میان دستهای او بود و داشت مرا به طرف ویویکا هدایت می‌کرد

_ امشب سر خدمتی

ویویکا به او لبخند زد . نایت برای چند ثانیه به چشمهایم خیره شد و با پشت انگشت هایش روی صورتم کشید

سپس رفت

ویویکا گفت

_من …از اون… لعنتی ….خوشم میاد

چه داوری سریعی

چه شوک عجیبی

به او یاداوری کردم

_ فعلا زیاد روی حالت هوشمندانه نیستی و تنها چند ثانیه است که حضوری با اون ملاقات کردی

_ دختر من از این بابت کاملا مطمئنم . مگه تروریستی چیزی باشه که ازش خوشم نیاد

_چرا ؟

پاسخ داد

_ مثلا اون لباس ؟ اون حالتی که همین حالا روی صورت داری ؟ این حقیقت که توی یه کلوپ پر از ادم‌های زیبا که بیشتر اونها زن هستن قدم زد و از همون ثانیه ای که دیدمش و تا موقعی که از جلوی چشمم دور شد فقط چشماش روی تو بود ؟

احساس کردم ذوب شدم…. زمزمه کردم

_واقعاً ؟

سرش را تکان داد . چشم هایم به طرف زمین افتادند و لبخند مخفیانه ای زدم که واقعاً مخفیانه نبود…. اما احساس می کردم ان گونه است

ویویکا به صحبت کردن ادامه داد

_با یک نگاه به نیک میدونستم یه اشغال به درد نخوره ..یه نگاه به نایت ؟… درسته اون مردیه که نمیخوای سر به سرش بزاری یا پاپیچش بشی.. اما به جز اون… باکلاس ..رئیس ماب …با اعتماد به نفس … و از سر تا بهش ثروت و وقار میباره …همچنین به خاطر پولش مدام توی سرت نمیکوبه چون اینقدر مردونگی داره که نیازی به این رفتارهای مزخرف نداشته باشه. احتمالاً تا موقعی که با او رابطه داری چیزهایی تجربه می کنی که ممکنه کمی تو رو بترسونه . چون اون مرد قدرتمندیه دختر ..اما همیشه کنارش بمون ..چون اون طوری که من دیدم امشب باهات بود …مطمئنم دنیا رو برات جابجا میکنه …و اون ارزش هر تلاشی رو داره

_منظورت چه چیزهایی تجربه می کنم که من رو می ترسونه ؟

به اطراف نگاهی کرد …سپس مرا کنار کشید تا از بقیه کمی دور شویم

_ اون خیلی سریع از یک راننده ماشین های مسابقه به صاحب یک کلوپ تغییر شغل داد …در سن ۲۶ سالگی این کلوب رو به طور چشمگیری به موفقیت رسونده.. خودش رئیس تمام چیزیه که این اطراف میبینی… و تا جایی که من میدونم به کسی جواب پس نمیده …این یعنی هیچ سرمایه‌گذاری وجود ندارد و تمام سرمایه اینجا متعلق به خودشه ….زیاد از این چیزا سر در نمیارم اما میدونم فقط همین وسایل شیشه ای میلیون ها دلار قیمتشه … اون یه استون مارتین میرونه … همچنین خونه واقعا زیبا و گرون قیمتی داره …یه راننده برات میفرسته …اونقدر مرموزانه و مخفیانه کار میکنه که هیچ کس هیچی راجع بهش نمی دونه ..بهم اعتماد کن من همه جا پرس و جو کردم ..همچنین عادت نداره با کسی قرار بزاره بلکه هر موقع دلش خواست هر دختری رو که خواست از توی کلوب بلند میکنه بعد از این که باهاش خوابید اونو پرت میکنه بیرون.. امکان نداره کسی که این همه پول داره …این همه مخفیانه کار میکنه و چنین سبک زندگی داره هیچ راز خصوصی نداشته باشه…..بنابراین انیا وقتی بالاخره رازش برملا بشه باید خودتو باهاش وقف بدی و سعی کنی اون رو درک کنی … میفهمی دارم چی میگم ؟

به او خیره شدم

سپس پرسیدم

_با یه عالمه دختر میخوابه ؟

با بی صبری گفت

_یه عالمه

اوه خدای من

_ عزیزم ..دختر.. عزیزم ..به من گوش کن

دستانم را گرفت .احتمالا حالت چشهره ام تغییر کرده بود

سعی کردم روی صحبت های او تمرکز کنم

ادامه داد

_تو منو میشناسی . من به خوبی کار مو انجام میدم . همه اون مزخرفات دو هفته پیش متوقف شدن

پرسیدم

_مطمئنی ؟

_ نه ..من که مامور مخفی نیستم و اونو تا خونه تعغیب نمیکنم… اما کسایی رو میشناسم که عملاً این جا زندگی می کنن… اونها اون رو دیدن… میدونن اون کیه و متوجه شدن که یه چند وقتیه برنامه همیشگیش رو نداره

سرم به طرف دیگری چرخیده شد

_ اون با کسی قرار نمیزاره ؟

_ اینطور میگن

_چه معنی میده ؟

_ اون از تو خوشش میاد … برات اشپزی کرد… اون هم توی خونه خودش… اگه فقط میخواست باهات رابطه فیزیکی داشته باشه این کار را می کرد و می فرستادت خونه

دست های ویویکا دستهایم را فشرد

_عزیزم اون تو رو به رستوران مورد علاقه ات برد و نیازی نیست بهت یاد اوری کنم با این که تورو به رستوران برد و برات اشپزی کرد …اما باهات نخوابید

 

قسمت بعد


دسته ها : رمان ناجی

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

  • فاطمه ۹۲ فوریه 12, 2019 :: 11:42 ق.ظ

    ممنون ، ممنون ، ممنون 💗💗💗

  • ستاره فوریه 12, 2019 :: 1:24 ب.ظ

    چی میشه هر روز دو تا پارت بزارید

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *