محبوب ترین مطالب

دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت دهم :

 

 

 

این ناامید کننده بود …واقعاً ناامید کننده.. با این حال زمزمه کردم

_خیلی خوب

او مرا رها نکرد تنها به چشمهایم نگاه کرد ..سپس در حالی که انگشت هایش محکم تر می‌شدند با صدایی خشن و جذاب که باعث میشد لرزه ای در بدنم به وجود بیاید گفت

_لعنت نمیتونم صبر کنم تا تو رو توی تخت خوابم داشته باشم.. و درست مثل همین حالا که داری بهم نگاه می کنی اینطوری بهم نگاه کنی

_ نایت

_یا مسیح ..قراره من مالک این زیبایی بشم

اوه خدایا

همانطور که نزدیکتر میچرخیدم زمزمه کردم

_عزیزم

دستور داد

_از من دور شو انیا

_ ببخشید؟

_ از من دور شو عزیزم.. همین حالا

به چشمهایش نگاه کردم سپس کاری که گفته بود را انجام دادم . دستهایش پایین افتادند اما یکی از انها دست مرا گرفت . سپس مرا به اتاق نشیمن برد و شروع به قرار دادن فیلم در دی وی دی کرد.. سپس در حالیکه با انگشتش مرا نوازش می کرد به من قول داد که به زودی باز خواهد گشت و سپس انجا را ترک کرد

در حالی که کمی ترسیده و گیج بودم نوشیدنی ام را سر کشیدم . بعد از گذشت چند دقیقه ان را روی میز قرار دادم و روی کاناپه دراز کشیدم ..سعی کردم روی فیلم تمرکز کنم ..سپس مشخصا خوابم برده بود و وقتی خواب بودم نایت به خانه باز گشته و کتش را روی من انداخته بود

چشمهایم را بستم و اهی کشیدم ..سپس خودم را بالا کشیدم و به طرف پنجره حرکت کردم ..چشمهایم تمرکز نداشتند.. و می توانستم انعکاس تصویر خودم را در پنجره ببینم . من موهای خوبی دارم.. حتی ساندرین هم گفته بود ارزو دارد موهایم را داشته باشد و این در حالی است که موهای خودش واقعا عالی است…. همچنین بلند بودند و قد انها تا کمرم می رسید …همچنین پوستی کرمی رنگ و صاف داشتم….ه همچنین از چشمهایم خوشم می امد زیرا مانند چشم های پدرم بود و مادرم قبلا وقتی به چشمهایم نگاه میکرد لبخند شیرینی میزد و با ان صدای اهنگینش زمزمه می‌کرد : وقتی چشمهای یک ایرلندی لبخند میزنه…. پدرم ایرلندی بود و همه ما به این نتیجه رسیده بودیم که ایرلندی‌ها زیباترین چشم های دنیا را دارند و مادرم به عنوان مدرک همواره چشمهای من و پدرم را مثال میزد

انها خاکستری روشن با حلقه ابی تیره به دورشان بودند و از انجایی که ابروها و مژه های تیره مادرم را به ارث برده بودم حتی خودم هم می‌بایست اعتراف کنم که چشمان گیرایی داشتم.. قدم متوسط بود و کمر باریکی داشتم ..در حالی که به انعکاس تصویر خودم در شیشه نگاه میکردم خودم را متفاوت می دیدم ..میخواستم انچه که نایت در من می‌بیند را ببینم

انسان های متفاوتی در دانیا وجود داشتند که سلیقه‌ها و دیدگاه های متفاوتی داشتند …همچنین می‌دانستم مردهایی وجود دارند که از بدن های نرم و حالت دار با موهای بلند بسیار بیشتر از بدن های بسیار لاغر و عضلانی خوششان می امد و مشخصاً نایت یکی از انها بود

اما او بیشتر راجع به صورتم صحبت می کرد و به خاطر می اوردم که قبلا پدرم بدون هیچ دلیلی مادرم را متوقف می کرد و تنها صورتش را میان دستان خود می گرفت و چشمهایش به دقت صورت او را نگاه می کردند.. گویی با زیبایی او هیپنوتیزم شده… مانند اینکه برای اولین بار است او را میبیند . همواره در حالی که لبخند می زد این کار را انجام می‌داد

همچنین به خاطر می اوردم که وقتی عمه ام نوشیدنی زیادی مصرف می کرد مدام درباره ی زیبایی فوق العاده مادرم صحبت می کرد ..همواره با لحنی کشتار می گفت : میتونست هر کسی رو داشته باشه…. هر کسی.. یه ستاره تلویزیون… یه میلیونر… فقط با یک نگاه…. اکاتریما ی من تا این اندازه زیبا بود

در حالیکه به تصویر خودم در شیشه نگاه می کردم لبخند اسرارامیز ای زدم… احساس کردم کمی ارام تر شدم …سپس از اتاق بیرون رفتم تا نایت را پیدا کنم..

وقتی در اتق را باز کردم خانه بی نهایت ساکت بود.. تنها صدای موسیقی خیلی ملایم ای به گوش می‌رسید . می دانستم نمی خواهد مرا از خواب بیدار کند . دوباره لبخند زدم …به داخل اشپزخانه رفتم … نور کمرنگ و ضعیفی از زیر کانتر اتاق را روشن میکرد همچنین چراغ خواب بلندی در گوشه پنجره قرار داشت که نور ملایمی در فضا پخش می کرد .

نایت در اتاق نبود… به طرف بالکن رفتم… سپس توانستم هیکل سایه‌دار او ..و نور نوک سیگار روشنش را ببینم …

به سمت بالکن حرکت کردم و او را دیدم که به طرف من چرخید

همان طور که به او نزدیک تر می شدم گفتم

_هی ..متاسفم که خوابم برد

به نرمی گفت

_بیا اینجا عزیزم

سپس دستش را به طرفم دراز کرد و متوجه شدم که منظورش این است به اغوشش بروم

وقتی میان بازوهای او قدم گذاشتم بازو هایش دور کمرم پیچیده شدند و مرا به طرف خود کشید . سرم را عقب بردم تا به صورتش نگاه کنم

_کارت تموم شد ؟

نور ماه و نور شهر کمی چهره او را روشن کرده بود

پاسخ داد

_بله

سپس پرسید

_ دیشب خوابیدی؟

_ نه.. حتی یه ذره

زمزمه کرد

_لعنت.. به خاطر نیک

نیک تنها نیمی از دلیلش بود ..نیمه دیگر خود او بود اما این را به او نگفتم

چرخید و سیگارش را داخل جاسیگاری که روی نرده ها قرار داده بود خاموش کرد …سپس به طرف من چرخید …دست دیگرش را به دورم حلقه کرد و سپس پرسید

_ چه اتفاقی براش افتاد ؟

نمی دانستم راجع به چه سوال می‌کند بنابراین پرسیدم

_کی ؟

_ مردی که پدر و مادرت رو کشت

انتظار ان را نداشتم ..بنابراین به تندی نفسم را حبس کردم

_ابد گرفت

_عفو مشروط در کار نبود؟

سرم را تکان دادم. او دو نفر ..که می خواستند به سر کار بروند و پدر و مادر یک بچه ۷ ساله بودند را کشته بود… تنها به این دلیل که میخواست دوست دخترش را هرچه سریعتر به بیمارستان برساند زیرا از این که دوست دخترش باردار شده بود بسیار عصبانی بود و می‌خواست هرچه سریعتر این مسئله را حل کند . بنابراین هیچ عفو مشروطی برای او در کار نبود

_ توی زندان نمرد ؟

سرم را تکان دادم

_نمیدونم

_اگه اینطور میشد پلیس‌ها بهت خبر میدادن

_ خوب من چیزی نشنیدم

برای چند لحظه ساکت بود سپس زمزمه کرد

_پس اتفاقی نیفتاده که لازم باشه راجع بهش به تو اطلاع بدن

فکر میکردم حق با او باشد اما هرگز راجع به ان مرد فکر نکرده بودم

و همین حالا هم نمی خواستم این کار را بکنم

به ارامی پرسیدم

_ چرا داری راجع به اون سوال می پرسی؟

بازوهایش کمی مرا به خود فشار دادند

_ هیچی ..فقط یکم کنجکاوم عزیزم… دیگه راجع بهش صحبت نمی کنیم اره ؟

سرم را تکان دادم

پرسید

_گرسنه ای ؟

بنا به دلایلی با حالتی خجالتی خندیدم و سپس توضیح دادم

_اه…ناهار یه جورایی بزرگ بود

_ اره عزیزم همچنین ناهار شش ساعت و نیم قبل بود

چند بار پلک زدم و به طرف بالا به او نگاه کردم

_اینقدر زمان گذشته ؟

_ اه …اره

واو

به طرف گلویش زمزمه کردم

_شاید باید برم خونه

یک بار دیگر با بازوهایش به ارامی مرا به خود فشرد

_نه . شاید باید به سوال من درباره اینکه گرسنه ای یا نه جواب بدی

وقتی به مدت زمانی که گذشته بود فکر کردم ناگهان گرسنه شدم

_اره اما اگه برام استیک درست کنی منفجر میشم

صدای خنده ارام و عمیقش را شنیدم ..سپس به من گفت

_عزیزم من فقط یک بار در هفته اشپزی می کنم …اگه چنان چیزی میخوای میبرمت بیرون

در حقیقت امروز طولانی ترین ..عجیب ترین …و به طور عجیبی راضی کننده ترین قراره تاریخ بود… اگرچه تنها به این دلیل به خانه او امده بودم که به او بگویم دیگر نمی خواهم هرگز او را ببینم

ما با یکدیگر گفتگو کرده بودم …یکدیگر را لمس کرده بودیم ..لحظه های زیبا و عاشقانه ای داشتیم ..برایم اشپزی کرده بود.. داخل خانه اش خوابیده بودم …و حالا برای اولین بار قرار بود با یکدیگر بیرون برویم تا چیزی بخوریم

همانطور که داشتم به این چیزها فکر میکردم یک بار دیگر به نرمی مرا به خود فشرد و دستور داد

_ ژاکت انیا

حرکت نکردم بلکه به صورتش نگاه کردم

_میتونم ماشینت رو برونم ؟

به سرعت پاسخ داد

_نه

_ من راننده خوبی ام

_هر موقع ب*اسن تو نزدیک من بود من رانندگی می کنم …اگه بعضی مواقع خواستی اونو قرض بگیری اون موقع مال توئه…اما وقتی با منی من زندگی می کنم و تو فقط از سواری لذت می بری . این یه قانونه . گرفتی؟

_اگه یه بار تصادف کردی و دستت یا زانوت رو شکستی اونموقع چی ؟

_ اگه چنین اتفاقی افتاد ارزو می کنم اونقدر باهوش باشی که تلفنو برداری و به امبولانس زنگ بزنی.. به جای اینکه منو تا ماشینم کشان کشان ببری.. در این صورت وحشتناک خواهد بود می‌دونی ؟ هول دادن من به داخل ماشین دردناک تر هم خواهد بود… فکر نمی کنم به این راحتی‌ها بتونی منو به بیمارستان برسونی

اشاره ی درستی بود

دوباره سکوت کردم

بدن نایت داشت می لرزید و زمانی که صحبت کرد صدایش هم همینطور

_ دیگه کارمون با این مکالمه لعنتی احمقانه تمام شد؟

زمزمه کردم

_ فکر می کنم

یک بار دیگر مرا به اغوش کشید و صورت خندانش به طرف صورت من پایین امد

_هر موقع خواستی عزیزم فقط بگو …ماشینم رو بهت قرض میدم …ولی هرگز نمیخوام داخل اون با تو باشم

پرسیدم

_چرا

پاسخ داد

_چون که من یه مردم

_خوب ؟

_ یه بار دیگه توضیح میدم ..من یک مردم که اجازه نمیدم زنم ..یا هر زن دیگه ای …وقتی که با*سن من توی ماشین قرار داره رانندگی کنه

_ این کاملاً فرضیه : نایت یه مرد سالار دیوونه است رو تایید میکنه

به هیچ عنوان ناراحت نشد

_درسته عزیزم بهش عادت کن

تصمیم گرفتم دیگر با او جر و بحث نکنم

_حالا بیشتر گرسنم شد

بدن سفت و سختش بیشتر در مقابل بدن من لرزید و من از ان خوشم امد

_پس ژاکت عزیزم

زمزمه کردم

_ درسته

به داخل اپارتمان او رفتم تا کیف و ژاکتم را بردارم ..

بیرون هال بالای سه پله منتظرم ایستاده بود …سپس دستم را گرفت و به طرف ماشین خود برد . سپس مانند یکی از ان راننده های مسابقه دیوانه رانندگی کرد و مرا برای شام بیرون برد

 

 

قسمت بعد


دسته ها : رمان ناجی

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

  • Sima فوریه 9, 2019 :: 6:40 ب.ظ

    مرسی که زود زود میگذارین . یه عالمه تشکر
    از مترجم و همچنین رز عزیز ❤🙏🌻❤

    • رز فوریه 9, 2019 :: 8:31 ب.ظ

      kiss

  • فاطمه ۹۲ فوریه 9, 2019 :: 8:53 ب.ظ

    واقعا نمیدونم چطوری بگم ، خیلی غافلگیر شدم که دوتا قسمت دیگه هم گذاشتین ، 💖💖💖💖💖
    💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖 ممنون ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن. ن ن ن

    • رز فوریه 10, 2019 :: 12:31 ق.ظ

      👍

  • ندا فوریه 9, 2019 :: 11:04 ب.ظ

    سلام ممنون که اینهمه دارید زود به
    زود قسمتهای رمان رو قرار میدید
    😍😋💚💚💚💚💚💚💚💚💚

    • رز فوریه 10, 2019 :: 12:32 ق.ظ

      💜

      • ستاره فوریه 10, 2019 :: 1:13 ق.ظ

        واقعا از ترجمه راضیم

  • سپیده فوریه 10, 2019 :: 12:11 ق.ظ

    چه سوپرایز قشنگی ⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦تشکر

    • رز فوریه 10, 2019 :: 12:32 ق.ظ

      👌👌

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *