محبوب ترین مطالب

رمان عاشقانه غضب قسمت هفدهم :

 

 

 

_ اونها چه کار کردن ؟

صدای عمیقی که از پشت سر امد الی را ترساند. چرخید و کیف از دستش روی زمین افتاد .بدون انکه بفهمد غضب درست پشت سرش امده بود .انقدر به ارامی حرکت کرده بود که هیچ صدایی از رسیدن او به الی هشدار نداده بودند .همان طور که با او روبرو می شد دستش را روی سی*نه اش قرار داد

_هرگز این مدلی پشت سر یه نفر دزدکی حرکت نکن . نمیدونستم اینجایی تقریبا باعث شدی حمله قلبی بهم دست بده

غضب کمی جلوتر امد

_یه نفر سعی کرد تو رو بدزده ؟

خم شد .کیف الی را گرفت و در حالی که دوباره تمام قد می ایستاد ان را به طرف الی دراز کرد

_ چطور؟

ضربان قلب الی شروع به ارام تر شدن کرد

_ فکر می کنم چند نفر از معترضان من رو تا هتل تعغیب کردند و اتاق کنار منو اجاره کردن. وقتی بعد از خرید غذا به اتاق برمی‌گشتم سعی کردن منو بدزدن. وقتی یکی از اونها منو گرفت جیغ زدم ..ادمهایی که اطراف بودن شروع به فریاد زدن کردن و اونها فرار کردن

با دیدن نگاه روی چهره غضب می توانست بفهمد چرا این نام را برای خود انتخاب کرده .همانطور که به الی خیره نگاه می کرد سعی کرد خونسردی خود را حفظ کند. سپس به نرمی غرش کرد .نیش هایش اندکی از زیر لب هایش مشخص بود . الی از عصبانیت او ترسید و چند قدم عقب رفت ..چه کار کردم ؟ این که تقصیر من نبود..طوری به نظر می‌رسید انگار دوباره می خواست گلوی الی را از هم بدرد. با لحنی عصبانی گفت

_ اون بیرون در امنیت نیستی… از حالا به بعد اینجا می مونی . با من بحث نکن

دین هاسکین تلفنش را بیرون اورد و گلویش را صاف کرد

_با خانه مهمان تماس میگیرم و مطمئن میشم یه اتاق برای اون در نظر بگیرن

غضب پاسخ داد

_ تلفن رو قطع کن. اون با من میمونه

الی با دهان باز به او نگاه کرد و سعی کرد پیشنهاد او را تحلیل کند.با نفس نفس گفت

_ با تو؟

غضب یک مقدم به او نزدیک‌تر شد

_به نظر میرسه میدونی چطور دردسر رو پیدا کنی شیرینم. .. یا شاید هم دردسر میدونه چطور تو رو پیدا کنه .من یه اتاق اضافه دارم و تو میتونی با من بمونی این طوری میتونم مراقبت باشم

اه اوه .. الی غضب را نگاه کرد که توجه اش را به طرف ماشین او برمی گرداند .اطراف ان قدم زد .هر اینچ از خسارت را بررسی کرد و دوباره روبه روی الی ایستاد . دست الی را گرفت و محکم میان دستهای گرم و مهربان خود گرفت

_بزن بریم . خونه من دور نیست بنابراین قدم میزنیم . یه نفر رو میفرستم تا وسایلت رو بیاره و چیزهایی که لازم داری رو برات اماده کنه

الی سعی کرد بهانه بیاورد

_اما چمدون_________

به او غرش نرمی کرد و دست او را کشید… او را مجبور کرد حرکت کند. الی را با خود در مسیر می کشاند.. هیچ انتخاب دیگری جز دنبال کردن او به الی نمی داد..الی متوجه حالت چهره هشدار امیز دیان هاسکین شد.. دلش نمیخواست با رفتارهای اش کاری کند که غضب به هیچ صورتی به دردسر بیفتد .می دانست که دارد از او محافظت می کند و الی از ترک کردن هوم لند از هر چیز دیگری بیشتر متنفر بود.. با صدای بلند گفت

_ مچکرم که دنبال من اومدی

هاسکین زیر لب زمزمه کرد

_خواهش می کنم

الی به چهره جذاب اما خشمگین غضب نگاه کرد و سعی کرد تا جایی که پاهایش به او اجازه میدهند با سرعت در کنار او راه برود .هنوز هم کیف او را محکم با دست گرفته بود. الی به کیف اش با نگرانی نگاه کرد و امیدوار بود که چیزی درون ان نشکسته باشد

تا وقتی که به خانه او رسیدند حرفی نزد .مقابل در.. دست الی را رها کرد . دستش را به جیب پشتی شلوارش فرو کرد و کارتی بیرون اورد و در را باز کرد .نگاه تیره اش روی الی متمرکز شد

_ داخل .الان

الی مردد بود

_چرا اینقدر از دست من عصبانی هستی؟

غرش کرد

_ نیستم . برو داخل

الی به خانه وارد شد و به اطرافش نگاه کرد. در با صدای بلند پشت سرش بسته شد .چرخید تا با او روبرو شود. غضب مقابل در تکیه داده بود ..کیف او را روی زمین انداخت ..الی امیدوار بود تلفنش تمام این ماجراها را به سلامت پشت سر گذاشته و اسیبی ندیده باشد.. توجهش به غضب بازگشت و متوجه شد که دارد با نگاه تیره و نافذش او را خیره نگاه می کند.. نیش های تیزش از زیر لب هایش که کمی از یکدیگر باز شده بودند نمایان بود ..الی به نرمی گفت

_ برای کسی که از دست من عصبانی نیست.. تاثیر چشم گیری از خودت به جا میزاری.. حداقل لطفاً…

به لبهای خودش اشاره کرد

_…اون نیش ها رو کنار بذار

غرش کرد

الی چند قدم به عقب برداشت

_ خیلی خوب این کارو نکن. فقط اینکه وقتی نیش هات رو نشون میدی و چهره ات عصبانیه این تصویر رو به مردم میدی که …خوب حداقل به من یکی این حسو رو میدی… که از دستم عصبانی هستی

نفس عمیقی کشید

_و غرش کردن….

شانه اش را بالا انداخت

_یه جورایی به طرف مقابل میفهمونه که عصبانی هستی

_ من خشمگینم

_ من چکار کردم؟

یک قدم دیگر به عقب برداشت

_ هیچی. عصبانیت من به طرف تو نیست. تو بخاطر محافظت کردن از من اخراج شدی. به خاطر ما به بیرون پرت شدی و مثل اینکه یکی از ما هستی.. معترضان تو رو هدف قرار دادن

کمی ارام تر شد و از اینکه فرار نکرده بود به طور پنهانی خوشحال بود

_ من اینجا کار می کردم .و وقتی این شغل رو پذیرفتم میدونستم با ادمهای کم عقل دوست نمیشم. اگه با اون احمق ها دوست می شدم هرگز اینجا نمی بودم و اینکه اون ها یه مشت عوضی هستند یه حقیقت زندگیه. توی دنیا همه مخالف هایی دارند

_هیچ کس به خاطر اینکه از کجا اومدی از تو متنفر نیست

الی لبخند زد

_ من اهل کالیفرنیا هستم و خانواده ام بعدا به اوهایو نقل مکان کردن نصف کشور مطمئن هستن همه ادم های دیوونه و عجیب و غریبی که توی امریکا به دنیا اومدن یا توی شمال کالیفرنیا زندگی می کنن یا اونجا بدنیا اومدن

غضب چند بار پلک زد

_اعتراض های اخیر راجع به ما رو شنیدی ؟ اونها می‌ترسن ما شروع به قرار گذاشتن با انسانها کنیم .نظر راجع به اون چیه ؟

_وقتی میگفتم در نظر من گونه های جدید حق دارن مثل همه انسانها از حقوق مشترکی برخوردار باشن صدامو نشنیدی ؟ شما به اندازه هر کس دیگه ای حق دارید با هر کسی که دوست دارید قرار بگذارید

غضب سرش را تکان داد

_ اگه یکی از مرد های من ازت درخواست کنه باهاش قرار میزاری؟ اسلید کاملا تحت تاثیر تو قرار گرفته

الی چند بار پلک زد .اسلید ؟ مردی که جان او را ان شب جلوی دروازه نجات داده بود را به خاطر اورد .این که تصور کند ممکن است او به الی جذب شده باشد تعجب‌اور بود

_من اون رو نمیشناسم

نمی‌توانست به چیز دیگری برای گفتن فکر کند

_ امروز صبح اونو دیدی

_ خوب. میدونم اون کیه. اما شخصا اونو نمیشناسم . نمیدونم که ایا دوست دارم باهاش وقت بگذرونم یا نه

_اما اگه ازش خوشت میومد باهاش قرار میذاشتی؟ حتی با اینکه میدونستی اون چیه ؟

به اندازه ی کافی از نزدیک او را نگاه میکرد که عصبانیت او را متوجه شود. نمی توانست این مرد را درک کند

_ البته. فکر می کنم .نمیدونم چرا نباید این کارو بکنم.. واقعا راجع بهش فکر نکرده بودم

_ گونه های ما کاملا با هم سازگار نیستند

یک قدمی دیگر به جلو امد.. الی یک قدم در جهت مخالف برداشت. همانطور که غضب به طرف او میامد الی از او دورتر میشد .می توانست به وضوح احساس کند که عصبانیت از بدن او تشعشع می کند. باعث می شد مطمعن شود امدن به خانه او یک اشتباه بوده. ایا هنوز به خاطر اتفاقی که در تاسیسات مرسیل افتاده بود از دست الی عصبانی بود ؟ ایا هنوز هم میخواد منو بخاطر اون کار تنبیه کنه ؟

الی او را بخشیده بود و غضب کارهای بدتری با او کرده بود. الی هرگز او را نترساند بود یا او را از یک پارک ندزدیده بود تا به تخت خود ببندد.. به طرف بالا به غضب خیره شد

_چرا داری منو به دیوار می چسبونی؟ لطفاً میشه متوقف بشی؟ داری کم کم منو میترسونی

_ اگه من دارن ارتینو بودم از من میترسیدی؟ یا یه انسان بودم ؟

الی اخمی کرد

_اگه یه نفر که عصبانی بود منو تعقیب می‌کرد بله می ترسیدم

غضب به حرکت کردن ادامه می داد

_متوجه شدم که انکار نکردی گونه های ما با هم سازگار نیستند

الی یک قدم عقب به عقب برداشت و به دیوار برخورد کرد

_ازم میخوای چی بگم ؟حتی نمیدونم چی بهت بگم ؟میدونم بیشتر دی ان ای تو مربوط به دی ان ای انسان هاست و نمیتونم منظورت رو بفهمم . هر دوی ما انسان هستیم

_ من تمام عمرم رو داخل یک تاسیسات ازمایشگاهی گذروندم

دستهایش را دوطرفه شانه الی روی دیوار قرار داد

_فکرشو میکردم

نمی‌توانست از چهره جذاب او نگاهش را بردارد .نفس عمیقی کشید و ان رایحه مردانه و دل پذیرش را استشمام کرد .خود را بشدت کنترل می‌کرد تا به او نزدیک تر نشود

_ به طور مداوم روی ما ازمایش انجام می دادن. مارو با غل و زنجیر می بستن و امتحانمون می کردند

غرشی کرد

_ ما هنوز هم داریم چیزهای جدیدی راجع به بدنمون یاد میگیریم ..راجع به اتفاقی که به سر مون اومده .. ما به اندازه کافی انسان نیستیم که خودمونو گول بزنیم و باور کنیم که ممکنه انسان باشیم ..غرایز حیوانی پنهان زیادی در ما وجود داره. این تغییرات روی دی ان ای و بدن ماست. از این نگرانم که اگه بدونی تا چه اندازه از من انسان نیست ممکنه تو رو وحشت زده کنه

مکث کرد

_ ممکنه خیلی از انسان ها با فهمیدن اینکه زیر ظاهر انسانی ما چه چیزی پنهانه وحشت زده بشن. ما میخواهیم که با شما انسان ها در صلح و ارامش زندگی کنیم. امیدواریم ما رو بپذیرید . اینکه گروه‌های تنفر دست از سر ما بردارن و ما رو راحت بزارن

الی با کنجکاوی به او نگاه کرد

_چه ویژگی های حیوانی پنهان داری

مطمئناً غرش کردن جزو انها نبود .او اغلب این کار را انجام می‌داد و ان را پنهان نمیکرد

غضب مردد بود

_فقط اینکه من کاملا انسان نیستم . وارد جزئیات نمیشم . اگرچه ما با مردم شما خیلی تفاوت داریم ..ما پدر و مادر نداریم و دوران بچگی ما با هم بسیار متفاوت بوده

_دوران بچگی تو چطور بوده ؟

فکش منقبض شد

_وقتی که توی قفس بودم و می ترسیدم رو به خاطر میارم .تاریکی که من رو وحشت زده میکرد رو به یاد میارم ..و بعد درد رو… اونها منو برهنه می کردن و به زمین میکوبوندن و با همه ی اون سوزن های لعنتی بهم تزریق می‌کردن

با صدای هیس مانندی گفت

_به یاد میارم درد و وحشت تنها همراهان دوران بچگی من بودن

اشک در چشم های الی جمع شد. بدون فکر کردن دستش را بالا اورده و ان را روی بازوی او قرار داد

_خیلی متاسفم

دلش میخواست به او دلداری بدهد. غضب چشمهایش را بست.. نفس های عمیق و طولانی کشید . سپس دوباره انها را باز کرد

_اونها من رو تغییر دادن . به خاطر میارم وقتی دندان های شیری دوران بچگی ام افتادن و به جای اونها دندان های جدید که تیز تر و بلندتر بودن رشد کردن.. تا چه اندازه شوکه شدم ..اینه در دسترس من نبود اما می تونستم تفاوت رو احساس کنم .میدونستم من با دکتر ها و تکنسین ها متفاوت هستم. وقتی به سن بلوغ رسیدم بدنم کاملاً عضلانی شد . میدونستم درست و نرمال نیستم . بدنم تغییر کرد .هر روز به من دارو تزریق می‌کردند و باعث می شدند تغییرات بیشتری در درون من انجام بشه

_خیلی خیلی متاسفم غضب

دستش را بالا و پایین می‌برد و او را نوازش می کرد

_ کار اونها بسیار اشتباه بوده

_ اینو میدونم . حالا هزاران انسان هستند که ارزو می کنند من مرده باشم ..تنها به خاطر اینکه یه نفر توی بچگی منو به جهنم فرستاد و منو مجبور کرد یکه کابوس رو زندگی کنم. ما به خاطر منفعت انسانها و به خاطر اینکه مرسیل پول به دست بیاره رنج کشیدیم

گلویش را صاف کرد

_ از اینکه همیشه احساس کنم بیرون از زندگی هستم و دارم به داخل اون دزدکی نگاه می کنم خسته شدم ..از متفاوت بودن …وقتی بچه بودم می تونستم بفهمم که متفاوت هستم . می تونستم به اون ها نگاه کنم . صورت و دندون هام رو احساس کنم .متوجه بشم بدن من با اونها متفاوته …و سپس به مکالماتی که با یکدیگر داشتند توجه کردم و به قدر کافی متوجه شدم که بفهمم چه بلایی سر ما اورده اند و چرا …خیلی احساس تنهایی می کردم و فقط انسان ها رو می دیدم تا وقتی_____

دهانش را بست

_به خاطر اینکه از کارکنان مرسیل متنفر باشی تو رو سرزنش نمی‌کنم. میخواستی چی بگی قبل از اینکه جمله ات رو تمام کنی ؟

نگاه تیره اش باریک شد. او را زیر نظر گرفت و گلویش را صاف کرد

_تا وقتی یه زن به سلول من اوردند ..اون یکی از گونه‌های جدید بود و این اولین باری بود که کسی که شبیه خودم بود رو میدیدم ..می خواستن بدونن ایا ما میتونیم بچه دار بشیم؟

به دیوار کنار صورت الی خیره شد

_گا هی اوقات ما رو مجبور می‌کردن با هم باشیم .اما هرگز نتیجه نداد

فکش منقبض شد و سپس دوباره به او خیره شد

_خوشحالم …نمیخواستیم اونها موفق بشن و زندگی تازه ای رو به این جهنم بیارن

الی لب هایش را گاز گرفت و دستهایش متوقف شد

_ چیزهایی راجع به اون از زن ها شنیدم .کاری که با شما شد منصفانه نبود. به خاطر کارهایی که با شما انجام دادند موجودات شیطان صفتی بودن غضب ..من انسانهایی مثل اونها رو احمقهای به تمام معنا ..بدون کوچکترین احساس رحم و شفقتی میدونم

غضب چشم های او را جستجو کرد. عمیقاً به انها نگاه می کرد

_ از من میترسی الی ؟

کمی مردد ماند

_وقتی عصبانی هستی بله . اگر چه اگه بخوام صادق باشم حتی اگه دی ان ای حیوانی نداشته بودی هم هنوز هم منو میترسوندی.. تو مرد بزرگ جثه ای هستی

تمام احساس تنش از بدنش بیرون رفت

_نمیخواستم با به خون انداختن بدنت روی تختم به تو اسیب برسونم

الی انتظار نداشت او این حرف را بزند .نفسش را به تندی بیرون داد .ضربان قلبش بالا رفته و سپس خودش را مجبور کرد تا ارام تر شود. غضب در سکوت او را نگاه می کرد

_ حرفت رو باور می کنم

_فکر می کنم اگه دندونهای تیزی نداشتم و اونها منو اینطور تغییر نمی دادند هرگز نمی تونستم به تو اسیب برسونم

الی نمی دانست چه بگوید. تنها گره ای که در گلویش ایجاد شده بود را قورت داد. احساس جاذبه ای که نسبت به غضب داشت قوی بود .همواره اینگونه بود.. از روز اولی که چشمش به او افتاده بود ..همچنین هر شب به خاطره ای که بعد از دزدیدن او در پارک با یکدیگر داشتند فکر می‌کرد ..همواره راجع به ان رویا میدید.. همیشه خاطره فوق العاده ای بود تا ان لحظه اخر که ناگهان غضب از او فاصله گرفت و جاستیک سر رسیده بود

_ فقط خدا رو شکر می کنم کارهایی که می خواستم باهات انجام بدم رو انجام ندادم

ناگهان سراسر بدن الی گرم شد

_چی…؟

میبایست چند بار اب دهانش را قورت بدهد تا بتواند صحبت کند

_…میخواستی چه کار کنی؟

صدایش مانند زمزمه ای ارام بود. چشمهای غضب با احساساتی که الی نمی‌توانست انها را تشخیص بدهد درخشیدند

_ واقعا ممکن بود تو رو بترسونم. ما از لحاظ جنسی با هم سازگار نیستیم

الی به او خیره شد .دهانش را باز کرد تا از او بپرسد منظور حرفش چه بوده

غضب ناگهان از دیوار دور شد و به او پشت کرد ..عقب رفت تا زمانی که به اندازه هشت پا با او فاصله داشت

_ اتاق تو اولین در سمت راسته. از خودت پذیرایی کن. از دفتر امنیتی می خوام یه کلید موقت برات بسازن. اما برای مدتی باید داخل بمونی.. مطمئن میشم وسایلت رواز ماشین به خونه بیارن .اگه گرسنه بودی اشپزخونه کاملا پر از غذاست

با قدم هایی تند و محکم از خانه بیرون رفت و در راه بهم کوباند

برای مدتی طولانی الی به دیوار تکیه داد و به دری که غضب از میان ان ناپدید شده بود خیره شد… اون شب می خواست با من چه کار کنه ؟ چشمهایش را بست و خود را در اغوش گرفت ….و چرا یه دفعه دلم میخواد بدونم ؟ لع*نت

 

 

قسمت بعد


دسته ها : رمان غضب

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

  • نجوا ژانویه 1, 2019 :: 1:53 ب.ظ

    عالی بود kiss
    ممنون

    • رز ژانویه 1, 2019 :: 7:30 ب.ظ

      good

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *