رمان عاشقانه غضب قسمت دهم :

 

 

 

 الی چشمهایش را باز کرد و به سر تیره غضب نگاه کرد. نفس  داغش پوست بدنش را گرم میکرد. آرزو می کرد ای کاش می توانست دست هایش را دور بدن او حلقه کند و او را محکم در آغوش بگیرد. 

بعد از آنکه الی به او اجازه داده بود تا با او عشق ورزی کند غضب برای اولین بار در تمام زندگی اش بهشت را شناخته بود. عشق ورزیدن به او بهتر از چیزی بود که تصور می کرد .می توانست به او اعتیاد پیدا کند .ممکن بود همین حالا هم اعتیاد پیدا کرده باشد .او یک انسان بود. واقعاً مال او نبود. می‌بایست این را به خاطر داشته باشد. اگرچه بسیار ارزو می کرد می توانست او را هم اینگونه به تخت خواب خود ببندد و تا جایی که می‌تواند به او عشق بورزد اما می دانست که نمی تواند این کار را انجام دهد .وقتی دیگران متوجه غیبتش شوند کسی به دنبالش خواهد گشت.

 با وجود اینکه هر چقدر به او لذت بدهد می دانست که الی از اینکه زندانی شود متنفر است .خودش می دانست که زندانی و محدود بودن چه احساسی دارد. اگر او را مجبور کند که به مدت طولانی در تخت خوابش بماند کار غیر قابل بخششی بود. الی از او متنفر خواهد شد. و این چیزی بود که غضب نمی‌توانست آن را تحمل کند .احساس ناامیدی وجودش را پر کرد .اگرچه هنوز هم  ‌توانست لذتی که الی به او هدیه داده بود را تجربه کند .هم اکنون او را مال خودش می دانست. از همان لحظه ای که وارد سلولش شده بود و او را لمس کرده بود سپس جاکوب را کشته بود تا از او محافظت کند به او تعلق داشت .تنها نمی توانست او را پیش خود نگه دارد. حالا که فهمیده بود الی واقعا خیال نداشته با انداختن مرگ جاکوب بر گردن او با او با خشونت رفتار کند بسیار خشمگین می شد

 سعی می کرد با خشمش مبارزه کند و صورتش را مقابل پوست گردن او قرارداد تا چهره اش را بپوشاند. وقتی احساس عصبانیتش آرام شد سپس بوی خون  به مشامش خورد . به سرعت چشم هایش باز شدند. لب هایش را لیس زد و می توانست مزه ی خون را روی آنها بچشد  .با وحشت متوجه شد چه کار کرده .

با خشونت غرش کرد.

_ لع*نت .. 

الی با خود فکر کرد این دقیقا چیزی است که غضب فکر می کند هم اکنون آنها با هم انجام داده اند اما این برای من معنی بیشتری داشت . سر غضب بالا آمد و باعث شد بتواند راحت تر نفس بکشد. مدت زمان طولانی بود که هیچ کس در زندگی اش نبود.

_ لعن*ت بهش ..

غضب اهی کشید

_   متاسفم نمی خواستم بهت آسیب‌ برسونم الی

 به من آسیب برساند؟ باعث شد گیج شود . الی  بهترین احساس زندگی اش را تجربه کرده بود. نگاه او را که به روی پوست بدنش ثابت شده بود دنبال کرد و از اینکه رگه باریکی از خون را روی بدنش دید متعجب شد. به چهره او نگاه کرد و احساس پشیمانی را روی صورت جذابش مشاهده کرد .با خود در تعجب بود که علت خونریزی چیست . 

غضب دهانش را باز کرد اما چیزی از آن بیرون نیآمد .صورتش عصبانی بود. سپس تقریباً از روی تخت خواب پرید تا به  حمام برود .

الی بعد از آن که از همسر سابقش طلاق گرفته بود از مردها دست کشیده بود و اجازه نداده بود کسی به زندگی اش وارد شود. از اینکه به این آسانی به غضب جذب شده بود تقریباً احساس خجالت می کرد اما از همان روز اولی که چشمش به او خورده بود او را میخواست. از اتاق دیگر صدای باز شدن شیر آب آمد و او را از افکارش بیرون کشد

 بعد از چند ثانیه غضب دوباره در اتاق ظاهر شد. به صورت الی نگاه نمی کرد .درعوض روی پوست نزدیک گردن او تمرکز کرده بود. گوشه تخت نشست و با حوله نمناک رو به طرف او کرد 

_بهم اجازه بده ازت مراقبت کنم. واقعا نمی خواستم بهت درد تحمیل کنم 

 الی به آرامی گفت 

_من صدمه ندیدم .فقط  دست هامو باز کن.

_ می خوام تمیزت کنم .خونریزی داری. نیش هام پوستت رو  زخمی کرده .اما کاملا گازت نگرفتم .

_فقط اجازه بده برم .خودم بهش رسیدگی می کنم

_ نه 

 با حرکاتی بسیار ملایم و آرام حوله را روی پوست اطراف گردنش کشاند و او را تمیز کرد .چند لحظه مردد ماند سپس بقیه بدن او را نیز تمیز کرد

 آن رابطه بسیار زیبا به یک فاجعه تبدیل شده بود. احساس اشتیاق الی آرام شد و مزه ی تلخی در دهان او به جا گذاشت. غضب او را در آغوش نکشیده بود. هیچ کلمات محبت آمیز ی از لب هایش خارج نشده بود. تنها به خاطر آنکه باعث شده بود خونریزی کند از او معذرت خواهی کرد. کاملا مشخص بود که دیگر کارش با او اتمام شده. ناگهان الی می خواست آنجا را ترک کند و فراموش کند چه اتفاقی بین آن ها افتاده

 احتمالا هنوز هم غضب از او متنفر بود و به این خاطر احساس خجالت می کرد که چگونه کنترل خودش را از دست داده .تمام اینها به خاطر انتقام بوده. دلش میخواست قبل از آنکه از یکدیگر بپاشد از او دور شود. آرزو می کرد غضب حالا دیگر به عدالتی که دلش میخواست رسیده باشد.

_ حالا دیگه با هم برابریم درسته ؟

با اشک هایی که هر لحظه تحدید به ریزش می کردند مقابله کرد. گریه نکن .لع*نت ..با خود چندین مرتبه این جمله را تکرار کرد. احساس بی پناهی می کرد .احتمالا غضب با دیدن اشک هایش فکر خواهد کرد به خاطر درد فیزیکی اشک در چشمهایش جمع شده

  احساس پشیمانی در چهره غضب پدیدار شد.  آنها آنقدر در رابطه با یکدیگر دچار سوء تفاهم شده بودند که الی دیگر نمی خواست به آن چیزی اضافه کند .نگاه تیرش به طرف چشم های الی بالا امد. برای مدتی طولانی او را نگاه کرد .احساساتی که الی نمی‌توانست آنها را بفهمد در چشم‌هایش پدیدار شد.  دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید اما هرگز موفق نشد کلمات را از لب هایش بیرون آورد .

ناگهان صدای کوبیدن محکم به در  سکوت را شکست 

غضب غرش کرد 

_لعن*ت  

ایستاد و به طرف در حمام حرکت کرد .الی از اینکه او تا چه اندازه به سرعت می تواند حرکت کند شوکه.شد . حوله نم ناک را به سرعت داخل حمام انداخت و سپس دوباره به کنار تخت آمد و ملحفه ای را که از روی الی برداشته بود را به چنگ گرفت. یک بار دیگر آن را روی او انداخت و سرتاسر بدن او را پوشاند .در یک چشم به هم زدن لباس هایش را پوشید. سپس از اتاق بیرون رفت.. در اتاق خواب پشت سرش به هم کوبیده شد 

الی آنجا دراز کشیده بود و با خود فکر می آیا باید برای کمک فریاد بکشد؟ اگر آنها او را در این وضعیت پیدا کنند واقعاً بد به نظر خواهد رسید .حتماً با خود بدترین فکر ها را خواهند کرد ..که غضب او را از لحاظ جنسی آزار داده .نمیخواست غضب را دوباره به خاطر جرمی که انجام نداده دستگیر کنند. قبلا به خاطر جرمی که انجام نداده بود یک بار بهایش را پرداخته بود و در عوض الی حتی یک لحظه هم به خاطر کشتن جاکوب رنجی نکشیده بود .

 بنابراین کاملا سکوت کرد تا کسی که به داخل خانه آمده متوجه حضور او نشود . با خود فکر می‌کرد احتمالا حالا دیگر با یکدیگر برابر شده اند و بعد از آنکه مهمان او از خانه بیرون رفت او را آزاد خواهد کرد

 ناگهان در اتاق خواب به شدت باز شد..خون از چهره الی پاک شد و ترس تمام وجودش را فرا گرفت.. وقتی متوجه شد جاستیک به داخل اتاق خواب آمده  

نمی‌توانست نگاه و وحشت در چشم های او را نادیده بگیرد. الی از اینکه مطمئن بود او بدترین فکر را در نظر گرفته به خود پیچید .بعد از چند لحظه که حیرت زده سر جایش ایستاده بود به طرف جلو حرکت کرد .غرشی کرد و کنار تخت خواب ایستاد

 غضب میان در اتاق خواب ایستاده بود. رنگ پریده و ساکت. به الی نگاه نمی کرد .در عوض سرش را پایین گرفته و به قالی خیره شده بود . جاستیک ملحفه را گرفت و آن را عقب داد .الی از این که غریبه ای او را اینگونه می دید وحشت زده شده بود. غرشی  دیگر از گلوی جاستیک بیرون آمد .دوباره ملحفه را روی الی انداخت تا او را بپوشاند و از کنار تخت خواب حرکت کرد

 نگاه بسیار  خشمناکش روی غضب ثابت مانده بود .سپس دستش را دراز کرد و دستهای الی را آزاد کرد. جاستیک با صدایی بسیار خشن پرسید 

_چطور  تونستی این کار رو بکنی  ؟ 

بدنش را بین الی و غضب قرار داده بود. پشتش به طرف الی بود .الی نشست و مچ دست هایش را مالش داد و ملحفه را با دقت دور بدن خود گرفت .نمی‌توانست غضب را ببیند 

_چطور تونستی این کارو بکنی غضب؟ چطور؟ اون ما رو نجات داد. اون جون خودش رو به خطر انداخت تا به ما کمک کنه .با وجود کارهایی که باهات انجام داده اما تو هنوز هم زنده ای.. داری نفس میکشی ..ما داریم به انسانها  ثابت میکنیم چیزی بیشتر از یک حیوون هستیم و تو اون موقع خودت رو به اون تحمیل کردی؟ اونو به تخت خواب بستی و بهش تجاوز کردی؟ لع*نت بهت ..قراره به خاطر این زندانیت کنن. فکر نمی کنم بتونم ازت محافظت کنم و در این لحظه فکر نمی کنم دلم بخواد ازت محافظت کنم .چطور تونستی این کارو انجام بدی ؟مردم ما به حمایت و راهنمایی نیاز دارن. تو دست راست من هستی. اگه یک روز من نباشم تو رهبری این مردم رو به عهده خواهی گرفت . 

صدای جاستیک آرام تر شد 

_ قلب منو میشکنی. تو به این زن  آسیب زدی. میتونم بوی خون رو روی اون احساس کنم و به خاطر اینکه اون رو زخمی کردی مشکلات ناگفته ای برای ما پیش خواهد آمد . فکر کردی داری چه غلطی می کنی ؟عقلتو از دست دادی؟ فقط به این فکر که ما حیوانات خطرناکی هستیم که نباید به صورت آزاد هرجور دلمون خواست حرکت کنیم دامن زدی.

 وقتی غضب به نگاه خیره شوکه جاستیک خیره شد شرم وجود او را به آتش کشاند  . می دانست وقتی الی را دزدیده به مردمش صدمه رسانده. او هدایت مردمش را به عهده داشت اما با این حال اجازه داده بود احساساتش نسبت به این زن باعث شود کار هایی انجام دهد که می‌دانست از پایه اشتباه است. او الی را در برابر مردمش انتخاب کرده بود. چیزی که بعد از آنکه این شغل را انتخاب کرده بود به خود قول داده بود هرگز انجام ندهد 

 زمزمه کرد 

_متاسفم 

جاستیک به نرمی غرش کرد 

_ مشکلت چیه ؟ دیگه کاملاً عقلت رو از دست دادی؟چه چیزی باعث شد کنترلت رو از دست بدی؟ بهت اجازه نمیدم از زیر این در بری. می بایست به سختی  تنبیه بشی تا  به یه نمونه برای بقیه تبدیل بشی

 _چیزی کمتر از این رو انتظار ندارم 

غضب نفس عمیقی کشید.  قبل از آن که الی را لمس کند می‌دانست  تنبیه در انتظار اوست .هر پیامدی که اعمالش در پی داشته باشد را خواهد پذیرفت. الی را بیشتر از تمام چیزهای مهم در زندگی اش می خواست. حتی بیشتر از زندگی خودش… زندگی مردمش

  وقتی گونه‌های جدید آزاد شده بودند بسیاری از آنها می خواستند با انسانها بجنگند اما جاستیک صدای دلیل و منطق آرام آنها بود .برای آن که زنده بمانند می‌بایست با انسانهایی که آنها را نجات داده‌اند سازش کنند. وقتی به آنها گفته شده بود هوم لند به آنها داده شده است ..مکانی که بتوانند در صلح و آرامش در آن زندگی کنند..  جایی که بتوانند زندگی‌شان را در آنجا بسازند… جاستیک به نزد غضب آمده بود و از او خواسته بود تا به او کمک کند تا مردم شان را راهنمایی کنند.. تا به شیوه جدید زندگی عادت کنند و او سرعت پذیرفته بود 

آماده بود تا هر مسئولیتی را بر دوش بکشد تا زمانی که می توانست برای مردمش مفید واقع شود. گروه امنیتی شان را آموزش نظامی داده بود و به آنها نشان داده بود چگونه حیوان درون شان را کنترل کنند. اما حالا خود به دنبال چیزی رفته بود که هرگز نمی توانست داشته باشد… الی

 او را به خانه خودش آورده بود و با وجود هزینه ای که برای او و مردمش  داشت او را اغفال کرده بود.  نمی توانست از حرکت اش احساس پشیمانی کند. حتی آن زمان کوتاهی را که با او گذرانده بود ارزش هر شکنجه و دردی که بعد از آن به طرفش خواهد آمد را داشت. او را لمس کرده بود و تجربه کرده بود که نزدیک بودن تا این اندازه به او چه احساسی دارد. اگر دوباره او را زندانی کنند فکر و خیال الی و صدای او تا ابد همدم غضب خواهد بود

 چشمهای زیبای او در روح غضب  هک شده بود. می توانست چشم هایش را ببندد و تا ابد او را تصور کند و صدایش را به خاطر آورد

 جاستیک دوباره به الی نگاه کرد

_ حالت خوبه ؟

_بله 

الی گلویش را صاف کرد. توجه جاستیک دوباره به طرفه غضب کشیده شد. غضب با عزمی راسخ نگاه او را ملاقات کرد. مطمئن خواهد شد که تمامی  سرزنش ها  به طرف خودش باشد. خودش را از گونه های جدید  فاصله خواهد داد و امیدوار خواهد بود که انسان ها کارهای او را به تمامی گونه‌های جدید نسبت ندهند. بدون هیچگونه بهانه یا شکوه ای هر مجازاتی که برای او در نظر گرفته باشند را خواهد پذیرفت 

 جاستیک به نرمی به او اطلاع داد 

_نمیتونم اینکارو به تنهایی انجام بدم غضب

  درد در  چهره اش نمایان بود

_ بهت نیاز دارم تا بتونم از مردممون محافظت کنم .ریس بوریس  در تک تک قدم ها و در تمام طول مسیر با من جنگیده تا منو متقاعد کنه که نمی تونیم خودمون کنترل هوم لند رو بدست بگیریم .سعی داره به رئیس جمهور بگه ما نمیتونیم از عهده کنترل زندگی خودمون بربیایم . واقعا فکر میکنه ما چیزی بیشتر از حیوانیم که فقط میتونیم صحبت کنیم و ادای اونها رو در بیاریم  .مستقیم این رو نگفته اما تحقیر و اهانت اونقدر قویه که نادیده گرفتنش غیر ممکنه. 

_متاسفم .

_این کار فقط اتهاماتی که اون به ما نسبت می ده رو تقویت میکنه.  حالا می بایست دو برابر سخت تر از همیشه کار کنیم تا به اونها اثبات کنیم ما  با اون ها برابریم و مردمی مسئولیت‌پذیر و هوشمند هستیم . نمی تونستی در چنین زمان بدی کاملاً عقلت رو از دست بدی 

_ میدونم این تاثیر خیلی بدی رویnso  میذاره .من مسئولیت کامل عملم رو قبول می کنم و همه رو مطمئن می‌کنم که تنها کسی که باید سرزنش بشه من هستم .فقط باید به اونها فشار بیاری که با شدت با من برخورد بکنن

 جاستیک دوست اش را مورد مطالعه قرار داد

_ تو خودت نیستی.. چرا؟

 توجه غضب به طرف تخت خواب کشیده شد اما هنوز هم نمی توانست الی را از پشت سر جاستیک ببیند.  نگاه کنجکاو دوستش را ملاقات کرد

_ فکر می کنم خودت میدونی چرا . چیزی در مورد اون وجود داره که نمیتونم نادیده اش بگیرم. فقط عصبانیت نیست. خیلی بیشتر از اینهاست 

بعضی از مردهای گونه جدید تمایل بسیار شدیدی در رابطه با این که با یک زن خاص جفت شوند تجربه کرده بودند .تا آنها را خیلی نزدیک خود نگه دارند و آنها را مال خود کنند. اما هیچکدام تسلیم آن غرایز نشده بودند. البته وقتی زندانی بودند به آنها چنین شانسی داده نشده بود .  جز اوقاتی که زن ها را به سلول آنها می‌آوردند تا تولید مثل کنند.. آنها از زنهای گونه جدید جدا بودند. آنها از  مشکلات این احساس آگاه بودند .اگرچه تنها چند بار چنین اتفاقی در تاسیسات مرسیل افتاده بود اما راجع به مشکلاتی که با این کار در آینده رخ خواهد داد و به خاطر آن رنج می‌بردند صحبت کرده بودند 

غضب  نزد خود اعتراف کرد “حالا این نیاز برای من پیش اومده “کاملا مطمئن بود جفت شدن برای یک عمر بود. زیرا می دانست الی تا چه اندازه قوی روی او تاثیر دارد. به نظر نمی‌رسید هرگز دلش بخواهد به او اجازه بدهد تا برود 

جاستیک با نگرانی و درک به او خیره شد

_ چقدر بده ؟

_مشخصا اونقدر قویه که احساس می کنم هر لحظه امکان داره از پا دربیام . با چنگ و دندون باهاش مقابله کردم

 شانه هایش فرو افتادند

_به خاطر مشکلی که ایجاد کردم متاسفم اما… 

دیگر جمله اش را ادامه نداد. هنوز هم از کارش پشیمان نبود .اگرچه می‌دانست که دردسر ایجاد کرده .سعی کرد یک بار دیگر به الی نگاه کند اما هنوز هم جاستیک رد نگاهش را سد کرده بود .یک بار تجربه بودن با الی را داشت. اگرچه کافی نبود اما می‌دانست میتواند آن خاطره را تا همیشه با خود داشته باشد

 الی لباس هایش را از روی زمین پیدا کرد .به آرامی حرکت کرد. ملحفه را دور خود نگه داشته بود. لباس هایش را گرفت و شروع به پوشیدن آنها کرد. به نظر می رسید مردها با یکدیگر مسابقه خیره نگاه کردن داده باشد .جاستیک می گفت

_ نگهبان های امنیتی انسان دارن همه جا رو دنبال زن میگردن . اونها ام پی تری پلیر اون رو روی زمین خرد شده پیدا کردن. به محض اینکه متوجه شدم دارن به دنبال کی میگردند  به سرعت به اینجا آمدم. امیدوار بودم تو کار احمقانه ای انجام نداده بوده باشی. باید بهشون خبر بدی اون اینجاست.  اون به مراقبت های پزشکی نیاز داره و تو باید با عواقب  کار اشتباهی که انجام دادی روبرو بشی. اون یکی از ما نیست. فکر می کنم تو رو مجبور خواهند کرد تا طبق قوانین اونها تنبیه بشی  . میدونم وقتی که مشغول بشن زنجیرت کنن به شدت تمایل پیدا خواهی کرد تا مبارزه کنی اما باهاش نجنگ وگرنه همه چیز بدتر میشه

_ مقاومت نمیکنم 

به نرمی زیر لب ناسزا گفت 

_همین حالا باهاشون تماس میگیرم 

الی بعد از آن که لباس هایش را پوشید سرپا ایستاد و به آرامی به طرف در حرکت کرد. گلویش را صاف کرد

_ ببخشید

 جاستیک سرش را چرخاند تا به او نگاه کند. حالت چهره اش عبوس بود. الی به غضب نگاه نکرد 

_من همین حالا به خوابگاه برمیگردم پس لطفاً به کسی زنگ نزنید .بهشون میگم با یک دوست ملاقات کردم .لطفاً گروه امنیتی رو وارد این ماجرا نکنید .حالا دیگه من وغضب با هم برابر شدیم. دیگه مشکلات بیشتری بین ما وجود نخواهد داشت.

 خودش را مجبور کرد تا به غضب نگاه کند و مشاهده کرد که روی چهره زیبای اش شوک به وضوح قابل مشاهده بود 

_حالا با هم برابریم ؟

  غضب در حالی که اخمی کرد سرش را تکان داد

 الی بر اثر شوک روی پاهایش سکندری خورد. زانوهایش سقوط کردند اما جاستیک قبل از آنکه با زمین اثبات کند او را گرفت .دست های قوی او دور کمر الی حلقه شد تا او دوباره توانست روی پایش بایستد. سپس به سرعت او را رها کرد. با دهان باز به غضب خیره شد

_ نه ؟ دیگه چی ازم میخوای؟

 اشک روی گونه هایش جاری شد .دیگر قادر نبود  مانع آنها شود 

_متاسفم.. فکر می کردم در امنیت خواهی بود. دارم بهت حقیقت رو میگم. هیچ چاره دیگه ای نداشتم .هر کاری که میتونستم برات کردم .من نمیتونستم بهت بگم خیال دارم چه کار کنم چون فکر میکردم بهم اعتماد نداری .نمیتونستم ریسک این رو به جون بخرم که حرفهایی که بهت بزنم رو به نگهبان ها بگی 

غضب چند بار پلک زد . به طور واضح درد  در چشم هایش قابل مشاهده بود

_ برای این باهم برابر نیستیم چونکه حالا من مدیون تو هستم. نمی‌خواستم با دندون هام بهت اسیب برسونم  .

الی با پشت دست اشکهایش را پاک کرد .غضب همواره او را شگفت زده و مبهوت می کرد 

_میدونم ..حرفتو باور می کنم. این یک ذره خراش مسئله بزرگی نیست .پس با هم برابر شدیم غضب. تو هرگز چیزی به من بدهکار نیستی. باید برم ..

لبش را گاز گرفت

_ لطفاً از سر راهم کنار برو 

غضب از جلوی در کنار رفت. الی به سرعت به طرف جلو حرکت کرد .تقریبا از اتاق خواب به طرف بیرون سکندری خورد. از حال پایین رفت و به اتاق نشیمن بزرگی وارد شد. مستقیم به طرف در خروجی حرکت کرد. وقتی در را باز کرد سرش را بالا گرفت .هوای خنک شب به روی صورت نمناکش برخورد کرد  ‌

خواست به ساعتش نگاه کند تا بفهمد ساعت چند است اما متوجه شد که ساعتش را در اتاق خواب غضب جاگذاشته به خود پیچید امکان نداشت به آنجا برگردد تا آن را پس بگیرد .به اطراف نگاه کرد تا بفهمد کجاست .سپس وارد قسمت پیاده رو شد و مستقیم به طرف خوابگاه حرکت کرد .

ناگهان دستی شانه او را گرفت و چرخاند. الی با ترس به جاستیک نورث خیره شد . او الی را دنبال کرده بود

_ چرا نمیخوای اون دستگیر بشه؟ چی بین شما دو تا هست؟

 وقتی به او نگاه می کرد گیجی  و سردرگمی در چشم هایش آشکار بود. الی چشم های زیبای گربه مانند او را زیر نظر گرفت. یک قدم به عقب برداشت و دست های جاستیک کنارش افتادند

_ باید به خوابگاه برگردم و با نگهبان ها تماس بگیرم تا جستجو رو به اتمام برسونن . اتفاقی که اونجا افتاد چیزی نیست که فکر می کنی. اون به من تجاوز نکرده و به هیچ عنوان به من آسیبی نرسوند

 _چه اتفاقی بین تو و غضب توی تاسیسات مرسیل افتاده ؟ همین حالا بهم بگو

الی به اطراف نگاه کرد و به پنجره خانه غضب که محکم بسته بود نگاهی انداخت .غضب هیچ جا دیده نمی شد .دوباره نگاهش به طرف جاستیک بازگشت. جاستیک غرش کرد 

_ چرا؟.. چرا بهش اجازه دادی اون طور به تو آسیب برسونه و در عوض دنبال هیچ مجازاتی نیستی؟ یا بهم بگو یا اونقدر اونو میزنم تا از زیر زبونش بکشم .اون هرگز هیچ چی از سابقه آشنایی شما دو تا رو برای من تعریف نکرده. تو تنها چیزی هستی که در موردش با کسی صحبت نمیکنه 

 الی اشک‌هایش را به عقب راند. از فکر اینکه اگر چیزی نگوید امکان دارد غضب آسیب ببیند متنفر بود

_ این داستان اونه که بگه نه مال من

 _اون این کارو نمیکنه. من بهترین دوست اون هستم .اون داره دیوونه بازی در میاره .یا منو قانع کن که اونو درک کنم یا می بایست اون رو دوباره زندانی کنم و مجبورش کنم بهم بگه چه اتفاقی افتاده. غضب به هیچ عنوان نمیتونه دوباره با زندانی شدن کنار بیاد. اگه اصلا بهش اهمیت میدی چیزی که اون به من نمیگه رو همین حالا به من میگی  

الی مردد ماند .از اینکه وسط این ماجرا کشیده شده متنفر بود. اما دلش نمی خواست دیگر غضب آنگونه رنج هایی را تحمل کند. به لباس جاستیک خیره شد

_ از این قضیه در برابر اون سو استفاده نمی کنی؟ واسم قسم بخور

_ من اونو مثل یه برادر دوست دارم. خانواده برای من همه چیزه .ترجیح میدم دست خودم رو قطع کنم تا اینکه به اون آسیبی برسونم

 می توانست صداقت را در آن چشم های خیره کننده ببیند

_ یک تکنسین شیطانی به اسم جاکوب در تاسیسات بود. از آسیب رساندن به گونه های جدید لذت می برد اما یک روز غضب با آرنج به ببینی اون زد و بینیش رو شکوند آخرین روزی که توی مرسیل کار میکردم اون مرد به سراغ غضب رفت. من تازه شواهد رو از کامپیوتر یک پزشک دزدیده بودم و اونها رو قورت داده بودم .قبلا عادت داشتم که همیشه غضب رو چک میکردم.. از یک اتاق که آینه دو جداره داشت.. و شنیدم که جاکوب خیال داره اون رو به قتل برسونه. به کمک دوست هاش  فیلم های امنیتی داخل سلول رو از کار انداخته بود . تا جایی که می تونستم به سرعت به داخل سلول رفتم 

 مردد ماند

_ ادامه بده 

دوباره نگاهش به طرف لباس او پایین آمد .همانطور که بقیه داستان را می‌گفت نمی‌توانست به چشمهایش نگاه کند

_ به غضب دارو تزریق کرده بود و اون رو روی زمین غل و زنجیر کرده بود .می ‌خواست کارهای زننده و مخالفت با اخلاق با اون انجام بده. من به  جاکوب حمله کردم و اون رو کشتم 

 صدایش شکست

_  غضب باید به خاطر این قدردان تو باشه

 دستش را جلو آورد و چانه او را گرفت و او را مجبور کرد تا به چشم هایش نگاه کند

_ چه چیزی رو به من نگفتی؟ اگر از چنین موقعیتی اونو نجات دادی پس چرا فکر میکنه بهش خیانت کردی ؟

گلویش را صاف کرد

_ من به اندازه ی کافی مدرک توی معده ام داشتم که بالاخره بتونم یک قاضی رو مجبور کنم حکم سرنگونی تاسیسات مرسیل رو صادر کنه . اگر کسی فکر می‌کرد من اون تکنسین رو گشتم به من اجازه نمی دادند بعد از پایان شیفت کاری اونجا رو ترک کنم .من به اونها گفتم که غضب اون تکنسین رو کشته .وقتی اون با ناامیدی و در حالی که نمیتونست حرکت کنه روی زمین دراز کشیده بود من خون تکنسین رو روی دستای اون کشیدم و دوباره بهش آمپول زدم تا توضیح بدم چطور در این حالت روی زمین قرار گرفته .نمیتونستم این  ریسک رو قبول کنم و دلایلم رو برای اون توضیح بدم .

 جاستیک با آن چشم های باهوش و باریک شده اش به الی نگاه می کرد .منتظر ماند تا به خاطر این کار از دست او عصبانی شود .

_چیزهای بیشتری وجود دارند که به من نمیگی ما اغلب به خاطر گناهی که انجام ندادیم سرزنش میشدیم .اما این برای غضب به یک مسئله کاملا شخصی تبدیل شده

 الی دندانهایش را روی هم فشرد  

_وقتی به اون سلول وارد شدم فهمیدم که اون ح******* می‌خواست به غضب تجاوز کنه خیلی خوب؟ ..

چند بار پلک زد تا مانع از گریه کردنش شود .سپس دوباره به لباس او خیره شد 

_قبلا کارهای وحشتناکی با اون کرده بود با یک باتوم به او حمله کرده بود. این یک جور مسئله روحی روانی بود. غضب فکر می‌کرد من هرگز به اون آسیبی نمی رسونم اما در عوض اون رو متهم به قتل کردم .بهم گفت بعد از اینکه اون رو رها کردم نگهبان ها اونو شکنجه دادند .به خاطر کاری که من کردم تا سرحد مرگ اون رو زده بودند و بهش آسیب رسونده بودند .دلایل خوبی داره که از دست من عصبانی باشه. فقط میخواست یکم تلافی کرده باشه و حالا انتقامش رو گرفته 

جاستیک چیزی نگفت .الی جرات نداشت به صورت او نگاه کند .می ترسید در چهره او انزجار و عصبانیت ببیند. همین حالا اعتراف کرده بود که کارهای وحشتناکی با دوست او انجام داده 

_منو از پارک دزدید تا بهم ذره ای از چیزی که تجربه کرده بود رو بچشونه . اینکه بی دفاع به دیوار بسته شده باشی در حالی که  یک نفر دیگه هر کاری که دلش میخواد با بدنت انجام بده .اون شکنجه های خیلی بدتری رو به خاطر کاری که من کرده بودم تجربه کرد 

چند لحظه سکوت کرد

_ منو مجبور نکرد که باهاش رابطه داشته باشم. به من هیچ آسیب فیزیکی نرسوند . من خودم به او رضایت دادم .حالا اون و من با هم برابریم . اون انتقامش رو گرفته و من باید برم

_ و بوی خونی که استشمام کرده بودم ؟ به اینکه اونطور  بهت صدمه برسونه هم موافقت کردی؟

_ اون فقط یک تصادف بود و در ضمن چیزی بیشتر از یک خراش نیست

 جاستیک با صدای بلند اهی کشید 

_ که اینطور 

چانه او را رها کرد و یک قدم به طرف عقب برداشت. الی چرخید و به طرف پایین پیاده رو دوید. جرات نداشت به پشت سرش نگاه کند.

 تا وقتی که نگهبانی چند بلوک بعد  با او برخورد کرد از دویدن دست برنداشت. یک دروغ سر هم کرد و قسم خورد که کسی را ملاقات کرده و او را مطمئن کرد که هیچ آسیبی به او نرسیده .نگاه موزیانه نگهبان که روی بدن او لیز خورد و نیشخند او را که پر از اتهام بود را ندیده گرفت .وقتی به خوابگاه وارد شد به خاطر احساسات جهنمی که  هر لحظه تهدید می‌کردند او را در خود غرق کنند میخواست غش کند

 

 

قسمت بعد


دسته ها : رمان غضب

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *