محبوب ترین مطالب

رمان عاشقانه غضب قسمت بیست و چهارم   :

 

 

 

غضب وقتی از اشپزخانه بیرون امد گفت

_ جاستیک قراره فردا یک کنفرانس خبری راه بندازه اون فکر میکنه ما نیازی نیست که در این کنفرانس شرکت کنیم مگر اینکه خودمون بخواهیم و من بهش گفتم که ما چنین چیزی نمیخوایم

الی یک ابرویش را بالا داد

_ باید از من میپرسیدی

چشمهای تیره اش باریک شدند

_ اجازه نمیدم تو رو جلوی اون ادم ها قرار بدن تا حرف های نفرت انگیز بهت بزنن

_ عصبانی نشو. اگرچه تو باید قبل از این چیزها نظر من رو هم بپرسی. این کار درسته

غضب غرش کرد

_ تو مال منی و محافظت کردن از تو وظیفه منه

الی اهی کشید .او غضب را دوست داشت و غضب به طور طبیعی سلطه جو بود. این جزئی از شخصیت و طبیعتش بود و همچنین می خواست از او محافظت کند. بنابراین سرش را تکان داد و عصبانیت غضب به سرعت ارام تر شد

_می خوای به جاستیک تلفن بزنم و بهش بگم که میخوای توی کنفرانس خبری شرکت کنی؟

_ این کار رو برای من می کنی؟ اگه بخوام برم باهام میای؟

غضب کنار او نشست

_ اگه تو بری منم میام

دوباره تلفن زنگ زد .غضب زیر لب ناسزا گفت

_ لعن*ت قرار نیست این تلفن ها تموم بشن

الی به ارامی با او موافقت کرد

_ فکر می کنم تا موقعی که تو داری تلفن میزنی من هم باید با خانواده ام تماس بگیرم

حالات چهره غضب تیره شد

_ اهمیت نمیدم اگه از بودن ما باهم خوشحال نیستند.. تو حالا زندگی منی

فصل ۱۶

و_اقعا متاسفم که باعث شدم اینجا بیایید

رئیس تام کویش وقتی به الی و غضب نگاه می کرد به نظر صادق می رسید

_جاستیک از دست من عصبانیه اما من در به دست گرفتن چنین اوضاعی تجربه دارم . بیشتر این مردم عاشق یه داستان رمانتیک هستند و ما به اون ادم ها در طرف خودمون احتیاج داریم. میخواهیم شما رو با همدیگه ببینند و این باعث میشه همه این شایعات زشت و بی اساس ناپدید بشه

غضب یک ابرویش را بالا برد

_ ایا ما می خواهیم بدونیم این شایعات در مورد چیه ؟

تام سرش را تکان داد

الی سرش را به طرف غضب چرخاند و به او لبخند زد . غضب هم به صورت متقابل به او لبخندی تحویل داد

تام انها را تشویق کرد

_این چیزیه که ما بهش نیاز داریم.شما دو تا واقعاً در کنار هم خوب به نظر می‌اید

غضب شانه اش را بالا انداخت

_ من عصبانی شدم اما الی بهم گفت این فقط همه چیز رو بدتر میکنه .وقتی قسم خوردم همه ی اونها رو میکشم گریه کرد

به سرعت لبخند تام ناپدید شد و چشمهایش از وحشتِ گشاد شدند. الی با دهان بسته خندید

_ داره شوخی میکنه

تام دوباره خندید

_خدا رو شکر

_وقتی اینو گفت گریه نکردم فقط بهش گفتم از دیدن خون خوشم نمیاد

غضب با دهان بسته خندید و الی به او چشمک زد. تام غرولندی کرد

_ اگه اینطوری رفتار کنید شما دو تا منو اونجا می کشید .مردم نمیدونن چه برداشتی در مورد شما بکنن. امیدوارم اون یه جوک بوده باشه

غضب با دو دست صورت الی را گرفت

_ قول میدم سعی خودم رو بکنم من هر کاری برای تو می کنم

_ متشکرم

_اما اگه بهت توهین کنن ممکنه عصبانی بشم

الی ناله کرد

_اونها به من توهین میکنن .کاملا مطمئنم اما میتونم از پسش بر بیام .پس فقط خونسردی خودت رو حفظ کن

_ اگه همون جا بشینم و اجازه بدم بهت توهین کنن من دیگه چه مردی میشم ؟

تام گفت

_ یه مرد باهوش .دنیا اینو تماشا میکنه غضب. شما دوتا اخبار خیلی مهمی هستید. اگه کاری کنید خبرنگار ها از شما خوششون بیاد عالی میشه و کاملاً از رابطه شما حمایت می کنن. اما اگه همه چیز خوب پیش نره اوضاع زشت میشه

غضب اهی کشید

_خیلی خوب متوجهم . مهم نیست چقدر دلم بخواد به یه نفر صدمه بزنم.. خونسردی خودم رو حفظ می کنم و همونجا میشینم

_متشکرم

تام میز را دور زد و کتش را به تن کرد

_بزن بریم

غضب دست الی را گرفت. الی سعی کرد با اضطرابش مقابله کند .هرگز قبلاً رو به روی یک عالمه دوربین صحبت نکرده بود. غضب سعی کرد او را ارام کند

_من اینجام . اجازه نمیدم هیچ کس بهت صدمه برسونه

الی به او لبخند ضعیفی زد. غضب او را محکم تر در اغوش کشید و با یکدیگر از دروازه عبور کردند. به سرعت فلش دوربین ها چشم انها را کور کرد .جاستیک و تام جلوتر از الی و غضب حرکت می‌کردند. خبرنگارها از انها سوالهایی می‌پرسیدند اما همه انها را نادیده گرفتند

الی بین غضب و دکتر تاریشا نشست. از اینکه یک زن در کنارش بود خدا را شکر می کرد. دکتر تاریشا دست او را از زیر میز فشرد و لبخند شجاعانه ای به او تحویل داد. تام سعی می کرد خبرنگاران را ارام کند و بعد از چند دقیقه موفق شد

همانطور که تام با خبرنگار ها صحبت می‌کرد الی به او گوش می سپرد .با صدایی واضح گفت

_ شایعاتی مبنی بر اینکه غضب الی براور رو اذیت میکنه همه جا پیچیده که صحت نداره . اونها یه زوج هستند که با هم زندگی می کنن . عکسی که شما دیدید به خاطر این بود که الی یه تصادف کوچک داشت.. که دکتر ما به سرعت به اون رسیدگی کرد. الان اینجاست و میتونه این حقیقت رو برای شما تایید کنه

دکتر تاریشا به طرف جلو خم شد و خود را معرفی کرد .به سرعت خبرنگار ها شروع به سوال پرسیدن کردند .می بایست منتظر بماند تا سر و صدای انها کمتر شود تا بتواند صحبت کند

_البته که شایعات حقیقت ندارند

سرش را تکان داد و با عصبانیت به خبرنگار ها نگاه کرد

_وقتی الی داشت اشپزخانه رو تمیز می کرد یه حادثه کوچک تفاق افتاد که سرش به گوشه کانتر برخورد کرد .در ان زمان اقای غضب حتی توی خونه نبود. اون به خونه اومد و الی رو پیدا کرد . چیزی که شما دیدید این بود که اون الی رو بغل کرده و به طرف ماشین برد

یکی از خبرنگار ها سرپا ایستاد

_ خانم براور این حقیقت داره؟

الی لبخندی اجباری زد و سعی کرد ضربان قلبش را پایین بیاورد

_متاسفانه بله

به خود میگفت فقط لبخند بزن و دروغ بگو.. میتونم از پسش بر بیام

_ تصور کن چقدر وحشت زده ام . من سرم به گوشه ی کانتر خورد و یه دفعه این قضیه توی اخبار ساعت ۱۱ بود

یک نفر دیگر بلند شد و ایستاد

_ ایا شما و اقای غضب با هم رابطه دارید؟

الی مرد بود

_ این سوال یه جورایی خصوصیه اگه یه نفر این سوال رو از خودتون بپرسه چه جوابی میدید ؟

خبرنگار مرد لبخند زد

_میگم ندارم چون الان با کسی قرار نمیزارم .بی خیال خانم براور ایا شما و اقای غضب با هم رابطه جنس*ی دارید ؟

وقتی بدن غضب منقبض شد الی دست او را فشرد تا به او اطمینان دهد که همه چیز خوب است

_ زندگی جنسی من چیزی نیست که پشت میکروفون برای همه جار بزنم اما میگم که من و اقای غضب با هم زندگی می کنیم .همونطور که تام به شما گفت.. و رابطه ماجدی هست

مرد سرش را تکان داد و نشست. یک مرد دیگر ایستاد

_ اقای غضب تو خانم براور رو گاز گرفتی؟ شایعاتی شنیدیم که شما در حین رابطه جنسی همو گاز میگیرید

فشار دست غضب بسیار بیشتر شد. الی از انگشت شستش استفاده کرد تا پشت دست او را نوازش کند .غضب ارام تر شد و سرش را تکان داد

_من هرگز به الی صدمه نمی رسونم و اگه اونو گاز بگیرم اون اسیب میبینه

سوال ها مدام پشت سر هم پرسیده میشدند. الی می‌بایست جلوی خودش را بگیرد تا به بعضی از انها نخندد .تام سعی کرد همه را ارام کند و به همه دستور بدهد که هر کس به نوبت یک سوال بپرسد .بعد از انکه همه جا دوباره سکوت برپا شد یک نفر دیگر ایستاد

_ شما دو تا با اون دندون های تیز چطور همو می بوسید ؟

الی پاسخ داد

_چطور یک نفر که ارتودنسی توی دهن داره رو میبوسی؟ یا یه نفر که دندون های بزرگی داره؟ یا دندون نداره ؟فقط این کارو می کنی. این یه سوال احمقانه است

_پس شما دو نفر همو می بوسید

_ البته که من اونو می بوسم ..یه نگاه بهش بنداز

الی سرش را چرخاند و به غضب نگاه کرد. دوباره به خبرنگار نگاه کرد

_دندون چندان مشکلی نیست

یک خبرنگار زن ایستاد

_ چه احساسی داره با مردی باشی که میدونی نمیتونی ازش بچه دار بشی؟

مرد خبرنگار دیگری فریاد زد

_دکتر تاریشا نوربیت ایا شما روی این دو نفر تحقیق انجام میدید؟

دکتر تاریشا انکار کرد

_اونها انسان هستند نه موش ازمایشگاهی

_ چه احساسی داره با یک نفر باشی که میدونی هرگز نمیتونی ازش بچه دار بشی الی؟

الی به خبرنگاری که دوباره درباره بچه ها پرسیده بود نگاه کرد

_ توی هیچ رابطه ای چنین گارانتی وجود نداره .مهم نیست باکی هستی. یک عالمه زوج سراسر دنیا وجود دارن که با هم ازدواج کردن اما می دونن بنا به دلایلی نمی تونن بچه دار بشن .برای همینه که اونها فرزندی رو به فرزند خوندگی قبول می کنند. راه های زیادی برای چنین زوج‌هایی وجود داره .فکر نمیکنم وقتی میخوای با کسی ازدواج کنی به این فکر کنی که از لحاظ ژنتیکی میتونه بهت بچه‌های خوبی بده یا میتونی باهاش چند تا بچه دار بشی. این حرف غیرمنطقی و احمقانه است . من حتی یک ذره هم نگران نیستم .حتی راجع به اون فکر هم نمی کنم

خبرنگار نشست و یکی دیگر بلند شد. همینطور سوال های احمقانه ادامه داشت. انها می خواستند بدانند ایا غضب در کارهای خانه به او کمک می کند ..و سوال های احمقانه ای دیگری از این دست.. غضب خونسردی خود را حفظ کرد و به بعضی از سوال ها خندید و هرگز کنترل خود را از دست نداد .الی به او نگاه میکرد و واقعاً احساس افتخار می کرد .غضب به او نگاه کرد و به الی لبخند زد

ناگهان مردی در پشت سالن فریاد کشید

_الی

الی سرش را چرخاند. سعی کرد منبع صدا را پیدا کند

_بله ؟

_چه احساسی داره که به انسان ها خیانت کنی و اجازه بدی یک حیوان با تو رابطه داشته باشه؟

با این حرف الی در شوک فرو رفت. زمانی که.. احمقی که این سوال را پرسید پیدا کرد یک مرد قد بلند و لاغر که کت و شلوار به تن داشت ادم های روبه رویش را عقب زد و اسلحه ای را بالا گرفت و شروع به شلیک کرد

فریاد در سالن بلند شد .الی با وحشت سر جایش خشکش زده بود .تا زمانی که یک نفر به او برخورد کرد و او را روی زمین انداخت و چیزی سنگین روی او افتاد. چشمهای الی به سرعت باز شدند. غضب روی او افتاده بود و با بدن خود از او محافظت می‌کرد .جیغ و فریاد همه جا به گوش می رسید و صدای شلیک اسلحه در هوا بلند شده بود .غضب یک دستش را زیر زانو های الی قرارداد.. او را محکم به سینه خود چسباند و سرپا ایستاد .به سرعت به طرف دروازه خروجی حرکت کرد و الی را محکم در اغوش فشار میداد .ناگهان به شدت تکان خورد و کمی دستش در اطراف بدن الی شل ترشد.. اما دوباره خود را جمع و جور کرد و به حرکت کردن ادامه داد. الی انقدر شوکه بود که هیچ چیز نمی فهمید و نمی توانست نفس بکشد .همچنین نمی توانست چیز زیادی ببیند .می دانست دروازه ی ورودی را باز کرده‌اند و دید که از دیواری گذشتند. سپس غضب روی دو زانو سقوط کرد .با صدای بلند ناله کرد .اما هنوز هم الی را به چنگ گرفته بود . سپس دستش کاملا شل شد .الی سرش را بلند کرد و دید که چهره زیبایش از شدت رنج و درد به هم پیچیده

_غضب؟

الی را رو به روی خود روی زمین قرار داد .الی به او نگاه کرد که چشم هایش در حدقه بطرف بالا چرخیدند. و سپس زمین افتاد. الی با ترس و وحشت به طرف او حرکت کرد و بالای سر او ایستاد ….و ان زمان بود که خون را دید

فریاد کشید

_غضب

به سرعت سعی می کرد با دست او را بگیرد اما خون با سرعت زیاد پخش می شد. در ان وضعیت که کاملا ترسیده و وحشت زده شده بود متوجه شد که غضب تیر خورده . هر دو دستش را روی زخم قرار داد و سعی کرد سرعت خونریزی را کم کند. نگاه وحشت زده اش به چهره او ثابت شده بود .نفس می کشید اما به هوش نبود

الی فریاد کشید

_یک نفر به من کمک کنه

ناگهان دکتر تاریشا ان طرف غضب روی زانو افتاد. دستهای الی را کنار زد و لباس غضب را پاره کرد . الی به شدت میلرزید

_غضب

صورتش را لمس کرد. اشک به سرعت از گونه هایش جاری شد

_غضب لطفاً بیدار شو

با هق هق گریه می کرد. دکتر تاریشا با صدای بلند فریاد کشید

_ برای من لوازم پزشکی رو بیارید ..حالا

الی به او نگاه کرد

_حالش خوب میشه؟

دکتر تاریشا برای مدت کوتاهی به الی نگاه کرد و سپس سرش را به طرف دیگری چرخاند

_ باید هرچه سریعتر اونو به بیمارستان برسونیم .باید هرچه سریعتر جراحی بشه ..جاستیک به چند نفر از بقیه ادم هات که در گله گرگ ها هستند بگو همراه ما بیان. اون به خون نیاز پیدا خواهد کرد .

جاستیک پشت سر الی ایستاده بود. تلفن اش را گرفت و گفت

_ ترتیبش رو میدم

الی همچنان می لرزید

_تاریشا

_اون دو بار گلوله خورده الی و واقعا حالش بده .قول میدم هر کاری از دستم بر بیاد برای نجات اون انجام میدم

در ان لحظه الی کاملاً فروپاشید. می دانست غضب نمی تواند جان سالم به در ببرد. ان همه خون را دیده بود .صورت او را نوازش کرد و نامش را زمزمه می کرد .یک نفر از پشت سر او را گرفت و او را از مردی که عاشقش بود دور کرد

الی با چنگ و دندان با کسی که او را گرفته بود می جنگید و نام غضب را فریاد می کشید. مردی که او را گرفته بود او را محکمتر به چنگ گرفت و چرخید

_اونها می بایست روی اون کار کنن الی من تو رو به جایی میبرم که قراره روی اون کار کنن. اما باید خونسردی خودت رو حفظ کنی. این کاری که می کنی به اون هیچ کمکی نمیکنه

الی مدام گریه می‌کرد و دست از فریاد کشیدن و تقلا کردن برداشت. اسلید او را گرفته بود و بیخ گوش او حرف های ارامش بخش می زد .یک نفر برانکارد اورد و ان‌ها به سرعت غضب را روی ان قرار دادند . وقتی صدای هلیکوپتری را که به انجا نزدیک میشد شنید سرش را بالا اورد. اسلید همچنان که الی را محکم گرفته بود چرخید و به طرف پارکینگ حرکت کرد

به ارامی الی را روی صندلی ماشین نشاند و پشت فرمان نشست و به الی نگاه کرد. الی روی صندلی مچاله شده بود و به شدت گریه می کرد. اسلید هم به خاطر اتفاقی که افتاده بود حسابی عصبانی و ناراحت شده بود و الی می توانست درد را در چشم هایش بخواند

_ وقتی این اتفاق افتاد من پیش دیوار بودم. اونها سه نفر بودند. تونستم یک نفر اونها رو از پا در بیارم اما دو نفر دیگه فرار کردن.. متاسفم که نتونستم همه اونها رو گیر بندازم

با صدایی محکم قول داد

_حال غضب خوب میشه . ما از انساونها قوی تر هستیم و سریع‌تر بدنمون خوب میشه

الی اشک‌هایش را پاک کرد

_ من نمیتونم اونو از دست بدم

اسلید سرش را تکان داد

_این اتفاق نمی افته

در ماشین باز شد و مرد هایی سوار ماشین شدند. الی متوجه شد که انها تا دندان مسلح هستند…. ماشین روشن شد و همگی از پارکینگ خارج شدند

 

 

قسمت بعد


دسته ها : رمان غضب

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *