رمان عاشقانه غضب قسمت بیست و پنجم :

 

 

الی مدام قدم می زد و به مردهایی که اطراف او را گرفته بودند نگاه می کرد .حداقل ۷ نفر از افسر های گونه‌های جدید در انجا حضور داشتند. افسر های بیشتری بیرون از اتاق جراحی …جایی که غضب برای زندگی اش می جنگید حضور داشتند

جاستیک الی را مطمئن کرد

_ اون هنوز هم زنده است

الی سرش را تکان داد .میدانست جاستیک با تلفن با یکی از افسرهایی که پشت در اتاق جراحی نگهبانی می دهد صحبت کرده. الی نمی دانست مردم چطور می توانند تحمل کنند که بدون هیچ کلمه ای ..یا اینکه کاری کنند.. در حالی که یکی از عزیزانشان جراحی میشود تنها منتظر بمانند

اسلید به اتاق وارد شد و مستقیما به طرف الی حرکت کرد و یک لیوان بزرگ سفید پلاستیکی را به دست او داد. با دیدن بخاری که از روی ان بلند می‌شد الی لبخند زد. اسلید هم متقابلا به او لبخند زد

_ میلرزی میخواستم یه چیزی بهت بدم که حالت رو بهتر کنه .اگه اجازه بدم همینطوری پیش بره غضب حسابی حالم رو جا میاره

اشک در چشم های الی جمع شد و یک بار دیگر به او لبخند زد

_ متشکرم

سرش را تکان داد و به طرف جاستیک حرکت کرد. جاستیک گوشی را بیخ گوشش گرفته بود اما با دیدن او ان را از خود دور کرد و گفت

_ گزارش بده

اسلید اهی کشید

_به حساب همه سه نفری که شلیک کردن رسیده شده . متاسفانه یه نفرشون جون سالم به در برده . پلیس بهم گفت اون مرد یک احمقه که نمیتونه دست از صحبت کردن بکشه. ادعا داره که عضو یکی از گروه های تروریستی به اسم انسان‌های خالص و پاکه

جاستیک خرناسه ای کشید

_ قرار نیست ما به اونها بگیم تروریست. اما ادامه بده

_ اونها راجع به مصاحبه خبری شنیده بودند و با استفاده از کارت های خبری جعلی وارد شدند

جاستیک گفت

_ از این به بعد هر زمان که پای مردم ما در میان باشه همه این چیزها رو به دقت چک می‌کنیم

اسلید سرش را تکان داد

_ هیچ خبری از غضب داری؟

_ داره میجنگه و تا اینجا جان سالم به در برده.. جستجوگر و تاریکی داخل اتاق هستند و نمونه خون اونها با خون غضب برابری میکنه

الی همانطور که به اونها گوش میداد قهوه اش را نوشید .می بایست اعتراف کند که همگی رفتاری عالی با او داشتند. الی زمانی که به بیمارستان رسیده بودن را به خاطر اورد که جاستیک او را به یکی از اتاق‌های انتظار برده بود و به ارامی با او صحبت کرده بود و به او قول داده بود که هر کاری از دستشان بربیاید برای غضب انجام خواهند داد . سپس بعد از ان که الی دست هایش را شست ..لباسهایی که یک نفر برایش خریده بود را به دستش داد تا انها را تعویض کند

نگاه الی به طرف او کشیده شد جاستیک تلفن را دوباره به طرف لب هایش برد

_ بله من هنوز اینجا م.چه خبره ؟

الی وقتی دید که جاستیک چشم هایش را بست قلبش با شدت بیشتری شروع به تپیدن کرد. وقتی جاستیک تلفنش را بست ترس و وحشت به سراسر وجودش چنگ انداخت. تا زمانی که دوباره چشم هایش را باز کرد الی به او خیره شده بود

نگاه جاستیک به طرف او کشیده شد

_ اون زنده است الی. اونها هر دو گلوله رو دراوردند و جلوی خونریزی رو گرفتند. دکتر تاریشا مطمئنه که میتونه حالش خوب بشه

زمانی که فهمید غضب زنده میماند اشک از گونه هایش جاری شد .سرش را تکان داد اما می‌ترسید تا زمانی که با چشمهای خودش ان را ندیده این خبر را باور کند

ساعت ها گذشت تا انها غضب را به یکی از اتاق های خصوصی انتقال دادند .الی از پشت دیواری شیشه‌ای غضب را نگاه کرد. تنها گاهی اوقات به او اجازه می‌دادند که برای مدت کوتاهی کنار غضب بنشیند و سپس دوباره از اتاق خارج شود. وقتی از پشت شیشه به او نگاه می‌کرد یاد خاطراتش افتاد که در تاسیسات مرسیل از پشت شیشه او را نگاه می کرد و دلش می خواست دوباره گریه کند که چنین مرد قوی و نیرومندی درمانده روی تخت افتاده

جاستیک گوشه اتاق نشسته بود و یک نفر لب تاب و هندزفری را برای او اورده بود و هر از گاهی با صدای ملایم با کسی صحبت می کرد.به نظر می‌رسید مرد هرگز از کار کردن دست نمی‌کشد

توجه الی دوباره به شیشه بازگشت. غضب خوابیده بود. دکتر علایم حیاتی او را چک کرد و از اتاق خارج شد .جاستیک به نرمی گفت

_ الی

الی چرخید

_بله

جاستیک به او لبخند کوچکی زد

_ اون حالش خوب میشه. دکتر تاریشا گفته که باید بهش داروی ارامش بخش تزریق بشه. اینطوری براش بهتره ..بهتر میتونه حالش خوب بشه

_میدونم فقط فکر می کنم زمانی که صداشو بشنوم و به چشماش نگاه کنم احساس بهتری بهم دست بده

_متوجهم.. میدونم غضب درخواست گواهی ازدواج داده. خبر داری؟ بهم گفت که خیال داره ازت بپرسه

الی نشست

_ بله.. در واقع دیشب راجع بهش صحبت کردیم

_اون عاشقته اینو میدونی؟

_ من هم عاشق اونم.. اون برای من همه چیزه

_نیاز نیست اینو به من بگی هر بار که بهش نگاه می کنی اینو از توی چشمات میبینم

مکثی کرد

_ وقتی بزرگ می شدیم ما هرگز چیزی نداشتیم که به خودمون تعلق داشته باشه .اینو بهت گفته ؟هرگز جرات نداشتیم زیاد به چیزی اهمیت بدیم. دکترها و پرسنل اون رو از ما می‌گرفتند یا به عنوان تنبیه در برابر ما ازش استفاده میکردن. ازدواج برای اون به معنای امنیته. اینکه تا وقتی بمیره میتونه تورو داشته باشه. براش به این معناست که تو به اون تعلق پیدا می کنی و هرگز کسی نمیتونه تورو ازش بگیره. می خوام راجع به این کاملاً اگاه باهاشی . اگه با هاش ازدواج کنی اون انتظار داره که این ازدواج برای همیشه باشه… قبول نکن مگه این که کاملا مطمئن باشی

_هستم

چشم هایش باریک شدند

_اون بهت اجازه نمیده ازش طلاق بگیری. این چیزیه که سعی دارم بگم. اگه بخوای طلاق بگیری این اونو میکشه. ازدواج برای اون همیشگیه. این بدان معناست که هرگز دیگه ترسی نداره که تو رو از دست بده.. یا میمیره یا از تو حمایت میکنه و تا لحظه ای که زنده است عاشق تو خواهد بود. درباره ازدواج انسان ها شنیدم و در این مورد ما اصلا مثل انسان ها نیستیم .ما همیشه به هم وفادار خواهیم بود و غضب هر مردی رو که جرات کنه تو رو لمس کنه میکشه. ما به اندازه جهنم احساسات مالکانه داریم. دی ان ای ما اینطوره که محافظ و سلطه طلب هستیم. نمیدونم غضب این چیزها رو برات توضیح داده یا نه اما من می خوام اینارو بدونی. ما بهش میگیم جفت شدن..که برای یک عمره ..اون قبلاً با تو جفت شده اما قسمتی از خودش رو عقب نگه داشته چون میترسه یک روز اون رو رها کنی

_ متشکرم اما اگه سعی داری منو بترسونی باید بهت بگم بیخودی خودتو خسته نکن. من عاشق اونم و خیال ندارم ازش طلاق بگیرم و مطمئنم که هرگز بهش خیانت نمیکن.م چشم به راه اینم که با اون بقیه عمرم رو بگذرونم ..هر ثانیه از اون رو

_پس تو از تفاوت‌های ما اگاهی؟

_ بله

جاستیک مردد بود

_میتونم یک سوال خیلی خصوصی ازت بپرسم ؟

_البته ..بپرس

_ چرا دستای تو رو بسته بود

ذهن الی برای چند ثانیه خالی بود سپس متوجه شد منظورش چیست و قرمز شد

_اون یکم بیش از اندازه هیجان زده شد و میخواست خودش رو اروم تر کنه. دستای منو بست تا نتونم اونو لمس کنم

_عصبانی بود ؟

الی سرش را تکان داد و بیشتر قرمز شد

_ فقط میخواست من رو هم به اندازه خودش هیجان زده کنه

برقی از شوخ طبعی در چشم های جاستیک گذشت

_ حالا میفهمم.. از اینکه کسی دستت رو ببند عصبانی نمیشی ؟ مردم ما از این کار متنفرن و ازش می ترسیم

_ هیچکس منو اون طور که به شما اسیب رسیده ازار نداده .من کابوسهایی مثل شما ندارم. مطمئنم بعضی از انسان‌ها هم هستند که از این کار می ترسند اما من این طور نیستم من به غضب اعتماد دارم و میدونم که اون به من صدمه نمیرسونه

_ متشکرم الی..به خاطر واکنشی که نشون دادم و به شما دو تا اسیب رسوندن متاسفم. فکر میکردم عقلش رو از دست داده و میخواد بهت صدمه برسونه. از همون روز اولی که توی اتاق کنفرانس اومدی اون دیگه مثل سابق نبود و مثل دیوونه ها رفتار می کرد…

بعد از مکثی گفت

_من خبر های خوبی دارم

الی به صندلی اش تکیه داد

_چه خبری؟

_ از همه این ماجراها یه چیز خوب بیرون اومده

و به طرف غضب اشاره کرد

_همین حالا با سرپرست گروه اجتماعی مون کنفرانس داشتم و بهم اطلاع داده که روزنامه‌ها صد در صد طرف ما هستند .تلفن ها و ایمیل هایی برای حمایت از ما زده شده .مردم تو به خاطر اتفاقی که افتاده وحشتزده هستند و اون کنفرانس داشته به صورت زنده پخش میشده.. اینو میدونستی؟

الی وحشت زده شد

_وقتی به غضب شلیک شد به صورت زنده پخش شده ؟

جاستیک به او اطمینان خاطر داد

_همه چیز خوبه. در واقع یه چیز خوبی بود

جاستیک به ارامی به او توضیح داد

_وقتی که اون مرد شلیک کرد غضب واکنش نشون داد . میز رو به زمین انداخت و جون خیلی ها که اون نزدیکی بودن رو با این کار نجات داده. اون خودش رو روی تو انداخت تا گلوله به جای تو به اون برخورد کنه و وقتی تو رو بلند کرد و داشت می دوید یک گلوله دیگه خورد

جاستیک مکث کرد

_اونها می خواستن تورو بکشن و قبل از اینکه کسی بتونه موفق بشه غضب جون تو رو نجات داد

اشک ها برای لحظه ای الی را کور کردند .غضب جان او را نجات داده بود .شنیدن همه این چیزها قلب او را می شکست .غضب به خاطر او دوبار گلوله خورده بود

_ خبر خوب اینه که مدیر روابط اجتماعی ما مطمئنه الان تمام پدرها ارزو می‌کنن دخترشون با یکی از مردهای گونه‌های جدید ازدواج کنه که اینطوری بدون توجه به جون خودش از زندگی اون محافظت کنه و زن ها فکر میکنن ما قهرمان هستیم

شانه اش را بالا انداخت و نگاهی گیج به طرف الی روانه کرد

_ به من اطمینان داده شده که اینها چیزهای خوبی هستند

الی نمی توانست جلوی خودش را بگیرد و شروع به خندیدن کرد

_بله چیز خیلی خوبیه . زنها به این طور مردها خیلی جذب میشن

_که اینطور.. مچکرم

جاستیک به او چشمک زد

_من باید این چیزها رو بدونم اما حقیقت اینه که هنوز هم دارم راجع به انسان‌ها چیزهای جدیدی یاد میگیرم

_خوشحالم که نتیجه تمام این ماجرا ها به نفع گونه‌های جدید شد

سرش را تکان داد

_ همه اینها به یه چیز مثبت برای ما تبدیل شدند.غضب روی زندگی خودش ریسک کرد تا تو رو نجات بده و به نظر میرسه این چهره عمومی خوبی به جا گذاشته. همچنین کلماتی به گوش من رسیده که خیلی از مردم به دولت و قوانین محلی فشار میارن که کاری در برابر گروه های تنفر که به ما حمله کردن انجام بدن و تمام تلاششون رو می کنند تا جلوی معترضان رو بگیرند. این واقعا بهترین اتفاقی بود که می تونست بیفته حتی اگه خیلی وحشتناک به نظر برسه. این به دنیا یه نمای واقعی از زندگی ما و موقعیت ما رو نشون داد و باعث شد ما در نظر اونها بیشتر انسان گونه به نظر برسیم

نگاه الی به شیشه ای که غضب پشت ان خوابیده بود بازگشت

_ خوشحالم که یه چیز خوب ازش بیرون اومد

………………………………….

درد سراسر بدن غضب را فرا گرفت اما وقتی بیدار شد اول به الی فکر کرد. سعی کرد بشیند و او را پیدا کند .دست هایی قوی او را پایین نگه داشتند

_غضب

صدای شیرین و نرم الی نام او را به زبان اورد .چشم هایش باز شدند و الی انجا ایستاده بود.. رنگ پریده و خسته و تنها چند اینچ با صورت او فاصله داشت. نفس عمیقی کشید تا رایحه او را استشمام کند و مطمئن شود که خیالی نیست

الی به او دستور داد

_حرکت نکن . بهت شلیک شده

اشک در چشم های بزرگ و زیبا و ابی اش جمع شده بود

_ تو منو نجات دادی. باید بی حرکت بمونی تا زودتر خوب بشی

غضب با دقت صورت او را بررسی کرد

_ بهت صدمه نرسیده ؟

با فکر اینکه ممکن بود چه اتفاقی برای الی بیفتد ترس سراسر وجودش را در بر گرفت

_ فقط می خواستم تورو از تیررس دور کنم. نمی تونستم اجازه بدم اتفاقی برات بیفته

_ تو منو نجات دادی

ارام تر شد

_ جاستیک کجاست؟

_ من اینجام

غضب سرش را چرخاند و به بهترین دوستش نگاه کرد

_حالا که من نمیتونم از الی محافظت کنم می خوام یه تیم امنیتی کامل از اون محافظت کنه. فقط از گونه های جدید. من فقط به ادم های خودمون اعتماد دارم .قسم بخور جاستیک

_ حتی بدون اینکه این رو از من بخوای این کار انجام شده .سعی کن به چیزی فکر نکنی و تمام تلاشت رو بکن که بهتر بشی. هیچ کس جرات نداره به الی نزدیک بشه .من بهت قول میدم

نگاه غضب به طرف الی باز گشت و دستش را بالا اورد تا گونه او را نوازش کند. با انگشت شصت اشکی که روی گونه اش پایین لغزیده بود را پاک کرد

_دوست دارم

_ من هم دوست دارم غضب. میترسیدم بمیری

_ به این راحتی از دست من خلاص نمیشی. برای همیشه پیش من گیر افتادی

غضب عاشق این بود که ببیند الی در میان گریه میخندد. او جایش امن بود و این تنها چیزی بود که اهمیت داشت

_ داروهای قوی بهت تزریق شده که کمکت بکنه بهتر بخوابی. اما من همین جا هستم . خیلی خوب ؟

_دوست دارم ..اینو بهت گفته بودم ؟

صدایش ارام تر شد و می جنگید تا چشم هایش را باز نگه دارد

_ من هم تورو دوست دارم .فقط هر چه سریعتر خوب شو. من حالم خوبه

غضب ارام شد و اجازه داد تا تاریکی او را در بر گیرد

فصل ۱۷

الی.. تینی ..دختر مو مشکی ریز جثه ای که زمین را تمیز میکرد و میخندید را نگاه کرد و سعی کرد خنده خود را پنهان کند. به بریز نگاه کرد و گفت

_وقتی میبینی از تمیز کردن کف اتاق این قدر خوشحال میشه فکر می کنی تمیز کردن کف اتاق کار خیلی باحالیه

بریس با دهان بسته خندید

_ وقتی این ور اون ور رو تمیز میکنن می خوای ببینی چقدر خوشحال میشن یه جورایی دیوانه واره. من از تمیز کاری متنفرم .حال غضب چطوره ؟

_عالیه. از اینکه مدام بهش دارو تزریق می‌کنن عصبانیه اما مجبورن این کار رو بکنن. غضب مدام تلاش می کنه از تخت بیرون بیاد و میگه لباس های خودش رو میخواد. می بایست پرستار بیچاره ای که به داخل اتاق امد و بدن لخت غضب رو دید که خرناسه میکشه و لباساشو می خواد رو می دیدی.. وقتی این منظره رو دید جیغ کشید .فکر می‌کنم وقتی به پارکینگ رسید بالاخره موفق شدند جلوی اونو بگیرند

بریز گیج به نظر می رسید

_چرا می بایست با دیدن چنین منظره ای جیغ بکشه

الی با دهان بسته خندید

_ اون مرد بزرگیه.. عصبانی و قدبلند بود.. تصور کن یه زن خجالتی هستی و وارد اتاقی میشی که یه مرد بزرگ و قد بلند ماهیچه ای با حالتی عصبانی به طرفت خرناسه میکشه

لبخندی لبهای بریز را از یکدیگر گشود

_مرد های ما خیلی چشمگیرن

_ اره هستن

و الی هم به او نیشخند زد

_الی

یکی از زنهای گونه های جدید نام او را صدا زد و توجه او را به خود جلب کرد .الی ایستاد

_بله

_ شاید بخوای همین حالا به خونه برگردی . به خوابگاه تلفن شد و گفتند غضب بیمارستان رو ترک کرده و داره به اینجا میاد

_ اما تا پس فردا باید توی بیمارستان بمونه

بریز از پشت سر الی خرناس کشید

_مردهای ما همیشه اون کاری که ازشون خواست همیشه رو انجام نمی‌دن

الی اهی کشید

_ فردا میبینمتون.. امیدوارم به کسی صدمه ای نرسونده باشه

……………………………………..

 

 

قسمت بعد


دسته ها : رمان غضب

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

  • Nazli ژانویه 11, 2019 :: 9:20 ب.ظ

    امروز دو تا پارت داشتیم 😍🥰💐🌷🙏🏻 خیلی
    ممنون

    • رز ژانویه 12, 2019 :: 12:15 ق.ظ

      خواهش می کنم

  • NaZli ژانویه 11, 2019 :: 9:23 ب.ظ

    کم مونده تموم شه زز جان نه؟ 😍

    • رز ژانویه 12, 2019 :: 12:15 ق.ظ

      بله ، حدود سی قسمته

  • گندم ژانویه 12, 2019 :: 1:48 ق.ظ

    سلام
    از ترجمه خیلی خوبتون ممنون 😍😍
    شاید روزی دو سه بار نگاه میکنم که قسمت جدید
    گذاشته باشین یا نه
    🙈🙈

    • رز ژانویه 12, 2019 :: 10:31 ق.ظ

      سلام..خواهش می کنم

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *