محبوب ترین مطالب

رمان عاشقانه غضب قسمت بیست و سوم  :

 

 

 

الی به زنیان که در اشپزخانه خوابگاه بودند لبخند زد .هشت زن دیگر جدیدا به انجا منتقل شده بودند و ان روز صبح به انجا رسیده بودند. بریزر کنار او ایستاده بود تا با زن های جدید خوش امد گویی کند. الی با دهان باز گفت

_ اونها خیلی کوچیک اند

بریزر با حالت عصبانی گفت

_ بله هستند

الی به او نگاه کرد

_ فکر میکردم همه شما قد بلند و بزرگ باشید

بری مردد بود

_ما گونه‌های اولیه ازمایشی هستیم الی .ما به خاطر داروهایی که می‌بایست روی ما ازمایش بشه قوی تر ساخته شدیم

توجه بریز روی زن هایی که به خانه وارد شدند متمرکز شد

_ اونها کسانی هستند که واقعاً در شرایط سختی بودن و زندگی تاسف باری داشتند

_ این یعنی چی؟

نگاه هشدارامیزی به الی انداخت

_ بعدا بهت میگم

حالا همگی انها برای اولین درس در اشپزخانه جمع شده بودند. تقریباً هم قد خود او یا از او کوتاه تر بودند. بدن های ریزی داشتند. همچنین خجالتی و کمرو به نظر می رسیدند .الی به انها لبخند زد تا به انها بیشتر ارامش بدهد

_میدونم به نظر خیلی زیاد میرسه اما بهم اعتماد کنید .در طی یک هفته یاد میگیرید چطور اشپزی کنید و از تمام وسایل اشپزخانه استفاده کنید

یکی از انها با موهای بلوند و چشم های بزرگ خاکستری دستش را بالا گرفت. الی با لبخند گفت

_ بله

لبش را گاز گرفت و پرسید

_تو یکی از ما هستی ؟

الی سرش را تکان داد

_نه من جزو گونه‌های جدید نیستم

الی به بریز نگاه کرد که از موقعی که زن ها به داخل خوابگاه امده بودند مانند سایه محافظ همواره اطراف انها بود . بریز به نرمی به انها گفت

_اون کاملاً یک انسانه. اما یک انسان خیلی خوبه

به طرف الی چشمک زد

_ما بهش میگیم اون پودل مائه

زن مو بلوند با چشم های گشاد شده به طرف الی چرخید

_ از این که اسم یک سگ و روت گذاشتند ناراحت نیستی؟

الی با دهان بسته خندید

_میدونم که از روی عشقه .. اسم تو چیه ؟

کمی مردد پاسخ داد

_ بهم میگن هاف پین

الی به بریزر نگاه کرد و او شانه اش را بالا انداخت

_ خیلی خوب سوال دیگه ای دارید؟

هاف پین به بریزر نگاهی انداخت

_میتونم ؟

بریزر اهی کشید

_دیگه نیازی نیست از کسی اجازه بگیرید. تو ازادی. ترسی در اینجا وجود نداره .میتونی هر چی که دلت میخواد بپرسی

دختر شانه هایش را عقب برد. ترسیده به نظر می‌رسید

_داری ما رو اموزش می دی تا وقتی که برگشتیم …در انجام وظایفمون بهتر عمل کنیم ؟

بریز با عصبانیت گفت

_ نه دیگه همه چیز پایان پیدا کرده. تو ازادی میفهمی؟ این جایی تا بتونی مثل هر انسانی دیگه ای مستقل زندگی کنی

ناگهان بریز ایستاد و گفت

_به یکم هوا نیاز دارم

و از اشپزخانه دور شد .الی با گیتی انجا ایستاده بود .نمی‌دانست چه خبر شده .چشم های خاکستری هافپین پر از اشک شدند. الی رفت و مقابل او ایستاد

_ همه چیز خوبه. این چیز ها برای شما تازه است.حالت خوبه؟

هافپین اشکهایش را پاک کرد

_من اون و عصبانی کردم

_ منظورت از حرفی که قبلا زدی چی بود ؟

به نظر می رسید دختر بیشتر ترسیده. ناگهان چرخید و خود را در اغوش زن دیگری انداخت. و او را محکم بغل کرد .الی متوجه شد ناگهان همگی اونها بنا به دلایلی ترسیده اند الی یک قدم به عقب برداشت. ارزو می‌کرد ترس انها کاهش پیدا کند

_چرا نمیرید و چمدون هاتون رو باز نمی کنید ؟ میتونید با بقیه زنها هم ملاقات داشته باشید وقتی غذا اماده شد به شما خبر میدم. اگه هر سوال دیگه ای داشتید ساعت ۵ اینجا خواهم بود و اگه من اینجا نباشم زنهای دیگه به شما کمک خواهند کرد

الی زن ها را نگاه کرد که به سرعت از اشپزخانه فرار کردند و به دنبال بریز رفت . او را از میان شیشه اتاق دید و بیرون رفت. بریزر روی یک صندلی نشسته بود و به مقابل اش خیره شده بود. الی کنار او نشست

_ چه خبر شده ؟

_ اتفاقی که برای اونها افتاده منو عصبانی میکنه . دکتر ها اونها رو به صورت عمدی ظریف درست کردن. اونها حتی از پرسیدن یک سوال هم می ترسن و دیدی چطور حرف می زدن ؟ مهم نیست چند بار بهشون بگیم همه چیز تموم شده. هنوز هم می ترسن که داریم بهشون دروغ میگیم و قراره پس فرستاده بشن

_ نمیفهمم

بریزر سرش را بالا اورد و اشکهای داخل چشم هایش را نمایان کرد

_ دکترها دی ان ای اونها رو با حیوانات خانگی پیوند زدند تا اونها رو کوچک و ضعیف درست کنن. اونها رو درست کردن تا ازشون سو استفاده بشه

_برای چی ؟

بریز اشکهایش را پاک کرد

_اونها هدیه هستند. دکتر ها اونها رو درست کردند تا برده جنس*ی باشن و اونها رو به دست هر عوضی که به اندازه کافی منحرف بوده و پول داشت و می خواست یه حیوان رو داشته باشه می دادند. انقدر اونها رو کوچیک درست کردند تا بی دفاع باشند و نتونن از خودشون محافظت کنن

_ اوه خدایا

الی میدانست رنگ از چهره اش پریده است

_ لطفاً بگو داری شوخی می کنی

بریزر سرش را تکان داد

_ما چند تا از اونها رو پیدا کردیم اما هنوز هم جاستیک با کمک دولت داره به دنبال اونها میگرده. نتونستیم خیلی از اونها رو نجات بدیم و دیگه متاسفانه از دست رفتن مردهایی که دستگیر شدن اعتراف کردند که تا سرحد مرگ از اونها سوء استفاده کردند. اینها کسانی هستند که بدترینها رو تحمل کردند و جون سالم به در بردن

_ فکر می کنم حالم داره بد میشه

_من هم همینطور. اون عوضی ها این زن ها را به بدجنس ترین ادمهای دنیا دادن .به قاتل هایی که خودشون اعتراف کردند اونها رو تا سرحد مرگ شکنجه دادن یا گرسنگی دادن

الی خوشحال بود که صبحانه نخورده بود و گرنه هم اکنون همه انها را بالا می اورد

_از چیزی که قبلا داشتند می‌گفتند… منظورشون این بود که… فکر میکردن دارم اون هارو اموزش میدم که بهتر….

بریزر سرش را تکان داد

_ نباید عصبانی میشدم اما کنترلم رو از دست دادم .اتفاق بسیار بدی توی زندگی برای من افتاده الی. بهم اعتماد کن. همه ما توی جهنم زندگی می کردیم .بعضی از نگهبان‌ها سعی کردند از لحاظ جنسی به من اسیب برسونند اما من باهاشون مبارزه می‌کردم و خیلی از ما توی تاسیسات سعی می کردیم از هم محافظت کنیم .اونها فکر می‌کردند ما گرونتر از اون هستیم که ما رو به کشتن بدن. اونها ما رو مجبور می کردند که با ادمهای خودمون رابطه داشته باشیم ما سعی می کردیم به همدیگر احترام بگذاریم و با مهربانی با هم رفتار کنیم .اما اون زن ها این چیزها رو نداشتن

الی ایستاد .پاها یش ی لرزید

_ تمام تلاشم رو می کنم تا از اونها محافظت کنم و امیدوارم بالاخره به ما اعتماد پیدا کنن

بریز ایستاد و لبخند غمگینی به الی زد

_تو هم مثل اون ها کوچکی و شاید این بهشون کمک کنه

الی و بریزر به طرف خوابگاه حرکت کردند. اما احساس افسردگی سراسر وجود الی را در بر گرفته بود

الی به غضب لبخند زد . غضب دلش نمی خواست الی به این زودی به سر کار برگردد اما امروز صبح با او بحث کرده بود و حالا داشت تلاش می کرد تا از دل الی در بیاورد .البته به خود اجازه نمی داد به الی دست بزند زیرا می ترسید به او صدمه برساند

لبخند الی از بین رفت. ارزو می کرد غضب متوجه شود که او تا این اندازه هم شکستنی نیست. الی اعتراف کرد

_ برای اونها احساس خیلی بدی دارم

غضب گونه ی او را نوازش کرد

_ تو قلب خیلی مهربونی داری. اونا حالا ازادند .ما به زودی تعداد بیشتری از اونها رو ازاد می کنیم

_ ارزو می کنم کاش میتونستم کار خوبی براشون انجام بدم

_توی ذهنت چی میگذره؟

الی را کنار خود روی مبل نشاند. الی خود را کنار او حلقه زد و غضب او را در اغوش گرفت

_نمیدونم ..بریز گفت اونها از همه کس پنهان شده بودند به جز کسانی که اونها رو ازار می دادند

_ بله بعضی از اونها واقعا حیوان صفت هستند. انسانها اونا رو توی زیر زمین پنهان کرده بودند و به کسی اجازه نمی دادند که اونها رو ببینن تا هویتشون مخفی بمونه . اونها هرگز به جایی نرفتند و هرگز حتی برای خودشون لباس هم نداشتند

الی به خود لرزید

_اونها فکر می‌کردند که سعی دارم بهشون اموزش بدم تا دوباره پیش صاحبان قبلی خود برگردن و بتونن بهتر انجام وظیفه کنن

غضب به خود پیچید

_ شنیدم اوضاع شون خیلی بد بوده. جاستیک اونها رو دور از همه مردها نگه میداره . میخواد قبل از اینکه اونها رو به ما معرفی کنه بهشون اجازه بده تا از لحاظ احساسی قوی تر بشن

_ امیدوارم بتونم کاری براشون انجام بدم

_مطمئنم میتونی

غضب عاشق نگاه کردن به بازی بیس بال بود و هر دوی انها منتظر بودند تا بازی شروع شده و از تلویزیون ان را تماشا کنند. قبل از بازی اخبار پخش شد .الی مستقیم نشست و با شوک به گزارشگری نگاه کرد که سرخط خبرهای انها درباره گونه‌های جدید بود. انها تصویری از غضب که الی را به طرف یک ماشین حمل می کرد نشان دادند

در تصویر به نظر می‌رسید غضب عصبانیست و الی در درد و رنج است .غضب غرش کرد

+ عوضی ح********

حرکت کرد و دستش را به طرف تلفن دراز کرد. الی به او گفت

_ اروم باش می خوام اینو بشنوم. از کدوم جهنمی این عکس رو گرفتن؟

_ نمیدونم

هر دوی اونها به داستان گوش دادند. بالاخره غضب تلویزیون را خاموش کرد و روی پا پرید .همانطور که به طرف اشپزخانه می دوید شماره تلفن را گرفت. الی می توانست صدای عصبانی او را از اتاق دیگر بشنود. همان جا نشسته بود و به خود می لرزید. حالا همه درباره او و غضب می‌دانستند .خبرنگار گفته بود او و غضب اولین زوج انسان و گونه‌های جدید هستند و انها نام هر دوی اونها را بر زبان اورده بودند و همچنین خبرنگار ادعا داشت ممکن است غضب باعث صدمه رسیدن به الی بوده باشد

چشمهایش را بست و با اشک های عصبانیت جنگید .مردم به طور اتوماتیک فکر می‌کردند غضب به او صدمه رسانده تنها به خاطر اینکه یکی از گونه‌های جدید است. انها همچنین می‌دانستند که غضب از خانواده گرگ ها ست … این یعنی اینکه یک نفر در داخل هوم لند به خبرنگار ها اطلاع داده

وقتی الی روی دو پا ایستاد هنوز هم می لرزید .غضب را در اشپزخانه که با تلفن صحبت می‌کرد پیدا کرد. الی مستقیم به طرف او رفت .یکی از بازوهای غضب دور کمر او حلقه شد و چانه اش را روی سر الی تکیه داد . تا زمانی که تلفنش به پایان رسید الی او را در اغوش گرفت

بالاخره تلفن را قطع کرد و ان را روی کانتر گذاشت .دست دیگرش را به دور الی حلقه کرد

_به جاستیک اطلاع دادم. اون میخواد یه کنفرانس خبری ترتیب بده الی. هیچ چاره دیگه ای نداره .همه اونها دارن این خبر رو منعکس می‌کنن که تو صدمه می دیدی و ما به حمایت افکار عمومی نیاز داریم

الی سرش را تکان داد

_میدونم

_باید یه جایی بینمون یه خبرچین وجود داشته باشه . اون‌ها میدونن که من از خانواده گرگ ها هستم و همچنین اونها اسم های ما رو هم میدونن

_ فکر می کنی کار دکتر تاریشا است؟ از اینکه فکر کنم کار اون بوده متنفرم

_نمیدونم اما بالاخره خواهیم فهمید. یا کار اونه یا کار یکی از نیروهای امنیتی انسان. اونها هم به فایل های ما دسترسی دارن

الی خود را عقب کشید و به صورت او نگاه کرد

_ از اینکه اونها فکر می‌کنند تو به من صدمه رسوندی متأسفم اونها یه مشت احمق اند

قسمتی از احساس عصبانیتش از بین رفت

_ این تقصیر تو نیست مردم همیشه بدترین نتیجه رو می گیرن. حتی مردم خودم هم این فکر رو راجع به من می کردن

_ حالا چه کار کنیم ؟

لبخند ضعیفی به او زد

_ به نیمه پر لیوان فکر می کنیم. دیگه نیازی نیست رابطه مون رو پنهان کنیم

_بله حالا دیگه همه جای اخبار هست. فکر می کنم باید به خانوادم زنگ بزنم.. قبل از اینکه وحشت زده بشن

لبخند غضب ناپدید شد

_ اگه از اینکه با منی ناراحت بشن چی ؟

نگاهش چشم های الی را بررسی کرد

_ اون موقع من رو ترک می کنی؟

الی او را محکم تر در اغوش گرفت

_ هرگز. قول میدم اهمیت نمیدم اون ها چه فکری میکنن

غضب نمی توانست احساس اسودگی خاطر اش را پنهان کند

_ من یه کاری کردم

_چی؟

غضب مردد بود

_بهت گفتم دوست دارم ؟

گوشه لب های الی بالا رفت

_نه نگفتی ..حالا داری بهم میگی ؟

لبهای غضب به طرف بالا متمایل شدند و احساس سرخوشی در چشم هایش نمایان شد

_بستگی داره .تو منو دوست داری ؟

الی خندید و سرش را تکان داد

_بله دارم

_من هم دوست دارم شیرینم

_منم دوست دارم

اشک در چشمهایش جمع شده بود

_مدتی هست که عاشق شدم اما جلوی خودم رو می گرفتم تا بهت نگم

_چرا؟

الی شانه اش را بالا انداخت

_ فکر می کنم احمق بودم. مرد های انسان وقتی یه زن بهشون میگه عاشق شونه احساس راحتی ندارن

ابروهایش را بالا داد

_من یکی از اونها نیستم و به این خاطر که عاشق منی در سراسر وجودم احساس شادی می کنم. دیگه هرگز نگو دختر احمقی هستی. تو فقط محتاط بودی چون در گذشته یه نفر به احساسات صدمه رسونده. اما این اتفاق هرگز راجع به ما نمی افته

لبخندی روی لب های زیبای اش بود. الی با احساساتش مبارزه می کرد تا بیش از اندازه واکنش نشان ندهد

اون منو دوست داره… اشک های بیشتری در چشمهایش جمع شدند. برای او تنها این یک رابطه فیزیکی نبود بلکه نسبت به الی احساساتی هم داشت. ناگهان به نظر می رسید که هیچ کدام از مشکلاتشان وجود ندارد… اون منو دوست داره ..

_خوبه.. من تورو اینقدر دوست دارم که کلمات نمیتونن اونو بیان کنن و از اینکه تو هم منو دوست داری خیلی خوشحالم

غضب با دهان بسته خندید

_ من برای ازدواج تقاضا دادم

لبخندش ناپدید شد

_ ما چنین قوانینی نداریم اما فکر نمی‌کنم ازدواج کردن ما مانع قانونی داشته باشه

ازدواج؟ الی به او خیره شد..او هرگز فکر نمی کرد غضب به چنین چیزهایی فکر کند. اما مشخص بود که این فکر را کرده. ایا الی دلش می خواست با او ازدواج کند؟ به چشمهای او خیره شد. او قسمت بزرگی از روح و زندگی الی شده بود .از همان روز اولی که او را دیده بود

_ واقعا میخوای راجع به ازدواج کردن صحبت کنیم؟

_ تو دلت میخواد با من ازدواج کنی؟ من عاشق توام ..دوست دارم مال تو باشم الی و این عمیق ترین رابطه ایه که انسانها دارند

_به خاطر اینکه به این چیزا فکر کردی حتی بیشتر دوست دارم

غضب او را بلند کرد و به اتاق نشیمن برد. روی مبل نشست و الی را روی پاهای خود قرار داد .الی دست هایش را دور گردن او حلقه کرد و هر دو به یکدیگر لبخند می زدند. تلفن به صدا در امد و غضب به ارامی الی را بلند کرد و به نرمی او را روی مبل قرار داد .سپس به طرف تلفن رفت تا ان را جواب دهد. الی به عقب تکیه داد و سعی کرد ارام باشد

اون میخواد با من ازدواج کنه….. و نیشخند پهنی روی صورتش شکل گرفت

……………………………………..

جاستیک به نرمی زیر لب ناسزا گفت

_ مدام داره بهمون تلفن میشه غضب. من همین حالا با ریس جمهور صحبت کردم. اون کاملاً پشت ما رو داره اما میتونستم نگرانی رو در صداش بشنوم .من بهش اطمینان دادم که همه چیز خوبه

_خوبه من تیم امنیتی رو مقابل دروازه ها چند برابر کردم. به خاطر مشکلاتی که پیش اومد متأسفم اما نمیتونم اون رو تغییر بدم. الی برای من ارزش همه این دردسرها رو داره جاستیک

_ بله کاملا مشخصه و همون طوری که گفتم همه ما برای شما دو تا خوشحالیم و ما پشت شما رو داریم .میدونم باید راجع به این مسئله با رسانه ها صحبت کنیم. اونها دارن برترین ها رو به تصویر می کشن . ما می‌بایست این موضوع رو برای همیشه پایان بدیم

_موافقم اما نمیخوام الی به هیچ کدوم از اونها پاسخ بده. اونا بهش حمله میکنن و کلمات خشنی به اون میگن و ممکنه احساساتش رو جریحه دار کنن و من چنین اجازه ای نمیدم .محافظت کردن از اون شغل منه

_ اما ما باید از گونه ی خودمون هم محافظت کنیم . وگرنه گروه‌های تنفر ما رو از پا در خواهند اورد و در این صورت کاری هم از دست رئیس جمهور بر نمیاد .من با رئیس تام کویش صحبت می کنم اون رابطه ی اجتماعی خوبی داره و با سر و کله زدن با عموم مردم تجربه ی عالی داره. مطمئنم اون بهترین روش برای به دست گرفتن این قضیه رو بهمون خواهد گفت

جاستیک اهی کشید

_ ارزو میکردم فقط این گروه های تنفر برن و ما رو راحت بگذارند

_مطمئنم به خوبی از پس این قضیه هم بر میای

غضب با دهان بسته خندید

_راستش به خاطر شغلی که داری اصلا بهت حسودی نمیکنم … حالا باید پیش الی برم اون ناراحته و من باید اون رو تسکین بدم

جاستیک خندید

_ ایا همین حالا گفتی میخوای اونو تسکین بدی ؟

غضب گفت

_اون ناراحته و به عنوان جفت اون این وظیفه منه که اونو دلداری بدم و حواسش رو از چیزهای ناخوشایند پرت کنم .اگه تو هم یه زن داشتی که منتظرت بود ..تو هم می خواستی در چنین شرایطی اون رو دلداری بدی

_ خیلی خوب برو الان بهت حسودیم میشه. من کسی رو ندارم که منتظرم باشه

 

 

قسمت بعد


دسته ها : رمان غضب

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

  • Nazli ژانویه 10, 2019 :: 3:48 ب.ظ

    ممنون مترجم جان و رز جان. 🌷🙏🏻

    • رز ژانویه 10, 2019 :: 5:56 ب.ظ

      سپاس

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *