محبوب ترین مطالب

رمان عاشقانه غضب قسمت آخر  :

 

 

 

بریز از ماشین پیاده شد و با حالت شومی هر دو مرد را از نظر گذراند . جاستیک و اسلید بیرون خانه غضب منتظر بودند. وقتی به او تلفن زده شده بود بد ترین ها را تصور کرده بود اما غضب به هیچ کدام از انها اسیب نرسانده بود. درباره موقعیت به او اطلاع داده شده بود .راجع به تنها نقشه ای که می‌توانند ان مرد را نجات دهند. و او قبول کرده بود

با وحشت به انها نزدیک شد. جاستیک ابتدا صحبت کرد

_بریز از اینکه همچین چیزی رو از تو می خوام متاسفم

نگاهش پایین افتاد

_ اون واقعا می تونه به جفتش صدمه برسونه. اون خیلی از زنهای ما ضعیف تره. میتونه فقط با گرفتن اون استخوانهاش رو بشکنه و اگه غضب به همون اندازه که ما می ترسیم وحشی شده باشه احتمالا میتونه اونو بکشه

بریز به خود پیچید

_ میفهمم .ممکنه الی بعدا به خاطر این از من متنفر بشه اما اجازه نمیدم کشته بشه . میرم داخل و با موقعیت کنار میام

جاستیک بلاخره نگاه غمگینش را بالا اورد

_خیلی متاسفم

بریز سرش را تکان داد

_ من خیلی به الی علاقه مندم .باید این کار رو به خاطر اون بکنم

_وقتی بهش توضیح بدیم درک خواهد کرد

بریس به جاستیک خرناسه کشید

_مرد ها هیچی نمیدونن

ان پاسخ باعث شد اخم بکند

_ اگه ما بریم داخل و سعی کنیم اونو دستگیر کنیم اون سعی میکنه ما رو بکشه یا ما مجبور میشیم اونو بکشیم

جاستیک به نرمی ادامه داد

_ تا زمانی که نتونیم اونو ارزیابی کنیم خیلی خطرناکه که ارومش کنیم. اگه بهش داروی بیشتری بدیم ممکنه اوردوز کنه یا قلبش بایسته .فرستادن تو به داخل برای ارام کردن اون تنها تلاشی بود که میتونستیم بهش فکر کنیم . اگه اجازه نداد بهش کمک کنی برای کمک فریاد بکش. من اجازه نمیدم تو بمیری. اگه حمله کنه بدون توجه به عواقب اش میبایست اونو بیهوش کنیم

بریز در جلویی را باز کرد و به داخل خانه قدم گذاشت. در را محکم پشت سرش بست و انجا ایستاد .با ترسش مبارزه می کرد. او قبلا تنها یک بار با چنین موقعیتی روبه‌رو شده بود و به ندرت توانسته بود جان سالم به در ببرد. شانه هایش را صاف کرد .انها امیدوار بودند غضب به سرعت او را نکشد زیرا او زنی که غضب میخواست نبود

نفس عمیقی کشید.. سپس به سرعت عقب رفت و در را باز کرد و به جاستیک گفت

_ کی توی این خونه بوده ؟

_چرا ؟

_بهم بگو

_من .. تایگر.. اسلید .. غضب ..الی و پرستار ..چرا؟

بریز به او خیره شد

_ ایا پرستار یه زن قد کوتاه با چشم های سبز رنگه

جاستیک سرش را تکان داد

_خودشه بلیندا توماس .مشکل چیه؟

_ من اون رو می شناسم . توی یکی از بخش های تاسیسات مرسیل کار می کرد ..هرگز اونو قبلا ندیدی؟ اسم اون بلیندا نیست. اسمش بئاتریس دورتنه

برقی کشنده و سرد در چشم های عصبانی جاستیک پدیدار شد. بریز به شدت عصبانی بود

_من هرگز بوی زننده چنین شیطانی رو فراموش نمی‌کنم .اون از غضب مراقبت کرد؟

رنگ جاستیک پرید

_مسئول داروهای غضب بود

بریز عمیقاً غرش کرد

_اون یکی از ظالم ترین ها بود . این نمی تونه تصادفی باشه .اون مسئول داروهایی بود که به ما داده می‌شد

ناگهان شنیدند چیزی در عقب خانه شکست. بریز دست هایش را مشت کرد

_ اون کجاست؟

_ من اونو به بخش امنیتی بردم تا از هوملند بیرون ببرن . نمیتونستیم وسایلش رو بهش بدیم بنابراین منتظره تا وسایلش بهش داده بشه

دستش را به طرف تلفنش بود و سپس متوجه شد ان را… وقتی با عصبانیتی غضب روبه‌رو شده بودند داخل اتاق خواب جا گذاشته.. وقتی که غضب او را به دیوار کوبیده بود تلفن از جیبش پایین افتاده بود

_ من میرم و اونو بازداشت می کنم

به طرف ماشین رفت تا از رادیوی ان استفاده کند. بریز به خاطر صدا هایی که از عقب خانه می شنید نگران بود. اگر دشمن انها داروی اشتباهی به غضب داده باشد چیز واقعا بدی در انتظار همه ی انها بود

کمی می‌لرزید.. شاید بتواند با او با دلیل و منطق صحبت کند و نیازی نباشد تا این اندازه بترسد .صدای شکستن چیزهای بیشتری را شنید. به نظر می رسید غضب داشت خانه را خراب می کرد

……………………………..

الی با عصبانیت گفت

_ دارم میام

و به تایگر که او را به طرف در ورودی راهنمایی می‌کرد خیره ش

_د حداقل بذار اول جوراب بپوشم

_ عجله کن. تیم هرلحظه به اینجا میرسه و می خوام اون موقع اماده رفتن باشیم

به طرف در ورودی حرکت کرد

_ فقط امیدوارم قبل از این که خونه رو به دنبال پیدا کردن تو ترک کنه بریز بتونه اونو متوقف کنه

الی یک قدم به طرف او برداشت

_بریز؟ چرا باید اون به خونه غضب بره ؟

تایگر چرخید

_میخواد تلاش کنه تا غضب در عوض بوی اونو دنبال کنه .میدونه در شرایطی که دقیق الان توش هست میتونه تو رو بکشه و میخواد زندگی تو رو نجات بده .از بین تمام زنهای ما اون از همه قویتره .میخواستیم یکی از زن هایی که قبلا توی تاسیسات با غضب بود این کار رو بکنه اما همگی اونها خیلی میترسیدن و مطمئن بودند جونشون در خطر ..تنها بریز اونقدر شجاع بود و مایل بود این ریسک رو برای نجات دادن زندگی تو به جون بخره .حالا عجله کن الی. اگه غضب بوی بریز رو دنبال نکنه به جستجوی تو میاد

_میخواد اجازه بده اونو بو کنه؟ چرا چنین چیزی ممکنه زندگیش رو به خطر بندازه؟

تایگر زیر لب ناسزا گفت

_ گاهی اوقات اگه در وضعیت دیوانه وار را در وضعیت شکار باشیم عصبانیت میتونه به میل جنسی تبدیل بشه و این چیزی نیست که یک زن بتونه ازش لذت ببره الی .اگه اون بریز رو به جای تو قبول کنه… بذار تو رو مطمئن کنم… که این برای بریز مثل جهنم خواهد بود. هنوز هم میتونه اونو بکشه

الی احساس کرد یک نفر با مشت محکم به شکم او کوبیده

_ منظورت اینه که اون…اون….اونا……

_وضعیت خیلی خشنی خواهد بود الی .حالا کاری که می بایست رو انجام بده و بیا از اینجا بریم .نمیتونی مطمئن بشیم که اونو قبول میکنه یا نه… میتونه اونو بکشه و بعدش به دنبال تو بیاد

تایگر پشتش را به او کرد تا از پنجره به بیرون نگاه کند. ضربان قلب الی بالا رفت. چشمهایش را بست و اجازه داد همه چیز را درک کند… ح******* ..

_فکر می کنم حالم داره بد میشه

به طرف دستشویی دوید و در را پشت سرش بست و ان را قفل کرد. اب را با فشار تمام باز کرد تا جلوی سر و صدا را بگیرد و پنجره حمام را باز کرد

فصل ۱۹

الی شانس اورده بود زیرا تایگر کلید را روی ماشین جا گذاشته بود. وقتی او در راننده را باز کرد تایگر فریاد کشید.. اما زمانی که از خانه بیرون امده بود دیگر دیر شده بود الی ماشین را روشن کرد و به حرکت افتاد

ماشین را پشت خانه غضب پارک کرد . به اطراف نگاه کرد تا مطمئن شود هیچ کس جلوی او را نمی گیرد. ماشین را خاموش کرد و از ان بیرون پرید .سعی کرد از حصار پشتی بالا بکشد .از زمانی که یک نوجوان بود چنین کاری نکرده بود. به نظر می رسید ار انچه که به خاطر می‌اورد سخت‌تر باشد. اما توانست از ان بالا رود

وقتی به داخل ایوان پرید پایش را برید. به خاطر اینکه کفش به پا نداشت زیر لب ناسزا گفت .با شنیدن صدای غرش کردن های وحشتناک و خشن و شکسته شدن وسایل به سرعت در را باز کرد و وارد اتاق خواب شد .

غضب غرش کرد

_ نه

الی بدون ان که فکر کند دستگیره در را گرفت و ان را باز کرد و به داخل اتاق قدم گذاشت و با شوک به صحنه رو به رویش خیره شد .اتاق خواب کاملا خراب شده بود .همه وسایل شکسته شده بودند و دیوار های اتاق هم صدمه دیده بودند. بریز در گوشه اتاق بین کمد و در حمام گیر افتاده بود .روی یک طرف صورتش زخم شده بود و خون از دهانش بیرون می امد و بر روی جلوی پیراهن اش می ریخت. به نظر بسیار وحشت زده می‌رسید و غضب چند قدم رو به روی او ایستاده بود. با حالتی وحشیانه غرش می کرد لباس اش را پاره کرده بود و روی زمین دولا شده بود. مانند اینکه هرلحظه ممکن بود خود را به طرف بریز پرتاب کند.

_ غضب

صدای الی به خاطر ترس و شوک میلرزید. سر غضب به سرعت به طرف او چرخیده شد .نگاه سرد درون چشم هایش باعث شد الی یک قدم به عقب بردارد .غضب به او غرش کرد. صدای عمیق و وحشتناکی بود.. و دندان های تیز اش را به او نشان داد .الی زمزمه کرد

_ من اومدم خونه

بریز با صدای هیس مانندی گفت

_ فرار کن .همین حالا فرار کن

الی به او نگاه کرد و دوباره متوجه زخم هایی که بر بدنش افتاده بود شد .این بدان معنا بود که غضب این بلا را سر او اورده. اینکه او در واقع یک زن را زده بود باعث شد الی به شدت متحیر شود. از اینکه میدانست او واقعا کنترلش را از دست داده ترسش بیشتر شد .مردی که می‌شناخت و دوستش داشت امکان نداشت هرگز زنی را بزند

نگاهش به طرف به غضب بازگشت. مطمئن نبود در این موقعیتی که در ان قرار دارد بتواند الی را بشناسد. غضب دوباره غرش کرد و ایستاد .یک قدم به طرف او امد. بریز فریاد کشید

_فرار کن. از اینجا برو بیرون

الی منقبض شد اما نگاهش را از نگاه غضب بر نداشت

_ غضب میتونی صدای منو بشنوی؟

ناگهان غضب خودش را به طرف الی پرتاب کرد. الی که با نگاه وحشتناکی که روی صورت او بود به شدت ترسیده بود به طرف عقب سکندری خورد .بریز خود را به پشت غضب انداخت و تقریباً هر دوی ان ها جلوی پای الی به زمین خوردند. در حالی که با غضب مبارزه می‌کرد و او را روی زمین نگه داشته بود گفت

_ از اینجا برو بیرون .اون هر دوی ما رو میکشه. فرار کن

غضب بریز را به دیوار کوباند .الی صدای شکسته شدن اینه و وسایل را زیر وزن او شنید .غضب روی زمین دولا شده بود و چشم های وحشی اش به چشم های الی قفل شده بودند .دوباره با حالتی حیوانی غرش کرد .صدایی عمیق در عمق گلویش.. الی می دید که یک غریبه به او خیره شده ..کسی که اصلاً انجا نبود ..کاملاً دیوانه بود ..یک قدم به عقب برداشت و زمانی که غضب سرپا ایستاد یک قدم دیگر هم به عقب برداشت

بریز باحالت ناله مانند گفت

_ زانو بزن.. به چشمهاش نگاه نکن ..سرت رو پایین بگیر

الی انقدر ترسیده بود که به سرعت از دستور های او پیروی کرد. به زمین افتاد و چشم هایش را محکم بست. می ترسید.. می دانست غضب بالای سر او ایستاده ..خیلی به او نزدیک بود ..می توانست صدای نفس کشیدن سنگین او را بشنود ..بریز گفت

_ غضب ..به من گوش کن.. تو نمیخوای به الی صدمه برسونی.. تو عاشق اونی.. یادت میاد ؟

صدای پاره شدن لباسی امد

_ به من نگاه کن غضب.. این جا

الی کمی سرش را بالا گرفت و چشمش را باز کرد.. بریز لباسنش را پاره کرده بود و بدنش نمایان بود.. دستش را روی خونی که از بازویش می‌امد کشید و ان را جلوی بدنش کشاند.. به ارامی دستش را به طرف غضب دراز کرد ..مانند این که می خواست مطمئن شود بوی خون توجه او را به طرف خود جلب کند ..غضب بو کشید.. غرش کرد و رویش را از الی بر گرفته تا به بریز نگاه کند.. بریز به ارامی گفت

_ خودشه.. بیا به طرف من

غضب مردد چند قدم به طرف او برداشت.. دوباره شروع به غرش کرد.. بریز از ترس به خود می لرزید و رنگ به چهره نداشت.. اما عقب نکشید. به نرمی به الی گفت

_ همین حالا از این جا برو

الی سعی کرد بایستد

_ مشکل اون چیه ؟

_اون پرستار برای مرسیل کار می کرد .فکر می‌کنم چیزی بهش داده که اونو کاملا وحشی کرده

به ارامی عقب رفت تا زمانی که پشتش به دیوار اصابت کرد .محتاطانه به الی نگاه کرد

_تا زمانی که توجهش روی من و خونه از اینجا برو بیرون .نمیدونم میخواد با من رابطه داشته باشه یا منو بکشه

و با نگرانی به غضب خیره شد …

با او رابطه داشته باشد ؟ الی سرش را تکان داد

_ من حواسشو پرت می کنم ..از اینجا برو بیرون بریز.. به همه بگو بیرون بمونن ..اون منو نمی کشه

سر بریز به سرعت به طرف او چرخید و با شوک به او نگاه کرد ..حالا غضب تنها چند اینچ با او فاصله داشت. خون روی بدن بریز را بو کرد و سپس غرش کرد.. ناگهان یکی از دستهای بریز را گرفت و ان را به طرف دهانش برد

الی با وحشت غضب را نگاه کرد که خون روی دست او را بو می کرد. بریز زمزمه کرد

_از اینجا برو بیرون الی

الی به سرعت لباس اش را دراورد

_ تو برو

اگر غضب یک زن میخواست پس می توانست او را داشته باشد

_اینجا رو ترک کن بریز.. اون منو نمی کشه.. به همه بگو از خونه دور بمونن

_غضب

الی به ارامی به طرف او حرکت کرد

_ غضب بذار اون زن بره لع*نت

سر غضب به سرعت به طرف الی چرخید .وقتی نگاه تیره و گرسنه اش روی بدن بره*نه ی او قفل شد … برای چند ثانیه وحشت سراسر بدنش را پر کرد.. هنوز هم نمی توانست غضب را در ان چشمها ببینند

_ هی پسر گنده .. منو یادت میاد ؟ من الی ام ..من تورو دوست دارم و تو هم عاشق منی.. اگه میخوای یه زن رو لمس کنی بذار اون بره و بیا طرف من

بریز را رها کرد و به طرف او چرخید.. نگاهش از سر تا پای الی گذشت و همانطور که بو می کشید پره های بینی اش گشاد شدند .. ضربان قلب الی به طرز دیوانه واری بالا رفته بود ..

بریز غضب را گرفت .سعی کرد توجه او را به طرف خود بازگرداند. غضب دستش را بیرون اورده و محکم به یک طرف سر بریز ضربه زد و او را به طرف در پرتاب کرد . غضب یک قدم به طرف الی برداشت و سپس یک قدم دیگر. الی سرش را برای او تکان داد و یک قدم به طرف حمام به عقب برداشت. ارزو می کرد غضب او را به انجا دنبال کند

_ خودشه غضب. بیا مرد گنده. من الی ام ..بیا بریم داخل حمام.. جایی که فضای خصوصی بیشتری داریم

الی به بریز نگاه کرد که روی دست و پا بلند می شد. الی به نرمی گفت

_ بریز اینجا رو ترک کن و به همه بگو مهم نیست چه اتفاقی بیفته… هیچ کس داخل نیاد

الی بیشتر عقب رفت . غضب به او غرش کرد و شروع به تعقیب او کرد

_ بیا عزیزم پیش الی

بریز نام او را صدا زد

_غضب

_بس کن بریز ..پاتو از این بیرون بکش.. به اون نگاه نکن غضب ..بروی من تمرکز کن ..من درست اینجام

ان رایحه او را صدا می‌زد . غضب بو کشید . با گیجی که ذهن او را گرفته بود مبارزه میکرد .تقریباً امکان پذیر نبود بتواند فکر کند . او عصبانیت و درد را می شناخت… یک عالمه رنج و عذاب ..همانطور که با تاریکی که ذهنش را فرا گرفته بود مبارزه می کرد دیدش واضح شد. یک زن انسان برهنه روبروی او ایستاده بود و در نظر او اشنا بود. چشمهای ابی اش گشاد و ترسیده بودند.. دوباره بو کشید… سخت تلاش می کرد تا بتواند فکر کند. دوباره به سلول بازگشته بود.. انها یک بلایی سر او اورده بودند و می بایست این انسان تقصیر کار باشد… اما ناگهان تصویر های دیگری ذهنش را پر کردند… ان انسان به او لبخند میزند ..صدای خنده های او و اینکه داشت گونه او را نوازش میکرد به ذهنش هجوم اورد . او را گیج کرد . او را می شناخت… اگرچه نمی توانست به وضوح فکر کند ..دوباره بو کشید و رایحه او تمام وجودش را پر کرد و تصاویر بیشتری به ذهنش هجوم اوردند …نیاز و میل و اشتیاق شدیدی به او هجوم اورد . دلش می خواست او را بگیرد و با او ع*شق بازی کند. اما مرد بود ..می دانست اگر این کار را بکند به او صدمه می رساند و بنا به دلایلی برایش مهم بود که به او صدمه نرساند… به طریقی این زن برایش مهم بود

سعی کرد غباری که روی ذهنش را گرفته بود و اجازه نمی داد فکر کند را پس بزند. تقلا می‌کرد تا به خاطر اورد که این زن کیست و چرا یک انسان می بایست برای او مهم باشد.. زیرا همگی انها دشمنان او بودند . تصاویر بیشتری به خاطر اورد . وقتی رو به روی او قرار گرفته بود و غذا میخورد به او لبخند می زد… میان بازوهای او قرار گرفته بود.. ونها با یکدیگر دوش گرفته بودند… با ان دست های کوچکش او را نوازش کرده بود ….و او خم شده بود تا او را ببوسد.. نام او درست روی زبانش بود ..و به شدت می جنگید تا ان را به خاطر بیاورد و این کار باعث شد درد شدیدی در سرش ایجاد شود

ناگهان درد سراسر وجودش را گرفت و توانست به خاطر بیاورد

الی تمام دنیای او شده بود ..الی او را خوشحال می کرد و یک قدم دیگر به او نزدیک تر شد.. سعی می‌کرد با عصبانیتی که هر لحظه تهدید می‌کرد کنترل او را در بر بگیرد و دردی که بدنش تحمل می کرد و او را تهدید می کرد که از پا در می‌اورد مبارزه کند. نیاز داشت او را در اغوش بگیرد.. او را لمس کند …و نام او را میدانست.. عاشق او بود ..به درون کشیدن رایحه او به او کمک می‌کرد و نیاز داشت تا به او نزدیکتر شود

با صدای غرش مانند گفت

_ الی

بالاخره چیزی از چشم‌های غضب گذشت.. برقی از شناخت و احساسات واقعی. الی لبخند زد

_ این منم غضب ..بیا پیش.. من تو نمیخوای به من صدمه برسونی

غضب قدم بلندی به طرف او برداشت و ناگهان مقابل او ایستاد. الی به ارامی دستش را به طرف او دراز کرد. دلش میخواست او را ارام کند و سپس غضب او را گرفت.. بازو هایش دور او حلقه شدند و او را محکم به دیوار چسباند ..نفس از ریه اش بیرون رفت.. بریز وسط اتاق ایستاده بود و با نگرانی به انها نگاه می کرد.. الی زمزمه کرد

_ من خوبم .میتونی بری

بریز دو دل بود. غضب غرش کرد

_ الی

الی محکم بازو هایش را دور گردن او حلقه کرد و او را در اغوش گرفت

_بله عزیزم این منم

دوباره غرش کرد و سپس گردن او را لیسید ..نفس نفس میزد و محکم او را در اغوش گرفته بود ..الی سرش را برای اطمینان خاطر بریز تکان داد ..بریز هم سرش را تکان داد و عقب رفت. الی او را مشاهده کرد که از اتاق خارج شد و در را بست

غضب غرش کرد

_ الی

_من اینجام

سی*نه اش را مقابل او چسبانده بود و لباس اش را پاره کرد. الی چشمهایش را بست .سعی کرد نفس کشیدن اش را ارام کند .

_غضب میتونی صدای منو بشنوی ب؟ا من صحبت کن

غرش کرد.. یکی از دستهایش تقریباً بطور دردناکی دور کمرش حلقه شد و با دست دیگر پای او را گرفت و خود را محکم به او چسباند. الی از شدت درد نفسش را حبس کرد ..غضب غرش ترسناکی کرد.. اما سعی کرد او را له نکند

_غضب

غضب به سرعت او را رها کرد و یک قدم به عقب برداشت. الی میلرزید .غضب روی دست و پا افتاد و صدای وحشتناکی از روی درد و اندوه از لب هایش خارج شد که باعث شد الی به خود بپیچد ..الی روی زانو کنار او نشست و بدون هرگونه دودلی بازوهایش را اطراف او حلقه کرد

_ من اینجام غضب .تو حالت خوب میشه. میتونی صدای منو بشنوی؟ دوست دارم

ناگهان غضب حرکت کرد و بدن بزرگ و قوی اش را چرخاند .در کمتر از یک پلک زدن غضب خود را به او چسباند .به یک طرف جمع شده بود.. سرش را روی پاهای الی قرار داد و از پاهای او به جای بالش استفاده کرد.. بازوهایش را محکم دور کمر او حلقه کرد ..صورتش به شکم او چسبیده شده بود و ناله ارامی از گلویش بیرون امد

الی به پایین نگاه کرد.. دیدن او در این حالت قلب او را می شکست و چشمهایش با اشک پر شد .نگاه ترس و پریشانی که روی چهره او بود قلب الی را پاره می کرد .همانطور که انگشت هایش را میان موهای او میکشید دستش میلرزید و با دست دیگر پشت او را نوازش می کرد

_همه چی خوبه غضب. من اینجام .همه چیز خوب میشه

ناله کرد

_مشکل من چیه ؟

و او را محکم تر در اغوش گرفت

_ اونا فکر می کنن یکی از داروهایی که برای بهتر شدن زخم ها بهت دادن کمی تو رو دیوونه کرده ..اما همه چیز خوب میشه

او سرش را تکان داد

_ نه اونا اشتباه می کنن. قبلاً هم به من دارو داده شده. اما این متفاوته ..

به سختی لرزید .بدن بزرگش اطراف او می لرزید

_فکر کردن سخته و یک عالمه احساس عصبانیت دارم

الی به نرمی قول داد

_همه چیز خوب میشه .ما با همیم و من تا هر موقع که لازم باشه اینجا پیش تو میشینم تا حالت بهتر بشه

صورتش را مقابل شکم او نوازش داد .زبانش بیرون امد و پوست بدن او را لیسید

_تو بره*نه ای

_خوب اره می بایست توجه تو رو به خودم جلب می کردم

_تو همیشه توجه من رو داری

نگاه الی پایین امد و متوجه شد که او شلوار جین خود را پاره کرده ..به خود لرزید.. الی به نوازش کردن موهای او ادامه داد

_ با من صحبت کن .دارم با تاریکی مبارزه می کنم که با تو باشم .اما دیوونگی خیلی نزدیکه

الی به او نگاه کرد و متوجه شد که غضب به او خیره شده .وقتی نگاهشان با یکدیگر تلاقی کرد نگاه تیره او پر از سردرگمی بود. خود را مجبور کرد لبخند بزند و نگرانی اش را پنهان کند

_من درست اینجام غضب. تا موقعی که دوباره حالت بهتر بشه تورو بغل میگیرم

_ایا به کسی صدمه زدم؟ نمیتونم چیزی به خاطر بیارم

_همه حالشون خوبه

به نرمی غرش کرد

_من تورو می خوام

الی منقبض شد

_ اجازه بده برم لباس بپوشم

سرش را تکان داد

_این منو از عصبانیت منحرف میکنه و مهم نیست که لباس پوشیده باشی یا نه هنوز هم میتونم بوی تو رو احساس کنم .بهت صدمه زدم؟

_ نه وقتی میخواستم از حصار بالا بکشم پام بریده شد

غضب ناله کرد

_ دوست دارم الی

_من هم تو رو دوست دارم .حالت چطوره ؟

_یه عالمه احساس خشم و عصبانیت احساس می کنم ..توی اتیشم

_فقط منو محکم بگیر

_ فکر نمی کنم بتونم بذارم بری. مطمئنی بهت صدمه نرسوندم ؟

_مطمئنم فقط منو ترسوندی___

در اتاق خواب کمی باز شد .الی از بالای شانه به در نگاه کرد. بدن غضب منقبض شد و غرش کرد. صورت دکتر تاریشا که سرش را از لای در بیرون اورده بود ظاهر شد

_حالت خوبه؟

الی پشت غضب را نوازش کرد .سعی می‌کرد او را ارام کند

_ ما حالا خوبیم.. اروم باش غضب. این فقط دکتر تاریشاست

دکتر تاریشا زمزمه کرد

_میتونم بیام داخل ؟می بایست معاینه اش کنم

الی همان طور که به غضب نگاه میکرد مطمئن نبود غضب بتواند اجازه بدهد کسانی دیگر به او نزدیک شوند

_ فقط منو محکم بگیر غضب. دکتر تاریشا واقعاً باید تورو معاینه کنه تا بتونه کمک کنه

غضب غرش کرد

_نه

همانطور که سرش را چرخاند تا به طرف بالا به او خیره شود دستهایش تقریباً بطور دردناکی اطراف الی حلقه شدند

_ تو مال منی .. نمیتونن تورو از من بگیرن

_ من هیچ جا نمیرم .حتی حرکت هم نمی کنم. خیلی خوب؟ لطفاً اجازه بده دکتر تاریشا تورو معاینه کنه .وقتی اون داره تورو معاینه میکنه ما همینطوری میمونیم

غضب نفس لرزانی کشید و به الی خیره شد ..سرش را تکان داد و صورتش را داخل شکمی الی فرو برد. الی به دکتر تاریشا نگاه کرد و دکتر به ارامی به داخل اتاق قدم گذاشت .

_میبایست تد هم به اینجا بیاد. اون میتونه دارویی که به غضب داده شده رو تشخیص بده

الی به خاطر انکه برهنه بود به خود پیچید

_ میتونی اول یه چیزی بهم بدی تا بپوشم ؟

تاریشا ملحفه ها را از روی تختخواب برداشت و به طرف انها قدم گذاشت. سعی کرد به دقت ان را اطراف الی‌ پوشاند. الی می بایست غضب را رها کند تا بتواند خود را به خوبی به پوشاند. به محض این که دستش را از روی موهای او برداشت غضب منقبض شد و محکم تر او را در اغوش کشید …به محض انکه دوباره الی به نرمی او را نوازش کرد ارام تر شد

الی زمزمه کرد

_من درست اینجام.. دکتر دارو رو تشخیص می ده و همه چیز بهتر میشه

الی به دکتر تاریشا نگاه کرد

_ میتونی حالا اونو به داخل بیاری

دکتر تد تریدمونت وارد اتاق شد و جاستیک بیرون در پشت سر او هوا را بو کشید. بدنش منقبض شد و نگاهش با اخم روی الی ثابت شد

_ اون به من صدمه نرسونده .من از روی حصار پریدم و پام رو زخمی کردم

_اونو میدونم. ما پشت در گوش می کردیم و همه چیز هایی که گفتی رو شنیدیم .دارم سعی می کنم اونو بو کنم

جاستیک همانطور که به دقت غضب را بررسی می‌کرد میان در ایستاد

_بوی اون درست نیست تد

دکتر سرش را تکان داد

_ میدونم ..این علائم به خاطر دارویی که ما به اون دادیم نیست

الی به دو مرد نگاه کرد

_چه خبره ؟

تد کنار غضب زانو زد

_ دارویی که ما بهش دادیم نمی بایست چنین علایمی داشته باشه

کیف اش را باز کرد و به الی نگاه کرد

_من باید از اون خون بگیرم. فکر می کنیم اون پرستار می بایست چیز دیگه ای به اون داده باشه که باعث چنین واکنشی شده. برای همین باید از خونش نمونه بگیریم

غضب منقبض شد و غرش کرد اما الی او را محکمتر گرفت

_ غضب به من گوش کن من. هوا تو دارم .اونا میخوان بهت کمک کنن .باشه؟ فقط به خاطر من اروم باش

غضب مقابل شکم او سرش را تکان داد

جاستیک چرخید و با یک نفر در راهرو صحبت کرد

_ برو و وسایل پرستار رو توی خونه چک کن. هر دارویی که پیدا کردی رو به اینجا بیار

الی تد و تاریشا را نگاه کرد که غضب را معاینه می کردند .مدام او را نوازش می کرد و با او به نرمی صحبت می کرد تا دکتر تاریشا بتواند از بازوی او خون بگیرد. چند بار بدنش منقبض شد و غرش کرد اما محکم الی را گرفته بود و به کلمات او گوش می‌داد. صورت اش در تمام مدت محکم به شکم او چسبیده بود

تد به نرمی گفت

_غضب چه احساسی داری پسر؟

غضب زمزمه کرد

_خشم و عصبانیت.. احساس خواستن.. فکر کردن سخته.. پوستم میسوزه ..گیجم.. یک عالمه درد احساس می کنم ..می خوام با الی رابطه داشته باشم و فکر می کنم اگه این کارو نکنم میمیرم

الی قرمز شد اما شوکه نبود

_ ایا برای خون تشنگی احساس می کنی؟

تد داخل کیفش را جستجو کرده و یک شیشه مایع شفاف بیرون اورد. سپس یک سرنگ بیرون اورد .غضب سرش را تکان داد

_به طور وحشتناکی می خوام یه چیزی رو خراب کنم

_ پسر اگه ازم نخوای اینکارو نمیکنم اما میتونم بهت این دارو رو تزریق کنم تا بخوابی .برای چند ساعت به خواب فرو میری تا خوشبختانه این دارو بتونه از سیستم بدنت بیرون بره. اگه چیزی اشتباه پیش بره من و دکتر تاریشا اینجا هستیم تا ازت مراقبت کنیم

ترس وجود الی را گرفت

_ نه ..تایگر گفت اگه به اون داروی بیشتری بدید ممکنه اون رو به کشتن بده

_اون نگرانی به خاطر یک داروی دیگه بود اما اون چیزی که غضب مصرف کرده اونی که فکر میکردیم نیست و مطمئنم که اون میتونه از این داروی خواب اور استفاده کنه اما ما برای همه اتفاق ها اماده ایم

غضب ابتدا به شدت بدنش منقبض شد اما سپس ارام شد

_ این کار رو انجام بده. منو رها نکن الی

و محکم تر او را گرفت.. الی به ارامی گفت

_ پیشت هستم.. تورو رها نمیکنم

تد دارو را به غضب تزریق کرد و سپس سرش را برای الی تکان داد

_چند دقیقه طول میکشه تا اروم بشه و بخوابه

الی به طرف او زمزمه کرد

_ من درست همینجا هستم غضب.. از کنارت جم نمیخورم .وقتی بیدار بشی همه چیز بهتر میشه. من اولین چیزی خواهم بود که میبینی

غضب روی شکم او سرش را تکان داد.. دقیقه ها گذشتند و الی متوجه شد بدن غضب سنگین تر شد . دستهایش کنار کمر او شل شدند و روی زمین افتادند

_اون خوابیده

جاستیک وارد اتاق شد

_بهتره اون رو از روی تو بلند کنیم

الی گفت

_ این کارو نکن من یه جورایی بر*هنه هستم

دکتر تاریشا ایستاد و گفت

_ کمکت می کنم که بدنت پوشیده بمونه.. تد تو و جاستیک دست و پاهاش رو بگیرید و چشماتون رو ببندید. وقتی اونو بلند کردید الی میتونه به حمام بره و لباسش رو عوض کنه

هر دوی اونها در حالی که چشم هایشان بسته بود غضب را بلند کردند و الی ایستاد و با کمک دکتر تاریشا به داخل حمام رفت. با عجله لباسهایش را به تن کرد. وقتی دوباره به داخل اتاق خواب بازگشت چند نفر بیشتر به داخل اتاق امده بودند. غضب به پشت دراز کشیده بود.. الی به طرف او رفت و گوشه تخت نشست و دست او را محکم در دست گرفت

تد به او اطمینان خاطر داد

_ اون حالش خوب میشه

تاریشا در حالی که یک بطری قهوه ای رنگ… از کیف بلیندا که ان را به اتاق اورده بودند …را بالا می گرفت گفت

_ به این نگاه کن این فلوتریدونتومزئه

تد زیر لب ناسزا گفت

_ لعن*ت.. چیز خوبی بود وقتی که سرپا بود به اون داروی ارامش بخش ندادیم و گرنه به خاطر شدت عصبانیت سکته قلبی میکرد

الی به هر دوی انها نگاه کرد

_این چیه؟

_ این یک نوع داروی شیمیاییه که به مغز حمله میکنه و سیگنال های اشتباهی به مغز می‌فرسته که بدن رو دچار درد شدیدی میکنه. معمولاً بیمار رو دچار عصبانیت شدید و اغتشاش میکنه و باعث میشه جلوی فکر کردن منطقیش گرفته بشه .ممکن بود با گذشت هر لحظه حال غضب بدتر بشه

_چرا باید اینکارو بکنه؟

دکتر تاریشا به جست و جو داخل کیف پرستار ادامه داد

_ اون میدونست که این دارو به شدت خطرناکه. با توجه به فایل هایی که خوندم اونها از این دارو استفاده می کردند تا گونه های جدید رو مجبور کنند تا باهم مبارزه کنن

تایگر از میان در گفت

_بله این کارو میکردن. قبلاً این دارو به من تزریق شده. من حتی نمی تونستم اسمم رو به خاطر بیارم .فقط میخواستم یک نفر رو بکشم و هر چیزی که حرکت می کرد باعث عصبانیت من میشد .وقتی که اثر دارو از بین می‌رفت نمیتونستم چیزی به خاطر بیارم

الی به تایگر نگاه کرد که به داخل اتاق امد و با خود در تعجب بود که ایا به خاطر اینکه او را دور زده بود از دستش عصبانی است یا نه.. تایگر به او خیر شد

_ حسابی از دستت عصبانیم. دیگه هرگز منو دور نزن یا ماشینم رو ندزد

_ اینقدر احمق نباش که کلید رو روی ماشین جا بزاری.. بهت گفتم که غضب به من صدمه ای نمی رسونه

جاستیک اهی کشید

_من چنین تصمیمی گرفتم .میترسیدم زندگی ات توی خطر باشه الی

_خوب بهتون گفتم که اون به من صدمه نمیرسونه

دکتر تاریشا مداخله کرد

_ شانس اوردی چندین فایل که مرسیل چنین دارویی رو روی گونه های جدید امتحان کرده بود رو خوندم

دکتر تاریشا سرش را تکان داد

_دیوانگی و عصبانیت در حد مرگ نتایج اون بودند

بریز مردد به داخل اتاق قدم گذاشت .صورتش را شسته بود و لباس تمیز به تن داشت. الی با نگرانی و به او نگاه کرد. بریز به او نزدیک شد و در انتهای تخت نشست .به الی اخم کرد

_حالت خوبه ؟

_حالم خوبه اما تو یا خیلی دیوونه ای یا خیلی عاشقی

الی اعتراف کرد

_یه جورایی هر دو

لبخندی صورت بریز را روشن کرد .الی به او گفت

_متاسفم که غضب بهت صدمه رسوند .میدونم در حالت نرمال همچین کاری نمیکنه

_ اون تورو میخواست و وقتی به جاش من اونجا بودم خیلی عصبانی ش.د میتونست بدتر از اینها به سرم بیاره

به غضب نگاهی انداخت

_ انتخاب خوبی کردی الی.. اون یک مرد فوق العاده است و کنترل بسیار خوبی روی خودش داره

_ چطور میتونی بعد از این که تو رو زد اینو بگی؟ الان می‌بایست حسابی از دستش عصبانی باشی

الی نمی‌توانست واکنش بریز را درک کند

_ من مرد هامون رو دیدم که وقتی عصبانی میشن چطور میشن و اون به شدت با عصبانیتش می جنگید .فقط وقتی که اونو لمس می کردم یا سعی می کردم جلوی اون رو بگیرم که به طرف تو نیاد من رو میزد . فقط میخواست منو از سر راه برداره. همچنین به توصدمه ای نرسوند .می‌بایست خیلی دوستت داشته باشه که به خاطر تو چنین کنترلی روی خودش پیدا کنه.. انتخاب خیلی خوبی داشتی الی براور

الی سرش را تکان داد

_ متشکرم که جون خودت رو برای من به خطر انداختی

تایگر ناله کرد

_ این یک نمایش عاشقانه است ..خواهش می کنم تمومش کنید

اسلید خندید

_ نمیخواستم اینو بگم ولی میخواید همه همدیگر رو بغل کنیم ؟

جاستیک به نرمی دستور داد

_ تمومش کنید. اسلید برو با اون پرستار صحبت کن

عصبانیت در چهره اش مشخص بود

_ برام مهم نیست چطوری.. اما هر جور شده بفهم چرا این کار را کرده و چه کسی به اون کمک کرده ؟

لبخند تایگر ناپدید شد

_ من هم میتونم با اون برم ؟

جاستیک با شک و تردید او را نگاه کرد

_ تو با اون زن وقت گذروندی.. ایا بهش احساسی داری؟

_ اون این کارو درست زیر دماغ من انجام داد اگه اسلید نتونه با ترسوندن از زیر زبونش حرف بکشه من چنین مشکلی ندارم ..اونو نمیکشم اما ممکنه ارزو کنه این کارو بکنم

_خیلی خوب فقط مواظب دوربین های امنیتی باشید و بدونید که انسان ها نگاه می کنن.. ممکنه از متدهای شما خوششون نیاد

_مشکلی نیست

اسلید لبخند سردی زد قبل از انکه از اتاق بیرون برود

الی انها را نگاه کرد که از اتاق بیرون رفتند. توجه اش به طرف جاستیک بازگشت

_چرا باید یک نفر این کار و با غضب بکنه؟

تد پاسخ داد

_ تو …خب رابطه‌ای که شما با هم دارید توی روزنامه ها بوده و گروه‌های تنفر دوست ندارند یک رابطه رمانتیک و عاشقانه بین شما طرفدار پیدا کنه

تاریشا گلویش را صاف کرد

_من فکر می‌کنم بیشتر از اینهاست.. تاسیسات مرسیل چیزی رو بیشتر از این دوست نداره که غضب عصبانی بشه و در حالت جنون و دیوانگی الی رو بکشه .اونا همیشه می گفتند گونه‌های جدید بیشتر حیوان هستند تا انسان و سعی می‌کردند با این توضیح کار شیطانی خودشون رو توجیه کنن و مانع از این بشن که افکار عمومی از اونها حمایت کنه ..اگه یک گونه جدید به یک قاتل تبدیل بشه به اهداف اونها کمک میکنه …و بعد از اون مصاحبه الی و غضب در مرکز توجه رسانه ها بودند

قبل از انکه تاریشا و تد از اتاق بیرون بروند تاریشا به الی گفت

_وقتی غضب بیدار شد ممکنه یکم سر درد داشته باشه اما بجز اون حالش خوب خواهد بود .اگه به ما نیاز داشتی توی ازمایشگاهیم

و از اتاق بیرون رفت .جاستیک رو به الی گفت

_الی من توی اتاق بغلی هستم اگه به کمکم احتیاج داشتی فقط صدا بزن

الی پاسخ داد

_متشکرم اما نیاز نیست بمونی

به هر حال توی اتاق کناری میمونم

بریز هم ایستاد

_منم میرم خونه

الی نگاه صادقانه ای از روی قدر دانی به او تحویل داد

_تو واقعا دوست خوبی هستی و من امروز رو فراموش نمی کنم . از صمیم قلبم ازت تشکر می کنم

_چند روزی نیاز نیست سر کار بیای من به جات ترتیب کار ها رو میدم . نگران ما نباش

_ممنونم

الی به همه نگاه کرد که از اتاق بیرون رفتند. یک بار دیگر با غضب تنها شد .به طرف او چرخید و مقابل بدن گرم او خود را جمع کرد. در حالی که او را محکم در اغوش گرفته بود زمزمه کرد

_دوست دارم

میدانست ممکن بود یکی از انها کشته شود و این به شدت او را می ترساند

فصل بیست

الی دلش میخواست به بازداشتگاه برود و ان پرستار عوضی را با مشت له کند. اسلید و تایگر انقدر از او بازجویی کرده بودند که بالاخره به همه چیز اعتراف کرد. یک نفر از تاسیسات مرسیل او را استخدام کرده بود تا وجه اجتماعی گونه های جدید را خراب کند. انها فکر می‌کردند اگر غضب را به یک حیوان وحشی و دیوانه تبدیل کنند می‌توانند نظر اجتماع را برخلاف انها بگردانند

غضب کاملا خوب شده بود اما از اینکه کنترلش را انگونه از دست داده بود به شدت عصبانی بود .nso پرستار را به دست قانون سپرده بودند تا بخاطر لیست بلند بالایی از جنایت ها محاکمه شود .اما این غضب و الی را ارام نمی کرد. ان عوضی تقریباً زندگی انها را خراب کرده بود .او به این دلیل غضب را انتخاب کرده بود که بعد از تیر خوردن او به هدف اسانی تبدیل شده بود. تنها می بایست به عنوان پرستار او ثبت نام کند .همچنین بعدا اعتراف کرده بود که کنجکاو بوده رابطه ج*نسی با غضب چگونه خواهد بود …به این دلیل بود که سعی در اغفال او داشت و زندگی الی را در این چند روز تیره کرده بود

وقتی بالاخره فهمیده بود غضب هرگز با او رابطه برقرار نخواهد کرد تصمیم گرفته بود زمانی که الی در حال دوش گرفتن است برنامه خود را اجرا کرده و امیدوار بود غضب انقدر دیوانه شود که زنی که دوست دارد را بکشد

جاستیک با حالت شومی به الی و غضب خیره شد

_قسم میخورم حسابی و به طور جدی تنبیه خواهد شد. به من قول داده شده که طوری تنبیه خواهد شد که به یک نمونه برای دیگران تبدیل بشه. ما باید حالا کاملا پروتکل امنیتی خودمون رو تغییر بدیم. تصمیم گرفتیم بعضی از مردم خودمون رو برای پرستاری اموزش بدیم و در بقیه ی زمینه‌ها از مردم خودمون استفاده کنیم .در این صورت اگر در اینده نیازی باشه کاملاً به انسانها وابسته نخواهیم بود

غضب روی صندلی جا به جا شد و به اطراف دفتر جاستیک نگاه کرد

_ پرستار اعتراف کرد که ممکنه مرسیل افراد دیگری رو هم به عنوان جاسوس به اینجا بفرسته ؟

شانه های جاستیک فرو افتادند

_ ما مطمئنیم که اونها دوباره تلاش خودشون رو خواهند کرد . حداقل به اون اندازه که دکترها می ترسیدند حمله بزرگی نبود .هرگز غذا و اب ما مسموم نشده بود. فقط می بایست از این به بعد خیلی مراقب باشیم ا.ز این به بعد هر انسانی که اجازه داره از دروازه عبور کنه باید به طور کامل چک بشه

غضب با او موافقت کرد

_ ما باید بیشتر به خودمون تکیه داشته باشیم

جاستیک به نظر خسته می رسید

_ به نظر میرسه نبرد طولانی پیش رو داریم دوست من. همیشه دشمنان ما می خوان ما رو از بین ببرند .خوشبختانه در اینده به طور کامل تمام تاسیسات مرسیل توسط قانون منهدم میشه .امیدوارم یک روز دیگه چنین دشمنانی برای ما وجود نداشته باشه.. در اون صورت تنها چیزی که باید نگرانش باشیم انسان هایی هستند که فکر می کنند ما موجودات نفرت انگیز برای جامعه انسانی هستیم

غضب اهی کشید

_ فراموش نکن که تعداد زیادی از کارمندان مرسیل سال های زیادی در زندان خواهند بود .مطمئنم خانواده و دوستان اونها در برابر ما احساس خشم دارند .همچنین ممکنه تعدادی از اونها وجود داشته باشن که هنوز هم دستگیر نشده باشن . می بایست به طور کامل در برابر همه اونها احتیاط پیشه کنیم

جاستیک انگشتهایش را میان موهایش فرو برد

الی به ساعتش نگاه کرد

_متاسفم اما من باید به سرکار برگردم . زن ها منتظر من هستن . ما یه جشن تولد برگزار کردیم و نمیتونم دیر برم

غضب به ارامی به او نیشخند زد

_جشن تولد ؟

الی ایستاد و خم شد تا صورت او را میان دستهایش بگیرد

_بله یه عالمه کادو خریدیم و کیک تهیه کردیم…و همچنین همه جا رو تزیین کردیم ..تمام کارهای لازم رو انجام دادیم .حسابی خوش میگذره

غضب او را بوسید و الی به او لبخند زد .از اتاق بیرون رفت و دستش را برای هر دو مرد تکان داد

غضب گفت

_ حالا که کاملا خوب شدم من و تو باهم برنامه ها داریم

وقتی جاستیک با صدای بلند خندید گونه‌های الی قرمز شد

داخل ماشین نشست و به طرف خوابگاه زن ها رانندگی کرد

………………………

داخل خوابگاه همه جا از هیجان پر بود . انها برای یکی از زنها جشن تولد گرفته بودند و همگی پنهان شده بودند تا وقتی دختر وارد خوابگاه شد برایش سرود بخوانند .دختر بیچاره وقتی به خوابگاه وارد شد و با این همه سر و صدا رو به رشد تقریبا چند پا پرید و به نظر کاملا گیج می رسید …اما وقتی فهمید برای او جشن گرفته شده لبخند زیبایی روی لب هایش شکل گرفت

الی هرگز زن ها را تا به این اندازه خوشحال ندیده بود این و باعث می شد احساس کند هر زحمتی که کشیده ارزشش را داشته… ساعت ۶ الی در جلویی خانه غضب را باز کرد.. به طرف اشپزخانه دوید.. امروز صبح قبل از انکه خانه را ترک کند چند ساندویچ در اشپزخانه پنهان کرده بود.. انها را گرفت ..چند بطری نوشابه و یک کاسه چیپس برداشت و به طرف اتاق خواب دوید

ده دقیقه بعد در جلویی به شدت باز شد. الی از روی تختخواب پایین پرید و به طرف کمد لباس دوید .همانطور که داخل ان پنهان شده بود و منتظر بود با خود می خندید .غضب همیشه به محض اینکه وارد خانه می شد به دنبال او می گشت.. میدانست می‌تواند با بو کشیدن او را پیدا کند و غضب همیشه از اینکه الی سعی می کرد پنهان شود با خنده او را دست می انداخت

صدای نزدیک شدن او را شنید. همانطور که در کمد به شدت باز می‌شد سعی کرد با صدای بلند نخندد

با لبخند به الی گفت

_چرا داری پنهان میشی؟

الی یک قدم به طرف او برداشت

_ فکر کردم خوبه اگه یکم برام مبارزه کنی

_ مبارزه کنم ؟

نگاهش روی بدن او ثابت شده بود. الی همانطور که لباس او را می گرفت و ان را از بدن غضب خارج می‌کرد گفت

_فکر کردم روی تختخواب منتظرت بمونم اما گفتم اینطوری خیلی اسون خواهد بود

غضب به او کمک کرد تا لباس هایش را بیرون اورد و گفت

_ من از اسون خوشم میاد

الی با دهان بسته خندید

_ فکر کردم میتونیم با هم شام بخوریم و یکم تلویزیون تماشا کنیم ..به نظر عالی میرسه

لبهای غضب به طرف بالا متمایل شدند

_ خیلی خوب

چند قدم به عقب برداشت و از دسترس الی دور شد. کاملا لباسهایش را بیرون اورد و نیشخند پهنی روی صورتش نشسته بود. به طرف تخت خواب حرکت کرد و گفت

_بیا شام بخوریم

الی به دنبال او رفت .طرف دیگر تخت خواب نشست… همانطور که غضب به او خیره شده بود غرش عمیقی از ته گلویش بیرون امد

_ این برای چی بود غضب؟ نفهمیدم چی گفتی

غضب لبخند زدی

_هیچی ساندویچ خیلی خوشمزه به نظر می رسه

_ سعی کردم حسابی سفارشی درستش کنم . همونطوری که دوست داری

الی لب هایش را لیسید. اجازه داد به ارامی زبانش لب پایینش را تر کند. غضب به لبهای او خیره شده بود و محکم ساندویچ را گاز گرفت ..بعد از چند ثانیه غرش کرد و گفت

_لعن*ت

ساندویچ را به طرفی پرتاب کرد و خود را به روی الی انداخت

…………………………………………..

فصل بیست و یک

الی خندید

_اروم باش

غضب مرتب قدم می زد و به ارامی غرشی از بین لب هایش بیرون امد

الی به طرف او رفتو بازوی او را کشید تا او را متوقف کند. دستش را بالا برد و گونه او را نوازش کرد

_هیچ اتفاق بدی قرار نیست بیفته

_ همیشه یه اتفاق وخیمی می افته

اهی کشید و بازوهایش را به دور کمر او حلقه کرد و با نگاه خیره صورت او را بررسی کرد

_ مطمئنی با انجام دادن این به این صورت مشکلی نداری؟ بریز و چند تا از زن ها بهم گفتن دارم اشتباه بزرگی انجام میدم .اونها معتقدند تو بعدا از این متنفر خواهی شد ..گفتند فیلم های زیادی دیدند و همیشه همینطور بوده .بریز بهم راجع به خانواده انسانها و دوستاشون گفت

_ این چیزیه که من می خوام. تو حالا خانواده منی غضب.. من خانواده ام رو دوست دارم اما اونها رابطه ما رو.. وقتی باهاشون صحبت کردم ..درک نمی کنن. مهم نیست من چه کار کنم یا با کی باشم اونا هرگز خوشحال نمیشن . فقط باید باهاش کنار بیان و اگه این طور نشد مشکل خودشونه. این زندگی منه …اینجا.. با تو… تو برای من همه چیزی

غضب لب پایینش را گاز گرفت

_در مورد بچه چی ؟ امیدوار بودم بتونم بهت بچه بدم اما قادر به انجام چنین کاری نیستم

غم چشم‌هایش را تسخیر کرده بود

_ خیلی متاسفم

_ نباش.. تو چی؟ تو بچه میخوای ؟

قلب الی با تصور غضب های کوچک که اطراف خانه می‌دویدند پر کشید اما می‌دانست هرگز چنین اتفاقی نخواهد افتاد

_ بله دوست دارم

و الی را محکمتر مقابل *سینه ی خود در اغوش گرفت

_اما بیشتر تورو می خوام. تنها چیزی که مهمه اینه که با هم هستیم و از این که تورو دارم خدا رو شکر می کنم الی

لبخند غضب ناپدید شد

_ ایا مطمئنی بعدا به خاطر امروز متاسف نخواهی شد ؟ مطمئنی این چیزیه که میخوای ؟ می خوام همه چیز برای تو عالی باشه

الی زمزمه کرد

_هی.. غمگین نباش. بودن با تو منو بیشتر از همیشه در طول زندگیم خوشحال میکنه. من دوست دارم ..این دقیقا چیزیه که من می خوام ..درست به همین شکل

در اتاق کنفرانس باز شد و الی سرش را چرخاند و به عقب نگاه کرد. جاستیک وارد شد و گروهی از مردم او را به داخل اتاق دنبال کردند. الی به چهره های اشنا لبخند زد. وقتی به غضب نگاه می کرد انقدر چهره اش نگران بود که مطمئن بود حتما اتفاق بدی پیش خواهد افتاد. الی به او نزدیک تر شد و روی انگشت های پا ایستاد و لب هایش را نزدیک گوش او گرفت

_ باید یه رازی رو بهت بگم ..من در تمام این مدت عاشق باسن تو بودم و از اینکه خوب شدی خیلی خوشحالم.. نمیتونم صبر کنم تا دوباره تنها گیرت بیارم

اسلید گفت

_ الی همه ما داریم می شنویم چی میگی؟

با دهان بسته خندید

_ اگرچه برای غضب خوشحالیم

الی در حالی که کاملاً قرمز شده بود به او خیره شد

_مشکل شما پسرا چیه؟ حداقل نمیتونید وانمود کنید چیزی نشنیدید؟

اسلید به او چشمک زد

_اون وقت کیفش کجاست؟ وقتی قرمز میشی خیلی بانمک میشی

غضب غرش کرد و نگاه هشدار امیزی به دوستش انداخت

همگی روی صندلی نشستند. مردی با موهای سفید به داخل اتاق امد..یک کتاب مقدس در دست داشت. روبروی الی و غضب ایستاد. نگاه اش کاملاً جدی بود .اتاق کاملاً ساکت شده بود. بریز از روی صندلی جلو دستش را برای الی تکان داد.. الی هم برای او دست تکان داد و سپس به غضب نگاه کرد

به یکدیگر خیره شدند. مرد مو سفید با صدای بلند گفت

_ ما امروز اینجا جمع شدیم تا به جشن ازدواج غضب نورث و الی براور بپیوندیم

نفس عمیقی کشید

_نگو

غضب نگاه ترسناکی به مرد انداخت و غرش کرد

_ جرات نداری بگی که ایا کسی با امروز مشکلی داره یا نه ..ما راجع به این قضیه صحبت کردیم

مرد رنگش پرید و گلویش را صاف کرد

_غضب تو الی رو به عنوان زنت میپذیری؟

_ بله

_الی تو غضب رو به عنوان شوهرت می پذیری؟

_ بله

_ من شما رو زن و شوهر اعلام می کنم

نگاه محتاطانه ای به غضب انداخت

_ به اندازه کافی برات سریع بود؟ حالا میتونی عروست رو ببوسی . شما به طور قانونی با هم ازدواج کردید

لبخند پهنی روی صورت غضب نشست

_هیچ کس ما رو متوقف نکرد

الی به طرف او خم شد و لبخند زد

_فرصتی هم نبود ..حالا منو ببوس

غضب سرش را خم کرد. الی چشم هایش را بست. ضربان قلبش بالا رفته بود. زندگی با غضب هرگز خسته کننده نمی شد

لب هایش لب های الی را به مالکیت گرفتند و او یک بار دیگر قلبش را به مردی که عاشقش بود باخت… در مقابل یک اتاق پر از شاهد

هافپین زمزمه کرد

_ ایا قرار نیست حلقه رد و بدل کنند؟

اسلید با دهان بسته خندید

_چرا این کارو میکنن. اما فکر می کنم در این لحظه حلقه به انگشت الی کردن اخرین چیزیه که غضببهش فکر میکنه

بریز خندید

_ شاید باید به زور از هم جداشون کنیم ..یا اتاق رو ترک کنیم .چون به نظر می رسه غضب خیال نداره حالا حالا اون رو رها کنه..اونا از اینکه با هم ازدواج کردن واقعا هیجان زده ان

جاستیک ایستاد.. زمزمه کرد

_ بیا اتاق رو ترک کنیم ..حالا

به زوجی که در ان اتاق یکدیگر را می بوسیدند نگاه کرد ..که یکدیگر را محکم در اغوش گرفته بودند و احساسات عجیبی در درونش پدیدار شد ..انها خوشبختی را با یکدیگر پیدا کرده بودند.. اما همزمان باعث می شد قلبش درد بگیرد تا خودش هم چنین عشقی را تجربه کند

دستی به شانه او را لمس کرد و خود را مجبور کرد نگاهش را از الی و غضب بر گیرد و به تایگر نگاهی انداخت. تایگر زمزمه کرد

_ همگی اتاق رو ترک کردن. به یکی از مردها دستور دادم بیرون اتاق بایسته و اجازه نده کسی مزاحم اونها بشه.. اونها اونقدر مشغول یکدیگرن که اگه اتاق اتیش بگیره متوجه نمیشن

جاستیک یک بار دیگر به انها نگاه کرد و لبخند زد

_ بیا بریم

وقتی به راهرو رسیدند در اتاق کنفرانس را بست و اعتراف کرد

_من هم یک روزی چنین چیزی رو برای خودم می خوام

تایگر ایستاد ..سرش را کمی کج کرد و برای لحظاتی طولانی به جاستیک خیره شد ..

_راستش من خیلی میترسم که چنین عشقی رو پیدا کنم و بعداً اون رو از دست بدم

جاستیک سرش را تکان داد

_ما حالا ازادیم و اگه تلاش کنیم رسیدن به هر چیزی برامون امکان پذیره

اسلید به کنار انها امد

_ وقتی اتاق رو ترک می کردید هنوز برهنه نشده بودند ؟

تایگر نیشخند زد

_ احتمالاً الان دارن این کارو میکنن ..جاستیک احساساتی شده و دلش میخواد خودش هم یه زن بگیره.. اما من این طور نیستم.. من از زندگیم همین طور که هست لذت میبرم .تو چی؟

اسلید در ذهنش تصویر دکتر تاریشا و ان لبخند شیرینش نقش بست

_هنوز تصمیم نگرفتم ..اما کی میدونه در اینده چه اتفاقی میفته؟

 

 

 

پایان  


دسته ها : رمان غضب

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

  • گندم ژانویه 13, 2019 :: 12:20 ب.ظ

    خیلی قشنگ بوووود😭😭
    کتابش ی جلد دیگه نداره 😅😅
    ممنون از ترجمه خوبتون😘😘
    کار دیگه ای غیر از غضب نمی خواین ترجمه کنین ؟

    • رز ژانویه 13, 2019 :: 1:29 ب.ظ

      خواهش می کنم
      چرا این سری یه مجموعه چند جلدی هست

  • لیلا ژانویه 13, 2019 :: 12:57 ب.ظ

    ممنون دسستتون درد نکنه رمان زیبایی بود 🙂 🙂

    • رز ژانویه 13, 2019 :: 1:30 ب.ظ

      خواهش می کنم

  • فریبا ژانویه 13, 2019 :: 1:30 ب.ظ

    تشکر بایت ترجمه خوبتون

    • رز ژانویه 13, 2019 :: 1:31 ب.ظ

      خواهش می کنم

  • Nazli ژانویه 13, 2019 :: 6:04 ب.ظ

    خیلی خیلی ممنون از ترجمه ی زیباتون 💐🌷🙏🏻
    عالی بود.

    • رز ژانویه 13, 2019 :: 7:16 ب.ظ

      خواهش می کنم

  • نجوا ژانویه 13, 2019 :: 6:11 ب.ظ

    عالی بود مرسی از ترجمه قشنگتون پایانش
    شیرین بود ولی حیف بچه دار نشدن
    جلد بعد ترجمه نمیشه؟*-*

    • رز ژانویه 13, 2019 :: 7:17 ب.ظ

      مرسی ، به مترجم بستگی داره که ترجمه بکنن یا نه

  • فاطمه ۹۲ ژانویه 13, 2019 :: 11:23 ب.ظ

    سلام ، خیلی قشنگ بود 😘ممنون بابت ترجمه خوبتون
    منتظر کارهای بعدی هستم
    خسته نباشید 🙌

    • رز ژانویه 14, 2019 :: 12:18 ق.ظ

      سلام ، خواهش می کنم

  • فاطمه ۹۲ ژانویه 14, 2019 :: 2:52 ب.ظ

    سلام ، رز عزیز یه سوال داشتم
    رمان هبوط فرشته دیگه ترجمه نمیشه ؟

  • فاطمه ۹۲ ژانویه 14, 2019 :: 2:52 ب.ظ

    سلام ، رز عزیز یه سوال داشتم
    رمان هبوط فرشته دیگه ترجمه نمیشه ؟
    دوباره نمبذارید ؟

    • رز ژانویه 15, 2019 :: 5:57 ب.ظ

      سلام مترجم ادامه رمان رو تحویل ندادن

  • Sky ژانویه 15, 2019 :: 6:54 ب.ظ

    سلام خسته نباشید با عرض پوزش باید بگم
    داستان بسیار خسته کننده و مسخره ای بود
    این اولین داستانی بود که تو این سایت
    خوندم به نظر مسخره میومد بقیه رمان ها
    خیلی خیلی بالاترو قشنگتر از این رمان
    هستند.
    ممنوون

    • رز ژانویه 15, 2019 :: 7:01 ب.ظ

      خواهش می کنم ، نظر شما محترمه

      • Sky ژانویه 15, 2019 :: 7:23 ب.ظ

        ممنون از احترام شما به کاربران سایتتون
        فقط امیدوارم رمان های بعدی که تو
        این سایت گذاشته میذاشته سبک
        داستانش مثل رمان غصب نباشه.
        باتشکر از شما خانم رز از مدیریت
        خوبتون.

  • Tara ژانویه 15, 2019 :: 9:46 ب.ظ

    خیلی ممنونم و خسته نباشید. رمان
    بامزه ای بود.
    امکانش نیست فایل زبان اصلی رمانایی
    ک ترجمه شدن رو توی سایت بذارید؟؟
    حتی اگه رایگان هم نباشه خوبه

    • رز ژانویه 15, 2019 :: 11:37 ب.ظ

      مچکرم ..به فایل زبان اصلی دست رسی نداریم

  • پریسا ژانویه 16, 2019 :: 7:44 ب.ظ

    به نظر من رمان های قبلی خیلی بهتر بودن
    این رمان خسته کننده بود

    • رز ژانویه 20, 2019 :: 10:34 ب.ظ

      سلام . نظر شما محترمه

  • فریبا ژانویه 18, 2019 :: 9:19 ب.ظ

    کلید رمان جدیدو کی میزنید؟ و اینکه مجموعه هم تو لیست کاراتون هست یا فقط تک جلدی
    ترجمه میکنید؟

    • رز ژانویه 20, 2019 :: 10:33 ب.ظ

      سلام ..فعلا مشخص نیست

  • S ژانویه 20, 2019 :: 5:11 ب.ظ

    واااااای خیلی رمان زیبا و متفاوتی بود .
    دستتون درد نکنه. مرسی که رمانهای جدید
    ترجمه میکنین و تو سایت قرار میدین.

    • رز ژانویه 20, 2019 :: 10:33 ب.ظ

      سلام . خواهش می کنم..مرسی از لطف شما

  • ندا فوریه 5, 2019 :: 12:08 ق.ظ

    سلام و خسته نباشید به شما بابت
    تمام زحماتی که پای این ترجمه ها
    میکشید 🙂
    لطفا ادامه رمان هبوط فرشته رو
    هم تو سایت قرار بدید واقعا رمان
    قشنگیه
    از بس سراغشو گرفتم ناامید شدم
    دیگه…
    ممنون و متشکر

    • رز فوریه 5, 2019 :: 10:15 ب.ظ

      سلام با مترجم صحبت میکنیم

  • هانا فوریه 6, 2019 :: 4:44 ق.ظ

    سلام ممنون از سایت خوب و
    زحماتتون
    میدوارم به کارتون ادامه بدید
    فایل pdf این رمان رو قرار نمی
    دید؟

  • Sara فوریه 13, 2019 :: 8:56 ب.ظ

    خیلی محشر بود. عشق بینشون خیلی خیلی
    قشنگ بود. مرسی بابت ترجمه اتون.

    • رز فوریه 13, 2019 :: 9:20 ب.ظ

      تشکر از همراهی شما

  • سمیه آوریل 10, 2019 :: 1:47 ب.ظ

    سلام رمانهایی که ترجمه میکنید خیلی عالی
    هست دستتون درد نکنه💚💚
    من رمان غصب رو میخوام بخونم ولی فقط
    از قسمت 20 ام به بعد هست قبل بیست
    نیست چجوری از اول رمان رو پیدا کنم

    • رز آوریل 10, 2019 :: 1:58 ب.ظ

      سلام و تشکر از لطف شما ، به صفحه نخست سایت مراجعه کنید و روی پست مربوط به رمان غضب کلیک کنید ، انتهای هر پست لینک قسمت بعد قرار داره

    • رز آوریل 10, 2019 :: 1:59 ب.ظ

      سلام و تشکر از لطف شما ، به صفحه نخست سایت مراجعه کنید و روی پست مربوط به رمان غضب کلیک کنید ، انتهای هر پست لینک قسمت بعد قرار داره

  • fati آوریل 18, 2019 :: 6:04 ب.ظ

    عالی بود 🙂

    • رز آوریل 22, 2019 :: 10:16 ق.ظ

      سپاس

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *