محبوب ترین مطالب

رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت پانزدهم  :

 

 

صبح روز بعد وقتی با سردرد از خواب بیدار شدم از این که دیشب آن همه نوشیدنی نوشیده بودم پشیمان شدم. در حالی که ناله میکردم و سرم را در دست گرفته بودم نشستم .چند نفس عمیق کشیدم .امیدوار بودم احساس سرگیجه را از بین ببرد .چیز قرمزی چشم مرا گرفت. بسته کوچکی روی قسمت دانته قرار گرفته بود.. کارتی که روی بسته قرار داشت را به دست گرفتم

” میخواستم دیشب اینو بهت بدم اما نمیخواستم از خواب بیدارت کنم “

با خوشحالی هدیه را گرفتم و آن را باز کردم. گردنبند زیبایی از زمرد داخل جعبه قرار داشت. به سرعت از تخت پایین رفتم و جلوی آینه آن را مقابل گردنم قرار دادم. زمرد ها دقیقا هم رنگ چشم هایم بودند. این نمی توانست یک تصادف باشد

روی صندلی نشستم و با دست های لرزان گردنبند را دور گردنم بستم.

بعد از آنکه بیبیانا را به خانه اش رساندیم و از او قول گرفتم که با وارد شدن توماسو به خانه با من تماس بگیرد. انزو و من مانند همیشه با هم به کازینو رفتیم. خوشبختانه رافائل داشت بر سر یکی از دختر ها فریاد می کشید .چیز عجیبی نبود اما امروز به منزله همان حواس پرتی بود که به آن نیاز داشتم. به طرف انزو چرخیدم

_ میشه لطفاً یک صحبت خصوصی با رافائل داشته باشی و بهش بگی که دوست ندارم با خشونت با دختر هامون رفتار کنه

انزو برای انجام این کار بسیار مشتاق به نظر می‌رسید. مستقیماً به طرف رافائل رفت و او را به یکی از اتاق های خصوصی کشاند. لئو داشت به طرف من می‌آمد اما سرم را تکان دادم و به او گفتم که سرم شلوغ است. به نظر می‌رسید متعجب شده باشد اما سعی نکرد مرا متوقف کند. وقتی وارد آسانسور شدم تقریبا به خاطر احساس گناه چند بار می خواستم منصرف شوم.

اینکه پنهانی با فرانک ملاقات کنم مانند این بود که به اعتماد دانته خیانت کردم. بعد از هدیه امروز صبح اینگونه رفتار باعث می‌شد احساس بدتری داشته باشم. به نظر می‌رسید دانته مشتاق است برای رابطه مان تلاش کند. اما داشتم همه اینها را به خاطر فرانک به مخاطره می انداختم.

سه دقیقه بعد بیرون کازینو بودم . با حالتی مضطرب به اطراف نگاه کردم .نه تنها به این خاطر که نگران بودم کسی مرا تعقیب کند.. بلکه به این دلیل که اینجا محوطه خلوت و ترسناکی بود. همین حالا هم هوا داشت تاریک میشد و اصلا به احساس ترس و اضطراب من کمکی نمی کرد. در دوردست میتوانستم هیکلی را ببینم که به دیوار تکیه داده . به طرف او شتافتم سپس سرعتم را کم کردم زیرا به خوبی نمی توانستم ببینم

زمزمه کردم

_ فرانک؟ این تویی؟

یک قدم از دیوار فاصله گرفت .مانند من مضطرب به نظر می رسید

_ هی والنتینا

بقیه فاصله بینمان را کم کردم .

_چه خبره ؟ چرا مرتب جلوی خونم سر و کله ات پیدا میشه ؟ میخواهی مافیا درباره ات چیزی بفهمه؟

فرانک دستش را بین موهایش کشید. چشمهایش این طرف و آن طرف می چرخیدند.

_ البته که نه .

احساس اضطراب واضح او مرا هم بیشتر مضطرب می‌کرد.

_ باید باهات صحبت کنم

_پس صحبت کن . می دونی هر دومون داریم چه ریسکی رو به جون می خریم که همین حالا داریم با هم صحبت می کنیم؟

_ فکر می کنم خطرناکه که تو قبول کردی با دانته کاوالارو ازدواج کنی

جا خوردم .وقتی گفته بود می خواهد با من صحبت کند انتظار این را نداشتم

_چرا اهمیت میدی؟ ارتباط تو با خانواده همراه با آنتونیو مرد

دیر متوجه شدم چقدر بی رحمانه به نظر می‌رسید اما فرانک به نظر نمی رسید که متوجه شده باشد. مشغول این بود که به دقت اطرافمان را بررسی کند. مخصوصاً تاریکی که داشت همه جا را فرا میگرفت. بی صبرانه پرسیدم

_ میتونی بس کنی ؟ داری منو عصبی می کنی

_ متاسفم . عادت ندارم که توی کوچه های تاریک پنهانی بخزم . این کارا مخصوص آنتونیو بود

آیا هنوز هم او را فراموش نکرده بود. شاید به همین خاطر بود که اینجا آمده. شاید نمی توانست با زندگی گذشته اش خداحافظی کند و من تنها زنجیر ارتباطی با آن بودم

_ این تصمیم من نبود که با دانته ازدواج کنم. می بایست بدونی که ازدواج ها معمولا تصمیم کسای دیگه هستند . به خاطر دلایل قدرت یا استراتژیکی

_ تو اونو دوست نداری

_ خیال ندارم احساساتم رو برای تو توضیح بدم فرانک . چی میخوای ؟

_به کاوالارو درباره آنتونیو و من چیزی گفتی؟

_ بهش گفتم که آنتونیو همجن*س باز بود

_ چرا این کارو کردی؟

لحن صدایش عصبانی بود. چند قدم به طرف من برداشت و باعث شد با این عصبانیت ناگهانی از جا بپرم .اما آنقدری نبود که پایم را عقب بکشم. من به مردهای خشن تراز او عادت داشتم . فرانک واقعا به اندازه کافی ترسناک نبود

_به تو مربوط نمیشه

_ اما تو به آنتونیو قول دادی رازش رو حفظ می‌کنی

_ میدونم اما اون مرده فرانک . و من دارم سعی می کنم به زندگیم ادامه بدم . اگه آنتونیو هنوز هم زنده بود رازش رو با خودم به گور می بردم .اما حقیقت دیگه نمیتونه به اون آزاری برسونه …و به هر حال دانته به کسی از خانواده چیزی نمیگه

فرانک با امیدواری گفت

_ این کارو نمیکنه ؟

_ درباره من چی؟ بهش اسم من رو نگفتی؟

دوباره اضطراب با تمام قوا به صورت اش برگشت.

_نه نمی گم . تو در امنیت هستی اما اگه خودت همینطور بمونی. میبایست اومدن به خیابون ما رو متوقف کنی . تا حالا شانس محض بوده که هیچ کدوم از مرد های دانته متوجه ات نشدند . و وقتی متوجه ات بشن توی دردسر بزرگی می افتی. پس به هر دومون یه لطفی کن و دیگه همه چیزو فراموش کن و به زندگیت ادامه بده

فرانک به آرامی گفت

_ این کار رو نمی‌کنم . تو دلت براش تنگ نشده ؟ نمیخوای برگرده ؟ هر کاری نمی کنی تا دوباره برگرده ؟

_ واقعا می بایست اینجا رو ترک کنی نمی دونم با این حرف‌ها میخوای به کجا برسی. بهت قول دادم که در امنیتی

فرانک بازویم را گرفت و اجازه نداد از آنجا دور شوم

_والنتینا

_دستتو بکش

صدای خونسردی از میان تاریکی ها به گوش رسید و من جیغ کشیدم. فرانک چرخید و سعی کرد فرار کند. اما انزو او را گرفت و اجازه قرار نداد

دانه کنار من ظاهر شد و محکم بازویم را به چنگ گرفت . به طرف در انباری که آن در آنجا بود اشاره کرد. انزو فرانک را به طرف آنجا کشاند . دانته به من خیره شد

_پس این کاریه که وقتی من دوروبرت نیستم انجام می دی؟ با مرد ها ی دیگه ملاقات میکنی ؟

_نه

بخاطر طرز فکرش وحشت زده شدم

_اینطور که فکر می کنی نیست

انزو گفت

_ تا حالا دو بار دور و وره خونه میچرخید رئیس

سپس وقتی فرانک با زانویی میان پاهایش ضربه زد ناله کرد. دانته غرید

_توضیح بده

انزو هنوز هم سعی داشت فرانک را متوقف کند تا با پا به او نزند .فرانک به طور شگفت انگیزی داشت بخوبی می جنگید. به سرعت گفتم

_ اون فرانکه

دفاع از خود بر احساس حمایت کردن از فرانک غالب آمد .فشار چنگ دانته روی دستم کاهش یافت.

_معشوقه آنتونیو

این باعث جلب توجه انزو شد. آنتونیو را می شناخت. ناگهان صدای شلیک از جایی به گوش رسید .انزو فریاد کشید و دستش را محکم گرفت و مجبور شد فرانک را رها کند. صدای شلیک بیشتری آمد. یک گلوله به اندازه دوپا بالای سر من برخورد کرد. دانته مرا روی زمین انداخت و مقابل من خم شد. اسلحه اش را درآورد و به همان طرفی که از آنجا صدای شلیک می‌آمد شلیک کرد. انزو اسلحه خود را بیرون آورد اما دست راستش بی استفاده بود و کاملا مشخص بود که نمی تواند با دست چپ شلیک کند

فرانک تا جایی که می‌توانست داشت به سرعت به طرف سایه ها می دوید. دانته اسلحه اش را به طرف او گرفت .در لحظه آخر که ماشه را کشید دست او را به طرف دیگری کشیدم و گلوله به زمین برخورد کرد .دانته غرید

_ والنتینا

دوباره هدف گرفت اما فرانک میان تاریکی ناپدید شده بود

دانته به انزو که دستانش را محکم گرفته بود نگاه کرد و زیر لب ناسزا گفت. در حالی که چشم هایش با خشم و غضب شعله ور بودند به من نگاه کرد و پرسید

_ اون چه کوفتی بود؟

_ نمیدونم فکر میکردم تنهاست . فرانک حتی کسی که بتونه شلیک بکنه رو هم نمیشناسه

_می بایست اجازه میدادی بهش شلیک کنم .دیگه هرگز توی چنین کارهایی دخالت نکن

_ اون بی گناهه لیاقتش نیست که بمیره

انزو زمزمه کرد

_ مزخرفه اون مرد برات یه دام پهن کره و تو مستقیماً توی دام لعنتی اون قدم گذاشتی

به دقت پرسیدم

_ منظورت چیه ؟

دانته سرش را تکان داد

_هیچ وقت با خودت فکر نکردی چرا می خواد باهات ملاقات کنه ؟ شاید داره به روسی ها کمک میکنه . اونها عاشق اینن که تو رو بکشن

_ فرانک همچین کاری نمیکنه

_ مطمئنی ؟

نه مطمئن نبودم

_ روس ها خیلی خوب میتونن یک نفر رو متقاعد کنن. یا شاید پول زیادی بهش پیشنهاد دادن. پول میتونه بیشتر قدیسه ها رو گناه کار کنه

انزو گوشی تلفنش را بالا گرفت

_به تیم پشتیبانی زنگ زدم

دانته گفت

_ یالا

ایستاد و دستش را برای من دراز کرد. آن را گرفتم و اجازه دادم مرا سرپا بکشاند .

_واقعا فکر می کنی این یک تله بود؟ فکر میکردم فرانک تنهاست و میخواد راجع به آنتونیو با یک نفر صحبت کنه

دانته به سادگی گفت

_ یک نفر به ما شلیک کرد

نمی توانستم با آن بحث کنم . واضح بود که فرانک به طرفی که صدای شلیک از آن می‌آمد دویده بود . به آرامی داشتم متوجه می شدم چرا دانته به هیچکس اعتماد ندارد. به آرامی گفتم

_متاسفم

اما دانته به من نگاه نمی کرد . تعداد بسیاری از مردهایش داشتند به طرف ما می آمدند. دستوراتی را فریاد کشید و همگی در محیط پخش شدند تا به دنبال کسانی که به ما شلیک کرده بودند بگردند. دانته به مرد دیگری گفت

_ انزو رو ببر تا دکتر مون رو ملاقات کنه

اگرچه انزو مخالفت کرد. سپس به طرف من چرخید

_حالا میریم خونه

با شنیدن عصبانیت در صدایش به خود لرزیدم .دانته دستش را پشت کمرم قرار داد و مرا به طرف جلو هدایت کرد. همانطور که به طرف ماشین می‌رفتیم هیچ صحبتی با من نکرد .همچنین در طی رانندگی به طرف خانه ساکت بود . مدام به طرف او نگاه می کردم. سعی می‌کردم بفهمم تا چه اندازه به دردسر افتاده بودم.

_ واقعا متاسفم

مرا نادیده گرفت اما ماهیچه‌های فکش می پریدند

صورتم را به طرف پنجره ماشین برگرداندم .دانته ماشین را در گاراژ پارک کرد و به سرعت از آن پیاده شد. به دنبال او به خانه رفتم . همانطور که پشت سرم راه می آمد می توانستم احساس کنم که خشم و عصبانیتش از پشت مرا می سوزاند

به داخل اتاق خواب قدم گذاشتم .دوباره سعی کردم بگویم

_واقعا متاسفم____

سپس کمی جیغ کشیدم… وقتی دانته در را محکم بست و من را مقابل آن کوباند . بین بدن ماهیچه ای او و در پرس شده بودم

_ چرا مدام به نافرمانی کردن از من ادامه میدی والنتینا ؟

دامنم را بالا زد و من را با خشونت مقابل خود کشاند

_ نمیدونم

سعی کردم هیجانم را پنهان کنم

_ پاسخ اشتباهی بود

 

 

 

قسمت بعد



مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *