محبوب ترین مطالب

رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت نوزدهم  :

 

 

 

 فصل ۲۰

 بارها و بارها شیشه را  در دست هایم محکم چرخاندم .تا حالا دیگر اشک هایم خشک شده بودند و به خاطر گریه کردن صورتم داغ و چسبان بود اما تصمیمم را گرفته بودم. تنها یک چیز بود که می توانستم انجام دهم. صدای قدم های دانته در راهرو آمد و به سرعت سم را  در جیبم قرار دادم. در باز شد و دانته به داخل قدم گذاشت. سپس وقتی دید جلوی پنجره ایستاده ام با نگاهی متعجب روی چهره اش متوقف شد

_ والنتینا؟ اینجا چه کار می کنی؟

 نگاهش روی صورت اشکی ام چرخید

_ اتفاقی افتاده ؟ حالت خوبه ؟ 

_می بایست با هم حرف بزنیم 

دانته به آرامی در را بست. هر حرکت اش حساب شده و دقیق بود. میدانست اتفاقی افتاده .مجبور نبودم صورتم را ببینم تا بدانم همه چیز را لو می دهد. نه تنها به خاطر چشم های اشکی ام..هرگز در تمام عمرم به اندازه امروز لرزان و شوکه و ترسیده نبودم. به آرامی به من نزدیک شد .سپس ایستاد. صورتش را به دنبال چیزی جستجو کردم ..شاید کمی مهربانی.. اما تنها هوشیار بود . این مردی بود که به من تهمت خیانت کردن زده بود. کسی که بچه بدنیا نیامده یمان را رد کرده بود زیرا فکر می کرد مال او نیست.نمی دانستم ایا خوشبختی که به دنبالش بودم را در این ازدواج پیدا خواهم کرد؟

 بررسی موشکافانه و سرد دانته به طور خشنی با مهربانی و خنده های نرم و ملایم آنتونیو متفاوت بود.آنتونیو به من قول داده بود تا آنچه که می خواهم را به من بدهد. که به همسری تبدیل شود که لیاقتش را داشتم . سه سال پیش حاضر بودم هرچه دارم بدهم تا آن کلمات را از او بشنوم .حتی در لیوان کسی که می‌خواهد به آنتونیو صدمه برساند سم بریزم. اما به طریقی در ماه های اخیر در ازدواجم با دانته چیزی تغییر کرده بود. قلبم از مردی غیر قابل دسترس به مرد غیر قابل دسترس دیگری حرکت کرده بود 

با وجود تمام چیزهایی که دانته انجام داده بود و گفته بود او همسرم بود و من به مرور زمان عاشقش شده بودم . مهم نبود این باعث می‌شد چقدر احمق به نظر برسم. او پدر بچه من بود. حتی اگر خودش نمی خواست آن را باور کند

_ والنتینا 

ذره ای بی صبری در صدایش به گوش می خورد

_ من امروز آنتونیو رو دیدم

 دانته اخم کرد

_ سر مزارش رفتی؟

  با صدایی هیستریکی گفتم 

_نه اونو شخصا دیدم .اون نمرده

 دانته کاملاً بی حرکت شد. می توانستم ببینم که مطمئن نیست که آیا باید حرفم را باور کند یا نه. احتمالاً فکر می کرد عقلم را از دست داده ام 

_منظورت چیه؟

 اشک از چشمهایم جاری شد. 

_همون چیزی که گفتم ..اون نمرده

 صورت دانته سخت شد اما ساکت باقی ماند

_ به همین خاطر بود که فرانک با من تماس گرفته بود. اون شب آنتونیو اونجا بود. توی انبار. اون به ما شلیک کرد تا فرانک رو نجات بده کار روسها نبود 

_چرا بعد از اینکه یک بار سعی کرد تورو بکشه بدون اینکه به من بگی باهاش ملاقات کردی؟

_ من اینکارو نکردم. امروز منو به داخل داروخانه تعقیب کرد 

شک و سوئ ظن در چهره اش نقش بست

_ چرا با انزو  تماس نگرفتی؟

 مانند یک شوهر حرف نمیزد. طوری حرف میزد گویی رئیس من نبود و من یکی از سربازهای او بودم

_ نمیدونم شوکه زده بودم . فکر میکردم آنتونیو مرده اما یه دفعه داشتم به صورتش نگاه می کردم . می خواستم حرفش رو بشنوم .بهم گفت مرگش رو جعل کرده تا از خانواده فرار کنه و با فرانک زندگی کنه و حالا برگشته

_ میخواد ببخشمش؟ من هیچ بخششی ندارم که به اون بدم. امیدوارم از من انتظار نداشته باشه با آغوش گرم ازش استقبال کنم .تنها چیزی که میتونه بگیره یک مرگ سریعه

 دست هایم را به دور خودم پیچیدم 

_نمیخواد از تو طلب بخشش کنه

 صورتم را جستجو کرد

_ میخواد تو بمیری . اون و چند نفر دیگه می خوان تو و پدرت رو از سد راه بردارن و قدرت رو به دست بگیرن

 فک دانته محکم  روی هم فشرده شد 

_حالا اینو میخوان؟  و چه طور می خوان این کارو بکنن

_ آنتونیو از من خواست تا تورو مسموم کنم

 چشم های دانته به نگاه من دوخته شد

_ چرا فکر میکنه تو موافقت می‌کنی؟

_ چون مطمئنه من هنوز هم اون رو دوست دارم .چون بهم اعتماد داره .چون احتمالا برای همه کاملا مشخصه که من تا چه اندازه زندگی ناکام و ناخوشایندی دارم 

به طور ناخودآگاه دستم روی شکمم که هنوز صاف بود کشیده شد .چشم های دانته حرکت دستم را دنبال کرد و کمی از  سختی و خشونت دور چشم هایش کاسته شد.

_ و تو بهش چی گفتی ؟

با اوقات تلخی صدایی از بین لب هایم بیرون امد

_ اگه میخواستم مسموت کنم آیا همه این چیزا رو بهت میگفتم ؟اینکه منو به خیانت کردن متهم کردی و وقتی بهت گفتم بچه تو رو باردارم حرفام رو باور نکردی به اندازه کافی بد بود.. اگرچه خودت میدونی تو تنها کسی هستی که باهاش بودم …اما این اینکه فکر می کنی با کشتن تو موافقت کردم این دیگه خیلی زیادیه. حتی برای من

 دانته به طرفم قدم برداشت و بازویم را به آرامی گرفت 

_نپرسیدم چه تصمیمی گرفتی .فکر نمیکنم تو منو میکشی . پرسیدم به آنتونیو چی گفتی؟ این دو با هم متفاوتند 

_وانمود کردم با نقشه اش موافقت کردم .نگران بودم راه دیگه ای رو پیدا میکنه تا تو رو بکشه

_ احتمالا.. و شرط میبندم سعی میکرد تو رو هم بکشه 

به سرعت نفسم را حبس کردم

_ آنتونیو هرگز به من صدمه ای نمی رسونه

_ مطمئنی ؟ با توجه به چیزی که من می دونم این مردیه که هر کاری میکنه و هر کاری از دستش بر میاد تا به چیزی که میخواد برسه و راه خودش رو باز کنه

_ نمی دونم ..من دیگه چیزی نمیدونم

 دست هایش را روی بازویم نگهداشت

_ بهت گفت که چه کس دیگه ای توی ماجرا دخیله ؟

با بی حسی سرم را تکان دادم 

_اسم رافائل رو آورد اما نمی خواست اسم بقیه رو بهم بگه

 به نرمی گفت

_ خیلی خوب. میتونی باهاش تماس بگیری ؟

_میخوای اونو بکشی

_ باید همشون رو بکشم والنتینا.. مجبورم

 به چشمهای مصمم و آبی اش خیره شدم. هیچ دو دلی ..هیچ رحمی ..شفقتی در چشمهایش وجود نداشت

_ شماره اش رو دارم 

_بهش یک پیام میدی و میگی من رو مسموم کردی و حالا وحشت برت داشته چون نمیدونی با جنازه مرده من چه کار کنی. ازش بخواه دوباره توی انبار با تو ملاقات کنه

  قطره اشکی از روی گونه ام جاری شد. دانته آن را با انگشت شستش پاک کرد.  با صدای گرفته زمزمه کردم 

_میدونی چی عجیبه ؟ یه زمانی فکر میکردم امکان نداره هیچ کسی رو به اندازه ی آنتونیو دوست داشته باشم. مهم نبود این عشق تا چه اندازه ی یک طرفه بود . و امروز دارم اون رو به مرگ محکوم می کنم بخاطر مرد دیگه ای که هرگز عشق من و پاسخ نمیده 

انگشت های دانته مقابل صورتم بی حرکت شدند. نگاه اش لرزید و قسمت کوچکی از من امیدوار بود بگوید که من را دوست دارد. باعث میشد همه چیز آسانتر شود .

گلویش را صاف کرد

_ نباید زیاد منتظر بمونیم. شاید متوجه بشه تماس گرفتن با تو کار احمقانه ای بوده و دوباره پنهان بشه. می بایست قبل از این بهش دسترسی پیدا کنیم

 از او فاصله گرفتم و سرم را تکان دادم .دستم را به داخل کیفم بردم و تلفنم را بیرون آوردم . انگشتهایم به شیشه سم کشیده شدند. می بایست راجع به آن به دانته بگویم. تلفنم را بیرون آوردم و به سرعت چیزهایی که دانته به من گفته بود را تایپ کردم و آن را برای آنتونیو فرستادم.. بعد از آن با دلشوره به صفحه گوشی خیره شدم .کمتر از یک دقیقه بعد پاسخم را داد

_ ظرف ۳۰ دقیقه دیگه با من ملاقات کن .جسد رو با خودت بیار.  من ترتیب همه چیز رو میدم

_ مثلاً قراره چطوری جسد تو رو به داخل ماشین ببرم ؟

دانته به خشکی پاسخ داد 

_فکر می کنم کشیدن کار تو راه بندازه 

خندیدم. سپس صدای خنده در گلویم گیر کرد 

_حالا چی ؟ به نیروی کمکی نیاز داری

 دانته سرش را تکان داد 

_الان نمیدونم باید به کی اعتماد کنم .نه قبل از اینکه با آنتونیو صحبت کنم 

می دانستم تنها با او صحبت نمی کند و این فکر مانند چاقویی در قلبم فرو رفت

_ اما اگه آنتونیو تنها نباشه چی ؟اگه تنها بری ریسک بزرگی نیست ؟شاید باید با یکی از بادیگاردها تماس بگیری. اونها به این خونه دسترسی دارن اگه میخواستن تو رو بکشن احتمالا تا حالا به راهی فکر می‌کردند که نقشه شون رو عملی کنن

_ ترجیح میدم قبل از اینکه هیچ کس دیگه ای رو وارد ماجرا کنم خودم واقعیت رو بررسی کنم. بسیار حیاتیه که در مقابل افرادم آسیب پذیر به نظر نرسم. من میبایست تمام اوقات تحت کنترل باشم. خودم به تنهایی از پسش برمیام .به محض اینکه اطلاعات بیشتری به دست آوردم با سربازام تماس میگیرم .به هر حال می بایست ببینن با خیانت کارها چه کار می کنم 

آب دهانم را قورت دادم

_ میتونی آنتونیو رو سریع بکشی؟ میتونی اطلاعاتی که میخوای رو از رافائل بگیری

_ رافایل ممکنه مشکوک بشه و خودش رو ناپدید کنه. یا ممکنه همه اطلاعاتی که آنتونیو میدونه رو ندونه. میبایست مطمئن بشم دقیقاً اسم تمام افرادی که توی این قضیه دخیل هستند رو به دست میارم

بازویش را لمس کردم

_ اگه گلوله بخوری چی ؟

_میتونم از پس خودم بر بیام . توی جنگ های زیادی  در زندگیم شرکت کردم اگه اینطور نبود ریس مافیا نمی شدم

_اگه آنتونیو تا وقتی من و توی ماشین نبینه از جایی که پنهان شده بیرون نیاد چی؟ اگه با خودشون دوربین چشمی به همراه آورده باشن می‌بینن که تو پشت فرمون نشستی و همگی فرار می کنن و هرگز نمی فهمیم کی  پشت این کودتا بوده

 دانته با احترام به من نگریست 

_من سرزندگی تو ریسک نمیکنم 

_ من از ماشین پیاده نمیشم .ماشین ضد گلوله است یادت میاد؟ من کاملا جام در امان خواهد بود

_ میخواهی وقتی آنتونی و  بازجویی می کنم اونجا باشی ؟ 

 مرد بودم. این آخرین چیزی بود که میخواستم. با صداقت گفتم

_ نه اما هیچ راه دیگه ای وجود نداره . وقتی همه چیز تحت کنترل در اومد و با مردهات تماس گرفتی من اونجا رو ترک می کنم 

به مدتی طولانی من و دانته به یکدیگر خیره شدیم 

_تو نباید زندگیت رو برای من به خطر بیندازی و تنها زندگی خودت نیست که اون رو به مخاطره می ندازی 

_ هیچ اتفاقی برای من یا بچه مون نمی افته. من میدونم تو از هر دوی ما محافظت می کنی

دیگر چیزی نگفت. آرزو میکردم بگوید باور دارد این بچه اوست. آرزو می کردم ای کاش حرف های دردناکی که گفته بود را پس میگرفت 

_ پس بزن بریم

 دانته در صندلی عقب پنهان شد در حالی که من  ماشین را می راندم. همانطور که از دروازه خارج میشدیم انزو نگاه عجیبی تحویلم داد اما مرا متوقف نکرد .دانته دو اسلحه را روی کمر و یکی را آماده در دست داشت .همچنین سراپای بدنش چاقو و دیگر اسلحه ها جاسازی شده بود. 

وقتی ماشین را به جلوگیری انبار قدیمی و متروکه میراندم ضربان قلبم بالاتر رفت. 

_ تقریباً رسیدیم

_ وقتی آنتونیو رو دیدی به هیچ عنوان با من صحبت نکن مگه اینکه واقعا ضروری باشه. نباید بفهمه تو تنها نیستی 

بالاخره آنها را دیدم. آنتونیو کنار ماشینش ایستاده بود. تا انجا که می توانستم ببینم فرانک با او نبود. اما تنها نبود. ضربان قلبم بالا رفت. دستهایم عرق کردند. فرمان ماشین را محکم تر گرفتم. ماشین دومی نیز وجود داشت. رافائل و دو مرد دیگر که آنها را نمی شناختم داخل ماشین بودند. در حالی که به ندرت لب هایم را تکان می دادم  زمزمه کردم 

_آنتونیو تنها نیست

_ چند نفر؟

_ سه نفر دیگه. رافائل و دو تا مرد که نمیشناسم 

دانته تلفنش را بالا آورد و آن را بیخ گوشش گرفت

_ انزو  سربازها رو آماده کن. باید خدمت چند تا موش برسم .تنها حلقه داخلی رو با خودت بیار

 به سرعت آدرس را به او گفت. سپس تلفن را قطع کرد. سرعت ماشین را کم کردم و وقتی چند پا آن طرف تر از آنتونیو نگه داشتم لبخندی لرزان روی لب هایم نشاندم. 

مضطرب به نظر می‌رسید و مدام به رافائل که داشت از ماشین بیرون می‌آمد نگاه می‌کرد. مردهایی که در صندلی عقب نشسته بودن  نیز پیاده شدند .چرا آنتونیو رافائل را به دیداری که با یکدیگر داشتیم آورده بود ؟ رافائل از من متنفر بود. او ترجیح می داد من را مرده ببیند تا اینکه در کنار آنتونی باشم. اگر حق با دانته باشد و آنتونیو بخواهد از شر من هم خلاص شود چه؟ 

نمی‌خواستم آن را باور کنم .ماشین را خاموش کردم. بعد از یک نگاه دیگر به طرف رافائل ..آنتونیو به طرف ماشین من آمد .بدنم منقبض شد اما سعی کردم چیزی درز ندهم . وقتی تقریباً به من رسید چشمهایش به صندلی عقب افتاد و متوقف شد .نگاهش به طرف من کشیده شد. سپس لب هایش باز شدند .احتمالاً می خواست به دیگران اخطار دهد ..

دیگر خیلی دیر شده بود. دانته در را باز کرد و اسلحه را به طرف آنتونیو نشانه گرفت. وقتی اولین گلوله به شکم آنتونیو برخورد کرد به خاطر احساس گناه و غم به خود لرزیدم ..دومین گلوله مستقیم به دست راستش که می خواست با آن اسلحه اش را بیرون بیاورد برخورد کرد. آنتونیو به زمین افتاد .شکمش را گرفته بود. چهره اش به خاطر درد به هم پیچیده شده بود.

 با تمام قدرت فرمان ماشین را چسبیده بودم. از درون به خاطر احساس گناه و وحشت و غم و اندوه فریاد می کشیدم .دانه پشت در ضد گلوله پنهان شد و شروع به تیراندازی کرد .گلوله ها مستقیم به گلوی مردهایی که بعد از رافائل از ماشین پیاده شده بودند برخورد کرد. رافائل سعی کرد دوباره به ماشین بازگردد و به طرف ما شلیک می‌کرد اما هیچ کدام از آنها نمی توانست از در ضد گلوله عبور کنند.

 وقتی رافائل به طرف در مسافر ماشین رفت دانته به بیرون قدم گذاشت و همانطور که نشانه می‌گرفت با خونسردی شانه‌هایش را عقب داد .ضربان قلبم به طور وحشتناکی بالاتر رفته بود . ابتدا به پای راست و سپس به پای چپ رافائل تیراندازی کرد .رافائل در حالی که چهره اش از درد و رنج  توی هم رفته بود روی زمین افتاد

 راننده شروع به روشن کردن ماشین کرد و به سرعت سعی داشت جان خود را نجات دهد. سه ماشین دیگر از افراد دانته به سرعت وارد محوطه شدند. اما دانته اجازه نداد ماشین دشمن دور شود .اسلحه اش را روی چرخ های ماشین نشانه گرفت و تیراندازی کرد . باعث شد راننده کنترل ماشین را از دست بدهد و با دیوار برخورد کند.

به سختی نفس میکشیدم . دوباره سکوت حکمفرما شده بود. نمی‌توانستم به آنتونیو که به آرامی تا سر حد مرگ خونریزی داشت نگاه کنم وگرنه دیوانه میشدم .هرگز نباید از من درخواست می‌کرد تا دانته را بکشم .میبایست بهتر از این‌ها بداند. حالا نمی توانستم برایش کاری انجام دهم. تنها می توانستم آرزو کنم دانته او را زیاد شکنجه ندهد

 اشک دیدم را تار و مبهم کرد. از گوشه ی چشم رافائل را میدیدم که با دست  خود را روی زمین می کشاند و ردی از خون روی آسفالت به جا می گذاشت. ماشین سرباز های دانته کنار من ایستاد. انزو نیم نگاه کوتاهی به طرف من انداخت سپس به طرف دانته شتافت. نمی‌دانستم داشتند راجع به چی صحبت می کردند اما انزو به طرف رافائل حرکت کرد او را با یقه لباس گرفت و به طرف بالا کشید. با وجود گریه های رافائل از شدت درد انزو او را پشت سر خود می کشید و او را داخل ماشین انداختن

 دانته مقابل پنجره ماشین ظاهر شد. نمی توانستم حرکت کنم و آن را باز کنم. به نظر می‌رسید تمام بدنم فلج شده . بعد از لحظه ای دانته در را باز کرد . کنار من چنباته زد  . آنقدر حرکت غیر معمولی برای او بود که نگاهم به طرف صورتش کشیده شد

 بادقت گفت

_ والنتینا میتونی به طرف خونه رانندگی کنی؟ یا میخوای یکی از مرد های من این کارو بکنه؟

 من تورو می خوام . به تو نیاز دارم . حالا بیشتر از همیشه 

_حالم خوبه . می تونم رانندگی کنم .

بطور موشکافانه من را بررسی کرد .هنوز هم موهایش به طور بی نقصی به طرف عقب شانه زده شده بود. کت و شلوار اش مانند همیشه بی عیب بود . هیچ  سرنخی از این که همین حالا سه نفر را کشته و چند نفر را زخمی کرده بود دیده نمی شد

 با قاطعیت گفت 

_تفد رو باهات می فرستم  

_مدتی طول میکشد تا به خونه برگردم

لازم نبود چیز بیشتری بگوید. نمی‌خواستم چیز بیشتری بدانم. سرم را تکان دادم  .دانته ایستاد و دستش را برای تفد تکان داد که بدون کلمه ای وارد ماشین شد و روی صندلی مسافر نشست . نگاه سریعی به من انداخت . احتمالاً طوری به نظر می‌رسیدم گویی ممکن است که هر لحظه فرو بپاشم و این دقیقاً احساسی بود که داشتم 

دانته چند لحظه مردد بود . سپس در ماشین را بست و چند عقب قدم به عقب برداشت

 با حالتی محسور شده پایم را روی گاز فشار دادم .به عقب نگاه نکردم …نمی‌توانستم

 این بعد از ظهر با آنتونیو خداحافظی کرده بودم.. نه ..در واقع خیلی وقت پیش از آن با او خدا حافظی کرده بودم 

تفد  مدام به طرف من نگاه می کرد .با سرعت بسیار کمی رانندگی می‌کردم اما چیزی نگفت. گلویم بسته شده بود و احساس مریضی می‌کردم. اما با همه این ها مبارزه کردم . می بایست ظاهرم را حفظ کنم .دانته مرد قوی و مغروری بود ومن همسرش بودم .  به هیچ عنوان امکان نداشت جلوی سربازهایش بالا بیاورم .

مطمئن نبودم چه مدت طول کشید تا به خانه رسیدیم. اما به نظر می‌رسید یک عمر طول کشیده. وقتی بلاخره ماشین را در گاراژ پارک کردم در مرز فروپاشی احساسی بودم. در را باز کردم و به بیرون قدم گذاشتم .وقتی به طرف در خانه حرکت کردم پاهایم شل شدند. دست هایی قوی زیر بازوی مرا گرفتند و اجازه ندادند به زمین برخورد کنم .خودم را مجبور کردم تا بایستم 

تفد  گفت

_ حالت خوبه ؟ باید به رئیس زنگ بزنم ؟

به سرعت گفتم

_ نه اون میبایست ترتیب یه سری مسئله رو بده 

همانطور که موج جدیدی از حالت تهوع با من برخورد می کرد به طرف جلو قدم گذاشتم. به ندرت می توانستم نفس بکشم .خودم را به طبقه بالا کشاندم.  مستقیم به طرف حمام رفتم ..جایی که تمام محتویات معده ام را خالی کردم. ایستادم و به آرامی با دستهایی لرزان لباس هایم را بیرون آوردم و زیر دوش آبگرم قدم گذاشتم.. چشمهایم را بستم و بالاخره به خود اجازه دادم تا گریه کنم.. روی زمین نشستم و پاهایم را محکم به طرف س*ینه بالا اوردم و به شدت گریه کردم. برای آنتونیو گریه میکردم …برای پسری که با او بزرگ شده بودم.. برای مردی که زمانی او را دوست داشتم …برای کسی که یکبار به خاطر او به خانواده خیانت کرده بودم ..اما امروز تصمیمی گرفته بودم ..و آن تصمیم برخلاف آنتونیو بود.. میدانستم برای او چه معنایی می دهد.. می دانستم همان لحظه که راجع به برنامه او به دانته گفته بودم سند مرگ او را امضا کرده ام و با این حال حتی در این کار مردد هم نبودم. من دانته را انتخاب کرده بودم و اگر دوباره پایش بیفتد باز هم او را انتخاب خواهم کرد. او همسر من بود  . پدر بچه به دنیا نیامده من بود. مردی بود که او را دوست داشتم حتی اگر هرگز دلیلی برای دوست داشتن به من نداده باشد 

صورتم را مقابل پاهایم گرفتم.. آنقدر قلبم درد میکرد که نمی توانستم آن را تاب بیاورم ..حالا دست هایم به خون آغشته شده بود ………..و سخت ترم گریه کردم

 

 

قسمت بعد



مطالب مرتبط

دیدگاه ها

  • Nazli دسامبر 15, 2018 :: 12:02 ب.ظ

    مرسی مریم جان که انقدر زود زود و قشنگ قشنگ
    برامون ترجمه میکنی. 💐🙏🏻😍

    • رز دسامبر 15, 2018 :: 12:41 ب.ظ

      تشکر از لطف شما

      • Nazli دسامبر 15, 2018 :: 3:38 ب.ظ

        میبخشید. میشه بپرسم چه قدر مونده رمان تموم
        بشه؟ هم از نظر حجمی هم زمانی؟
        بعد عزیزم شما کانال تلگرام نداری؟ یا حتی ای
        دی تلگرام که بتونم باهات در ارتباط باشم؟

        • رز دسامبر 15, 2018 :: 5:44 ب.ظ

          سلام رمان حدود 23 قسمت هست . و راجع به بخش دوم سوال شما باید بگم در تلگرام فعال نیستیم اما اگه سوال یا پیشنهادی داشتید میتونید در قسمت نظرات عنوان کنید . به شما پاسخ داده خواهد شد
          با تشکر

  • نسیم دسامبر 15, 2018 :: 9:59 ب.ظ

    سلام میخواستم بپرسم شماتلگرام داریدکه
    رمانورواونجابزارید

    • رز دسامبر 15, 2018 :: 10:30 ب.ظ

      سلام ما توی تلگرام فعالیتی نداریم ، مچکرم

    • Nazli دسامبر 15, 2018 :: 10:37 ب.ظ

      راستی خیلی ممنون از پاسخ گویی. اگه ۲۳ قسمت
      باشه ایشالله فردا تموم میشه دیگه؟ 😍😇
      راستی غصب چی؟ اون دیر دیر پست میزاره. ولی
      فک کنم شما مترجم غصب نیستین درسته؟

      • رز دسامبر 15, 2018 :: 10:47 ب.ظ

        بله یکی دو روز دیگه تموم میشه ، مترجم ها ترجمه رو در اختیار مدیر قرار میدن و بعد از ویرایش روی سایت قرار می گیره ، ترجمه رمان غضب با من نیست

        • Nazli دسامبر 16, 2018 :: 11:10 ق.ظ

          خیلی ممنون عزیزم. 💐💐🙏🏻🙏🏻 لطفا امروز
          تموم بشه 🙏🏻🙏🏻🙏🏻 یعنی یه مدت نمیخوای
          ترجمه کنی؟ کتاب آماده هم نداری بزاری
          برای فروش؟ شما همون مترجم دروغ های
          مصلحتی هستی دیگه؟ اونم عالی بود. فوق
          العاده روون و قشنگ ترجمه کردین. و اینکه
          انتخاب های رمانهاتون هم خیلی عالیه. 😇
          💐🙏🏻😘😍

          • رز دسامبر 16, 2018 :: 1:20 ب.ظ

            ممنون از لطف شما

    • رز دسامبر 15, 2018 :: 10:44 ب.ظ

      از پیشنهاد شما ممنونم اما راستش زیاد زمان ترجمه ندارم ، بعد از ترجمه این رمان برای مدتی استراحت می کنم .

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *