محبوب ترین مطالب

رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت نهم :

 

 

 

 در طی شام  به ندرت با یکدیگر صحبت کردیم .دانته راجع به اتفاقی که افتاده بود حرفی به میان نیاورد و من هم قطعاً چیزی نگفتم. بعد از آنکه زیتا بشقاب های شام را  تمیز کرد  دانته ایستاد و گفت

_ کارهای بیشتری دارم که باید انجامشون بدم

 البته که داشت. در سکوت سرم را تکان دادم و به طرف کتابخانه به راه افتادم. اگر اوضاع به همین منوال پیش برود در مدت زمان اندکی زبان روسی را یاد خواهم گرفت.بعد از گذشت چند دقیقه نمی‌توانستم تمرکز کنم .کلمات جلوی چشمم رژه می رفتند. بالاخره تسلیم شدم و اتاق را ترک کردم. نیم نگاهی به طرف دفتر دانته انداختم اما هیچ نوری از زیر در بیرون نمی آمد. شاید به تخت خواب رفته بود. به طرف پلکان به راه افتادم اما حرکاتی را از گوشه ی چشمم مشاهده کردم. در اتاق نشیمن باز بود و به وضوح می توانستم دانته را که روی مبل روبه روی شومینه نشسته بود و وی*سکی می نوشید ببینم  .

در نظر داشتم به طرف او بروم و معذرت‌خواهی کنم اما چهره عبوسش باعث شد منصرف شوم. در عوض به سرعت از پله ها بالا رفتم و به اتاق خواب خزیدم. با دیدن آن عکس ها زخم های قدیمی دوباره سر باز کرده بود و همچنین زخم های جدیدی ایجاد شده بود.

 به یاد روزهای اوایل ازدواجم با آنتونیو افتادم که چندین بار معشوقه اش فرانک را به خانه آورده بود زیرا آنجا امن ترین جایی بود که می توانستند با یکدیگر باشند. تمام تلاشم را کردم که با این مسئله مشکلی نداشته باشم اما دیدن آن دو با هم نشان از عشق و محبتی داشت که نسبت به یکدیگر داشتند و این که من هرگز نخواهم توانست در زندگی آنتونیو جایی به دست بیاورم. دیدن دانته و همسرش احساسی مشابه داشت. آن موقع هیچ شانسی در برابر فرانک نداشتم و مطمئن بودم که حالا هم هیچ شانسی در برابر همسر مرده  دانته ندارم 

…..

بیبیانا مرا نصیحت کرده بود که برای مدتی  دانته را تنها بگذارم . وقتی پشت تلفن با او صحبت می‌کردم به نظر راه حل خوبی می رسید اما بعد از گذشت یک روز در سکوتی خورد کننده دیگر نمی توانستم آن را تحمل کنم. وقتی دانته را دیدم که مقابل شومینه با حالتی عبوس نشسته و ویسکی میخورد چیزی در درونم پاره شد. همسر اولم مرا نمی خواست زیرا  مردها را ترجیح می داد و همسر دومم هم مرا نمی خواست زیرا  نمی‌توانست بیخیال زن  مرده اش شود و ترجیح می‌داد با یک لیوان ویسکی برای او عزاداری کند . 

می دانستم دانته بعد از مرگ همسرش با زنهای دیگر رابطه داشته پس چرا نمی خواهد با من رابطه داشته باشد ؟ شاید چیزی درباره من مردها را منزجر می کرد؟ این تنها توضیح منطقی بود و اگر اینگونه بود می بایست هر چه سریعتر بدانم تا دیگر دست از امید احمقانه و نقشه کشیدن برای اغفال کردن..  که همواره با شکست مواجه می شد.. بردارم .

به اتاق نشیمن قدم گذاشتم .مطمئن شدم پاشنه کفش هایم روی زمین چوبی صدا دهد اما نگاه دانته روی شومینه متمرکز بود. مانند همیشه مرا نادیده می گرفت

  به خاطر عصبانیتی که در درونم می‌جوشید دستهایم به لرزه در آمد 

_حقیقت داره که مدام مشتری کلوپ پالمرو بودی؟

  دانته اخم کرد و و*یسکی را دور لیوان اش به چرخش در آورد. به بالا نگاه نکرد .

_این کلوب متعلق به خانواده است. اما این مال خیلی قبل تر از این بود که با هم ازدواج کنیم

 بیبیانا هم حرفی مشابه با این زده بود اما لحن صدای بی تفاوت اش و زبان بدنش که گویی حالا مرا مرخص می کرد بیشتر از آن بود که بتوانم تحمل کنم .طوری رفتار می کرد گویی هیچ کدام از اینها به من مربوط نمیشد. عصبانیت رگ هایم را به آتش کشاند .می توانستم احساس کنم خشم در درونم از قفس آزاد می شود 

_پس برات مسئله ای نیست با فاحشه ها رابطه داشته باشی اما نمیتونی باکرگی زن خودت رو بگیری؟

 این توجه اش را جلب کرد .حالا  آرزو می‌کردم کاش اینگونه نبود. چشم های آبی اش به سرعت بالا آمد .ارزو می‌کردم کاش میتوانستم کلمات را به داخل دهانم برگردانم. آرزو می‌کردم کاش نگاهش را به طرف وی*سکی اش باز می گرداند

 برای چند میلی ثانیه  بارقه ای از گیجی  روی صورتش پدیدار شد اما به سرعت  ماسک بی تفاوتی سرجایش قرار گرفت. بدون کلمه دیگری چرخیدم .به خاطر حرف هایی که زده بودم شوکه بودم و از پیامد عصبانیتم میترسیدم .صدای کلیک قرار گرفتن لیوان شیشه ای روی میز چوبی و  جیرجیر صندلی چرمی بلند شد.

 راه گلویم بسته شد. همانطور که از پله ها بالا می رفتم دانته مرا دنبال می کرد. با قدم هایی ارام و حساب شده . با میل به اینکه به پشت سرم نگاه کنم و یا اینکه شروع به دویدن کنم جنگیدم. دانته نمی توانست ببیند تا چه اندازه ترسیده ام. حالا قرار بود چه کار کنم؟

 او جواب می خواست.  پاسخ‌هایی که نمی توانستم به او بدهم. قول داده بودم هرگز به کسی درباره آنها چیزی نگویم .اما دانته رئیس بود. هیچکس بدون قابلیت اینکه بتواند از دیگران اطلاعات بیرون بکشد به این جایگاه نمی رسید. قرار نبود مرا شکنجه دهد یا حتی دستش را روی من بلند کند. اما مطمئن بودم که به آنها نیاز نخواهد داشت .

به داخل اتاق خواب خزیدم .سپس جلوی پنجره رفتم و به منظره بیرون خیره شدم. جای دیگری نبود که به آنجا فرار کنم. چشمهایم را بستم و صدای وارد شدنش به اتاق خواب را شنیدم .در را پشت سرش بست.  از شیشه پنجره می‌توانستم انعکاس تصویر بلندش را پشت سرم ببینم.

 نگاهم را به روی انگشت هایم که قاب پنجره را دنبال می‌کردند پایین آوردم. گاهی  اوقات احساس می کردم می توانم از عهده ی هر چیزی بر بیایم. اما در این لحظه احساس می کردم تنها یک دختر احمق هستم

 دانته بدون کوچکترین احساسی در صدایش گفت

_ باکرگی ؟

وقتی با خشونت و مرگ بزرگ شوی یاد میگیری چگونه قلبت را روی دنیا ببندی

_ تو و آنتونیو به مدت چهار سال با هم دیگه ازدواج کرده بودید 

به عقب برنگشتم. حتی جرات نداشتم نفس بکشم .چگونه توانستم اجازه بدهم ان حرف ها از لب هایم بیرون بیاید؟ این اشتباهم می‌توانست اعتبار آنتونیو و همچنین اعتبار خودم را که با برنامه او موافقت کرده بودم خراب کند

 علاقه داشتن به جنس موافق گناهی بود که در مافیا حتما می بایست با مجازات روبرو شود و من کاملاً به آنتونیو کمک کرده بودم تا به گناهش ادامه دهد .روی نفس کشیدن تمرکز کردم. روی احساس مرمر مقابل نوک انگشت هایم.  رویه بادی که  بیرون از پنجره شاخه های درخت ها را تکان میداد

_ والنتین

ا این بار کمی بی تابی در صدایش به گوش می خورد 

زمزمه کردم 

_نمی بایست چیزی می گفتم .همین طوری از دهنم در اومد. واقعا منظورم این نبود. دروغ گفتم. همونطور که خودت گفتی من و آنتونیو به مدت چهار سال با هم ازدواج کرده بودیم البته که من یک باکره نیستم 

دستش  کمرم را  لمس کرد و فورا به سمت جلو پرتاب شدم و با پنجره برخورد کردم .لبم را گاز گرفتم تا از درد صدایی از دهانم خارج نشود . روزها بود که آرزو داشتم دانته مرا لمس کند اما حالا آرزو می کردم دوباره مرا نادیده بگیرد 

دانته در پنجره داشت مرا نگاه میکرد 

_ بچرخ 

حتی یک ثانیه هم مردد نماندم .صدایش حتی اگر تهدید و خطر در آن نبود هم آنقدر قدرت داشت که نمی توانستم در مقابلش مقاومت کنم . همانطور که با او روبرو میشدم تمام بدنم منقبض شد . روی دکمه های پیراهن سفیدش متمرکز شدم. اگر به چشمهایش نگاه میکردم خودم را  میباختم

 یک انگشتش را زیر چانه ام قرار داد و آن را بالا گرفت. مرا مجبور کرد تا نگاهش را ملاقات کنم 

چرا حالا می بایست شروع به لمس کردن من کند؟ آن هم بعد از آنکه  به طور آشکار روزها بود که مرا نادیده می‌گرفت؟

 آب دهانم را قورت دادم .قوی باشی والنتینا. قولت رو نشکن .

تنها از آنتونیو محافظت نمی کردم. من تمام عمرم بر اساس یک دروغ زندگی کرده بودم و این بدان معنا بود که در همان لحظه اول که دانته را دیده بودم به او دروغ گفته بودم . ارزو می‌کردم کاش احساسی روی چهره او بود .حتی عصبانیت. می توانستم با آن کنار بیایم. اما هیچ چیز بروز نمی داد . مانند همیشه یک کوه یخ بود

_ پس حرف هایی که طبقه پایین گفتی فقط به این منظور بود که من رو تحریک کنی؟

 صدایش آرام و کنجکاو به گوش می‌رسید. اما اجازه ندادم این لحن صدا مرا گول بزند. حالا تمام توجهش به روی من بود

 نمی توانستم چیزی بگویم . طوری که کلمات را ادا می کرد واقعا بد به نظر می‌رسید. چه فکری می کرد؟  ارزو می‌کردم کاش میدانستم دارد به چه فکر می کند.

اون بهت آسیب نمیرسونه ولنتینا

 تاکنون کاری با من نکرده بود اما دو روز پیش وقتی من را با آلبوم عکس پیدا کرده بود مانند جهنم ترسناک به نظر می‌رسید

 تنش در فضا آنقدر زیاد شد که اشکی از گوشه ی چشمم پایین خزید.. روی گونه ام جاری شد و روی انگشت دانته که زیر چانه ام قرار داشت افتاد 

اخم کرد. چانه ام را رها کرد. به سرعت نگاهم را از او بر گرفتم 

_چرا داری گریه می کنی ؟

_چون منو میترسونی

_ تا حالا به نظر نمی رسید از من بترسی

 حق با او بود. به جز هر از گاهی.. از او نمیترسیدم .اما می دانستم باید از مردی مانند او ترسید.

_ شاید بازیگر خوبی هستم

 با خونسردی گفت 

_هیچ دلیلی نداره که از من بترسی ولنتینا . داری چی رو  پنهان می کنی ؟

به سرعت گفتم

_ هیچی 

انگشت های دستش را به نرمی دور مچ دستم بست

_ داری در مورد چیزی دروغ میگی و به عنوان شوهرت می خوام بدونم چیه 

عصبانیت درونم شعله کشید. این بار سریع تر از دفعه پیش

_ منظورت اینه که به عنوان رئیس می خوای بدونی چون تا حالا دقیقا مثل شوهرم رفتار نکردی 

سرش را به طرفی کج کرد و هر اینچ از صورتم را مورد مطالعه و بررسی قرار داد

_چرا هنوز هم باید یه باکره باشی؟

 با ناامیدی و کلافگی گفتم

_ بهت گفتم که نیستم 

سعی کردم دستم را از دستش بیرون بکشم اما انگشت هایش را محکم تر کرد. مرا به طرف خودش کشید. س*ینه ام  مقابل س*ینه محکم قرار گرفت. وقتی به طرف بالا به او نگاه کردم تمام اکسیژن از بدنم رخت بربست. ضربان قلبم را در *سینه ام ..رگ هایم.. و سرم احساس می کردم 

به همین خاطر بود که مچ دستم را گرفته بود تا نبض مرا احساس کند .سپس با لحنی کنجکاو ادامه داد

_ اگه همین حالا تو رو به طرف تخت خواب مون ببرم

 یک قدم جلو آمد تا مرا مجبور کند به تخت خواب نزدیکتر شوم 

_و تورو مال خودم کنم متوجه نمیشم که همین حالا بهم دروغ گفتی ؟

چیزی را بیشتر از اینکه بالاخره مرا به تخت خواب ببرد نمیخواستم . اما حالا که از آن به عنوان یک تهدید استفاده می‌کرد آرزو می‌کردم کاش در وهله اول هرگز چیزی از او نمی خواستم. آیا خواهد فهمید که هرگز با مردی نبوده ام؟

_ نمیفهمی چون  همین حالا منو به تخت خواب نمیبری

 یک ابرویش را بالا داد

_ این کارو نمیکنم؟

_نه به خاطر اینکه منو بر خلاف میلم تصاحب نمی‌کنی. تو با تجاوز مخالفی .

اگرچه اگر مرا به تخت خواب ببرد برخلاف میلم نبود زیرا حالا روزها بود که خودم را عملاً در آغوش او می انداختم .حتما می بایست بداند که تا چه اندازه او را می خواهم و با وجود این شرایط هنوز هم او را می خواهم 

بدنم عملاً در اشتیاق لمس دست های او آواز می خواند 

با دهان بسته خندید …هرگز نشنیده بودم بخندد 

صدای پوشالی داشت 

_این چیزیه که شنیدی؟

  با صدای محکم‌تر گفتم 

_بله …تو به زیر دست هات دستور مستقیم دادی که هرگز از تجاوز به عنوان ابزاری برای شکنجه یا انتقام استفاده نکنن

  _بله این کارو کردم . فکر می‌کنم یه زن نباید برای کسی جز همسرش رام بشه. اما تو زن منی

_ اما هنوزم….

 کلماتم بیشتر از یک زمزمه نبودند… و پر از عدم اطمینان

 یک بار سرش را تکان داد

_ بله هنوزم

 دستم را رها کرد و آسودگی یک بار دیگر بدنم را پر کرد.

_ حالا می خوام بهم حقیقت رو بگی. همیشه با احترام باهات برخورد خواهم کرد اما انتظار همین رو هم متقابلاً از تو دارم. من دروغ رو تحمل نمی کنم و بالاخره با هم یک تخته خواب رو شریک میشیم والنتینا ..و اون موقع حقیقت رو خواهم فهمید

_ اصلاً کی با هم به عنوان یک زن و شوهر به تخت خواب میریم نه اینکه فقط کنار هم دراز بکشیم ؟آیا هرگز چنین اتفاق می افته؟

 عصبانی بودم .دهانه احمقم برای خودش کار میکرد 

 چیزی از چهره اش گذشت که نمی‌توانستم آن را بفهمم. به سادگی اما پر از قدرت گفت 

_حقیقت.. و به خاطر داشته باش که بالاخره خودم خواهم فهمید

 صورتم را پایین آوردم .ایا حقیقت همه چیز را بین من و دانته خراب‌تر می‌کند؟ اما اگر بالاخره به طریق دیگری بفهمد به او دروغ گفته ام همه چیز بدتر خواهد شد

_ والنتینا

_ چیزهایی که توی اتاق نشیمن گفتم حقیقت داشتند

 وقتی کلمات از دهانم خارج شدند هم وحشت زده بودم و هم آسوده خاطر. به هر حال تا چه مدت دیگر می توانستم به دروغ گفتن ادامه دهم؟

 دانته سرش را تکان داد. نگاه عجیبی در چهره اش بود.

_ این چیزی بود که فکر میکردم. اما حالا می پرسم چرا؟

_ چرا اینقدر متعجب شدی که آنتونیو منو نمیخواد؟ شاید به نظرش جذاب نبودم .مشخصا به نظر تو که نیستم و گرنه بیشتر اوقاتت رو توی دفترت و شبها رو پشت به من نمیگذروندی. هر دومون میدونیم اگه منو میخواستی.. اگه اصلاً ذره ای در نظر جذاب بودم.. همون شب ازدواج باکرگیم  رو از دست میدادم 

_فکر میکردم هر دومون روی این حقیقت که من تو رو مجبور به انجام کاری نمیکنم موافقت کردیم 

چشم هایش را بررسی کردم. زیرا اندکی عصبانیت در صدایش شنیده می‌شد

_ اما مجبور نبودی منو به کاری مجبور کنی. تو شوهر من هستی و من می خوام باهات باشم

 گونه هایم قرمز شد

_من عملاً خودم رو توی بازو هات انداختم و تو حتی متوجه من نشدی.اگه  به نظرت جذاب بودم حداقل یکم واکنش نشون میدادی. فکر می کنم این شانس منه که همیشه با کسی ازدواج می کنم که در نظرش زننده و منزجر کننده ام

  با قاطعیت گفت 

_در نظر من زننده نیستی. بهم اعتماد کن .در نظر من جذابی 

 ‌میبایست در چهره ام شک را دیده باشد زیرا فاصله بینمان را از بین برد 

_حقیقت داره .هرگز به کلمات من شک نکن. هر وقت اون پوست کرمی رنگ ران هات رو  میبینم

 انگشت هایش را با حالتی پر مانند روی لباسم کشاند..می بایست خودم را مجبور کنم تا از این نزدیکی ناگهانی او شوکم را  نشان ندهم 

_یا هر وقت به تخت خواب میای در حالی که تقریبا هیچ لباسی نپوشیدی و چشمم به بالاتنه ات میفته

  انگشتش را به نرمی بالای سینه ام کشاند

_ دلم میخواد بندازمت روی تخت خواب و خودم رو در تو غرق کنم 

دستش را انداخت. چشمهایم گشاد شدند

_ واقعا؟ اینطوره؟ پس چرا…

 یک انگشتش را مقابل لب هایم گرفت و حرفم را قطع کرد

_ حالا نوبت منه که سوال بپرسم و قول دادی که دروغ نگی

 به او خیره شدم و سرم را تکان دادم .آیا حقیقت را گفته بود؟ آیا واقعا مرا می خواست ؟

_چرا آنتونیو باهات نخوابیده ؟

هنوز هم آنقدر به من نزدیک بود که می توانستم گرمای بدنش را احساس کنم. به سختی می توانستم تمرکز کنم

_ بهش قول دادم به هیچ کس هیچی نگم

_ آنتونیو مرده

 به نظر اصلا متاسف نمی آمد

_ حالا من شوهرتم و قولی که به من دادی مهمتره. 

نگاهم را از او بر گرفتم .حق با او بود. اما حقیقت را خیلی وقت بود که دفن کرده بودم .تقریباً به بخشی از من تبدیل شده بود. احتمالاً دانته بالاخره حقیقت را خودش خواهد فهمیدم

_ والنتینا 

_ آنتونیو هم*جنس باز بود

 بالاخره دیگر بار دروغ های آنتونیو روی شانه های من سنگینی نمی کرد . احساس آزادی می‌کردم .

برای چند ثانیه دانته متحیر به نظر می‌رسید 

_من هرگز به چیزی شک نکردم .مطمئنی ؟

چشمهایم را چرخاندم

_ چند بار معشوقه اش رو بخونه آورد

_ چرا با تو نخوابید تا بچه دار بشید؟ اینطور هیچ جایی برای شک باقی نمی موند 

_فکر نمی‌کنم کارساز بود میدونی..

 به پایین تنه دانته اشاره کردم

_ آیا از لحاظ جنسی ناتوان بود؟

 قرمز شدم

_ نه یکبار گفت نمیتونه نسبت به زن ها واکنش داشته باشه

 با لحنی معمولی گفت

_ معشوقه اش کی بود ؟

اما بهتر از اینها می دانستم که به بی علاقگی او اعتماد کنم  .کمی به او مشکوک شده بودم که می‌خواهد از احساساتم در برابر من استفاده کند اما به این آسانی نمی توانست من را گول بزند

 سرم را تکان دادم .فرانک هنوز هم زنده بود و عضوی از خانواده نبود. اگر دانته میفهمید که آنتونیو با یک غریبه رابطه داشته….

حتی نمی خواستم به عاقبت آن فکر کنم

_ نمیتونم بهت بگم لطفاً منو مجبور نکن 

دانته بدون آنکه به من فشار آورد بازویم را نوازش کرد

_ اگه عضوی از خانواده است می بایست بفهمم و اگه نیست…. همیشه خانواده در اولویته. من باید  از همه ی کسایی که به من اعتماد کردن محافظت کنم

 او حتما فرانک را خواهد کشت و احتمالاً قبل از آن.. او را شکنجه می دهد تا نام تمام کسانی که درباره آنتونیو با آنها صحبت کرده بود را اعتراف کند.  اگر چنین اتفاقی می افتاد نمی‌توانستم به زندگی ام  با اسودگی ادامه دهم 

می‌خواستم در برابر نگاه نافذ دانته چشمهایم را ببندم اما می دانستم ایده خوبی نیست

_  نمیتونم بهت بگم .هرگز این کارو نمیکنم .متاسفم دانته اما مهم نیست چه کاری کنی.. هرگز بهت اسمشو نمیگم

 عصبانیت در چهره ی  دانته شعله کشید . آتشین تر از دیروز. این خشم واقعی بود و برای اولین بار به طرف من بو

د بیبیانا چه گفته بود؟ که دانته نافرمانی را تحمل نمی‌کند

_ تو زندگی محافظت کرده ای داشتی ولنتینا .مرد های زیادی رو شنیدم که همین حرف رو بهم گفتند اما در آخر تمام راز هاشون رو برملا کردن

_ پس هر کاری که لازمه انجام بده.

 دستم را با شدت کشیدم 

_انگشتمو ببر و اونها رو به خوردم بده.. منو بزن.. بسوزونم ..منو قطعه قطعه کن اما ترجیح میدم بمیرم تا اینکه مسئول مرگ یک مرد بی گناه باشم

_ پس اون یه غریب است

 با دهان باز و با شگفتی به او خیره شدم. این چیزی بود که از حرفای من متوجه شد ؟خدایا کارش خوب بود

 حتی دستش را روی من بلند نکرده بود و من به او اطلاعات داده بودم

_ من چنین چیزی نگفتم 

اما خیلی دیر بود

 دانته نیشخندی زد 

_مجبور نبودی بگی 

چشم هایش تیز و مشتاق بود.  مانند کسی که به شکار رفته به نظر می‌رسید

_ اگه آنتونیو معشوقه اشو به خونه می آورده پس فکر می کنم اونو ملاقات کرده باشی و اسمش رو میدونی. و میتونی برای من توصیفش کنی

 لب هایم را به یکدیگر فشار دادم.  حتی یک میلیون سال بعد هم که بگذرد چیزی که می‌خواهد را به او نخواهم گفت. همین حالا هم خیلی صحبت کرده بودم .می بایست در آینده بیشتر هوشیار باشم

 دانته دوباره نزدیک تر آمد .کمرم را گرفت و با وجود همه چیز  لمس دست هایش شعله‌های آتش را در بدنم شعله ور کرد .او را می خواستم .شاید بیشتر از همیشه .چرا مرد های خطرناک همیشه غیر قابل مقاومت بودند؟

 زمزمه کرد

_ به من وفادار نیستی؟  فکر نمی کنی حقیقت رو به من بدهکاری؟  فکر نمیکنی این وظیفه ات باشه؟  نه فقط به این خاطر که من رئیس خانوادم ..بلکه به این دلیل که شوهرتم  

_و تو هم به عنوان شوهرم یه شب عروسی محجوبانه به من بدهکاری. به عنوان همسرم این باید وظیفه تو باشه که به نیازهای من پاسخ بدی. فکر می کنم هر دومون باید با ناامیدی از همدیگه کنار بیایم

 ماسکی که بر چهره گذاشته بود ترک خورد

 بدون هشدار مرا به چنگ گرفت و چرخاند تا پشتم به سینه اش چسبیده باشد. با صدای آرامی که می توانستم آن را در تک تک سلول های بدنم احساس کنم گفت

_ من یه شکارچی صبورم والنتینا. بالاخره چیزی که می خوام رو بهم خواهی گفت

دستش از کنار بدنم به طرف پایین سر خورد و روی ران هایم قرار گرفت. برای چند ثانیه آن جا ماند .باعث شد نفسم را حبس کنم و انتظار بکشم. گیج بودم .دامنم را بالا داد و دستش را بالاتر آورد. خودم را محکم تر به او چسباندم. پارچه ی خشن لباسس با این حرکت خش خش کرد و به نظرم  تح*ریک کننده ترین صدای دنیا بود

 مطمئن نبودم چرا ناگهان داشت مرا لمس میکرد .چه چیزی باعث شده بود افکارش تغییر کنند ؟ و اهمیت نمی دادم تا وقتی که به نوازش کردن من ادامه می داد

 نوازشش را عمیق تر کرد و نفس کشیدنش عمیق تر شد 

_اینو میخوای؟

 با نفس های بریده گفتم

_ بله

 با بی شرمی خودم را به او می چسباندم دست دیگرش کمرم را محکم گرفت تا حرکت نکنم

_ میخوامت دانته

 به آرامی به نوازش کردن من ادامه داد

_ چیزی که می خوام رو بهم بگو

 مدت زمان زیادی بود که منتظرش بودم .پاهایم شروع به لرزیدن کرد. سرم را روی شانه های او قرار دادم .نفس نفس زنان گفتم

_ تو منو نمیخوای؟

 با صدای خشن گفت 

_می خوام… و مشکل اینه

 ناگهان یک قدم عقب گذاشتم .مرا رها کرد. قاب پنجره را گرفتم تا  کف زمین  نیفتم. چرخیدم ..هنوز هم ضربان قلبم بالا بود

 اما دانته دیگر داشت از اتاق خارج میشد… همین حالا چه اتفاقی افتاد؟

 

 

 

 

قسمت بعد

 



مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *