محبوب ترین مطالب

 

 

رمان عاشقانه دروغ های مصلحتی لیندا هوارد بخش آخر :

 

 

 

 

استیو نمی توانست در جواب به او لبخند بزند. بدجور او را می خواست..دلش می خواست صدای او را بشنود که آن کلمات را در گوشش زمزمه می کند. به او… نه به یک روح…همانطور که او را در آغوش می کشید گفت

_بهم بگو دوسم داری

جی خود را به او چسباند.. دستهایش را در موهایش فرو کرد

_دوست دارم

استیو به آرامی شروع به بوسیدن او کرد

_دوست دارم

زمزمه کرد

_دوباره

جی انقدر غرق در احساسات شده بود که دلش میخواست نام او را صدا بزند.. اما دوست نداشت دیگر او را استیو صدا بزنند و جرات نداشت نام لوکاس را بر زبان بیاورد..بنابراین لب هایش را گاز گرفت تا از حرف زدن خودداری کند..با صدای خشن از او خواست

_بهم بگو عاشقمی

_عاشقتم

همانطور که به او عشق می ورزید گفت

_دوباره

_ دوست دارم

دلش می خواست نامش را از زبان او بشنود… اما چنین چیزی از او دریغ شده بود..به خود قول داد که در آینده..زمانی که همه چیز حل و فصل شد.. او را دوباره در آغوش خواهد کشید و این بار نام او را فریاد خواهد زد… حالا می توانست خود را به اینکه با آن چشم های پر از احساس به او نگاه می کرد و آن کلمات را بارها و بارها زمزمه می‌کرد راضی کند

تا زمانی که کنترل اش را از دست داد و دیوانگی هردوی آنها را تسخیر کرد

استیو هرگز از او سیر نمی شد..نمی دانست اگر جی را از دست دهد چگونه می تواند آن را تحمل کند… می توانست از لحاظ فیزیکی آن قدر خودش را به او نزدیک کند که به قسمتی از وجود او تبدیل شود…تا زمانی که دیگر نامش مهم نباشد….

دوشب بعد… فرانک تازه به تخت خواب رفته بود که تلفن به صدا درآمد…آهی کشید و دستش را به سمت آن دراز کرد..

مرد گفت

_پیگوت توی مکزیکوسیتیه

فرانک در حالی که خواب شیرینی که انتظارش را می‌کشید  را فراموش کرد.. با حالتی هوشیارانه در تخت خواب نشست

_کسی رو گذاشتی که اونو زیر نظر داشته باشه؟

_نه در این لحظه…دوبارهناپدید شده و این حرکت بهم نشون میده که کی بهش این اطلاعات رو میده.. ترتیب اون مشکل کوچولو رو میدم …اما باید اونها رو از اونجا بیرون بیاری.. محل کلبه لو رفته

_میخوای چقدر بهش بگم ؟

_همه اشو …الان دیگه اهمیتی نداره …در ۲۴ ساعت آینده جهنم به پا میشه… فقط مطمئن شو که جای اونها امنه

سپس کل سابین تلفن را قطع کرد.. با خود متعجب بود که آیا زیاده روی کرده و دوستش را به خطر انداخته؟ همچنین یک زن بیگناه را؟

فصل ۱۲

با شنیدن صدای بیپ کوچکی که در پیچید.. لوکاس روی پا ایستاده و لباس پوشید..صدای آن به او می گفت که این صدا از طرف دستگاه ارتباطی است نه از زنگ هشدار لیزرها..اما این حقیقت که فرانک در نیمه شب داشت با او تماس می‌گرفت به اندازه کافی هشدار آمیز بود..جی بلند شد و دستش را به طرف لامپ دراز کرد..اما لوکاست او را متوقف کرد

_لامپ ها رو روشن نکن

_چه خبره؟

_باید به اتاق دیگه برم.. از طرف دستگاه ارتباطیه. فرانک داره سعی میکنه تا با ما ارتباط برقرار کنه

_پس چرا نباید لامپ رو روشن کنیم ؟

_هرگز نیمه شب باهام تماس نمی‌گرفت اگه مسئله اورژانسی نبود..ممکنه خیلی دیر باشه..ممکنه پیگوت همین حالا هم این نزدیکی ها باشه.. با روشن کردن چراغ بهش علامت میدیم

_پیگوت؟

_مردی که سعی کرد منو به استیک تبدیل کنه.. یادت میاد؟

_من هم باهات میام

در یک چشم به هم زدن از تخت خواب پایین آمد و در تاریکی لباس پوشید. لوکاس می خواست او را متوقف کند. دلش نمیخواست جی مکان امن کابین را ترک کند اما اگر پیگوت آنها را پیدا کرده بود کابین دیگر امن نبود.. مردی به زبردستی پیگوت ممکن بود در عرض چند ثانیه کلبه را کاملا ویران کند..

چکمه هایش را به پا کرد و اسلحه را از کنار تخت برداشت.. همانطور که اتاق را ترک می‌کرد کتش را از روی جالباسی برداشت و در حالیکه به سمت در میدوید آن را به تن کرد..جی درست پشت سرش بود.. شلوار جین و لباس او را به تن کرده بود..از کلبه خارج شدند و به طرف اتاق دیگر به راه افتادتد..سعی می‌کردند تا جایی که ممکن است در سایه ها حرکت کنند.

لوکاس دریچه ای را از زیر برف ها برداشت و دری کوچک را نمایان کرد.تنها به اندازه ای بزرگ بود که اجازه دهد شانه هایش از آن عبور کنند. سپس چند دکمه را فشار داد و قفل الکترونیکی را باز کرد..نردبانی باریک به سمت پایین راه داشت.. لوکاس او را با عجله پایین فرستاد..سپس به دنبال او پایین رفت و در را پشت سرش بست زمانی که مطمئن شد در کامل قفل شده به خود اجازه داد لامپ ها را روشن کند

اتاق کوچکی بود و پر از وسایل ارتباطی.. کامپیوتر و پایانه ی ارتباطی و یک پرینتر مقابل دیواره روبه‌رویی قرار داشتند. همچنین سیستم رادیویی بسیار پیشرفته ای روی یک میز قرار داشت..با این همه وسایل.. تنها به اندازه چند قدم جا برای ایستادن در اتاق می ماند که قسمتی از آن به وسیله یک صندلی پر شده بود. لوکاس روی صندلی نشسته و رادیو را روشن کرد.

_روی خط

_وسایلت رو جمع کن..پیگوت در مکزیکوسیتی دیده شده و به ما اطلاع داده شده که محل کلبه دیگه امن نیست

_چقدر زمان داریم ؟

_مرد تخمین زده ۴ ساعت..اگر پیگوت از قبل به سمت محل کلبه به راه افتاده شاید کمتر

_معمولا متدش این طوره که آدمها شو اول میفرسته ولی اونها باید صبر کنند تا خودش به محل برسه..عاشق اینه که رهبر ارکستر باشه

ذهنشبه شدت مشغول شده بود..سکوت اتاق را پر کرد.. فرانک به آرامی پرسید

_لوکاس؟

پاسخ داد

_بله

از حرکت ناگهانی جی پشت سرش آگاه بود..حالا دیگر کاملا بی حرکت و ساکت ایستاده بود.. دلش نمی خواست اینگونه به او اطلاع دهد اما به زودی جهنم برپا خواهد شد…۴ ساعت زمان زیادی نبود و مهم نبود چه اتفاق بیفتد..دلش می‌خواست او نامش را بداند.. به مدت چهار ساعت می‌فهمید که او دقیقا به کی تعلق دارد… زن کیست..

_کی ؟

_۲ روز پیش.. هیچ شانسی هست که قبل از اینکه پیگوت به اینجا برسه ردش رو بگیرید ؟

_شانسش کمه.. گیر انداختن اون در محل کلبه بهترین گزینه برای ما خواهد بود.. نمیدونیم اون کجاست.. اما میدونیم که قراره کجا بره

_معمولا به شیوه‌های عادی عمل نمیکنه که به این معناست با هواپیمایی کوچک به نزدیکترین فرودگاه به اینجا می رسه.. هیچ رکوردی از پرواز ش گیر اوردید؟

_داریم کامپیوترها رو بررسی می کنیم

_امن ترین محلی که میتونم جی رو به اونجا بفرستم کجاست؟

فرانک با حالتی اورژانسی گفت

_خودت را از این ماجرا بکش کنار… خودت رو به عنوان طعمه قرار نده..سوار جیپ شو و به راه بیفت و ۵ ساعت بعد با من تماس بگیر

لوکاس با آن صدای خونسرد و تحت کنترل اش گفت

_پیگوت خرابکاری منه و خودم جمعش می کنم.. اگر پارسال ترتیبش رو میدادم الان این اتفاق نمی‌افتاد

_جی چی؟

_جی رو از این ماجرا بیرون میکشم.. اما برای پیگوت برمیگردم
فرانک که می‌دانست بحث کردن با او بی فایده است گفت

_خیلی خوب.. با وی تماس بگیر..روی همین فرکانس

لوکاس گفت

_راجر

و دکمه را فشار داد.. سپس صندلی را به عقب هل داد و ایستاد..چرخید تا با جی رو به رو شود

سراسر بدن جی احساس کرختی میکرد… او می دانست… خاطرات اش بازگشته بودند….دوران خوشی از پایان یافته بود.. آینه شکسته شده بود… معما به پایان رسیده بود…آن اتفاقات و خشونتی که او را به زندگی جی وارد کرده بود باز هم سعی دارد او را از جی دور کند. با بازگشتن خاطراتش..او دوباره لوکاس استون بود. می توانست آن را در چشم هایش ببیند.در نگاه کهربایی غارتگرش

حالت چهره اش سخت بود..بی پرده گفت

_من استیو کراسفیلد نیستم..اسم من لوکاس استونه.. همسر قبلی تو مرده..

رنگ صورت جی پریده بود و بی حرکت سر جایش ایستاده بود…. زمزمه کرد

_میدونم

از بین تمام چیزهایی که لوکاس انتظار داشت بشنود این پاسخ جزوه شان نبود..این پاسخ او را حیرت زده و گیج می کرد و به طور غیر قابل کنترلی او را عصبانی کرد…او چندین روز بود که در جهنم و رنج و عذاب بود که چگونه به جی بگوید.. و او از قبل می دانست؟

فریاد کشید

_چه مدته که میدونی ؟

حتی لب هایش احساس کرختی می‌کردند

_مدت زیادیه

لوکاس بازوی او را گرفت.. انگشت های کشیده اش در پوست او فرو رفتند

_مدت زیاد یعنی چقدر ؟

جی سعی می کرد به خاطر آورد… آنقدر برای مدت طولانی…در تار دروغ هایش گیر افتاده بود که به خاطر آوردن زمان دقیق برایش دشوار بود

_تو… تو هنوز هم توی بیمارستان بودی

انواع سناریوها به ذهنش خطور کردند…لوکاس آموزش دیده بود تا از همه جهات به یک قضیه نگاه کند.. آنقدر به یک مسئله از جهت های متفاوت ضربه بزند تا بالاخره پاسخی منطقی برایش پیدا کند…و از هیچکدام از سناریوهایی که به ذهنش خطور کرد خوشش نیامد

از همان ابتدا گمان کرده بود که جی یک قربانی بی گناه  و کور بود که به وسیله ی فرانک و سابین مورد سوء استفاده قرار گرفته… تا به عنوان حفاظ او نقش بازی کند…اما حالا این گونه به نظر می رسید که استخدام شده تا این کار را انجام دهد

خشم و عصبانیتی داغ و سوزان شروع به دامن گرفتن در بدن اش کرد..با کنترلی آهنی عصبانیتش را مهار کرد

_چرا بهم نگفتی؟

خدایا…برای مدتی فکر میکرد دارد دیوانه می شود..آن هم با آن همه خاطره هایی که به ذهنش می‌آمدند اما با چیزهایی که جی به او گفته بود جور در نمی آمدند…اگر تنها یک حقیقت استوار داشت تا بتواند بر پایه آن داستان ساختگی که جی بخوردش داده بود را حل کند.. امکان داشت خاطراتش زودتر بازگردند..

لوکاس داشت به او آسیب می رساند..آن چنان محکم بازوی او را به چنگ گرفته بود که پوستش کبود میشد..بابی فایدگی دستش را کشید… زمانی که فشار چنگالش را بیشتر کرد به تندی نفس اش را حبس کرد

_میترسیدم

_از چی میترسی ؟

_ فکر میکردم اگه فرانک متوجه بشه که من میدونم تو استیو نیستی منو ازت دور کنه.. لوکاست… لطفاً.. داری بهم آسیب میرسونی

حداقل می توانست نام او را بگوید..اگرچه با حالتی دردمند.. و قلب جی آن را برای خود ذخیره کرد

 فشار دستش را کمتر کرد اما بازی دیگرش را گرفت و او را محکم سر جایش ثابت نگهداشت

_ پس فرانک تو رو استخدام نکرد که بگی من استیو کراسفیلد هستم؟

با لکنت زبان پاسخ داد

_ن..نه ..اولش واقعا فکر میکردم تو استیوا هستی

_چی ذهنت رو تغییر داد ؟

_چشم هات …وقتی به چشمات نگاه کردم فهمیدم

خاطره آن روز مانند کریستال برایش روشن و واضح بود. زمانی که دکتر بانداژ ها را از روی چشم هایش برداشته بود و برای اولین بار به جی نگاه کرده بود..درست مانند حالا رنگ از چهره اش پریده بود.. چیز عجیبی بود زیرا می دانست..سابین هرگز اجازه نخواهد داد جزئیاتی تا این حد ابتدایی مانند رنگ چشم  از زیر نظرش در برود

_ رنگ چشمهای همسرت قهوه ای نبود؟

زمزمه کرد

_همسر سابق… بله چشم هاش قهوه ای بود.اما چشم های اون قهوه ای تیره بود اما چشمهای تو قهوه ای کهرباییه

پس رنگ چشم های او روشن تر از رنگ چشم های همسر سابقش بود.. تقریبا خنده دار بود کسی با باهوشی و زیرکی سابین به خاطر چنین جزئیات کوچکی نقش اش لو رفته بو..د اما جی به آنها نگفته بود که او مرد اشتباهی است…که احتمالاً حرکت معقولی بوده.. همچنین به او هم چیزی نگفته بود…نه آن زمان… نه در طی هفته های که با یکدیگر تنها بودند

عصبانیت صدایش را خشن کرده بود..

_چرا بهم نگفتی..فکر نمیکردی علاقه داشته باشم بدونم ؟

_واقع نمیتونستم ریسکش رو به جون بخرم..می‌ترسیدم…

در صدایش التماس برای درک کردن حرف هایش موج می زد 

_آره درسته..میترسیدی خوشی هات تموم بشن.. فرانک بهت پول می داد تا با من بمونی مگه نه ؟..تو هر روز با من بودی پس امکان نداشت کاری داشته باشی

_نه به این خاطر نبود….

_پس به خاطر چی بود؟ آیا از لحاظ مالی کاملا مستقلی ؟

_لوکاس لطفاً… نه من پولدار نیستم…

_درطول ماه هایی که من توی بیمارستان بودم چطور زندگیت رو می گذروندی؟

با کلافگی گفت

_فرانک از لحاظ مالی من و تامین می‌کرد..میشه لطفاً به من گوش بدی ؟

_دارم گوش میدم عزیزم….همین حالا گفتی فرانک بهت پول می داد تا با من بمونی

_اون شرایطش رو برام مهیا کرد تا باهات بمونم..من کارم رو از دست داده بودم………

دیگردیر شده بود… جی کلمات را شنید و می دانست او چه برداشتی خواهد کرد

چشم های زردش به خطی باریک و عصبانی تبدیل شده بودند.

_پس فورا پریدی و این شانس وقاپیدی.. تنها کاری که می بایست انجام بدی این بود که تمام روز کنار من بشینی و هر چیزی که می خواستی بهت داده می شد….فرانک قبض هات رو پرداخت می‌کرد.. این توضیح میده که چرا نمی خواستی با من ازدواج کنی مگه نه ؟ خوشحال بودی که حقوقش رو دریافت کنی اما ازدواج کردن با یه غریبه یکم زیاده روی بود مگه نه  ؟دیگه لازم نیست این حقیقت رو بگم که در اون صورت ازدواج غیرقانونی می شد ..با آوردن اون همه بهانه مسخره خودت رو از یه دردسر بزرگ نجات دادی

_هیچ بهانه ای در کار نبود …تا جایی که من می دونستم ممکن بود کسی رو داشته باشی که بهت اهمیت بده

فریاد کشید

_دارم

رگهای گردنش بیرون زده بود

_خانواده ام …اونها فکر میکنن من مردم

جی سعی کرد کنترلش را از دست ندهد …موفق شد صدایش را ثابت نگه دارد

_نمی تونستم باهات ازدواج کنم تا موقعی که حافظه ات برگرده و اون موقع مطمئن بشی که میخوای با من ازدواج کنی… نمیتونستم اونطوری ازت سو استفاده کنم

_چه بهانه ی خوبی.. تقریبا باعث میشه انسان شرافتمندی به نظر برسی ..مگه من؟ چه بد.. اگه میخواستی قطار خوشبختید همینطور به حرکت ادامه بده …می‌بایست زمانی که میتونستی.. با من ازدواج کنی .و فقط به وانمود کردن به اینکه من کراس فیلدم ادامه بدی.. بعدا .. زمانی که خاطراتم رو پس می گرفتم ..تبدیل میشدی به یه قربانی بیچاره و من ممکن بود به خاطر احساس گناه باهات بمونم

جی به سرعت از او دور شد… نگاه درون چشم هایش خالی شده بود …به طریقی …در طول ماه هایی که با او سپری کرده بود.. باورش شده بود که این مرد او را دوست دارد… اگرچه هرگز کلمات را بر زبان نمی‌آورد… بسیار مالکانه رفتار می‌کرد… بسیار با احساس و ملایم ….اما حالا خاطراتش بازگشته بودند و نمی توانست از این واضح تر بیان کند که دیگر کارش با او تمام شده بود.. بیشتر از این به او نیاز نداشت.. و مطمئا دیگر پیشنهاد ازدواجش را تکرار نخواهد کرد

همه چیز تمام شده بود…حتی قرار نبود به صورت دوستانه از یکدیگر جدا شوند.. بدترین اتفاق افتاده بود.. جی به او دروغ گفته بود …هویتش را از او پنهان کرده بود و حالا  لوک نمی توانست او را به خاطر این کار ببخشد ..باور داشت جی تنها به این خاطر این کار را انجام داده که دولت به او پول پرداخت می کرد و هزینه اش را تامین می کرد ..

ناگهان لوکاس او را رها کرد.. مانند اینکه نمی‌توانست تحمل کند بیشتر از این او را لمس کند .. جی به سمت عقب اسکندری خورد …زمانیکه تعادلش را به دست آورد به سمت نردبان به راه افتاد.. با صدایی مرده گفت

_درو باز کن

لوک مشت هایش را به یکدیگر گره کرد.. آماده نبود تا بحث را تمام کند..تمام پاسخ هایی را که می خواست نشنیده بود..اما حرکات جی فریاد میزد که می خواهد هر چه سریعتر از او دور شود.. او می بایست جی را قبل از آنکه پیگوت آنها را پیدا کند از اینجا دور کند.. آخرین چیزی که می خواست این بود که جی در میان جنگ آنها گیر بیفتد

گفت

_من اول میرم

و با شانه او را کنار زد و از او گذشت..در را باز کرد و از نردبان بالا رفت.. اسلحه در دست هایش قرار داشت به محض اینکه سرش به بالای زمین رسید.. با احتیاط تمام مسیر ها را بررسی کرد… سپس خود را بالا کشید و کنار در زانو زد… دستش را برای جی دراز کرد تا کمکش کند بالا بیاید

_خیلی خوب بیا بالا

جی.. همانطور که از نردبان بالا می‌آمد به او نگاه نکرد..همچنین دستش را نادیده گرفت و پیشنهاد او برای کمک را نپذیرفت…..در را بست و پوشش آن را تنظیم کرد…جی شروع به حرکت کرد اما لوکاس او را به چنگ گرفت و عقب نگه داشت

_مواظب باش

با حالتی عصبانی زمزمه کرد

_همون‌ طور که اومدیم برمیگردیم.. توی سایه ها حرکت کن

جلوتر از او به راه افتاد و جی بدون گفتن کوچکترین کلمه ای او را دنبال کرد..

هنوز هم اجازه نمی داد حتی یکی از لامپ های کابین روشن شود بنابراین جی کورکورانه به داخل اتاق خواب رفت و در تاریکی شروع به جمع کردن لباس هایش کرد.. زمانی که شروع به درآوردن لباس او و پوشیدن لباس‌های خودش کرد.. لوکاست به داخل اتاق امد…. چند ثانیه به طور معذب کننده سر جایش خشکش زد…. سپس به او پشت کرد… به سرعت سعی می کرد لباس هایش را بپوشد…دست هایش می لرزید و در تاریکی نمی توانست خوب دکمه هایش را ببندد.. با ناامیدی سعی می کرد هرچه سریع تر لباس بپوشد..بیخیال لباس شد و تنها سویشرتش را به تن کرد..

لوکاس او را تماشا کرد.. پوست رنگ پریده اش..زیر نوری که از پنجره وارد اتاق می شد..میدرخشید…و به رغم عصبانیت..احساس خیانت… و نیاز برای عجله کردن…دلش می‌خواست به سمت او برود و او را در آغوش بگیرد. همین چند ساعت پیش بود که او را در آغوش گرفته بود و نوازش می کرد.. روی همین تخت خواب لحظات گرمی را با یکدیگر گذرانده بودند تا جایی که تحمل آن همه احساس برای هر دویشان امکان ناپذیر شده بود. او به لوکاس گفته بود که عاشقش است.. بارها و بارها اما حالا رویش را از او برمی گرداند..گویی می خواست خودش را از او پنهان کند..این حرکت مانند مشت محکمی با او برخورد کرده و به شدت او را تکان داد…مطمئن پای چیزهای بیشتری در میان بود که جی به او نگفته بود…چیزی بیشتر از انگیزه های مالی..که لوکاس به او نسبت داده بود ..می بایست بداند آن انگیزه ها چه بودند.. نیاز داشت بداند انها چه هستند..

اگر تنها …جی تا این اندازه مغلوب و دور از دسترس به نظر نمی‌رسید …مانند اینکه کسی او را زده و حالا به درون خودش کشیده شده ..می بایست به شدت با خود مبارزه کند تا او را در آغوش نکشد و تا زمانی که آن حالت  را از  چشم هایش پاک کند او را نبوسد ….جهنم ..چه اهمیتی داشت که به چه دلیلی این کار را کرده بود؟  شاید پول در ابتدا دلیلش بوده اما حالا مطمئن بود که پول تنها دلیل نیست…حتی اگر هم تنها دلیل بود… با سنگدلی با خود فکر کرد… به او اجازه نخواهد داد تا او را ترک کند ….به محض اینکه ترتیب پیگوت را می داد این جریان را بینشان حل خواهد کرد …اما حالا مهمترین کار این بود که مطمئن شود جی در امنیت است

با خشونت گفت

_عجله کن

جی لبه تخت خواب نشست و چکمه ها را از پاهایش درآورد.. یک جفت جوراب ضخیم به پا کرد و دوباره چکمه ها را پوشید.. سپس به سمت کیف و کتش رفت و گفت

_من آماده ام

نیازی نمی دید که جی چیز دیگری با خود بردارد زیرا  بعد از آن که ترتیب پیگوت را می داد.. دوباره به کلبه باز خواهند گشت.از اینکه جی اصراری به تلف کردن وقت نداشت رضایت خاطر پیدا کرد….جی شریک خوبی بود 

می بایست جای امنی پیدا کند تا او را در آنجا رها کند. شک داشت که بیگ بول.. نزدیکترین شهر به آنجا متل داشته باشد.. اما وقت نداشت که دورتر از آن برو..دبا سرعت بسیار اندک جیپ را به حرکت درآورد.. مخصوصاً اینکه جرأت نداشت ریسک روشن کردن چراغ های جلو را به جان بخرد…اما قبلاً این احتمال را در نظر آورده بود که ممکن است یک روز نیاز داشته باشد بدون آنکه توجه کسی را جلب کند در این جاده براند…بنابراین بارها و بارها این جاده را پیموده بود و تمام پیچ و خم ها را به ذهن سپرده بود و مناسب ترین سرعت را برگزیده بود

آنقدر نزدیک به درخت ها رانندگی می کرد که شاخ و برگ انها به کنار ماشین برخورد می کردند.

جی با صدای آهسته گفت

_نمیتونم ببینم

_من میتونم

نمی‌توانست چیز زیادی ببیند..اما کافی بود.. او دید در شب خوبی داشت

زمانی که ماشین از جاده سنگلاخ عبور می کرد جی محکم به در چسبیده بود.. با خود فکر کرد زمانی که از کوهستان عبور کردن باید لامپ های جلویی ماشین را روشن کنند..جاده فقط به اندازه ی یک ماشین عرض داشت.. و جاده ی امنی نبود.. از یک طرف به دره و از طرف دیگربه کوهستانی عمودی منتهی می شد…اما زمانی که از پیج گذر کردند و به جاده وارد شدند.. لوکاس با دو دست محکم فرمان ماشین را گرفت… تاریکی مقابلشان مطلق بود

جی چشمهایش را بست..ضربان قلبش ان چنان در گوش هایش صدا میداد که نمی‌توانست چیز دیگری را بشنود. کاری از دستش بر نمی آمد…لوکاس تصمیم گرفته بود که چراغ های جلو را روشن نکند تا کسی را از موقعیتشان با اطلاع نکند و او نمی‌توانست چیزی بگوید تا ذهنش را تغییر دهد.. اعتماد به نفس متکبرانه به توانایی‌هایش همزمان دیوانه کننده و شگفت انگیز بود.. ترجیح می‌داد در این برف سخت با پای پیاده از کوهستان عبور کند تا این رانندگی دلهره آور را تجربه کند.. اما لوکاست تنها تصمیم گرفته بود که این کار را انجام دهد و به آن عمل می‌کرد

نمی توانست تخمین بزند رانندگی چه مدت طول کشید..به نظر می رسید ساعت ها گذشته و دیگر اعصابش کشش نداشت.. بدنش بی حس و کرخت شده بود…حتی چشم هایش را باز کرد…دیگر چیزی برایش مهم نبود..اگر قرار بود به دره سقوط کنند این اتفاق می افتاد… چه چشم هایش باز باشد یا بسته…سپس از کوهستان پایین آمدند و وارد جاده دوم شدند.. ناگهان لوکاس پایش را محکم روی ترمز کوباند و با عصبانیت ناسزا گفت

جی چیزی که او دیده بود را دید… نور یک جفت چراغ که در امتداد جاده رو به روی آنها حرکت می‌کرد. آنها به طور انی از آن فاصله داشتند.. اما می دانست این به چه معناست.. آدمهای پیگوت داشتدن به آنها نزدیک می شدند تا آنها را محاصره کنند و منتظر رسیدن پیگوت شوند

لوکاس جیپ را روی دنده عقب گذاشته و از راهی که آمده بودند بازگشت.. ماشین را چسبانده به درخت ها می راند..زمانی که به مرزه جاده رسیدند چرخید و ماشین را به سمت شمال برد.. حالا دیگر از جاده بیرون آمده بودند…تایرهای عقب ماشین در برف فرو رفتند و برف اطراف آن ها را پراکنده کرد…

_این طوری میتونیم دورشون بزنیم ؟

_موفق نمیشیم..برف خیلی عمیقه

جیپ را زیر درخت پارک کرد و بیرون آمد… دستور داد

_همین جا بمون

و به سمت جاده…… ناپدید شد.جی سر جایش چرخید….به شدت سعی میکرد ببیند خیال دارد چه کار کند…به ندرت می‌توانست شبح اورا ببیند… چند ثانیه بعد کاملا از دیدرسش خارج شد..کمتر از دو دقیقه بعد بازگشت…خودش را داخل جیب انداخت و در را بست…سپس پنجره را به پایین کشید..با صدای هیس مانند ی گفت

_گوش کن

_چه کار کردی ؟

_رد مونرو ناپدید کردم.. فقط یه ماشین بود… اگه از ما عبور کنه میتونیم دوباره به جاده بریم و به بزرگراه برسیم 

به دقت گوش فرا دادند.. صدای موتور ماشین دیگر در هوا میپیچید… ماشین به آرامی حرکت می‌کرد و همانطور که از جاده لغزنده و برفی عبور می کرد سرعت اش محتاطانه بود… نوری که تاریکی را میشکافت تقریبا مستقیماً به سمت آنها می آمد..لوکاس  گفت

_نگران نباش… نمی تونن ما رو از داخل ماشین ببین.. اگه متوجه نشن کجا چرخیدیم و فقط به رانندگی در مسیر مستقیم ادامه بدن مشکلی برامون پیش نمیاد

دو” اگه”..دو “اگه ی” بزرگ…ناخن های جی در کف دستش فرو میروفت.. نور چراغ ها آن‌قدر به آنها نزدیک بود که داخل جیپ را روشن میکرد و برای اولین بار متوجه شد که لوکاس کت ضخیمش را به تن دارد اما لباس زیرش نیست ..زمانی که فهمید متوجه چنین جزئیات عجیبی شده می دانست که در مرز حمله ی هیستریکی قرار دارد

لوکاس با زمزمه ای بسیار ارام گفت

_به رفتن ادامه بده… به رفتن ادامه بده

برای لحظه ای… به نظر می رسید ماشین دیگر سرعتش را کم کرده ….به نظر می‌رسید نور دارد مستقیم به سمت آنها می آید …سپس چرخید و سر و صدای ماشین به آرامی از آنها دور شد

جی نفسش را بیرون داد …لوکاس موتور را روشن کرد.. می‌دانست که صدای آن را نمی توانند بشنوند ..جیپ را در دنده قرار داد و چرخید… امیدوار بود آنقدر پنهان بمانند که نور قرمز ترمز موقعیت آنها را لو ندهد ..اما حداقل حالا …پشت ماشین دیگر بودند …اگر مجبور می‌شد می‌توانست بچرخد و وارد جاده شود …از آن جایی که جاده پر از دست انداز و سنگلاخ بود شانس اینکه توسط ماشین دیگر به آنها شلیک شود کوچک بود

تلو تلو خوران از میان برف عبور کرده و دوباره وارد جاده شدند …دیگر هیچ نور دیگری را در جاده مشاهده نکردند …تنها میتوانستند نور ماشین دیگر که به آرامی از جاده کوهستانی بالا می‌رفت را ببینند ..جی در سکوت نشسته بود تا زمانی که به جاده رسیدند و لوکاس بالاخره چراغ های جلو را روشن کرد.. دوباره بدنش کرخت شده بود

 ساعت دو صبح به بیگ بول رسیدند ..همه ی ۱۳۳ ساکن شهر در خواب بودند …حتی داروخانه ی شبانه روزی هم در شهر وجود نداشت و پمپ بنزین نزدیک به آنجا ساعت ۱۰ تعطیل می شد… با توجه به راهنمایی روی پنجره ….یک ماشین پلیس در کنار پمپ بنزین پارک شده بود

لوکاس جیپ را متوقف کرد …با خشونت پرسید

_میتونی اینو تا جایی که از اینجا دور بشی برونی؟

جی به دنده ماشین نگاه کرد اما به او نگاه نکرد

_بله

_پس تا زمانی که به یه شهر بزرگ که متل داشته باشه برسی رانندگی کن.. وقتی رسیدی به فرانک زنگ بزن ..ترتیبی میده تا از اونجا به خونه ات برسوننت…. شماره اش رو داری؟

پس همه اش همین بود… دیگر همه چیز تمام شده بود..

_نه

_یه خودکار بهم بده تا برات بنویسم

جی مشغول گشتن داخل کیفش شد.. خود کار را پیدا کرد اما هیچ کاغذی همراه نداشت تا شماره ی فرانک را روی آن بنویسد… بلاخره استیو با خشونت دست او را گرفت و چرخاند..و شماره ی او را کف دستش نوشت

 با صدایی خسته اما یکنواخت پرسید

_میخوای کجا بری ؟

_ماشین پلیسی که اینجا پارک شده رو برمیدارم و با ویسی تماس میگیرم ..بعدش قراره پیگوت رو دستگیر کنیم و یک بار برای همیشه به این قضایا پایان بدیم

از شیشه اتومبیل به بیرون نگاه کرد.مشتش را گره کرده بود مانند این که می خواست از محو شدن شماره ای که روی آن نوشته شده بود جلوگیری کند.به سختی سعی کرد بگوید

_مراقب باش

با خود در تعجب بود که آیا فرانک حتی نتیجه این رویارویی امشب را به او خواهد گفت یا نه.. آیا هرگز خواهد فهمید که چه بلایی سر لوکاس آمده؟

_یک بار به کمین من نشسته بود و منو گیر انداخت دیگه این اتفاق تکرار نمیشه

لوکاس از ماشین پیاده شد و به سمت ماشین پلیس با قدمهایی سریع به حرکت افتاد.در ماشین قفل بود..اما این چیزی نبود که جلوی لوکاس را بگیرد..در کمتر از ۱۰ ثانیه در آن را باز کرد..به جیپ نگاهی کرد و از میان شیشه ی جلویی ماشین به جی خیره شد

صورتش مانند یک شبح سفید شده بود..چیزی را بیشتر از این نمی خواست که او را در آغوش بگیرد و آنقدر محکم او را ببوسد که هر دو ایشان همه چیز را درباره ی این روز فراموش کنند.اما اگر او را می بوسید دیگر قادر نبود متوقف شود…و او می بایست ترتیب پیگوت را بدهد…مسئله اینجا بود که او آنقدر جی را می خواست…که دلش میخواست از ارتباط فیزیکی که با او داشت استفاده کند تا مطمئن شود جی به خوبی می داند که به او تعلق دارد

احساسی از کار نیمه تمام رها شده او را تحلیل می برد…زیرا موقعیت بینشان را هنوز راست و ریست نکرده بودند..اما این مسئله می بایست فعلا صبر کند…شاید اینگونه بهتر بود…در طی چند ساعت بعد… او دیگر نیازی نبود که به پیگوت فکر کند و اعصابش آرام تر می شد.. می توانست واضح تر فکر کند…نه آنگونه که…احساس می کرد جی به او خیانت کرده…هنوز هم انگیزه های جی برایش  ناشناخته بودند اما در پس همه ی اینها می دانست که جی او را دوست دارد

جی به جای آن که در قسمت راننده سوار ماشین شود. بیرون آمد و کمی در اطراف قدم زد. مقابل جیپ ایستاد.نور جلوی ماشین به هیکل لاغر و ظریف اومی تابید

گفت

_ این تنها راهی بود که به فکرم می رسید که بتونم باهاش از تو محافظت کنم

و سوار ماشین شد

لوکاس تا زمانی که ماشین را از پمپ بنزین بیرون آورده و وارد بزرگراه شد به او نگاه کرد.حیرت زده شده بود…از او محافظت کند؟..او انقدر به..تنهایی بیرون بودن در سرما و تنها به خودش تکیه کردن عادت کرده بود که فکر اینکه کسی دیگری از او محافظت کند برایش بیگانه بود. جی فکر کرده بود چه کاری از دستش بر می آید؟

می‌توانست نقشه را دست نخورده باقی بگذارد.حق با او بود  اگر به فرانک می‌گفت که آنها مرد اشتباهی را دارند  و لوکاس همسر قبلی او نیست… فرانک به سرعت و آرامی  جی را از او دور می کرد.. جی توانایی‌های جنگیدن و تاکتیکهای لوکاس را نداشت اما این او را از محافظت کردن از لوکاس باز نمیداشت… از اینکه که خودش را مانند بادیگاردی ۲۴ ساعت وقف او کند…تمام برنامه به او بستگی داشت.. بنابراین او هم سکوتش را حفظ کرده بود و از لوکاس با حضور خود محافظت کرده بود

زیرا جی او را دوست دارد.. با صدای بلند ناسزا گفت…نفسش در هوای یخبندان نیمه شب مانند کریستال شکل می‌گرفت…آموزشهای لعنتی اش… او را بیش از اندازه محتاط کرده بودند و باعث شده بود در جایی که انتظارش نمی رفت به دنبال خیانت به گردد..باعث شده بود انگیزه های او را زیر سوال ببرد و عملا بد ترینها را به او نسبت دهد.. تنها می بایست خودش نگاه کند تا متوجه شود چرا جی چیزی به او نگفته بود.. آیا خودش این دو روز گذشته سکوت اختیار نکرده بود زیرا می ترسید اگر جی حقیقت را بداند او را از دست خواهد داد ؟ لوکاس او را آنقدر دوست داشت که حتی نمی توانست احتمال از دست دادن او را به ذهنش خطور دهد..تا زمانی که پیگوت مجبورش کرده بود تا دست خود را رو کند

در حالی که دوباره ناسزا می گفت ماشین را به راه انداخت و ماموریت اش را شروع کرد

………………………………

سپیده صبح انگشتهای صورتی رنگش را روی برف های تازه کشیده بود.منظره ای که لوکاس در طی این چند روز در کوهستان… به آن عادت کرده بود. اما این بار این منظره برایش آرامش بخش نبود.کوهستان سراسر پر از مرد و ماشین بود..برف تازه به خاطر جای تایر ماشین و پای مردها لگد کوب و خراب شده بود..اینجا و آنجا روی ان لکه های قرمز دیده میشد.. هلیکوپتری سمت چپ فرود آمده بود.. پره های ان به آرامی در باد صبحگاهی چرخ می خوردند..زمانی که لوکاس از میان درخت ها قدم به بیرون گذاشت.. ده اسلحه به سمتش نشانه رفتند.. سپس زمانی که مرد هایی که اسلحه ها را به دست داشتن او را شناختند…آنها را پایین آوردند

با قدم های استوار به سمت آنها به راه افتاد. اسلحه خودش در دست‌هایش که حالا به خون آغشته شده بود قرار داشت. و در کنار بدنش آویزان شده بود…بوی باروت در این هوای سرد مشامش را به سوزش می‌انداخت.. مردی قد بلند و مو مشکی کنار هلیکوپتر ایستاده بود.. با چشمهایی باریک شده و با نگاهی مخوف صحنه را از نظر می گذراند…الوکاس مستقیم به سمت او حرکت کرد.. با عصبانیت گفت

_ریسک کردی که ما رو توی کابین خودت پناه دادی

کل سابین به اطراف کوهستان نگاهی انداخت

_ریسک محاسبه شده ای بود..می‌بایست این کار رو بکنم تا جاسوس رو گیر بندازم.. به محض اینکه موقعیت کابین لو رفت میدونستم کار کی بوده..چرا که دسترسی به اون اطلاعات بسیار کنترل شده بود

شانه اش را بالا انداخت

_میتونم یه جای دیگه برای تعطیلات گیر بیارم

_جاسوس پوشش من رو لو داد ؟

_آره.. تا اون موقع خبر نداشتم یه جاسوس بینمون هست.. صدای سابین مانند یخ و چشم هایش مانند آتشی سیاه و سرد بود

_چه نیازی به این همه ملودرامی ماتیک بازی بود ؟ چرا پای جی رو به این قضیه کشوندی؟

_تا از اینکه پیگوت بفهمه تو زنده ای جلوگیری کنم..پوششت از بین رفته بود. اون میدونست خانواده ای داری. در گذشته این سابقه رو داشته تا از خانواده ی افراد برای دسترسی به اونها استفاده کنه. داشتم سعی میکردم زمان بخرم… تا زمانی که پیگوت سر و کله اش رو نشون بده و بتونیم اونو دستگیر کنیم… همه رو در امنیت نگه دارم

_سابین سرش را بالا گرفت و به درخت های پشت کلبه نگاهی انداخت

_فکر می کنم دیگه برامون دردسر ایجاد نمیکنه

_یا هیچکس دیگه

_این آخرین ماموریت تو بود.. دیگه باید پاتو از این کار بیرون بکشی

لوکاس موافقت کرد

_لعن*ت بهت درست میگی. کارهای بهتری دارم که میبایست انجام بدم. مثل ازدواج کردن و تشکیل خانواده دادن

ناگهان سابین نیشخند زد و سرما نگاه اش را ترک کرد. افراد کمی سابین را اینگونه دیده بودند. تنها کسانی که می توانستند خودشان را دوستان او بنامند .

_هرچی افرادمون خشن تر و گنده تر باشن…

ابروهایش را بالا داد و ادامه جمله اش را ناتمام گذاشت.

_هنوز بهش چیزی گفتی؟

_خودش میدونه. زمانی که هنوز توی بیمارستان بودم فهمیده

سابین اخمی کرد

_چی ؟ از کجا میدونست ؟

_چشم هام.. رنگ چشم هام از رنگ چشم های کراس فیلد روشن تره

_جهنم… چنین چیز کوچکی مثل این… و هنوز هم طبق نقشه پیش رفت؟

_فکر می کنم خودش فهمیده بود که تمام این ماجرا برای محافظت کردن از منه

سابین به نرمی گفت

_امان از دست زنها

و به همسر خودش فکر کرد که زمانی که.. او هنوز هم برایش یک غریبه بود.. همسرش مانند یک پلنگ ماده جنگیده بود تا زندگی او را نجات دهد… بنابراین از اینکه جی زندگی خودش را در خط مقدم قرار داده بود تا از لوکاس محافظت کند  سوپرایز نشده بود

لوکاس فکش را خاراند

_اون حتی به این چهر ه ی زشت هم اهمیت نمیده

_دکترها تمام کاری که از دستشون بر میومد رو انجام دادند.صورتت کاملا داغون شده بود

سپس دوباره نیشخند زد

_به هر حال قبلا بیش از اندازه خوشگل بودی

مردها کناری ایستادند و روند تمیزکاری را تماشا کردند به خاطر از دست دادن زندگی‌هایی دوباره چهره شان در هم رفت.. سه تن از مردهای شان را از دست داده بودند.به علاوه پیگوت.. و چهار نفر دیگر را هم بازداشت کرده بودند. سابین بالاخره گفت

_به خانواده ات اعلام کردم که زنده هستی.متاسفم که خانواده ات مجبور شدن با چنین تراژدی کنار بیان اما زمانی که پای پیگوت در میان باشه.. اینطوری برای خودت و همه ی اون ها امن تر بود. حالا دیگه همه چیز تموم شده.جی رو از هر جایی که گذاشتی. بردار و ما دوتا تون رو از اینجا بیرون می بریم

لوکاست به او نگاه کرد و به آرامی خون از چهره اش پاک شد. با صدایی خشن پرسید

_با فرانک تماس نگرفت ؟

سابین کاملاً بی حرکت شد

_نه.. کجاست ؟

_قرار بود به شهر بعدی بره..توی یه متل بمونه و به فرانک زنگ بزنه… ل*عنت 

لوکاس چرخید و به سمت کلبه دوید. سابین درست کنار اش حرکت می کرد.ناگهان دوباره سراسر بدنش احساس سرما می کرد.احتمالش وجود داشت که پیگوت قبل از آنکه به اینجا بیاید جی را پیدا کرده باشد.همچنین این احتمال وحشتناک دیگر هم وجود داشت که تصادف کرده باشد.خدای عزیز… او هم اکنون کجا بود؟

جی بعد از آنکه لوکاس را ترک کرد.. تنها به رانندگی کردن ادامه داد..به طور اتوماتیک از نشانه هایی که روی بزرگراه بود پیروی کرد و بلاخره به بزرگراه us ۲۴ رسید سپس راست چرخید..این بزرگراه به سمت کلارادو اسپریت می‌رفت.. زمانی که به آنجا رسید..درست به سمت مخالف چرخید.. توجهی به اطرافش نداشت..فقط به رانندگی کردن ادامه میداد..بزرگراه us ۲۴ او را بویدوال رساند و بالاخره به سمت دنور به راه افتاد… خورشید بالا آمده بود و مستقیم به چشمهایش می تابید.تقریبا بنزینش تمام شده بود.. در خروجی بعدی پیاده شد و باک ماشین را پر کرد

احتمالا تاکنون همه چیز تمام شده بود..خستگی بر او چیره شده بود اما نمی‌توانست متوقف شود.اگر متوقف می‌شد مجبور می شد فکر کند و درست همین الان.. تحمل چنین چیزی را نداشت..پول هایش را چک کرد.. پول زیادی همراه نداشت.. چیزی بیشتر از ۶۰ دلار..اما کارت اعتباری همراه اش بود. به وسیله ی آن می توانست به نیویورک برگردد… تنها خانه ای که آن را ترک کرده بود… تنها پناه گاهش

خط n۷۰ مستقیم او را به سمت فرودگاه بین المللی دنور میبرد.جی جیپ را در ورودی ترمینال پارک کرد.. بنابراین می توانست بعا به فرانک اطلاع دهد آن را از کجا بردارد..ابتدا بلیطش را خرید و به اندازه ی کافی خوش شانس بود که بلیط پرواز یک ساعت بعد گیرش آمد.. سپس تلفنی عمومی را پیدا کرد و با فرانک تماس گرفت

هنوز زنگ اول تمام نشده بود که گوشی را پاسخ داد… با صدایی یکنواخت و بی احساس خود را معرفی کرد

_فرانک.. جی هستم..همه چیز تموم شد ؟

فرانک فریاد کشید

_کدوم جهنمی هستی؟

_دنور

_اونجا چه کار می کنی ؟ قرار بود چند ساعت پیش باهام تماس بگیری.لوک داره اینجا رو روی سر همه خراب میکنه.هرچی مامور داشتیم رو به ماموریت فرستادیم تا تمام بزرگراه ها رو به دنبال تو بگردن

قلبش منفبض باشد.. وحشت چند ساعت گذشته از روی برداشته شد

_حالش خوبه ؟صدمه ندیده ؟

_حالش خوبه..یه زخم کوچک روی بازوش برداشته..اما چیزی نیست که مشکل جدی براش ایجاد کنه.. ببین… دقیقا کجا هستی؟ فورا میام دنبالت

با سماجت پرسید

_تمام شد ؟واقعا همه چیز تموم شد ؟

 گفت

_پیگوت؟ آره تموم شد.. لوک اونو کشت. بهم بگو کجایی؟

_ خوشحالم

پاهایش دیگر تحمل وزنش را نداشتند.به دیوار تکیه داد و به آرامی روی زمین نشست

_مواظب….. مواظبش باش

فرانک فریاد کشید

_خدای من تلفن رو قطع نکن

صدای فریادش کلمات را در گوش او می کوباند

_کجا هستی؟

توانست بگوید

_نگران نباش خودم میتونم به خونه برم

در حالی که کاملاً جیپ را فراموش کرده بود تلفن را قطع کرد.به سمت دستشویی بانوان رفت و آب سرد به صورت اش زد. زمانی که موهایش را شانه می کشید گودی سیاه زیر چشم هایش و رنگ پریدگی گونه هایش را متوجه شد..رو به انعکاس تصویر خود زمزمه کرد

_شما پسرا مطمئناً بلدید چطوری برای یه خانم اوقات خوشی رو مهیا کنید

چند نفر از خانم های داخل دستشویی ای نگاه های عجیبی به او انداختند
یوگی برا گفت

_تا زمانی که همه چیز تموم نشه هنو تموم نشده

اما مطمئناً همه چیز پایان یافته بود.برخلاف خستگی که بر بدنش چیره شده بود..جی نتوانست در طی پرواز بخوابد …همچنین نتوانست چیزی بخورد …اگرچه معده‌اش کاملا خالی بود.. توانست کمی نوشابه بخورد اما نه چیزی بیشتر… بعد از آن همه انزوا و آرامش کوهستان… فرودگاه نیویورک مانند تیمارستان به نظر می رسید.. دلش میخواست سرش را به دیوار بکوبد و سر آدم های اطرافش جیغ بکشد.. درعوض سوار اتوبوس شد و یک ساعت و نیم بعد وارد آپارتمان شد

ماه‌ها بود که اینجا را ندیده بود .اینجا دیگر خانه اش نبود.. در غیابش  از خانه به خوبی مراقبت شده بود درست همانطور که فرانک قول داده بود .اما آپارتمان هم درست مانند او ..احساس پوچی داشت. حتی با خود لباس هم نیاورده بود… با پوچی خندید…. لباس آخرین چیزی بود که در موردش نگران بود ..فرانک می توانست لباس هایش را برایش بفرستد

دوش آب گرمی گرفت.. سپس بعد از آن…. حتی توانست نیرویش را جمع کند و تختخواب را آماده کند… زمانی که بین ملحفه های تمیز تختخواب دراز کشیده بود …خورشید بعد از ظهر داشت غروب می کرد.. به طور اتوماتیک وار چرخید و دستش را برای پیدا کردن گرمای لوکاس دراز کرد ….اما او آنجا نبود ….همه چیز تمام شده بود و او دیگر جی را نمی خواست

اشک هایی اسید گونه چشمهایش را به سوزش انداختند.. پلک های سنگینش را بست و سپس به خواب فرو رفت

_جانت جی..جانت جی ….بلند شو

صدای مزاحم او را به طرف هوشیاری می کشاند

جی دلش نمیخواست بیدار شود تا زمانی که در خواب بود مجبور نبود با زندگی بدون لوکاس رو به رو شود…اما صدا..شبیه صدای او بود و جی اخمی کرد

_جانت جین..جی بیدار شو..بیدار شو عزیز دلم

دستی گرم و محکم شانه اش را تکان داد. به آرامی چشمهایش را باز کرد.لوکاس بود.. لبه ی تخت نشسته بود و به او اخمی کرد. آن چشم های کهربایی تقریباً مرگبار به نظر می رسیدند. اگرچه لحن صدایش… تا آنجا که صدای خشنش اجازه میداد.. ملایم و مهربان بود..چهره اش مانند جهنم به نظر می‌رسید. بدجور به اصلاح نیاز داشت.. موهایش را شانه نکرده بود و با نداژی خونی دور بازوی چپش پیچیده شده بود.

_میدونم درو قفل کرده بودم

اگرچه ذهنش خوااب آلود و سردرگم بود اما می‌دانست در را قفل کرده. در نیویورک کسی با بی توجهی در را باز نمی گذاشت

شانه اش را بالا انداخت

_مسئله ی بزرگی نبود. یالا شیرینم.. برو یکم آب خنک به صورتت بزن تا بتونی تمرکز کنی..برات قهوه درست می کنم

او اینجا چه کار می کرد ؟نمی توانست به دلیلی این فکر کند.. و اگر چه قسمتی از او…. از دیدن دوباره ی او خوشحال بود و اهمیتی نمی‌داد چرا…قسمت دیگری از ذهنش از این که مجبور شود دوباره با او خداحافظی کند بیزار بود.. ممکن بود این دفعه نتواند آن را تحمل کند..حداقل قبل کاملا کرخت و بی حس بود

_ساعت چنده ؟

_تقریبا نه

_امکان نداره هنوز هوا روشنه

با آرامش توضیح داد

_۹ صبح.. یالا بلند شو

او را بلند کرد و با این کار ملحفه از روی بدنش پایین افتاد و دور کمرش قرار گرفت.به سرعت آن را به چنگ گرفت و روی س*ینه اش کشاند. همانطور که گونه هایش قرمز می شد نمی توانست به چشمهای لوکاس نگاه کند..حالت چهره ی لوکاس… زمانی که سرپا ایستاد و شروع به باز کردن دکمه های پیراهنش کرد… بی حالت بود

_بیا اینو بپوش. لباس ها تو با خودم آوردم اما اونجا توی چمدون اند

لباس اش را گرفت.. هنوز گرمای بدنش روی آن بود… و آن را به تن کرد. بدون کلمه ی دیگری بلند شد و به داخل حمام رفت.در را پشت سرش بست.می خواست آن را قفل کند اما تصمیم گرفت انرژی اش را هدر ندهد.قفل نمی توانست جلوی او را بگیرد

پنج دقیقه ی بعد زنگ های هشدار در ذهنش به صدا درآمدن د..از نصیحت او پیروی کرده و به صورتش آب خنک زده بود.بعد از این همه مدت که چیزی ننوشیده بود بسیار تشنه بود… بنابراین چند لیوان آب نوشید. اگر چیزی بیشتر از تنها لباس او به تن داشت احساس امنیت بیشتری می کرد اما لباس لوکاس تقریباً او را قول داده بود.عطر بدنش هنوز هم روی پارچه ی لباس بود.جی آنرا به سمت صورتش بلند کرد و عمیقا نفس کشید… سپس اجازه داد پایین بیفتد… پناهگاه امن حمام را ترک کرد

لوکاس روی تختخواب دراز کشیده بود. جی سرجایش متوقف شد

_فکر می کردم می خوای قهوه درست کنی

_هیچی تو خونه نداری

روی پاهایش ایستاد..دست هایش را روی شانه‌های او قرار داد و او را تکان داد.. 

_لعنت بهت

بعد با صدایی که می لرزید ادامه داد

_زمانی که فهمیدم با فرانک تماس نگرفتی رفتم جهنم و اومدم..چرا فرار کردی ؟ چرا برگشتی اینجا ؟

موهای جی روی صورتش افتاده بود. با صدایی شکسته پاسخ داد

_جای دیگه ای نداشتم که برم

لوکاس او را محکم به س*ینه ی خودش چسباند..دستهایش را در موهایش فرو کرد…با عصبانیت گفت

_فکر کردی اجازه میدم به این آسونی منو ترک کنی؟

جی التماس کرد

_یعنی کاری که کردم اینقدر بد بود ؟ راه دیگه ای برای محافظت کردن از تو بلد نبودم..زمانی که چشمات رو دیدم میدونستم تو باید همون ماموری باشی که فرانک در موردش باهام صحبت کرده و گفته بود که کشته شده.. میدونستم به شدت به خودش زحمت داده بود تا تو رو مخفی کنه…بنابراین می بایست توی خطر بوده باشی.. تو فراموشی داشتی… حتی نمیدونستی کی دنبالته.اینکه اجازه بدم این دروغ ادامه پیدا کنه تنها راهی بود که می تونستم تو رو در امنیت نگه دارم

چشم های کهربایی اش می درخشیدند

_چرا اهمیت میدادی؟

_چون که عاشقت بودم..یا فکر می کنی این هم یه دروغ بود ؟

نوازش اش همراه با مهربانی بود و به آرامی گفت

_نه.. تصور می‌کنم همیشه میدونستم که دوسم داری.. از همون اول

اشک از گوشه ی چشم جی جاری شد.. زمزمه کرد

_اولین باری که تو رو لمس کردم احساس کردم بدنت چقدر گرمه و چقدر سخت داری تلاش می کنی تا زنده بمونی.. از همون موقع شروع به دوست داشتنت کردم

_پس چرا فرار کردی؟

او واقعا بی رحم بود..اما از طرف دیگر…جی همواره این را می دانست

_چون که همه چیز تموم شده… تو منو نمیخواستی… از اینکه یه روزی بفهمی و اینکه چه واکنشی نشون میدی همواره می ترسیدم..میترسیدم منو از خودت دور کنی و همین کار رو هم کردی..پس منم گذاشتم رفتم

_فقط میخواستم از خطر دور بمونی.. لعنت نمیخواستم دو هزار مایل ازم فاصله بگیری

او را در آغوش کشید و روی تخت خواب قرار داد و به او ملحق شد.

_این بار هیچ بهانه ای قابل قبول نیست.به محض این که تونستیم کارهای قانونی رو انجام بدیم با هم ازدواج میکنیم

درست به همان اندازه اولین باری که پیشنهاد ازدواج به او داده بود حیرت زده شد.. با لکنت زبان گفت

_چ-چی؟

_بهم گفته بودی زمانی که حافظم برگشت دوباره ازت خواستگاری کنم..خوب الان حافظم برگشته و ازت خواستگاری کردم..قراره با هم ازدواج کنیم

تمام چیزی که جی می توانست بگوید این بود:

_اما این درخواست نیست این دستوره

_همین هم کفایت میکنه

و شروع کرد به باز کردن دکمه های پیراهنش

_اما تو به این خاطر داری باهام ازدواج می کنی که فکر می کنی بهم مدیونی…

سر لوکاست به سرعت بالا آمد..چشمهایش عصبانی و وحشی بودند

_اینقدر دوست دارم که دارم بخاطرت دیوونه میشم

جی دوباره حیرت زده شد

_تو هرگز چنین چیزی نگفته بودی …من فکر میکردم ….اما منو مجبور کردی ترکت کنم

غرغر کنان گفت

_فکر نمی کردم دیگه واضح تر از این بهت نشون داده باشم که چه احساسی نسبت بهت دارم

جی به آسانی گفت

_توبه کلمات نیاز داری؟

لوکاس متوقف شد

_بله ..خیلی به کلمات نیاز دارم

_منم همینطور

سرش را خم کرده و جی را بوسید.. بدنش را نوازش می کرد ..

_عاشقتم جی گرانجر

مانند اینکه خورشید درون بدن اش زندگی می کرد …چشم‌هایش روشن شدند

_منم عاشقتم لوکاس

بالاخره می توانست نامش را صدا بزند …آن هم با عشق

………………………..

بخش آخر کتاب

_پیگوت واقعا مرده ؟

_اون واقعا مرده

لوکاس به دقت از آن طرف میز صبحانه چهره ی او را مورد بررسی قرار داد. قبل از بیرون رفته و مواد غذایی ضروری را خریداری کرده بود و هر دو در کنار یکدیگر….گویی از گرسنگی تلف شده بودند… شروع به غذا خوردن کردند… که از جهاتی هم حقیقت داشت… لوکاس چند روز گذشته به غذا چندان علاقه ای نداشت…. پیدا کردن جی و بازگرداندن او به آن جایی که به آن تعلق داشت بسیار مهمتر بود

_من کارشو تموم کردم

حقیقت زیبا نبود. اما جی حق داشت تا این اندازه را درباره ی مردی که قرار بود با او ازدواج کند بداند

قهوه اش را نوشید و آن چشمهای بی نهایت زیبای آبی اش را به سمت او بالا گرفت

_خوشحالم مرده

و با حرارت ادامه داد

_سعی کرده بود تو رو بکشه

_و به موفقیت بسیار هم نزدیک شده بود

جی به خود لرزید به روزی که زندگی لوکاس از تعادل خارج شده بود فکر کرد

_هی شیرینم دیگه تموم شد.. اون قسمت واقعا تموم شده.. این قسمت…

دست او را فشار اندکی داد

_تازه داره شروع میشه… اگه مطمئنی سر میز صبحانه میتونی به این چهره نگاه کنی

لبخندی مانند نور خورشید چهره ی جی را روشن کرد

_خب چندان هم خوشگل نیستی اما مطمئناً خیلی جذابی

_لوکاس به او چنگ زد و او را به این طرف میز آورده و روی پای خودش قرار داد..دست های جی دور گردنش حلقه شدند و لوکاس شروع به بوسیدن او کرد.

_به هر حال من یک مامور اف بی آی نیستم

جی سرش را عقب گرفت..مبهوت مانده بود…

_چی ؟

_من دیگه یک مامور نیستم.. به طور رسمی بازنشسته شدم…از دیروز… سابین منو از این قضیه کنار کشید..به محض اینکه پوششم از بین رفته باشه نمیتونم چنین کارهایی انجام بدم بدون اینکه خانواده ام رو به خطر بندازم راستش از زمان حادثه ی بمب گذاری دیگه نمی بایست ادامه می دادم… اما سابین تازمانیکه پیگوت کارش تموم نشده بود.. به طور رسمی این رو اعلام نمی کرد

_پس فکر می‌کنم هر دومون باید به دنبال کار بگردیم

او بالاخره بازنشسته شده بود… جی احساس خوشحالی می‌کرد…دیگر نیاز نبود هر زمان که از در پایش را بیرون بگذارد نگران شود که آیا هرگز دوباره او را خواهد دید ؟

لوکاس انگشت شستش را روی لب پایین او کشید

_من همین حالا هم یه کار دارم عزیزم…من یک تاجر م.. توی یه شرکت مهندسی با برادرم شریک هستم..قبلا دور دنیا مسافرت میکردم…پوشش خوبی برای کاری که انجام میدادم بود… صحبت برادرم شد.. تا حالا سابین به اونها اطلاع داده که درباره ی هویت قربانی حادثه اشتباهی پیش اومده و من هنوز هم زنده ام..قراره شوک بدی بهشون وارد بشه…مخصوصاً پدر و مادرم

_منظورت یه شوک خوبه

_مطمئناً یه شوک در کار خواهد بود حالا چه خوب یا چه بد.. مخصوصاً با این صدا و چهره ای که پیدا کردم ممکنه یکم زمان ببره تا دوباره بهم عادت کنن

در حالیکه نگرانی چشمهای جی را تیره کرده بود گفت

_و همچنین داری یه زن غریبه رو به خونه میبری

_در این مورد نگران نباش.. سالهاست که مامانم دنبال منه که بالاخره سر و سامون بگیرم..قبلا نمیتونستم چنین چیزی رو در نظر بگیرم اما حالا موقعیت تغییر کرده

نیشخند ی شیطانی به او تحویل داد

_من دیگه تصمیم گرفتم از هیجانات خودم رو بازنشسته کنم..بنابراین یک عالمه وقت دارم تا تورو راضی نگه دارم

بله واقعاً این کار را کرده بود… جی سرش را روی شانه های او قرار داد.. گرما و احساس نزدیکی او را به خود جذب می‌کرد..بازوهای لوکاس دور بدن او محکم تر شدند… با صدای محکم و رسا گفت

_دوست دارم

_من هم دوست دارم لوکاس استون

جی هرگز از تکرار این جمله خسته نمی شد و لوکاس هم هرگز از شنیدن آن خسته نمی شد..در حالی که جی میان بازوهایش بود ایستاد

_بزن بریم یه چند تا تلفن بزنیم.. می خوام با پدر و مادرم صحبت کنم و بهشون اطلاع بدم که قراره یک عروس جدید نصیبشون بشه

بالاخره با پدر و مادر لوکاس تماس گرفتند..اما نه به سرعت… ابتدا لوکاس جی را بوسید و زمانی که سرش را بلند کرد حالت چهره اش مشتاقانه و پر احساس شده بود.. او را به سمت اتاق خواب حمل کرد…

و آینه ی روی دیوار تصویر ی واقعی از یک زوج که عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند..و با حرارت یکدیگر را می بوسیدند و در آغوش گرفته بودند… منعکس می‌کرد

 

 

پایان کتاب



مطالب مرتبط

دیدگاه ها

  • S ژانویه 21, 2019 :: 10:32 ق.ظ

    سلام .خسته نباشین . ممنون بابت رمانهای
    جدید و زیباتون. رمان دروغهای مصلحتی
    بسیار زیبا و روان ترجمه شده بود ، ولی غلط
    املایی زیادی هم داره. بازم ممنون و خسته
    نباشین.

    • رز ژانویه 21, 2019 :: 11:01 ق.ظ

      متشکرم

  • مريم ژانویه 29, 2019 :: 8:59 ب.ظ

    سلام،امكان دانلود پي دي افش نيس؟

    • رز ژانویه 29, 2019 :: 11:54 ب.ظ

      سلام .. رمان های آنلاین فایل پی دی اف ندارن

  • الی آوریل 6, 2019 :: 2:40 ب.ظ

    سلام
    از خوندن این رمان لذت زیادی بردم
    ممنون از ترجمه این رمان زیبا 🙂

    • رز آوریل 6, 2019 :: 11:37 ب.ظ

      سپاس

  • helma آوریل 16, 2019 :: 9:53 ق.ظ

    رمان زیبایی بود . ممنون از ترجمه خوبتون.

    • رز آوریل 16, 2019 :: 2:32 ب.ظ

      🙏🌹🌹🌹

  • M ژوئن 25, 2019 :: 5:44 ب.ظ

    مثل تمام رمان های دیگه این نویسنده عالی
    بود و ترجمه خوبی هم داشت.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *