محبوب ترین مطالب

رمان عاشقانه دروغ های مصلحتی بخش چهار :

 

 

بلند شد و بیرون رفت.. فرانک برای لحظه ای همانجا ایستاد و به لیوان درون دستانش خیره شد.. با توجه به چیزی که همین الان گفت میدانست که جی احساس کرده که دارند با او بازی می کنند اما هنوز هم به آنها اجازه می‌داد تا این کار را بکنند چونکه استیو برای او بسیار مهم بود. می‌بایست در مورد این واقعه اخیر با مردم صحبت کند و با خودش در تعجب بود چه اتفاقی خواهد افتاد.. آنها روی مشارکت رضایت مندانه استیو حساب کرده بودند روی قابلیت ها و توانایی‌هایش. حالا می بایست اجازه دهند تا مانند یک بچه بی پناه در خیابان ها به راه افتاد..زیرا نمی توانست خطر را تشخیص دهد…یا می بایست این خطر را به جان بخرند و در مورد چیزهایی به او اطلاع دهند که باعث می‌شد روند بهبودی اش عقب گرد کند. دکترش گفته بود ناراحت کردن او بدترین کاری است که میتوانند انجام دهند. او می بایست آرامش و آسودگی داشته باشد. می‌بایست احساساتش با ثبات و پایدار بمانند.تحت این شرایط ممکن بود خاطراتش زودتر باز گردند.مهم نبود مرد چه تصمیمی بگیرد..استیو در خطر بود…و اگر استیو در خطر باشد..پس  جی هم در خطر قرار می گرفت

……………………….

بعد از آن بال بال زدن احساسی وارد شدن به اتاق استیو برای جی سخت بود.به زمان نیاز داشت تا خودش را تحت کنترل درآورد. اما دوباره احساس کشش بینشان را احساس کرد. این احساس آنقدر قوی تر شده بود که دیگر نیازی نبود حتماً در یک اتاق با او باشد و او را لمس کند.او به جی نیاز داشت…همین حالا.. و او نمیتوانست زمان را هدر دهد..در را باز کرد و بلافاصله احساس کرد تمام توجه مرد روی او قرار گرفته.اگرچه حتی سرش تکان هم نخورد..مانند این بود که نفسش را حبس کرده

به آرامی گفت

_ من برگشتم

و به سمت تخت حرکت کرد. یکباره دیگر دستش را روی بازوی او گذاشت

_ به نظر میرسه نمیتونم دور بمونم

بازویش دو بار تکان خورد..چندین بار..و جی پیامش را دریافت کرد

_ خیلی خوب

و شروع کرد به هجی کردن حروف الفبا

“متاسفم”

چه می‌توانست بگوید؟ اینکه به احساساتش صدمه وارد شده را انکار کند؟ اما استیو می‌توانست دروغش را تشخیص دهد.او هم مانند جی کشش بینشان را احساس می کرد. زیرا او نیز در آن طرف این طناب نامرئی قرار داشت. اندکی صورتش را به سمت جی چرخاند.. لبهای ورم کرده اش از یکدیگر باز شدند و منتظر جواب جی ماند

_اشکال نداره..متوجه نشدم که ممکنه چه شوکی بهت وارد کرده باشم

“بله”

اینکه در یک حرکت کوتاه بتوانی این همه احساس را بگنجانی چیز عجیبی بود. اما جی می‌توانست احساس کند او هنوز هم در شوک بود… اما تحت کنترل… کنترلش شگفت آور بود

دوباره شروع به هجی کردن حروف الفبا کرد

“ترس”

اعتراف به این کلمه مانند مشت محکمی به جی برخورد کرد .این چیزی بود که استیو قدیمی هرگز به آن اعتراف نمی‌کرد .اما مردی که به آن تبدیل شده بود… بسیار قوی تر بود و می‌توانست به احساساتش اعتراف کند بدون اینکه چیزی از قدرتش کم شود
_می دونم..قول میدم تا زمانی که بخوای پیشت می مونم
“چه اتفاقی افتاده؟”

این سوال را با کمی حرکت دستش به سمت بالا پرسید

در حالیکه صدایش را آرام نگه می داشت.. در مورد انفجار به او گفت… اما هیچ چیزی از جزئیات را افشا نکرد.اجازه داد تا فکر کند تنها در یک تصادف عادی بوده

“چشم ها”

پس او تمام حرف‌هایی را که قبلا به او زده بود درک نکرده و دوباره نیاز به قوت قلب داشت

_ به جراحی های بیشتری روی چشم هات نیاز پیدا خواهی کرد..اما پیش بینی می‌کنند که به خوبی انجام بشه..دوباره خواهی دید… بهت قول میدم

“فلج؟”

_پاهات شکسته شدن و توی گچ هستند..به خاطر همین هم هست که نمیتونی اون ها رو تکون بدی

“انگشت های پا؟”

با گیجی پرسید

_ انگشت های پات؟ هنوزم سر جاشونن

گوشه لب هایش به حرکتی بسیار نامحسوس و دردناک به سمت بالا متمایل شدند

“لمسشون کن”

لبش را گاز گرفت

_ خیلی خوب

از اون میخواست انگشت های یک پایش را لمس کند تا مطمئن شود می تواند آنها را احساس کند…تا اطمینان خاطر پیدا کند که فلج نشده…به پایین تخت حرکت کرده و محکم انگشت های پایش را لمس کرد…اجازه داد تا گرمای دست هایش به انگشت های سرد پاهایش منتقل شود… سپس به طرف او برگشت و دوباره بازویش را لمس کرد

_احساسش کردی؟

“بله” دوباره کناره های لب هایش با حرکتی نامحسوس به سمت بالا متمایل شد

_ چیز دیگه ای می خواهی؟

” دست ها”

_ دستات سوختن و توی بانداژ هستند..اما سوختگی درجه ۳ نیست.با گذشت زمان بهبود پیدا میکنند

” قفسه سی*نه.. درد میکنه”

_ ریه هات غش‌کردن بنابراین یک لوله توی قفسه سینه ات هست.. سعی کن زیاد خودتو این ور اون ور نندازی

“بامزه بود”

جی خندید

_ نمیدونستم کسی همزمان میتونه حرف نزنه اما نیش و کنایه ازش بباره

” گلو”

_ راستش چون نمی تونستی خوب نفس بکشی یک لوله دیگه هم اونجاست

” صورتم… درب و داغون ؟”

آهی کشید.. او می‌خواست بداند پس نیازی نبود در برابر حقیقت از او محافظت کند

_بله بعضی از استخوانهای چهره ات شکسته شدن اما اینطور نیست که کل صورت تدرب و داغون شده باشه..ورم ها کار و برای نفس کشیدن سخت می کنند..به محض اینکه ورم صورتت بخواب لوله رو از دهنت بیرون میارن

“ملحفه ها رو کنار بزن و  پایین تنه امو–“

با صدای خشمگینی گفت

_ عمرا اگه این کارو بکنم

به محض اینکه فهمیدم منظورش چیست از گفتن حروف الفبا دست  کشید و سپس با دیدن چهره بد خلق اش خندید

_همه چیز  هنوز هم سر جاشه…حرفمو باور کن

” کار هم میکنه؟”

_ دیگه خودت باید اونو بفهمی

“نازک نارنجی”

_نازک نارنجی نیستم…. مثل یک جنتلمن رفتار کن وگرنه به یه پرستار میگم که لوله هایی که بهت وصله رو عوض کنه.. اینطوری از راه سختش میفهمی

به محض این که فهمید چه گفته صورتش قرمز شد و این که حالا او داشت بهش میخندید کمکی به کم کردن خجالتش نمی کرد… منظورش آن گونه که او برداشت کرده بود نبود

تلاشی که برای تمرکز کردن بخرج داده بود او را آنقدر خسته کرده بود که بعد از یک دقیقه به خواب فرو رفت

زمزمه کرد

_ نمی‌خواستم انقدر خسته ات کنم.. بخواب

” میمونی؟”

_ بله میمونم..قبل از اینکه بهت اطلاع بدم به آپارتمانم برنمیگردم

به خاطر این احساس نیاز او برای اطمینان یافتن احساس می‌کرد چیزی در گلویش گیر کرده و تا زمانی که نفس هایش عمیق و یک نواخت شدند و به خواب عمیقی فرو رفت…همان جا کنار تخت ماند و بازوی او را نوازش کرد

حتی زمانی که به خواب فرو رفته بود نسبت به اینکه دستش را کنار بکشد بی میل بود.. و برای مدت زمانی طولانی کنار او ایستاد …لبخندی روی لب هایش نقش بست.. آنقدر شخصیت اش قوی شده بود که برای لحظه ای از یاد میبردی که وضعیتش چگونه است.. دلش میخواست حقیقت را در مورد وضعیت خودش بداند نه قول و قرارهای بیهوده و مبهم که دکترها به او تحویل میدهند ..ممکن است اسمش را نداند… اما اجازه نداده بود این حقیقت مردی که بود را تغییر دهد… او قوی بود… بسیار بسیار قوی تر از قبل …هر چیزی که در ۵ سال گذشته برایش اتفاق افتاده بود مانند آتشی که آهن را به فولاد تبدیل می‌کند ….او را ذوبده و سخت کرده بود… او بسیار سخت تر …قوی تر و خشن تر شده بود …قدرت اراده اش آنقدر شدید بود که مانند موج هایی از انرژی از بدنش تراوش می‌کرد… او قبل از این یک مرده دلفریب بود که مانند شیطان بی پروا و بی ملاحظه عمل می‌کرد با برقی در چشمانش که باعث میشد سر هر زنی به سمتش برگردد ….اما حالا به مردی……………. خطرناک تبدیل شده بود
کلمات باعث شدند از جا بپرد داما زمانی که خوب آنها را مورد بررسی قرار داد متوجه شد که به درستی او را توصیه کرده اند…او یک مرد خطرناک بود..البته جی از طرف او احساس تهدید نمی کرد.اما خطر به طور واجب همراه با تهدید نمی آمد.به خاطر قدرت اراده فولادی و قوی اش خطرناک بود. زمانی که این مرد تصمیم می گرفت کاری انجام دهد… اینکه سر راه او قرار بگیری کار امنی نبود… طی۵ سال گذشته چیزی به طور قوی او را تغییر داده و جی مطمئن نبود دلش بخواهد در موردش بداند…احتمالا چیزی وحشتناک و عظیم بوده..چیزی که او مجبور بود تمام شخصیت و تمرکز خود را روی آن قرار دهد…مانند این بود که تا مغز استخوان هایش خالی شده و تمام صفاتی که برای زنده ماندن واجب نبود را دور ریخته و به جای آنها تمام قدرت و چیزهایی که برای زنده ماندن ضروریست را جایگزین کرده… چیزی که از او به جا مانده قوی و خالص بود…غیر قابل شکستن و ارتجاعی… این مردی بود که شکست را نمی پذیرفت… اصلا نمی دانست شکست به چه معناست

همان‌طور که ایستاده و به او خیره شده بود ضربان قلبش تند تر شد. آنقدر تمام حواسش متوجه او بود که گویی آنها تنها انسان های دنیا بودند.این مرد باعث می‌شد تا به او احترامی از سر هیبت بگذارد و آنقدر جی را به خود جذب می‌کرد که به محض خطور کردن این فکر در ذهنش به تندی دست خود را پس کشید..خدای عزیز.. اگر به خود اجازه دهد دوباره در دام بیفتد یک احمق به تمام معنا بود.استیو مردی بسیار منزوی و گوشه گیری بود…مانند این که تمام وجودش را تنها برای خودش نگه داشته… او قبلا به طور ناامیدانه از کنار او رفته بود اما اگر این بار به خود اجازه دهد که بیش از اندازه برایش مهم شود چه اتفاقی خواهد افتاد؟ احساس ترس می‌کرد…نه تنها به این دلیل که احساس می‌کرد قلبش در معرض شکستن است….بلکه حتی فکر نزدیک شدن به او نیز جرئت می طلبید… مانند این بود که یک پلنگ را در قفس مشاهده می کنی…. بیرون قفسه ایستاده ای و مطمئنی که جایت امن است… اما هنوز هم می توانی از این فاصله خطر را احساس کنی

با او بودن قبلا… سرگرم کننده بود. به طریق بچه گانه ای پر شور.. الان با او بودن می‌توانست چگونه باشد؟ آیا آن احساس بچه گانه ناپدید شده بود ؟با خودش فکر کرد باید اینگونه باشد…احتمالا رابطه صمیمانه برای او قوی و حیلتی است…مانند اینکه وسط یک طوفان گیر کرده ای

متوجه شد که به سختی می تواند نفس بکشد… خودش را مجبور کرد که از تخت او دور شود.دلش نمی خواست او تا این اندازه برایش اهمیت پیدا کند.. و می ترسید که دیگر برای جلوگیری از چنین احساسی دیر شده باشد

……………

_چه کار باید بکنیم؟

این را فرانک در حالی که چشمهای آبی روشن اش به چشمهای تیره ای قفل شده بودند پرسید

مرد به آرامی پاسخ داد

_ ما هم دست خودمون رو باز می کنیم..مجبوریم اگه الان کار عجولانه ای انجام بدیم ممکنه برامون گرون تموم بشه.. و او قادر نیست دشمنش رو تشخیص بده

_رد پیگوت رو  هنوز به دست نیوردیم؟

_ ما ردشو توی بیروت گم کردیم ا..ما فهمیدیم که با نامزد قبلیش رابطه داره..دوباره بیرون میاد و اون موقع ما منتظرشیم

فرانک در حالی که لحن صدایش عبوس میشد گفت

_ ما فقط باید تا زمانی که پیگوت رو خنثی می کنیم مردمون رو زنده نگه داریم

_ بالاخره این کارو انجام میدیم یا به این طریق یا به اون طریق…فقط باید مانع از این بشیم که دست آدم کش های  پیگوت  بهش برسن

_زمانی که حافظه اش رو به دست بیاره از کاری که انجام دادیم خوشش نخواهد آمد

لبخند گذرایی روی لب های سخت مرد نقش بست

_جهنم به پا میکنه مگه نه؟ اما تا زمانی که دوباره قادر بشه از خودش محافظت کنه دست از برنامه محافظتی بر نمی دارم و شاید بعدش هم بر ندارم… قبلا یک بار در ما رخنه کردند و دوباره هم می تونن این کار رو انجام بدن.. باید تمام درز ها رو برای گیر انداختن پیگوت ببندیم

_آرزو می کنی باز هم به میدان نبرد برمیگشتی تا بتونی خودت شخصا اونو شکار کنی؟

برد به عقب تکیه داد و دستهایش را پشت سرش گذاشت

_نه دیگه اهلی شدم..باید هر شب به خونه پیش راشل و بچه‌ها برگردم.. از اینکه مجبور نیستم مدام حواسم به پشت سرم باشه خوشم میاد

سرش را تکان داد به زمانی که پشت مرد هدفی برای هر تروریست و قاتلی بود فکر کرد. او هم اکنون جایش امن بود.. دور از تمام این هیاهوها….. تا جایی که افکار عمومی فکر میکردند

اما گروه خیلی کوچکی از آدم ها بودند که چیز دیگری می‌دانستند …مرد به طور قانونی وجود نداشت ..مردهایی که از او پیروی می کردند نمی دانستند این دستورات از طرف چه کسی است.. او کاملاً در دل حکومت با پیچ و خم های شدیدی محافظت می شد …آنقدر که نمی توانستی او را به کارهایی که انجام می پذیرد ربط بدهی… رئیس جمهور در مورد او می دانست اما فرانک شک داشت که دستیار رئیس‌جمهور هم بداند …یا هر سازمان خصوصی …یا رئیس اف بی آی …رئیس جمهور بعد ممکن است از او بداند… البته این مرد بود که تصمیم گرفت به چه کسی اعتماد کند و به چه کسی نه… فرانک یکی از آن آدمها بود ….و همچنین مردی که در بیمارستان ناوال در بوداپست دراز کشیده بود

دو روز بعد  لوله ها را از س*ینه ی استیو بیرون آوردند زیرا دیگر ریه‌هایش کاملاً شفا پیدا کرده بودند..زمانی که دوباره به جی اجازه دادن دبه داخل اتاق او بیاید کنار تختش رفت و آنقدر شانه ها و بازویش را نوازش داد تا تنفسش آرام تر و عرق روی بدنش خشک شد

زمزمه کرد

_ دیگه تموم شد..دیگه تموم شد

بازویش را تکان داد علامتی برای اینکه از او می‌خواست حروف الفبا را هجی کند..و جی هم شروع به کار کرد

“اصلاً بامزه نبود”

_نه

“لوله های بیشتری هستن؟”

_یه لوله توی شکمت هست.. برای غذا خوردن

تمام ماهیچه های بدنش منقبض شد مانند اینکه میدانست این کار به شدت دردناک خواهد بود. کلمه بعدی که هجی کرد یک ف*حش بسیار مختصر و عصبانی بود..جی از روی دلسوزی دستش را روی سینه او  کشید سعی می کرد از زخم ها و جایی که لوله ها وارد بدنش شده بودند اجتناب کند

استیو نفس عمیقی کشید و خودش را مجبور کرد  کم کم آرام شود

” سرمو بالاتر بیار”

چند ثانیه طول کشید تا بتواند منظورش را درک کند.احتمالا می بایست به خاطر مدت زمان طولانی که در یک حالت دراز کشیده تمام بدنش درد گرفته باشد..در تمام این مدت پاها و بازو هایش در یک حالت قرار داشتند و تنها زمانی که دست هایش حرکت میکرد موقع عوض کردن بانداژ ها بود… دکمه کنترلی که قسمت بالایی تخت را بلند می کرد فشار داد… او را یک اینچ یک اینچ بالاتر می آورد.. دستش را روی بازوی او نگه داشته بود تا زمانی که می خواست به او علامت دهد تا دست نگه دارد.. همانطور که وزنش روی قسمت پایینی بدنش قرار میگرفت چند نفس عمیق دیگر کشید…سپس بازویش را تکان داد تا حرکت او را متوقف کند..همانطور که بی صدا ف*حش ش میداد لب هایش حرکت کردند به خاطر دردی که ناگهان به او وارد شده بود ماهیچه‌های بدنش منقبض شدند.. اما بعد از مدتی خود را مجبور کرد تا دوباره آرام شود

جی او را تماشا کرد..چشم های آبی عمیقش به خاطر او پر از درد شدند.. اما  استیو هر روز بهتر و بهتر می‌شد و دیدن بهبودی وضع او تمام بدن جی را پر از خوشی می کرد..ورم صورتش در حال فروکش شدن بود..لب هایش تقریبا به حالت عادی در آمده بودند… اگرچه کبودی هایی هنوز هم روی فک و گلویش وجود داشت

تقریباً می توانست بی‌قراری او را احساس کند..دلش می‌خواست صحبت کند.. دلش می خواست ببیند.. راه برود..تا قادر باشد خودش وزنش را روی تختخواب جابه‌جا کند.او در بدن خودش زندانی شده بود و از این وضعیت اصلا خوشش نمی آمد.جی پیش خود فکر می کرد این که کاملاً شخصیت خود را فراموش کرده باشی و به خاطر این همه جراحت قادر نباشی بدنت را تکان دهی و کارهای عادی و روزمره را انجام دهی… می‌بایست فرقی با زندگی کردن در جهنم نداشته باشد..اما استیو هنوز هم تسلیم نمی شد… هر روز سوال های بیشتری می پرسید..سعی می‌کرد حافظه از دست رفته را با خاطرات جدید پر کند…شاید امیدوار بود کلمه ای جادویی حافظه اش را به او برگرداند.. حتی زمانی که از جی سوالی نمی پرسید…باز هم با او صحبت می کرد..مکالمات بیهوده ای که آرزو می کرد به او چشم انداز و اطلاعات پایه ای در مورد خودش بدهد..یا گاهی اوقات تنها برای اینکه سکوت را پر کند..زمانی که نمی خواست جی برایش صحبت کند به او علامت میداد

یک حرکت بازو او را در موقعیت هوشیاری قرار داد و شروع کرد به هجی کردن حروف الفبا

“کی ازدواج کردیم؟”

جی نفس اش را حبث کرد ا.ین اولین سوالی خصوصی بود که تاکنون از او پرسیده بود. اولین بار می خواست در مورد رابطه های قبلیشان بداند. سعی کرد با خونسردی جوابش را بدهد

_ ما به مدت سه سال ازدواج کردیم… و ۵ سال پیش از همدیگه جدا شدیم

“چرا؟”

_طلاق مون از سر  خصومت نبو..د فکر می کنم ما  فقط چیزهای متفاوتی از زندگی می‌خواستیم.. کم کم از هم  فاصله گرفتیم… طلاق گرفتن بیشتر یک چیز فرمالیته بود تا اینکه تغییر آشکاری توی زندگیمون ایجاد کرده باشه

” تو چی میخواستی؟”

حالا این یک سوال ۲۰ هزار دلاری بود.. او چه می خواست ؟جی تا آن جمعه ای که از کار اخراج شد و فرانک دوباره استیو را به زندگی اش بازگردانده بود… کاملاً از زندگی اش مطمئن بود..حالا…اصلا به چیزی اطمینان نداشت…در یک لحظه اتفاقات زیادی افتاده و تغییرات زیادی انجام شده بود….و زندگی او را به مسیری کاملا متفاوت برده بود…به استیو نگاه کرد و احساس کرد با بی‌صبری منتظر پاسخ اوست

_ ثبات…فکر می کنم من بیشتر از چیزی که تو میخواستی…دلم میخواست زندگی محکم و پایداری داشته باشم.. ما اوقات خوشی کنار هم داشتیم… اما واقعا مناسب همدیگه نبودیم

“بچه؟”

این فکر باعث پریشانی اش شد… به طور عجیبی زمانی که ازدواج کرده بودند جی برای گسترش خانواده هیچ عجله  ای نداشت

_نه..بچه ای در کار نیست

قادر نبود پیش خود تصور کند بچه ی استیو را بزرگ میکند.. اما حالا…اوه خدایا…حالا این فکر تا مغز استخوان هایش را درگیر می کرد

”  ازدواج دوباره؟”
__نه..من هرگز ازدواج نکردم.. فکر نمیکنم تو هم اینکارو کرده باشی..وقتی فرانک من رو از تصادف تو با اطلاع کرد در مورد دوست یا خویشاوند نزدیکت پرسید..پس فکر می کنم توهم مجرد موندی

می‌توانست احساس کند که به دقت به حرف هایش گوش می دهد اما ناگهان علاقه اش شدت گرفت

“هیچ خانواده ای نیست؟”

_نه پدر و مادرت مردن.. و اگه فامیل دیگه‌ای داری من هرگز از اونها باخبر نبودم

سعی می‌کرد یک جوری موضوع را دور بزند و به او نگوید که در سنین پایین یتیم شده و در پرورشگاه بزرگ شده..اینکه هیچ خانواده ای نداشته باشد به نظر می رسید او را ناراحت کرده…اگرچه او…. هرگز زمانی که ازدواج کرده بودند… از نداشتن خانواده نارضایتی نشان نمی داد

کاملا بی حرکت دراز کشیده بود و خطوط دور لبش سخت به نظر می رسیدند. می‌توانست احساس کند می‌خواهد سوالات زیادی از او بپرسد اما پیچیدگی سوال هایش مانع او می شدند ب..رای اینکه ذهن او را از سوال هایی که نمی توانست بپرسد و جواب هایی که از شنیدن شان خوشش نمی آید ..منحرف کند … شروع کرد به تعریف کردن برای او ..از اولین دیدارشان ….و به آرامی حالت چهره اش از سختی بیرون آمد

_….و چون این اولین قرارمون بود من حسابی مضطرب بودم.
_و از آنجایی که اولین قرارمون بود من یه کم مضطرب.. بودم بیشتر از یکم مضطرب… اگه حقیقت رو بخوای.. اولین قرار ها مثل شکنجه میمونن مگه نه؟  تمام روز هوا بارونی بود…خیابون ها پر از آب بودند…ما به سمت ماشینت حرکت کردیم و یک کامیونی که داشت رد می شد… درست زمانی که به کنار خیابون رسیدیم پدال گاز رو فشار داد.هردومون از سر تا پا خیس شده بودیم… اونجا وایسادیم و مثل دو تا احمق به تمام معنا به همدیگه خندیدیم… حتی نمیخوام به این فکر کنم که چه شکلی به نظر می رسیدم… اما گل و لجن از نوک بینی تو پایین می ریخت

لب هایش حرکت کردند.مانند اینکه لبخند زدن برایش دردناک بود اما نمی توانست جلوی خودش را بگیرد..

چه کار کردیم؟

با لب های بسته خندیدم

_اونطوری که ما به نظر می‌رسیدیم کار زیادی برای انجام دادن نبود.به آپارتمان من برگشتیم و در حالی که لباسهامون داشت شسته می شد.. تلویزیون نگاه کردیم و با هم دیگه صحبت کردیم.هرگز نتونستیم به مهمانی که قرار بود بریم برسیم.. یک قرار به قرار دیگه منتهی شد و پنج ماه بعد با هم ازدواج کردیم

او مدام پشت سر هم سوال میپرسید… مانند بچه ای که به داستان شاه پریان گوش می‌دهد و بیشتر می خواهد.با دانستن اینکه به خاطر از دست دادن حافظه اش دارد به قسمتهایی از خودش که گم شده دسترسی پیدا می‌کند..جی بدون خستگی مکان هایی که با یکدیگر رفته بودند و کارهایی که انجام داده بودند را برایش توصیف می‌کرد..حتی مردمی که می شناختند.. امیدوار بود این جزئیات کوچک باعث تح*ریک جرقه‌ای در حافظه اش شود و همه چیز را دوباره به خاطر آورد. بالاخره صدایش گرفت و استیو به زحمت کمی سرش را تکان داد

متاسفم

بازویش را کمی فشار داد… او را درک میکرد.. به نرمی گفت

_نگران نباش… تمام خاطراتت برمیگردند… فقط یکم زمان میبره

اما روز ها گذشتند  و هنوز هم حافظه او برنگشته بود..نه حتی نیم نگاهی به گذشته…میتوانست تمرکز شدید استیو را روی هر کلمه‌ای که به زبان می‌آورد احساس کند..مانند اینکه داشت به خودش فشار می آورد آنها را به خاطر آورد…حتی حالا…کنترلش شگفت انگیز بود.. هرگز به خودش اجازه نمی داد ناامید شود یا خلق و خویش را از دست بدهد… تنها به تلاش کردن ادامه میداد…همواره احساساتش را تحت کنترل داشت…مانند این که هر گونه احساس ناخوشایندی مانع بهبودیش می شد… هدف از بهبودی کامل بود و با عزمی راسخ و جدیتی سست  نشدنی به سمت آن حرکت می‌کرد

روزی که لوله ی گلویش را خارج کردند فرانک آنجا بود..در راهرو به همراه جی ایستاده و دست هایش را نگه داشته بود.. با حالتی پرسشگر به او نگاه کرد اما فرانک تنها سرش را تکان داد..چند دقیقه بعد فریادی از درد که از اتاق استیل بیرون آمد باعث شده از جایش بپرد.. دست های فرانک به دور دست هایش محکم تر شدند.. به نرمی گفت

_نمیتونی بری اون داخل… دارن لوله ی شکمش رو هم در میارن

آن صدای فریاد مربوط به استیو بود..اولین صدایی که از گلویش بیرون آمد همراه با درد بود.. شروع به لرزیدن کرد..تمام غراییشز به او می‌گفتند به اتاق او بدود… اما فرانک او را بی حرکت سر جایش نگه داشته بود…صدای دیگری از اتاق بیرون نیامد.. بالاخره در باز شد و دکتر و پرستار ها بیرون آمدند.. سرگرد لانینگ  آخرین نفری بود که بیرون آمد و ایستاد تا با جی صحبت کند

_حالش خوبه

با دیدن چهره ی نگران او اندکی لبخند زد

_ به خوبی نفس میکشه و صحبت میکنه..بهت نمیگم اولین کلماتی که به زبان آورده چی بودند..اما باید بهت هشدار بدم صداش اونطوری که به یاد میاری نیست.. حنجه اش صدمه دیده و صداش همیشه خش دار به گوش خواهد رسید.. با مرور زمان یکم بهتر میشه اما هرگز مثل قبل نمیشه

فرانک گفت

_ دلم میخواد همین حالا باهاش صحبت کنم

به پایین به جی نگاهی انداخت و جی می توانست بفهمد مسائلی وجود دارد که فرانک می‌خواهد با استیو راجع به آن‌ها صحبت کند.. حتی اگر استیو به خاطر نیاورد چه اتفاقی افتاده

سرگرد لانینگ با حالتی خشک به فرانک لبخند زد و گفت

_ برات آرزوی خوشبختی می کنم.. اون تورو نمیخواد..جی رو میخواد..و راجع به این قضیه کاملاً مستبدانه رفتار می کنه

فرانک که میدانست مرد تا چه اندازه مستبد است اصلا متعجب نشد.. اما هنوز هم نیاز داشت از او سوال هایی بپرسد و اگر امروز روز شانس او باشد سوال ها می توانستند کمی حافظه او را ت*حریک کنند..دوباره دست جی را نوازش کرد… به داخل اتاق استیو رفت و در را محکم پشت سرش بست

کمتر از یک دقیقه بعد در را باز کرد و به جی نگاهی انداخت.. چهره اش هم ناامید و هم همراه با سرگرمی بود

_تورو میخواد و تا زمانی که تورو به دست نیاره هم کاری نمیکنه

صدایی خش دار  از پشت سرش به گوش رسید

_فکر کردی این کارو می کنم ؟ جی بیا اینجا

با شنیدن صدای عمیق و خشن شروع به لرزیدن کرد.. بسیار خشن تر و عمیق تر از آنچه که به خاطر می آورد…تقریباً وحشیانه به گوش می رسید..همانطور که به سمت اتاق حرکت می‌کرد پاهایش مانند ژله بودند.. از راه رفتنش آگاه نبود… تنها زمانی به خودش آمد که کنار تخت خواب ایستاده و برای آن که خودش را سرپا نگه دارد میله کنار تخت او را با دو دست چسبیده بود… زمزمه کرد

_من اینجا

برای چند لحظه ساکت بود سپس گفت

_ یه کم آب می خوام

جی تقریباً با صدای بلند خندید زیرا این درخواستی بود که تقریباً می‌توانست از هر کسی بخواهد.. اما سپس  تنش درون  لب‌ها و صورتش را دید و متوجه شد که دوباره دارد وضعیتش را چک میکند…و دلش می‌خواهد جی کنارش باشد…به طرف مخزن آبی که گوشه اتاق قرار داشت چرخید… یک لیوان را پر از آب کرد…یک نی داخل آن قرار داد و آن را مقابل لب هایش گرفت

با حالتی محتاطانه مایع را به درون دهانش کشید و برای لحظه ای آن را نگه داشت.. مانند اینکه اجازه میداد اعضای بدن اش در آن خیس شوند… سپس به آرامی آن را قورت داد…و بعد از یک دقیقه آرام گرفت… با صدایی گرفته زمزمه کرد

_خدا را شکر..هنوز هم گلوم متورمه… مطمئن نبودم بتونم قورتش بدم…و مثل جهنم مطمئنم اون لوله ی لع*نتی رو دوباره توی گلوم نمیخوام

پشت سر جی… فرانک خنده اش را به صرفه تبدیل کرد.. جی پرسید

_چیز دیگه ای میخوای ؟

_بله منو ب*بوس

فصل ۵

روز بعد… زمانی که در اتاق استیو را باز کرد…او سرش را از روی بالشت به طرف جی چرخاند و گفت

_ جی

صدایش خشن و تقریبا گرفته به نظر می رسید و جی با خود در  تعجب بود که آیا تازه از خواب بیدار شده؟

مکثی کرد …زمانی که به چشمهای بانداژ شده اش نگاه کرد…توجه اش جلب شد

_از کجا میدونستی؟

پرستار ها مدام در اتاق او آمد و رفت داشتند..پس چگونه می‌توانست شد هویت او را حدس بزند؟

به آرامی گفت

_ نمیدونم… شاید به خاطر بوت باشه یا فقط احساس تو که توی اتاقی…شاید ریتم راه رفتنت رو تشخیص میدم

با گیجی پرسید

_بوی من؟من از عطر استفاده نمیکنم پس اگه از اون فاصله میتونی بوم رو استشمام کنی یه چیزی اشتباهه

لب هایش به سمت بالا حرکت کردند

_ بوی تازه و کمی شیرینیه.. ازش خوشم میاد.. حالا یه بوسه ی صبح بخیر میگیرم؟

ضربان قلبش به شدت بالا پرید…درست مانند روز قبل که از او درخواست بوسه کرده بود..بوسه ای سبک و نرم به او داده بود…لب هایش به ندرت لب های او را لمس کرده بودند.. در حالی که فرانک در پس زمینه وانمود میکرد نامرئی است…. اما بعد از ان…حداقل ۱۰ دقیقه طول کشیده بود تا نفسش دوباره به ریتم عادی برگردد.. حالا حتی با اینکه ذهنش بر سر او فریاد می کشید که محتاط باشد… اتاق را رد کرد و بالای سر او خم شد… تا بوسه ی نرم و سریع دیگری به او بدهد.. به لب هایش اجازداد تنها برای یک ثانیه روی لبهای او بماند… اما زمانی کهشروع به پس کشیدن خودش کرد..استیو فشار آن را بیشتر کرد…لبهایش را محکم به لبهای او چسباند…همانطور که احساس هیجان تمام بدنش را در بر میگرفت قلبش دیوانه وار به قفسه ی س*ینه اش می کوبید

زمانی که خودش را مجبور کرد عقب بکشد و دوباره روی پاهایش بایستد به او گفت

_ مزه ی قهوه میدی

لب هایش کمی باز بودند…باحساسیتی حواس پرت کن… اما با شنیدن کلمات او به حالت متکبرانه ای درآمدند

_ازم میخواستن چای بنوشیم یا آب سیب

طوری اینها را می گفت انگار از او میخواستند روغن موتور هواپیما بنوشد

_اما باهاشون صحبت کردم و متقاعد شون کردم بهم اجازه بدن قهوه بخورم

با لحنی خشک پرسید

_اوه؟ چطور؟ با امتناع کردن از نوشیدن هر چیزی غیر از قهوه؟

گفت

_کارکرد

اصلا پشیمان به نظر نمی رسید..می توانست تصور کند پرستارها در برابر اراده ی بی رحمانه او چگونه درمانده بودند

علی‌رغم این حقیقت که دیگر نیازی نبود با او به روش قدیمی شان رابطه برقرار کند… از سر عادت.. دست هایش به سمت بازوهای او رفتند… آنقدر به این تماس عادت داشت که حتی متوجه  نشد

_حالت چطوره؟

_مثل جهنم

_اوه

_ چه مدت اینجا بودم؟

با کمال تعجب او دیگر از شمردن روزها دست برداشته بود… آنقدر با او درگیر شده بود که گذر زمان اصلا به نظرش نمی آمد… به خاطر آوردن آن برایش دشوار بود

_سه هفته

_پس سه هفتگی دیگه باید با این گچ ها سر کنم؟

_ فکر می کنم  بله

_ خیلی خوب

طوری این را گفت گویی اجازه اش را داده…و جی پیش خود فکر کرد تنها به آنها ۳ هفته زمان خواهد داد نه حتی تا یک روز بیشتر… و گرنه خودش گچ ها را از دست و پایش بیرون می آورد… دست چپش را بلند کرد…

_امروز دو سوزن از بدنم جدا شد.. حدود یک ساعت پیش آی وی رو از دستم بیرون کشیدند

_متوجه نشده بودم

با شنیدن غرور در صدای خش دارش کمی لبخند زد.با خودش در تعجب بود که آیا هرگز به خشونت صدایش عادت خواهد کرد؟ اما همزمان….هر زمان که آن را می شنید لرزشی کوچک در امتداد ستون فقراتش پدید می آمد

_و از گرفتن داروی ضد درد اجتناب کردم.. می خوام ذهنم واضح باشه..قبلا یه عالمه سوال بود که میخواستم ازت بپرسم اما خیلی زمانبر و خسته کننده بود…و ذهنم اینقدر به خاطر داروها مه آلود بود که نمیتونستم تمرکز کنم.حالا دلم میخواد بدونم چه خبره؟ کجام/شنیدم دکتر رو سرگرد صدا میزدی… پس میدونم توی یه بیمارستان نظامی ام..سوال اینه…چرا؟

_تو توی بتسدایی

_یه بیمارستان نیروی دریایی؟

شگفتی صدایش را حتی خشن‌تر کرد

_فرانک گفت برای مسایل امنیتی تورو به این جا آوردند..جلوی هر ورودی چند نگهبان قرار داره…و اینجا محل مرکزی برای تمام جراحی‌هایی که روی تو انجام دادند بوده

به تندی گفت

_سرگرد لانینگ عضو نیروی دریایی نیست

_نه

اینکه چگونه کوچکترین جزئیات درباره خودش را نمی توانست به خاطر بیاورد اما می‌دانست که بوداپست یک بیمارستان مربوط به نیروی دریایی است… و سرگرد جزو رتبه بندی نیروی دریایی نیست… شگفت انگیز بود… او را نگاه کرد… که در حال بررسی پیامدهای چیزی که هم اکنون به گفته… چگونه لبهایش ساکن مانده بود

_پس یک نفر با یک عالمه نفوذ می خواد که من اینجا باشم…احتمالا لانج لی

_کی؟

_مرکز فرماندهی عزیزم..سی ای ای

همانطور که استیو ادامه داد جی سرمایی از ترس را احساس کرد

_ شاید کاخ سفید اما.. بیشتر روی سی ای ای شرط می بندم.در مورد فرانک پین  چی؟

با صدایی قاطع گفت

_ اون یه مامور اف بی آی…من بهش اعتماد دارم

زمزمه کرد

_لع*نت… همه چیز داره پیچیده میشه…تمام این دپارتمان های متفاوت نظامی و هماهنگی‌ها چیز نرمالی نیست…چه خبره؟ در مورد انفجار بهم بگو

_فرانک بهت نگفت؟

_راجع به هیچ اطلاعاتی ازش چیزی نپرسیدم… من اونو نمی شناسم

بله این دقیقاً شبیه استیو بود ..او همواره خود را دور از دسترس نگه می‌داشت… با احتیاط دوروبرش را بررسی می‌کرد …اگرچه قبل از آنکه چنین عادت خاصی را به خود بگیرد با او ازدواج کرده بود… او از جاذبه اش مانند یک سپره استفاده می کرد …برای همین تمام مردم فکر میکردند او شخصیتی برونگرا و خودجوش دارد اما در حقیقت کاملا مخالف تمام اینها بود… او همواره مردم را دور از خود نگه می داشت… به هیچ کس اجازه نمی داد به او نزدیک شود …اما هرگز کسی متوجه این موضوع نمی شد …زیرا بازیگر ماهری بود …حالا جی احساس می کرد آن سپر از بین رفته …مردم می توانستند او را به خاطر چیزی که واقعا هست بپذیرند یا او را تنها بگذارند ..و  او اهمیتی نمی‌داد… این… رفتار سختی بود ….اما متوجه شد این گونه طرز برخورد را بیشتر دوست دارد… واقعی بود… بدون وانمود کردن یا طفره رفتن…. و برای اولین بار ….به جی اجازه می‌داد به او نزدیک شود ..به او نیاز داشت… به او اعتماد داشت …شاید تنها به خاطر وضعیت تضعیف کننده بود …اما این اتفاق افتاده بود …و جی را مجذوب خودش می کرد
_جی؟

توضیح داد

_ نمیدونم دقیقا چه اتفاقی افتاده..نمیدونم چرا اونجا بودی..اونا هم نمیدونن

_ منظورت از اونا کیه؟

_ فرانک… اف بی آی

با صدایی خشک اضافه کرد

_ و کسانی  دیگه که اون باهاشون کار میکنه… ادامه بده

_فرانک به من گفت تو کار غیرقانونی که اونها ازش خبر داشته باشند انجام ندادی… شاید تو تنها یه ناظر بی‌گناه بودی..اما راستش توی سرک کشیدن توی دردسر شهرت داری…و اونا فکر می کنند شاید چیزی درباره ی این اتفاق بدونی…مثل اینکه یک نفر یک بمب توی محله مذاکره قرار داده… تو تنها کسی هستی که زنده مونده

_ چه نوع مذاکره ای

_ نمیدونم تمام چیزی که فرانک بهش اشاره کرد شامل امنیت ملی می شد

_و اونها می‌ترسند شاید شخصیت اون شناسایی شده اما ازش خبر ندارن… چون بازیکنان طرف مقابل هم متلاشی شدند… شاید یه حمله انتحاری بوده…لعن*ت تعجبی نیست که دلشون میخواد حافظه ام رو به دست بیارم اما همه اینا یه چیز رو توضیح نمی ده… چرا تو درگیر این ماجرا شدی؟

_اونا منو برای تشخیص هویت تو به اینجا آوردند

با بی حواسی بازویش را نوازش کرد… همانطور که ساعت های طولانی این کار را انجام داده بود

_ تشخیص هویت من/خودشون می دونستن؟

_مطمئن نبودند… قسمتی از گواهینامه رانندگی ات رو پیدا کرده بودند… اما مطمئن نبودن مال توئه یا یکی از مامور های اونها…مشخصا قد و وزن تو و یکی از مامور های اونها شبیه به همه..همچنین دستهات سوخته بودند پس نمیتونستن اثر انگشتت رو برای تعیین هویت بردارند.

چیزی به حافظه اش فشار می آورد…برای همین دست از صحبت کردن برداشت…. اما نمی توانست روی جزئیات گریزان تمرکز کند…برای یک ثانیه به آن نزدیک شد اما سوال بعدی استیو تمرکز او را بر هم زد

_چرا ازتو خواستند؟ کسی دیگه ای نبود که بتونن برای احراز هویت من ازش استفاده کنند ؟ یا اینکه بعد از طلاق باز هم به هم نزدیک بودیم؟

_نه نبودیم… این اولین باری بود که بعد از ۵ سال تو رو میدیدم.. تو همیشه انسانی گوشه‌گیر بود..یاهل نگه داشتن دوستی ها نبودی و خانواده ای هم نداشتی….پس تنها گزینه من بودم

با نا آرامی حرکت کرد… لب هایش به یک خط سخت تبدیل شده بودند و زیر لب دشنامی‌ فرستاد

با حالت مختصری گفت

_ دارم سعی می کنم همه این چیزها رو درک کنم ….اما مدام به این دیوار تاریکی لع*نتی برخورد می کنم..بعضی از چیز هایی که بهم گفتی به نظرم خیلی اشنا میان…و با خودم فکر میکنم …اره اون منم….بعد….قسمت هایی از اون مثل اینه که داری درباره ی یه غریبه صحبت میکنی.و با خودم در تعجب می مونم که ایا واقعا چیزی میدونم؟جهنم..چطور باید بدونم؟…
انگشت هایش روی بازوی او سر خوردند و تا جایی که می توانست به او آرامش می دادن..نفس خودش را حرام دلداری دادن بیخود و بی نتیجه نکرد زیرا می دانست این کار او را خشمگین تر می کند..انطور که به نظر می‌رسید او تاکنون تمام انرژی کمی که ذخیره کرده بود را با پرسیدن این سوال ها از او مصرف کرده بود…برای چندین دقیقه همانجا در سکوت دراز کشید… سی*نه اش به سرعت بالا و پایین میرفت.. بالاخره ریتم نفس کشیدن آرام شد و زمزمه کرد

_خستم

_به خودت خیلی فشار آوردی.. فقط سه هفته گذشته میدونی

_ جی

_بله؟

_ باهام بمون

_ میمونم..خودت میدونی که میمونم

_ عجیبه… حتی نمیتونم صورتت رو توی ذهنم تصور کنم..اما قسمتی از من تو رو میشناسه..شاید دانش معنوی خیلی عمیق تر از خاطرات باشه

صدای خشن اش کیفیتی خشنن و مردانه به کلمات می‌داد.. اما جی احساس می کرد شارژ الکتریکی به بدنش برخورد کرده و باعث می شد پوستش به خارش بیافتد… ذهنش با تصاویر پر شد… اما نه تصاویری از خاطراتش…خیال پردازی او تصویر های جدیدی را تولید می کرد… از این مرد با این روح قوی تر و صدای خرابش…که او را در آغوش بگیرد…نسبت به او حالتی مالکانه داشته باشد…. با این فکر تمام پوست بدنش داغ شد…و انهم تنها به خاطر کلماتش… صدایش…. شدت واکنش بدنش نسبت به این مرد او را شوکه کرد…. او را ترساند… و قبل از اینکه بتواند جلوی خودش را بگیرد…..از تخت به سرعت فاصله گرفت

_جی؟

همانطور که احساس کرد جی از او دور شده…نگران شد… حتی کمی حالت هوشیاری در صدایش به گوش می‌رسید

توانست خودش را وادار کند که بگوید

_ بخواب

صدایش تقریباً تحت کنترلش درآمده بود

_ به استراحت نیاز داری…زمانی که بیدار بشی من اینجا خواهم بود

دست بانداژ شده‌اش را بالا گرفت

_ چطوره دستمو بگیری؟

_ نمیتونم اینکارو بکنم..دردت میگیره

به زحمت گفت

_ با بقیه ی دردها مخلوط میشه

داشت به سرعت انرژی اش را از دست می داد

_ فقط تا موقعی که خوابم میگیره منو لمس کن.. خیلی خوب؟

جی احساس کرد خواسته ی او مستقیماً به قلبش اصابت کرد…این که او هنوز هم از جی درخواست می کرد او را مبهوت می کرد…اما احساس نیاز او برای لمس شدن… بیشتر از آن بود که بتواند تحمل کند.. به سمت تخت برگشت داستش را روی بازوی او قرار داد…به محض اینکه او را لمس کرد…..احساس کرد شروع به آرام‌تر شدن کرده و ظرف دو دقیقه به خواب فرو رفت

از اتاق بیرون رفت.. احساس می‌کرد نیاز دارد فرار کند.. اگرچه مطمئن نبود از چه چیزی دارد فرار می کند… از استیو… اما گاهی احساس می کرد چیز دیگری است…چیزی در درون او که هر روز قوی و قوی تر می شود… او را می ترساند… و آن را نمی خواست… با این حال…..در متوقف کردن آن درمانده بود.هرگز قبلا نسبت به او چنین واکنشی نشان نمی داد…حتی در اولین روز های دیوانه وار ازدواجشان… تنها به خاطر موقعیته…  این را با خودش تکرار میکرد… سعی کرد با این فکر به خود آرامش دهد…. تنها به خاطر گرایش او….به این بود که….دلش می خواد همواره تمام قلبش را به کاری که انجام می‌دهد بدهد….آنقدر روی کارش تمرکز می‌کرد که باعث می‌شد چنین احساسی به او دست دهد…اما آرامش از او دوری کرد…. و ناامیدی در قلبش رشد کرد… زیرا آنالیز کردن احساساتش آنها را تغییر نمی داد…خدا به او کمک کند…داشته باره عاشق او می شد… و این بار دلایلش حتی نسبت به اولین باری که او را دیده بود کمتر بودند… برای بیشتر از سه هفته پیش او چیزی بیشتر از یک مومیایی نبود…قادر به حرکت یا صحبت کردن نبود…. با این حال او احساس میکرد به سمتش کشیده می شود…و به او وابسته است.. این بار عاشق شدن… بسیار خطرناک تر از دفعه قبل بود…او مردی قوی تر.. سخت تر و متفاوت تر بود. حتی زمانی که بیهوش بود… می توانست قدرت درونی دلاورانه ی او را احساس کند… این احساس نیاز که بفهمد چه چیزی باعث این همه تغییر در او شده آنقدر قوی بود که تقریباً او را به درد می آورد

یک پرستار…همانی که برای اولین بار متوجه واکنش استیو…. زمانی که بیهوش بود…. نسبت به جی شده بود…کنار او قرار گرفت

_حالش چطوره ؟امروز صبح از خوردن قرص های مسکن اجتناب کرد

_الان خوابیده… به سرعت خسته میشه

پرستار سرش را تکان داد.. چشم های آبی روشن اش چشم های آبی تیره جی را ملاقات کرد

_اون خارق العاده ترینا راده ای که تا حالا دیدم رو داره..هنوز هم توی درد شدیدیه اما به نظر میرسه اونو نادیده میگیره… معمولا حداقل یک هفته دیگه می بایست زمان میبرد… تا دوز قرص های مسکنش رو کمتر کنیم

تحسین از صدایش به گوش می رسید

_قهوه معده اش رو به هم نزد؟

جی خندید

_نه  در واقع راجع به این قضیه مغرور به نظر می رسید

_قطعاً مصمم بود تا قهوه رو بگیره…شاید فردا باید رژیم غذایی سبکی رو براش شروع کنیم تا دوباره قدرتش رو به دست بیاره

_میدونی کی از بخش مراقبت های ویژه خارج میشه؟

_ واقعا نمیدونم.. این تصمیم رو می بایست سرگرد لانینگ  بگیره

پرستار به او لبخندی زد و از اتاق خارج شد

جی به سالن بازدیدکنندگان رفت تا برای خودش قهوه بگیرد. از خلوتی اتاق استفاده کرد تا به خودش حریم خصوصی که هم‌اکنون به آن نیاز داشت را بدهد…ناآرامی مبهمی بدنش را پر کرده بود… نمی‌توانست دلیل آن را به درستی تشخیص دهد… قسمتی از آن به خاطر استیو بود.. البته… و واکنش های احساسی غیر قابل کنترل خودش نسبت به او…. نمی خواست دوباره عاشق او شود… اما نمی دانست چگونه با آن مبارزه کند.فقط می دانست می بایست این کار را بکند.نمی توانست یک بار دیگر او را دوست بدارد….ریسکش خیلی زیاد بود. آن را با حرارت و گرما بارها و بارها به خودش می گفت… نمی تواند اجازه دهد چنین چیزی اتفاق بیفتد..حتی اگر ممکن بود دیگر خیلی دیر شده باشد

بخش دیگر ناآرامی اش هم دوباره مربوط به استیو می‌شد. اما مطمئن نبود چرا.. آن احساس شدید از دست دادن چیزی مدام به ذهنش ضربه میزد.. چیزی که می بایست میدیده اما اینکار را نکرده.. شاید استیو هم این را احساس کرده بود… آنهم با توجه به تمام سوال هایی که می پرسید …او کاملا به فرانک اعتماد نداشت اگرچه به خودش می گفت چنین چیزی قابل انتظار بود….انهم با توجه به شرایط کنونی استیو.. اما جی میدانست که می‌تواند با جان اش به فرانک اعتماد کند و همینطور با زندگی استیو.. اما چرا مدام احساس می‌کرد می بایست بیشتر از آنکه اکنون احساس می کند.. بداند ؟آیا جان استیو به خاطر چیزی که شاهدش بوده در خطر است ؟ آیا استیو در واقع در این ماجرا دخالت داشته؟ می بایست خیلی ساده می بوده …که متوجه نشده بیشتر حقیقت از او پنهان ماند…ه اما نمی توانست از فرانک انتظار داشته باشد تمام چیزی که می‌داند را برای او تعریف کند… نه چنین چیزی نبود… ماجرا روی چیزی بود که جی بایست می‌دیده ….چیزی که خیلی واضح بوده…. اما جی آن را به کل از دست داده …جزئیات کوچکی که به درستی جور در نمی آمد …و تا زمانی که نفهمد چیست…. نمی توانست از این احساس نا آرامی خودش را بیرون بکشد
دو روز بعد… استیو را از بخش مراقبت های ویژه به یک اتاق خصوصی آوردند.نگهبان ها موقعیت شان را تغییر دادند. اتاق جدید تلویزیون داشت…. چیزی که اتاق آی سی یو کم داشت..استیو اصرار داشت تمام برنامه های جدیدی که می‌توانست را ببینند…مانند اینکه داشت دنبال سرنخی که همه چیز را برای او به یکدیگر ربط میداد می‌گشت.. مسئله این بود که به نظر می‌رسید او راجع به تمامی زمینه‌های دنیا علاقه نشان می‌دهد و می‌تواند مانند بحث های عادی و روزمره….درباره سیاست های دیگر کشورها بحث و گفتگو کند.این کار او جی را پریشان می کرد…استیو هرگز به طور خاصی به سیاست علاقه نداشت…عمق اطلاعاتش نشان می‌داد تا چه اندازه درگیر شده… با توجه به این…به نظر می‌رسید او در موقعیتی که این بلا را سرش آورده…بیشتر درگیر بوده تا آنچه که فرانک می داند….یا شاید فرانک هم می داند… او چندین مکالمه خصوصی و طولانی با استیو داشت… اما استیو گارد دفاعی اش را بالا نگه داشته بود… تنها با جی احتیاط اش را از دست می‌داد

آسیب و جراحات متفاوت بیشتر از آن که می بایست او را تخت خواب نشین کرده بود.اما نتوانست آنها را متقاعد کند تا به او عصای زیر بغل بدهند…. به خاطر دستهای سوخته اش… عدم فعالیت فیزیکی او را می خورد.. صبر و شکیبایی و خلق و خوی خوب او را فرسایش می داد..به سرعت تصمیم گرفت از کدام شوی تلویزیونی خوشش می آید…تمام شوهای بازی و اپرا را دور انداخت… اما حتی از آنهایی هم که دوست می داشت ایراد می‌گرفت و می‌گفت چیزی کم دارند…. از آنجا که بیشتر اعمال….تصویری بودند….اینکه تنها قادر به گوش دادن بود او را عصبانی و ناامید می کرد…به زودی… تنها می خواست تلویزیون روی کانال خبر باشد…جی تمام تلاشش را کرد تا او را سرگرم کند… زمانی که برایش روزنامه می خواند خوشش می آمد… اما بیشتر اوقات دلش میخواست صحبت کند

یک روز صبح گفت

_ بهم بگو چه شکلی هستی؟

این درخواست او را متلاطم کرد…به طور عجیبی اینکه از او خواسته شود تا خودش را توصیف کند خجالت آور به نظر می‌رسید.با دو دلی شروع کرد

_موهام قهوه ایه

_چه سایه ای از قهوه ای ؟قرمز؟… طلایی؟

_فکر می کنم طلایی اما تیره… به رنگ عسل

_ بلنده؟

_نه  تقریباً تا روی شونه هام و خیلی صاف

_چشم هات چه رنگی اند؟

_آبی

وقتی بعد از گذشت چند دقیقه چیز دیگری اضافه نکرد گفت

_ یاللا… قدت چقدر بلنده؟

_ متوسط… ۱۶۳

_ قد من چقدر بلنده؟ آیا به خوبی کنار هم جور میشیم؟

آن فکر باعث شد گلویش بسته شود

_تو حدود یک و نودی..و بله ما به خوبی کنار هم میرق*صیم

چشمهای بانداژ گرفته اش را به طرف او چرخاند

_راجع به رقص*یدن صحبت نمی کردم… اما زمانی که از دست این گچ ها خلاص شدم  بیا دوباره باهم برقص*یم..شاید فراموش نکرده باشم  چطوری باید برق*صم

جی نمی دانست که آیا باز هم می‌توانست بودن در بازو های او را  تحمل کند یا نه…..نه آن گونه که هر بار آن صدای خسسته و خشن اش را می‌شنید احساساتش دیوانه می شدند… اما او منتظر جوابش بود بنابراین با شادی گفت

_این یه قراره

دستش را بالا برد

_ فردا بانداژ ها ی دستم رو در میارن…هفته بعد جراحی پایانی روی چشم هام انجام میشه.. و ظرف دو هفته بعد گچ ها از دست و پام بیرون میاد… یک ماه بهم فرصت بده تا قدرتم رو دوباره به دست بیارم….تا آن زمان می بایست بانداژها از روی چشم هام پایین اومده باشن… بعدش به شهر میریم

_فقط یک ماه به خودت اجازه میدی تا قدرتت رو برگردونی؟ این یکم بلندپروازانه نیست؟

گفت

_ قبلا هم این کار رو کردم

سپس کاملاً بی حرکت شد…جی همانطور که او را نگاه می کرد نفس اش را حبس کرد…اما بعد از گذشت چند دقیقه به نرمی ناسزا گفت

_لع*نت بهش…من بعضی از چیزها رو میدونم اما نمیتونم به خاطر بیارمشون… میدونم از چه غذایی خوشم میاد…رهبران تمام کشورهایی که توی اخبار بهشون اشاره شد رو می شناسم…حتی میتونم به خاطر بیارم چه شکلی به نظر می رسند اما چهره ی خودم رو به خاطر نمیارم… میدونم چه کسی جام قهرمانی پیشین رو برد…اما نمیدونم زمان بازی کجا بودم…بوی کانال های ونیز رو میشناسم… اما به خاطر نمیارم که آیا هرگز اوننجا بودم؟

چند لحظه ساکت شد…. سپس بسیار آرام گفت

_گاهی اوقات میخواد با دست هام کل این ساختمون رو در هم بکوبم

جی که هنوز هم با چیزهایی که او گفته بود از درون می لرزید گفت

_سرگرد لانینگ بهت گفت باید انتظار چی رو داشته باشی

تا چه اندازه خودش را در دنیای مرموز خاکستری که فرانک گفته بود درگیر کرده؟ می ترسید استیو دیگر یک انسان ماجراجو نباشد بلکه یک مهره شطرنج باشد

_دست از احساس تاسف کردن برای خودت بردار.. گفت بالاخره خاطراتت کم‌کم بر خواهند گشت

نیشخند آرامی لب هایش را از هم گشود… باعث شد نگاه سرگردان و بیچاره اش به طرف آنها خیره شود…لب هایش محکم تر و پرتر به نظر می رسیدند.. گفت

_ متاسفم باید حواسم به اون باشه

احساس شوخ طبعی خشکش…مخصوصاً زمانی که دلایل بسیار خوبی برای این داشت که گاهی اوقات برای خودش احساس تاسف کند… تنها او را به یاد قدرت درونی بی حد و اندازه اش می انداخت… و یکبار دیگر دیوار های دفاعی که سعی کرده بود اطراف قلب اش بکشد را به لرزه می انداخت… می بایست به او بخندد…درست همانطور که سال‌ها پیش این کار را کرده بود… اما حالا یک تفاوتی وجود داشت… قبلاً استیو از شوخ طبعی به عنوان دیواری برای انکه پشتش پنهان شود استفاده می‌کرد…..حالا آن دیوار از بین رفته بود و او می توانست مرد واقعی را ببیند

………………………..

روز بعد که بانداژ ها را برای همیشه از دست هایش خارج کردند کنار او بود.قبلا زمانی که بانداژها را تعویض میکردند کنار او بود…بنابر این تاولهایی که روی انگشت ها و کف دست هایش …بسیار وخیم و دردناک تر از اکنون بنظر میرسیدند را دیده بود.تکه هایی از پوست ملتهب هنوز هم تا ارنج هایش دیده میشد….اما دست هایش بد ترین صدمه را دیده بودند.حالا که خطر عفونت گذشته بود…پوست جدید و حساس …بسیار سریع تر بهبود پیدا می کرد…اگر بانداژ ها برداشته میشد…اما برای مدتی دست هایش دردناک تر از ان بودند که مورد استفاده قرار بگیرند
زمانی که چهره هم اکنون او را با اولین باری که با او ملاقات کرده بود مقایسه می‌کرد…آنهم با این همه ماشین و مانیتوری که به بدن اش وصل بود و لوله هایی که از بدنش سر در می آوردند… چیزی مانند معجزه میدید.. تنها چهار هفته گذاشته بود….اما آن زمان چیزی بیشتر از یک گیاه نبود… حالا نیروی شخصیت اش را به هر کسی که وارد اتاق می شد اعمال می‌کرد…. حتی دکتر ها….قبلا صورتش ورم کرده و کبود بود.. اما حالا خط فک مردانه و حالت زیبای لبهایش جی را مجذوب خودش می کرد…می دانست روی صورتش جراحی پلاستیکی انجام شده و با خود در فکر بود اگر با نداژ ها به طور کامل از صورتش برداشته شوند و او را برای اولین بار ببیند….واقعاً چه شکلی خواهد بود. حالت فکش کمی متفاوت بود… چهارگوش تر… استخوانی تر… اما چنین چیزی قابل انتظار بود زیرا زمان زیادی گذشته بود… و ریش هایش تیره تر به نظر می‌رسیدند چون که پوستش رنگ پریده بود. جی کاملاً با ریش ها و فک او آشنایی داشت زیرا هر روز صبح او را اصلاح می کرد… قبلا پرستار ها این کار را می کردند تا زمانی که به هوش آمد و برای همه کاملا روشن کرد که دلش می‌خواهد جی این کار را برای او بکند و نه هیچکس دیگری

دیگر گازهای ضخیم دوره جمجمه اش پیچیده نشده بود..جای زخمی ناهموار و بزرگ به صورت مورب از بالای سرش… در نقطه ای درست بالای گوش راستش تا عقب و سمت چپ جمجمه اش قرار داشت. اما موهایش همین حالا هم بلندتر از متوسط استاندارد نظامی ها بود و داشت جای زخم را می پوشند.. موهای جدیدش تیره و براق بودند.. هرگز رنگ آفتاب را ندیده بودند.چشم هایش هنوز هم به وسیله بانداژ پوشیده شده بود… اما گاز ها و پد هایی که دور چشم هایش پیچیده شده بود بسیار کوچک تر از قبل بودند… قسمت بالایی بینی و گونه هایش هنوز هم تحت پوشش بودند.. بانداژ ها او را دست می انداختند…دلش می خواست صورت او را ببیند… تا ببیند جراحی پلاستیک تا چه اندازه کارش را خوب انجام داده…. دلش میخواست شخصیتش را به چهره اش نسبت دهد…دلش میخواست به چشمهای تیره اش نگاه کند و تمام آنچه که در طول ازدواجشان موفق به دیدن اش نبود را ببیند

دکتری که موظف به رسیدگی به سوختگی های استیو بود گفت

_ دستات حساس اند

آخرین قطعه گاز را برید و به یک پرستار اشاره کرد تا آن را تمیز کند

_تا زمانی که پوست جدیدت سفت میشه مراقبشون باش.. الان دستات سفت و خشک اند اما ازشون استفاده کن…باهاشون ورزش کن.. هیچکدوم از تاندون ها یا ربات‌ها آسیب ندیدن… پس با گذشت زمان میتونی به طور کامل ازشون استفاده کنی

به آرامی و دردناکی… استیو انگشت هایش را خم کرد… این کار موجب شد کمی بدنش به لرزه در آید..او منتظر ماند تا دکتر و پرستار ها از اتاق خارج شوند سپس گفت

_جی؟

_ من اینجام

_ چطور به نظر می رسن؟

با صداقت پاسخ داد

_ قرمز

دوباره آنها را خم کرد ..سپس با احتیاط انگشت دست راستش را روی دست چپش کشید.. سپس این حرکت را با طرف دیگر تکرار کرد …در حالی که کمی لبخند میزد گفت

_احساس عجیبی داره …خیلی حساس اند ..همونطور که دکتر گفت.. اما پوستش به نرمی پوست یک بچه است …حالا هیچ پینه ای روی دستام نیست …

ناگهان لبخند از لب هایش پاک و با اخمی جایگزین شد..

_قبلا دست هام پینه بسته بودند.

دوباره دست هایش را آزمایش کرد …مانند اینکه در این لمس ها دنبال چیزی می گشت… به آرامی انگشت هایش را به یکدیگر مالش داد
به نرمی خندید.

_یک تابستون اینقدر بیسبال بازی کردی که دستات مثل چرم شده بودند… پینه روی پینه بسته بودند

هنوز هم غرق فکر به نظر می‌رسید..سپس حالش عوض شد و گفت

_ بیا بشین روی تخت کنارم

با کنجکاوی کاری که از او خواسته بود را انجام داد.. نشست و صورتش را به طرف او گرفت.. تختش قسمت بالایی تختش بالا آمده بود تا بتواند راست و صاف بنشیند…ناگهان متوجه شد چقدر باید به بالا نگاه کند تا بتواند صورتش را ببیند… با توجه به اینکه چقدر از وزنش را از دست داده بود…هنوز هم س*ینه و شانه های پهن اش باعث میشد جی احساس کند کوتوله بودن بکند… دوباره با خودش در فکر بود…او چه کاری انجام داده که موجب شده بود…سی*نه و شانه هایش تا این اندازه قوی و عضلانی شود

به طور آزمایشی… دستش را جلو آورد و موهای او را لمس کرد..متوجه شد چرا از او خواسته تا کنارش بنشیند…همانطور که انگشت هایش را لابلای موهایاو فرو میکرد…جی بی حرکت ماند…استیو چیزی نگفت… دست دیگرش را بلند کرد و با کف دست صورت او را قاب گرفت…انگشت هایش به نرمی روی پیشانی و ابروها…پایین به سمت بینی… روی لب ها و چانه…و خط فکش سر خوردند….. انگشت هایش را روی گلویش حرکت داد

نفس کشیدن اش متوقف شد اما متوجه آن نشده بود…به آرامی انگشت هایش را پشت گردن او برد مانند اینکه آن را می سنجد…سپس چال گلو و شانه هایش را لمس کرد…زمزمه کرد

_تو خیلی لاغری…به اندازه ی کافی غذا نمی خوری؟

جی که تحت تاثیر نوازش گرم او بدنش به لرزه در آمده بود زمزمه کرد

_در واقع یک کم وزن اضافه کردم

عمدا و با خونسردی دستش را پایین تر برد…جی به تندی نفسی کشید استیو گفت

_ آروم باش… چیزی نیست

_استیو نه

اما چشم‌هایش بسته شدند و خون به تندی در رگها یش جریان گرفت… نفس کشیدنش سرعت گرفته بود

_خیلی نرمی

صدایش حتی خشن تر شده بود

_خدایا…چقدر دلم میخواست لمست کنم…بیا اینجا عزیز دلم

………………………………….

مرد همان طور که جی را مقابل خود می‌کشید…درد را نادیده گرفت.. بازوهایش را… همانگونه که هزاران بار..از زمانی که با صدایش او را از تاریکی بیرون کشیده بود… در رویا میدید…دور بدنش حلقه کرد..ظرافت..نرمی و گرمای او را احساس کرد…لذت بی نظیری بدنش را در خود غرق کرد.میتوانست بوی شیرین پوستش را احساس کند.موهای ابریشمی اش پوستش را نوازش می داد… لب هایش را به لبهای او چسباند

او دیگر لب های زن را به خوبی می‌شناخت.. اگر لازم بود التماس میکرد..او را گول میزد..و اصرار می کرد تا زمانی که مجبور شود… صبح ها و شب ها قبل از اینکه او را ترک کند… به او بوسه ای بدهد… میدانست لب هایش بزرگ… پر و نرم هستند… و هر زمان که او را می بوسد کمی می لرزند… اما حالا می توانست با قدرت خود لب های او را تحت فرمان درآورد… میتوانست بدن ظریف او را احساس کند که میان بازو هایش میلرزد…چقدر احمق بوده که اجازه داده بودپنج سال پیش… این زن از او دور شود…این که به خاطر نمی آورد چه روزهای خوشی با او گذرانده… او را عصبانی می کرد.. دلش می‌خواست به یاد آورد چه شکلیست…با او بودن چه احساسی دارد.. اینکه همانطور که تمام سلولها و غرایز بدنش به او می‌گفتند… با او خوشحال بوده ؟ این زن به او تعلق دارد… این را می دانست… می توانست ان را احساس کند…طوری که گویی به یکدیگر بسته شده‌اند…بالاخره زن دست هایش را دور گردنش حلقه کرد

جی بطور مبهمی با خود فکر کرد او نمی بایست تا این اندازه قوی باشد..نه بعد از تمام بلاهایی که سرش آمده بود. اما بازوهایش اطراف بدن او.. آنقدر قوی و محکم بودند که احساس می کرد دارد فشرده می شود.. استیوهرگز قبلا تا این اندازه مالکانه رفتار نمی‌کرد… مطمئن او مرد پر شوری نبود.. اما حالا او را طوری گرفته… گویی نسبت به  او احساس مالکیت دارد… هم اکنون او جی را بیشتر از زمانی که باهم ازدواج کرده بودند می خواست…اما حالا..به خاطر شرایط شان تمام توجهش… به طور شدیدی روی او متمرکز شده بود.. خودش را مجبور کرد بگوید

_نباید کار رو بکنیم

سرش را به طرف دیگری چرخاند.دستهایش را پایین آورد و کمی شانه هایش را فشار داد

استیو زمزمه کرد

_ چرا نه؟

از آسیب پذیری او استفاده کرد و بوسه ی نرمی روی آن گذاشت.. دست های جی روی شانه هایش مشت شدند..موج های لذت خارق العاده ای بدنش را در مینوردید… اینکه نمی توانست ببیند… مانع او نمی شد..او می دانست چطور باید با یک زن رفتار کند…غرایز عمیق تر از خاطرات می‌رفتند

وجدان و احساس حمایت از خود…جی را وادار کرد تا دوباره شانه هایش را به سمت عقب هول دهد.و این بار…به ارامی او را رها کرد

با صدایی ارام گفت

_نمی تونیم به خودمون اجازه بدیم دوباره با هم درگیر بشیم

به این نکته اشاره کرد که

-هردومون ازادیم

_تا جایی که میدونیم… استیو ممکنه تو طی پنج سال گذشته با کسی ملاقات کرده باشی که واقعا بهش اهمیت میدی.. ممکنه یک نفر منتظرت باشه که به خونه پیشش برگردی.. تا زمانی که حافظت برنگشته نمیتونی مطمئن باشی که آزادی.. و…… و فکر می کنم نباید با عجله دوباره پیش هم برگردیم و با هم رابطه داشته باشیم…نه تا زمانی که چیز بیشتری راجع به هم نمیدونیم

با قاطعیتی خشن گفت

_ هیچکس منتظرمن نیست

همانطور که از تخت پایین می امد و به سمت پنجره می رفت.. حرکات اش نامنظم و تشنجی بودند.. زیرا هنوز هم بدنش تحت تاثیر هیجان قرار داشت.. آسمان صبح به رنگ سرب بود و دانه های برف.. بی هدف در باد حرکت می کردند

_تو که اینو نمیدونی

و برگشت تا به او نگاه کند

اگرچه نمی توانست او را ببیند اما صورتش را به سمت او چرخانده بود.. لب هایش که به شکل خط سختی در امده بودند به جی می‌گفت عصبانی است..پتویی روی کمرش قرار داشت و شانه های پهنش را در معرض دید قرار می‌داد…او زخمی.. رنگ پریده…و به خاطر آنچه که بر سرش آمده بود ضعیف بود…اما به طریقی… تاثیری که بر اطرافیان می گذاشت…و چهره ای که به دنیا نشان می‌داد نشان از قدرت داشت… و با توجه به قدرتی که در بازو هایش احساس کرده بود…. پس آن قدرها هم وضعیف نبود.. می بایست قبل از تصادف به طور خارق العاده قوی بوده باشد… آن ۵ سالی که قادر به دیدن اونا بوده…. برای اش به مانند یک معمای پیچیده در آمده بود

استیو به تندی پرسید

_پس این همه مدت اینجا با من موندی چون فقط به کمپلکس شبگردی فلورنس دچار بودی؟

این اولین باری بود که چیزی را از او دریغ میکرد و… او از این موضوع اصلاً خوشش نیامد… اگر می توانست حرکت کند به دنبالش میرفت.. نابینا می بود یا نه…ضعیف یا نه.. اگرچه اکثر اوقات هنوز هم در دردی طاقت فرسا به سر می‌برد…اما هیچ کدام از آنها نمی توانست جلوی او را بگیرد…. و برای اولین بار جی سپاسگزار پاهای شکسته اش بود

سعی کرد برایش توضیح دهد… می‌دانست حداقل تا این اندازه را به او مدیون است

_ من هرگز از تو متنفر نبودم…فکر نمیکنم تا اون اندازه عمیقا عاشق هم بودیم…مطمئنا به اندازه ی کافی عاشق هم نبودیم تا ازدواجمون ثمر بده.. فرانک ازم خواست اینجا بمونم چون که فکر می‌کرد بهم نیاز داری… با توجه به شرایطت… حتی سرگرد لانینگ  هم فکر می‌کرد اگه کسی که باهاش آشنایی داری اطراف باشه… کسی که قبل از حادثه اون رو می شناختی…. میتونه به بهبودی شرایطت کمک کنه…. پس…… من موندم

_این آت و اشغالا رو تحویل من نده

تلاش او برای توضیح دادن احساساتش حتی او را بیشتر خشمگین کرده بود.. و این از آن را خشم هایی بود که قبلا شاهدش نبوده…او کاملاً ساکن و  تحت کنترل به نظر می‌رسید… صدای خشن اش کمی بیشتر از یک زمزمه… سرمایی از ستون فقراتش بالا آمد… زیرا می‌توانست خلق و خوی عصبانی او را مانند آتش و یخ احساس کند..می توانست حتی بدون آن که قادر به حرکت باشد او را تنبیه کند

_ فکر می کنی چون نمیتونم ببینم..نمیدونم الان برای من تح*ریک شده بودی ؟ یه بار دیگه سعیت رو بکن عزیز دلم

جی دیگر داشت از تقاضای خشن درون صدایش عصبانی می شد..

_خیلی خوب اگه حقیقت رو می خوای بفرما… بهت اعتماد ندارم… تو همیشه بیقرار تر از اونی بودی که آروم بگیری تا یک زندگی رو با هم تشکیل بدیم… تو همیشه به خاطر یکی دیگه از اون ماجراجویی هات زنده بودی…همواره دنبال چیزی میگشتی که من نمیتونستم بهت بدم…خوب… دلم نمی خواد یه بار دیگه به اون دوران برگردم.دلم نمی خواد یک بار دیگه باهات درگیر بشم…تو الان منو میخوای… ممکنه یکم بهم احتیاج داشته باشی..اما وقتی که حالت خوب شد..اون موقع چی؟  یه بوسه روی گونه…یه نوازش روی موها…و باید بهت نگاه می کنم که توی غروب خورشید را هتو می گیری و میری؟ خیلی متشکرم…اما نه…من الان خیلی عاقل تر از قبل شدم

_به همین خاطره که هر موقع لمست می کنم میلرزی؟ دلت میخواد دوباره باهام درگیر بشی اما میترسی

_گفتم بهت اعتماد ندارم.. نگفتم ازت میترسم… چرا باید بهت اعتماد داشته باشم ؟ هنوز هم داشتی دنبال دردسر میگشتی که اون حادثه تقریباً تو رو به کشتن داد

ناگهان متوجه شد دارد بر سر او فریاد می کشد در حالی که صدای او اصلا بلند نشده بود..چرخید و از اتاق بیرون رفت..سپس به دیوار بیرون اتاق او تکیه داد تا عصبانیت و لرزش بدنش آرام بگیرد… احساس مریضی می‌کرد..نه به خاطر جر و بحثی که باهم داشتند… زیرا حق با او بود…جی می ترسید… وحشت زده بود…زیرا دیگر خیلی دیر شده بود و نمی‌توانست کاری راجع به ان انجام دهد…. زیرا…. دوباره عاشق او شده بود. آنهم برخلاف تمام هشدارها و نصیحت هایی که برای خودش کرده بود. جی دیگر او را نمیشناخت…او تغییر کرده بود. سخت تر..خشن تر و بسیار خطرناک تر شده بود…. او هنوز هم از آن مرد هایی بود که تو را ترک می‌کنند… احتمالا بسیار درگیرتر از… آنچه که فرانک می خواست او بداند…. بود

اما این تفاوتی ایجاد نمی‌کرد.جی قبلا عاشق او شده بود… آن هم برخلاف عقل سلیم اش و حالا هم دوباره عاشقش شده بود… حتی با اینکه هیچ با عقل جور در نمی آمد .خدا به او کمک کند ….او خودش را در مقابل یک عالمه درد و رنج باز گذاشته بود ….و هیچ کاری از دستش بر نمی آمد

فصل ۶

استیو به آرامی دراز کشیده بود و اجازه می‌داد غبار بیهوشی از روی ذهنش محو شود..به طور غریزی آرام بود.. مانند حیوانی در جنگل. تا زمانی که به اندازه ی کافی از جریانات اطرافش آگاه شود..یک مرد می توانست با حرکت کردن…قبل از آنکه بداند دشمنانش کجا هستند زندگی اش را از دست بدهد. اگر آنها فکر می کردند او مرده… می‌توانست از مزیت سورپرایز کردن دشمنانش… با دراز کشیدن آنجا و اجازه دادن به آنها تا تصور کنند او زنده نیست… تا زمانی که بتواند به طور کافی بهبود پیدا کند تا حرکات خودش را دنبال کند….استفاده کند.سعی کرد چشم هایش را باز کند اما چیزی روی آنها را پوشانده بود…. آنها چشمهای او را بسته بودند… اما این حرکت منطقی به نظر نمی رسید…چرا باید چشم ها ی کسی را که فکر می‌کنند مرده ببندند؟

به خوبی گوش فرا داد..سعی می‌کرد مکان اسیر کننده هایش را بفهمد..صدای همیشگی جنگل را نمی‌شنید و به تدریج متوجه شد سرد تر از آن است که در جنگل باشد.بوی هوا نیز اشتباه بود… بوی تیز و رایحه دارویی… مانند داروهای ضد عفونی فضا را پر کرده بود.. این مکان بویی مانند بیمارستان میداد

مانند پرده ای که بالا رود… ناگهان متوجه همه چیز شد..و ناگهان میدانست کجاست و چه اتفاقی افتاده و همزمان یادآوری مبهم جنگل از بین رفت….آخرین جراحی روی چشم هایش انجام شده بود و او هم اکنون در اتاق ریکاوری به سر می‌برد..

_جی

تلاشی باور نکردنی لازم بود تا نام او را صدا بزند… صدایش عجیب و غریب به گوش می رسید.. حتی بدتر از همیشه…آنقدر عمیق و خشن که تقریبا مانند صدای یک حیوان بود

_جی

صدایی آرام با حالتی آرامش بخش گفت

_ همه چیز خوبه آقای کراسفیلد..شما جراحی داشتهین و همه چیز به خوبی پیش رفت.. هنوز هم باید دراز بکشید…و ظرف چند دقیقه دیگه…ما شما را به اتاقتون خواهیم برد

صدای جی نبود….صدای خوبی بود اما چیزی نبود که او می خواست..گلویش خشک بود… آب دهانش را قورت داد و فوراً به خود پیچید…زیرا گلویش به شدت مجروح و دردناک بود…درست است… احتمالاً یک لوله در آن فرو کرده بودند…با صدای شکسته پرسید

_جی کجاست؟

_جی اسم همسر شماست آقای کراسفیلد؟

_بله

همسر پیشین… اگر بخواهند از نظر تکنیکی در موردش صحبت کنند.. او به برچسب‌ها اهمیت نمیداد….جی مال او بود

_ایشون احتمالا توی اتاقتون منتظر شما هستند

_ منو ببر اونجا

_ اجازه بدین چند دقیقه بیشتر صبر……..

_ حالا

تنها همان یک کلمه حالت دستوری پولادینی در خود نهفته بود.. به خودش زحمت نداد تا درخواستش را مودبانه تر کند.. زیرا تمام تلاش و نیرویش را جمع می‌کرد تا تنها چند کلمه را از گلویش خارج کند. هنوز هم ذهنش مبهم و در هاله ای از غبار بود… اما با عزمی راسخ…تمام افکارش را روی جی متمرکز کرده بود… شروع کرد به گرفتن میله‌های آهنی کنار تخت.

_آقای کراسفیلد صبر کنید.. سیم آی وی رو از بازوتون بیرون میکشید

زمزمه کرد

_خوبه

_خونسرد باشید… ما شما رو به اتاق تون می بریم… فقط تا زمانی که دستورش رو میگیرم بی حرکت دراز بکشید

یک دقیقه بعد احساس کرد تخت حرکت می کند. حرکت کنجکاوانه و آرامش بخش بود و دوباره شروع به خوابیدن کرد…اما خودش را مجبور کرد تا هوشیار باقی بماند.. نمی‌توانست تا زمانی که به کنار جی نرسیده ریلکس و آرام شود.چیز های لعن*تی کمی درباره اینکه چه کسی است.. یا چه اتفاقی رخ داده..می دانست.. اما جی تنها چیز ثابت زندگی اش بود… تنها شخصی که به او اعتماد داشت… از همان ابتدا کنارش بوده… تا جایی که خاطراتش به او یادآور می‌کردند و حتی بیشتر

پرستار با حالتی شادمانه گفت

_ بفرمایید..خانم کراسفیلد..ایشون نمیتونستن برای بازگشتن به این اتاق صبر کنند..مدام شما رو تقاضا می کردند و سر و صدای زیادی به راه انداخته بودند

جی گفت

_ من اینجا استیو

متوجه شد که او اشتباه پرستار در مورد اسمش را تصحیح نکرد و رضایت خاطری آتشین وجودش را پر کرد. این اسم معنی زیادی برای او نداشت.. اما اسمی بود که زمانی با جی آن را شریک بوده…یکی از حلقه هایی که جی را به او متصل می کرد

او را روی تخت اش قرار دادن ..می‌توانست حرکات آنها… اطرافش را.. برای چند دقیقه بیشتر احساس کند .بیدار ماندن داشت سخت تر و سخت تر می شد

_جی

_من اینجا
دست چپش را به سمت صدای او دراز کرد. با انگشت های باریک و خنکش او را لمس کرد.. دست های جی میان دستهای او بسیار ریز و کوچک به نظر می رسیدند

گفت

_دکتر گفت همه چیز به خوبی پیش رفته

صدایش در جایی بالای سر او در تاریکی به گوش می رسید

_ حدود دو هفته دیگه برای همیشه از شر بانداژ ها خلاص میشی

زمزمه کرد

_ بعدش از اینجا بیرون میرم

دستش اطراف دست او محکم تر شد و خودش را به دست بیهوشی سپرد

زمانی که دوباره بیدار شد دیگر گیج و منگ نبود اما هنوز هم احساس سستی میکرد.. با بی صبری ذهنش را مجبور کرد تا از حالت رخوت بیرون آید… آنقدر به نادیده گرفتن درد در بدن در حال بهبود اش عادت کرده بود که واقعا متوجه اش نمیشد…در برهه ای از زندگی اش یاد گرفته بود که بدن انسان می‌تواند به قدرت های خارق العاده ای دست پیدا کند… اگر ذهنش بتواند درد را نادیده بگیرد…از قرار معلوم…آن درس را آنچنان به خوبی یاد گرفته بود که دیگر برایش مانند طبیعتی دوم به حساب می آمد

حالا که بیشتر بیدار شده بود نیازی نبود جی را صدا بزند تا بداند در اتاق است. می توانست صدای نفس کشیدن را بشنود.. صدای صفحات مجله که ان را ورق می زد..در حالی که کنار تختش نشسته بود را بشنود..میتوانست رایحه ی خفیف و شیرین پوستش را احساس کند..رایحه ای که او را برایش اشنا می کرد…هر زمان که وارد اتاق می شد به وسیله ی ان او را می شناخت.. و از طرف دیگر آن آگاهی دیگر بود…. آن آگاهی فیزیکی…که مانند نیروی الکتریکی..هرزمان که او نزدیکش بود یا حتی به او فکر میکرد…باعث می شد تا پوست بدنش با هیجان به خارش بیفتد

از زمانی که هفته پیش با یکدیگر ان بحت و جدل را داشتند دیگر او را نبوسیده بود…اما او تنها داشت برای خودش زمان می خرید.جی ناراحت شده بود و او ان را نمی خواست…نمی خواست به او فشار اورد.شاید او قبلا چنان اش دهن سوزی هم نبوده….اما جی هنوز هم نسبت به او احساساتی دارد….وگرنه هم اکنون اینجا نمی بود.و وقتی که زمان مناسبش برسد…روی ان احساسات مانور خواهد داد.جی مال او بود…او این را با احساس مالکانه ای که در عمق استخوان هایش نفوذ داشت احساس میکرد.

او را می خواست…شدت نیازش به او..مرد رامتعجب می کرد. هر زمان که او را لمس می کرد احساس گرمای سوزانی که در بدنش احساس می کرد به او ثابت می کرد که احساساتش نسبت به او فراتر از هر دردی میرود. هر روز دردش کمتر می‌شد و هر روز او را بیشتر می خواست… احساس نیازی ابتدایی که هر زمان دو نفر به یکدیگر وابسته می شدند آن میل و خواسته به آنها غلبه می‌کرد…یک راه طبیعی ازدیاد جمعیت…. این احساس باعث میشد انسان ها به یکدیگر پیوند پیدا کنند. با یکدیگر جفت شوند…در زمان های اولیه.. دو انسان با کمک یکدیگر تمام تلاششان را می‌کردند تا بچه‌هایشان را مورد حمایت قرار دهند… هم اکنون.. یکی از پدر و مادر نمی توانست به خوبی و بچه ای را بزرگ کند و داروهای پزشکی جدید می توانست به یک زن حق انتخاب دهد.. که اگر نمی خواهد بچه دار شود… می‌توانست از آنها استفاده کند..اما آن غریزه اولیه هنوز هم در تمام بدن همه انسانها بود.. احساس نیاز مردی که زنش را دوست بدارد.. و مطمئن شود که آن زن می داند به مرد تعلق دارد…..او می‌توانست احساس نیاز بیولوژیکی را در تک تک ژن هایش احساس کندو ان را بفهمد… اما فهمیدن آن باعث نمی‌شد قدرت و شدت کمتر شود

فراموشی چیز کنجکاوانه ای بود.. زمانی که بدون احساسات آن را مورد بررسی قرار می داد به عجیب و غریب بودن آن علاقه نشان میداد.. تمام دانش و هوشیاری اش..از اتفاق هایی که برایش رخ داده.. قبل از آنکه به کما برود را از دست داده بود.. اما بسیاری از آگاهی های ناخودآگاهانه تحت تاثیر قرار نگرفته بودند.. می توانست بازیهای جام جهانی و چیزهای دیگری مثل آن را به خاطر بیاورد…و اینکه آبشار نیاگارا چه شکلی است.. چیز مهمی نبود…جالب بود… اما مهم نبود

به همان اندازه جالب اما بسیار مهم‌تر….چیزهایی بود که در رابطه با کشورهای مبهم و تیره ی جهان سوم و ملتهای آنها میدانست….در رابطه با قدرت های بزرگ… بدون آنکه به خاطر آورد چگونه این اطلاعات را می داند ..نمی‌توانست چهره ی خودش را به خاطر بیاورد اما بنا به طریقی این باعث نمی شد چیزهایی که میداند را نفی کند. کویر را می شناخت…ان گرمای خشک و سوزان… آن خورشید داغی که خون را به جوش می‌آورد …همچنین جنگل را می شناخت..ان رطوبت خفه کننده اش را… حشره ها و خزندگان… زالو ها ..و بوی تعفن اور گیاهان و جلبک های فاسد
با قرار دادن آن تکه هایی که از خودش…که می شناخت…می توانست تا حدودی پازل را حل کند.قسمت جنگل آسان بود.جی به او گفته بود سی و هفت ساله است..دقیقا در سن درستی برای شرکت در جنگ ویتنام قرار داشت. بقیه ی ان….اگر همه چیز را کنار هم بگذاریم… تنها یک توضیح می تواند برایش وجود داشته باشد : او..بیشتر از انکه به جی گفته باشند در این امور درگیر است
با خود در تعجب بود که آیا اسکوپولامین روی فراموشی تاثیر دارد یا نه.. اگر چیزی که ممکن بود بداند آنقدر مهم بود که چنین رفتار فرش قرمزی ارا نصیبش بکند… پس ارزشش را می داشت که فرانک حداقل آن داروها را امتحان کند…..آنها آن دارو را امتحان نکرده بودند و این چیز دیگری را به او می گفت: فرانک می‌دانست استیو در مقابل هر گونه داروی محرکی که وارد ذهن شود مقاومت خواهد کرد… بنابراین او می بایست یکی از نیروهای عملیاتی آموزش دیده ی میدان مبارزه باشد

جی این را نمی‌دانست… او واقعاً فکر میکرد استیو تنها در زمانی اشتباه در مکانی اشتباه بوده..گفته بود زمانی که آنها با یکدیگر ازدواج کرده بودند او مدام به ماجراجویی بعد از ماجراجویی دیگری می رفته… بنابراین می بایستی..او جی را در تاریکی نگه داشته باشد.. و تنها اجازه داده که فکر کند اوانسان بی بند و باری است…. به جای آنکه او را نگران این حقیقت کند که شغلش تا چه اندازه خطرناک است

او تا این اندازه از قطعات پازل را کنار یکدیگر قرار داده بود اما هنوز هم چیزهای کوچکی وجود داشتند که برایش با عقل جور در نمی آمدند.. به محض آنکه بانداژ ها را از روی دست هایش برداشته بودند متوجه شده بود که نوک انگشت هایش به طور عجیبی نرم است….این نرمی و صافی به خاطر جای زخم نبود.. پوست تازه و در حال بهبود دستهایش بسیار حساس بود..می توانست تفاوت مناطق آسیب دیده با نوک انگشت هایش را تشخیص دهد. او احتمال می داد که انگشتهایش نسوخته اند بلکه اثر انگشتش برای همیشه برداشته شده. احساس می‌کرد این اتفاق به تازگی افتاده… شاید در همین بیمارستان… سوال این بود: چرا؟ هویت او را از چه کسی پنهان میکردند؟ انها میدانستند او کیست و مشخصا در طرف او بودند و گرنه تا این اندازه به خود زحمت نمی دادند تا زندگی اش را نجات دهند..جی میدانستی او کیست.. آیا کسی آن بیرون..در کمین او بود ؟ و اگر چنین باشد…آیا جی… تنها به خاطر اینکه کنار اوست.. در خطر قرار می گیرد؟

سوال های بسیاری در ذهنش وجود داشت و هیچ پاسخی برای آنها نداشت..می توانست از پین بپرسد اما مطمئن نبود بتواند جواب رک و راستی از مرد بیرون بکشد.  پین داشت چیزی را از او پنهان می‌کرد. استیو نمی دانست آن چیست.. اما می توانست رگه ای از احساس گناه را در صدای مرد تشخیص دهد…مخصوصاً زمانی که با جی صحبت می کرد…آنها جی را.. در چه دردسری گرفتار کرده بودند؟

صدای در اتاقش را شنید که باز میشد و بدون حرکت دراز کشید.میخواست هویت ملاقات کننده اش را بشناسد..بدون آن که بداند او بیدار است… قبلاً آن احتیاط را در خودش تشخیص داده بود و کاملاً با نتیجه گیری هایی که به آن رسیده بود جور در می آورد

_هنوز بیدار نشده؟

صدای آرام فرانک پین بود. و آن احساس گناه خود هنوز هم در صدایش شنیده می شد.. احساس گناه و….. محبت. بله ان چیزی بود که در صدایش به گوش می‌رسید…  پین از جی خوشش می آمد و نگران او بود اما هنوز هم داشت از او استفاده می کرد..این حقیقت باعث میشد استیو کمتر مایل به همکاری با او شود… او را عصبانی می کرد که فکر کند… آنها جی را در هرگونه موقعیت خطرناکی قرار داده اند

_به محض اینکه اونو توی تخت گذاشتن به خواب رفت و از اون موقع تا حالا بیدار نشده..با دکتر صحبت کردی؟

_نه..نه هنوز..چطور پیش رفت؟

_ فوق العاده.. دکتر فکر میکنه هیچ آسیب جدی و دائمی وارد نشده باشه..برای چند روز آینده باید تا جایی که میتونه و امکان پذیره بدون حرکت دراز بکشه… و بعد از اینکه بانداژ ها رو برداشتن ممکنه چشم هاش به نور حساس باشن… اما احتمالا حتی به عینک هم نیازی نخواهد داشت

_خوبه.. احتمالا می‌بایست ظرف دو هفته ی آینده اینجا رو ترک کنه… اگه همه چیز به خوبی پیش بره
جی با حالتی اندیشمندانه گفت

_ فکر کردن به این که دیگه نیازی نیست هر روز به اینجا بیام سخته..به نظر نرمال نمیاد.وقتی مرخص بشه چه اتفاقی میفته؟

استیومی توانست نگرانی درون صدای جی را احساس کند و در مورد ان متعجب بود.. آیا او چیزی می دانست ؟ به چه دلیل دیگری می بایست در مورد مرخص شدنش از بیمارستان نگران باشد؟ اگرچه او برای جی خبرهایی داشت… هر جایی که جی برود او نیز خیال دارد به آنجا برود و فرانک می توانست ایده های او را بپذیرد و یک دوست واقعی با آنها شود

دو هفته ی دیگر هم می بایست از وقتش را صرف اینجا ماندن کند.. نمی دانست که آیا می تواند از پسش برمی آید یا نه..خودش را عادت دادن به صبر و شکیبایی… که برای بهبودی بدنش نیاز بود…کاری سخت و دشوار بود. با این حال هفته‌های توانبخشی دوباره را نیز در پیش داشت. که می بایست در طی آن هفته‌ها نیروی کامل اش را دوباره بدست آورد.. او می بایست خودش را… سخت تر از آنچه که تراپیست ها اعمال میکنند…تمرین می دهد… می‌توانست محدودیت خود را احساس کند و می دانست که بدنش انعطاف پذیر تر از آن است که تراپیست ها فکر می کنند…و این تنها یکی دیگر از قطعات پازل بود

تصمیم گرفت به خودش اجازه دهد تا بیدار شود و با نا آرامی شروع به جابجا شدن کرد.سوزن آی وی در دستش کشیده شد..با صدای خواب آلود گفت

_جی؟

سپس گلویش را صاف کرد و دوباره امتحان کرد

_جی؟

هرگز کاملاً به شنیدن صدای خودش این گونه که بدان تبدیل شده..عادت نکرد…بسیار خشن و عمق.. مانند اینکه شن در گلویش گیر کرده…یک چیز عجیب دیگر… نمی توانست صدای قبلی اش را به خاطر آورد اما می‌دانست که این یکی درست نیست..

_من اینجام

انگشت هایی خنک  بازویش را لمس کردند

تاکنون چند بار آن کلمات را شنیده و چند بار کلمات مانند زنجیری به او را به آگاهی و هوشیاری متصل کرده بودند؟ به نظر می‌رسید در ذهنش هک شده اند… مانند اینکه جزو یکی از خاطراتش بودند…جهنم… احتمالا این گونه بود. دست آزادش را به سمت او دراز کرد

_تشنه
صدای ریخته شدن آب در لیوان را شنید.. سپس یک نی لب هایش را لمس کرد… با قدردانی شروع به مکیدن مایع خنک به درون دهان خشکش شد. تنها بعد از چند ثانیه نی را از لب هایش دور کرد… با آن راه و روش خونسردانه خود گفت

_اولش نباید زیاد آب بخوری… داروی بیهوشی ممکنه مریضت کنه

دستش را تکان داد و دوباره احساس کرد که سوزن در آن جا به جا می شود.. ناراحتی سریعی وجودش را پر کرد

_به یک پرستار بگو این سوزن لع*نتی رو بیرون بیاره

_بعد از جراحی به گلوکز نیاز داری تا مانع از این بشه که بدنت وارد شوک بشه.. احتمالاً داروی آنتی‌بیوتیک هم توش هست

_پس میتونن بهم قرص بدن..دوست ندارم این طور دست و پام محدود بشه

اینکه هنوز هم پاهایش در گچ بود به اندازه کافی بد بود..دیگر به اندازه ی یک عمر ساکن و بیحرکت یکجا دراز کشیده بود

برای چند ثانیه..جی ساکت بود.می توانست احساس کند که بالاخره او را درک می کند.گاهی اوقات مانند این بود که نیازی به کلمات ندارند. مانند اینکه پیوندی بین آنها بود که کلمات را جابه جا می کرد.جی دقیقا می دانست این که مجبور باشد هر روز در تختخواب دراز بکشد تا چه اندازه او را کلافه میکند…این نه تنها ملالت آور بود.. بلکه برخلاف تمام غرایز حفظ بقایش بود.. بالاخره گفت

_خیلی خوب

انگشت های سرد و خنک او روی پوست بازویش کشیده شدند

_یه پرستار میارم

به خارج شدن او از اتاق گوش فرا داد..بی حرکت دراز کشید.. منتظر بود ببیند آیا فرانک هویت خود را آشکار میکند ؟مانند یک بازی زیرکانه بود…حتی نمی دانست چرا دارد آن را بازی میکند اما فرانک چیزی را پنهان می کرد و استیو به او اعتماد نداشت.هر کاری انجام می داد تا بتواند سرنخی پیدا کند حتی اگر چیزی ناچیز مانند وانمود کردن به خوابیدن… در حالی که در واقع داشت استراق سمع می‌کرد بود…او حتی چیزی هم نفهمیده بود.. جز آنکه فرانک برای او برنامه ها داشت

فارانک پرسید

_درد داری؟

محتاطانه سرش را چرخاند..

_فرانک ؟

قسمتی دیگر از بازی.. وانمود کردن به اینکه صدای مرد دیگر را نمی شناسد..

_بله

_نه درد زیادی احساس نمیکنم فقط خواب الودگی

تا این اندازه درست بود..داروی بیهوشی باعث می‌شد احساس خواب آلودگی و بی حسی کند. اما می توانست خودش را مجبور کند تا از لحاظ ذهنی هوشیار باشد و آن قسمت مهم اش بود..ترجیح می‌داد درد بکشد تا اینکه آن چنان بیحس باشد که نداند اطرافش چه اتفاقی می افتد.. تجربه کما مانند کابوسی از تاریکی و پوچی بود…انچنان که دلش نمی خواست دوباره آن را تجربه کند…حتی به فرم و شکلی بسیار خفیف تر.. حتی فراموشی از آن حالتی که کنترلی روی خود و محیط اطرافش نداشت بهتر بود

_این آخرین جراحی بود…دیگه جراحی دیگه ای در کار نیست…  یا سوزن دیگه ای هم در کار نخواهد بود.زمانی که گچ ها رو از پات بیرون بیارن میتونی دوباره به خود قدیمیت برگردی

فرانک صدایی آرام داشت و همواره توجه ای آشنا در صدایش شنیده می شد.مانند اینکه آنها یکدیگر را به خوبی می شناختند.. صدایش چیزی آشنا  رادر استیو تح*ریک کرد…این خود قدیمی بدنی بود پر از سرعت و استقامت.. نیرویی فولادین که باعث می شد…زمانی که مردهای دیگر بیهوش می شدند او به حرکت کردن ادامه دهد

پرسید

_جی توی خطره؟

دست از محتاط بودن کشید و مستقیم به مطلبی که برایش مهم بود وارد شد.

_به خاطر چیزی که ممکنه دیده باشی؟

_بله

ما هیچ خطری رو پیش بینی نمی کنیم

صدای فرانک محتاطانه بود

_تو فقط به این دلیل برای ما مهم هستی که میخوایم بدونیم دقیقا چه اتفاقی افتاده و ممکنه به چند تایی از سوال های ما پاسخ بدی

استیو کنایه‌آمیز لبخندی زد

_بله میدونم.. آنقدر مهم که از خط قرمز عبور کردی …چندین آژانس مختلف رو باهم هماهنگ کردی و آدمهای دیگه از شاخه های سرویس های دیگه …و بخش های خصوصی تر رو وارد ماجرا کردی.. من فقط یه شاهد بیگناهم مگه نه ؟ جی ممکنه این حرف ها رو خریده باشه اما من نه …پس چرت و پرت گفتن رو فراموش کن و سوالم رو با بله یا نه پاسخ بده ..آیا جی در خطر؟
فرانک با قاطعیت گفت

_نه

و بعد از یک ثانیه استیو به آرامی سرش را تکان داد. این تمام چیزی بود که از دستش بر می آمد.صرف نظر از آنچه که فرانک داشت پنهان میکرد او هنوز هم از جی خوشش می آمد و از او حمایت می کرد. جی به اندازه کافی جایش امن بود.. استیو می‌توانست با بقیه آن بعا کنار آید.. جی تمام چیزی بود که هم‌اکنون برایش اهمیت داشت

پاها گشت به خاطر بسته شدن در گچ به مدت ۶ هفته ضعیف شده بودند…. دست هایش را روی آن‌ها کشید..خودش را به سبکی عجیب و غریب آنها عادت می داد… می توانست آنها را تکان دهد اما حرکاتش غیر قابل کنترل بودند.دو روز گذشته روی ویلچر یا صندلی کنار تخت می نشست..به  بدنش اجازه می‌داد به حرکات و حالت های مختلف عادت کند.. دستهایش به اندازه کافی خوب شده بودند که می‌توانست استفاده از واکر هر روز چند دقیقه راه برود. تمام مدت اطلاعات ش در حال افزایش بودند..حالا می دانست حتی زمانی که روی واکر خم می‌شد…هنوز هم چند سانتی از جی بلندتر بود… دلش می خواست او را در آغوش بگیرد و روی موهای او را ببوسد…او خودش را کنترل کرده بود و سعی می کرد همه چیز را به آرامی پیش ببرد… اما حالا دیگر همه آنها به پایان رسیده بودند

جی او را نگاه کرد که پاهایش را ماساژ میداد.. انگشتهای کشیده با اعتماد به نفس ماهیچه‌ها را نرم می‌کردند.. آن بعد از ظهر نوبت فیزیوتراپی داشت اما منتظر کس دیگری نمی ماند تا این کار را برایش انجام دهد..زمانی که جراحی روی چشمهایش انجام شده بود مانند ابری بهاری بود:منتظر..پر تنش..اما تحت کنترلی فولادی.. یک ماه ونیم از حادثه انفجار میگذرد و شاید آدمهای دیگر هنوز هم در تخت دراز کشیده و برای کاهش درد از قرص استفاده می‌کردند…اما استیو از همان زمانی که به هوش آمده بود مدام به خودش فشار وارد می کرد تا هر چه سریعتر بهبود یابد.. دستهایش هنوز هم می‌بایست حساس باشند اما از آنها استفاده می کرد و هرگز خم به ابرو نمی آورد… دنده ها و پاهایش می‌بایست به شدت درد می کردند… اما اجازه نمی داد چنین چیزی او را متوقف کند.هرگز از سردرد شکایت نمی کرد..اگرچه سرگرد لانینگ به جی گفته بود احتمالا تا چندین ماه آینده هم سردرد های وحشتناک خواهد داشت

جی به ساعتش نگاه کرد…استیو حالا به مدت نیم ساعت بود که داشت پاهایش را ماساژ میداد.با قاطعیت گفت

_فکر می کنم کافی باشه… نمیخوای به تختخواب برگردی؟

روی ویلچر صاف نشست.. نیشخندی تحویل او داد

_عزیز دلم اینقدر از دست اون تختخواب خسته ام که تنها راهی که میتونی منو مجبور کنی به اونجا برگردم اینه که خودت هم باهام بیای

آنچنان به طرز شرم‌آوری مردانه به نظر می رسید که جی احساس کرد در برابرش سست و ضعیف می شود.حتی برخلاف هشدارهایی که به خودش می داد و مدام به خودش یادآوری می کرد که باید در برابر جذابیت او مقاومت کند…مانند جنگجویی زخمی رو به روی او ایستاده و سعی می کرد او را اغفال کند.. نمی توانست بدون آنکه زانوهایش سست شوند به او نگاه کند.. گاهی اوقات احساسی که در مورد او داشت مانند جزر و مدی از لذت و درد بود… آنچنان قوی که تقریباً او را به زانو در می آورد..هر روز استیو قوی تر می شد..هر روز از لحاظ بدنی پیشرفت می کرد… قدرت و اراده اش را بار دیگر به رخ جنبه ی دیگری از زندگی می کشاند..تماشا کردن او و متوجه قدرت اراده او شدن…همانطور که با موقعیتش مبارزه می‌کرد.. همزمان شگفت آور و ترسناک بود.. آنچنان تحت کنترل و مصمم به نظر می‌رسید که تقریباً غیر انسانی بود.. اما همزمان به جی اجازه میداد تا جنبه های انسانی او را نیز ببیند. حالا بیشتر از آنچه که زمانی فکر میکرد امکان‌پذیر باشد به او وابسته بود…آسیب پذیری که اجازه می داد در برابر جی نمایان شود دیوار دفاعی او را فرو می ریخت… زیرا می دانست که تا چه اندازه نادر است

دستور داد

_ واکر رو برام بیار

چشم بانداژ شده‌اش را به طرف او گرداند و منتظر ماند….مانند اینکه انتظار داشت جی اعتراض کند

جی لب هایش را جلو داد.. به او نگاه کرد..سپس شانه‌هایش را بالا انداخت و واکر را جلوی او گذاشت. اگر با سر به زمین بیفتد و جایی از خودش را بشکند تماما تقصیر خودش خواهد بود که محدودیت هایش را جابجا میکرد.. به آرامی گفت

_خیلی خوب پیش برو. زمین بخورد.. دوباره پا ت رو بشکن… جمجمه ی سرت رو دوباره ترک بده و یه چند ماه بیشتر اینجا بمون.. مطمئنم این قضیه باعث هیجان و خوشحالی پرستارها میشه

استیو به لحن نیش دار او خندید…این واکنش با بهبودی وضع سلامتی اش بیشتر اتفاق می افتاد.. آن را به عنوان معیاری از بهبودی و ترمیمش در نظر می‌گرفت. زمانی که کاملاً مریض و بی دفاع بود جی هیچ چیزی را از او دریغ نمی کرد..از این روی شخصیت نیش دار او خوشش می آمد.. یک زن رام و سربه راه اصلا مناسب او نبود…اما جی از همه لحاظ مناسب بود

به او اطمینان خاطر داد

_ نمی افتم

خودش را در موقعیتی عمودی قرارداد میبایست بیشتر وزنش را روی بازوهایش بیاندازد..اما پاهایش…زمانی که به آنها دستور داد… حرکت کردند… درست بود…حرکاتش آنقدر ها هم نرم و روان نبود… اما تحت کنترلش بودند

جی به تقلید از گوینده مسابقات گفت

_و اووووو برمی خیزه ووو تلوووتلو می خوره

ناراحتی اش کاملا واضح بود

با صدای بلند خندید و در واقع سکندری خورد اما خودش را به موقع گرفت

_تو قراره منو هدایت کنی نه مسخره ام کنی

خنده ای گوشه ی لبهای استیو را بالا برد و ضربان قلب جی…با افسون خشن و مردانه ان…بالاگرفت

استیو با نیشخند گفت

_اه..عزیزم..به خودم بیش از اندازه فشار نمیارم..قول میدم…میدونم تا چه اندازه می تونم تحمل کنم..یا لا..بیا جلو و منو به پایین راه رو هدایت کن

با قاطعیت پاسخ داد

_نه

دو دقیقه بعد جی به آرامی در کنار استیو که با واکر حرکت می‌کرد راه می رفت… در پایین راهرو نگهبان ها با حالت هشدا همه چیز و همه کس را مورد بررسی قرار می دادند ه…ر زمان که استیو اتاقش را ترک می کرد همین اتفاق می افتاد..اگر چه او متوجه این که… تا این اندازه از نزدیک محافظت می شود نبود..چشم های جی به نگهبان افتاد..ونگهبان از روی ادب سرش را تکان داد… مهم نبود همه چیز تا چه اندازه ساکت و آرام به نظر برسد.. حضور نگهبان ها به او یادآوری می کرد که استیو  خودش را در چیزی خطرناک درگیر کرده …اما ایا این فراموشی او را در خطری بزرگتر قرار نمی‌داد ؟ تعجبی نبود که فرانک احساس می‌کرد حضور نگهبان ها ضروری است… اما این که متوجه شود حضور آنها تا چه اندازه ضروری است… ناگهان او را به وحشت انداخت …همه اینها متعلق به ناحیه ی خاکسترای بود که فرانک راجع به آن توضیح نداده بود اما جی می دانست که انجاست
استیو بوک

_کافیه

محتاط انه چرخید…دقیقا ۱۸۰ درجه چرخیده و دو قدم برداشت..سپس ایستاد…سرش به طرف او برگشت

_ جی؟

_متاسفم

باعجله کنار او برگشت..چطور می دانست باید تا چه اندازه بچرخد؟ چرا از حرکاتش نا مطمئن نبود ؟به آرامی قدم بر میداشت… هنوز هم بیشتر وزنش را روی دستها و بازو هایش انداخته بود اما رفتارش حساب شده و با اطمینان به نظر می‌رسید…جراحات او را کند تر کرده بودند اما او را متوقف نکرده بودند… به خودش اجازه تسلیم شدن نمی داد..به جراحات تنش به عنوان چیزی که می بایست از آنها شفا یابد نگاه نمی‌کرد بلکه به عنوان چیزی که می بایست آن را شکست دهد… او با این موقعیت به روش خودش مقابله می کرد و برنده می شد زیرا چیز دیگری را نمی پذیرفت

روزهای بعد… جی حتی بیشتر شاهد نمایش قدرت و اقتدار او بود… آنهم در طول جلسات فیزیوتراپی که تا چه اندازه مرزهای توانایی خود را جا به جا می کرد… تراپیست سعی کرد او را محدود کند تا به خودش بیشتر اجازه استراحت بدهد اما استیک اصرار داشت همه چیز را با سرعت خودش انجام دهد..در سومین روز جلسه فیزیوتراپی او دیگر به طور کامل واکر را کنار گذاشته و آن را با جی جایگزین کرد… در حالی که دستش را دور شانه ی او می انداخت و نیشخند پهنی روی صورتش بود گفت حداقل اگر به زمین بیفتد جی ماننده بالشی زیر او میماند

از موقعی که لوله از گلویش خارج شده بود به طور مداوم وزن اضافه می کرد..هم‌اکنون به همان سرعت قدرتش را به دست می آورد.. جی می توانست تفاوت ایجاد شده در او… از یک روز تا روز دیگر را احساس کند.به جز بانداژهای روی چشم هایش تقریبا نرمال به نظر می رسید..جی می دانست بیشتر جای زخم هایش به وسیله لباس هایی که فرانک برای او آورده بود تا بپوشد پنهان شده بودند..دستهایش هنوز هم به خاطر سوختگی صورتی بودند و صدایش هرگز نمی توانست بهتر شود… همچنین خاطراتش هیچ نشانی از بازگشت از خود نشان نمی داد ند..هیچ فلاش بکی از خاطره یا سوسو زدنی از شناخت وجود نداشت… به نظر می رسید…  همان روزی که به واسطه ی صدای او خودش را از دنیای تاریکی و بیهوشی به بیرون کشیده…دوباره متولد شده…و چیزی قبل از آن وجود نداشته

گاهی اوقات… زمانی که او را در حال تمرین با آن نیروی اراده خستگی ناپذیر می دید.. مچ خودش را درحالی می گرفت که داشت آرزو می کرد کاش هرگز خاطرات او باز نگردند…و در آن زمان احساس گناه او را می خورد..اما اکنون او بیش از اندازه به جی وابسته بود و اگر شروع به یادآوری کند… این احساس صمیمیت و نزدیکی بین آنها از بین خواهد رفت..جی همزمان که سعی می کرد خودش را در برابر این نزدیکی و صمیمیت محافظت کند..اما هر لحظه از آن را مانند گنجینه‌ای گرامی می داشت باز هم بیشتر میخواست..سر دو راهی گیر افتاده بود و نمی‌دانست چطور خودش را آزاد کند.. جی توانست از خودش محافظت کرده و به همه چیز پشت کند و او را ترک کند…یا می توانست هر چه که به دستش می‌رسد را دودستی محکم بچسبد.. اما نی می‌توانست  تصمیم بگیرد هیچ کدام از این کارها را انجام دهد.. تنام کاری که می‌توانست انجام دهد صبر کردن بود و اینکه هر روز او را مشاهده کند که قدرتش افزایش پیدا میکند

روزی که قرار بود بانداژ ها را از روی چشم هایش بردارند…استیو سپیده صبح از خواب بیدار شد و بام ناآرامی اطراف اتاق بیمارستان پرسه میزد…..جی آن روز صبح زودتر به آنجا رسیده بود و به اندازه ی او مضطرب بود اما خودش را مجبور کرد تا بی حرکت بنشیند.. بالاخره استیو تلویزیون را روشن کرد و به دقت به اخبار صبحگاهی گوش داد… ابروهایش به یکدیگر گره خورده بودند

زمزمه کرد

_به خاطر کدوم جهنمی اون دکتر سریعتر نمیاد؟

جی به ساعتش نگاه کرد

_هنوز زوده…تو حتی هنوز صبحانه هم نخوردی

استیو زیر لب ناسزایی گفت و انگشت هایش را میان موهایش فرو برد..هنوز هم کوتاه تر از حالت عادی بودند اما به اندازه ی کافی بزرگ بودند تا جراحت روی سرش را بپوشاند… موهایش تیره و براق بود و کم کم نشانه هایی از مواج بودن از خود نشان می دادند.. کمی بیشتر قدم زد…سپس کنار پنجره ایستاد و انگشت هایش را روی لبه آن قرارداد

_امروز روز آفتابی ایه مگه نه؟

جی به بیرون پنجره نگاه کرد و آسمان آبی را دید

_بله..و ابر زیادی وجود نداره..اما پیش بینی هوا میگه تا آخر هفته برف میاد

_امروز چه روزیه ؟

_۲۹ ژانویه

انگشت هایش به ضربه زدن به شیشه پنجره ادامه دادند

_قراره کجا بریم؟

جی احساس تهی بودن می‌کرد

_بریم؟

_وقتی منو از بیمارستان مرخص کردند… کجا قراره بریم؟

زمانی که فهمید اگر همه چیز با چشم هایش خوب پیش برود او در عرض چند ساعت دیگر از بیمارستان مرخص خواهد شد… شوک مانند سیلی به صورتش برخورد کرد… آپارتمانی که فرانک برایش اجاره کرده بود بسیار کوچک بود… تنها یک اتاق خواب داشت اما این چیزی نبود که زنگ هشدار را در سر او به صدا درآورده.. چه میشد اگر فرانک خیال داشت باشد استیو را از او دور کند؟ اگرچه او یک بار چیزی درباره اینکه.. جی می بایست تا زمانی که استیو حافظه اش را به دست می‌آورد کنار او بماند گفته بود…اما از آن زمان تاکنون دیگر ذکری از آن نکرده بود.. آیا هنوز هم برنامه اش همین بود..اگر اینگونه بود….خیال داشت..استیو کجا زندگی کند؟
با بی حالی پاسخ داد

_ نمیدونم کجا میریم.. شاید بخوان تورو بفرستند….

صدایشدر سکوتی تیره بختانه خفه شد

از کنار پنجره چرخید

_چقدر براشون بد میشه اگه هم چنین خیالی داشته باشن

کیفیتی مهلک و کشنده در حرکاتش دیده می شد… قدرت و شکوه یک حیوان درنده.. جی به او خیره شد..به شبح بدنش در مقابل پنجره روشن…و گلویش منقبض شد… او هم اکنون آنقدر قوی تر و سخت تر از گذشته شده بود که تقریباً او را می ترساند…. اما همزمان… همه چیز در مورد او جی را هیجان زده می کرد… آنقدر او را دوست داشت که در عمق س*ینه اش احساس درد می کرد…و هر روز بدتر میشد

یک پرستار سینی پر از صبحانه به داخل اتاق آورد و به جی چشمک زد

_متوجه شدم امروز زودتر اینجا رسیدی بنابراین صبحانه اضافه آوردم

همانطور که جی از او تشکر می کرد لبخند زد…پرستار با حالتی شادمانه گفت

_امروز روز بزرگیه به عنوان صبحانه جشن پیشاپیش بهش نگاه کن

استیو نیشخندی زد

_اینقدر مشتاقید که از شر من خلاص بشید؟
_تو یه فرشته ی به تمام معنا بودی ما واقعا دلمون براتتنگ خواهد شد..اما هی..اسون بیا..اسون برو

سرخی اهسته ای گونه های استیو را قرمز کرد..و پرستار..همانگونه که اتاق را ترک میکرد از ته دل خندید.جی نیشخندی زد و شروع به چیندن سینی صبحانه…همان گونه که استیو با ان اشنایی داشت..کرد.

در حالی که هنوز هم نیشخند میزد..دستور داد

_پاهای خوشگلتو بکشون اینجا و بیا صبحونتو بخور

_اگه ازشون خوشت میاد..بیا یه نگاه حسابی بهشون بنداز

چرخید و دست هایش را بالا برد تا منظره ی کاملی از ان پاهای عضلانی و کشیده را به نمایش بگذارد.

_ حتی بهت اجازه میدم بهشون دست بزنی

_ متشکرم..اما صبحانه خوردنو به پاهای تو ترجیح میدم.. تو گرسنه نیستی؟

_خیلی

به سرعت صبحانه شان را خوردند و استیو دوباره شروع به قدم زدن اطراف اتاق کرد.. ناآرامی او باعث می شد تا اتاق کوچک تر به نظر برسد.بی تابی اش مانند نیرویی قابل لمس بود..او هفته های زیادی را در حالی که به پشت دراز کشیده روی تخت بی حرکت مانده بود… کاملا درمانده و کور…. حتی قادر نبود به خودش غذا بدهد..اما حالا تحرک و پویایی اش را به دست آورده بود و در آینده ای نزدیک خواهد فهمید که آیا بینایی اش بازسازی شده…دکتر از موفقیت عمل کاملا مطمئن بود اما تا زمانی که بانداژها ها برداشته شوند و استیو در واقع بتواند ببیند هرگز به خودش اجازه نمی داد تا چیزی را باور کند..انتظار و عدم اطمینان بود که مانند خوره جانش را می خورد.. دلش می خواست ببیند.. دلش می خواست بداند جی چه شکلی است.. دلش میخواست به آن صدایی که تا این اندازه برایش آشنا شده بود چهره ای رانپ نسبت بدهد.. حتی اگر هرگز دیگر نتواند چیزی را ببیند… نیاز داشت صورت او را ببیند… حتی اگر برای یک لحظه بود…تمام سلولهای بدن اش او را می شناختند… می توانستند حضور او را درک کنند….اما اگرچه خودش را برای او توصیف کرده بود… اما نیاز داشت چهره اش را در ذهن مجسم کند.. بقیه ش خاطراتی که ناپدید شده بودند به اندازه اینکه چهره جی را فراموش کرده بود او را اذیت نمی کرد… مانند این بود که قسمتی از خودش را از دست داده

زمانی که در باز شد…مانند حیوانی محتاط سرش بالا آمد.. جراح چشم خندید

_تقریبا انتظار داشتم خودت بانداژها رو در آورده باشی

_نمیخواستم اون لحظه رو از تو بگیرم

کاملا بی حرکت ایستاده بود

جی هم به همان اندازه بی حرکت ایستاده بود.. همانطور که جراح.. یک پرستار..سرگرد لانینگ  و فرانک را می دید که وارد اتاق می شدند.. سراسر وجودش را تنش پر کرد.. فرانک بسته ای را که نام فروشگاه عمومی این محل رویش حک شده بود حمل می کرد.. آن را روی تخت گذاشت..بدون پرسیدن… جی می‌دانست برای استیو لباس آورده و به طورمبهمی از فرانک سپاسگزار بود که به آن فکر کرده…زیراخودش حتی به فکرش هم نرسیده بود

جراح گفت

_ بشین اینجا پشتت به سمت پنجره باشه

و استیو را به سمت صندلی راهنمایی کرد… زمانی که استیو نشست.. دکتر یک جفت قیچی برداشت و گازهای اطراف شقیقه های او را به آرامی بر می داشت… بانداژ های بیرونی را به طوری که به پد های روی چشم هایش اسیبی نرسد خارج می‌کرد

_یکم سرت رو عقب بده

ناخن های جی کف دست هایش فرو می رفت و قلبش به درد آمده بود..برای اولین بار داشت چهره او را بدون هیچ گونه بانداژی می‌دید…بانداژ های روی چشم هایش… قسمت بالایی بینی..روی گونه ها و اطراف سر او را کاملا پوشانده بود..او مرد جذابی بود اما حالا خیلی تغییر کرده بو…د بینی اش دیگر کاملا صاف نبود و گونه هایش بسیار برجسته تر به نظر می رسیدند… در کل… صورتش زاویه دار تر از قبل به نظر می رسید… سختی مردانه در چهره اش کاملا مشخص بود

به آرامی.. دکتر های گاز را برداشت..سپس چشم های استیو را با محلولی شست….. به آرامی به پرستاری گفت

_پرده ها رو بکشید

سپس پرستاری پرده ها را روی پنجره کشاند و اتاق را تاریک کرد…سپس نور ضعیف کنار تخت خواب را روشن کرد

_ خیلی خوب.. حالا میتونی چشمات رو باز کنی… به آرومی… اجازه بده به نور عادت کننن.. بعدش اونقدر پلک بزن تا دیدت متمرکز بشه

استیو چشمهایش را اندکی باز کرد… سپس پلک زد… یک بار دیگر آن را تکرار کرد

گفت

_لع*نت  اون نور خیلی روشنه

سپس چشمهایش را کاملا باز کرد… آنقدر پلک زد تا نگاهش متمرکز شود…. سپس سرش را به سمت جی چرخاند

جی مانند اینکه فریز شده باشد…روی صندلی نشسته بود… حتی نفس هم نمی‌کشید.. مانند این بود که به چشمهای یک عقاب خیره شوی… نگاه درنده ی یک حیوان شکاری را ببینی…. یک شکارچی ماهر…آنها چشم های مردی بودند که آنقدر او را دوست داشت که قلبش به درد می آمد….. ناگهان وحشت تمام خونش را پر کرد…چشم های قهوه ای شکلاتی ای را به خاطر می آورد…. اما این چشم ها….چشمهایی به رنگ عسلی تیره بودند…. مانند کریستالی کهربایی می درخشیدند….. دقیقا مثل چشم یک عقاب

او مردی بود که جی عاشقش بود… اما نمی دانست او کیست ….فقط می دانست که چه کسی نیست….

او …

استیو کراسفیلد نبود

 

فصل ۷

قلب استیو تقریبا در سینه اش متوقف شد…جی…صورتی که بالاخره می‌توانست با ان اسم و صدا ارتباط دهد…با آن لمس های مهربانانه… و آن رایحه ی شیرین…توصیفی که از خودش کرده بود دقیق بود… با این حال بسیار از واقعیت دور بود…واقعیت جی… یالی پرپشت از موهای عسلی.. چشمهایی به رنگ آبی اقیانوس و بسیار بزرگ..لب های حساس و پر…خدایا ان  لب ها… قرمز و پر بودند… مانند یک الوی رسیده خوشمزه به نظر می رسیدند.. پرشورترین لب های بود که هرگز دیده بود..زمانی که به این فکر می کرد آنها را بوسیده..بدنش می سوخت… جی کاملا بی حرکت بود..صورتش رنگ پریده بود… به جز آن چشم های خارق العاده و آن دهانه سرمست کننده…رنگی به صورت نداشت..طوری به او نگاه میکرد گویی هیپنوتیزم شده…  نمی توانست به جای دیگری نگاه کند

جراح پرسید

_ چطور می بینی؟ فقط هاله ای از روشنایی میبینی یا تصاویر درهم و برهم اند؟

دکتر را نادیده گرفت و ایستاد…نگاهش هرگز از جی منحرف نشد..هرگز نمی توانست از نگاه کردن به او سیر شود.. چهار قدم او را به جی رساند… همانطور که او به سمت بالا به استیو نگاه می کرد…چشم هایش حتی درشت تر شدند… همانطور که دست هایش را به سمت بازوهایش دراز کرد و او را او را روی پا هایش بلند کرد.. سعی کرد حرکات اش مهربانانه باشد اما احساس خواستن و انتظار داشت او را از پا در می آورد… میدانست انگشتهایش در پوست بازوی او فرو رفته…جی صدای عجیبی از گلویش بیرون آورد…سپس استیو لب هایش را روی لب های او فشار داد و فورا به خاطر احساس لذت… نزدیک بود از پا درآید… دلش می خواست با او تنها باشد…جی در بازو هایش می لرزید..دست هایش پیراهن استیو را محکم به چنگ گرفته بود…مانند این که می ترسید بیفتد

فرانک با لحنی کنایه آمیز گفت

_خوب حس مسیر شناسید که خوبه

استیو سرش را بالا گرفت.. اگرچه هنوز هم جی را محکم به خود چسبانده بود… سرش را روی شانه هایش چسبانده بود..جی…هنوز هم داشت به سختی می لرزید

سرگرد لانینگ در حالی که به بیمار اش با احساسی عمیق از رضایت خاطر نگاه می کرد با لبخند گفت

_فکر می‌کنم اولویت هاش هم به خوبی مشخص شده اند

هنوز همین چند هفته پیش بود که واقعا به زنده ماندن استیو شک داشت.. این که او را اکنون اینگونه ببیند.. تقریبا مانند یک معجزه بود.. نه این که کاملاً حالش خوب شده باشد… او هنوز هم قدرتش را به طور کامل به دست نیاورده بود و حافظه اش هم هیچ نشانی از بازگشت نمی داد.. اما زنده بود و روی جاده رسیدن به سلامتی کامل حرکت می‌کرد

استیو با صدایی خشن تر از همیشه در حالی که به اطراف اتاق بیمارستان نگاه میکرد..جایی که تقریباً تا جایی که به یاد می آورد برایش مانند خانه بود گفت

_ میتونم همه چیز رو به خوبی ببینم

خودش را عادت داده بود تا همه چیز را در ذهنش ببینند… این که همواره فضای اطراف اش را با احساسی که در مورد آن داشت مجسم کند… تا همواره بداند کجاست…و تصویر ذهنی اش به طور چشمگیری با اتاقی که در آن قرار داشت مطابقت میکرد… رنگ های اتاق به طور شوکه کننده ای عجیب و غریب به نظر می‌رسیدند اگرچه رنگ ها را تصور نکرده بود تنها حضور فیزیک ان را…

جراح گلویش را صاف کرد

_آه… اگه می تونید برای یک لحظه بشنید آقای کراسفیلد

استیو جی را رها کرد و او با پاهایی لرزان پایین نشست.. آنچنان دسته های صندلی را محکم به چنگ گرفته بود که انگشت هایش سفید شده بودند…. همگی آنها اشتباه می کردند… او استیو کراس فیلد نبود… آنقدر شوکه شده بود که نمی توانست صدایی از گلویش خارج کند اما همانطور که جراح را نگاه می کرد که استیو را معاینه می کرد… نه…استیو نه…. کنترلش را به دست آورد و دهانش را باز کرد تا به او بگوید چه اشتباه بزرگی رخ داده

سپس فرانک حرکت کرد…سرش را به طرفی کج کرد تا جراح را ببیند ا…ین حرکت توجه جی را به خودش جلب کرد…خون در رگ هایش منجمد شد…دوباره مغزش را منجمد کرد…اما هنوز یک فکر در ذهنش بود: اگر به آنها بگوید که اشتباه کرده…که این مرد همسر سابقش نیست… دیگر جی برای آنها کاربردی نخواهد داشت..ممکن بود او را به جای دیگری بفرستند و دیگر هرگز نتواند استیو را ببیند

با تکان های شدید به شروع به لرزیدن کرد.. جی او را دوست داشت…نمی دانست چه کسی است اما او را دوست داشت… و نمی توانست از او دست بکشد..نیاز داشت به این قضیه خوب فکر کند اما همین حالا چنین چیزی در توانش نبود.. می بایست تنها باشد به دور از چشم های نظاره گر… ان موقع می‌توانست با شوک این حقیقت که متوجه شده بود استیو…… خدای بزرگ….استیو مرده بود… و این مردی که به جای او نشسته یک غریبه بود

آن چنان محکم سرپا ایستاد که صندلی از زیر پاهایش به زمین افتاد …همانطور که مانند یک زندانی که سعی دارد فرار کند به در نزدیک می‌شد… ۵ چهره ی شوک زده به طرف او برگشتند…

_من …من فقط به یکم به قهوه نیاز دارم

به سرعت از در بیرون پرید و فریاد خشن استیو را نشنیده گرفت
او استیو نبود..او استیو نبود.. این حقیقت ساده او را تا عمق وجودش ویران کرده بود

به سمت پایین حال… به طرف سالن بازدیدکنندگان دوید… خودش را روی یکی از صندلی های ناراحت کننده انداخت.. احساس سرما و بی حسی می کرد..احساس می‌کرد هر لحظه ممکن است مریض شود…مانند اینکه در لبه بالا آوردن بود

اون چه کسی بود؟..نفس عمیقی کشید..سعی کرد منطقی فکر کند..او استیو نبود پس می بایست آن مامور اف بی آی باشد که فرانک در مورد اش آنقدر نگران بود… این بدان معنا بود که او کاملا در واقعه ای که اتفاق افتاده دخیل بوده…تنها مردی در دنیا…که می داند چه اتفاقی افتاده… اگر تنها حافظه اش را به دست آورد…اگر شخصی یا اشخاصی که آن واقعی بمب‌گذاری را برنامه‌ریزی کرده بودند….بفهماند زنده است… جانش به خطر می افتد ؟ تا زمانی که حافظه اش را به دست نیاورد نمی تواند دشمنانش را تشخیص دهد… بهترین حفاظی که الان می‌توانست از آن استفاده کند هویت ساختگی بود که با آن خود را می شناخت… جی نمی توانست او را در خطر بیشتری قرار دهد… همچنین نمی توانست از او دست بکشد

وانمود کردن به اینکه شخص دیگری است کار درستی نبود…با نگهداری کردن از این راز داشت به فرانک خیانت میکرد… کسی که تقریباً از او خوشش می آمد….اما بیشتر از همه… داشت به استیو خیانت میکرد… لع*نت.. از اینکه او را با این نام صدا بزند متنفر بود. اما با چه نام دیگری می توانست او را صدا بزند ؟ می بایست به فکر کردن در مورد او با هویت استیو ادامه دهد… داشت با قرار دادن او در زندگی که واقعاً مال خودش نبود به او خیانت میکرد…شاید حتی مانع از بهبود کامل حافظه اش می شد… زمانی که بفهمد… هرگز او را نخواهد بخشید…اگر هرگز حافظه اش را به دست آورد…. خواهد فهمید که تا عمق وجودش به او دروغ گفته…که او را مجبور کرده به جای همسر قبلی اش زندگی کند… اما نمی توانست او را در مخاطره قرار دهد…. فقط نمیتوانست….. او را بیشتر از اینها دوست داشت…مهم نبود چه هزینه‌ای برایش برمیدارد… می‌بایست به او دروغ بگوید تا از او محافظت کند

_جی

صدای خودش بود. آن صدای خش دار و مردانه که شیرین ترین رویا هایش را شکار کرده بود.. با بی حسی سرش را چرخاند و به او نگاه کرد…هنوز هم آنقدر شوکه زده بود که نمی‌توانست حالت چهره اش را پنهان کند… او را دوست داشت..دوست داشتن استیو با آن احساس هیجانش که جی نمی‌توانست چنین چیزی را به او بدهد به اندازه کافی بد بود…..آخر چرا به خودش اجازه داده بود عاشق این مردی که سراپا خطر بود شود…. او از یک صخره احساسی بالا رفته..و حالا داشت به سمت پایین سقوط آزاد می کرد… قادر نبود به خودش کمک کند

او چهار چوب در سالن انتظار را پر کرده بود..حالا که بهتر می دانست…می توانست تفاوت هایشان را ببیند..او از استیو قد بلند تر…شانه‌هایش پهن تر  و سین*ه اش عضلانی تر بود… در کل هیکلی قوی تر و عضلانی تر داشت..فکش مربع تر و لب هایش پر تر بود…تنها می‌توانست از فرم لب‌هایش که روی آن هیچگونه جراحی انجام نشده بود تفاوت آنها را تشخیص دهد…. احساس دردی عجیب  او را پر کرد که ناگهان فهمید هرگز نمیداند قبل از حادثه چه شکلی بوده…. هم اکنون چهره اش زخمی و خشن بودوووو آیا واقعاً خیلی تغییر کرده بود؟

استیو با لحنی آرام پرسید

_مشکل چیه عزیز دلم؟

جلوی پای او نشست و دست هایش را در دست گرفت..ابروهای پرپشت و قهوه ای رنگش..زمانی که سردی انگشت های او را حس کرد… در هم گره شدند

جی آب دهانش را قورت داد..بدنش میلرزید.. حتیا با اینکه روی زمین جلوی پای او نشسته بود… صورتش با صورت او در یک سطح قرار داشت… هاله ی قدرت و خطری که اطراف او را در بر گرفته بود درهم شکننده بود..قبلاً که چشمهایش بانداژ شده بودند تقریبا این نیروی قوی پنهان شده بود…اما حالا که قدرت اراده در آن چشم‌های کهربایی رنگ می‌درخشید می توانست نیروی شخصیت او را احساس کند…

خودش را وادار کرد تا بگوید

_حالم خوبه…فقط خیلی نگران شده بودم یه لحظه فشار احساسات بهم غلبه کرد

دستهایش را رها کرده و کف دست هایش را روی بازو های او کشید.. زمزمه کرد

_اینقدر بد می خواستم ببینمت که زمانی برای نگران شدن نداشتم

دست های بزرگ او بازو هایش را گرم کرد… می‌توانست گرمای بدنش را از این فاصله احساس کند.

_در مورد چشمهای آبی ات بهم گفته بودی..اما در مورد لب هات چیزی نگفته بودی

به لبهای او نگاه می کرد…احساس کرد لب هایش شروع به لرزیدن کردند

_لبام چشه؟

با صدایی بسیار آهسته گفت

_اینکه چطور نگاهو اسیر خودشون می کنن

به سمت جلو خم شد… این باربوسه اش سخت و پر تمنا بود.. او را وادار می کرد که تسلیمش شود.اگرچه  زنگ خطری در ذهنش به صدا در امد..اما بدنش نسبت به او واکنش نشان میداد..

زمانی که داشت خوب می شد و بد جوری به حمایت جی نیاز داشت…از او برای بوسیدن و لمس شدن درخواست می کرد..اما حالا درخواستی در کار نبود..و حالا جی می فهمید که تمام این مدت ..او خودش را کنترل میکرده….و حالا با تمام قدرت به دنبال او می امد تا انچه که می خواهد را بگیرد

ایستاد.. دست های قوی اش او را به سمت بالا کشیدند.. بدون آنکه ارتباطش با لبهای او را قطع کند..جی محکم به شانه های او چسبیده بود..دیوانگی شدید و داغی در رگها یش جریان داشت..او را وسوسه میکرد تا همه چیز را فراموش کند

مرد و زن وارد لابی شدند.. مرد بدون کوچکترین نیم‌نگاهی به راه خود ادامه داد اما زن ایستاد و به طرف آنها نگاه کرد…و با صورتی قرمز با عجله از آنها گذشت… استیو سرش را بلند کرد…لبخند متکبری گوشه لب هایش بود

_ فکر می کنم لازمه بریم خونه

جی دوباره وحشت زده شد.. خانه؟ آیا آنها انتظار داشتند او را به آپارتمان یک خوابه و کوچکی که برای دو ماه گذشته در آن زندگی می کرد ببرد؟ یا بعد از تمام این مدت او را از جی جدا خواهند کرد؟ تا بهبودی اش را در مکانی ناشناخته ادامه دهند

لابی را ترک کردند و فرانک را که با صبوری مقابل دیوار تکیه داده و منتظر آنها بود پیدا کردند.. ایستاد و لبخند زد اما هنگامی که به جی نگاه کرد از چشم هایش احساس دلسوزی پیدا بود.

_حالا احساس بهتری داری ؟

جی نفس عمیقی کشید

_نمیدونم بهم بگو چه اتفاقی قراره بیافته منم بهت میگم چه حسی دارم

استیو دستش را دور کمر جی حلقه کرد

_نگران نباش عزیزم اونا من رو بدون تو جایی نمی فرستند..مگه نه فرانک؟

اگرچه صدایش عادی بود اما لحن صدایش فولادی بود…و چشم های طلایی اش باریک شده بودند.. فرانک با شوخ طبعی کنایه‌آمیزی به جی نگاه کرد

_حتی به ذهنم هم خطور نکرده بود.. بیایید به اتاقت برگردیم اون موقع در موردش صحبت میکنیم

زمانی که یک بار دیگر پشت درهای بسته قرار گرفتند.. فرانک به سمت پنجره قدم برداشت و پرده ها را کشید و به بیرون نگاه کرد…روشنی خورشید زمستان باعث شد تا چندین بار پلک بزند

_اول باید به جراح اجازه بدی تا معاینه چشمت رو تموم کنه و همچنین هفته بعد یک بار دیگه باید معاینه بشی اما من ترتیب اونو میدم

بدن استیو بی تابی را به وضوح فریاد می زد چیزی که فرانک به خوبی می توانست آن را بخواند. به حالت تسلیم هر دو دستش را بالا گرفت

_دارم به اونجا هم میرسم.ما علاقمندیم که تورو در امنیت نگه داریم اما باید جایی باشد که در دسترس ما باشی.. اگه قبول داشته باشی تو رو به یک پناهگاه توی کلورادو خواهیم فرستاد

ناگهان سر جی گیج رفت و روی صندلی نشست.. کلورادو… در دو ماه گذشته زندگی او کاملا زیر و رو شده بود بنابراین فکر کردن به چنان تغییر دراماتیکی نمی بایست او را شگفت زده کند… اما این کار را کرد. چگونه می توانست به کلرادو برود؟.. سپس به استیو نگاه کرد و می دانست هر جایی که به معنی در امنیت نگه داشتن استیو باشد خواهد رفت.. عجیب بود… زمانی که ازدواج کرده بود…مهمترین چیز در زندگی اش برقرار کردن ثباتی بود تا رابطه اش را با استیو بنا نهد و ازدواجش دوام نیاورده بود…. حلا می‌بایست وانمود کند این مرد استیو است اما حاضر بود همه چیز و همه کس را رها کند تنها به این دلیل که با این مرد باشد… غم دردناکی وجودش را پر کرد زیرا این قضیه به خوبی نشان می داد که او هرگز استیو واقعی را دوست نداشته…اگرچه دلش میخواسته…..استیو او را از خود دور نگه می داشت و راهش را به تنهایی می پیمود و در آخر هم به تنهایی مرد بدون آنکه کسی واقعا در زندگی به او نزدیک شود

استیو حدس زد

_دنور؟

_نزدیکترین شهر به کلبه حداقل ۴۰ مایل فاصله با جاده داره و  پانزده مایل هوایی.. ساکت و آرامش بخشی و هیچ کسی اون دور و برم نیست که بهت استرس وارد کنه

در حالی که با برقی سخت در چشم هایش به فرانک خیره شده بود با صدایی آرام گفت

_این واقعاً خوبیه شما رو میرسونه که تمام این کارها رو برای من ترتیب بدید اون هم فقط به این دلیل که زمانی که حافظ ام برگشت شانس صحبت کردن باهام رو داشته باشید

فرانک خندید و با خود فکر کرد بعضی چیزها هرگز تغییر نمی کنند..حتی بدون حافظه اش هم هنوز آنقدر باهوش بود که تاکنون برخی از قطعات پازل را کنار یکدیگر قرار داده بود..

فرانک رو به جی گفت

_چرا به آپارتمان برنمیگردی و وسایلت رو جمع نمی‌کنی

یک ابرویش را بالا داد

_البته اگه دلت میخواد بری

استیو با لحنی بی حالت.. در حالی که دست هایش را روی سی*نه اش گره زده بود و به تخت تکیه داده بود گفت

_اون میاد…یا من جایی نمیرم

از آنجایی که جی به شدت…. به فرصتی نیاز داشت تا تنهایی فکر کند…  بدون آنکه به هیچکدام به آنها نگاه کند از اتاق بیرون خزید..میترسد وحشت درون چشم هایش را ببینند

استیو در سکوت برای چند دقیقه فرانک را زیر نظر گرفت سپس غرید

_بهم گفتی هیچ خطری وجود نداره.. پس خانه ی امن برای چیه؟

_ تا اونجایی که ما میدونیم تو توی هیچ خطری نیستی……

استیو میان حرفش پرید

_ببین.. چرت و پرت تحویل من دادن رو تموم کن…من هم یه مامور بودم همه این چیزها……

به اطراف اتاقش در بیمارستان اشاره کرد

_….از سر دلسوزی انجام نشده. میدونم اون نگهبان ها بیرون در برای دکور نیستن…همچنین می دونم چنین هزینه‌ای رو به جون نمیخری و من رو به خانه امن نمیفرستی… اگه تهدیدی جدی بر علیه من وجود نداشته باشه….و همچنین نه اگه بدجور به اطلاعات من نیاز نداشته باشی

چهره ی فرانک به نظر علاقه مند می رسید

_از کجا میدونستی نگهبان اون بیرونه

به کوتاهی پاسخ داد

_ صداشون رو شنیدم

حالا چه ؟..فرانک به مردی که بیشتر از یک دهه دوستش بود خیره شد و با خود در تعجب بود تا چه اندازه باید به او بگوید…مطمئنا نه همه آن را… و تا زمانی که “مرد” پیگوت را دستگیر نکرده باشد این سناریو می بایست ادامه پیدا کند…زیرا بهترین حفاظ استیو در برابر هرگونه حمله بیشتری در زندگی اش بود…او بیشتر از آن اطلاعات داشت تا او را بدون امنیت رها کنند و برای اینکه سناریو کامل شود..می بایست جی درآن دخالت داشته باشد..” مرد “هیچ شانسی برای آسیب رساندن به مامور ها یا دوستانش را  به دشمنان نمیداد… و استیو هر دوی آنها بود
فرانک گفت

_ حق با توئه… تو یک مامور اف بی آی هستی. یک مامو آموزش دیده در سطح بالا.. و ما فکر می کنیم اطلاعاتی که در ماموریت آخرت به دست آوردی بسیار بحرانیه

استیو دوباره پرسید

_چرا خانه ی امن؟

_چون اونی که سعی داشت تو رو بفرسته بهشت این اطراف دیده شده… اما هنوز کسی نتونسته ردش رو بگیره…تا زمانی که اونو بگیریم…دوست داریمم طمئن بشیم که جای تو امنه

مانند انفجار نور…خشم چشم های کهربایی اش را روشن کرد

_و تو جی رو توی این قضیه کشوندی؟

فرانک محتاطانه او را نگاه کرد.. می دانست تا چه اندازه سریع می تواند حرکت کند

_ پیگوت نمیدونه کسی از انفجار جان سالم به در برده.ما به هیچ عنوان نمی خوایم هیچ ریسکی در مورد تو قبول کنیم

چشم های کهربایی با به میان آمدن نام پیگوت سوسو زدند

_پیگوت… اسم کوچیکش چیه ؟

_جفری

دوباره آن برق سوسوزن در چشم های استیو نمایان شد و فرانک از نزدیک آن را مشاهده کرد.با خود در تعجب بود که آیا نام پیگوت خاطره ای واقعی را در ذهن او زنده کرده؟ اما اگر هم چنین بود..استیو آن را نزد خود نگاه داشت..

گفت

_می خوام پرونده ی اونو ببینم

_ببینم می تونم ترخیصش رو بگیرم

_اما نباید انتظارشو داشته باشم درسته ؟ من الان یک ریسک امنیتی به حساب میام

_این   طوریه که قوانین بازی می‌شن..

_حالا بهم بگو چرا میبایست جی رو وارد بازی کنی. اون نمیدونه که من یک مامور اف بی آی ام مگه نه؟

_ما اونو به این خاطر آوردیم که هویت تو رو شناسایی کنه…به همین سادگی… و به محض اینکه به اینجا اومد.. تو چنان با قدرت به صدای او واکنش نشان دادی که دکترها تصمیم گرفتند اگه او همین دوروبر باشه بهت کمک میکنه بنابراین..اون موند

این حقیقت داشت…فرانک تنها امیدوار بود استیو سوالهای بیشتری نپرسد.. تا جایی که توانسته بود… بدون اجازه گرفتن از “مرد “به استیو اطلاعات داده بود

استیو همانطور که..چیزهایی که فرانک به او گفته بود را در ذهنشش فهرست بندی میکرد چانه اش را خاراند…اگر احساس می‌کرد حضور او جی را در خطر قرار می دهد همان لحظه از کنار او دور می شد. اما می توانست صداقت حرف های فرانک را احساس کند. این مرد تصور می‌کرد آنها به اندازه کافی در امنیت قرار دارند..تصمیم این بود که آنها در جایی به دور از جمعیت با یکدیگر زندگی کنند… تنها دو نفر آنها…در این صورت او می‌تواند یک شانس دیگر به دست آورد.. می توانست دوباره بفهمد جی از چه چیزی خوشش می آید و چه چیزی او را عصبانی میکند..می توانستند یک شانس دوباره برای بهبودی رابطه شان به دست آوردند…به محض این که قدرتش را به دست آورد می توانست دوباره او را عاشق خود کند…جی صورتی تحت کنترل و خونسرد به دنیا نشان می‌داد اما شاید به این دلیل که او تا مدت زیادی قادر نبوده که صورت او را ببیند و تنها به استعدادهای دیگرش متکی بوده… می تواندست احساس کند که او تا چه اندازه زنی احساساتی است.. شاید قبلا…تا آن اندازه احمق بوده که اجازه داده بود جی از دستش برود…اما دیگر چنین اشتباهی را تکرار نخواهد کرد

به آرامی نفسش را بیرون داد و گفت

_خیلی خوب ما به این خانه ی امن میریم..چه نوع سیستم امنیتی و ارتباطی داره؟

_پنجره‌های ضد گلوله.. در های فولادی…کلبه کاملاً مجرد و جداشده بنا سازی شده..روی یک چمنزار بلند.. هیچ جاده ای به اونجا منتهی نمیشه…یک ماشین مخصوص در اختیارت قرار خواهد گرفت…کلبه ژنراتور مخصوص خودش رو دارد بنابراین هیچ نشانه و سابقه عمومی ازش ثبت نشده… برای سرگرمی و همچنین راه های ارتباطی به یک ماهواره مخصوص متصلی… کامپیوترش قابلیت رادیویی و ماهواره ای داره

حالت چهره  استیو…. همانطور که تمرکز می کرد و ان را از تمام زوایا مورد بررسی قرار می داد… دور از دسترس به نظر می رسید

_آیا هیچ سیستم امنیتی فعال هست یا فقط اقدامات احتیاطی منفعل ؟

_منفعل

_چرا سنسورهای حرکتی یا گرمایی نصب نکردید؟

_برای شروع… این کلبه آنقدر امن هست که حتی در یک فایل هم در هیچ جایی ثبت نشده…و همچنین کلبه در یک میحط حیات وحش طبیعی قرار داره… اگر هر سیستمی نصب می‌کردیم مرتب به صدا در می اومد میتونستیم اونو روی گرمای بالا تنظیم کنیم… اما یه گوزن به راحتی اون رو به صدا درمیاورد

_این مکان تا چه اندازه غیر قابل دسترس هست؟

فقط یک مسیر به اونجا منتهی میشه..و من با صدا زدنش به عنوان مسیر دارم در حقش مهربونی می کنم.. بادی که در طرف مقابل چمنزار به طرف پایین کوهستان قبل از اون  می وزه.. جاده رو کاملا درطوفانی از خاک فرو میبره و اونو غیر قابل عبور می کنه… سپس باید ۲۰ مایل بیشتر به طرف جاده خاکی حرکت کنیم تا به یک جاده ثانویه سنگفرش برسی

_بعدش یک سیستم لیزری به طرف جاده…میتونه به ما نسبت به هر حرکتی هشدار بده…پس شما سیستم امنیتی رو از حیات وحش برداشتین و اونو توی جاده باریک قرار دادین

فرانک نیشخندی زد

_همه چی رو میدونی مگه نه؟ من یک سیستم هشدار لیزری اونجا کار گذاشتم…آلارم تصویری رو ترجیح میدی یا صوتی؟

_صوتی اما با صدای کم….یه بی سیم شخصی هم می خوام که هر زمان مجبور به ترک خونه شدم با خودم حمل کنم

فرانک همانطور که دفترچه یادداشت کوچکی را از داخل جیبش بیرون می‌آورد و یادداشت‌برداری می‌کرد زمزمه کرد

_برای کسی که حافظه اش رو از دست داده مطمئناً خیلی چیزها به یاد میاری

استیو پاسخ داد

_من تقریباً اسم تمام رهبرهای تمام کشورهای دنیا رو هم می دونم..زمان زیادی داشتم تا با خودم بازی ذهنی انجام بدم..با قرار دادن موضوعاتی که به کارم مربوط می‌شد در یک دسته بندی…تونستم بعضی از قطعات پازل رو کنار هم قرار بدم

_کارت برات معنی و مفهوم بسیاری داشت و بعضی اوقات..اونقدر تو رو درگیر خودش می کرد که تقریباً زندگی شخصیت از بین رفته بود

_آیا این بلا رو هم سر تو آورده ؟

_یک بار بله…زمانی خیلی دور…اما نه الان

_چطور توی این ماجرا دخیل شدی؟ مطمئنا چیزهایی که راجع بهش صحبت کردیم به اف‌بی‌آی مربوط نمیشه

_ حق با توئه…خیلی چیزها به میان اومدن… اما آدم‌های خیلی کمی قدرت مدیریت این قضیه رو دارن

_ آدمهای خیلی… کمی پس داری میگه که من یک اف بی ای نیستم… پس یک مامور CIA هستم؟

فرانک لبخندی زد و با خونسردی گفت

_نه..نه دقیقا

_منظورت چه کوفتیه”نه دقیقا” ؟…یا مامور CIAهستم یا نه..گزینه های کمی وجود دارن

_به طرقی به اون وابسته میشی… این تمام چیزیه که میتونم بگم..به جز اینکه میتونم بهت اطمینان بدم که کاملا کارت قانونیه… زمانی که حافظه ات رو به دست بیاری میفهمی چرا نمیتونم… الان چیز بیشتری بهت بگم

_خیلی خوب

این قضیه واقعا مهم نبود. تا زمانی که حافظه اش را به دست آورد این اطلاعات چندان هم به دردش نمی خورد.

فرانک بسته ای را که با خود آورده بود نشان داد

_برات لباس آورده‌ام تا لباس های بیمارستان رو عوض کنی.. اما اول اجازه بده جراح رو به اینجا بیارم تا معاینه ات رو تمام کنه… بعد از اونن فکر می کنم مرخص میشی

_قبل از اینکه به کلرادو برم به لباس های بیشتری نیاز دارم…به هر حال قبلا کجا زندگی می کردم؟

_یه آپارتمان توی مریلند داشتی… ترتیبش رو دادم تا لباسات از اونجا به کلبه فرستاده بشن.. اما تا زمانی که وزنی که از دست دادی رو به دست نیاری…اندازه ات نمیشن…. تا اون موقع به لباسهای تازه نیاز داری

استیو نیشخندی زد… ناگهان احساس سبک بالی می کرد

_جی و منبه لباس های جدید نیاز داریم…برف توی کلورادو احتمالاً حتی مغز استخوان یک زرافه رو هم منجمد میکنه

فرانک سرش را عقب داد و خندید

…………………………………………….

جی در آپارتمان کوچک…روی تخت خوابی که دو ماه گذشته از آن استفاده می کرد نشسته بود..قلبش به تندی میزد و خونش منجمد شده بود..پیامدها و عوارض جانبی این موقعیت او را وحشت زده می کرد…حالا می دانست این دو ماه گذشته چه چیزی او را تا این اندازه اذیت می‌کرد… چیزی که قبلا نمی‌توانست روی آن انگشت بگذارد… زمانی که از او خواسته شده بود به اینجا بیاید و مرد روی تخت را شناسایی کند…قادر نبود به طور حتم بگوید او استیو است…سپس فرانک به او گفته بود که چشمهای مرد به رنگ قهوه ای است… و اوهویتش را با توجه به اطلاعاتی که فرانک به او داده بود تایید کرده بود…زیرا استیو چشم های مخملی قهوه ای پررنگی داشت… مانند چشم های کرسی…احتمالا برای یک مرد قهوه ای تنها یک رنگ است..انها نمی‌توانند فرق قهوه ای شکلاتی..قهوه ای فندقی..یا رنگ کهربایی را از یکدیگر تشخیص دهند…  اما فرانک می‌دانست که مرد چشم های قهوه ای رنگ دارد

دستهایش را به شقیقه اش فشار داد و چشمهایش را بست…فرانک می‌بایست رنگ چشمهای مامور خود را به خوبی بشناسند و می دانست که چشم های استیو قهوه ای رنگ است.. به دنبال آن این حقیقت می‌آمد که..فرانک همچنین متوجه شده بود که او نمی تواند تنها بر اساس رنگ چشم هویت کسی را تایید کند… اما با این حال او جی را دقیقاً به آن مسیر هدایت کرده بود…حالا متوجه می شد که تمام این مدت فرانک به نرمی او را به مسیری هدایت کرده بود تا مرد را به عنوان استیل کراسفیلد تایید کند…او حداقل می‌دانست که ۵۰ درصد شانس این احتمال که.. او از استیو نیست وجود دارد… پس چرا این کار را انجام داده بود؟

تنها پاسخی که به ذهنشش می رسید… همان پاسخی که او را وحشت زده می‌کرد…این بود که تمام این مدت فرانک می‌دانسته که مرد استیو نیست… بلکه مامور خوداو است… او هویت اصلی او را برداشته و به مامور خود داده…سپس این سناریو که..همسری قبلی استیو کراسفیلد هویت او را تایید کرده را در همه جا به نمایش گذاشته بود.. سپس طوری مانور داده بود که جی شب و روز کنار تخت او شب زنده داری کند تا همه را متقاعد کند… بنابراین استیو… استیو واقعی….مرده بود و هویت او به مامور داده شده بود تا……از او محافظت کند؟

تمام قطعات با یکدیگر جور در می آمدند.. جراحی پلاستیک روی چهره اش تا حالت صورت او را تغییر دهد..دستهای بانداژ شده تا هیچ ردی از اثر انگشت او باقی نماند… آیا آنها برای برداشتن اثر انگشت او هم جراحی انجام داده بودند ؟ فکر وحشتناکی به ذهنش خطور کرد…اما… آیا آنها تارهای صوتی او را تغییر داده بودند تا  به صدایش آسیب برسانند؟نه …مطمئناً نه…نمی توانست این را باور کند… تمامی دکتر ها به سختی برای زندگی او جنگیده بودند و فرانک بسیار مضطرب بود…البته تعجبی نداشت…احتمالا مرد دوست فرانک بوده

اما آیا از دست دادن حافظه واقعی بود؟ یا اینکه مرد داشت به این قضیه وانمود می‌کرد؟ تا مجبور نباشد هیچ کدام از جزئیات زندگی که می بایست با یکدیگر داشته باشند را به خاطر آورد؟  در این صورت فراموشی یک بهانه کاملاً قانع کننده بود

می‌بایست باور کند که فراموشی واقعیست یا دیوانه می شد… می بایست باور کند که استیو هم به اندازه خود او در تاریکی نگه داشته شده بود… شاید حتی بیشتر…باید باور میکرد زمانی که سرگرد لانینگ در مورد از دست دادن حافظه به آنها اطلاع داده بود…پریشان حالی فرانک صادقانه و واقعی بوده

با این افکار دوباره به خانه ی اول باز میگشت… اگر او به فرانک در مورد اینکه میداند مرد واقعا استیو نیست چیزی میگفت… بازی پایان پیدا می‌کرد و بعد از ان… آنها دیگر به او نیازی نداشتند… او تنها یک صفحه نمایش بود…و تنها به این درد میخورد که به همه ثابت کند مردی که از آن سانحه جان سالم به در برده استیو کراسفیلد است

پس می بایست به راهش ادامه دهد و وانمود کند که او استیو است.. زیرا عاشقش شده بود…حتی قبل از آنکه بداند چه شکلی است عاشقش شده بود… او عاشق قدرت اراده سرسختانه و این که هرگز تسلیم درد نمی شد یا هرگز از جنگیدن متوقف نمی‌شد… شده بود. عاشق آن قدرت و استقامت بی نظیر اش که در دوران بهبودی از خود نشان داده بود شده…به جز مواقعی که گاهی اوقات…. به خاطر عدم داشتن حافظه کلافه می شد…. اما..هرگز به خود اجازه نمی داد که از هدفش دور شود. او زمانی عاشق مرد شده بود که شخصیت واقعی خودش را به تمام دنیا نشان می داد بدون هیچ کدام از ماسک هایی که جامعه مردم را وادار به زدن آنها می کرد

نمی توانست حالا او را از دست بدهد و همچنین نمی توانست او را به عنوان کسی که به او تعلق دارد برای خودش بگیرد… جی به اندازه او در تار موقعیت گرفتار آمده بود…استیو به او اعتماد داشت اما جی مجبور شده بود در رابطه با چیزی ابتدایی مانند هویت اش به او دروغ بگوید..او مرد را می شناخت.. اما هنوزم با این حال..هیچ چیز در مورد زندگی اش نمیدانست…خدای عزیز…چه میشود اگر او ازدواج کرده باشد؟

نه..چنین چیزی نمی توانست واقعیت داشته باشد هر بازی که آنها داشتند انجام می دادند…اما نمی توانستند به یک زن بگویند که حالا به یک بیوه تبدیل شده…سپس به شوهرش یک هویت دیگر بدهند… جی به هیچ عنوان نمی تواند چنین چیزی را راجع به فرانک باور کند..اما هنوز هم می‌توانست زنی در زندگی استیو حضور داشته باشد… کسی که استیو به او اهمیت بدهد… کسی که او به استیو اهمیت دهد… حتی اگر با یکدیگر ازدواج نکرده باشند.. آیا هم اکنون زنی منتظر او بود و به این دلیل که مدت زمان زیادی از او خبری نداشته… داشت برایش اشک می ریخت ؟  آیا ان زن با فکر هرگز دوباره ندیدن استیو دچار وحشت شده بود؟
جی احساس مریضی می کرد. تنها شانسش مانند چنگال دو لبه شیطان بود و هر کدام از آنها مانند عذاب کامل بودند.. یا می توانست حقیقت را به او بگوید و او را از دست بدهد و کاملاً امکان داشت او را به مخاطره بیاندازد… یا می توانست به او دروغ بگوید و از او محافظت کند.برای اولین بار در زندگی اش یک نفر را با تمام وجود دوست داشت.در حالی که مجبور نبود چیزی از احساساتش را پنهان کند.احساساتش او را به سمت تنها انتخابی که می توانست انجام دهد سوق می‌دادند.از آنجایی که عاشقش بود نمی‌توانست کاری جز محافظت کردن از او انجام دهد.مهم نبود برای خودش چه هزینه ای در بر داشته باشد

بلاخره بلند شد و لباس هایش را برحسب تصادف انتخاب می‌کرد و در چمدان قرار می‌داد. اهمیتی به چین و چروک نمی‌داد.دو ماه پیش در سالن آینه ای ایستاده بود… نمی‌دانست تصویری که می بیند بازسازی واقعی است یا توهم به دقت ساخته شده.. به آپارتمان شیک و مد روزش در نیویورک…و اینکه..زمانی که فهمید کارش را از دست داده تا چه اندازه از از دست دادن آن نگران بود فکر کرد… اما حالا نمی توانست تصور کند آن زمان این مسئله چرا تا این اندازه برایش مهم بوده.. تمام زندگی اش زیر و رو شده بود و حالا داشت در مسیری متفاوت می چرخید. حالا استیو مرکز زندگی اش بود…نه یک آپارتمان یا یک شغل یا امنیتی که تا آن اندازه به سختی جنگیده بود تا آن را به دست آورد.. بعد از سال‌ها تقلا و تلاش کردن.. همه آنها را به راحتی دور  میانداخت تا فقط با او باشد و هیچ احساس پشیمانی یا افسوسی برای آن زندگی نداشت…. او عاشق استیو بود…استیو… اما نه ان استیو واقعی… اسمش… با مردی دیگر…حالا هرکسی که هست…هر شخصیتی که دارد… او عاشقش بود

یک جعبه پیدا کرد و وسایل خصوصی.. مانند کتاب و عکسهایی که با خود به واشنگتن آورده بود را در آن انداخت. کمتر از یک ساعت طول کشید تا برای همیشه آماده رفتن شود

همانطور که به داخل آپارتمان می رفت و از آن خارج می‌شد و وسایلش را در ماشین قرار می‌داد…به دقت به اطراف نگاه انداخت.با خود در تعجب بود که آیا هیچکدام از آن مردمی که اطرافش بودند و ظاهرا مشغول به انجام کارهای خودشان بودند….در حقیقت او را زیر نظر می‌گرفتند؟ شاید داشت بیماری پارانوئید می‌گرفت.. اما اتفاقات بسیاری برایش افتاده بود… که بخواهد ریسک چنین چیزی را به جان بخرد… او دیگر نمی توانست به ظاهر شرایط نرمال و عادی اعتماد کند..همین امروز صبح بود که به یک جفت چشم کهربایی خیره شده بود و فهمید که تمامی چیزهایی که در طی دو ماه گذشته برایش اتفاق افتاده… یک دروغ بوده…چشم بند اعتماد از چشم هایش برداشته شده و باعث شده بود به انسانی محتاط تبدیل شود

ناگهان احساسی مبرم برای دوباره با او بودن در خود احساس کرد. عدم قطعیت باعث میشد به طور مستاصلی دلش بخواهد با او باشد. او دیگر بیماری نبود که به توجه و مراقبت جی نیاز داشته باشد..بلکه مردی بود که به رغم از دست دادن حافظه اش می توانست… ثابت قدم تر از او…در این دنیای واقعیت کثافت.. قدم بردارد.غرایز و واکنش هایی که تمام این مدت او را به تفکر وا داشته بودند…حالا کاملا منطقی به نظر می رسیدند.همینطور محدودیت اطلاعات سیاسی او از دنیا….. او حافظه اش را از دست داده بود اما تمرین هایی که دیده.. هنوز هم با او بودند

……………………………………..

او و فرانک در اتاق بیمارستان نشسته بودند و با صبوری منتظر او بودند.جی به سختی توانست با آنها سلام و علیک کند.. چشمهایش به استیو دوخته شده بودند..لباسهایش را عوض کرده.. شلواری خاکی رنگ و لباسی سفید که آستین هایش را بالا زده بود پوشیده… حتی با آنکه گفته می‌شد وزنش را از دست داده اما هنوز هم از هر سلول از بدنش قدرت تراوش می شد.. لباس به خوبی شانه ها و عضله های س*ینه اش را به نمایش می گذاشت. حالا که چشم هایش بانداژ نداشتند…او آخرین ظواهر..نیاز به توجه و مراقبت را از خود…به دور انداخته بود..از سر تا پای جی را با چشم های باریک از نظر گذراند… و گرمایی که در چشم هایش پدیدار شد نفس جی را بند آورد…احساس می‌کرد نگاهش مانند یک لمس… او را نوازش میکند… احساسی گرم و هشدار دهنده او را در بر گرفت

با شکوهی کنترل‌شده سرپا ایستاد و به طرف او آمد.. با حالتی مالکانه دستش را به دور کمرش حلقه کرد

_خیلی سریع بود..می بایست وسایل زیادی به خودت نیاورده باشی

توضیح داد

_در واقع چیز زیادی نبود…فقط بسته هایی رو که آورده بودم رو داخل ماشین گذاشتم

با صدایی کشیده و آهسته توضیح داد

_مجبور نبودی عجله کنی.. من بدون تو جایی نمی رفتم

فرانک اضافه کرد

_به هر حال هر دوی شما به خرید کردن نیاز دارید…من به این قضیه فکر نکرده بودم..اما استیو به این نکته که هیچ کدوم از شما لباس مخصوص زمستان کلورادو رو با خودتون ندارید اشاره کرد

جی به فرانک نگاه کرد..به چشمهای روشن و آرامش.. به صورت دوستانه اش.. در این دو ماه گذشته او مانند صخره ای بود که جی به آن تکیه می داد..همواره راه را برای او هموار می‌کرد…هر کاری از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد تا… برای او احساس راحتی فراهم کند..و تمام این مدت…داشته به او دروغ می گفته… حتی با دانستن آن نمی توانست باور کند که تمام این کارها را به دلیل دیگری به جز برای محافظت از استیو انجام داده…و به خاطر آن کاملاً او را می بخشید…جی حاضر بود تمام این کارها را دوباره انجام دهد..پس چگونه می‌توانست از او ناراحت باشد؟

استیو گفت

_ هیچ فایده‌ای در خرید کردن این جا یا دنور وجود نداره ..اگه به یه شهر بریم… باید چیزهایی خرید کنیم که یک خریدار فکر میکنه برای تعطیلات در زمستان مناسبه… در عوض به مغازه ای در یک شهر کوچک میریم و چیزهایی که مردم محلی خریداری می‌کنند رو میخریم …اما نه در شهری نزدیک به کلبه…. شاید از جایی حدود ۱۰۰ مایل دورتر از اون

به آن منطقی بی عیب و نقص و قدرت دستوری در صدای خش دار استیو.. فرانک سرش را تکان داد.او داشت کنترل بازی را به دست می گرفت…اما از طرف دیگر.. آنها انتظار کمتر از آن هم از او نداشتند.فراموشی خصوصیت های شخصیتی را از بین نمیبرد. استیو در تصمیم گیری های منطقی یک متخصص بود…او می دانست چه کار کند و چگونه آن را به فعلیت برساند

جی هیچ تعجبی نسبت به اقدامات امنیتی نشان نداد.چشمهای آبی و عمیقش خونسرد بودند. تصمیمش را گرفته بود و برای هر اتفاقی خودش را آماده کرده بود.پرسید

_آیا به اسلحه نیاز پیدا خواهیم کرد ؟ هرچی نباشه قراره در یک منطقه دور افتاده زندگی کنیم

او از اسلحه و خشونت بیزار بود. اما فکر زندگی کردن در کوهستانی منزوی.. نور جدیدی به حقایق می تاباند. زمان هایی در زندگی وجود دارد که اسلحه کاملا به کارت خواهد آمد

استیو به سمت پایین… به او نگاه کرد و بازوهایش اطراف او محکم تر شدند. او قبلا راجع به اسلحه با فرانک صحبت کرده بود

_یه چند تا اسلحه ایده ی بدی نیست

_باید بهم نشون بدی چطور تیراندازی کنم.هرگز قبلا از اسلحه استفاده نکردم

فرانک نگاهی به ساعت انداخت

_ باید یک تماس بگیرم و بدش مسافرتمون رو شروع می کنیم. زمانی که به فرودگاه برسیم هواپیما آماده خواهد بود

_ از کدوم فرودگاه استفاده می کنیم؟

_ ملی..به سمت کلرادو اسپرینگ پرواز میکنیم و بقیه ی راه رو با ماشین میرونیم

فرانک که از نتیجه ی اتفاقات کاملا راضی و خشنود بود.. بیرون رفت تا تماس تلفنی اش را بگیرد..در واقع می بایست دو تا تماس بگیرد..یکی به فرودگاه تا هواپیما را آماده کنند و دیگری به “مرد ” تا او را از جدیدترین خبرها مطلع کند

 

 

قسمت بعد



مطالب مرتبط

دیدگاه ها

  • زهره اسدی ژوئن 22, 2019 :: 1:25 ق.ظ

    سلام
    هم قلم نویسنده، هم داستان و هم روانی
    ترجمه عالی بودن.
    ممنون و خدا قوت

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *