محبوب ترین مطالب

از این که کاری کند تا او کنترلش را از دست بدهد و عصبانی شود خوشش میامد..به طریقی بنیادی هیجان انگیز بود که شاهد باریک شدن آن چشم های آبی..مانند چشم های یک گربه شوی..این آخرین نشانه ای بود از اینکه نتوانسته جی را آنقدر اذیت کند که مجبور به حمله شود.روزی که در جنگل فکر کرده بود او یک غریبه است و میان برفها به او حمله کرده بود..عصبانیتش او رامبهوت کرده بود… و تعادل او را به هم زده بود.. اما همچنین او را هیجان زده نیز کرده بود…بیشتر آدم هایی که جی را بشناسند ممکن است هرگز فکر نکنند که قادر به بروز چنان عصبانیتی باشد یا اینکه از لحاظ فیزیکی با کسی مبارزه کند… این حرکت چیزهای زیادی راجع به او به استیو می گفت… راجع به آن روی دیگر احساساتی و آتشی مزاج شخصیتی اش.. راجع به این که چگونه باید آن شخصیت او را رو کند… احتمالا انسانهای کمی می‌توانستند او را عصبانی کنند.. اما به خاطر اینکه جی او را دوست داشت..  پس استیو می توانست این کار را انجام دهد و بعد از اینکه او را ت*حریک کرد تا عصبانی شود… آنقدر با او کشتی می‌گرفت و با او عش*ق ورزی می‌کرد تا عصبانیتش به چیز دیگری تبدیل شود

از لحاظ فیزیکی استیو را هیجان زده  میکرد. هنوز هم خیلی لاغر بود..اگرچه بخوبی غذا میخورد.اما از نگاه کردن به بدن خوش فرمش در شلوار جین آنقدر خوشش می آمد که نمی توانست شکایتی بکند.پوستش مانند ساتن بود.. لب هایش هیجان انگیز و پر و برجسته…مهم نبود چه لباسی بپوشد.. همواره نسبت به او واکنش نشان می‌داد زیرا به خوبی بدن او را می شناخته…همچنین می دانست تمامی کاری که باید بکند این است که دستش را به سمت او دراز کند… و او در میان بازی هایش ذوب خواهد شد..گرم و مشتاق… واکنش جی نسبت به او…او را محصور می‌کرد. چیزی بسیار جدید و تازه در مورد آن وجود داشت..مانند این که هرگز چنین چیزی را قبلا نمی دانسته

یک روز صبح که از خواببیدار شدند… فهمیدند که دوباره در طول شب برف باریده و تمام روز به باریدن ادامه داد.. برف سنگینی نبود…فقط دانه های سبکی که دشت را در بر میگرفت..جز این که چند بار مجبور شد بیرون از کلبه برود تا هیزم بیاورد…او و جی بیشتر روز را در کلبه… در حال نگاه کردن به فیلم های قدیمی گذراندند… این هم یکی دیگر از مزایای ارتباط رادیویی کلبه بود..هر زمان که اراده می کردند می توانستند چیزی جالب توجه در تلویزیون پیدا کنند و به تماشای آن بنشیند… در چنین روزهای برفی که کار دیگری جز دراز کشیدن در کلبه و تماشا کردن برف ها نداشتند…تماشا کردن فیلم بهترین گزینه به نظر می رسید…

درست قبل از تاریکی… استیو کلبه را ترک کرد تا اطراف را بررسی کند…کاری که همیشه انجام می داد..زمانی که استیو در کلبه نبود… جی به درست کردن شام و آواز خواندن زیر لب مشغول شد. بسیار احساس رضایت خاطر می کرد.. این مانند یک بهشت بود… میدانست برای همیشه ادامه ندارد… زمانی که خاطرات استیو بازگردد.. حتی اگر باز هم بخواهد با او ازدواج کند….. شرایطشان تغییر خواهد کرد..انجا را ترک خواهند کرد و خانه ی دیگری پیدا می‌کنند

جی می بایست یک کار دیگر پیدا کند..چیزهای دیگری وقت آزادشان را پر خواهد کرد.. اما حالا… مانند زمان اضافی بود که از دنیای واقعی به دور بودند…جی خیال داشت از هر دقیقه ی آن لذت ببرد..برای لحظه ای فکری تیره به ذهنش خطور کرد: این ممکن است تنها چیزی باشد که از استیو نصیبش میشود…و بیشتر از این چیزی به دست نیاورد…بنابراین این لحظه ها و این روزها برایش ارزشمندتر ‌شدند

استیو از در پشتی وارد شد… قبل از آنکه کت ذخیم اش را بیرون آورد..برف ها را از روی شانه و موهایش پا کرد..

_هیچ چیز به جز رد پای خرگوش اون بیرون نبود

حالت چهره اش متفکر به نظر می رسید

_از خرگوش خوشت میاد؟

جی چرخید و در حالی که روی اسپاگتی پنیر می ریخت با لحنی تهدید کننده گفت

_اگه جرات داری به خرگوش های بانمک شلیک کن

_ فقط یک سوال پرسیدم

و او را در آغوش گرفت تا ببوسد..سپس گونه های سرد و زبرش را روی گونه های او کشید…

_بوی خوبی میدی…بوی پیاز و سیر و سس گوجه..

در واقع او همان بوی همیشگی خودش را می داد..آن بوی گرم و شیرین زنانه که همواره او را تحت تاثیر قرار می‌داد

دماغ سردش را در مقابل گردن او فرو کرد و نفس عمیقی کشید..احساس میکرد دوباره خون رگ هایش داغ شده جی گفت

_از اینکه بهم بگی بوی پیاز و سیر می دم هیچ چیز خوبی گیرت نمیاد

اگرچه هنوز هم دست های استیو دور کمرش حلقه بود… چرخید و به ادامه غذا پختنش ادامه داد

_حتی اگه بهت بگم چقدر عاشق بوی سیر و پیازم؟

_تو هم مثل بقیه ی مردایی…وقتی گرسنت میشه همه چی میگی

در حالی که با دهان بسته می خندید او را رها کرد و بشقاب ها را روی میز چید

_دوست داری به مسافرت بری ؟

_دوست دارم هاوایی رو ببینم

_بیشتر داشتم راجع به کلرادو اسپرینگ یا جایی همون اطراف صحبت می کردم

_قبلا کلرادو اسپرینگ بودم

سپس با حالتی کنجکاوانه از روی شانه به او نگاهی انداخت

_چرا قراره به کلرادو اسپرینگ بریم ؟

_فکر می کنم فرانک نمیخواد حتی برای لحظه ای به واشنگتون برگردیم…برای همین احتمالا دکتر رو با پرواز به اونجا میاره تا چشم هام رو معاینه کنه….. حاضرم شرط ببندم که دوست نداره دکتر جای کلبه رو بدونه پس به این معنیه که ما باید پیشش بریم
جی می دانست که او باید یک بار دیگر چشم هایش را معاینه کند. اما تنها صحبت کردن درمورد آن…دنیای واقعی را به بهشت خصوصی آنها وارد می‌کرد…‏تنها دیدن انسان های دیگر عجیب و غریب به نظر می رسید تا چه برسد به صحبت کردن با آنها… اما مطالعه کردن چشمهای او را به درد می آورد و به اندازه کافی زمان گذشته بود که متوجه شوند دیدش بهتر نمی شود… به این فکر کرد که استیو با عینک چه شکلی به نظر خواهد رسید… احساس گرمی شروع به پیچیدن در معده اش کرد…جذاب…به او لبخندی زد

_اره فکر می کنم از سفر کردم خوشم بیاد…مدت زیادیه که دارم دستپخت خودم رو میخورم

_  بعد از شام با فرانک تماس میگیرم

می توانست همان لحظه این کار را بکند.. اما پر کردن معده اش مهم تر به نظر می رسید..جی اسپاگتی های خوشمزه ای درست میکرد..و صحبت کردن با فرانک می‌توانست وقت‌گیر باشد…پس کارهایش را اولویت بندی می کرد

بعد از شام ظرفها را تمیز کردند  و استیو به اتاق دیگر رفت تا با فرانک تماس بگیرد..جی روی قالی مقابل شومینه دراز کشید..برای اولین بار در باره آپارتمانی لوکس که در نیویورک داشت و فرانک آن را برایش نگهداری می کرد فکر کرد.  به شدت با کلبه ی راحتی که در آن بود تضاد ایجاد می کرد اما او کلبه را بسیار بیشتر دوست داشت… از ترک کردن اینجا متنفر بود… احتمالا کلبه در تابستان بسیار زیبا به نظر میرسد… اما در فکر بود که چقدر دیگر می توانستند این جا بمانند؟ مطمئنا تا آن زمان خاطرات استیو باز خواهد گشت… اما حتی اگر این گونه نباشد… احتمال اینکه فرانک حقیقت را به او خواهد گفت خیلی زیاد بود.. آنها نمی توانستند به او اجازه دهند برای همیشه با هویت مرد دیگری زندگی کند…یا می‌توانستند؟ آیا از اول این نقشه ی آنها بوده ؟  آیا آنها به طریقی می دانستند که او هرگز خاطراتش را پس نخواهد گرفت؟

مدام سوال های متفاوتی به ذهنش خطور می‌کرد…حقیقت های متفاوتی در پازل جا می گرفتند… راه حل های متفاوت… اما هیچکدام از آنها مناسب نبودند

استیو به نرمی پرسید

_ خوابیدی؟

نفس تندی کشید و چرخید.ضربان قلبش بالا رفته بود

_صدای پات و نشنیدم..هیچ صدایی در نمیاری

او همواره مانند گربه آرام حرکت می کرد.اما جی می بایست صدای درب پشتی را می‌شنید. آنقدر عمیق در فکر فرو رفته بود که صدای ان را نشنیده بود

با آن صدای مخصوص به خودش که می گفت_ من یک گرگ بزرگ بد هستم _گفت

_ اینکه دزدکی پشت سرت حرکت بکنم خیلی هم خوبه عزیز دلم

کنار او روی قالی دراز کشید..دست هایش را در موهایش فرو برد و لب هایش را به سمت خود بالا گرفت… به آرامی و عمیقا او را بوسید… ریتم نفس کشیدن جی تغییر کرد و پلک هایش سنگین شدند.. لذت مانند گرمایی سنگین بدنش را در بر گرفته بود… هیچ عجله ای در بوسیدنشون نبود… اینکه روبه روی آتش شومینه دراز بکشی و به آرامی مردی که عاشقش هستی را ببوسی احساس بسیار لذت بخشی بود

……………………………………………

مدت زمان زیادی کنار یکدیگر دراز کشیدند.. استیو یک هیزم دیگر در آتش قرار داد و لباس اش را روی جی انداخت…جی در دایره ی بازوهای او به آرامی نشسته بود و سرش را روی شانه هایش قرار داده بود… آرزو می کرد هرگز اتفاقی نیفتد تا این دنیای زیبا و راضی کننده را از او بگیرد…استیو به شعله های زردها خیره شده بود..چانه اش را روی موهای جی می کشید.. با بی حواسی پرسید

_ دوست داری بچه دار بشی؟

این سوال آنچنان او را از جا پراند که سرش را از روی شانه های او بلند کرد

_من….فکر می کنم… دوست داشته باشم… تا حالا در موردش فکر نکرده بودم چون یکی از گزینه‌های زندگیم نبود. اما حالا….

جمله اش را به پایان نبرد

_ قبلا  ازدواج چندان موفقی نداشتیم…دلم نمی خواد دوباره اون طوری بشه.. دلم میخواد هر شب به خونه بیام و یک زندگی عادی داشته باشم

بازوهایش را اطراف او محکم تر کرد

_ دلم میخواد دوتا بچه داشته باشم.. اما این یه تصمیم دو طرف است. نمیدونستم نظر تو در این باره چیه

به نرمی پاسخ داد

_ من از بچه ها خوشم میاد

اما احساس گناه به او هجوم آورد.. آنها قبلاً هیچگونه ازدواجی نداشتند…او داشت به خاطر اعمال مرد دیگری احساس گناه می کرد

استیو در حالی که هنوز به شعله های آتش نگاه می کرد لبخندی زد

_آره…منم ازشون خوشم میاد…قبلا وقتی به امی نگاه می کردم…..

جی به سرعت از او دور شد.. چشم هایش با چیزی مانند وحشت گشاد شده بودند

_امی کیه؟

صورت استیو سخت بود… حالت لب هایش شوم

زمزمه کرد

_نمیدونم.. احساس می کنم همین حالا با یه دیوار آجری برخورد کردم..یه دفعه کلمه هایی از دهنم خارج میشه و بعدش…مثل اینکه به دیوار برخورد می کنم.. هرچی سعی می کنم چیزی به یادم نمیاد

جی احساس مریضی می کرد.. آیا در مورد اینکه اگر استیو ازدواج کرده باشد فرانک چنین سناریویی را برپا نمی‌کند..اشتباه فکر کرده بود ؟آیا او یک پدر بود ؟یک شوهر؟

استیو داشت به او نگاه می کرد و رد افکارش را احساس می‌کرد

به تندی گفت

_نه..ازدواج نکردم و هیچ بچه ای هم ندارم.

و او را به سمت خود کشید

_ احتمالا اسم دختر بچه ی یکی از دوستامه… تو کسی رو که اسم دختر کوچولوش امی باشه میشناسی؟

جی سرش را تکان داد.. جرأت نداشت به او نگاه کند. احساس وحشت دوباره بازگشته بود… بدش را سفت و سخت کرده بود… آیا خاطراتش داشتند باز می گشتند؟ زمانی که این اتفاق بیفتد… آیا جی را ترک خواهد کرد؟ آیا این بهشت هر لحظه ممکن است به پایان برسد؟

………………………………

آن شب… مدت زمانی طولانی بعد از آنکه به تخت خواب رفتنn.. استیو بیدار ماند.جی میان بازوانش خوابیده بود.درست مانند هر شب….موهایa روی شانه d چپ استیو پخش شده بودند و نفس هایش گردن او را قلقلک میداد.. دست هایش را روی س*ینه d استیو قرار داده بود… بعد از آنکه او امشب نام امی را به زبان آورده بود جی به نظر آن چنان وحشت زده می آمد که استیو او را محکم در آغوش گرفته بود و حتی بعد از آنکه به خواب رفته بود سعی می‌کرد وحشت را از او دور کند

احتمالاً این اتفاق باز هم تکرار خواهد شد.یک اظهار نظر کوچک… خاطره ای را به یادش خواهد آورد..آرزو می کرد که بقیه خاطرات اش تا این اندازه جی را وحشت‌زده نکند.. آیا واقعاً از این می ترسید که… زمانی که حافظه اش رابه دست آورد دیگر او را نخواهد ؟ خدایا..آیا نمی توانست احساس کند تا چه اندازه او را دوست دارد؟ این چیزی بود که فراتر از حافظه و خاطرات می رفت…. این احساس در استخوانهایش… در عمق وجودش حفر شده بود

امی..امی

نام  در ذهنش جرقه زد و ناگهان مانند شراره ای از آتش.. تصویری از صورت یک دختر کوچک با موهای تیره و براق در ذهنش پدیدار شد.. در حالی که آدامسی‌در دهان می چپاند میخندید…امی

قلبش به شدت می کوبید..خاطراتش در واقع به نامی که در ذهنش آمده بود یک چهره عرضه کرد… نمی دانست او چه کسی است…اما نامش را می‌دانست… و صورتش را می‌دید…..تصویر ذهنی پاک شد…به شدت روی آن تمرکز کرد تا آن را به خاطر آورد…اما متوجه شد که نمی تواند .. همانطور که به جی گفته بود.. می‌بایست دختر یکی از دوستانش باشد… کسی که بعد از طلاق با او آشنا شده

آرام شد..از اینکه خاطره جای خود را در ذهنش محکم کرده بود راضی بود.. این احساس رضایت باعث شداحساس سنگینی بکند به زودی ریتم نفس هایش منظم شود و به خوابی عمیق فرو رود

………………………

_عمو لوک..عمو لوک

صدای بچه گانه در ذهنش اکو کرد و فیلم در ذهنش شروع به پخش شدن کرد….. دو بچه… دو پسر…در زمینی پرچمن می دویدند و فریاد می کشیدند…… همانطور که با سرعت هرچه تمام تر می دویدند… با تمام قدرت فریاد می کشیدند

_عمو لوک

یک صحنه ی دیگر… شمال ایرلند… بلفاست… سوزشی از وحشت از ستون فقراتش بالا امد.. دو پسر بچه کوچک در خیابان بازی می کردند.. ناگهان به سمت بالا نگاه کردند.. برای چند ثانیه مردد بودند سپس شروع به دویدن کردند…یک صحنه دی یگر…… یکی از پسر بچه های صحنه اول با لب های لرزان به بالا نگاه کرد..اشک در چشمهایش جمع شده بود و گفت

_لطفاً عمو دن

یک صحنه ی دیگر… دن راجر… یک کوپه کاغذ روی میز…. روی کارت های اعتباری نوشته شده بود دن راجر… یک صحنه ی دیگر.  یک برچسب روی یک واگن…رویش نوشته شده بود..ترجیح میدم در دنیای دیزنی باشم… رقص میکی موس… فلاش… یک موش از کوچه ای باریک به سرعت عبور می کرد و داخل سطل زباله شد…. فلاش…یک نارنجک با حرکات آهسته در هوا به پرواز در آمد و با صدای مهیبی به سطل زباله ای برخورد کرد… سپس صدای مهیب دیگری صحنه به پرواز در آمد……یک قایق بادی با بادبان های سفید و قرمز به ساحل نزدیک می شد و مرد جوانی با پوست برنزه از روی آن دستش را تکان میداد

صحنه ها وارد هوشیاری اش می شدند و مانند فلاش دوربین به سرعت تغییر می کردند..مانند اینکه صفحه‌ی یک کتاب را مقابل چشم هایش با سرعت ورق می زدند…تصویرها از مقابل چشم هایش شناور بودند..دوباره داشت عرق میکرد…لع*نت.. هجوم ناگهانی این همه خاطره مانند قرار گرفتن در جهنم بود…انها چه معنی می دادند؟ آیا واقعاً اتفاق افتاده بودند؟ اگر فقط می توانست بگوید کدام یک از آنها واقعا اتفاق افتاده و کدام یک را در تلویزیون یا یک فیلم مشاهده کرده برایش آسان تر بود…. شاید آنها تنها صحنه هایی بودند که با خواندن یک کتاب تصور کرده…برخی از آنها وضوح بیشتری داشتند… مانند نام دن راجر روی کارت اعتباری… اما از زمانی که بانداژ ها از روی چشم هایش کنار رفته بودند…خبرهای نیویورک را در تلویزیون به طور مداوم تماشا می‌کرد.. پس ممکن بود آن صحنه… یک خاطره ی تازه باشد….

اما… عمو لوک…عمو لوک….چیزی درباره آن بچه ها… آن اسم ها…خیلی واقعی به نظر می رسید…درست مانند نام امی

به آرامی از تخت خواب پایین آمد. بسیار مراقب بود تا جی را بیدار نکند.به داخل اتاق نشیمن رفت و برای مدت طولانی مقابل شومینه نشست.می دانست تا بازگشت تمامی خاطراتش چیزی نمانده.مانند این بود که تمامی کاری که می بایست بکند این است که به گوشه ای بچرخد و همه چیز آنجا خواهد بود..اما چرخیدن به آن گوشه در ذهنش به این آسانی نبود. او از زمان ماه های بعد از حادثه ی انفجار… به مرد دیگری تبدیل شده بود…سعی می‌کرد دو انسان مختلف را به یکدیگر ارتباط دهد و از بین آنها یک شخصیت واحد بیرون آورد

با بی حواسی نوک انگشتانش را به یکدیگر ماساژ میداد… زمانی که متوجه شد چه کار می کند دستهایش را بالا آورد تا به آنها نگاهی بیندازد… دست هایش دوباره پینه بسته بودند…. به خاطر آن همه خرد کردن هیزم…..اما هنوز هم نوک انگشتهایش نرم بودند… تا چه اندازه از شخصیتش به جا مانده بود؟  یا شاید… درست مانند اثر انگشتش … هویتش هم به کلی پاک شده ؟ زمانی که به آینه نگاه می کرد… تا چه اندازه از آن استیو کراس فیلد بود و چه اندازه از آن اثر دسه جراح ؟

صورتش تغییر کرده بود…. صدایش تغییر کرده بود …و اثر انگشتش از بین رفته بود… او به یک انسان جدید تبدیل شده بود …..در تاریکی به دنیا آمده و با صدای جی که او را به سمت روشنایی فرا می خواند به زندگی باز گشته بود ….

صرف نظر از آنچه که به خاطر می آورد یا به خاطر نمی آورد …هنوزهم جی را داشت ….او قسمتی از استیو  بود که عمل جراحی نمی‌تواند تغییرش دهد ….زمانی  که آتش شومینه خاموش شد اتاق را سرمای سوزناکی در بر گرفت…. به اتاق خواب برگشت و به زیر پتو خزیددد گرمای بدن جی را احساس می کرد دددچیزی زیر لب زمزمه کرد و به استیو نزدیک تر شد …به سرعت اشتیاق مانند آتش وجودش راذوب کرد ..احساس نیازی فوری نسبت به او در بدنش رشد کرد …با صدای آرام و تاریک گفت

_جی

جی بیدار شد و دستش را به طرف او دراز کرد… و موهایش را نوازش داد…. در تاریکی آنقدر به یکدیگر عشق ورزیدند که جایی برای هیچ خاطره ی دیگری باقی نماند …جز آنهایی که با یکدیگر می ساختند

فصل ۱۱

آن روز صبح زودتر کابین را ترک کردند تا بتوانند در بعد از ظهر.. در کلرادو اسپرینگ با فرانک ملاقات کنند.جی به خاطر ترک کردن کلبه احساس ناخوشی داشت.انجا برای مدت طولانی مانند دنیای خصوصی آنها بود طوری که با ترک کردن آن احساس بی‌پناهی می کرد..تنها فکر اینکه روز بعد به آنجا باز خواهد گشت به اندازه ی کافی به او شهامت داد تا آنجا را ترک کند.. میدانست بالاخره باید برای همیشه آنجا را ترک کند اما آماده نبود تا هم اکنون با این حقیقت روبرو شود.. دلش می خواست با مردی که دوستش دارد زمان بیشتری بگذراند

خیال داشت از فرانک نام مامور آمریکایی که در تصادف کشته شده بود را بپرسد. ممکن است پاسخ او را ندهد اما حتماً می بایست این سوال را از او بپرسد… حتی اگر نتواند آن اسم را با صدای بلند بر زبان آورد…اما نیاز داشت تا بداند..می بایست به مردی که عاشقش است یک نام بدهد.جی به او نگاه کرد که با مهارت ماشین را در برف به نرمی میراند..ضربان قلبش بالا رفت.. او جثه ی بزرگی داشت و چهره اش خشن بود.. اما با این حال…یک نگاه آن چشم های درنده ی کهربایی…. باعث می شد از سر لذت و خوشی احساس گیجی کند. آنها چطور هرگز…حتی به این فکر کرده بودند که می توانند این مرد را به جای استیو کراس فیلد جا بزنند؟

این نقشه آنها پر از اشکال و روزنه بود اما جی نتوانسته بود آنها را ببیند تا زمانی که دیگر عمیقا عاشق او شده بود و اهمیتی نمی‌داد.آنها روی احساس ضروریت و شوک حساب کرده بودند تا او را از پرسیدن سوال هایی که نمی‌توانستند پاسخش را بدهند بازدارند. مانند اینکه..چرا از گروه خونی یا سوابق دندانپزشکی مامور خود استفاده نکرده بودند تا هویت این بیمار را تشخیص دهند ؟از همان ابتدا می دانست که فرانک دارد چیزی را از او پنهان می‌کند اما آنقدر نگران استیو بود که فکر نمی‌کرد چیزی بیشتر از جزئیات امنیتی باشد..حقیقت این بود که آنها به راحتی او را فریب داده بودند.. زیرا خودش این گونه می خواست… بعد از اولین نگاه که او را روی تخت بیمارستان… دراز کشیده دیده بود…که به بدترین شکل ممکن مجروح شده اما هنوز هم با اراده و عزمی راسخ…. با اینکه حتی هوشیارهم  نبود…اما برای زندگی اش می جنگید….چیزی را بیشتر از این نمی خواست که کنارش باشد و کمکش کند تا این جنگ را پیروز شود

قرار نبود در همان هتلی که قبلا در آن اقامت داشتند بماند..زیرا فرانک نمی‌خواست این شانس را به کارکنان هتل بدهد که آنها را شناسایی کنند. آنها حتی از نام های متفاوتی استفاده کردند..زمانی که به آنجا رسیدند فرانک از قبل رسیده بود.. اتاق هتل را با نامهای میشل کارتر و فی ویلر  برای آن‌ها رزرو کرده بود.. اتاق های جداگانه ای برای آنها گرفته بود….استیو مشخصا از این انتخاب راضی نبود اما بدون کوچکترین اعتراضی وسایل جی را در اتاقش گذاشت و به اتاق خود بازگشت… متخصص چشم بلافاصله چشم های استیو راچک کرد..سپس او را نزد عینک سازی برد تا عینک های مناسب را برایش سفارش دهد..که صبح روز بعد آماده می شدند… جی پشت سر… در هتل مانده بود و با خود در این فکر بود که فرانک ار چه حقه هایی استفاده کرده و چه کسانی را به کار گرفته تا همه چیز را به این سرعت آماده کند

اندکی بعد از تاریک شدن هوا بازگشتند… استیو بلافاصله به اتاق جی آمد.. در حالی که در را پشت سرش می بست گفت

_سلام عزیزم

قبل از آنکه جی فرصت کند پاسخش را بدهد او را بوسید..دستهایش دور بدن او محکم شدند.. لبهایش محکم و انحصار طلب بودند

جی از شدت هیجان میلرزید.. همان طور که انگشت هایش را در موهای سرد او فرو میکرد.. خود را به او نزدیکتر کرد…بوی برف و باد می داد و پوستش سرد بود…اما لبهایش گرم و کاوشگر بودند.. بالاخره سرش را بلند کرد و حالتی از رضایتمندی مردانه ای در صورتش دیده می شد.. انگشت شستش را روی لبهای او کشید

_ عزیز دلم حتی اگه از سرما هم منجمد می شدم بالاخره به اتاقت می اومدم اما امکان نداشت تنها بخوابم

دوباره او را بوسید.. لب های جی او را دیوانه می کردند.. تاثیر زیادی روی او داشتند…تنها بوسیدن او بسیار هیجان انگیز تر از رابطه داشتن با دیگر زن ها بود….قبل از آنکه ان خاطره کاملاً محو شود… بعضی از آن زن های دیگر به خاطرش آمدند

_دکتر به واشنگتن برگشت.. فرانک تا صبح میمونه.بنابراین بازهم سه تامون تنها موندیم..گرسنه ای؟ معده ی فرانک هنوز هم به وقت واشنگتن کار میکنه

_در واقع یکم گرسنه ام ..زیاد طولش نمیدیم میدونی؟

استیو به تختخواب نگاهی انداخت

_می دونم

جی امیدوار بود فرصتی به دست آورد تا از فرانک درباره اسم مامور سوال بپرسد.. نمی‌توانست ریسک پرسیدن آن در حضور استیو را قبول کند زیرا ممکن بود شنیدن نامش باعث جرقه ای در حافظه اش شود…..و جی نمی توانست با چنین احتمالی روبرو شود

می خواست که او خاطراتش را به دست آورد.. اما دلش میخواست زمانی این اتفاق بیفتد که در کلبه ی خصوصی خودشان باشند.اگر این شانس را به دست نمی آورد تا با فرانک صحبت کند…می توانست بعد از آنکه  به اتاق شخصی شان بازگشتند با او تماس بگیرد.اهی کشید..از این که درباره ی همه چیز شک داشته باشد و مجبور شود هر حرکت خود را پیش بینی کند خسته شده بود… او اهل این کارها نبود

استیومتوجه آه کشیدن شد…. و همچنین آن ناامیدی  کم رنگی که در چشم هایش بود.جی چیزی نگفته بود اما از دیروز که آن یک صحنه از خاطره به ذهنش هجوم آورده بود آن نگاه در چشمهایش خانه کرده بود..این مسئله او را گیج می‌کرد..نمی‌توانست دلیلی منطقی پیدا کند که چرا جی باید از بازگشت حافظه او وحشت داشته باشد… از انجایی که این قضیه او را گیج می کرد و هیچ دلیل منطقی برای آن نمیافت… بنابراین نمی‌توانست بیخیاشل شود. چنین چیزی جزو شخصیتش نبود…و زمانی که چیزی او را اذیت میکرد آنقدر به آن فکر می کرد تا برایش دلیلی منطقی پیدا کند.هرگز منصرف نمی شد و هرگز بیخیالش نمی‌شد… خواهرش همیشه می‌گفت او مانند یک سگ بولداگ است…..خواهر؟

همانطور که هر سه نفر در رستوران ایتالیایی شام می‌خوردند.. ساکت بود.قسمتی از او از غذای ادویه دار و معطر لذت می برد… قسمتی از او خود را درگیر مکالمه ی اطراف میز کرده بود… اما قسمتی دیگر از او…آن یک جرقه از خاطره را ازهر زاویه ای بررسی می‌کرد…اگر او خواهر داشته پس چرا به جی گفته بود یتیم است؟ چرا فرانک هیچ ردی ازبستگان و خویشاوندان ا  نداشت؟  شاید به این دلیل بوده که آن زمان نمیدانسته شرایطش چه خواهد بود و خانواده اش را از آنها پنهان کرده… اما امکان ندارد فرانک لیستی از بستگان او را نداشته باشد….پس با توجه به این فرضیه او دارد چیزهای” واقعی “را به خاطر می‌آورد

یک خواهر.. منطقش به او می گفت چنین چیزی امکان پذیر نیست غریزه اش به او می‌گفت منطقش می‌تواند گورش را گم کند..یک خواهر..امی..عمو لوک..عمو لوک..صدای بچه گانه در ذهنش.. بارها تکرار می‌شد..حتی زمانی که به حرفی که فرانک زده بود می خندید..عمو لوک..عمو لوک..عمو لوک..عمو لوک..لوک..لوک..لوک………

جی پرسید

_ حالت خوبه؟

چشم هایش به خاطر احساس نگرانی برای او تیره شده بودند .دستش را به نرمی روی مچ دست او قرار داد…می‌توانست تنشی که از بدن او ساطع می‌شود را به خوبی احساس کند و از اینکه فرانک متوجه چیزی غیر عادی نشده بود کمی مبهوت بود

زمانی که به جی نگاه کرد و لبخند زد آن صدای کوبنده از ذهنش خارج شد. تا زمانی که می توانست جی را داشته باشد با خوشحالی گذشته اش را فراموش شده حساب می کرد..ان بند احساسی که آنها را به یکدیگر متصل می‌کرد مانند چیزی فیزیکی حساس و واقعی بود…گفت

_فقط یک سردرد معمولی…رانندگی چشم هام رو خسته کرده

هر دو جمله حقیقت داشتند.اگرچه جمله دوم دلیل جمله اول نبود.همچنین چشم هایش آنقدر هم خسته نبودند. مشکلش تنها نزدیک بینی هنگام مطالعه بود…می توانست اشیا را از دور به وضوح و دقت ببیند. در این زمینه دید یک خلبان جت را داشت

جی به مکالمه اش با فرانک برگشت اما از اینکه تنش بدن استیو را به آرامی ترک می کرد به خوبی آگاه بود همانطور که قبلا متوجه این شده بود که بدنش مانند بتون سخت شده بود.. آیا آن بعد از ظهر اتفاق افتاده بود که به جی نگفته بود ؟ احساسی از وحشت تقریباً او را از پا درآورد و بد جور دلش میخواست به کلبه باز گردند.. زمانی که به هتل بازگشتند با آسودگی خاطر دریافت استیو به جای آنکه با فرانک صحبت کند یا بلافاصله او را تا اتاق اش دنبال کند…به اتاق خود رفت… به سمت گوشی تلفن هجوم برد و شماره ی اتاق فرانک را گرفت.. با اولین زنگ پاسخ داد..حالت فرانک به سرعت هوشیارانه شد

_مشکلی پیش اومده ؟

_نه همه چیز خوبه…فقط اینکه…چیزی مدام منو اذیت میکنه… اما  نمیخواستم جلوگیری استیو ازت بپرسم

در اتاقش…. فرانک منقبض شد و زنگ خطر در ذهنش به صدا درآمد…. آیا از اینکه همه رد پاها را پوشانند شکست خورده بودند؟

_در مورد استیوئه؟

_خوب.. نه… نه واقعا… ماموری که مرد… اسمش چی بود ؟ اخیراً خیلی به این فکر می کنم که اون مرد بیچاره مرده و من حتی اسمش رو هم نشنیدم

_دلیلی نداره که اسمش رو شنیده باشی. تو هرگز اونو ملاقات نکردی

جی به نرمی پاسخ داد

_می دونم..فقط میخواستم یه چیزی در موردش بدونم..ممکن بود این اتفاق برای استیو بیفته.. حالا که مرده دلیلی وجود ندارد که اسمش مخفی بمونه..مگه نه؟

فرانک با خود فکر کرد می تواند یک نام ساختگی به او بگوید. اما تصمیم گرفت حداقل تا آن اندازه از حقیقت را به او بگوید….او بالاخره نامش را خواهد فهمید و اگر تنها فکر کند سوءتفاهمی رخ داده…قضیه آسان تر پیش خواهد رفت… می توانست حقیقت کوچکی به او بدهد تا به عنوان مرجع روی آن تمرکز کند

_اسمش لوکاس استون بود

_لوکاس استون

زمانی که آن نام را تکرار میکرد صدایش بسیار نرم و مهربانانه بود

_اون ازدواج کرده بود ؟ هیچ خانواده ای داشت ؟

_نه ازدواج نکرده بود

عمدا به سوال دومش پاسخ نداد

_ متشکرم که بهم گفتی این که اسمش رو نمی دونستم خیلی منو اذیت میکرد

فرانک حتی روحش هم خبر نداشت که ندانستن نام او تا چه اندازه جی را آزرده خاطر میکرد..به آرامی گوشی را سر جایش قرار داد..لوکاس استون.. آن نام را بارها و بارها در ذهنش تکرار کرد.. این بار زمانی که نام او را تکرار کرد چهره خشن استیو را در ذهن تصور کرد و ضربان قلبش شدت گرفت….لوکاس استون..بله

تنها آن زمان بود که متوجه شد چه اشتباهی کرده.. اگر قبلا خطاب کردن او با نام استیو دشوار به نظر می رسید.. حالا تقریبا غیر ممکن بود.. استیو یک نام ربوده شده بود…جی از آن نام استفاده می‌کرد زیرا جایگزین دیگری نداشت.. چه میشد اگر ناگهان… بدون آنکه متوجه شود..نام لوکاس از دهانش بیرون بیاید؟

برای مدتی طولانی روی تخت نشست در حالی که در هزارتوی افکارش گیر افتاده بود. چیزهایی که نمی دانست به اندازه ی حقیقت هایی که از آنها با اطلاع بود او را در ان هزارتو گیر انداخته بودند… تا حدی که حتی می ترسید به غریزه ی خودش هم اعتماد کند.. او برای فریفتن خلق نشده بود….او انسان صریحی بود…که آن هم یکی دیگر از دلایلی بود که چرا نمی توانست در دنیای سرمایه گذاری بانک به خوبی جا شود…دنیایی که به اندازه معینی از حیله گری… که  فریبندگی و صافی و نرمی را در توازن نگه می‌داشت…نیاز داشت

بالاخره از اینکه مدام به در بسته بخورد خسته شد.. ایستاد و به طرف حمام به راه افتاد.. سپس برای خوابیدن آماده شد …زمانی که از حمام بیرون آمد …..لوکاس …به سرعت به خود یادآوری کرد….. استیو روی تخت دراز کشیده بود .

_قبلا  این اتفاق باز هم برامون تکرار نشده بود؟

استیو چرخید و بازوهای او را گرفت.. او را به سمت خود کشید

_با یک تفاوت …تفاوتی خیلی بزرگ

بوی صابون و افتر شیو می‌داد …همچنین بویی مانند مشک…بویی مخصوص مردانه می داد…جی خود را به او چسباند.. صورتش را در گردن او فرو برد تا آن بوی خاص را استشمام کند. اگر استیو او را ترک کند چه بر سرش خواهد آمد؟ در آن صورت زندگی بدون رنگ میشد…برای همیشه ناقص…. به آرامی دست هایش را روی شانه های پهنش کشاند …موهایش را نوازش کرد و پوست گرم اش را به آرامی احساس می‌کرد… سپس آن لایه های آهنی ماهیچه را…. ماهیچه‌های آن قدر سخت بود که انگشت هایش به سختی توانست در پوست او فرو رود….به صورت آزمایشی انگشت هایش را روی ماهیچه های بازویش فشرد… فشار انگشت دست را بیشتر کرد و با حالتی سرخوش به اینکه ناخن هایش بر اثر فشار …سفید شدند.. اما در گوشتش فرو نرفتن نگاه میکرد …استیو با کنجکاوی پرسید

_داری چه کار می‌کنی؟
_می خوام ببینم چقدر سفتی

_ عزیز دلم داری جای اشتباهی رو دست میزاری

با صدای بلند خندید و همانطور که سرش را بالا میگرفت تا به او نگاه کند صورت اش روشن تر شده بود

_فکر می کنم همه قسمت ها ی تورو بشناسم

_ اینطوره ؟ قسمت داریم تا قسمت… بعضی از قسمت ها به توجه بیشتری نیاز دارند

سرش را بالا گرفت و گفت

_دوستت دارم

قلبش تکرار می‌کرد..لوکاس

صبح روز بعد حس و حال متفاوتی داشت..مانند اینکه در طول شب دنیا تغییر کرده بود… اما استیو نمی‌توانست انگشتش را روی آن بگذارد و تفاوت را بر زبان آورد..احساس عجیب و آشنایی بود..مانند این که با خودش احساس راحتی بیشتری می کرد..جی میان بازوهایش بود…موهای قهوه ای روشن اش روی شانه هایش پخش شده بود.. اگر در کابین بودند… می بایست صبح زود بیدار شود تا آتش شومینه را از نوع روشن کند و دوباره در تخت خواب به جی ملحق شود… در عوض حالا می‌بایست به اتاق خودش بازگردد تا لباس بپوشد و اصلاح کند…. آن فرانک لعنتی… در حالی که می دانست آنها تنها به یک اتاق نیاز دارند اتاق های جداگانه ای برای شان رزرو کرده بود.. اما جی مانند بقیه ی زنها نبود او انسان خاصی بود و شاید این احترامی بود که فرانک برای او قائل بود…

زن های دیگر….. این فکر زمانی که اتاق جی را ترک کرد به ذهنش خطور کرد.. خاطرات داشتند باز می گشتند..نه با سرعتی زیاد و ملودراماتیک… مانند اینکه لامپی را روشن کنی… بلکه در قطعه های جداگانه که با یکدیگر ارتباطی نداشتند… اسم ها و چهره هایی در ذهنش ظاهر می شد…. در عوض به جای آن که خوشحال تر شود و احساس رهایی کند.. از اینکه هوشیاری و احساس احتیاطی در اون بالا میگرفت آگاه بود…. به فرانک نگفته بود که حافظه اش در حال بازگشت است..ترجیح می‌داد صبر کند تاحافظه اش را به دست آورد و موقعیت را به خوبی بسنجد…احتیاط مانند غریزه ای دوم برای او بود.. درست همانطور که او به صورت اتوماتیک اتاقش را بررسی کرد تا اطمینان پیدا کنند که در غیابش کسی به اتاقش نیامده باشد

دوش گرفت و اصلاح کرد.. اما همانطور که اصلاح می‌کرد متوجه شد به صورت خود در آینه خیره شده..سعی می‌کرد در انعکاس آن گذشته اش را پیدا کند..چطور می توانست خود را تشخیص دهد وقتی که صورتش به خاطر عمل جراحی تغییر کرده بود..قبلا چه شکلی به نظر می رسیده؟ با خود در تعجب بود که آیا جی عکسی از او دارد ؟اگر اصلا عکسی از او نگه داشته باشد میبایست یک عکس قدیمی باشد.. اما زن ها معمولاً خاطرات را نگهداری میکنند و طلاق آنها یک طلاق دوستانه بوده… شاید او تمام عکسهایی که از استیو داشته را نابود نکرده…شاید دیدن یکی از تصاویر خودش بتواند او را به گذشته پیوند بدهد. جهنم…چرا باید اینگونه باشد ؟ از روی انزجار به خودش خیره شد.. نتوانسته بود جی یا فرانک را به خاطر آورد…چرا می‌بایست چهره ی قدیمی خودش را به خاطر آورد؟

تنها چهره ای که می شناخت چهره کنونی اش بود…که چیز چندان چشمگیری نبود… طوری به نظر می رسید گویی در بازی های فوتبال زیادی..بدون آن که کلاه ایمنی بر سر بگذارد شرکت کرده..با این حال هنوز هم این احساس که فکر میکرد در آستانه ی……چیزی است… او را رها نمی کرد

درست همان جا بود…رو به رویش… اما نمی‌توانست به آن دسترسی پیدا کند.زمانی که غلاف چرمی هفتیر را روی شانه هایش قرارداد…آن احساس آشنایی…  دوباره به ذهنش خطور کرد…ابتدا برای چند لحظه اسلحه را در دست گرفت و آن احساس آشنا را برای لحظاتی بیشتر مورد بررسی قرار داد.. سپس آن را سر جایش گذاشت.

این احساس آشنایی و راحتی با اسلحه……قبلا هم وجود داشت..اما حالا به طریقی متفاوت بود…. مانند اینکه بین گذشته و زمان حال ارتباط برقرار شده…همه چیز بر خواهد گشت……به زودی…. این اتفاق به زودی خواهد افتاد

روز بی حادثه ای بود….اما احساس انتظار و پیش بینی او را رها نمیکرد..همگی برای صبحانه یکدیگر را ملاقات کردند.. سپش او و فرانک به چشم پزشکی رفتند تا عینکش را بردارند….در راه بازگشت پرسید

_هنوز این مرد..پیگوت رو نگرفتی؟

_یک ماه پیش ردی از خودش نشون داده بود… اما قبل از اون که بتونیم بگیریمش باز هم خودش رو ناپدید کرد

_ کارش خوبه؟

فرانک چند لحظه تردید کرد سپس گفت

_عالیه…یکی از بهترین هاست.. پرونده ی پزشکیش میگه که یک بیمار روانیه.. اما به شدت تحت کنترل و خیلی حرفه ای… کار براش مثل مسئله ی غرور میمونه..به همین خاطره که تورو میخواد..تو جوری اونو خراب کردی که هیچکس نتونسته بود.. افرادش رو کشتی و آنچنان به شدت مجروحش کردی که مجبور شد ماه ها خودش رو پنهان کنه…. و در تشکیلاتی محرمانه زیرزمینی ماه ها رو سپری کنه تا حالش بهتر بشه

استیو با حالتی دور دستانه گفت

_ممکنه سختی اونو مجروح کرده باشم… اما به اندازه ی کافی سخت نبوده ….عکسی ازش داری؟

_ همراهم نیست.. فقط یک عکس از او داریم اما اون رو از لنز یک تلسکوپ گرفتیم و کیفیت چندانی نداره.قدش حدود ۱۸۰ و ۴۵ پوند وزن داره بلونده.. ۴۲ ساله است. نرمه گی وش چپ نیست…. به خاطر مرحمت های تو

_ اره بعضی وقتا یکم بد خلق میشم

این یکی از تیکه کلام های لوکاس استون بود. فرانک این شوک را مانند ضربه سیلی به صورتش احساس کرد اما سعی کرد دست هایش روی فرمان ماشین محکم باشد

_خاطراتت در حال بازگشته؟

_ نه هنوز

استیو دروغ گفت..می‌توانست جفری پی گوت را ببیند.. لاغر اندام… با حالتی مالیخولیایی در چشم هایش… و سرد…یک چهره ی دیگر که برایش نامی پیدا کرده بود

در راه بازگشت به کلبه بسیار ساکت بود.جی به او نیم نگاهی انداخت ا.ما عینک آفتابی چشمهایش را پنهان کرده بود. او نمی توانست چیزی از حالات چهره اش بخواند..هنوز هم می‌توانست تنش را در او احساس کند…درست مانند شب قبل ئر طول شام.. بالاخره پرسید

_باز هم سرت درد میکنه ؟

سپس دستش را به طرف او دراز کرد و با پشت انگشت هایش گونه ی او را نوازش کرد

_حالم خوبه

_آیا فرانک چیزی گفته که تو رو ناراحت میکنه؟

به طور مختصر به معایب… اجازه دادن به اینکه کسی که تا این اندازه به تو نزدیک شود که بتواند حال و احساساتت را بخواند فکر کرد…اما به این فکر کرد که در خصوص جی… مسئله ی چندانی نبود.. زیرا زمانی که پای او در میان بود نمی توانست به اندازه کافی به او نزدیک باشد…و او باز هم بیشتر می خواست…اینگونه نبود که استیو به او اجازه دهد که به او نزدیک شود این اتفاق به طور طبیعی افتاده بود..

_ازش در مورد مردی که سعی کرد منو به یه استیک تبدیل کنه پرسیدم

با دست به او زد و گفت

_ چندش

و استیو به او خندید

_فقط داشتم به اون فکر میکردم همش همینه

بعد از لحظاتی جی روی صندلی اش جمع شد و سرشرا به پشتی آن تکیه داد.

_از اینکه داریم برمیگردیم خونه خوشحالم

کاملا با او موافق بود. آنها آنقدر به یکدیگر نزدیک شده بودند و با یکدیگر تنها بودند که این سفر تقریباً برایشان مانند شوکی بود…لامپ های نئونی و ترافیک برای کسی که به آتش…درخت ها و و سکوتی کاملاً عمیقا عادت داشت مانند.. تکانی سخت و محکم بود.. استیو حاضر بود به سفر کردن به یک شهر متمدن رضایت دهد اگر جی به او قول می داد که آزمایش خون بدهد تا بتوانند مجوز ازدواج بگیرند

آزمایش خون

ناگهان زنگ های هشدار در سرش به صدا درآمدند. درست مانند هزاران باری که قبلا احساس می کرد زندگی اش از تعادل خارج شده..آدرنالین به رگ هایش دوید…ضربان قلب شروع به بالا رفتن کرد اما نه به سرعت به ذهنش..آزمایش خون… به هیچ عنوان با این قضایا جور در نمی آمد… چرا آنها مجبور شده بودند از جی استفاده کنند تا هویت او را تایید کند زمانی که تمامی ابزارهای لازم را در دست داشتند ؟ او مامور آنها بود.. درست است که اثر انگشتش از بین رفته بود… بیهوش بود… و صدایش صدمه دیده بود…اما هنوز هم گروه خونی و پرونده ی پزشکی او را داشتند… تعیین هویت کردن او برای شان کاری بسیار آسان بود… سپس این فکر به دنبال آن آمد که آنها اصلا به جی نیازی نداشتد… اما بنا بر دلایلی او را میخواستند

چیزی که جی به او گفته بود را دوباره مرور کرد.آنها از جی خواستند تا هویت او را تایید کند زیرا نمی توانستند به طور قطع هویت او را تایید کنند..و لازم بود بدانند مامور آنها به بیمارستان آمده زیرا استیو و آن مرد دیگر در محل حادثه قرار داشتند. یعنی این که می بایست دو تا از مامور های آنها در منطقه بوده باشند اما این حقیقت که فرانک تمام ابزاری که می توانست با آنها هر دوی آنها را تعیین هویت کند دردست داشت را تغییر نمی داد…به نظر می‌رسید او و مامور دیگر از لحاظ فیزیکی به یکدیگر شباهت داشتند… قد و وزن شان تقریبا مانند یکدیگر بود..همچنین رنگ موها و چشم هایشان یکی بود… هنوز هم مشکلی در تعیین هویت نمی‌دید…حتی اگر این اتفاق را در نظر بگیرد که هر دوی آنها یک گروه خونی داشتند… هنوز هم گزینه ی پرونده ی دندان پزشکی در دسترسش بود

لعنت..احساس میکرد یک احمق است. چرا قبلا این را ندیده بود؟ انها به دلیلی می خواستند جی را در این قضیه دخالت بدهند اما تعیین هویت دلیل آنها نبود.فرانک دارد چه نقشه ای را بازی میکند؟

فکر کن..او می بایست فکر کند..احساس می کرد دارد پازلی را کنار یکدیگر می چیند که تمام قطعات آن را نداشت..بنابراین مهم نبود چگونه قطعات را حرکت می‌دهد و دوباره کنار یکدیگر قرار می دهد..هنوز هم با یکدیگر جور در نمی آمدند…  فقط می بایست به خاطر آورد…لعن*ت

چرا فرانک می بایست به جی دروغ بگوید؟چرا می بایست این داستان را از خودش اختراع کند که او و مامور دیگر بسیار به یکدیگر شباهت داشتند؟ چرا اصلا اصرار داشت که به جی نیاز دارد؟

چرا انها به جی نیاز داشتند؟

صدا هایی رق*ص کنان در ذهنش به صدا درامدند..”تبریک میگم اقای استون”…”خوشحالم برگشتی پسر”…”عمو لوک”..”عمو لوک”…استون..پسر…لوک..پسر..استون…لوک…

لوک استون…دستش از روی فرمان جیپ پرید..احساس میکرد با مشت به سینه اش ضربه زده اند..لوک استون..لوک استون..لعن*ت به فرانک پین تا جهنم…نام او لوک استون بود

به محض اینکه به آن  گوشه ی ذهنش چرخید تمام خاطرات با سرعتی گیج کننده به سمتش هجوم آوردند..انچنان ذهنش را مغشوش کردند که به ندرت می‌توانست رانندگی کند. جرات نداشت متوقف شود.جرات نداشت به جی اجازه دهد که بداند چه احساسی دارد ا…حساس….خدایا…نمی‌دانست چه احساسی دارد.احساس می‌کرد خسته و داغان است..سرش درد می کرد…اما همزمان احساس آسودگی خاطر عظیمی او را در بر گرفت.. او هویتش را پس گرفته بود… احساسش از خودش را…بالاخره خودش را شناخت… او لوکاس استون بود..خانواده و دوست هایی داشت.. یک گذشته…

اما همسر سابق جی نبود..او استیو کراسفیلد نبود… او مردی نبود که جی فکر میکرد عاشقش است.. پس به همین دلیل بود که پای او را به میان کشیده بودند…تنها یک مامور در محل حادثه وجود داشته و او آن مامور بود..استیو کراسفیلد می‌بایست به دلیل دیگری در آنجا حاضر بوده باشد و به خاطر آن دلیل هم جانش را از دست داده بود..

لوکاس سعی کرد خاطراتش از ملاقات را به یاد آورد اما مبهم و تار بودند….اما  بخاطر می‌آورد که مردی بلند قد و لاغر اندام را…که در خیابان راه میرفت و به خاطر تابش نور های چراغ به بدنش انعکاس تصویرش روی زمین خیس خیابان افتاده بود را…دیده.. اگرچه حالا به خاطر می آورد که با کسی تماس گرفته بود…و با او قرارملاقات گذاشته بود که در محل با یکدیگر ملاقات کنند…به سمت بالا نگاه کرده بود…مرد را دیده بود…سپس چیز دیگری به خاطرش نمی آمد

همه چیز بعد از آن…مانند فضای خالی و سیاهی می مانست.. تا زمانی که صدای جی او را از تاریکی بیرون کشیده بود

مشخص بود که پوشش اش از بین رفته و پیگوت به دنبالش بود.. این دلیل این معما ها بود…پای جی را به میان کشیده بودند و او را گول زدند تا به اینکه فکر کند که او همسر سابقش است… و او را به عنوان استیو کراسفیلد به همه معرفی کنند.. این بهترین پوششی بود که” مرد” می توانست برای او در نظر بگیرد.. تا زمانی که پیکوت را گیر بیندازند..” مرد” هرگز دشمنانش را دست کم نمی گرفت… همانطور که فرانک گفته بود.. پیگوت خیلی در کارش حرفه‌ای بود…وسعت نقشه کشیدن “مرد” به لوکاس این را میگفت که “مرد” فکر می کند در میان افرادش یک جاسوس وجود دارد و به هرکسی اعتماد نداشت

بنابراین آنها او را دفن کردند…و او با نام دیگری برخواسته بود…یک چهره ی دیگر.. یک زندگی دیگر….و زن یک مرد دیگر….نه ل*عنت.. خشونت و وحشی گری سراسر وجودش را پر کرد….همانطور که روی جاده یخبندان رانندگی می کرد انگشتانش سفید شدند… شاید او استیو کراسفیلد نبود… اما جی مال او بود…. مال او…. زن لوکاس استون

در سکوت در تمام طول رانندگی به فرانک و “مرد” فحش میداد و هر ناسزایی که به ذهنش خطور می‌کرد را به آنها نسبت می‌داد حتی به اجداد آنها هم رحم نکرد…البته به فرانک تا آن اندازه فحش نداد زیرا می توانست رد پای مرد را در این نقشه ی بی عیب و نقص ببیند…هیچ کس به اندازه ی کل سابین  ذهن پیچیده ای نداشت و او اینگونه تبدیل به مرد شده بود…. آنها احتمالاً…. نه مطمئنا…..زندگی او را نجات داده بودند…مخصوصا اگر در تشکیلاتشان جاسوسی وجود داشت که درباره او به پیگوت اطلاع می‌داد …اما آنها کسانی نبودند که می بایست به جی بگویند که او همسر سابقش نیست….. آنها کسی نبودند که مجبور بودند به جی بگویند مردی را که دوست داشته مرده و او تمام این مدت با یک غریبه بوده

جی چه خواهد گفت ؟ مهمتر از همه اینکه چه کار خواهد کرد ؟

نمی توانست او را از دست بدهد ..می توانست هر چیزی را تحمل کند به جز آن را… او انتظارشوک.. عصبانیت و ترس را داشت و می توانست از پس آنها بر بیاید… اما نمی توانست تحمل کند که با نفرت در آن چشم های آبی اش به او نگاه کند… نمی توانست به جی اجازه دهد که او را ترک کند

به سرعت شروع به بررسی موقعیت از تمام زوایا کرد. به دنبال راه حلی بود اما با اینکه به ان فکر می‌کرد می‌دانست هیچ راه حلی وجود ندارد. نمی توانست با استفاده از نام کراسفیلد با او ازدواج کند..زیرا چنین ازدواجی قانونی نبود و به علاوه به خودش ل*عنت می فرستاد اگر اجازه می‌داد او نامه مرد دیگری را حمل کند… می بایست به او بگوید… احتمالا خانواده اش فکر می کردند او مرده…هیچ راهی وجود نداشت که بدون در خطر انداختن شان به آنها اطلاع دهد… اگر پوشش اش برداشته شده بود… پس از زمانی که پیگوت می فهمید اوطبق برنامه نمرده خانواده اش در خطر می افتاد.. با توجه به شرایط کنونی اش…احتمالاً زمان سختی خواهد داشت تا خانواده اش را متقاعد کند که پسر آنهاست…او مانند قبل به نظر نمی رسید و صدایش هم تغییر کرده بود..

تا زمانی که پیگوت دستگیر شود دستهایش بسته بود..گمان می‌برد که سابین موقعیتی فراهم می کرد تا به خانوادش اطلاع دهند اشتباهی در تعیین هویت او رخ داده و با توجه به موقعیتی غیرعادی و چیزهای دیگر… این اشتباه اکنون اصلاح شده…احتمالا “مرد”از همین اکنون پیام را در ذهنش کلمه به کلمه و حرف حرف با کمال بی نقصی چیده بود

می دانست که از خانواده اش مراقبت به عمل آمده.آنها از پس گرفتن او خوشحال خواهند شد.. حالا هر طوری که به نظر برسد…یا این حقیقت که صدایش خراب شده…جی قربانی این نقش بود.. آنها از او به عنوان پوشش نهایی استفاده کرده بودند…آخر چگونه می توانست چنین چیزی را ببخشد؟

جی در طول راه به خواب رفته بود…بالاخره زمانی که به جاده کلبه پیچیدند بیدار شد… زمزمه کرد

_رسیدیم خونه

موهایش را عقب زد و به طرف او چرخید تا به او لبخند بزند

_بالاخره

استیو دوباره پر تنش بود…تمام جزئیات جاده را از نظر می گذراند..برف های جدیدی جاده را پوشانده بودند و رد لاستیک ماشین آنها.. به خاطر روز قبل..را پوشانده بود.. همچنین هر رد احتمالی که در نبود آنها ممکن بود ایجاد شده باشد را از بین برده بود… تمام آموزش هایش را به کار می‌گرفت و لوکاس استون هیچ شانسی برای دشمن هایش باقی نمی گذارد..در گذشته به مراتب زندگی اش را در مخاطره قرار داده بود اما تنها به این دلیل که هیچ انتخاب دیگری نداشت…اگرچه… ریسک کردن بر سر زندگی جی چیز دیگری بود…

مانند همیشه…جی تنش را در او احساس کرد و ساکت شد… اخمی نگران ابروهایش را به یکدیگر گره داده بود

برفی که اطراف کلبه را پوشانده بود تازه بود.. اما زمانی که لوکاس جیپ را پارک کرد دستش را روی بازوی جی قرار داد

_همینجا بمون تا کلبه رو چک کنم

اسلحه ای از زیره ژاکتش بیرون آورد و بدون آنکه به او نگاه کند بیرون رفت.. چشمهایش هرگز یک جا ثابت نمی ماند.. از یک پنجره به پنجره ی دیگر می چرخید…هر اینچ زمین را بررسی می‌کرد..جی سرجایش خشکش زده بود..این مرد که مانند یک گربه به سمت در پشتی حرکت می‌کرد..مردی بود که او عاشقش شده بود.. و این مرد یک شکارچی بود…یک درنده… او ذاتا محتاط بود…

همانطور که پشتش را به دیوار تکیه داده و دست چپش را به سمت دستگیره در دراز می کرد…به اندازه ی باد باشکوه به نظر می‌رسید…در حالی که اسلحه در دست راستش داشت قرار داشت… بی صدا و آهسته در را باز کرد و داخل کلبه ناپدید شد..

دو دقیقه بعد دوباره میان در ایستاده بود.. این بار حالت ریلکسی داشت

_بیا داخل

و به سمت جیپ قدم برداشت تا وسایلشان را بردارد..از این که به خاطر هیچی جی را ترسانده بود عصبانی شد.. آن روز که در برف ها به او حمله کرده بود را به خاطرش آورد…همانطور که در را با شدت باز میکرد و بیرون میرفت با عصبانیت گفت

_این کار رو با من نکن ب

رف زیر چکمه هایش صدا داد

_چه کار نکنم ؟

_اونطور منو نترسون

با لحنی یکنواخت پاسخ داد

_ترسوندن تو خیلی بهتر از اینه که به یه دام کمین پا بزاریم

_چطور کسی میتونه بفهمه که ما اینجاییم؟ و چرا باید کسی اهمیت بده ؟

_اول اینکه یک نفر ممکنه اهمیت بده و گرنه اونا اینقدر به خودشون زحمت نمی دادند که ما رو پنهان کنن

جی از پله ها بالا رفت و قبل از آنکه به کلبه وارد شود..برف را از روی کفش هایش پاک کرد.. از آنجایی که سیستم گرمایی را روشن گذاشته بودند… اگرچه کلبه سرد بود…اما مانند یخبندان نبود… وسایلش را از دست او گرفت و به اتاق خواب برد تا آنها را بچیند…درحالیکه استیو مشغول روشن کردن آتش شد

لوکاس به شعله ی زرد اتش..که هیزومی را که او در شومینه قرار داده بود را می بلعید..نگاه کرد..به آرامی چوب را در بر می گرفت ودر خود غرق می کرد..نمی توانست به او بگوید… نه هنوز.. ممکن بود این تنها فرصتی باشد که با او دارد…در حالی که افراد سابین پیگوت را شکار می کردند… او از این فرصت استفاده می‌کرد تا جی را آنچنان عمیق به خود پیوند دهد که حتی بعد از آن که حقیقت را به او گفت بتواند او را نزد خود نگه دارد…حتی بعد از آنکه نام اصلی خود را به او گفت و اینکه به او اطلاع داد استیو کراسفیلد مرده..

جی به او گفته بود که عاشقش است اما او داشت این کلمات را به استیو کراسفیلد میگفت…و به طور عجیبی.. این استیو کراسفیلد بود که آنها را می شنید… او لوکاس استون است …و جی را تنها برای خودش میخواهد..

ناگهان احساس نیاز برای او مانند شعله ی آتش در شکم اش زبانه کشید. به سمت اتاق خواب حرکت کرد و برای لحظه ای او را تماشا کرد که چکمه ها و جوراب هایش را در می آورد.. به اندازه ی یک نی لاغر بود.. پوستش مانند مخمل نرم…. کمر او را گرفت و روی تخت خواب انداخت …به سرعت او را دنبال کرد تا با وزشن او را به تخت خواب میخ کوب کند ..جی خندید …چشم های آبی اش دیگر پر از عصبانیت نبودند.. سر به سر او گذاشت

_رفتار های غارنشین باید امسال مد شده باشه

 

 

 

قسمت بعد



مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *