محبوب ترین مطالب

رمان عاشقانه خارجی غضب قسمت هفتم :

 

 

 

 غضب در چند روز گذشته مشغول تماشا کردن خوابگاه زنان بود و از بین پنجره های شیشه ای طبقه اول چندین بار الی را دیده بود .او با زنهای  گونه ی او کار می کرد و از اینکه می‌دید زنهای گونه اش با او سرد برخورد می‌کنند احساس غرور کرده بود. تا زمانی که غم را در چهره الی دیده بود .مشاهده کردن  غم او  قلب غضب را شکسته بود .نمی بایست اهمیت بدهد اما می‌داد .وقتی او را دیده بود که ساختمان محافظت شده را به تنهایی ترک کرد حیرت زده شد. از  مکان امن دور شده بود . آیا متوجه خطری که در کمینش بود نبود ؟ که غضب او را زیر نظر دارد ؟ آیا  غرایز زنده ماندن به او تلنگر نمی زدند که غضب نزدیک است ؟ مشخصات نه .زیرا  به آرامی شروع به دویدن کرده بود و به منطقه  منزوی وارد شده بود که عملا به غضب التماس می‌کرد تا به او نزدیکتر شود. سپس ایستاد مانند اینکه منتظر اوست  .

غضب عطر او را که باد به طرف اش آورده بود به درون کشیده و سپس  ناله ای کرد  .حتی بیشتر از  نفس بعدی اش دلش می خواست به او نزدیک تر شود  و این واقعاً او را عصبانی می کرد. الی دشمن او بود. برای به دست آوردن کنترل با  هیولای درونش جنگید . قسمتی از او که هنوز هم انسان بود می‌دانست الی ممنوعه است .او یک مخبر بود  که به مردم او کمک کرده بود. این دلیلی بود که در تاسیسات کار میکرد .اما قسمت حیوانی تر او دلش می خواست به او نزدیک شود و او را لمس کند .آن حقیقت باعث شد از جا بپرد

 از دنبال کردن غرایزش  طفره رفت. بعد از آن که به او اعتماد کرده بود تا کاری نکند که به او صدمه برساند… الی به او خیانت کرده بود. صرف نظر از دلایلش برای کار کردن در تاسیسات مرسیل  .این بهانه خوبی برای بلایی که بر سر غضب آورده بود نبود .یا برای عصبانیتی که غضب با آن زندگی می کرد .میدانست اعمال او چه هزینه ای برای غضب در بر خواهد داشت؟

او به مردهای گونه اش نشان می داد که چگونه حیوان درون شان را کنترل کنند و خود می‌بایست همین کار را انجام دهد  می بایست برای دیگران یک نمونه باشد و خود را تحت کنترل نگه دارد. او وظیفه داشت به گونه های جدید نشان دهد که بیرون از تأسیسات مرسیل زندگی جریان داشته و آنها تنها حیواناتی نبودند که به وسیله مرسیل خلق شده باشند. کسانی که همواره در تمام عمرشان توهین و بی احترامی در ذهن آنها فرو شده بود .اگرچه الی یک نمونه زنده از آن بود که غضب یک نقطه ضعف و سستی دارد… او..

 الی در تاریکی به اطرافش نگاه کرد گویی او را احساس می‌کند. حیوان درونش فریاد سر داد تا به نزد او شود. تا او را لمس کند .برای به دست آوردن کنترل با خود جنگید اما سپس بر خلاف آنچه که دلش می خواست به طرف او قدم برداشت

 یکبار دیگر وقتی پای او به میان می‌آمد کنترل خود را از دست داده بود. نمی‌توانست در مقابل وسوسه قوی نگاه کردن به چشمهایش ..شنیدن صدایش و بوییدن عطرش  مقاومت کند

 با شنیدن صدای شیرینش قسمت انسانی او پر از خشم و عصبانیت می شد. در حالی که حیوان درونش از سر لذت شادی می کرد.  یکبار دیگر وقتی احساس ترس را از او بویید سعی کرد با خود بجنگد .دلش می خواست از او  محافظت کند . اما همچنین می بایست او را بترساند تا کاری کند تا جایی که ممکن است از او فاصله بگیرد

 یک بار دیگر حرکاتی توجهی الی را به خود جلب کرد .وقتی غضب از پشت درختی ۲۰ پا آن طرف بیرون آمد نفسش را پر صدا حبس کرد

  تمام وجودش با دیدن منظره قد بلند و جذاب مردانه ای که روبرویش بود و احساس خطری که از او ساطع می شد واکنش نشان داد .آب دهانش را قورت داد و وقتی شوک از بین رفت تمام بدنش را احساس ترس پر کرده و ضربان قلبش بالاتر رفت

ان صدای ترسناک مربوط به غضب بوده . لباس سیاهی که پوشیده بود شانه های پهن ..بازوهای خارق العاده و ماهیچه ای و کمر باریکش را به خوبی در بر گرفته بود . وقتی نگاه تیره اش روی او ثابت شد احساس خطر از او تشعشع  میشد .نگاهش به آرامی پایین تر آمد و غرش نرمی از گلویش بیرون آمد. فکش منقبض شد . یک قدم به جلو برداشت .حرکاتش مانند راه رفتن یک حیوان درنده بود نه قدم برداشتن یک مرد 

 به آرامی به طرف او می آمد .نگاه الی به آرامی پایین آمد و سر تا پای او را از نظر گذراند قدرت و مردانگی از او  ساطع می شد و الی آب دهانش را قورت داد .ضربان قلبش بالاتر رفت. نفس کشیدنش سرعت گرفت و کاملاً از وجود مردانه او با خبر شد

 هرگز تاکنون کسی مانند او چنین تاثیری بر الی نداشته. یک قدم دیگر جلو آمد. قدمهای نرم و بی صدایی که بر می داشت تقریبا  هیپنوتیزم کننده بود . الی متوجه شد سر تا پا لباس مشکی پوشیده تا در تاریکی پنهان شود. مانند اینکه با تاریکی یکی است. اما به طرف روشنایی قدم گذاشته تا تنها به او وجود خودش را نشان دهد

 حالا غضب در سکوت او را بررسی می‌کرد نگاهش روی چهره الی ثابت مانده بود. همانطور که الی به او خیره شده بود می توانست قسم بخورد نگاه گرسنه ای روی چهره جذابش دیده است .زبان غضب بیرون آمد تا لب پایینش را خیس کند . زبان صورتی رنگ اش وسوسه کننده به نظر می رسید و چشمهایش باریک شدند .مانند این که می توانست ذهن الی را بخواند

  الی دلش می خواست او را ببوسد .دلش می‌خواست بداند چه احساسی دارد که بدون عصبانیت او را لمس کند. البته که چنین اتفاقی نمی‌افتاد .غضب از او متنفر بود

 زمزمه کرد 

_اوه لعنت 

 سپس با صدای بلند تری گفت

_ سلام ..اه ..غضب.  شب خوبی برای پیاده‌ رویه مگه نه ؟ 

 چیزی نگفت اما یک قدم دیگر جلوتر آمد و متوقف شد. احساس ترس الی بیشتر شد .آنها تنها بودند و غضب قسم خورده بود که او را بکشد. همانطور که یک قدم دیگر به طرفش برمی‌داشت صدای غرشی از گلویش بیرون آمد. احساس میل به اینکه همین حالا شروع به دویدن کند در او بیشتر می‌شد اما سعی کرد خودش را ثابت نگه دارد زیرا مقاله ای خوانده بود که در آن درباره سرعت و توانایی های خارق العاده گونه‌های جدید چیزهای نوشته شده بود.

 سعی کرد با صحبت کردن حواس او را پرت کند و آرزو می کرد در ذهن قصد صدمه زدن به او را نداشته باشد  .غضب جلوتر آمد با صدایی خشن ..سرد و ترسناک گفت

_ میدونی بهمون آموزش دادند چه کار کنیم تا ما رو جلوی سرمایه‌گذاران شون به نمایش درآورند؟

  الی می بایست گلویش را صاف کند اما گلویش از ترس بسته شده بود

_ نه واقعا..وقتی به تاسیسات مرسیل حمله شد بیشتر فایل ها از بین رفته بودند . و وقتی اونجا کار می کردم اجازه دسترسی به چنین فایلهایی رو نداشتم

_ شکار

  یک بار دیگر به او غرش کرد 

_در این زمینه من بهترین بودم .من یکی از بهترین نمونه‌های اولیه بودم .به ما نشون دادن چطوری یه سری کارها انجام بدیم تا بتونن دارو هاشون رو بهتر بفروشن . ما نمونه های زنده ای بودیم از اینکه انسان میتونه به چه چیزی تبدیل بشه… اگه فقط از داروهای احمقانه اونها مصرف کنند

 الی متوجه شد در آن لحظه آینده‌اش  سوال برانگیز است. غضب از او متنفر بود و طوری صحبت می کرد که می دانست هر  لحظه ممکن است به موجودی کشنده تبدیل شود  .نمی  توانست کلمات درست را پیدا کند. نمی دانست چگونه موقعیت را خنثی کند. غضب یک قدم دیگر به طرف او برداشت. لعن*ت ..دو تا لع*نت .. با احساس وحشت با خود فکر کرد.. تنها چند قدم دیگر می تواند به او برسد.  الی ناگهان گفت 

_ من اون روز هیچ انتخاب دیگه ای نداشتم . من جاکوب رو کشتم تا از تو محافظت کنم. اما اگه میفهمیدن من این کارو انجام دادم به من اجازه نمی دادند اونجا رو ترک کنم .فقط میخواستم نجاتت بدم .حتی نمی خواستم اون رو بکشم .

_ به کسی گفتی اون با من چه کار کرد ؟ یا چطور اجازه دادی به خاطر کاری که تو کردی من زجر بکشم ؟

_نه 

 سرش را تکان داد.به  او دستور  داده شده بود تا در چیزی دخالت نکند و کشتن یک تکنسین.. تا اینکه بتواند یکی از گونه‌های جدید را نجات دهد.. مطمئناً برخلاف آن دستور بود. کلمات غضب در ذهنش نقش بستند. زجر کشیدن ؟ 

_ از کاری که کردی خیلی شرمنده بودی ؟

الی مردد ماند  

_نمیدونی من چقدر .من… 

 غرش کرد و به میان حرفش پرید. 

_ به نگهبان ها گفتی من اونو کشتم . خون اون رو روی دستای من پخش کردی سعی نکن اینو انکار کنی

  اشکهای داغ افسوس و پشیمانی هر لحظه  تهدید به  جاری شدن می‌کردند. اما به طور مداوم پلک زد تا آنها را پس بزند 

_من … 

 آب دهانش را قورت داد  

_هیچ چاره ای نداشتم .فکر نمیکردم تورو بکشند و گرنه امکان نداشت بهشون بگم تو جاکوب رو کشتی.  تو می بایست حرفمو با…..

_ حرفتو باور کنم ؟ 

 نگاه تیره اش  باریک شد و صدای خطرناکی از ته گلویش بیرون آمد 

_تو با دیدن زجر کشیدن من ت*حریک می شدی.  با د.نستن اینکه چه ظلم و ستمی قراره بر من اعمال کنی 

 از کجا میدونست تح*ریک شدم ؟  جرات نداشت از او بپرسد اما خیال نداشت دروغ هم بگوید. از آنجایی که حداقل حقیقت را به او بدهکار بود. نمی دانست چگونه به او توضیح می‌دهد که تا این اندازه به شدت نسبت به او واکنش نشان می دهد زیرا خودش هم نمی توانست آن را در کند. واکنش بدنش نسبت به او به عنوان یک مرد تحت آن شرایط کار اشتباهی بود  

_به این دلیل نبود که داشتی زجر می کشی یا خیال داشتم با اون سوزن بهت بزنم . می بایست صحنه رو طوری بازسازی میکردم که زمانی داشت سعی میکرد بهت آمپول بزنه تو اونو کشتی .واقعا متاسفم  

_ شگفت زده شدم که حتی سعی نمی کنی دروغ بگی 

 الی چانه اش را بلند کرد تا نگاه عصبانی او را ملاقات کند 

_حق با توئه بدنم به اینکه تا اون اندازه بهت نزدیک بودم واکنش نشان داد. هیچ بهانه ای ندارم .تمام کاری که میتونم بکنم اینه که ازت معذرت خواهی کنم. میدونم غیر اخلاقی بود و در این باره احساس گناه می کنم . تو………

 مردد مانده بود چگونه به او بگوید که در نظر الی تا این اندازه جذاب است

_ تو بره*نه بودی و حتی با وجود اون شرایط وحشتناک هم نمیتونستم متوجه نشم . متاسفم

فک غضب منقبض شد  

_تو داشتی برای تاسیسات مرسیل کار می‌کردی. با پیدا کردن مدارک مجرمانه تونستی خودت رو بیرون بکشی ؟ از کاری که تکنسین با من کرد لذت بردی ؟

 به طرف او غرش کرد و نیش های تیزش را به او نشان داد . نزدیکتر آمد 

_ از اینکه به من صدمه رسوند و خیال داشت بهم تجاوز کنه تحریک شدی؟  آیا اعتماد بقیه مردهای گونه جدید رو هم به دست آورده بودی تا هر موقع وارد سلول شون شدی بهت غرش نکنن؟ اونها رو هم اغفال کردی تا فکر کنند بی ازاری؟ اجازه دادی اون ها هم به خاطر کاری که تو انجام دادی سرزنش بشن؟ 

 پره های بینی اش گشاد شده بود و صدای وحشتناک عمیقی را از ته گلویش بیرون داد 

_ دیگه به کی خیانت کردی؟

  الی با این اتهامات شرورانه به عقب سکندری خورد مانند اینکه به طور فیزیکی به او آسیب رسانده باشد 

_نه.. تو تنها کسی بودی که مجبور بودم اون کارو باهاش انجام بدم. داشتم سعی میکردم برای قاضی مدارک کافی جمع آوری کنم تا حکم مصادره تاسیسات رو بده. ..چطور جرات می کنی.. من فقط نمونه می گرفتم. گزارش می‌نوشتم .هر روز قبل از اینکه اجازه بدن به تاسیسات وارد بشیم ما رو به صورت کامل مورد بازرسی قرار می‌دادند .نمی تونستم با خودم دوربین به داخل بیارم تا اثبات کنم شما فقط یک شایعه نیستید.  یا چه بلایی داره سرتون میاد .حتی نمیتونی تصور کنی وارد شدن هر روز به این تاسیسات چقدر برای من ترسناک بود .همیشه با خودم در تعجب بودم اگه متوجه بشن دارم برای پلیس جاسوسی می کنم آیا هرگز نور روز رو دوباره به چشم خواهم دید ؟ اونها ممکن بود منو بکشند. از کارکنان اونجا همیشه شایعاتی در مورد اینکه اگه مرسیل تنها شک کنه داری بهشون خیانت می کنی چه بلایی سر بقیه میارن برام تعریف میکردن. میگفتند ناپدید میشم و هرگز کسی حتی نمیتونه جنازم رو پیدا کنه .

_ اگه هر روز بازرسیت می کردن چطور تونستی مدارک رو بیرون بیاری ؟

 گونه هایش قرمز شد 

_واقعا میخوای بدونی ؟

غرش کرد 

_بله

_  قورتش دادم .

 برای چند  لحظه چهره اش خالی شد سپس اخم کرد 

_ متوجه نمیشم 

_می بایست با چند تا از پزشک ها دوست بشم و این زمان می برد. من به چیزهایی که اونها دسترسی داشتند دسترسی نداشتم. به دقت اعتماد اونها رو به دست آوردم .با پزشکی که به من شباهت داشت دوست شدم .در  زمان ناهار کتم رو با اون عوض کردم . کارتش رو دزدیدم و موهام رو مثل اون مدل دادم .وقتی وارد دفتر شدم سرم رو پایین انداختم تا دوربین های امنیتی به خوبی صورتم رو نبینند . چند بار که کد روی در رو وارد می‌کرد اونو دیده بودم و بنابراین اونو به خاطر سپرده بودم.  فلش مموری کوچکی که مافوقم بهم داده بود رو توی دست داشتم .اونو قورت دادم. خیلی چیزها ممکن بود اشتباه پیش بره 

 غضب در حالی که اخم کرده بود به او خیره شد

_ مطمئن بودم اون ها مچ منو مگیرن و  هر لحظه امکان داره نیروهای امنیتی به داخل اتاق بیان تا منو بکشند . نمیدونی چقدر وقتی از اتاق بیرون اومدم و آرزو می کردم بدون دردسر کت  پزشک رو سر جاش بزارم ترسیده بودم . همون روز بود. میدونی 

چند لحظه مکث کرد

_ آخرین چیزی که میخواستم این بود توجه کسی رو به خودم جلب کنم .میدونستم چقدر مهمه که مدارک رو به بیرون منتقل کنم اما بدون توجه به ریسک زندگی خودم و از بین رفتن مدارک هنوز هم سعی کردم تو رو نجات بدم. میدونی چقدر بالا آوردن چیزی به اندازه دو بند انگشت دردناکه ؟ حتی در نظر داشتم اگه بالا آوردن نتیجه نداد اجازه بدم من رو جراحی کنن تا اونو از معده ام بیرون بیارن .میترسیدن اگه به موقع اونو از شکمم خارج نکنم اسید معده ام به اطلاعات آسیب برسونه  

همانطور که ثانیه ها سپری میشد غضب به اخم کردن ادامه داد  

_تو من رو هم فریب دادی . این کاریه که تو انجام دادی

 لب هایش به خط محکمی فشرده شده بودند 

_تو به مردم دروغ میگی و بعد بهشون خیانت می کنی . تو از اون هیولاهایی که مردم من رو به وجود آوردن و بعد اونها رو به اسارت گرفتن بهتر نیستی

  با شنیدن حرف هایش درد تمام س*ینه اش را فراگرفت.  سپس به سرعت پس از آن عصبانیتی شدید جایگزینش شد . الی به خاطر او یک نفر را کشته بود و زندگی اش را به خطر انداخته بود تا مردم او را نجات دهد .لع*نت به او 

_ نمی خواستم به هیچ طریقی بهت آسیب برسونم 

 مکث کرد 

_اما یه چیزی بهت میگم .من جون لع*نتی تو رو نجات دادم غضب.  تو هنوز زنده هستی به خاطر کاری که من انجام دادم .اگه من اون روز به سلول تو نمیومدم . جلوی اون عوضی رو نمی گرفتم تو الان مرده بودی  .تو می مردی در حالی که به زمین زنجیر شده بودی و یک عوضی ح*روم زاده ازت سو استفاده کرده بود. اون هم تنها چند روز قبل از اینکه میتونستی برای همیشه آزاد بشی . اگه این در نظر تو غیر قابل بخششه پس به درک. زنده نگه داشتن تو اولویت اولم بود 

_ تو گفتی از من متنفری. بهم گفتی من یه ح******* بی ارزشم و دلت میخواد اینو بدونم .هرگز چیزی که گفتی رو فراموش نمیکنم

 الی با دهان باز به او خیره شد 

_نه  

_من اونجا بی دفاع روی زمین دراز کشیده بودم .از من دور شدی تا خون تکنسین رو روی دست هام پخش کنی. بعد اون کلمات نفرت انگیز رو از بین دندونهات به طرف من  انداختی  

ناگهان متوجه شد و می‌دانست رنگ از چهره اش پریده است .

_من با تو صحبت می کردم .داشتم این حرفها رو به جاکوب میگفتم .من از اون متنفر بودم و به خاطر کاری که با تو کرده بود یک عوضی ح******** بود

_  اون مرد مرده بود. به من دروغ نگو .تو اون کلمات نفرت انگیز رو به من گفتی

_ نه .. 

به طور مداوم سرش را تکان میداد. نگاهش به نگاه خیره او قفل شده بود .

_  قسم میخورم داشتم با او صحبت می‌کردم .امیدوار بودم اگه میتونه توی جهنم صدام رو بشنوه… مطمئنم اون جاییه که به خاطر همه گناه هایی که انجام داده رفته… بدونه چه احساسی درباره اش دارم 

 غضب اخم کرد . به دقت چهره الی را مطالعه می کرد .  همان طور که ثانیه ها سپری می شدند ساکت ماند.

_  این حقیقت داره 

_میخوای بهترین قسمتش رو زمانی که وارد سلولم شدی بدونی ؟

 صدایش عمیق و مانند یخ سرد شده بود. تمام بدنش به طور مشخصی منقبض شد .الی سرش را تکان داد و ترسش بازگشت. عصبانیت از چشمهای غضب منتشر می‌شد . تیره تر از زمانی که به خاطر می‌آورد به نظر می رسیدند

_ هنوز هم میتونم احساس کنم که منو لمس کردی. اولش منو دلداری دادی .منو نجات دادی و مطمئن بودم بهم هیچ صدمه ای نمی رسونی. در واقع از این که دستت روی بدنم بود خوشحال بودم .من چشمهام رو میبندم و خاطره تو اونجا هک شده

 یک قدم دیگر جلو آمد

_به خاطر میارم بعد از کاری که کردی شروع به دویدن کردی. منو در حالی که گیج بودم و تمام بدنم درد میکرد رها کردی. سوزنی که به بدنم فرو کردی کمتر از دردی که قلبم رو سوراخ می‌کرد در می گرفت

_ خیلی متاسفم .حتی یک روز هم نگذشته که اون خاطره روح منو اسیر خودش نکرده باشه .این کارو کردم تا جونت رو نجات بدم .میدونی جاکوب خیال داشت چه کاری بکنه اما من جلوی اونو گرفتم. می بایست یک راهی پیدا می کردم تا اون مدارک و بیرون می آوردم .خیلی متاسفم .آخرین کاری که دلم میخواست بکنم این بود که به تو آسیب بیشتری برسونم .نمیخواستم گناه قتل اون رو به گردن تو بندازم یا با اون سوزان بهت بزنم اما می بایست اونها رو قانع میکردم که کار تو بوده تا اجازه بدن از اونجا بیرون بیام. 

  یک قدم دیگر جلوتر آمد

_هیچ کدوم از این ها اهمیت نداره

 غرش کرد 

_ تمام چیزی که به خاطر میارم کاری بود که باهام کردی . قسم خورده بودم اگه یک بار دیگه دیدمت با دست های خالی بکشمت 

 تنها چند اینچ آنطرف تر از او ایستاده بود و تقریباً او را لمس میکرد 

_اگه عقلی توی کله ات هست باید فرار کنی . دارم با خودم میجنگم تا کنترلم رو از دست ندم و هیچ  عقیده ای ندارم کدوم طرف من برنده میشه .هرگز فراموش نکن که نیمی از من حیوونه 

 غضب امیدوار بود الی به نصیحت او گوش کند. می توانست ترس را در صورت ظریف او ببیند. از اینکه متوجه خط های کوچک اطراف دهانش که حاکی از این بوده روزی میخندیده  شد متنفر بود. با خود در تعجب بود شنیدن صدای خنده اش چه احساسی دارد ؟ هرگز خودش دلیلی برای خنده نداشته تا زمانی که آزاد شد

 لب هایش پر از نگرانی بود. لب پایینش کمی از بالایی پرتر بود و این میل ناگهانی که آن را بمکد با او برخورد کرد  

 سپس موهایش توجه او را به خود جلب کرد . کاملاً برخلاف موهای خودش بود. مواج و روشن بودند. به نظر می رسد بافت نرمی داشته باشند.بوی توت فرنگی می دادند و صورتش را قاب گرفته بودند .ساختار استخوانی چهره‌اش ظریف و شکننده به نظر می رسید . 

زنهای گونه های جدید به طور دراماتیکی از انسان کوچولوی من متفاوت تر به نظر می رسن

 خشکش زد . متوجه شد هم اکنون او را مال خود صدا زده بود  .عصبانیت وجودش را فرا گرفت .بهتر از اینها می دانست تا به یک انسان اعتماد کند. آنها هر فرصتی را که به دست آورند به تو زجر و درد  تحمیل خواهند کرد …مخصوصاً او 

 همین حالا خودش اعتراف کرده بود که یک دروغگوی حرفه ای است.  تا جایی که او می دانست ممکن بود تمام حرف‌هایی که حالا زده دروغ  محضی باشند تا بتواند احساس دلسوزی او را نسبت به خود برانگیزاند

 لع*نت به او  اگر یک بار دیگر به الی این شانس را بدهد که به او خیانت کند.  با این حال تصور این که مال او باشد تاثیرات گیج کننده روی او داشت .شکمش سفت شد  .انگشتانش  برای لمس او درد گرفته بودند . و این میل دیوانه وار را داشت تا چیزی بگوید که احساس ترس او را نسبت به خود کاهش دهد 

جهنم… با احساس انزجار متوجه شد  : می خوام کاری کنم بخنده فقط برای این که لبخندش رو ببینم

  کار اشتباه و دیوانه واری بود . احساسات و افکار متناقض اش هر زمان که پای او در میان بود باعث می‌شد عصبانیتش داغ تر بجوشد . به نظر می رسید الی استادی بازی کردن با دیگران باشد و اصلا دلش نمی خواست دوباره بازیچه دست او شود 

 

 

قسمت بعد


دسته ها : رمان غضب

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *