محبوب ترین مطالب

رمان عاشقانه خارجی زنجیر وظیفه قسمت چهاردهم :

 

 

 

مطمئن نبودم چه چیزی مرا از خواب بیدار کرد اما وقتی از خواب بیدار شدم خورشید هنوز بیرون نیامده بود .دانته پشت سر من چسبیده بود و صورتش تقریبا بین شانه هایم فرو رفته بود. نفسهایش مقابل پوستم داغ بودند. این اولین روزی بود که از خواب بیدار میشدم و دانته هنوز هم توی تخت خواب بود و در واقع مرا در آغوش گرفته بود. شاید ناخودآگاهش چیزی که خود نمی‌توانست پذیرد را پذیرفته بود . این که می خواهد به من نزدیک باشد

سعی کردم وانمود کنم هنوز خواب هستم تا او را بیدار نکنم .احتمالاً می بایست دوباره به خواب فرو رفته باشم زیرا وقتی دانته چرخید و از من دور شد از خواب پریدم .با دقت گوش کردم اما از تخت خواب بیرون نرفت. هنوز هم خواب بود. به آرامی چرخیدم تا به او نگاه کنم .به پشت دراز کشیده بود و یکی از بازوهای اش را روی صورتش قرار داده بود. ملحفه ها تنها قسمت اندکی از او را پوشانده بودند. به آرامی روی یک آرنج بلند شدم .مراقب بودم هیچ سر و صدایی ایجاد نکنم. انگشتهایم مورمور می کردند تا موهایش را عقب بزنم تا شکم ماهیچه ای اش را ببوسم .با دو دلی دستم را جلو بردم و به آرامی انگشت هایم را روی موهایش کشاندم .

دست دانته به سرعت جلو آمد و محکم مچ دستم را به چنگ گرفت. همزمان بلند شد و به من نگاه کرد. لب هایم را به یکدیگر فشردم .به سرعت مچ دستم را رها کرد. آن را ماساژ دادم. به کبودی که همین حالا هم داشتند شکل گرفتند نگاه کردم. دانته کمرم را گرفت. دستهایش گرم و آرام بود

_ بهت صدمه زدم ؟

در صدایش نگرانی واقعی شنیده می شد

متعجب به بالا نگاه کردم

_ اشکال نداره من تو رو از جا پروندم

مچ دستم را گرفت و کبودی آن را بررسی کرد . انگشت شصتش به نرمی روی مچ دستم کشیده شد

_ دیگه به بیدار شدن کنار یک نفر دیگه عادت ندارم

نگاهش بالا آمد اما به نوازش کردن مچ دستم ادامه داد

_تو و آنتونیو توی یک تخت می خوابیدید ؟

_ در ابتدا بله. بیشتر به خاطر حفظ ظاهر بود . اون موقع ما هنوز هم یک پیشخدمت داشتیم و نمی‌خواستیم اون به چیزی مشکوک بشه. اوایل مثل این بود که یکی از دوستات برای شب بخونه ات اومده اما بعدش دیگه کم کم معذب کننده شد. مخصوصاً وقتی به خونه می اومد در حالی که هنوز هم بوی معشوقه‌اش روی لباس هاش بود. بنابراین ما پیشخدمت رو اخراج کردیم و توی اتاق های جداگانه ای خوابیدیم

نگاهش روی بدنم چرخید.

_ نمیتونم تصور کنم مردی تو رو ببینه و نخواد تو رو مال خودش بکنه

با خوشحالی صورتم قرمز شد .اما تصمیم گرفتم جو را سبک کنم. نگران بودم اگر زیادی احساسی شوم دوباره دانته خودش را عقب بکشد

_فکر می‌کنم امکان داشت آنتونیو همین رو در مورد تو بگه . فکر می کنم تو تیپ موردعلاقه‌اش بودی

دانته خندید و تمام چهره اش تغییر کرد

_ این چیزی نیست که دلم بخواد راجع بهش فکر کنم

لبخند زدم .

_فکر میکردم دلت نخواد

با کنجکاوی ادامه دادم

_اگه یکی از مردهات پیشت بیاد و اعتراف کنه که هم*جنس بازه چه واکنشی نشون میدی؟

_ بهش میگم تمایلاتش رو مخفی نگه داره و باهاش مبارزه کنه

_ اینطور نیست که مردم خودشون این رو انتخاب کرده باشن. اونا باهاش به دنیا میان. این طور اونها رو مجبور می کنی یک دروغ رو زندگی کنن

_ اونا یا میتونن یه دروغ رو زندگی کنن یا میتونم با عواقبش کنار بیان

_ امکان داره کسی رو بخاطر اینکه یه نفر رو دوست داره بکشی ؟

_ ممکنه اجتماع خیلی پیشرفت کرده باشه اما مافیا بر اساس سنت ها زندگی می کنه والنتینا . درست لحظه ای که قبول کنم یک مرد مافیایی همجن*س باز باشه جهنم به پا میشه . من کسی رو به خاطر این که رازش رو بهم گفت نمیکشم ..تا زمانی که این راز رو مخفی نگه داره . هیچ شکی ندارم سربازهایی توی خانواده هستند که به مردها علاقه مندن اما یاد گرفتن علایقشون رو کنترل و اونها رو مخفی کنن .اونها احتمالاً ازدواج کردن و دارن با یک دروغ زندگی می‌کنن اما تا زمانی که به این کار ادامه بدن در امنیت خواهند بود

هنوز هم نزدیک یکدیگر نشسته بودیم و در واقع در نور روز داشتیم با یکدیگر صحبت می کردیم. دستم را به طرف سی*نه دانته بردم و به آرامی نوک انگشت هایم را روی جای زخم عمیقش کشیدم. دانته مچ دستم را گرفت و این بار به آرامی دستم را کنار زد. از تخت پایین رفت و ایستاد .همانطور که به طرف حمام می رفت او را تماشا کردم اگر چه بر*نه بود اما لایه های زیادی اطرافش بود که به من اجازه نمی داد از انها عبور کنم

آهی کشیدم و از تخت خواب پایین رفتم . هیچ فایده ای نداشت که تنها روی تخت دراز بکشم. امروز اولین روزی بود که بدون دانته به کازینو می‌رفتم. مشتاق و مضطرب بودم. بعد از یک دوش سریع آماده شدم .نمی ‌خواستم خیلی جذاب به نظر برسم اما نمی‌خواستم زنانگی خودم را پنهان کنم . می دانستم آن مردم مخصوصاً رافائل از اینکه یک زن ریسش باشد خوشش نمی آید و خیال داشتم تا آنجا که ممکن است این کار را برایش سخت کنم

بعد از آنکه آماده شدم به اتاق غذاخوری وارد شدم اما کاملاً خالی بود. میان درگاه ایستادم و به جای همیشگی دانته نگاه کردم .بشقابش کاملا خالی بود و روزنامه اش کنار آن تا زده شده بود. آهی کشیدم و به طرف صندلی خودم حرکت کردم. در باز شد و گبی به داخل آمد. با خوشحالی به من لبخند زد و سینی صبحانه را روی میز قرار داد

_ صبح بخیر خانوم …والنتینا

با حالتی عذر خواهان به من نگاه کرد. اما من تنها به او لبخند زدم . خوشحال بودم که یک چهره دوستانه میبینم .برایم قهوه ریخت.

_ تخم مرغ یا پنکیک میل دارید ؟

_نه متشکرم فقط یکم میوه می خورم

به سینی صبحانه رو به رویم اشاره کردم. گب چرخید تا آنجا را ترک کند گفتم

_ صبر کن

گبی با چشمهای گشاد شده به من نگاه کرد. مانند اینکه می‌ترسید کار اشتباهی کرده و حالا خیال دارم او را تنبیه کنم

_چرا منو همراهی نمیکنی و با من صبحانه نمی‌خوری؟

گبی سر جایش فریز شد

_ البته اگه دوست داری. دلم میخواد تو رو بیشتر بشناسم

لبخندی خجالتی روی چهره اش نشست اما سرپا ایستاد

_ نیاز نیست سز پا بایستی بشین

صندلی کنارم را عقب کشیدم. گبی با دستپاچگی خودش را روی صندلی پایین آورد

_ هنوز صبحانه نخوردی؟

گبی کمی مردد بود سپس سرش را تکان داد

سینی صبحانه را گرفتم و به طرف او هول دادم

_اینجا به اندازه ی کافی برای هر دومون صبحانه هست

زیر لب تشکر کرد و گونه هایش از خجالت قرمز شد . بعد از مدتی از گبی پرسیدم

_ کجا زندگی می کنی؟ از موقعی که داستان زندگیت رو برام تعریف کردی این برام یه سوال شده

_اوه من با زیتا و همسرش زندگی می کنم .مدت کوتاهی بعد از اینکه برای آقای کاوالارو شروع به کار کردم اونها منو پیش خودشون بردند

_باهات خوب رفتار می کنن؟

هر موقع به زیتا نگاه می کردم یا در حال اخم کردن بود یا غر زدن . به نظر نمی‌رسید برای بزرگ کردن دختری مانند گبی که در همین نوجوانی هم در جهنم زندگی کرده بود گزینه مناسبی باشد

گبی با حرارت سرش را تکان داد

_بله زیتا یکم سختگیره اما با من مثل خانواده اش رفتار میکنه

بعد از آن که یک قطعه میوه در دهانش گذاشت گفت

_بعد از یک مدت با شما رفتار گرمتری پیدا میکنه. زیتا همیشه به کمی وقت نیاز داره تا با آدم های جدید عادت کنه

_ واقعاً به نظر نمی رسه تا اینجا از من خوشش اومده باشه

گبی کمی شانه هایش را بالا انداخت

_ مطمئنم به زودی نظرش رو عوض می کنه

نمی توانستم از گبی خوشم نیاید. دختر واقعاً مهربانی بود .به ساعتم نگاه کردم

_حالا دیگه باید برم می خوام روز اول کاریم زود برسم

گبی در حالی که از صندلی بلند میشد گفت

_براتون آرزوی خوش شانسی می کنم خیلی خوبه که تصمیم گرفتید کار کنید. شما اولین خانم تو این خانواده هستید که فقط توی خونه نمیمونه. منظورم اینه که البته اگر فقط یک همسر باشی چیز اشتباهی نیست

بازویش را لمس کردم تا به او نشان بدهم ناراحت نشدم .سپس با او از اتاق خارج شدیم. انزو داشت قهوه می نوشد. وقتی مرا دید بلافاصله ایستاد . به او گفتم

_ میتونی قهوه ات رو تموم کنی. هیچ عجله ای نیست

اما با وجود حرف‌هایی که زدم لیوانش را برداشت و آن را در یک جرعه سر کشید. زیتا داشت نگاههایی ناراضی به طرف من روانه می کرد. همانطور که کانتر را تمیز می کرد زیر لب گفت

_ زمان ما زن رئیس مافیا هرگز خیال کار کردن رو به ذهنش هم خطور نمی داد

به سادگی گفتم

_ زمانه تغییر کرده

_ خانم مرحوم قبلی خونه … که خدا روحش رو شاد کنه… تنها با نقش خانم خونه خوشحال بود. تمام روزش رو صرف این می‌کرد که همسرش رو خوشحال کنه و مطمئن بشه که خونه زیبایی داره

انزو با لحن تندی گفت

_ زیتان دیگه کافیه

زیتا یک انگشتش را به طرف او نشانه گرفت

_ اونطوری با من صحبت نکن

به انزو گفتم

_شاید حالا دیگه باید بریم

نمی خواستم به خاطر من با یکدیگر دعوا کنن. سرش را تکان داد و اسلحه اش را از روی میز برداشت. در سکوت به طرف گاراژ حرکت کردیم. وقتی داخل ماشین نشستیم گفتم

_به خاطر اینکه از من دفاع کردی متشکرم

_ زیتا می بایست به تو احترام بگذاره . تو همسر رئیس هستی. اون هرگز خوشش نمیاد اگر کسی این طور با تو رفتار کنه

آیا واقعاً اهمیت می داد؟

_ باید به اون بگی

سرم را تکان دادم

_من میتونم از پس خودم بر بیام اما متشکرم

انزو سرش را تکان داد و بقیه مسیر در سکوت طی شد . در کمال تعجب من.. انزو مرا تنها در ورودی کازینو پیاده نکرد .او مرا به داخل همراهی کرد و از کنارم تکان نخورد

احساس می‌کردم دانته به او دستور داده تا مراقب من باشد. با خود در تعجب بودم که آیا دلیلش این است که به مردهایش اعتماد ندارد تا متمدنانه با من برخورد کنند یا اینکه نمی‌خواهد من چیزی را خراب کنم. هیچ کدام از گزینه ها باعث می شود احساس بهتری داشته باشم

لئو به نظر می رسید از دیدن من متعجب شده باشند

_به این زودی انتظار تو را نداشتم . رافائل و دختر ها هنوز اینجا نرسیدم . الان کار زیادی برای انجام دادن نیست

به طرف دفتر رفتم

_ میدونم اما می خوام راجع به بازیگران اصلی چیزهای بیشتری بدونم. لطفاً پرونده هاشون رو برام بیار

چشمهای لئو بین من و انزو که دست هایش را روی سینه قرار داده بود و به نظر می‌رسید دنبال بهانه ایست تا کله ی لئو را بکند چرخیدند.

_ باشه الان برات میارمشون

پشت صندلی نشستم . احساس میکردم به آنجا تعلق ندارم اما وقتی لئو با یک بغل فایل به داخل آمد سرم را بالا گرفتم و با اعتماد به نفس بر روی صندلی نشستم

_لطفاً وقتی رافائل با دختر ها رسیدن به من خبر بده تا بتونم باهاشون صحبت کنم

سرش را تکان داد و بدون کلمه ای آنجا را ترک کرد. انزو چند ثانیه منتظر ماند سپس او هم اتاق را ترک کرد و در را پشت سرش بست. چشم هایم اطراف دفتر بدون پنجره چرخیدند. یکی از پرونده ها را برداشتم. عزمم را جزم کرده بودم که همه چیز را در باره این کازینو بفهمم. دلم نمی‌خواست دانته را ناامید کنم . می دانستم با این که اجازه داده است تا من کار کنم خشم بسیاری از مردهای خانواده را برانگیخته

……………………………………..

چشمهایم داشتند می سوختند و تنها دو پوشه را نگاه کرده بودم وقتی صدای تقه ای را روی در شنیدم

_ بیا داخل

در باز شد و انزو سرش را به داخل اتاق آورد .

_رافائل اینجاست. بهش اجازه بدم بیاد داخل ؟

سعی کردم جلوی لبخند خودم را بگیرم .حالا انزو داشتن نقش منشی مرا ایفا میکرد ؟

_ بله مچکرم

انزو در را باز گذاشت. رافائل با نگاهی داغدار به طرف انزو به داخل اتاق امد. انزو نگاه او را با نگاهی بسیار خشن تر پاسخ داد . در را بست و مقابل آن ایستاد .دست هایش را روی سینه اش قفل کرده بود و با نگاه سختی به رافائل نگاه میکرد. رافائل با لبخند کثیفی گفت

_ نمیتونی بدون سگ نگهبانت با من صحبت کنی؟

ایستادم. با این کفش های پاشنه بلند تقریباً هم قد او بودم. سعی کردم بسیار با اعتماد به نفس به نظر برسم .

_میتونم اما این کارو نمیکنم

این کلمات را ادا کردم گویی این انتخاب خودم بود نه دستور دانته .به نظر می‌رسید برای چند ثانیه رافائل پایش را عقب کشید اما به سرعت خودش را جمع و جور کرد

_میخواستی که با فاحشه ها حرف بزنی. دارن توی اتاق شون آماده میشن.

_ خیلی خوب. راه رو نشون بده

رافائل بدون کلامی از اتاق بیرون رفت .انزو درست پشت سرمان حرکت می کرد. رافائل خود را به دردسر نیانداخت که در بزند. تنها به شدت در را باز کرده و داخل شد . بعضی از دخترها از تعجب جیغ کشیدند. اما وقتی دیدند چه کسی وارد شده ساکت شدند . به نظر می رسید به این طرز رفتار از طرف رافائل عادت داشته باشند. رافائل با حرکتی لوده و نمایشی مرا به داخل اتاق دعوت کرد. انزو با صدای هیس مانندی گفت

_ مراقب باش

صورتش را به صورت رافائل بسیار نزدیک کرد

_ دلت میخواد یکی دیگه از انگشتاتو از دست بدی؟ این بار دانته بهت اجازه نمیده دوباره سر جاش عملش کنی

رافائل قرمز شد اما جرات نداشت حرف زشتی بزند. اگرچه از چهره اش مشخص بود که به شدت دلش می خواهد این کار را بکند .یک قدم به داخل اتاق گذاشتم و سپس ایستادم

_ مسئله ای نیست که برای چند لحظه با شما صحبت کنم ؟

بعضی از آنها چهره های دلپذیر و معمولی داشتند . در حالی که بقیه زیبایی خیره کننده ای داشتند. تقریباً همه آنها بدن هایشان را عمل زیبایی کرده بودند. از چهره بعضی از آنها شک و بدگمانی.. بعضی دیگر نگرانی و بعضی ترس مشاهده می شد . همگی نگاهشان به طرف رافائل کشیده شد. مانند این که از او اجازه می‌گرفتند .می توانستم از روی نگاه از خود راضی ای گه رافائل به خود گرفت تشخیص دهم که از این حرکت لذت می‌برد و احساس بزرگی میکند .با قاطعیت به او گفتم

_ می خوام با دختر ها تنها صحبت کنم

_ اما______

_ اما در کار نیست

انزو یقه او را گرفت و از اتاق بیرون برد و در را پشت سرش بست. توجهم را به طرف دختر ها بازگرداندم.

_ شاید بتونید خودتون رو به من معرفی کنید. اسم و اینکه چه مدت برای خانواده کار میکند

وقتی مشخص شد هیچ کدام از آنها خیال ندارند ان کار ا کنند. دستم را به طرف دختر ریز جثه آسیایی که در گوشه اتاق ایستاده بود اشاره دادم . بعد از آن به نظر می‌رسید همگی آرام تر شدند و شروع به صحبت کردند

_ چطور با شما رفتار میشه ؟

دوباره سکوت برپا شد. دختری به نام اماندا گفت

_خانواده با ما خیلی خوب رفتار میکنه

_حیقیت رو می خوام . رافایل با شما با احترام برخورد می کنه؟

چند تا از دختر ها با شوخ طبعی به یکدیگر نگاه کردند

_ ما فاحشه ایم کسی با احترام با ما رفتار نمی کنه.. رافائل هم استثنا نیست

_این نظر توئه نه مال من

دستم را بلند کردم و دختر ها ساکت شدند

_ خیلی خوب کی از رافائل بدتره ؟

_بعضی از مشتری ها اهل کتک کاری ان و توماسو دوست داره کارای کثیفی انجام بده

جای تعجبی نبود. بیبیانا دوست نداشت راجع به رابطه شان صحبت کند اما گاهی اوقات که چیزهای اندکی تعریف میکرد باعث شد معده ام به هم بخورد و به خواهم بالا بیاورم

_ من خوشم از رابطه ی خشن میاد

_ تو خوشت از همه چیز میاد. اما من این طور نیستم

_ به خودت بیا اونا بدن تو میخرن پس خودشون هم تصمیم می گیرن چه کارهایی باید بکنن

_ مثل رافائل صحبت می کنی

به آرامی گفتم

_خیلی خوب.. خیلی خوب.. رافائل دقیقاً چه کار میکنه؟

_ اون مثل دلال ما میمونه همه ی ما رو خودش امتحان میکنه تا تصمیم بگیره که آیا به اندازه کافی خوب هستیم که این جا بمونیم و مشتری ها رو راضی نگه داریم.. و اگه اینطور نباشه ما رو تنبیه میکنه

_ و دقیقاً برای تنبیه شما چه کار میکنه

کبودی هایی که دختر ها سعی می کردند با آرایش پنهان کنند به من ایده خوبی می داد که چگونه آنها را تنبیه می کند

_ یا از طریق های دیگه یا ما رو به یکی از خونه های خارج از شهر میفرسته

_مشتری های اونجا چاق بد بو و مست هستند

نفس عمیقی کشیدم

_خیلی خوب یه چیز خوبی هست که راجع بهش بتونید به من بگید؟

_ پول اینجا عالیه . میتونیم خونه و لباس های خوبی باهاش بخریم . این چیزیه که هرگز نمی تونستم بدون این کار از پسش بربیایم

بیشتر دخترها سرشان را تکان دادند .سعی کردم به این دل خوش کنم. همه آنها به انتخاب خودشان اینجا بودند و کسی به اجبار آنها را به اینجا نیاورده بود. همچنین پولی که آنها به دست می‌آوردند خیلی از کسایی که مدارک دانشگاهی داشتند هم نمی توانستند به دست بیاورند .کمی دیگر با آنها صحبت کردم و از آنها خواستم اگر کسی از مشتری ها با آنهابد رفتاری کرد به من اطلاع دهند. همگی قول دادند اما نمی دانستم آیا سر قولشان خواهند ماند یا نه

وقتی از اتاق بیرون آمدن انزو منتظرم بود

_ رافائل کجاست ؟

به طرف بار سرش را تکان داد

_رفتم مس*ت کنه. اگه به خاطر پدرش نبود خیلی وقت پیش از خانواده طرد می شد …ح******** بی خاصیت

فورا دهانش را بست

_ به خاطر لحن بی ادبانه ای که استفاده کردم معذرت می خوام

_ نیازی نیست چیزهای از این بدتر شنیدم

کمی متعجب شد. از اینکه رابطه ام با مردهای دانته پیشرفت کرده بود خوشحال بودم . به طرف رافائل حرکت کردم . روی یکی از صندلی های بار نشسته بود و داشت نوشیدنی می نوشید

_ یکم برای نوشیدن زود نیست؟

رافائل لیوانش را خالی کرد

_ما جزو مافیا هستیم صومعه دار نیستم

_ با این حال خوشحال میشم اگه همه توی ساعات کاری هوشیار باشن

_ شاید یک لیوان کافی باشه تا تو رو مس*ت کنه اما من میدونم ظرفیتم چقدره . من یه زن نازپرورده نیستم

_ رافائل

صدای دانته مانند چاقو سر و صداهای اتاق را برید . چرخیدم و به او نگاه کردم که به طرف ما حرکت می کرد. از بدنش انرژی عصبانیت ساطع میشد . نگاه سردش روی رافائل بود که به سرعت از روی صندلی پایین آمد و ایستاد . حالا به جای آن غرور و تکبر از خود راضی مضطرب و دستپاچه به نظر می‌رسید. انزو داشت بطور خطرناکی نیشخند می زد. احساس می کردم او دانته را راجع به اتفاق‌هایی که امروز افتاده بود در جریان گذاشته

دانته درست مقابل رافائل ایستاد و با نگاهی بیرحمانه و خشونت بار به رافائل نگاه کرد

_ فقط یه کلمه حرف بی حرمتی دیگه از دهنت بشنوم کل وجودت رو قطعه قطعه می کنم و جلوی سگهای پدرت میندازم متوجه شدی؟

رافائل به سرعت گفت

_ بله رئیس

به طرف من چرخید

_متاسفم اگه شمارو رنجاندم

لحن صدایش صادقانه به گوش می‌رسید اما چیزی کین توزانه در چشمهایش بود. دانته بلاخره چشم هایش را به روی من آورد

_ دوست دارم چند کلمه خصوصی باهات صحبت کنم

کنار او به راه افتادم و به داخل دفترم رفتیم .دانته در را بست و قبل از آنکه بتواند حرفی بزند. زمزمه کردم

_ انزو باهات تماس گرفت؟

_ مجبور نبود با من تماس بگیره. خودم خیال داشتم بهت سر بزنم. میخواستم مطمئن بشم روز اول کاریت خوب پیش میره

وقتی با شک و دودلی به او نگاه کردم گفت

_ چرا اینقدر متعجب شدی؟

_ چون تا حالا به نظرم ازون و شوهرهای غم خوار نیومدی

دانته چیزی نگفت تنها با آن نگاه خونسر دانه اش که روی اعصابم راه می رفت مرا نگاه کرد

_نیاز نبود از من حمایت کنی خودم میتونم از پس خودم بر بیام

_ اینجا قلمرو منه اونها هم مردهای منن .این وظیفه ی منه که اونها رو گوش به فرمان نگه دارم. اگه به تو بی احترامی کنن در قدم بعدی به من هم بی احترامی خواهند کرد و من اجازه چنین چیزی رو نمیدم

_تو باعث شدی طوری به نظر برسم انگار نمیتونم کارمو انجام بدم .رافائل فکر میکنه من ضعیفم چون که نیاز دارم تو از من حمایت کنی

_ دانته به من نزدیک شد . بوی افتر شیوش مرا در بر گرفت

_ والنتینا …تنها دلیلی که این مردها به تو احترام می‌گذارن اینه که تو همسر من هستی. میدونم از این خوشت نمیاد .میدونم تو قوی هستی .اما تو نمیتونی مثل من به این مردها ریاست کنی چونکه سلاح های من رو نداری

_ چه سلاح هایی؟

_ بی رحمی.. وحشیگری.. و اراده کامل برای کشتن هر کسی که کوچکترین تهدیدی برای قدرتم به حساب بیاد

نفسم را حبس کردم

_چی باعث شده فکر کنی اگه مجبور نباشم کسی رو نمیکشم ؟ شاید من هم به اعمال خشونت قادر باشم

دانته لبخند سری زد

_ شاید اما شک دارم

یک انگشتش را روی گلویم حرکت داد. شاید این پتانسیل رو داشتی اگه توی خانواده به همان شیوه ای که پسر ها بزرگ میشن بزرگ میشدی. پدرم منو مجبور کرد وقتی ۱۴ سالم بود طبق دستور اون اولین مرد رو بکشم .یک خیانت کار که پدرم اونو جلوی چشمهای من شکنجه داد و بعد من رو مجبور کرد تا یک گلوله توی سرش خالی کنم .بعد از اون پدرم به یکی از سربازهاش دستور داد تا منو شکنجه کنه تا ببینه چقدر میتونم در برابر شکنجه مقاومت کنم .بالاخره زیر شکنجه شکستم و بهش التماس کردم تمومش کنه . کمتر از نیم ساعت دوام آورد. بار دوم تقریبا دو ساعت دوام آوردم .بار سوم پدرم مجبور شد سرباز رو متوقف کنه وگرنه زیر شکنجه می مردم.. به هیچ عنوان التماس نکردم . نه حتی برای اینکه جون خودم رو نجات بدم . خوشحال باش که هرگز مجبور نشدی بی رحم و خشن بار بیای والنتینا

می بایست دوباره آب دهانم را فرو دهم قبل از آنکه بتوانم صحبت کنم

_ این وحشی گریه ..چطور نمیتونی از پدرت متنفر باشی به خاطر کاری که باهات کرد ؟

انگشت های دانته از گلویم پایین تر رفتند. با اینکه روی لباسم حرکت می‌کردند اما احساس می کردم لباسی در کار نیست

_ من ازش متنفرم اما همچنین بهش احترام هم می گذارم. ترس.. نفرت و احترام سه احساس خیلی مهمه که یک رئیس مافیا باید توی بقیه انسانها بیدار کنه

_ حتی در وجود زنش ؟

_نفرت و ترس هیچ جایی توی ازدواج ندارن

به طرف میزم حرکت کرد که روی آن پر از پرونده هایی بود که خیال داشتم آنها را بخوانم

_میبینم که داری سعی می کنی خودت رو با بازیگران مهم ما آشنا کنی

ذهنم هنوز هم روی خاطرات وحشتناکی که دانته به عنوان یک نوجوان مجبور بود تجربه کند میچرخید. تعجبی نداشت که می تواند اینقدر بی رحمانه و خونسردانه رفتار کند و احساساتش را از کل دنیا پنهان کند

_می خوام اسم و اطلاعات مربوط به اونها رو به خاطر بسپارم

_فکر می‌کنم می‌بایست بمونم و خودم شخصاً تورو با بازیکنان مهم معرفی کنم .اون طور رسمی تر به نظر میرسه. به لئو گفتم به همه دعوت نامه بفرسته. به این صورت خودم میتونم تورو به همه اونها معرفی کنم

از این که دانته همه چیز را برایم راحت تر می‌کرد خوشحال بودم .اگر چه می دانستم بخشی از آن به این دلیل است که دوست دارد همواره خودش کنترل تمامی شرایط را به دست داشته باشد

_مچکرم

سرش را کج کرد .سپس برای مدتی طولانی تر به من خیره شد. بعد از آن به ساعتش نگاه کرد

_چرا خودت رو یکم بیشتر آماده نمیکنی.. اولین مهمان ها حدود یک ساعت دیگه می رسن و من میرم تا با لئو اوضاع رو چک کنم که مطمئن بشم همه چیز به خوبی و آرامی پیش خواهد رفت

وقتی سعی کرد از کنار من بگذرد دستم را روی بازوی او قرار دادم تا او را متوقف کنم .سپس روی پنجه پا ایستادم و گونه او را بوسیدم. به سرعت به طرف میزم رفتم و یک پوشه برداشتم . بعد از چند لحظه صدای در را شنیدم که باز و بسته شد

به زودی اولین بازیگران اصلی رسیدند و حضور دانته در کنارم به من آرامش میداد .همه آنها مرد های بسیار ثروتمند ..قدرتمند..و با اعتماد به نفسی بودند که احساس می‌کردند دنیا زیر ید قدرت آنهاست ..و با این حال وقتی به دانته نگاه می کردند احترام خاصی در چشم هایشان بود. وقتی به او دست می دادند کاملا مشخص بود که برای او احترام قائل اند و سعی دارند آنطور که شایسته است تکریم او را به جای آورند

دانته به سرعت توجه آنها را به طرف من می کشاند و من را به عنوان مدیر جدید و همسر خود معرفی می کرد . همگی آنها با احترام با من رفتار می‌کردند و از زیبایی من تعریف و تمجید می کردند . وقتی صحبت را به طرف خودشان بازمی‌گرداندم بسیار خوشحال بودند تا درباره موفقیت و ثروت شان صحبت کنند .کاملا مشخص بود که همگی آنها به زن هایی عادت دارند که خود را به هر حرفی که از دهان آن ها بیرون می آمد می چسباندند

با لبخند آنها را به طرف میز ها راهنمایی کردم و خیلی زود با بی خیالی شروع به صرف پول کردند. از گوشه چشم متوجه شدم که دانته با انزو صحبت می کند و سپس از کازینو خارج شد

می دانستم سرش شلوغ است اما آرزو می‌کردم کاش کمی بیشتر می ماند اگرچه وقت زیادی برای آن فکر نداشتم .می ‌بایست به عنوان زن رئیس مافیا تاثیر خوبی روی مهمان ها به جای بگذارم .

وقتی دیگر تمام کارها تمام شده بود ساعت تقریباً از نیمه شب گذشته بود. بعضی از بازیگرها در اتاق های انتهایی با دختر ها ناپدید شده بودند. بیشتر از همیشه در تمام عمرم خسته بودم. وقتی توی ماشین نشستم بالاخره از این که دیگر نیازی نبود بایستم با آسودگی خاطر آهی کشیدم . به خاطر اینکه تمام روز با کفشهای پاشنه بلند سرپا ایستاده بودم پاهایم بشدت دردناک شده بودند.

می ‌بایست در ماشین به خواب رفته باشم زیرا چیز بعدی که به خاطر می آورم این بود که انزو ماشین را در گاراژ خاموش کرد. با خجالت نشستم

_ متاسفم که خوابیدم. حرکت بی ادبانه ای بود

انزو سرش را تکان داد

_ناراحت نمیشم

به خانه وارد شدم. چشم هایم به طرف دفتر دانته حرکت کرد. با خود در فکر بودم که آیا هنوز هم آنجاست؟ اما خسته تر از آن بودم که درباره امروز به او گزارش دهم .از پله‌ها بالا رفتم و با هر حرکت به خود می پیچیدم . یا می بایست هر چه سریعتر کفش‌هایم را از پا بیرون آورد یا دیوانه می‌شدم . به اتاق خواب وارد شدم و سر جایم خشکم زد

دانته در تخت خواب بود و چیزی را از روی تبلت اش می خواند. مانند همیشه بالا تنه اش برهن*ه بود. اما حالا که به زخم های بدنش نگاه می کردم نمی توانستم چیزهایی که دانته از چهارده سالگی اش برایم تعریف کرده بود را از ذهن دور کنم

دانته سرش را از روی چیزی که میخواند بالا نیاورد .پرسید

_بعد از این که من اونجا رو ترک کردم همه چیز به خوبی پیش رفت؟

_ بله. همه به طور چشمگیری پول خرج کردن.

کفش هایم را بیرون آوردم و بخاطر احساس آسودگی میخواستم گریه کنم

_میرم یه دوش سریع بگیرم

دانته با بی حواسی سرش را تکان داد . خسته تر از آن بودم که اهمیت بدهم .بعد از آنکه دوش گرفتم لباس خواب ساتن پوشیدم و به تختخواب بازگشتم .لبه تخت نشستم. پشتم به طرف دانته بود .حوصله نداشتم تا توجه او را به خود جلب کنم .یک پایم را برداشتم و به آرامی شروع به ماساژ دادن آن کردم .

شاید دفعه بعد باید صندل های تخت بپوشم .هنوز هم می توانستند زیبا به نظر برسند و تا این اندازه پاهایم را آزار ندهند. تشک تکان خورد و صدای دانته از بیخ گوشم آمد

_بدش من

قبل از آنکه بتوانم اعتراضی بکنم مرا روی تختخواب دراز کرد و پاهایم را روی پاهای خود قرار داد . انگشت هایش با فشاری درست و دقیق شروع به ماساژ دادن کف و ساق پاهایم کردند

_ امشب استثنا بود.همه بازیگران اصلی می‌بایست با تو آشنا می شدن. در آینده نیاز نیست اینقدر به خودت فشار بیاری. فقط هر موقع مهمان ها اومدن خودت رو به اونها نشون بده.. باهاشون سلام و احوالپرسی کن و به اونها خوشامد بگو. بعدش میتونی اونجا رو ترک کنی . لئ از پس بقیه کارها بر خواهد آمد

_هممم

چشم هایم بسته شدند. دستهایش با مهارت پاهایم را ماساژ می دادند و حالا انگشتهایش به طرف بالاتر می آمدند. نفسهایم عمیق تر شدند و دانته هم تحت تاثیر قرار گرفته بود . دستور داد

_ بچرخ

روی شکم دراز کشیدم. امشب دیگر خودم را با این حقیقت که وقتی با من رابطه بر قرار می کرد دلش نمیخواست به صورتم نگاه کند آزار ندادم

فصل ۶

حق با دانته بود .در طی هفته های بعد قبل از ساعت ۱۰ کازینو را ترک می کردم .از صحبت کردن با کارمند های آنجا لذت می بردم. حداقل رافائل مطمئن می‌شد که از سر راه من دور بماند . که خودش یک امتیاز مثبت بود .وقتی شب انزو مرا به خانه می رساند همیشه خیابان را چک می کردم تا ببینم آیا نشانی از فرانک می بینم؟ اما هیچ نشانی از او نبود. تا حالا دیگر خودم را تقریبا متقاعد کرده بودم که تنها تصور کرده ام او را دیده ام. شاید دلم برای آنتونیو تنگ شده و ناخودآگاه هم با تصویر سازی فرانک سعی داشته مرا از این دلتنگی برهاند

دانته مانند همیشه حضور پررنگی در زندگیم نداشت. هر شب با من رابطه برقرار می کرد. همیشه در تاریکی و در حالی که مجبور نباشد به صورتم نگاه کند.نه اینکه شکایتی داشته باشم. همواره مطمئن می‌شد که از رابطه مان لذت ببرم. اما دلم میخواست چیز بیشتری بینمان باشد.فکر می کردم برای او اهمیتی ندارم و تنها می‌خواهد تنش بدنش را به وسیله ی من بیرون کند. اما هر بار که مرا لمس میکرد نمی‌توانستم شکایتی بکنم

وقتی انزو ماشین را روشن کرد مانند همیشه چشمم به پیاده رو افتاد .اما امشب دوباره او را دیدم. فرانک داشت از آن طرف خیابان حرکت می کرد .وانمود می‌کرد فقط برای یک پیاده روی آمده که البته موفق نبود. در نظر من مشکوک بود .جرات نداشتم به این فکر کنم که در نظر بادیگارد دانته چگونه به نظر خواهد رسید . می بایست راهی پیدا کنم تا او را از این اطراف دور کنم . داشت ریسک بسیاری را به جان می خرید .

وقتی وارد خانه شدم مستقیم به طرف اتاق یکی از مهمان ها که به خیابان دید داشت رفتم اما مانند دفعه گذشته به نظر می‌رسید فرانک خیابان را ترک کرده. تلفن به صدا درآمد. برای چند لحظه مطمئن بودم فرانک است اما او بهتر از اینها می دانست تا به تلفن من زنگ بزند. معلوم نبود چه کسی رد تلفن من را می گرفت. نام بیبیانا روی صفحه تلفن پدیدار شد

_ هی بیبی

با زمزمه گفت

_ وال ؟

صدایش می لرزید و وحشت زده به نظر می رسید

_ میتونی بیای اینجا ؟

بدنم منقبض شد. پشتم را به پنجره کردم

_مشکل چیه؟

در حالی که هق هق میکرد گفت

_ توماسو ..اون………… امروز توی حس و حال خوبی نبود

_ چه کار کرده؟ هنوز هم اونجاست؟

_ نه برای یه ملاقات با رافائل خونه رو ترک کرد اما به زودی برمیگرده.. میتونی بیای اینجا ؟ از کاری که ممکنه وقتی برگرده انجام بده میترسم

به ساعت نگاه کردم تقریبا ساعت ۹ بود

_ده دقیقه دیگه اونجام بیبی

به سرعت از پله ها پایین رفتم . مطمئن نبودم انزو کجا بود .احتمالا پیدا کردنش آسان بود اما حوصله نداشتم چیزی را توضیح دهم . در عوض خودم کلیدهای ماشین را برداشتم و رانندگی کردم .دانته از این حرکت حسابی عصبانی خواهد شد

وقتی از خیابان عبور میکردم هیکل آشنایی دیدم و پاهایم را روی ترمز فشار دادم. فرانک از جا پرید و از روی شانه با ترس به عقب نگاه کرد .گوشی روی گوشش چسبیده بود اما وقتی من را دید تلفن را قطع کرد. به اطراف نگاهی انداختم و سپس شیشه ی ماشین را پایین آوردم. به او اشاره کردم تا نزدیک تر بیاید

_ اینجا چه کار می کنی ؟

با ترس و اضطراب چشمهایش اطرافمان را بررسی می‌کرد. او را به خوبی درک می کردم که چرا تا این اندازه مضطرب است. با آمدن به اینجا ریسک بزرگی را به جان خریده بود .

_باید خصوصی باهات صحبت کنم

اخم کردم

_درباره چی ؟

_درباره آنتونیو.. درباره خانواده.. درباره همه چی

دوباره از آینه ماشین اطراف را بررسی کردم

_حالا نمیتونم صحبت کنم فردا منو ساعت پنج و نیم ملاقات کن

آدرس یکی از کوچه های کنار کازینو را دادم .ام ا به او نگفتم که یکی از کازینوهای ما آنجا قرار دارد

_ اونجا جاییه که یکی از کازینو های زیر زمینی قرار داره مگه نه؟

به او خیره شدم .متعجب بودم آیا آنتونیو این را به گفته بود؟ لعن*ت .چرا فرانک پای خودش را از این ماجرا کنار نکشیده بود؟

_ فردا باهم صحبت میکنیم

شیشه ماشین را بالا آوردم. به نظر نمی رسید کسی مرا دنبال کند. ارزو می‌کردم کاش فردا بدون آنکه کسی متوجه شود از کازینو خارج شوم. میبایست یکبار برای همیشه اوضاع را برای فرانک توضیح دهم. اما اگر بخواهد از من باجگیری کند چه ؟ اگر این کار را کند چاره دیگری برایم باقی نخواهد ماند جز آنکه به دانته راجع به او بگویم

چرا امروز این همه آشفته بازار ایجاد شده بود

کمتر از ۱۰ دقیقه طول کشید تا به خانه ی بیبیانا رسیدم. مانند همیشه یک نگهبان مقابل خانه بود. وقتی دید از ماشین خارج می شوم سرش را برایم تکان داد. تقریبا به طرف در دویدم و قبل از آن که بتوانم زنگ در را فشار دهم بیبیانا در را برایم باز کرد. وقتی صورتش را دیدم می بایست خودم را کنترل کنم تا فریاد نکشم. صورتش کبود و زخمی شده بود و پیراهن و فکش خونی بود

مرا به سرعت به داخل خانه آورد و به سرعت در را بست . قبل از آن که بتوانم حرفی بزنم خودش را در آغوشم انداخت. او را در آغوش گرفتم ولی وقتی دستم با دنده هایش برخورد کرد به خود پیچید. خودم را عقب کشیدم تا به صورتش نگاه کنم

_چرا کتکت زد؟

بیبیانا به سختی می‌توانست صحبت کند یا بدنش را حرکت دهد. آثار کبودی همه جای بدنش مشاهده می شد.

_ کل روز حال و حوصله ی خوبی نداشت و وقتی بهش گفتم هنوز باردار نیستم کنترلش رو از دست داد

زمزمه کردم

_ شاید تقصیر خودش باشه. شاید اون عوضی عقیم باشه

از کلمه ..نفرت ..خوشم نمی آمد. اما نفرت دقیقاً احساسی بود که راجع به تماسو داشتم . دانته فکر نمی‌کرد قادر باشم کسی را بکشم اما کاملاً در اشتباه بود

_ اینطور نیست ..چند تا از فاحشه های کلوپ پالمرو رو باردار کرده بود

چشمهایم گشاد شدند . بیبیانا هرگز به من نگفته بود .

_ پس از یه زن دیگه بچه داره ؟

_ نه مجبورشون کرده سقط جنین انجام بدن .هیچکس نمیخواد با یه فاحشه باردار رابطه داشته باشه. این چیزیه که خودش گفت

_ متاسفم بیبیانا

_ احساس بدی دارم که توی روز ولنتاین تو رو از دانته جدا کردم.

کاملا در این باره فراموش کرده بودم. نه این که دانته در طی صبحانه اشاره ای به اینکه امروز روز خاصی است کرده باشد

_مسخره نباش.. میدونی هر موقع به من احتیاج داشته باشی میام . چکار میتونم بکنم ؟

شروع به گریه کرد .چشمهایش پر از ترس بودند

_ نمیدونم.. خیلی ترسیده بودم و نمی دونستم دیگه به کی زنگ بزنم.. تو تنها کسی هستی که اهمیت میدی. از این میترسم که وقتی برگرده چه کار می خواد بکنه. بهم گفت هنوز تموم نشده و همیشه بعد از اینکه با رافائل ملاقات میکنه خشن تر میشه. هر دوی اونها دو تا سادیسمی منزجر کننده اند …اوه وال… کارهایی که بعضی موقع ها توماسو باهام میکنه .. کارهایی که مجبورم میکنه انجام بدم… حتی نمیتونم راجع بهشون صحبت کنم

دستش را گرفتم

_بیا امشب رو توی خونه ی ما بگزرون

چگونه می توانستم برای زندگی بدون عشقم احساس ناامیدی کنم وقتی بیبیانا مجبور می شد همواره در چنین جهنمی با کابوسی زندگی کند و هیچ راه نجاتی پیش رویش نبود

_میتونی امشب با ما باشی و توماسو کمی خونسرد تر میشه. خودم فردا تو رو برمی گردونم

به آرامی سرش را تکان داد

_مطمئنی دانته ناراحت نمیشه؟ نمی خوام خودم رو به شما تحمیل کنم

تقریباً خندیدم

_ اهمیت نمیده.. نگران نباش.. میخوای حالا بریم؟

میلرزید..حتی روی مچ دست هایش هم کبود شده بود. اگر احساس تنفر می توانست کسی را بکشد احتمالا الان توماسو می ‌بایست به خاطر احساس تنفر من نسبت به او مرده باشد

وقتی بیبی را از خانه بیرون می‌بردم نگهبان سرش را بالا آورد. مشخص بود که مطمئن نیست چه واکنشی نشان دهد. اما من همسر رئیس بودم و او نمی توانست جلوی مرا بگیرد .بیبیانا منقبض شد اما به راه رفتن ادامه داد .نگهبان گوشی اش را بالا آورد و تماس گرفت..این احساس بچه گانه را داشتم که انگشت وسطم را به او نشان دهم اما جلوی خودم را گرفتم . پشت فرمان نشستم

_ با خودت بادیگارد نیاوردی ؟

شانه ای بالا انداختم

_نمیخواستم وقتم رو با پیدا کردن بادیگارد حروم کنم

با بیچارگی گفت

_ نمیخوام به خاطر من توی دردسر بیفتی

ماشین را به حرکت در آوردم

_ چیزی نمیشه

_ آیا تا حالا دانته دستش رو روت بلند کرده یا خودش رو به تو تحمیل کرده ؟

_نه اون خشن نیست . خب حداقل نه توی ازدواجمون. البته میدونم که کاملاً قادر به اعمال وحشیانه و خشونت آمیزه اما بهم گفت که باور نداره خشونت و تنفر توی ازدواج جایی داشته باشن. احتمالاً به همین خاطره

_ اون یک مرد خوبه

_اگه دنبال یه مرد خوب می گردی باید بیرون از مافیا دنبالش باشی

_ یادت میاد وقتی بچه بودیم درباره پیدا کردن شاهزاده سوار بر اسب رویابافی می کردیم ؟ که یک روز باهاش ازدواج کنیم ..من عاشق شاهزاده های دیزنی بودم به نظر خیلی جنتلمن و خوب می رسیدن

به آن خاطره لبخند زدم

_ما جوان و احمق بودیم .حاضرم هر بهایی بپردازم تا برای چند ساعت هم که شده به اون احمقی دوران جوانی برگردم

_اره

تقریبا ساعت ۱۰ بود که به خانه برگشتیم

_می خوای یه چیزی بخوریم یا تمایل داری بخوابی؟

_ واقعاً گرسنه نیستم اما فکر نمی کنم الان خوابم ببره

_اگه دوست داشته باشی میتونیم توی کتابخونه با هم صحبت کنیم

_ آره… دوست ندارم الان تنها باشم

_خیلی خوب من………

وقتی دانته را دیدم که به طرف ما می آید جمله ام را ناتمام گذاشتم .بیبیانا کنار من منقبض شد .نگاه وحشت زده اش به طرف من کشیده ش.د نمیدانم چرا.. اما خودم را مقابل دانته و بیبیانا قرار دادم.. دانته متوجه شد و نگاه جستجوگری تحویل من داد

با لحنی مودبانه گفت

_عصر بخیر بیبیانا

بیبیانا به آرامی پاسخ داد

_عصر بخیر

چشم های آرام و خونسرد دانته به سرعت کبودی های روی دست و صورتش را از نظر گذراند و سپس نگاهش را روی من متمرکز کرد

_توماسو زنگ زد که ببینه آیا زنش اینجاست یا نه ..گفت تو بدون اجازه اون همسرش رو از خونه برداشتی

با عصبانیت گفتم

_ اجازه اون؟ اون یه سگ نیست.. نیاز نیست از توماسو اجازه بگیرم که اون رو بردارم

دانته با خونسردی پاسخ داد

_ این چیزیه که من بهش گفتم

و با این حرف کاملا مرا متعجب کرد

_این کارو کردی ؟

بیبیانا با چشم های گشاد شده ما را تماشا می‌کرد.

_ البته… تو همسر منی. اگه بخوای با زن یکی از سربازهای من صحبت کنی کاملا این حق رو داری درست همین کارو بکنی

هر دو ما می دانستیم این دلیل این نبود که بیبیانا را به اینجا آورده ام. دانته کور نبود می توانست کبودی های روی بدن او را ببیند . آرزو می‌کردم کاش بتواند از چشمهایم بخواند تا چه اندازه از این کارش قدردان هستم

_ پس اون با این که امشب بیبیانا اینجا بمونه مشکلی نداره؟

_ نمیدونستم این برنامه ایه که تو داری چون به من چیزی نگفته بودی

لحن صدایش ساده و خونسرد بود. اگرچه می‌توانستم در صدایش لحن توبیخ گرانه را بشنوم . فهمیده بود که دوباره بدون بادیگارد خانه را ترک کرده ام

گفتم

_وقت نداشتم ..اما فکر می کنم بیبی باید امشب اینجا بمونه تا توماسو خونسردیش رو بدست بیاره

_اگه اینجا به دنبال همسرش بیاد بر خلاف سنت هاست که مانعش بشیم ..اون زنشه

بیبیانا سرش را تکان داد

_ حق با اونه نباید میومدم

شکست در صدا و چشمهایش تقریباً مرا به زانو درآورد . با نگاهی التماس آمیز به دانته نگاه کردم . دانته تلفن اش را از جیبش بیرون آورد و آن را مقابل گوشش گرفت

بعد از دو زنگ میتوانستم صدای عمیقی را از آن طرف گوشی بشنوم. اما نمی‌دانستم چه کلماتی را بر زبان می‌آورد

_ بله توماسو می خوام به همراه رافائل بری و کالاهای جدید رو چک کنی. من به داوری تو اعتماد دارم .و کلوپ میتونه از کالا های جدیدی بهره بگیره. گزارشت رو برای فردا می خوام

دانته به چیزی که او گفت گوش داد

_ همسر من و بیبیانا برنامه‌هایی دارن . نگران نباش. اون جاش اینجا امنه . فردا به راننده میگم اون رو بخونه برسونه

گوشی را داخل جیبش گذاشت. بیبیانا با صدایی لرزان گفت

_متشکرم

من ساکت ماندم .مهربانی دانته مرا تحت تاثیر قرار داده بود .

_حتما متوجه شدی که همسرت رو فرستادم تا با فاحشه های جدیدمون بخوابه.. فکر می کنم اهمیت نمیدی

_ نه نمی دم ..منتظر اون روزی هستم که بالاخره یه معشوقه گیر بیاره که به من ترجیحش بده

دانته سرش را تکان داد تا نشان دهد متوجه حرفش شده..سپس چشم هایش مرا پیدا کردند. سعی کردم با چشمهایم تمام احساس قدردانی که در وجودم بود را با یک نگاه به طرف او بفرستم ..مطمئن بودم می تواند آن را ببیند

_سرکار برمیگردم ..مطمئنم تو و بیبیانا حرف های زیادی دارید که می خواهید راجع بهش صحبت کنید

چرخید و به طرف دفترش رفت و از دیدرس ما دور شد

بازویم را دور بازوی بیبیانا حلقه کردم

_ باورم نمیشه این کارو برات کرد . می‌بایست اهمیت زیادی بهت بده

_اون کبودی های تو رو دید و سعی کرد به تو کمک کنه

بیبیانا خندید

_اون این کار رو برای تو انجام داد . نیتش سراسر صورتش نوشته شده بود

سپس به سرعت اضافه کرد

_نه اینکه اهمیت بدم.. خیلی خوشحالم که فعلاً از دست توماسو نجات پیدا کردم

_ یالا بیا بریم داخل .فیلم می بینیم و غذا می خوریم..بهش نیاز داری و لیاقت یکم زنگ تفریح رو داری

آن شب دیگر هیچ صحبتی از توماسو به میان نیامد ..بقیه شب را به صحبت کردن و یادآوری خاطرات بچگی گذراندیم ..خندیدیم و تا جایی که می توانستیم نوشیدنی سر کشیدیم

 

 

 

قسمت یعد



مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *