رمان عاشقانه خارجی زنجیر وظیفه قسمت دهم :

 

 

 

فصل نه

 آن شب دانته به تخت خواب نیامد. مدت زیادی منتظر ماندم. قادر نبودم بخوابم .به خاطر اتفاقی که افتاده بود خیلی گیج  بودم. پذیرفته بود که مرا می خواست .مرا لمس کرده بود. اما سپس خودش را عقب کشید .چرا ؟

وقتی صبح روز بعد بیدار شدم آن طرف تخت خواب سر جای او دست نخورده باقی مانده بود و وقتی به اتاق غذاخوری وارد شدم ..روزنامه اش تا خورده کنار بشقابی تمیز قرار داشت. با نگرانی به دفترش نزدیک شدم. داخل اتاق ساکت بود. در زدم .

سپس بدون آنکه منتظر پاسخ باشم وارد شدم. نمی خواستم به او فرصت هم تا دیوارهای دفاعی اش را بالا بیاورد.شاید اگر او را غافلگیر کنم بتوانیم به جایی برسیم. پشت میز چوبی تیره ای ایستاده بود و وقتی  برای اولین بار وارد دفترش شدم  چشم هایش را  باریک کرد. شاید فکر می کرد دوباره با وارد شدن به دفترش به حریم خصوصی او تجاوز کرده ام 

چشمهایم به قاب عکسی که روی میز بود کشیده شد .عکسی از یک زن  که داشت لبخند میزد. مشخص بود که وقتی وارد اتاق شده‌ام باعجله آن را روی میز قرار داده. هیچ عکس دیگری در اتاق نبود. معده ام با خشونت زیر و رو شد .سعی کردم صدمه روحی که به من وارد شده بود را پنهان کنم .نگاه شماتت کننده اش را ملاقات کردم

_ اینجا چه کار می کنی ؟

_اینجا خونه ی من هم هست مگه نه؟

_ البته که هست. اما اینجا دفتر منه و من باید کار کنم

_ تو همیشه کار می کنی. میخواستم ببینم حالت خوبه

 ابروهایش را بالا داد 

_چرا نباید خوب باشم؟

_ چرا ؟ چون دیروز خیلی عجیب رفتار کردی یک لحظه من رو لمس می کردی لحظه ی بعد نمیتونستی تحمل کنی تا هر چه سریعتر من رو ترک نکنی

_ تو هیچ چیز در مورد من نمیدونی ولنتینا

 حرفش را قطع کردم 

_میدونم ..و می خوام اون رو تغییر بدم. اما تو مدام منو به عقب هل میدی

 دانته ایستاد و دستش را میان موهایش کشید 

_من هرگز نمی خواستم دوباره ازدواج کنم ….به دلایل خوبی 

دوباره طوری صحبت میکرد گویی این ازدواج ایده من بوده. انگار من هیچ قدرت انتخاب در این مسئله داشته ام 

_من ازت نخواستم که با من ازدواج کنی 

دیگر به اینجایم رسیده بود .روی پاشنه پا چرخیدم و با سرعت از دفترش بیرون رفتم .مطمئن شدم که تا جایی که می توانستم در را محکم پشت سرم کوبانده باشم

 حرکت بچه گانه ای بود 

میتوانستم صدای باز شدن دوباره آن و قدمهای دانته پشت سرم را بشنوم .به من رسید و مچ دستم را گرفت. مرا کشید تا متوقف شوم

 با صدای غرش مانند گفت 

_ اخلاق عصبی بی منطقی داری 

 به او خیره شدم

_ این تقصیر توئه

_ این ازدواج همیشه به خاطر دلایل منطقی بوده. اینو بهت گفته بودم.

_ اما به این معنی نیست که نمیتونیم سعی کنیم یه ازدواج واقعی داشته باشیم .هیچ دلیل منطقی وجود نداره که چرا نباید باهم بخوابیم. تو با فاحشه ها خوابیدی پس چرا نمیتونی با من بخوابی؟

_ چون که عصبانی بودم و میخواستم این عصبانیت رو خالی کنم. میخواستم رابطه خشن و سخت باشه. دنبال نزدیکی یا محبت یا هر چیزی که تو میخوای نبودم .من لذتی که میخواستم رو گرفتم و بعدش اونجا رو ترک کردم .چیزی که تو دنبالشی رو من نمیتونم بهت بدم. اون قسمتی از من که قادر به چنین احساساتی بود همراه با همسرم مرد و دوباره بر نمی گرده.

_ تو نمیدونی من چی می خوام .شاید من هم همون چیزی رو می خوام که تو میخوای 

صدایم به سختی به گوش می رسید

 اخم کرد 

_ میتونم ببینم که حقیقت نداره. تو میخوای عشق بازی کنی. اما من نمیتونم چنین چیزی رو بهت بدم .من می خوام تو رو تصاحب کنم.. می خوام هر قسمتی از تو رو صاحب بشم ..اما نه به دلایلی که تو از من می خوای.. من یه ح******* بی احساسم ولنتاینا سعی نکن چیز بیشتری رو توی من ببینی ..این کت و شلوار شیک و چهره بی احساس ماسکیه که پوچی بیکران و سیاه چالی که  قلب و روح منه رو  پوشونده . سعی نکن به زیر این ماسک نگاه کنی… از چیزی که پیدا می کنی خوشت نخواهد اومد

 آنقدر حیرت زده بودم که نمی توانستم پاسخی بدهم. در عوض او را تماشا کردم که به دفترش باز گشت

 بقیه روز گزینه هایم را در نظر گرفتم .دانته وابستگی احساسی نمیخواد .حتی محبت و عاطفه هم نمیخواست .خشن و سخت چیزی بود که او از فاحشه ها برای آن استفاده می کرد .حق با او بود… این چیزی نبود که من میخواستم. اما در طی سالها یاد گرفته بودم باید با چیز های  کمتری بسازی تا بتوانی اندکی خوشبختی را به دست بیاوری

  می‌خواستم با دانته بخوابم. نه به آن طریقی که او دلش می خواست. اما چه کسی گفته بود که نمی توانم از آن لذت ببرم؟ تنها گفته بود که نباید از او انتظار احساسات و ملایمت داشته باشم .و من می توانم با چنین چیزی زندگی کنم  مگه نه؟

 دلم میخواست به من اشتیاق داشته باشد.  شاید این به اندازه احساس عشق  خوب می بود

 تقریباً وقت شام بود اما گرسنه نبودم .قبل از آنکه بتوانم فکرم را تغییر دهم به سرعت لباس هایم را درآوردم و ربدوشامبری به تن کردم. معده ام با حالتی عصبی زیر و رو شد 

به طبقه پایین به طرف دفتر دانته حرکت کردم .در زدم و این بار منتظر ماندم تا مرا به داخل دعوت کند. نمیخواستم این برنامه اغفال را با یک جنگ شروع کنم.. اگرچه.. وقتی دیروز با یکدیگر دعوا کرده بودیم باعث شده بود بیشتر مشتاق او بشوم 

بدون کلمه در را باز کرد. نگاه سردشت روی بدنم لغزید.  با خود در تعجب بودم که آیا متوجه می شود زیر این ربدوشامبر کاملا بره*نه بودم ؟

_میتونم بیام داخل؟

 یک قدم به عقب برداشت و من وارد دفتر شدم. در را پشت سرم بست سپس از من گذشت و با چهره سوالی به من رو کرد

_ چه خبره ؟

_من تصمیمم رو گرفتم

_ درباره چی؟

ربدوشامبر را باز کردم

_ در مورد خودمون .درباره رابطه مون 

چشمهای دانته تیره شدند. فکش را محکم به هم فشار داد .سرش را تکان داد و شروع به چرخیدن کرد تا از من رو برگرداند

_ باید اینجا رو ترک کنی

_ پشتتو به من نکن .به من نگاه کن دانته.  فکر می‌کنم حداقل لیاقت این یکم احترام رو داشته باشم

تنش از بدنش تراوش می کرد .چرخید و با من رودررو شد.

 نزدیکتر نیامد. اما داشت به من نگاه میکرد .برای اولین بار وانمود نمی کرد نامرئی هستم. چشم های آبی اش روی بدنم  لغزیدند  .برخلاف احساس خرد کننده اینکه زیر نگاه موشکافانه سرد دانته خودم را بپوشانم ..اما  ربدوشام را نبستم 

 نگاهش کمی در جاهای مخصوص بیشتر مکث کرد. اندکی امید وجودم را پر کرد. چقدر کنترل برایش باقی مانده بود ؟ 

_من همسرتم؟

 ابروهایش به یکدیگر گره خوردند

_ البته که هستی

 چیزی در صدایش بود که نمی توانستم آن را به خوبی تشخیص دهم

_پس حقت رو تصاحب کن دانته. منو مال خودت کن 

 حرکت نکرد اما نگاهش دوباره روی بدنم سر خورد .نگاهش تقریبا مانند لمسی فیزیکی بود. اما اصلاً کافی نبود .می خواستم او را احساس کنم .نمی خواستم به او التماس کنم .می دانستم تقریباً او را به چنگ آورده ام  ‌.توانستم این را در منقبض شدن شانه هایش.. نگاه گرسنه در چشمهایش ببینم 

می خواستم امشب با او باشم.

_می خوای برای خودم معشوقه بگیرم تا بار سنگین لمس کردن من رو از دوش تو برداره  ؟

مطمئن نبودم که بتوانم بلوفم را عملی کنم .مطمئن بودم که نمی توانم. اما این  اخرین گزینه من بود تا با آن دانته را مجبور به عکس‌العمل کنم .اگر به آن واکنش نشان ندهد دیگر نمی دانستم چه کار کنم 

به تندی گفت

_ نه

 چیزی عصبانی و مالکانه ماسک کامل و بی نقصش را شکافت

 لب هایش را روی یکدیگر فشرد و در حالی که فکش محکم قفل شده بود به طرف من حرکت کرد .وقتی روبه روی من قرار گرفت با هیجان و اضطراب می لرزیدم. دستش را به طرفم نیاورد اما فکر میکنم رگه ای از خواستن را در  نگاهش دیدم .چیز زیادی نبود اما به اندازه ای بود که مرا امیدوار کند. فاصله باقی مانده بینمان را از بین بردم و شانه های قوی اش را گرفتم . بدن برهنه ام را به او چسباندم . به خود لرزیدم و ناله ی کوچکی از لب هایم بیرون امد.

 احساس نیاز در بدنم تقریبا غیر قابل تحمل بود. وقتی دانته به طرف پایین به من نگاه کرد چشم هایش درخشیدند .به ارامی دستش را دور کمرم حلقه کرد. ارزو میکردم کاش بیشتر مرا لمس کند. فکر نمی کنم هرگز در عمرم تا این اندازه برای لمس دست کسی بی قرار بوده باشم 

 شیرینی پیروزی را می‌توانستم در دهانم بچشم. حالا دانته مرا نادیده نمی گرفت.  سرم را بالا گرفتم تا به صورتش نگاه کنم .

 هرآنچه از اشتیاق که فکر می کردم در چهره او دیده ام ناپدید شده بود .دوباره دیوار های دفاعی اش بالا آمده بودند. روی پنجه پا ایستادم .ناامیدانه می خواستم او را ببوسم اما دست دانته روی کمرم محکم تر شد و سرش را پایین  نیاورد  .باعث میشد بوسیدن او غیرممکن شود .نمیخواست من او را ببوسم. دیگر نمی توانستم این را تحمل کنم. خودم را به صورت ب*رهنه در آغوش او انداخته بودم .خودم و بدنم را به او پیشنهاد داده بودم و هنوز هم دست رد به س*ینه من میزد

با حالتی مچاله شده از او جدا شدم. احساس می‌کردم کثیف و ارزان هستم. نمی توانستم به چشمهایش نگاه کنم .چرخیدم و دو طرف ربدوشامبر را به هم چسباندم و به سرعت از دفترش بیرون رفتم .از راهرو گذشتم و به سرعت از پله ها بالا رفتم .دیگر همین بود. دیگر هرگز سعی نخواهم کرد. می بایست قبول کنم که دانته به اندازه کافی مرا نمی خواهد و به من اشتیاق ندارد …که بخاطر هر دلیل احمقانه ای که در ذهن دارد هرگز با من نخواهد خوابید مگر اینکه بطور مطلق لازم باشد یک وارث به دنیا بیاید 

به داخل اتاق خواب سکندری خوردم. خودم را روی تخت خواب انداختم. همزمان احساس ناامیدی و احساس نیاز در بدنم وجود داشت .من از ازدواج با آنتونیو جان سالم به در برده بودم. میتوانستم از یک ازدواج بدون عشق با دانته هم جان سالم به در ببرم. یک روز بچه های زیبایی خواهم داشت. می توانم آنها را دوست بدارم و آنها هم متقابلا مرا دوست بدارند.

 تا آن زمان می توانستم تحمل کنم .من اولین زنی نبودم که در دنیایمان مجبور بود با یک شوهر  حر*امزاده لعن*تی سنگ دل زندگی کند و مطمئنم آخرین نفر هم نخواهم بود. حداقل یک عوضی خشونت طلب و سو استفاده گر مانند توماسو همسرم نیست. آن هم برای خودش چیزی ست .

و خودم می توانستم ترتیب نیازهای خودم را بدهم .به طرف پشت دراز کشیدم .هنوز هم عصبانی بودم. هنوز هم ناامید و خجالت زده بودم. اما هنوز هم شعله های نیاز در بدنم بود. چشمهایم را بستم و خودم را نوازش کردم .تصور میکردم دست های دانته است. آن یک ثانیه برق  خواستن که در چشم هایش دیده بودم را به خاطر آوردم ..که احتمالاً آن را تنها تصور کردم ..نفس کشیدنم تندتر شد. صدای ناله ای از بین لب هایم بیرون آمد .سپس صدای نفس کشیدن تندی را شنیدم 

چشم هایم به سرعت باز شدند و به دانته خیره شدم. میان در ایستاده بود و دستش روی دستگیره در بود و چشم هایش روی من ثابت شده بود .برای اولین بار سرد و یخی به نظر نمی‌رسید .خدایا ..چه مدت آنجا ایستاده و مرا تماشا کرده بود ؟ دستم را به سرعت عقب کشیدم .وحشت سراسر وجودم را فرا گرفته بود. ربدوشامبر را محکم دور بدنم چسباندم و به گوشه تخت خواب رفتم. نمی‌توانستم در یک اتاق با دانته بمانم .نه بعد از این که هم اکنون شاهد کارم بود 

 امروز به اندازه کافی خودم را تحقیر کرده بودم. اما دانته راهم را سد کرد .ناگهان مقابل من بود. قد بلندش بالای سرم سایه افکنده بود .سرم را به عقب بردم تا به چشم هایش نگاه کنم .از همیشه سرزنده تر به نظر می رسیدند. تقریباً عصبانی به نظر می رسید 

به آرامی گفت 

_نه 

 مطمئن نبودم دقیقا منظورش چه بود. به روی من خم شد تا موقعی که به طرف پشت روی تخت خواب افتادم .بین بدن او و دست هایش گیر افتاده بودم. صورتش را جستجو کردم .می توانستم احساس کنم …از اینکه تا این حد به من نزدیک شده و با دیدن نگاه درون چشم هایش… احساس نیازم بیشتر می شود

 یکی از زانو هایش را روی تخت خواب قرار داد و مرا مجبور کرد عقب تر بروم. قلبم در سینه به شدت میکروبید. آیا واقعا چیزی که مدتها بود منتظرش بودم را به من میداد ؟ 

برای مدت طولانی فقط به من خیره شد. تقریباً انتظار داشتم عقب بکشد .اما در عوض دستش را بالا آورد و مرا نوازش کرد .همان طور که دستش به نوازش کردن بدنم ادامه میداد به دستهای خود خیره شد .احساس لذت مانند موجی بدنم را فرا گرفت. چشم هایش تیره و  مصمم بودند. به دقت مرا نگاه میکرد. به پایین خم شد و در دست هایش را با لب هایش دنبال می کرد

 ناله ای کردم و خودم را به او چسباندم اما دست دیگر دانته مرا محکم ثابت نگه داشت. چشم هایش روی صورتم بود. دست هایش را به طرف پایین میبرد .نمی‌توانستم از چهره سرد و زیبایش نگاهم را برگیرم. با دیدن گرما در چشم هایش هیپنوتیزم شده بودم .چیزی وحشیانه.. تیره و عصبی درون آنها بود

 با انتظار به خود لرزیدم

_ بهم بگو ببینم حال اینو میخوای ؟

چطور می توانست به احساس نیازم برای او شک کند 

_بله می خوام 

_خوبه 

نیشخند تاریکی روی لبهایش شکل گرفت و به طرف من آمد

…………….

 سرم را عقب کشیدم .می خواستم چهره اش را ببینم. برای اولین بار ماسکی روی صورتش نبود .به نظر قابل دسترس تر می رسید. کمتر سنگدل و خشن بود. سرش را پایین آورد و لب هایش را مقابل لب هایم کشاند. زبانش به آرامی روی لب هایم کشیده شد. با اشتیاق دهانم را برایش باز کردم 

مدت زیادی بود که منتظر اولین بوسه واقعی مان بودم.  لبهایش مزه عالی داشت و عاشق احساس در آغوش گرفتن او بودم .شاید حالا همه چیز می توانست تغییر کند. دستم را زیر لباسش بردم و پشتش را نوازش کردم .انگشت هایم روی جای زخم های بدنش کشیده می شد.

 خیلی گرم و قوی بود. احساس میکردم مال من است

ناگهان  دانته از بوسیدن من دست کشید. چشم هایمان با یکدیگر ملاقات کرد و ناگهان دوباره دیوار های دفاعی اش بالا رفت. میتوانستم اتفاق افتادن آن را ببینم .مانند پرده هایی که در آخر یک نمایش کشیده می شد. بلند شد . پرسید

_حالت خوبه ؟

به سرعت سر پا ایستاد .با صدای بی احساس گفت 

_باید برم خودمو تمیز کنم 

مانند این که داشت درباره آب و هوا با من صحبت می‌کرد. مانند اینکه همین حالا با یکدیگر نخوابیده بودیم .چند ثانیه بیشتر به من نگاه کرد .سپس داخل حمام ناپدید شد .دو دقیقه بعد  صدای آب دوش حمام را شنیدم 

از جایم تکان نخوردم .با ناامیدی سعی می‌کردم احساساتم را مرتب کنم .کمی احساس آسودگی می کردم که بالاخره از دست باکرگی ام خلاص شده بودم . اما احساس عجیبی است غم هم در درونم بود

  من از آن آدمهایی نبودم که دلم بخواهد مرتب مرا در آغوش بگیرند و نوازش کنند اما  آرزو داشتم ای کاش دانته بعد از آن که کارش تمام شد کمی بیشتر می ماند

 احساس ناامیدی در من ریشه گرفت و در مقابل آن چشمهایم را بستم. مطمئن نبودم تا چه مدت در آن حالت دراز کشیده بودم اما با صدای خونسردانه دانته که از بالای سرم امد از جا پریدم 

_بیا 

چشم هایم باز شدند. کنار تخت خواب ایستاده بود. کاملا لباس پوشیده بود و حوله نمناکی را به طرف من گرفته بود . آن را از دستش گرفتم و با خجالت خودم را تمیز کردم. آیا حداقل یکم کنار من دراز نخواهد کشید ؟

واقعا می خواستم مرا در آغوش بگیرد .حتی اگر تنها وانمود کند که به من اهمیت می دهد.اما نمی توانستم خودم را راضی به این کنم تا از او بخواهم 

_می خوای لمست کنم تا تو هم به لذت برسی؟

 به او خیره شدم .صدایش خیلی بی احساس بود. سرم را تکان دادم .دلم می خواست به من نزدیک باشد اما نه اینگونه .نه حالا

 سرش را تکان داد .سپس گفت

_ یکم کار دارم که باید انجام بدم و باید به یکی از کازینو های دیگر مون سر بزنم .امشب دیر به خونه میام .مجبور نیستی منتظر من بمونی 

سرم را تکان دادم. نمی توانستم صحبت کنم

 بعد از یک نگاه دیگر به بدنم از اتاق خارج شد. به صدای قدمهایش گوش دادم. وقتی که دیگر نمی توانستم صدایش را بشنوم نشستم. بخاطر رفتار سرد دانته احساس ناامیدی می کردم. اما حالا میخواستم خوشحال باشم .بالاخره به چیزی که میخواستم رسیدم .حالا که یک بار تسلیم شده بود مطمئن بودم دفعه های بعد به سختی می تواند جلوی خودش را بگیرد 

و من مصمم بودم تا جایی که می توانم مقاومت را برای او سخت تر کنم 

برای اولین بار احساس لذت را تجربه کرده بودم و میخواستم از حالا به بعد آن را دوباره و دوباره تجربه کنم

 

 

قسمت بعد



مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *