محبوب ترین مطالب

رمان عاشقانه خارجی دروغ های مصلحتی بخش پنج :

 

 

فصل ۸

بعد از تاخیری کوتاه.. تقریبا نیمه های بعد از ظهر بود که جت خصوصی از فرودگاه ملی واشنگتن به پرواز در آمد…خورشید در آسمان رنگ پریده ی زمستان تقریباً غروب کرده بود..امکان نداشت بتوانند آن شب به کابین برسند…بنابراین فرانک ترتیبی داده بود تا شب را در کلرادو اسپرینگ بگذرانند.جی کنار یک پنجره نشسته بود..همانطور که به منظره ی زیر پایش نگاه می کرد… بدون این که در واقع آن را نگاه کند..تمام بدنش از تنش پر شده بود. این احساس را داشت که از یک زندگی به زندگی کاملا متفاوت دیگری قدم گذاشته…که هیچ پلی برای برگشت وجود ندارد. حتی به خانواده اش اطلاع نداده بود که قرار است کجا برود.اگرچه آنها خانواده چندان نزدیکی نبودند…اما بالاخره از محل زندگی یکدیگر با اطلاع بودند… این کریسمس موفق نشده بود هیچ یک از اعضای خانواده اش را ملاقات کند… زیرا در اتاق بیمارستان کنار استیو مانده بود…و حالا به نظر می رسید پیوندی قطع شده

استیل کنار او نشسته بود. همانطور که برخی از روزنامه های تازه را مطالعه می‌کرد پاهای کشیده و قوی اش را دراز کرده بود.کاملا جذب مطالب روزنامه شده بود مانند این که برای کلمات نوشته شده گرسنه بود.. ناگهان زیر لب صدایی درآورد و مجله را به کناری پرتاب کرد

زیر لب زمزمه کرد

_فراموش کرده بودم پوشش خبری تا چه اندازه میتونه کج وغیر سر راست باشه

سپس به جمله ی خودش خندید

_ در کنار بقیه ی چیزها

تن صدای کنایه‌آمیزاش او را از احساساتش بیرون آورده و باعث شد لبخند بزند… استیو در حالی که لبخند به لب داشت سرش را چرخاند تا به او نگاه کند…چشم هایش را مالش داد تا نگاهش را روی او متمرکز کند

_تا زمانی که بیناییم بهتر میشه..ممکنه برای مطالعه به عینک نیاز پیدا کنم

در حالی که نگران او شده بود پرسید

_چشمهات اذیتت میکنه ؟

از زمانی که از بیمارستان مرخص شده بود از عینک آفتابی استفاده کرده بود. اما زمانی که سوار هواپیما شده بودند آنها را از چشم بیرون آورده بود.

_خسته اند و هنوز هم نور برام خیلی روشنه. تمرکز کردن روی اشیای نزدیک یکم سخته. اما جراح بهم گفت ممکنه در چند روز آینده این مشکل برطرف بشه

_ممکنه؟

_۵۰% شانس این وجود داره که به عینک مطالعه نیاز داشته باشم

دستش را دراز کرد و دست او را گرفت. انگشت شست سرش را کف دست او نوازش داد

_اگه از عینک مطالعه استفاده کنم هنوز هم دوستم خواهی داشت

نفس در گلویش گیر کرد و نگاهش را از او گرفت. سکوت بین آنها سنگینی میکرد .سپس استیو دست او را به آرامی فشرد و با صدای خشنش  زمزمه کرد

_خیلی خوب بهت فشار نمیارم. …حالا…. برای این که همه چیز روبین خودمون دوباره خوب کنیم به اندازه کافی زمان داریم

بنابراین در نظر دارد بعدا او را تحت فشار قرار دهد..زمانی که در کلبه تنها شدند. با خود در تعجب بود واقعا از او چه می خواهد…یک تعهد احساسی ؟ یا تنها یک رابطه فیزیکی…هر چه نباشد حداقل دو ماه از زمانی که آخرین بار با کسی رابطه داشته گذشته است..سپس با خود در این فکر بود که آخرین بار با چه زنی بوده؟ و احساس حسادت مانند سوزشی در بدنش پیچید و تک تک عضلات او را به درد آمیخت. آیا آن زن برایش مفهوم و معنی داشت؟ آیا هم اکنون منتظر او بود و هر شب به خاطر اینکه به او زنگ نمیزد با گریه به تخت خواب میرفت؟

آنها شب را در یک هتل در کلرادو اسپرینگ گذراندند.جی زمانی که دید تنها لایه نازکی از برف زمین را پوشانده متعجب شد.. او انتظار داشت برف تا چند پایی بالا آمده باشد..اما دانه های برف به آرامی در آسمان تیره شناور بودند و قول شبی برفی را می دادند.. سرما از کتش نفوذ کرده و بدنش را به لرزه درآورد…یقه کتش را بالا آورد تا گوشهایش را بپوشاند. اگر لباس مناسب تری برای پوشیدن پیدا کند بسیار قدردان خواهد شد

استیل به خاطر اولین شبی که از بیمارستان مرخص شده بود بسیار خسته بود و جی هم کاملاً از پا درآمده بود. امروز روز سختی برای هر دوی آنها بود.. او در اتاق خودش روی تخت خواب دراز کشیده بود و چرت میزد درحالیکه فرانک رفت بود تا برای شامشان همبرگر سفارش دهد..همه گی در اتاق فرانک شام خوردند و بعد از آن…جی فورا عذر خود را خواست… تمام چیزی که میخواست این بود که کمی آرام شود و افکارش را جمع و جور کند. بدین منظور…دوش آب گرم طولانی گرفت.اجازه داد تا آب داغ تنش را از ماهیچه هایش بزداید. اما هنوز هم منطقی فکر کردن کار سختی بود…ریسکی که داشت می پذیرفت او را می ترساند.. با این حال می دانست که نمی تواند به عقب برگردد…نمی توانست ونمیخواست

کمربند حوله اش را محکم بست و در حمام را باز کرد… سپس سر جایش خشک شد..استیو روی تخت خوابش دراز کشیده بود د….ستهایش را پشت سرش قرار داده بود و به تلویزیون خیره شده بود…اگرچه صدای تلویزیون بسته بود…جی به او نگاه کرد… سپس به در اتاقش… ابروهایش با گیجی به یکدیگر گره خورد

_فکر می‌کنم در رو قفل کرده بودم

_اینکارو کردی…من قفلو باز کردم

نزدیکتر نرفت

_ یکی از اون چیزهای کوچکی که به خاطر میاری؟

استیو به او نگاه کرد… سپس پاهایش را از روی تخت خواب پایین انداخت و بلند شد

_نه به یاد نیاوردم. فقط می دونم چطور این کارو باید انجام بدم

خدای بزرگ چه استعداد مشکوکه دیگری دارد؟ او تنومند و خطرناک به نظر می رسد…چهره زخمی اش سخت و خشن و چشمهای کهربایی اش باریک شده و می درخشیدند…احتمالا او قادر بود کارهایی انجام دهد که میتوانست کابوس جی باشد… اما از او نمیترسید… بیشتر از اینها او را دوست داشت…. از همان لحظه ی اول که بازوی او را لمس کرده و اشتیاق زندگی کردنی که در بدنش می سوخت را احساس کرده بود عاشقش شده بود…. اما همانطور که استیو ایستاد و چند قدم کوتاهی که تا او فاصله داشت را پیمود….با اعصابش در جنگ بود…او حالا آنقدر به او نزدیک شده بود که می بایست سرش را بالا بگیرد تا به صورتش نگاه کند……می توانست گرمایی که از بدنش ساطع می‌شود را احساس کند.می‌توانست رایحه گرم و مشک وار مردانه ای که از پوستش برمی خیزد را استشمام کند

………………………..

گونه های جی را میان دستهایش گرفت و انگشت شستش را به نرمی روی سایه‌هایی که خستگی زیر چشمهایش انداخته بود نوازش داد… باعث میشد آبی چشم هایش عمیق تر به نظر برسد…او رنگ پریده و عصبی بود.بدنش میلرزید.. این زن برای ماهها از او مراقبت کرده بود..تمام روز… هر روز را… کنار تختخواب او گذرانده بود.او را به زندگی کردن تشویق می کرد و از تاریکی بیرون میکشاند…آنقدر تمام زندگی اش را پر کرده بود که حتی شوک فراموشی در برابرش رنگ باخته بود… او را از میان جهنم بیرون کشانده بود…. حالا خستگی تمام این تلاش‌ها در چهره اش نمایان بود…. حالا او قوی تر شده بود…و میتوانست تنش را در بدنش احساس کند. دستش را دور کمرش حلقه کردهو او را به سمت خود کشاند… دست دیگرش را میان موهای قهوه ای رنگش فرو کرد….سرش را روی شانه های خود قرار داد

جی زمزمه کرد

_فکر نمی کنم این ایده ی خوبی باشه

با صدایی آرام پاسخ

_احساس یه ایده ی لعن*تی خوب رو داره

تمام ماهیچه های بدن اش داشت سخت می شد..خدایا این زن را می خواست..با صدای خشنش زمزمه کرد

_جی

و سرش را به سمت او پایین آورد

……………………………….

فشار گرم و پر نیاز لب هایش باعث میشد جی گیج و منگ شود… احساس لذت آنچنان به شدت بدن اش را پر کرد که برایش غیرقابل تحمل بود. دست هایش را به سمت گردن او بالا برد و با تمام قدرت خودش را به او آویزان کرد

_نمی تونیم

_به جهنم که نمیتونیم

از اینکه تا چه اندازه به سرعت اشتیاق بین انها شعله گرفته بود متعجب شد..

_عزیزم مجبورم نکن دست بکشم

به صورتش نگاه کرد..حتی نام این مرد را هم نمی دانست..اشک در چشم هایش جمع شد..به سرعت نسرش را به طرف دیگر چرخاند.

استیو با دیدن درخشش چم های غرید…محکم تر او را بوسید

-گریه نکن.می دونم همه چی داره خیلی سریع اتفاق می افته..اما قراره همه چی درست بشه.به محض اینکه تونستیم با هم ازدواج می کنیم و این بار تمام تلاشمون رو می کنیم تا به ثمر برسه

در حالی که شوکه شده بود اب دهانش را قورت داد..به ندرت توانست سخن بگوید

_ازدواج؟جدی هستی؟

_به اندازه ی یه سکته ی قلبی جدی ام عزیز دلم

سپس نیشخند پهنی زد.

اشک دوباره چشم هایش را به سوزش در آورد. و دوباره خود را مجبور کرد آنها را پس بفرستد.احساس بدبختی درونش را پر کرده بود.. چیزی را بیشتر از این که دلش می خواست با او ازدواج کند در این دنیا نمی خواست. اما نمی توانست.. اینگونه تحت تظاهری اشتباه با او ازدواج می کرد.تظاهر می کرد او کسی است که در واقع نبود.چنین ازدواجی احتمالا قانونی هم نبود. زمزمه کرد

_نمیتونیم

و اشک از گوشه چشمش پایین غلتید

استیو با انگشت شست اشکش را پاک کرد با مهربانی از او پرسید

_ چرا نمیتونیم قبلاً این کار رو کردیم.مطمئناً این بار موفق تر میشیم چون تجربه ی قبلیمون رو هم داریم

تق تق گلویش را قورت داد و پرسید

_ چی میشه اگه تو ازدواج کرده باشی ؟ حتی اگه ازدواج هم نکرده باشی ممکنه کسی دیگه ای توی زندگیت باشه . تا زمانی که حافظ ات رو به دست نیاوردی نمیتونیم مطمئن بشیم

استیو بالای سرش خشکش زد. آهی کشید و به پشت دراز کشید.به سقف خیره شد. زیر لب ناسزایی گفت…بالاخره گفت

_خیلی خوب….از فرانک می خوام تا این قضیه رو برام چک کنه…جهنم..جی اون قبلا این قضیه رو چک کرده..به این دلیل نیست که از تو خواستند تا هویت من رو شناسایی کنی؟

بسیار دیر متوجه ی تله شد و همچنین می‌دانست استیو خیال دست کشیدن ندارد…با آن عزم راسخ همیشگی‌اش داشت تمامی موانع را از سر راهش نابود می‌کرد

_بازم ممکنه تو کسی…………. کس عاشقت باشه… کسی که منتظرت باشه

گفت

_ نمیتونم بهت قول بدم که چنین چیزی نیست

سرش را چرخاند و با آن نگاه غارتگر طلایی اش به او خیره شد

_ اما این یک مانع قانونی نیست…اجازه نمیدم تو ازم دور بشی چون یه زن ناشناخته.. یه جایی.. ممکن عاشق من باشه

_تا زمانی که حافظه ات برنگشته نمی تونی مطمعن باشی عاشق کسی دیگه نیستی.

 با عصبانیت پاسخ داد

_ میدونم

خودش را بلند کرد و به آرنجش تکیه داد

_مدام بهانه میاری. اما دلیل واقعی اینه که از من میترسی.. چرا ؟ لعن*ت بهش… میدونم عاشقمی پس مشکل چیه؟

آنقدر با غرور و تکبر از.. از خودگذشتگی او مطمئن بود که باعث عصبانیت شد.. اما تنها برای یک لحظه.این حقیقت داشت..خودش ان را به هزاران شکل متفاوت نشان داده بود. با صدایی لرزان تایید کرد

_بله من عاشقتم

از انکار کردن این موضوع چیزی به دست نمی‌آورد..و با صدای بلند این جمله را اقرار کردن… درد شیرین خودش را داشت…. حالت چهره اش نرم تر شد و با مهربانی دستش را روی صورت او گذاشت

_پس چرا نمی تونیم با هم ازدواج کنیم؟

زمانی که این گونه با محبت او را نوازش می کرد فکر کردن و متمرکز شدن برایش دشوار بود.جی درست به همان اندازه ی او…او را میخواست.انکار کردن احساساتش برای او سخت ترین کاری بود که تاکنون انجام داده.. اما هیچ چاره دیگری نداشت. تا زمانی که خاطره اش بازگردد…ماننداین بود که در برزخ دست و پا میزند..نمی‌توانست با تظاهر یاشتباه از او سوء استفاده کرده و با او ازدواج کند.. استیو بی صبرانه پرسید

_خوب؟

دوباره گفت

_من دوست دارم

لب هایش می لرزید

_زمانی که خاطراتت بازگشتند اونموقع دوباره ازم در خواست ازدواج کن و من بهت بله میگم…اما تا اون زمان… تا موقعی که هر دوتامون مطمئن نشیم این چیزیه که واقعا میخوای….. من واقعا نمیتونم

حالت چهره اش سخت شد

_لعن*ت بهت جی من میدونم چی می خوام

_ما به خاطر شرایط پیش هم برگشتیم.. تحت شرایط عادی همدیگر رو نمی شناسیم..تو همون مردی که باهات ازدواج کردم نیستی

خدایا چقدر این جمله حقیقت داشت

_و من هم همون زن نیستم..ما به زمان نیاز داریم…وقتی خاطراتت برگشتند….

حرفش را قطع کرد

_چنین چیزی تضمین شده نیست

صدایش با ناامیدی خشن تر شده بود…

_چی میشه اگه خاطراتم هرگز برنگردن؟  چی میشه اگه برای همیشه به مغزم آسیب رسیده باشه ؟ اون موقع چی ؟ هنوز هم میخوای بگی الان نه سال بعد؟پنج سال بعد؟

با صدایی لرزان پاسخ داد

_ فکر نمی کنم به ذهنت آسیب رسیده باشه..تو به راحتی تونستی قدرت صحبت کردن و راه رفتنت رو به دست بیاری

_این ربطی به منظور لعن*تی حرفم نداشت

بی نهایت خشمگین شده بود.قبل از آنکه بتواند حرکت کند او را به تخت چسباند و دستهایش را بالای سرش گرفت…آنقدر نزدیک بود که می‌توانست رنگ های کهربایی درون چشم هایش را ببیند… مژه های مشکی و بلند و زخمهای کوچکی که روی ابروها یش قرار داشتند و قبلا متوجه آنها نشده بود… استیو نفس عمیقی کشید و به آرامی آن را بیرون داد….عصبانیت کم کم بدنش را ترک کرد…با اخطاری نرم گفت

_من برای همیشه منتظر نمیمونم…تورو مال خودم می کنم… اگه الان نه…پس بعدا

سپس از تخت پایین رفت و با شکوه و حرکاتی نرم و ساکت اتاق را ترک کرد….قبلا متوجه کنترل  او روی حرکات بدنش شده بود… اما حالا که بانداژ ها از روی بدنش برداشته شده و بدنش نسبتا بهبود پیدا کرده بود… بسیار گیرا تر شده بود… او تنها حرکت نمی‌کرد بلکه پرواز میکرد… ماهیچه هایش قدرتی مایع حرکت می‌کردند.. جی به آرامی روی تخت دراز کشیده بود…چشمهایش به در اتاقی که پشت سر خود بسته بود… دوخته شده بودند

او چه کسی بود ؟ دوباره وحشت سراسر بدنش را فرا گرفت اما این وحشت برای او بود..او یک مامور بود… این حقیقت کاملاً واضح بود.. اما نه هر ماموری…مشخصا آموزش نظامی سطح بالایی دیده بود… او آنقدر برای دولت ارزشمند بود که حاضر بودند برای محافظت از او مبلغ کلانی را صرف کنند و همچنین تا آنجا پیش رفته بودند که به وسیله جی برایش هویتی ساختگی جعل کنند. شاید اگر به خاطر رنگ چشمهایش نبود…او هرگز به چیزی مشکوک نمی شد.اما اگر تا این اندازه برای دولت ارزشمند بود…… منطق به او می‌گفت که به همان اندازه هم برای دشمنان اش با ارزش است… همه چیز در تناسب بود…به همان اندازه که برای محافظت از او قدرت و انرژی صرف شده بود… دشمنانش نیز به همان اندازه مشتاق بودند تا برای پیدا کردن و نابودی او هزینه کنند

همانطور که قسمت های جدیدی از شخصیت او خودش را آشکار می کرد…به نظر میرسید میزان خطر بالاتر می رود…حالا می دانست او در ورود مخفیانه مهارت دارد.. بعضی از اصطلاحات را در بیمارستان بوداپست شنیده بود. به آن چه می گفتند؟

ورود سبک؟ نه.. ورود نرم؟بله..به آن ورود نرم می‌گفتند. ورود سخت یعنی حمله با اسلحه.. شاید قفل روی در سخت ترین مدل برای شکسته شدن نباشد..اما  می دانست شهروندان عادی از باز کردن چنین قفلی عاجزند… اگرچه یک سارق حرفه ای مشکلی با آن نداشت…. یا یک مامور حرفه ای

و آن طور که حرکت می کرد…به اندازه ی یک رق*اص حرکاتش کنترل شده و پرشکوه بود..اما حرکات یک رق*اص شاعرانه بود…در حالیکه از حرکات استیو.. خطری ساکت تراوش میکرد

ذهنش..هیچ جزئیاتی از آن دور نمی‌ماند. او آموزش دیده بود که متوجه همه چیز شود و در مواقع لزوم از آنها استفاده کند..همین حالا فرانک به HTM  بازنشینی کرده بود.یک نشانه دیگر از اهمیت او

و او در خطر بود…شاید نه خطری فوری…اما می دانست که آن خطر وجود دارد و منتظر اوست

……………………………..

 تلفن ساعت دو  بعد از نیمه شب در اتاق فرانک به صدا درآمد.. با چشمهای خواب آلود زیر لب ناسزایی گفت.. دستش را به سمت گوشی دراز کرد… او عادت داشت که لامپ را روشن نکند.. دلش نمیخواست به هیچ ناظری از بیرون علامت دهد که بیدار شده.. همچنین نیازی نبود بفهمد چه کسی پشت خط است. زیرا تنها یک مرد می دانست آن ها کجا هستند..خمیازه ای کشید و پرسید

_بله؟

“مرد” گفت

_پیگوت خودش رو نشون داده …شرق برلین ..نتونستیم به موقع بهش برسیم .ام فهمیدیم که متوجه شده یک نفر از حادثه انفجار جان سالم به در برده و حالا داره پرس و جو میکنه

_آیا پوشش مون هنوز هم سر جاش هست؟

_اگر پیگو داره پرس و جو می کنه یعنی هنوز هم کمی شک و تردید داره.. مطمئن شو ردت پوشیده بمونه. دلم نمیخواد به جز خودمون دو نفر کسی بدونه اونها کجا هستند ..حالش چطوره ؟

_بهتر از منه ..اگه من بعد از دو ماه اولین روزی بود که از بیمارستان مرخص می‌شدم نمیتونستم سر پا بایستم. از اون چیزی که انتظار داشتم قویتره. یه چیز دیگه ..هرگز نمی تونستم باورش کنم …اما فکر می کنم ..داره عاشق زن میشه. قضیه فقط این نبود که بهش وابسته است.. فکر می‌کنم در موردش جدیه.

“مرد”در حالیکه شگفت زده شده بود گفت

_خدای بزرگ

سپس خندید

_خوب.. این اتفاق برای بهترین ها مون میوفته. آخرین گزارشات پزشکی اون رو اینجا دارم. آسیب ذهنی اش.. اگر کلا آسیبی به ذهنش رسیده باشه ..بسیار ناچیز و جزئیه.. اون مثل یک معجزه ی متحرک میمونه.. مخصوصا سرعت بهبودیش. مطمئناً حافظه‌اش رو به طور کامل به دست میاره.. اما باید یک چیزی باشه تا ماشه ی اون رو براش بکشه شاید مجبور بشیم پای خانواده‌اش رو وسط بکشیم …یا اونو به خونه اش ببریم. اما نه تا زمانی که پیگوت رو پیدا کنیم ..تا آن زمان…اونها پنهان باقی خواهند ماند…و

_زمانیکه پیگوت رو دستگیر کنیم… به او و جی باید بگیم چه خبره؟

مرد آهی کشید .صدایش خسته به نظر می رسید

_امیدوارم تا اون زمان حافظ اش برگرده.. لعن*ت  ما واقعاً باید بفهمیم اونجا چه اتفاقی افتاده و اون چی فهمیده.. اما چه با حافظه چه بدون اون… باید تا زمانی که پیگوت رو دستگیر می کنیم اینجا بمونه ..میبایست استیو کراسفیلد باقی بمونه

استیو صبح زود از خواب بیدار شد و در تختخواب دراز کشید. هنوز هم احساس خستگی بدنش را سنگین می کرد…بعلاوه احساسات سرخورده که نسبت به جی در این چند هفته روی هم تلنبار شده بودند. تمرین بسیاری کرده بود.. اما حتی تمرین های سختی که به خود می داد هم هنوز نتوانستند قدرتی که دوست داشت را به او بدهند.. وقایع دیروز او را به طور مفرطی خسته کرده بود…با خود فکر می کرد این که جی دست رد به س*ینه اش زده چیز خوبی است چون که ممکن بود یکدفعه خوابش ببرد

قصد نداشت اجازه دهد تا امتناع او سر راهش قرار گیرد. اما عدم قدرت بدنی اش چیز دیگری بود.می بایست خود را دوباره سر فرم بیاورد. اینطور نبود که از قدرت و انعطاف پذیری فیزیکی اش ناراضی باشد.. تنها احساسی به او میگفت می بایست در بهترین حالت خودش باشد…شاید….چی؟… نمی دانست انتظار دارد چه اتفاقی بیفتد. اما احساسی نا آرام داشت. اگر اتفاقی می افتاد….می بایست در  اوج قدرت فیزیکی خود باشد تا از جی دفاع کند و شرایط را تحت کنترل خود گیرد

بعد از انکه از تخت خواب بیرون آمد. ابتدا هفت تیر را که روی میز کنار تخت خواب قرار داشت… را برداشته و روی زمین قرار داد. می خواست در دسترسش باشد. سپس روی زمین دراز کشید و شروع به شنا رفتن کرد. به آرامی…حد نصاب اش سی تا بود..زمانی که به نفس نفس افتاد… چرخید و پاهایش را زیر تخت خواب قرار داد.در حالی که دست هایش را زیر سر برده و دراز و نشست کارکرد..زخم های روی شکمش او را اذیت می کردند.عرق روی ابروهایش نشسته بود. می بایست در ۱۷ تا متوقف شود.از سر نفرت و بیزاری.. ناسزا گفت. به بدنش نگاه کرد…در حالت فیزیکی رقت انگیزی قرار داشت. قبلا قادر بود صد تکرار دراز و نشست و شنا برود بدون آنکه حتی به نفس نفس بیفتد. ناگهان بی حرکت ایستاد… منتظر بود تا این خاطره ی  نصفه نیمه خود را تکمیل کند.منتظر بود تا دری به روی ذهنش باز شود… اما هیچ اتفاقی نیفتاد. تنها برای یک لحظه نیم نگاهی به زندگی قبلی اش داشت.در دوباره بسته شده بود.. دکتر به او گفته بود.. نباید سعی کند تا خود را مجبور به یادآوری کند.اما آن در…او را وسوسه می کرد. می بایست چیزی را بداند…. زمانی که نتوانست از بلوک ذهنی اش عبور کند خشم و عصبانیت وجودش را پر کرد

ناگهان صدای قدم هایی پشت در اتاق شنید. چرخید و همزمان تفنگ را برداشت. با حالت آماده باش روی قالی دراز کشیده بود… لوله تفنگ را به سمت در نشانه گرفته و منتظر بود. صدای قدمها متوقف شدند و صدایی بد خلق  گفت

_جان زود باش.. می بایست امروز زودتر شروع کنیم و تو به اندازه کافی وقت کردی

_اگه به جای ساعت ۳ ساعت ۴ برسیم…. شهر از جای همیشگیش میره؟

استیو نفسش را بیرون داد و سرپا ایستاد. به تفنگ درون دست هایش خیره شد. طوری در دست هایش جا گرفته بود  گویی با آن به دنیا آمده. یک تفنگ اتوماتیک برانی بود. فرانک آن را به او داده بود… زمانی که در اتاق بیمارستان منتظر بازگشت جی بودند… و به گفته بود که همواره این را نزد خود نگه دارد..تنها به عنوان یک اقدام احتیاطی…زمانی که استیل دستش را دراز کرده تا آن را بگیرد… مانند این بود که قسمتی از وجودش سرجایش برگشته.. بیشتر متمرکز شده بود.تا آن زمان متوجه نشده بود اینکه مصلح نباشد تا چه اندازه غیر معمول به نظر می رسد…نه تا زمانی که تفنگ در دست هایش قرار نگرفته بود

هم‌اکنون واکنش اش در مورد نوع زندگی قبلی اش چیزهای بسیاری برایش روشن می کرد …اینکه حتی در طی تمرین تفنگ را در دسترس خود قرار دهد.. مانند طبیعت دومش بود.. و همچنین این که صدای آن قدمهای پشت در را به عنوان خطر احتمالی در نظر بگیرد هم کاملاً برایش طبیعی بود ..شاید جی به اندازه کافی باهوش بوده که برای اولین بار از او طلاق گرفته… با توجه به خطرهایی که اطرافش قرار داشت… شاید مجبور کردن او به ازدواج دوباره با خود… چندان هم کار خوبی در حق او نبود

اسلحه در دست هایش به خوبی جا می گرفت..اما  نمی‌توانست با احساسی که در آغوش گرفتن جی داشت مقایسه شود..اگر مجبور میشد بین جی و کارش یکی را انتخاب کند…کار بازنده بود… دفعه اول او یک احمق لعن*تی بوده اما هرگز اجازه نمی داد این شانس دوباره از دسترس خارج شود… دیگر هیچ جلسه می خفیانه ای در کار نخواهد نبود هیچ قاتلی نمی بایست پشت سر او باشد… جهنم… دیگر زمانش بود نزد خانواده اش آرام بگیرد و به پلیس های جوان اجازه دهد شانس شان را امتحان کنند.او ۳۷ ساله بود..همه مردها ی به سن او زن و خانواده داشتند. همانطور که دوش میگرفت پیش خود فکر کرد…اما تا زمانی که حافظه اش برگردد… نمی‌تواند اینها را به رئیسش بگوید…تا آن زمان نمی‌توانست کاملاً به کسی اعتماد کند…. به جز جی

آنها در کلرادو اسپرینگ چکمه ووجوراب و لباس زیر های گرم خریداری کردند… شلوار جین پیراهن را در شهر دیگری… کلاه و کت را در شهری دیگر…جی حتی ژاکت قهوه ای و ضخیم که کلاه داشت خرید..دو وسیله ی نقلیه ای که فرانک تهیه کرده بود…جیپ چهار چرخ با تایر های مخصوص ضد برف بودند.. بنابراین… با این که هرچه جلوتر می‌رفتند شدت برف بیشتر می شد.. اما برایشان مشکلی پیش نیامد

فرانک مسیر را نشانشان می‌داد و جلوتر از آنها می‌راند در حالی که استیو و جی در ماشینی دیگر پشت سر او حرکت می‌کردند ..جی هرگز چنین وسیله نقلیه ای را نداده بود بنابراین کاررانندگی برعهده استیو بود ..در ابتدا جی نگران پاهای او بود اما به نظر می‌رسید مشکلی با رانندگی ندارد… بنابراین بعد از گذشت زمان اندکی دست از نگرانی کشید و شروع به لذت بردن از منظره اطراف شان کرد.اسمان را به طور کامل ابر پوشانده بود.

هر از گاهی دانه های برف به آرامی پایین می‌ افتاد..آب و هوا از آن بدتر نشد و حتی بعد از اینکه از بزرگراه اصلی بیرون رفتند اوقات خوشی داشتند.. سپس به جاده دومی که ترافیک کمتر و برف بیشتری داشت وارد شدند و مجبور شدند سرعت شان را بسیار پایین‌تر آورنددد بعد از آن فرانک وارد جاده ای خاکی و ناهموار شد…. به نظر می رسید ساعت ها در آن جاده رانندگی کردند و بالاخره یک بار دیگر چرخید…جی نمی‌توانست هیچ جاده ای یا مسیر قابل عبوری را ببیند.آنها داشتند از یک کوهستان بالا می رفتند

در حالیکه محکم به صندلی چسبیده بود زمزمه کرد

_نمیدونم آیا میدونه داره کجا میره یا نه

ماشین به شدت تکان میخورد

استیو با بی حواسی پاسخ داد

_میدونه. فرانک یه مامور خبره است

به محض اینکه به قله رسیدند به نظر می رسید در چمنزاری وسیع و بلند قرار گرفتند.که تا مایل ها ادامه داشت. در گوشه چمن زار به حرکت ادامه دادند…تا ناگهان به نظر می رسید دشت پایان پیدا کرده…و سپس با سرعت زیادی از طرف دیگر کوه پایین آمدند… سپس از یک تپه دیگر بالا رفتند.. جاده بسیار باریکی وجود داشت که به سختی یک ماشین هم می‌توانست از آن عبور کند. یک طرف آن پر از صخره بود و در طرف دیگر هیچ چیز جز دره ای بی انتها قرار نداشت…باز هم از آن کوهستان‌ها عبور کردند و به یک چمنزار دیگر رسیدند.. همانطور که خورشید غروب می کرد.. استیو چشمهایش را به سمت درخت هایی که در طرف چپ شان به طور مرتب به صف شده بودند گرداند

_اونجا می بایست کلبه باشه

جی مشتاقانه روی صندلی نشست

_کجا ؟

تنها فکر کردن به اینکه از جیپ پیاده شود و پاهایش را بکشاند مانند بهشت بود

_درست پشت اون درخت های کاج سمت چپ

سپس ان را دید و از سر آسودگی خاطر اهی کشید.یک کلبه ی معمولی بود اما در چشم او مانند یک هتل لوکس جلوه می‌کرد.درست زیر درخت ها پنهان شده بود…تنها از قسمت جلویی دید داشت… از آنجایی که روی یک سراشیبی بنا شده بود… قسمت جلویی بالاتر از قسمت پشت ساختمان بود.. شش پله چوبی تا رسیدن به آنجا قرار داشت.در پشت کلبه مکانی مخصوص پنهان کردن جیپ ها ساخته شده بود و سی یارد عقب‌تر…یک الونک وجود داشت

زیر سایبان پارک کردند و از ماشین پیاده شدند.پشت اش را خم کرد تا ماهیچه های درد گرفته را بکشاند. هوا آنقدر خشک و سرد بود که تقریبا نفس کشیدن دردناک بود… اما خورشید در حال غروب منظره ی برفی را به رنگ‌های قرمز.. طلایی و بنفش درآورده بود… و جی بی حرکت… در حالیکه شیفته ی منظره ی رو به رویش شده بود ایستاد …تا زمانی که استیو او را به حرکت وا داشت

چندین آمد و رفت طول کشید تا همه چیز را به داخل کلبه بردند..سپس فرانک استیو را به کلبه ی کناری برد تا به او نشان دهد چطوری ژنراتور کار می کند. از قرار معلوم یک نفر قبلا مامور شده تا آن را روشن کند زیرا الکتریسیته  به خوبی کار می‌کرد.جی آبدارخانه و یخچال کوچک را بررسی کرد… متوجه شد به خوبی پر از غذا و گوشت یخ زده است

نگاهی گذرا به اطراف کلبه انداخت. کنار آشپزخانه ماشین لباسشویی مدرن قرار داشت… هیچ غذاخوری وجود نداشت تنها یک میز چوبی دایره شکل و چهار صندلی در کنار آن که وسط آشپزخانه قرار گرفته بود. اتاق نشیمن به خوبی با اسباب و وسایل مخمل قهوه ای رنگ به سبک قدیمی دکور شده بود.. قالی قهوه ای و آبی رنگ کف چوبی را پوشانده بود و یکی از دیوارها تقریباً با شومینه ای غول پیکر سنگی پوشیده شده بود.. دو اتاق خواب هم سایز در کلبه وجود داشت و به وسیله تنها حمام کلبه به یکدیگر متصل بود.جی به در اتاق ها نگاه کرد… ضربان قلبش کمی بالاتر رفت…زمانی که به این فکر می کرد می بایست حوله اش را در کنار حوله ی او قرار دهد…وسایل حمام را در کابینت کنار وسایل او بچیند…. مسواک و خمیر دندانش را در یک طرف سینک قرار می‌داد و احتمالا وسایل ریش تراشی استیو در طرف دیگر ان قرار خواهد گرفت. جزئیات کوچکی از زندگی کردن در کنار یکدیگر حالت خصوصی و صمیمانه به آنها می داد… این که نشان می داد هر روز را کنار یکدیگر سپری خواهند کرد

در عقبی محکم باز شد و استیو صدا زد

_کجایی؟

صدای خشنش به خاطر نفس کشیدن در هوای سرد خشن تر شده بود. جی پاسخ داد

_دارم کلبه رو کاوش می کنم

از حمام بیرون آمد و داخل اتاق خواب شد

_ناراحت نمیشی اگه من اتاق خواب جلویی رو بردارم ؟ منظره اش قشنگ تره

استیو مشغول روشن کردن آتش در شومینه بود..خم شد…کبریتی را روشن کرد.. آن را زیر کاغذی گرفته و سپس زیر کنده های درخت جا داد…. تا زمانی که کاملاً سرپا قرارنگرفت… جواب او را نداد

_بذار یک نگاهی بهشون بکنم

جی به طور مبهمی متعجب شد.. یک قدم کنار گذاشت و به او اجازه ورود داد..استیو موقعیت پنجره ها و قفل روی آنها را چک کرد.کمد را باز کرد و به داخل آن نگاهی انداخت..سپس به حمام مشترک قدم گذاشت…جی گفت

_این دو اتاق به وسیله حمام به هم متصل میشن

استیو غرغری کرد و سپس دردوم در آن طرف حمام را باز کرده و به اتاق خواب دوم قدم گذاشت..هر دو پنجره ی اتاق ها به سمت دیوار بودنداما پنجره این یکی از پنجره ی اتاق جلویی به زمین نزدیکتر بود…پنجره اتاق دوم از بیرون قابل دسترس تر بود.. استیو گفت

_خیلی خوب

قفل روی پنجره های اتاق خودش را هم بررسی کرد..

_اما می خوام به خوبی اینو بفهمی که اگه در طول شب هر صدایی شنیدی فوراً میای و منو بیدار می کنی… خیلی خوب ؟

جی پاسخ داد

_باشه

گلویش منقبض شده بود. تمام این حرکات برای او جزئ از شخصیتش بود. برخلاف اقدامات احتیاطی که فرانک انجام داده بود می بایست…. استیو هم احساس کرده باشد که خطری آنها را تهدید می‌کند… جی دلش می‌خواست فکر کند جایشان در اینجا امن است اما شاید این گونه نبود…بهترین کاری که می توانست انجام دهد این بود که با او جر و بحث نکند

استیو به او نگاهی انداخت و چهره ی خشنش نرم تر شد

_متاسفم…فکر می‌کنم دارم نسبت به یه موقعیت عجیب بیش از اندازه واکنش نشون میدم. نمی خواستم تورو بترسونم

از آنجایی که تنش از چشمهای او محو نشد… استیو به سمت او قدم برداشت و صورتش را بین دو دست خود گرفت… سپس او را بوسید….. جی دست های خود را روی شانه های او قرار داد و در برابر گرمای بدن قوی او احساس آرامش کرد…. کلبه چندان هم هوای منجمد کننده ای نداشت اما از گرما بسیار به دور بود

برای چند لحظه استیو او را مقابل خود گرفت… سپس با بی میلی او را رها کرد

_بیا ببینیم این کلبه غذا چی داره…اگه هرچه سریعتر غذا نخورم بیهوش میشم

جی متوجه شد که او اغراق نمیکند.. می توانست لرزش خفیفی را در ماهیچه هایش احساس کند.نشانه ای از اینکه او تا چه اندازه امروز به بدنش فشار آورده بود

همانطور که به سمت اتاق نشیمن حرکت می‌کردند جی به طور تصادفی دستش را دور کمر او حلقه کرد

_من قبلا غذا ها رو چک کردم.. تقریباً هر چیزی که دوست داری اینجا داریم..البته اگه دلت غذاهای دریایی بخواد چندان شانسی این جا نداری

استیو با خستگی گفت

_حتی یه کنسرو سوپ هم برام خوبه

همانطور که روی یکی از صندلی های راحت می نشست ناله ای کرد..پاهایش را کشاند و با بی حواسی آنها را ماساژ داد….فرانک در حالی که یک بغل چوب با خود به داخل کلبه می آورد گفت

_میتونیم بهتر از این از پسش بربیایم

این را در جواب اظهار نظر استیو در مورد غذا گفت… چوب ها را کنار شومینه قرار داد و گرد و خاک دستهایش را تکاند

_البته فکر می کنم چندان آشپز خوبی نیستم

با امیدواری به جی نگاه کرد و جی خندید

_ببینم چیکار میتونم بکنم..راستش من همیشه غذاهایی که توی ماکروفر گرم میشد می خوردم.اما اینجا هیچ مایکروویوی نمیبینم برای همین یکم گیج شدم

خسته تر از آن بود که کار زیادی انجام دهد اما باز کردن دو قوطی خوراک گوشت بزرگ و گرم کردن آنها روی اجاق گاز کار سختی نبود .همگی تقریبا در طول غذا خوردن ساکت بودند و بعد از آن فرانک به او کمک کرد تا ظرفها را بشورد .همگی به نوبت دوش گرفتند..تا ساعت هشت همه به خواب فرو رفته بودند…جی و استیو در اتاق خواب های خودشان و فرانک روی یکی از کاناپه های اتاق نشیمن
صبح روز بعد زود از خواب بیدار شدند. و بعد از صرف یک صبحانه دلچسب فرانک و استیو به پیاده روی در برف رفتند..اجاق گاز و هیتر آب داغ که به وسیله یک تانک بزرگ اداره میشد کاملا پر بود و تا بهار نیازی به دوباره پر کردن آن نبود. سوخت ژنراتور نیاز به سوخت گیری تازه داشت اما تمام کاری که استیو می بایست انجام دهد این بود که به وسیله کامپیوتر با فرانک تماس بگیرد و سوخت به وسیله هلیکوپتر به آنها می رسید…درکل کلبه برای یک اقامت طولانی مدت آماده شده بود… اگرچه فرانک نمی توانست جلوی خودش را بگیرد و آرزو نکند که استیو هرچه سریعتر حافظه اش را بدست آورد و به روی تمام اینها نقطه پایانی بگذارد یا اینکه پیگوت هرچه سریعتر دستگیر شود.

فرانک گفت

_نزدیکترین شهر بلک بول با جمعیت ۱۳۳ نفره… از جاده ی خاکی پایین برو و به سمت راست بچرخ… بالاخره به اونجا خواهی رسید. یه مغازه عمومی برای غذاهای اولیه و بقیه چیزهایی که نیاز خواهی داشت داره…اما اگه به چیز بیشتری نیاز داشتی باید به یک شهر بزرگ تر بری… اما سعی کن ردی از خودت به جا نذاری.. به اندازه ی کافی پول نقد همراهت هست که برای دوماه کافی باشه اما اگه بیشتر نیاز داشتی بهم خبر بده

استیو به دشت پوشیده از برف نگاهی انداخت… آسمان بسیار شفاف و خورشید صبحگاهی روی برف بی عیب و نقص بسیار روشن به نظر می رسید…هوای سرد ریه هایش را می سوزاند…زمین آنقدر بزرگ و خالی بود که احساس عجیب و غریبی به او می‌داد…. اما در عین حال تقریباً خرسند بود..با بی تابی منتظر بود تا فرانک آنها را تنها بگذارد تا بالاخره کاملا با جی تنها باشد

فرانک اضافه کرد

_اینجا جات امنه.”مرد “گاهی اوقات از این جا استفاده می کنه..

به کلبه نگاهی انداخت

_اگر به اندازه ی کافی جای امنی نبود هرگز جی رو به اینجا نمی آوردم…اون یه شهروند غیرنظامیه… پس به خوبی ازش محافظت کن رفیق

 زمانی که فرانک نام “مرد” را به زبان آورد..یک تکان کوچک..اندکی بالا رفتن آگاهی..وجود استیو را در بر گرفت…. احساسی از خطر نبود…. بلکه حسی از هیجان…. خاطره آنجا بود…اما دیواری بتونی جلوی آن را گرفته و به خودآگاه اش اجازه ی دسترسی به آن را نمی داد…. مرد قطعه ی دیگری از پازل بود

دستهفرانک را تکان داد و چشم هایشان با یکدیگر ملاقات کرد.آنها دو مرد بودند که در خطر کنار یکدیگر جنگیده بودند.فرانک گفت

_احتمالا تا زمانی که تمام این قضایا به پایان نرسه منو نخواهی دید… اما باهات در تماس خواهم بود.بهتره به راه بیافتم این بعد از ظهر قراره دوباره برف بباره

به داخل کلبه برگشتند و فرانک لوازمش را برداشت.. با جی خداحافظی کرد… جی او را بغل کرد.. چشم هایش به طور مشکوکی روشن بودند

فرانک به مدت دو ماه مانند صخره ی پشتیبان او بود…دلش برای او تنگ می‌شد… او همچنین سپری میان او و استیو بود…زمانی که آنجا را ترک کرد.. تنها هر دوی آنها باقی مانند

به استیل نگاهی انداخت و متوجه شد دارد دقت به او نگاه میکند…چشم های کهربایی اش می درخشیدند… از لحظاتی پیش زرد تر به نظر می رسیدند…. مانند چشم های جانوری شکاری که به طعمه اش چشم می دوزد

………………………………………

فصل نه

جی انتظار داشت استیو به سمت او  یورش ببرد.. اما در کمال آسودگی خاطر به نظر می‌رسید چیزهای دیگری در ذهن دارد..در طی یک هفته ی بعد…. به نظر می‌رسید تمام ساعات روز را به پیاده روی اطراف کلبه و کاوش دشت اطرافشان می پردازد…مانند گربه ای در محیط ناشناخته پر تنش و محتاطانه رفتار می کرد.ساعت هایی را که در برف به پیاده روی می پرداخت او را خسته می کردند…سپس به محض اینکه شامش را می خورد به خواب میرفت… جی نگران او بود…. تا زمانی که متوجه شد این نیز قسمتی از بهبودی طبیعی بدنش است. در بیمارستان اندکی از نیروی خود را بازگردانده بود اما تا رسیدن به قدرت کامل خود… راه درازی در پیش داشت.. ساعت های طولانی پیاده روی دو هدف داشتند: یکی این که او را با قلمرو جدیدش آشنا کند..دوم اینکه استقامت بدنی اش را دوباره از نو بسازد…تقریبا در پایان هفته شروع به آرام شدن کرد. اما هنوز هم هر روز محیط اطراف را جستجو می‌کرد…به دقت همه جا را زیر نظر داشت و به دنبال هر راه نفوذی کلبه را چک میکرد

به نظر می رسید آنها آنقدر از بقیه ی دنیا جدا شدند که جی نمی‌توانست احتیاط او را درک کند. اما با خود فکر می کرد این عادات در او ریشه کرده اند… نگاه کردن به زندگی روزانه ی او دید بهتری از مرد غریبه ای که عاشقش شده بود به او می داد….او به طور خارق العاده ای برای شغلش مناسب بود… به طور غریزی می دانست باید چه کار کند بدون آنکه به حافظه اش نیازی داشته باشد

زمانی که قوی تر شد… شروع به خورد کردن چوب برای شومینه کرد. کلبه طوری بنا شده بود که به خوبی از گرما محافظت می کرد و یک آتش خوب برای گرم نگه داشتن کل کلبه کافی بود..در ابتدا دست هایش زخمی و تاول زده می شدند.. آن هم با وجود اینکه هر روز دستکش می پوشید…اما بالاخره سخت تر شدند.. بعد از مدتی.. دویدن آرام را به فعالیت‌هایش اضافه کرد اما در میان دشت اقدام به دویدن نمی کرد…جایی که کاملاً بدون پوشش بود… او از میان درختان عبور می کرد…از تپه ها بالا و پایین میرفت.. عمدا راههای سخت را انتخاب میکرد و هر روز پاهایش قوی تر می شدند…و نفس کشیدنش آسان تر…بنابر این می‌توانست ورزش هایش را جلوتر پیش ببرد

جی آن روزهای اولیه در کلبه را بسیار دوست داشت… دشتی ساکت… محیطی پهناور….گاهی اوقات تنها صدا…صدای برخورد باد با شاخه ی درختان بود. او که تمام عمرش به سر و صدای شهر عادت کرده بود.. فضا و سکوت اینجا باعث می شد احساس کند در دنیای تازه ای متولد شده….آخرین بقایای تنش به خاطر زندگی قبلی اش به مرور زمان محو شد….او در این کوهستان با مردی که دوست داشت تنها بود و جایشان امن بود

استیو به او یاد داد چگونه یک جیپ را براند… برایش بسیار جالب بود که… زمانی که در راه های سخت حرکت می‌کردند ماشین بالا و پایین میپرید…..برای استیو این یک اقدام احتیاطی بود…شاید در آینده اتفاقی بیفتد و نیاز باشد جی بدون او رانندگی کند…. ممکن بود زمانی زندگی جی به آن بستگی پیدا کند

سومین هفته ی اقامتشان …برف سنگینی شروع به باریدن کرد .جی صبح زود از خواب بیدار شد و خود را در دنیایی پیدا کرد که تمامی صداها در آن خفه شده بودند …در تخت خواب بلند شد تا از پنجره نگاهی به برف تازه باریده بیندازد.. سپس دوباره روی تخت خواب افتاد و فورا به خواب فرو رفت ….زمانی که برای دومین بار از خواب بیدار شد…. تقریبا ساعت ۱۰ بود.. به طور شگفت آوری احساس می کرد به خوبی استراحت کرده …همچنین به شدت گرسنه اش بود

به سرعت لباس پوشید و موهایش را شانه کرد. با خود در فکر بود چرا کلبه تا این اندازه ساکت است ؟استیو کجاست؟داخل اتاقش را نگاه کرد اما خالی بود.یک قوری قهوه در آشپزخانه قرار داشت…در حالی که کناره پنجره ایستاده بود یک فنجان برای خودش ریخت.. لابلای درختها را به دنبال نشانه ای از او نگاه کرد اما چیزی پیدا نکرد

در حالیکه کنجکاوی تمام حواسش را به خود مشغول کرده بود قهوه اش را به پایان رساند و به اتاقش برگشت تا چکمه هایش را بپوشد.سپس پالتویش را به تن کرد و کلاه گرمی به سر گذاشت. برای استیو غیر معمول بود که بدون آنکه به او خبر دهد…یا از قبل به او بگوید تا کی بیرون خواهد بود کلبه را ترک کند.با خود در تعجب بود که او داشت کار میکرد ؟و چرا جی را بیدار نکرده بود؟ آیا به خودش آسیب رسانده بود؟

حالا دیگر کاملاً دلواپس شده بود. از پله های در پشتی پایین رفت و به نرمی صدا زد

_استیو

کمی می ترسید صدایش را بلند کند..چمنزار بسیار ساکت بود و برای اولین بار سکوت آن تهدید کننده به نظر می رسید. آیا کسی دیگری آنجا بود؟

در برف جدید رد پاهایش کاملاً قابل مشاهده بود. مشخصا چندین باربه کلبه برگشت تا ذخیره چوب کلبه را دوباره پر کند..سپس از سراشیبی بالا رفته و به جنگل وارد شده بود. جی دستکش هایش را از جیبش بیرون آورد و آنها را پوشید. با خود آرزو می کرد ای کاش یک روسری به دور گردن و دماغش می پیچاند… هوا آنقدر سرد بود که نفس کشیدن دردناک بود. یقه ی کتش را بالا کشید و ردپای استیو را دنبال کرد..با دقت جای پای او قدم می‌گذاشت زیرا از قدم گذاشتن در برف بالا آمده آسانتر بود

زیر درخت ها بر آن قدر عمیق نبود  و باعث میشد راه رفتن آسان تر باشد.. اما جی همچنان روی جای پاهای استیو قدم میگذاشت.. درخت های قطور همیشه سبز پر از برف بودند و به خاطر وزن برف شاخه های شان پایین آمده بود.. باعث می شد هرگونه سر و صدایی از هستی جنگل محو شود…به سختی می توانست صدای نفس کشیدن یا قدم های خود را بشنود…دلش می خواست یک بار دیگر نام استیو را صدا بزند اما جرأت نداشت…مانند این که..در این محیط ساکت سفید… چنین حرکتی توهین به مقدسات به شمار می رود

حتی سعی کرد بی سر و صدا تر حرکت کند. راهش را از یک درخت به درخت دیگر در پیش میگرفت.. سعی کرد به قسمتی از جنگل تبدیل شود.. سپس ناگهان…رد پای استیو را از دست داد.زیر شاخه های افتاده ی یک صنوبر ایستاد و به اطراف اش نگاهی انداخت…اما هیچ ردپای دیگری برای دنبال کردن وجود نداشت.مانند این بود که استیو ناپدید شده…غیر ممکن بود بدون به جا گذاشتن رد پا در برف حرکت کرد. اما هیچ ردپایی زیر درختها وجود نداشت. به بالا نگاه کرد…با خود در تعجب بود که شاید از یک درخت بالا رفته و هم‌اکنون دارد به او می خندد…اما هیچ چیز وجود نداشت

عقل سلیم به او می‌گفت استیو از یک حقه استفاده کرده.. اما می بایست رد پای در جایی دیگر وجود داشته باشد.برای یک دقیقه فکر کرد…سپس در دایره ای… مداوم به آرامی شروع به قدم زدن کرد..می بایست در جایی رد پایش را پیدا کند

۱۵ دقیقه بعد… به شدت عصبانی بود.لع*نت به او.. داشت با جی بازی می‌کرد.. آن هم یک بازی ناعادلانه با توجه به آموزش های نظامی اش… سردش شده بود و به شدت گرسنه بود… بگذار هر چقدر دوست دارد برای خودش بازی کند..او داشت به کلبه باز می‌گشت.. تا صبحانه درست کند.. تنها به اندازه ی یک نفر

تنها برای اینکه هرگونه ردی را منحرف کند…با همان احتیاطی که آمده بود بازگشت…بگذار او را همین جا رها کند تا برای خودش به صورت موذیانه پنهان شود و اطراف جنگل بچرخد… در حالی که جی در محیط گرم کلبه برای خود نشسته و دارد صبحانه می‌خورد….بعد از مدتی سر و کله اش پیدا خواهد شد…سپس به خود چهره ای معصومانه خواهد گرفت…بگذار صبحانه ی لع*نتی اش را خودش درست کند….بازی دیگر تمام است

جی به سمت کلبه به آرامی حرکت کرد…تا جایی که می توانست خود را به تنه درختان می چسباند..در کنار هر درخت متوقف می شد و به خوبی گوش فرا می داد که آیا صدایی خواهد شنید یا نه…سپس به سمت درخت بعدی حرکت می کرد و قبل از آنکه دوباره به راه بیفتد به تمام جهات نگاه می انداخت… عصبانیتش بیشتر شد و شروع کرد به فکر کردن به اینکه برای انتقام چه کار می‌توانست انجام دهد… اما بیشتر ایده هایش کوچک و مزخرف به نظ  می رسیدند… کاری که واقعا دلش میخواست انجام دهد این بود که او را بزند….محکم…آن هم دوبار

تازه شروع به حرکت کردن از کنار یکی از تنه دی رخت ها شده بود که موهای پشت گردنش سیخ شد.. و سر جایش بی حرکت ایستاد…ضربان قلبش به خاطر ترس و احساس خطر بالا رفت..نمی توانست چیزی بشنود یا ببیند..اما می توانست چیزی یا کسی را در همین نزدیکی احساس کند… آیا در کوهستان گرگ وجود دارد ؟ یا خرس ؟ کاملا بی حرکت ایستاده بود و تنها چشمهایش را به اطراف می چرخاند تا چیزی به عنوان اسلحه پیدا کند… بالاخره گوشه ای از یک چوب بزرگ به چشمش خورد که زیر برف پنهان شده بود..یک اینچ یک اینچ خم شد تا به چوب رسید… تمام حواسش روی بزرگترین علامت هشدار فریاد می کشیدند

چیزی محکم و سنگین از پشت به او برخورد کرد و یک ضربه ی دیگر بازویش را کرخت کرد…با صورت محکم به برف برخورد کرد…شش هایش منقبض شدند و تمام نفس از آنها بیرون رفت… دستهایش را نمی توانست حرکت دهد…حتی نمی توانست فریاد بکشد…با خشونت به پشت پرتاب شد…یک لحظه برقی از فلز را دید..سپس یک چاقو روی گلویش قرار گرفت

حیرت زده …ترسیده و در حالی که نمی توانست نفس بکشد… به چشم هایی باریک و کشنده به رنگ طلایی چشمهای عقاب خیره شد
زمانی که جی را شناخت چشمهایش گشاد شدند… سپس  با عصبانیت دوباره باریک شدند.. دوباره چاقوی خشن را در غلاف خودش چپاند و زانویش را از روی سی*نه ی او برداشت

_لعن*ت بهت زن…ممکن بود بکشمت

به شدت فریاد می کشید… صدایش مانند فلز فرسوده بود

_داری چه غلطی می کنی؟

جی تنها می‌توانست نفس نفس بزند و روی زمین پیچ بخورد..با خود در تعجب بود که آیا ممکن است بخاطر کمبود اکسیژن بمیرد؟ تمام س*ینه اش می سوخت و دیدش تار شده بود

استیو او را در موقعیتی نشسته قرار داد و چندین بار به پشتش ضربه زد..به اندازه ی کافی محکم میزد که درد بگیرد اما حداقل دوباره نفس به درون س*ینه اش بازگشت… زمانی که دوباره شش هایش باز شدند تقریباً خفه شد… اشک در چشمهایش جمع شده بود… به شدت سرفه میکرد… استیو پشت سرش را نوازش میداد اما با صدایی سخت گفت

_حالت خوب میشه… لیاقتت بیشتر از این بود… و به اندازه یه جهنم کمتر از اون چیزی که واقعاً ممکن بود اتفاق بیفته

او این را برنامه‌ریزی نکرده بود…قطعه چوب را از گوشه ی چشمش دید…همانی که قبل از آنکه استیو با او برخورد کند در برف پیدا کرده بود… اتفاق بعدی که به خاطر می آورد این بود که چوب در دست هایش قرار داشت… جلوی چشم هایش را خون گرفته بود و با تمام قدرتی که خشم به او داده بود آن را به طرف استیو چرخاند…. با اولین ضربه استیو جاخالی داد….ناسزا گفت… و به طرف دیگری چرخید تا از ضربه دوم بگریزد..جی به طرف چپ حرکت کرد…سعی می کرد او را به سمت یک درخت گیر بیندازد تا به راحتی نتواند در برود…و دوباره چوب را در هوا چرخاند… استیو سعی کرد آن را بگیرد و جی با ضربه ی محکمی به مچ دستش ضربه زد… سپس خودش را برای یک ضربه ی دیگر آماده کرد…. استیو دوباره زیر لب ناسزایی گفت و با سرعت به طرف او آمد…درست زمانی که با شانه به داخل شکم جی ضربه زد و او را دوباره روی زمین پهن کرد….یک ضربه دیگر به پشتش وارد آورد

فریاد کشید

_لع*نت

استیو روی شکم جی نشست و مچ دست هایش را به زمین محکم کرد

_آروم بگیر.. لعن*ت…جی مشکل لع*نتیت چیه؟

جی سعی می کرد زیرا او خودش را بچرخاند و به خودش پیچ و تاب می داد…سعی می کرد او را از روی خود به زمین بیندازند…استیو زانوهایش را در اطراف او محکم تر کرد و جلوی او را گرفت…دستهایش آنچنان محکم دست های او را فشار می‌داد که امکان نداشت بتواند آنها را رها کند…بالاخره از تقلا کردن دست کشید.. جی با ناتوانی به او خیره شد…چشم هایش مانند آتش آبی بودند

_برو کنار

_تا بتونی با اون چوب لع*نتی بزنی توی سرم؟ هیچ شانسی نداری

نفس عمیقی کشید و صدایش را مجبور کرد تا کمی آرام تر شود

_با چوب نمی زنمت

غرغری کرد

_لع*نت بهت که نمی زنی…

دستش را رها کرد و چوب را از میان دست او بیرون کشید و به طرف دیگری پرتاب کرد… جی از دست آزادش استفاده کرد تا برف را از روی صورتش پاک کند ….و به آرامی استیو… وزنش را از روی س*ینه ی او برداشت….جی نشست و کلاهش را بیرون کشید تا برف را از روی آن بتکاند
روی یک زانو… کنار او زانو زد. و برف های روی پشتش را تکاند.. با عصبانیت گفت

_حالا فکر می کنم وقتشه توضیح بدی که فکر می کردی داشتی چه کار میکردی؟

دوباره خشم و عصبانیت در او طغیان کرد و با مشت به سمت او پرتاب کرد.. به موقع سرش را عقب برد و از ضربه ی او جای خالی داد..اما کلاه خیسی که در دست داشت…به اندازه کافی که درد بگیرد…با صورتش برخورد کرد

با سرعت یک صاعقه او را به پشت روی زمینه خواباند

از لابلای دندان های به هم فشرده گفت

_یک بار دیگر این حرکت رو  تکرار کن و اونوقت کاری می کنم تا یک ماه سرپا غذا بخوری

جی به او خیره شد

_اگه جرات داری سعی کن…. از خواب بیدار شدم و نمیتونستم پیدات کنم..نگران بودم نکنه  بلایی سرت اومده باشه. بنابراین اومدم دنبالت گشتم… اون موقع تو شروع کردی به نمایش درآوردن حقه های فوق جاسوسی ات و اجازه نمیدادی پیدات کنم…تا موقعی که خسته و گرسنه شدم و تصمیم گرفتم به کلبه برگردم… بعدش منو زمین زدی و یه چاقو روی گلوم نشانه گرفتی……بعد سرم فریاد کشیدی… الان که فکر می کنم میبینم حقته با چوب بزنمت

استیو به پایین..به او خیره شد.. موهای آشفته و چشمهای آبی خشمگینش را از نظر گذراند. به آن لبهای یکدنده و دوست داشتنی نگاه کرد.. زیر لب ناسزایی گفت و انگشت هایش را میان آن یالهای عسلی رنگ فرو کرد..او را محکم یکجا ثابت نگهداشت و لب هایش را روی لب های او کوباند. بوسه اش نیمی با حالتی گرسنه و نیمی با عصبانیت بود..ناگهان به طور وحشیانه ای دلش می خواست لب های او را احساس کند…جی با پا به او ضربه زد و او به سرعت حرکت کرد و با زانوهایش….. پاهای او را بی حرکت روی زمین میخکوب کرد..وزن بدنش.. او را در برف فرو می‌برد

جی ناله ای کرد و ناگهان احساس می کرد بدنش آتش گرفته..خشم و عصبانیت به چیز دیگری تبدیل شد..دستهایش را میان موهای او فرو برد و با اشتیاق به بوسه ی او پاسخ داد.. استیو با خشونت کت جی را از یکدیگر باز کرد…دلش میخواست او را احساس کند…جی با خود فکر می کرد ممکن است از شدت خواستن او بمیرد.. اگرچه او را ترسانده و به او صدمه رسانده بود..اگرچه باعث می‌شد آنقدر عصبانی شود که هرگز به یاد نداشت در عمرش تا این اندازه عصبانی باشد… اما هنوز هم او را میخواست… او احساساتی که همواره در وجود جی بوده را از لایه های مخفی اش بیرون کشیده و کنترل آن را از دست جی خارج کرده بود…دستها و بدنش میلرزید…استیو با چشمهایی باریک شده به او خیره ماند..خواستن و تمنا از چشمهایش مشخص بود…منتظر کوچکترین اشاره مثبت از طرف او بود…ناگهان تمام بدن جی را وحشت فراگرفت… این مرد را نمی شناخت… اسم او استیو نبود… صورت استیو را نداشت… او را می شناخت و او را دوست داشت….اما او یک غریبه بود

با منقبض شدن ناگهانی بدن جی جوابش را گرفت… به طور بی شرمانه ای زیر لب ناسزا گفت و روی پاهایش ایستاد…با یک دست پشت گردنش را ماساژ میداد گویی این حرکت کل تنش را از بدنش بیرون خواهد کرد..جی با دست و پا چلفتی سعی کرد لباس هایش را مرتب کند…اما بدنش و دست هایش به شدت میلرزیدند…دو طرف کت را به یکدیگر چسباند و روی پاهایش ایستاد…. تنها همین چند لحظه پیش از شدت گرما می سوخت اما حالا تمام بدنش یخ زده بود…سراسر بدنش از برف پوشیده شده بود….برف ها را از روی موها…شلوار جین…و کتش تا آنجا که می توانست تکاند… سپس کلاهش را برداشت…اما پر از برف شده بود…ترجیح می‌داد کلاً چیزی به سر نکند… بدون کوچکترین کلمه ای… در حالی که قادر نبود به او نگاه کند…به سمت کلبه به راه افتاد…استیو با خشونت شانه ی او را گرفت و او را چرخاند…. با صدایی خشن گفت

_بهم بگو چرا لعنتی

جی آب دهانش را قورت داد…خیال نداشت او را متوقف کند و نمی‌توانست احساس ترس وحشتناکی که هر لحظه با آن زندگی می‌کرد را توضیح دهد…بالاخره توانست بگوید

_قبلا بهت گفته بودم.. اونها به اندازه ی کافی دلیل های خوبی هستند

یک قطره اشک روی گونه اش چکید و قبل از آن که به چانه اش برسد یخ بست.

چهره ی استیو تغییر کرد… بعضی از احساس ناامیدی و عصبانیت اش او را ترک کرد. با دستی که دستکش پوشیده بود اشک او را پاک کرد

_واقعا اینطوره؟ دلایل تو به نظر من منطقی نمیرسه.. این که همدیگر رو بخوایم چیز طبیعیه…ما زن و شوهریم… فکر می کنی چقدر دیگه میتونم مثل یک راهب زندگی کنم ؟چقدر دیگه خودت میتونی مثل یک راهبه زندگی کنی؟ من اینطوری نمی خوام عزیزم…و لعنت به تمام این پیچیدگی ها…اینطور نیست که اولین بارمون باشه

جی احساس می کرد هر لحظه ممکن است فریاد بکشد…می خواست گریه کند و همزمان بخندد… اما هیچ کدام از این حرکات منطقی به نظر نمی رسیدند…دلش می خواست به او حقیقت را بگوید… اما بزرگترین ترسی که داشت از دست دادن او بود… پس بالاخره حقیقت را به او گفت… یا قسمتی از آن را.. با صدایی قورباغه مانند درحالی که روی کلمات خفه میشد گفت

_اولین بار خواهد بود…. این دفعه… و این منو میترسونه

دوباره حرکت کرد و این بار استیو به او اجازه رفتن داد…زمانی که به کلبه رسید از شدت سرما تمام وجودش می‌لرزید… دوش آب گرم طولانی گرفت…سپس لباس هایش را عوض کرد.بوی قهوه ی تازه از آشپزخانه می آمد…رد دماغش را گرفت و استیو را در آشپزخانه… در حالی که تخم مرغ و بیکن درست می‌کرد پیدا کرد…او هم لباس هایش را عوض کرده بود… جی به خاطر فیزیک بدنی اش و این که ناگهان حضور او را به طور دیگری احساس می کرد به لکنت افتاده بود…او قد بلند و ماهیچه ای بود…به اندازه ی یک ببر قوی بود…شانه ها و سین*ه اش پارچه ی لباسش را کشیده بودند…در طول هفته هایی که اینجا بودند او دوباره وزن و ماهیچه به خود اضافه کرده بود…و موهایش بلند تر شده بود…به نظر وحشی و خطرناک می‌رسید…آنقدر منظره‌ی مردانه ای  ایجاد کرده بود.. که به طور غریزی به خود لرزید …او دیگر یک بیمار نبود …او ..هم سلامتی و هم قدرتش را به دست آورده بود …جی او را دنبال کرده بود زیرا نگرانش بود ….در ذهنش او هنوز هم یک جنگجوی زخمی بود …حالا می دید که دیگر چنین چیزی در کار نیست… ناخودآگاهش زودتر این قضیه را متوجه شده بود… زمانی که با او می جنگید …قبلا که احساس می کرد بیمار است …امکان نداشت چنین کاری بکند

سرش را بالا آورد و به او نگاهی انداخت

_قهوه تازه درست کردم یه فنجان بنوش.. هنوز هم یکم لرزان به نظر می رسی.. فکر ع*شق بازی کردن با من تا این اندازه تو رو ترسوند؟

نمی توانست جلوی کلمات را بگیرد

_ تو منو میترسونی… کسی که هستی… چیزی که هستی

زمانی که متوجه شد جی چه گفته بی حرکتی یخ گونه ای او را در بر گرفت

_گفتی دارم از حقه های فوق جاسوسانه استفاده می کنم

جی زمزمه کرد

_بله

و تصمیم گرفت به آن فنجان قهوه نیاز دارد.. برای خودش یک فنجان ریخت و قبل از آنکه  ان را سر بکشد.. برای چند لحظه به بخاری که از آن بلند می شد نگاه کرد. چرا چنین حرفی به او گفته بود ؟ واقعا چنین منظوری نداشت…در رنج و عذاب بود… می‌ترسید این کلمه حافظه ی او را تحریک کند و مجبور شود او را ترک کند….همچنین می ترسید او هرگز حافظه اش را به دست نیاورد…احساس می کردگیر افتاده ….زیرا تا زمانی که حافظه اش را بدست نیاورده و جی را انتخاب نکند…نمی‌توانست او را مال خود بنامد و اگر هم حافظه اش را به دست آورد ممکن است تنها راهش را بگیرد و برود… به زندگی واقعی اش

با صدایی بی حالت گفت

_فکر نمیکردم اینو بدونی

سر جی به سرعت بالا آمد

_منظورت اینه که تو میدونی؟

_حتما می بایست چیزی بیشتر از اینکه زمان انفجار به طور تصادفی چیزی دیدم در کار باشه.. دولت به این روش کار نمیکنه…من تنها حدس زدم و فرانک اون رو تایید کرد

جی با صدای نازکی گفت

_اون چی گفت ؟

لبخند استیو وحشیانه و نازک بود

_مسئله اینه…….به خاطر شرایط نمی تونه چیز زیادی بهم بگه.. در حال حاضر من یک ریسک امنیتی هستم… تو چطور حدس زدی؟

_درست مثل تو… فکر کردم باید بیشتر از اینها در میان باشه

_دلیل اصلی که من رو پس زدی چیزیه که هستم؟

زمزمه کرد

_نه

با نگاهی دردمندانه و نیازمند در چشمهایش…به او نگاه کرد…چطور دوست داشتن یک مرد میتواند تا این اندازه دردناک باشد ؟ اما اینگونه بود..زمانی که آن مرد…شبیه مرد رو به رویش باشد

تمام بدنش محکم و سفت شد… لب هایش را به یکدیگر فشار داد…صدایش خشن بود

_اون طوری نگاه کردن به من رو تمام کن… داررم تمام اراده ام رو به کار می‌گیرم که همین حالا بهت حمله نکنم… اما نمیخوام اینطوری باهات باشم… نه این دفعه…پس بهم طوری نگاه نکن که اگه لمست کنم زیر دست هام ذوب میشی

 جی با خود فکر کرد واقعا اینگونه است.اما نگاهش را از او بر گرفت.کلماتش باعث میشد بدنش داغ و لرزان شود.. کلماتی که به زبان آورده بود در ذهنش شکل گرفتند..اگر او جی را لمس می‌کرد…آنها یکدیگر را می سوزاندند

استیو تمام روز را بیرون گذراند..اما تنش بین آن دو آرام نگرفت.. به ضخامت و سنگینی یک مه بین آنها قرار داشت.. زمانی که تاریکی هوا بالاخره او را به داخل کلبه کشاند… هر زمان که به جی نگاه میکرد.. چشم هایش او را میسوزاند.غرایزی که نمی دانست آنها را در تصرف دارد باعث می شد که به طرف او کشیده شود… با وجود دلایلی که ذهنش به او می‌گفت نباید رابطه شان را از این بیشتر جلو ببرد….شب را در تخت خواب خودش گذراند.. بی خوابی به سراغش آمده بود و آرزو می‌کرد ای کاش شب را در بازوهای او سپری می‌کرد.. حق با استیو بود دلایل او چه اهمیتی داشتند ؟ همین حالا هم به اندازه کافی دیر شده بود..او هم‌اکنون هم استیو را دوست داشت… چه خوب و چه بد…خطر واقعی این بود…و هم اکنون دیگر کار از کار گذشته… حتی اگر بدترین اتفاق هم بیفتد و او را از دست بدهد… دردش کمتر نخواهد شد

اما به طرف او نرفت.. گاهی اوقات چیزها در نور روز..متفاوت تر از زمانی که در شب.. تنها در تاریکی دراز کشیده ای به نظر می رسند… اما احتیاط چیزی نبود که او را در تخت خود نگه داشت.. شرایط به اندازه ی کافی سخت بود…میبایست او را با نامی که مال خودش نبود صدا بزند….می بایست وانمود کند او شخص دیگری است.. اما دلش میخواست زمانی را که با او سپری می کند بتواند به چشم هایش نگاه کند…بیشتر از هر چیزی دلش میخواست نام واقعی او را بداند…. تا بتواند در قلبش او را با آنان صدا بزند…دلش می‌خواست طوری به چشمهایش نگاه کند گویی به او تعلق دارد

در طول شب باد گرم و خشکی وزید که سیستم هوایی…که برف های تازه ایجاد کرده بودند را با خود برد.. احتمالا مادر طبیعت… زمانی که برف های سفید و تازه را با باد گرم خود ذوب می کرد…پیش خود می خندیده… آنها را با نیم نگاهی از بهار…که هنوز هم بیشتر از یک ماه دیگر در انتظارشان بود… اذیت میکرد…برفهای ذوب شده با صدایی مانند باران از روی شاخه ی درخت ها پایین می چکید..زمانی که شاخه ها بار سفید خود را زمین می انداختند صدای ارامش بخشی شب را پر می‌کرد

این بالا رفتن دما باعث می‌شد جی بیشتر احساس ناآرامی بکند .صبح زود از خواب برخاسته بود .زمانی که به بیرون از پنجره نگاه کرد به ندرت می توانست چیزی که می بیند را باور کند .باد گرم ..سرزمین عجایب و برف پوشیده ی آنها را به دشتی قهوه ای که تکه های کوچک برف در جای جای آن دیده می‌شد تبدیل کرده بود.. هنوز هم برف هایی که در حال ذوب شدن بودند از روی درخت ها چکه می کردند …و هوای گرم باعث می شود احساس کند پوست بدنش در حال انفجار است.. چگونه می توانست چنین چیزی به این سرعت اتفاق بیفتد؟

استیو از پشت سرش گفت

_یه چینیوک

به عقب چرخید… قلبش به شدت می تپید.. صدای قدمهای او را نشنیده بود.. اما او همواره مانند یک گربه حرکت می کرد… آنچنان عصبانی به نظر می رسید که جی تقریبا یک قدم به عقب برداشت… چشمهایش سخت و یخ زده بودند ..چانه اش را اصلاح نکرده بود و ته ریشی آن را تیره کرده بود

به پنجره نیم نگاهی انداخت

_تا جایی که میتونی ازش لذت ببر… تا زمانی که هوا اینطوریه احساس بهار رو به آدم میده اما وقتی که تموم بشه زمستون باز هم برمیگرده

در سکوت صبحانه خوردند و بعد از آن استیو به سرعت کلبه را ترک کرد..ساعت‌ها بعد جی صدای محکم برخورد تبر با چوب را شنید.از پنجره ی آشپزخانه به او نگاه کرد…کتش را درآورده بود و تنها پیراهن به تن داشت..آستین هایش را بالا زده بود…دانه های عرق از سراسر بدنش جاری بود. آیا هوا تا این اندازه گرم بود؟

به سمت ایوان قدم برداشت و صورتش را به سمت باد گرم و ملایم بالا گرفت..فوق العاده بود…پوست صورتش را قلقلک میداد..دمای هوا حداقل ۴۰ درجه بیشتر از روز قبل بود و خورشید از آسمانی بدون ابر و آبی به زمین می تابید..ناگهان احساس کرد پیراهن و شلوار جین اش بیش از اندازه سنگین است و بدنش شروع به عرق کردن کرد

مانند بچه ای که آب و هوای بهار او را سرخوش میکند به سمت اتاق خواب اش دوید و لباس های سنگین را از تن بیرون آورد. نمی توانست یک دقیقه ی دیگر آنها را تحمل کند. دلش میخواست هوا را روی بازوهایش احساس کند. دلش میخواست احساس زنده بودن و آزادی به او دست دهد. چه اشکالی دارد اگر هر لحظه ممکن است زمستان برگردد ؟ درست در این لحظه…برای او بهار بود

لباس تابستانی مورد علاقه اش را از کمد بیرون آورد و به تن کرد.لباس سفید خنک بدون آستینی بود. شاید کمی اغراق آمیز به نظر برسد اما در حال حاضر این لباس کاملا مناسب با حال و هوایش بود.. گاهی اوقات باید به دنبال بهانه ای برای جشن گرفتن باشی… این باد گرم یکی از آن دلایل بود..

همانطور که داشت وسایل ناهار را آماده می کرد زیر لب با خود آواز می خواند..بعد از مدت زمانی…فهمید استیو دیگر در حال هیزم شکستن نیست.اگر برای ناهار خوردن به استراحت رفته باشد… جی می‌تواند بدون او هم غذایش را بخورد…هنوز هم کاملا به خاطر روز قبل او را نبخشیده بود

سر و صدای اندکی از قسمت جلویی کلبه شنید.سوپ را از اجاق گاز بیرون آورد و به سمت در جلویی حرکت کرد.استیو ماشین جیپ را بیرون کشیده و در حال شستن آن بود. آنچنان صحنه ی خانوادگی بود که او را به سمت ایوان جلویی کاشاند. روی پله ی بالایی نشست و او را تماشا کرد. استیو سرش را بالا گرفت و نیم نگاهی به او انداخت.. چشم هایش روی لباس چرخیدند

_یکم بیش از اندازه پیش میری مگه نه؟

_راحتم

و واقعا هم اینگونه بود. هوای خشک همزمان گرم و سرد بود.برخورد نور خورشید به روی پوستش احساسی لذت بخش داشت.. استیو هم تسلیم آب و هوای گرم شده بود زیرا دکمه های لباسش را باز کرده و آن را از شلوار جین اش بیرون کشیده بود.او را که هر از گاهی می ایستاد و مایع تمیز کننده را روی ماشین پخش می‌کرد…آن را می شست به طرف شلنگ می رفت تا آن را از روی زمین بردارد و ماشین را آبکشی کند.. تماشا می کرد…بالاخره پایین رفت تا شلنگ را از جایی که استیو آن را به زمین انداخته بود بردارد

_تو بشور..من آبکشی می کنم

غر و لوندی کرد

_ انتظار داری برای شستن ظرف ها هم همچین معامله‌ای داشته باشیم؟

_ به نظر من که عادلانه میرسه.هرچی نباشه من غذا درست می کنم

_ آره اما من مجبورم همه ی اون غذاها رو بخورم تا حروم نشن

جی نگاه دلسوزان ای به او انداخت

_عزیز بیچارم..ببینم چه کار میتونم بکنم تا این مسئولیت سنگین رو از روی شونه هات بردارم

_ درست مثل یک زن..یکم سر به سرش بذار.. اخلاقش تند زننده میشه…بعضی از مردم تحمل جوک رو ندارن

جی شلنگ را به قسمتی از ماشین که تازه شسته بود گرفت.. اما آن را روی بیشترین فشار آب قرار داد و به استیو اجازه نداد که کاملاً خود را از سر راه آن کنار بکشد..بنابراین آب به ماشین برخورد کرد و روی صورت و لباس های او برگشت.. در حالی که زیر لب فحش میداد به عقب پرید

_لع*نت..ببین داری چه کار می کنی

با لحنی  شیرین گفت

_بعضی از مردم تحمل جوک رو ندارن

و آب را به سمت او گرفت

به خاطر شوکی که از برخورد آب سرد با او دست داد فریاد کشید و به سمت او دوید.دستهایش را بالا گرفته بود تا از برخورد آب به صورتش جلوگیری کند.جی جیغ کشید و به سمت دیگر جیپ فرار کرد.زمانی که استیو رو به رویش ظاهر شد… دوباره آب را به سمت صورتش گرفت

استیو موهای خیسش را به عقب راند و چشم‌های کهربایی اش آن برق طلایی کفر آمیز را به خود گرفتند. در حالیکه نیشخند میزد گفت

_الان حقت رو کف دستت میزارم

با یک پرش روی کاپوت پرید..جی فریاد کشید و به سمت عقب فرار کرد.. اما همانطور که شلنگ را با خود می کشید به تایر های عقبی ماشین گیر کرد.. دیوانه وار ان را می کشید اما استیو روی زمین پرید… طوری خندید که دوباره باعث شد جی جیغ بکشد…همان‌طور که به دنبال سرپناه می دوید شلنگ را پایین انداخت

استیو شلنگ را از زمین برداشت و به سمت جلوی ماشین حرکت کرد تا آن را آزاد کند. تقریباً رو به روی جی درآمد..

_صبر کن

هم زمان میخندید و التماس می‌کرد..دستش را بالا گرفته بود

_موقع ناهارئه.. اومدم بیرون که بهت بگم… سوپ آماده….

انفجار آب به صورتش برخورد کرد

آب تقریبا به طور غیر قابل تحملی سرد بود. جیغ کشید و سعی کرد فرار کند.. به هر طرفی که میچرخید استیو روبرویش بود… آب از سر تا پای او را خیس کرده بود..بالاخره تنها راه دفاع کردن که برایش باقی مانده حمله بود… بنابراین مستقیماً به سمت او دوید.استیو داشت مانند یک دیوانه روانی می خندید…. صدایی که ناگهان…زمانی که جی سر شلنگ را بالا گرفت تا آب مستقیما به دهانش برخورد کند متوقف شد… با یکدیگر سر به دست آوردن کنترل شلنگ کشتی گرفتند… هر دوی آنها می خندیدند و زمانی که آب یخ به صورت شان می پاشید جیغ می کشیدند..جی.. در حالی که خود را عقب می‌کشید فریاد کشید

_آتش بس..آتش بس..

امکان نداشت از این خیس تر شود. زمانی که به استیو نگاه کرد  و دید که او هم سر تا پا خیس آب است احساس رضایت خاطر داشت… استیو با لحنی طلبکارانه گفت

_داری تسلیم میشی؟

با صدای جیغ مانندی پاسخ داد

_ چیزی برای تسلیم شدن وجود نداره.. تقریبا هردومون خفه شدیم

کمی درباره آن فکر کرد و سپس سرش را تکان داد. به سمت شیر آب حرکت کرد و آن را بست..سپس شروع به حلقه پیچ کردن شلنگ کرد

_کثیف بازی میکنی….اینو توی یه زن دوست دارم

_درسته هندونه زیر بغلم بزار.. فقط میخوای به غذا پختن ادامه بدم

_ با این شرایطی که داریم هر چیزی که از طرف تو به دستم برسه رو میگیرم

ناگهان شوخی از ان لحظه رخت بر بست..شلنگ را زمین انداخت و راست ایستاد. همانطور که به او نگاه می کرد چهره اش سخت شد.. جی احساس کرد نفس در گلویش حبس شد..ه هرگز استیو در نظرش تا این اندازه زیبا نیامده بود ..سر تا پایش خیس بود ..موهایش روی پیشانی ریخته بود …بدجور به یک اصلاح نیاز داشت… چشمهایش با اراده‌ی مردانه می درخشید… استیو به آرامی اجازه داد نگاهش روی صورت او به چرخد… سپس به سمت پایین آمد

سپس متوجه شد او می تواند بیشتر از… تنها  طرح کلی بدنش را ببیند.. لباس سفید نازک تقریبا شفاف بود و به بدنش چسبیده بود… نمی توانست جلوی خودش را بگیرد و به پایین نگاه نکند… لباس به باسن و پاها یش چسبیده بود… آنطور که خورشید می درخشید و هوا را روشن می کرد تقریباً احساس می‌کرد بره*نه است

به بالا… به استیو نگاه کرد و  با دیدن نگاه در چشم هایش… منجمد شد.با آنچنان اشتیاق وحشی و مردانه ای به او نگاه می‌کرد که قلبش ایستاد..خون به شدت در رگ هایش جاری شد..پاهایش شروع به لرزیدن کرد و به تندی نفسش را حبس کرد.

برای یک دقیقه بعد استیو بی حرکت بود.. چشم های جی خمار بود و لب هایش باز و اندکی می لرزید..میتوانست از میان لباس خیس… بدنش را ببیند.بدن استیو لرزید….و کنترلش را از دست داد.

جی نمی‌توانست حرکت کند. استیو بدون آنکه نگاهش را از او بردارد.. بدون اینکه چیزی بشنود و با قصدی حیوانی و مردانه به سمت او قدم برداشت… نفس کشیدنش سخت و عمیق بود.. همانطور که حرکت می کرد آب از لباس هایش می‌چکید…جی منتظر ایستاد… با احساس نیاز و ترس میلرزید…می دانست که او دیگر تحت کنترل خودش نیست..وحشتی هیجان انگیز باعث می‌شد سر جایش خشکش بزند. اما در همان زمان وجودش را با پیش بینی عمیقی  پر کرده بود که تقریبا بدنش را به درد آورده بود..سپس استیو به او رسید… و جی حتی فرصت نداشت که کوچکترین حرکتی کند

فصل ۱۰

بدون حرکت کنار یکدیگر دراز کشیده بودند.. تنها حرکت.. حرکت باد میان موهای شان بود..تنها صدا… صدای شاخه های درخت ها…به خاطر اتفاقی که همین حال و افتاده بود… جی احساس می‌کرد در معرض طوفانی شدید قرار گرفته. کاملا از هر حرکتی ناتوان شده بود

سپس استیو روی آرنج بلند شد و با چنان نگاه درنده ای در صورتش به او نگاه کرد که تقریباً بدون اراده ماهیچه هایش منقبض شدند.. نمی دانست دلیلش چیست… استیو زیر لب ناسزایی گفت… صدایش آرام و خش دار بود.. روی زانوهایش کنار او نشست… شک و تردید جی را در برگرفته و ذهن تنبلش سعی کرد دلیل عصبانیت او را بفهمد

استیو لباس هایش را مرتب کرد. دست جی را گرفت و او را میان بازو هایش گرفت و از زمین بلند کرد.بدون گفتن کوچکترین کلمه ای از پله ها بالا رفت و به کلبه وارد شد.. او را داخل حمام برد و با دقت روی پاهایش قرار داد..خم شد تا آب را باز کند.. سپس ایستاد و  به طرف او برگشت..ج احساس می‌کرد دست و پاهایش شل وناتوان از هر حرکتی است..همانطور که استیو را نگاه می کرد..چشم هایش گشاد  و اندکی ترسان به نظر می‌رسیدند..مشکل چه بود ؟ استیو او را داخل وان حمام قرار داد… آب گرم بدن جی را اذیت می‌کرد..فورا میخواست حرکت کند اما استیو با خشونت گفت

_نه نیاز داری بدنت گرم بشه…بچرخ و اجازه بده موهات رو بشورم

با بی حسی به او اجازه داد…متوجه شد..می بایست گل و لای سر تا پایش را پوشانده باشد..همانطور که موهایش را میشست… دستهایش نرم و مهربان بودند…سپس تمام بدنش را شست…. بدنش کم کم شروع به گرم شدن کرد و آرام گرفت… استیو زیر لب چیزی زمزمه کرد اما صدایش آنقدر خشن بود که جی متوجه کلماتش نشد..سپس دوباره میان بازی های او بود و لب های استیو روی لب هایش قرار گرفت…می‌توانست ماهیچه های بدن اش را زیر دستانش احساس کند.. با صدایی خشن گفت

_متاسفم عزیز دلم

سپس لب هایش را به سمت گردنش حرکت داد..

_نمی‌خواستم اونقدر خشن باشم

پس این دلیل عصبانیتش بود…او از جی عصبانی نبود بلکه از خودش عصبانی بود…اینکه استیو کنترل اش را با او از دست داده بود… احساس هیجان عمیقی به او می‌داد…زمانی که ازدواج کرده بود هرگز چنین اشتیاقی را تجربه نکرده بود… او محبت آتشین تری را طلب می‌کرد…اما هرگز نمی‌توانست به آن دست یابد بنابراین احساساتش همواره جریحه دار می شد… مردی که هم اکنون او را میان بازو هایش گرفته بود به خاطر گرسنگی برای او تقریباً وحشی شده بود… به خاطر احساس نیاز به او از کنترل خارج شده بود… و احساساتش با احساسات جی برابری میکرد…تمام زندگی اش به چنین عشق آتشی و عمیقی نیاز داشت…تا او را از تنش های زندگی رهایی دهد… اما همواره مجبور بود خود را پشت کنترلی محکم پنهان کند… تنها در این لحظه…احساس می کرد می تواند آزاد باشد…محکم به او چسبید  و گفت

_دوست دارم

زیرا این تنها چیزی بود که می توانست بگوید…استیو سرش را بالا آورد.. صورتش آنقدر به او نزدیک بود که نگاه آتشینش تنها چیزی بود که می توانست ببیند

با صدای خش داری گفت

_من بهت صدمه رسوندنم

نمی توانست آن را انکار کند بنابراین گفت

_بله

و لب هایش را به لب های او چسباند.. بازوهای استیو آنچنان به دور بدنش محکم شدند که نمی توانست نفس بکشد..اما نفس کشیدن مهم نبود… بوسیدن او مهم بود… دوست داشتن او مهم بود…. بالاخره استیو توانست کنترل اندکی روی خودش پیدا کند….به اندازه ای که به او اجازه داد آب را ببندد و جی را از وان بیرون بکشد…جی هرگز دست هایش را از دور گردن او پایین نیاورد

………………………………………………

استیو خواب سبکی داشت.. آنچنان سبک که حتی با آن خواب عمیقی که در آن فرو رفته بود…به خاطر خیسی پتو از خواب بیدار شد… جی میان بازوهایش دراز کشیده.. به شدت خسته بود و عمیقا به خواب فرو رفته بود.دلش نمی خواست او را بیدار کند اما نمیخواست به خاطر خیسی پتو سرما بخورد ب…ه آرامی از تخت پایین آمد و او را در میان بازو هایش گرفت..سپس او را به اتاق دیگر برد و روی تخت خواب خشک و گرم قرار داد… صدای ضعیفی از میان لب های جی بیرون آمد و سپس دوباره آرام گرفت… زمانی که استیو موهایش را نوازش کرد دوباره نفس کشیدن ارام شد…استیو کنارش دراز کشید و جی خود را به او نزدیکتر کرد…خود را میان بازوهای قوی و سلطه طلبش جا داد

احساساتی که استیو برای او داشت آنقدر شدید بود که تقریباً دردناک به نظر می‌رسید. حتی بدون خاطراتش می‌دانست هیچ زن دیگری نتوانسته بود این گونه مانند او کنترلش را بشکند..هرگز در تمام عمرش هیچ زن دیگری را به این شدت نمی خواست.. حتی بدون خاطرات می دانست که هرگز منتظر هیچ زنی.. انطور که منتظره جی مانده… نبود..او نگرانی دیگری را از بین می‌برد… به خاطر او…استیو هرگز به خاطر از دست دادن حافظه اش ناراحت نشده بود…تنها هر از گاهی به خاطر کنجکاوی در مورد گذشته اش عصبانی میشد اما نه بیشتر از آن.. زندگی گذشته اش اهمیت نداشت زیرا جی در لحظه ی حال کنار او بود… آنها به طریقی به یکدیگر متصل بودند که فراتر از خاطرات می رفت

همانطور که جی رامیان بازوهایش گرفته بود… اخم کوچکی ابروهایش را به یکدیگر گره داد.. دست های بزرگ و خشن اش او را نوازش می داد..چرا از تمام اطلاعاتی که در ذهنش باقی مانده بود.. هیچکدام آنها به جی مربوط نمی شد ؟ آن خاطرات… خاطراتی بودند که به خاطر از دست دادنشان خشمگین می شد. دلش میخواست هر دقیقه ای که با او گذرانده را به خاطر بیاورد…دلش می خواست به خاطر بیاورد چرا اجازه داده بود او از دستش خارج شود..دلش میخواست ازدواجشان را به خاطر بیاورد…اولین باری که با او عش*ق بازی کرده بود…و نبود آن خاطرات در ذهنش… مانند خوره او را می خورد…جی هسته ی زندگی او بود..چرا هیچ چیز در مورد او احساس آشنایی نداشت ؟ چرا زمانی که پوست مخملی اش را نوازش می داد …هیچ احساسی از آشنایی در ذهنش جرقه نمیزد؟ چرا زمانی که او را میان بازو هایش گرفته و به او عشق می ورزید …هیچ احساسی از انس و اشنایی به ذهنش خطور نمی کرد؟

در عوض همه چیز تازه و جدید به نظر می رسید

جی اندکی تکان خورد..استیو بی حرکت ایستاد.. تنها با در آغوش گرفتن او احساس رضایت خاطر می کرد.. به محض اینکه بتواند جی را متقاعد کند..با هم ازدواج خواهند کرد. و او حالا اسلحه ای بسیارمهم در اختیار داشت:

صحنه ای در ذهنش منفجر ش…د عروسی خندان و دامادی هیجانزده در آن وجود داشت… دامادی که مغرور با احتیاط و برای به دست آوردن عروسش بیتاب بود…داماد سرش را تکان داد…می درخشید.. و عروس او را محکم در آغوش گرفت… با حالتی خوشحال گفت” انجامش دادی میدونستم میتونی”… زن و مردی پیرتر او را به همان اندازه محکم در آغوش کشیدند مرد گفت “خوشحالم برگشتی پسر ” و زن با اینکه به او می خندید اما همزمان اشک می ریخت.. خنده اش پر از عشق بود… سپس گروه بسیاری از ادم ها با او دست می‌دادند و به پشتش ضربه میزدند..صحنه در صدا های گیج کننده ای حل شده بود

بی حرکت در تخت دراز کشیده بود..فکش محکم به یک دیگر چسبیده بود و تمام تلاشش را می کرد تا از تخت بیرون نرود.. آن خاطره از کدام جهنمی آماده بود ؟ مرد او را پسر صدا زده بود…اما ان کلمه به راحتی می‌تواند به خاطر احساس محبتی که در رابطه شان احساس میشد به او داده شود… او هیچ خانواده ای نداشت… پس می‌بایست دوست‌های نزدیکش باشند…جی گفته بود او همیشه انسان منزوی و گوشه گیری بوده…

آن ها چه کسانی بودند؟ آیا نگرانش بودند؟ آیا جی چیزی در مورد آنها می داند؟ آیا این اتفاق واقعاً افتاده یا صحنه ای است از فیلمی که قبلاً تماشا کرده؟…. فیلم….تنها فکر کردن به این کلمه صحنه دیگری را به خاطرش آورد…اما این یکی کاملا متفاوت بود

صحنه ی تلویزیونی در افغانستان بود…سپس یک فیلم دیگر…یک فیلم  با بازیگری درخشان… فیلم خوبی بود… سپس در حرکاتی آهسته…صحنه تغییر کرد….او روی پشت بام ایستاده بود…. با همان بازیگر فیلم….مرد اسلحه اتوماتیکی را از جیبش بیرون کشید و به سمت او نشانه رفت….مرد بسیار نزدیک و لرزان بود… استیو خودش را دید که با پا به او ضربه میزند باعث شد اسلحه از دست او به زمین بیفتد… بازیگر به سمت عقب سکندری خورد و از روی پشت بام پایین افتاد… تمام هفت طبقه را…….با سقوط آزاد روی زمین افتاد

استیو به سقف اتاق خواب خیره شد.احساس میکرد عرق سرتاسر بدنش را پوشانده. آیا آن یک فیلم دیگر بود ؟ از بین تمام چیزهایی که می‌توانست به خاطر بیاورد چرا صحنه ی فیلم ؟ و چرا تا این اندازه احساس واقعی بودن داشتند ؟ مانند اینکه او در همان صحنه قدم گذاشته.. می بایست از دکتر در مورد آن سوال بپرسد… اما حداقل نشانه ای بود از اینکه حافظ اش داشت باز میگشت..همانطور که به او گفته بودند…اگرچه… می بایست به هر حال به سمت بیمارستان سفر دیگری داشته باشد تا چشم هایش معاینه کند…… زمانی که مطالعه میکرد ..چشم هایش درد میگرفت و دردش کمتر نشده بود… او مطمئنا به عینک نیاز خواهد داشت

عینک….
یک مرد مسن تر با خوشحالی به او لبخند زد و عینکش را برداشت. آن را روی میز قرار داد” تبریک میگم آقای استون”

زمانی که صحنه محو شد… زیر لب ناسزایی گفت.. عجیب بود.. چرا می بایست آن مرد او را آقای استون صدا بزند ؟مگر اینکه از یک نام فرضی استفاده می کرده؟ بله منطقی به نظر می‌رسد..یا شاید این تنها یک صحنه ی دیگر از یک فیلم دیگر بود.. شاید این چیزی بوده که او تماشا کرده… به جای آنکه واقعاً اتفاق افتاده باشد

جی میان بازو هایش تکان خورد و ناگهان بیدار شد..سرش را بلند کرد و با حالتی هراسان به او خیره شد

_مشکل چیه؟

تنش او را احساس کرده بود…. درست همانطور که از اول احساسات او را می‌توانست احساس کند..خودش را مجبور کرد تا لبخند بزند و با پشت انگشت گونه ی او را نوازش داد. او را مطمئن کرد

_هیچی

او خواب آلود و احساساتی به نظر می رسید. پلهایش خمار بود و لب هایش به خاطر بوسه های قبل و رم کرده…. به اطراف اتاق نگاهی انداخت با گیجی گفت

_توی اتاق منیم

_همممم… تخت خواب من خیس بود برای همین آوردمت اینجا

زمانی که به یاد آورد چرا تخت خواب او خیس شده گونه هایش قرمز شدند. اما لبخندی اسرار آمیز و خرسند روی لب هایش نشست.دستش را بلند کرد و صورت او را نوازش کرد.چشمهای آبی تیره اش روی تک تک اعضای چهره او می چرخید و با مهربانی شدیدی تمام خط و خطوط صورت او را بررسی می‌کرد… احساس نیاز قلبش را پاسخ می داد.. خودش از حالت چهره آگاهی نداشت.. اما استیو آن را می دید و قلبش منقبض شد.. دلش می خواست بگوید ” اینطور من رو دوست نداشته باش” اما این کار را نکرد. زیرا اینکه.. جی تا این اندازه او را دوست بدارد برایش یک چیز حیاتی و ضروری بود…گلویش را صاف کرد

_ما یه انتخاب داریم

_واقعا؟  البته که داریم… در مورد چی ؟

_میتونیم بلند بشیم و غذایی که برای ناهار درست کردی رو بخوریم…

سرش را بالا گرفت و به ساعت نگاه کرد

_البته ۳ ساعت پیش….یا میتونیم………..

و به پایان بردن بقیه جمله اش را به عهده او گذاشت… جی آن را در نظر گرفت…

_فکر می کنم بهتره ناهار بخوریم و گرنه انرژی ندارم راه برم

استیو او را در آغوش گرفت

_فکر خوبیه

با وجود گرسنگی خودش… دلش نمیخواست بلند شود.دستش را روی شکم جی قرار داد

_مگه اینکه قبول کنی این آخر هفته با هم ازدواج کنیم…وگرنه بهتره از قرص های جلوگیری استفاده کنی

قلب جی احساسی داشت گویی ناگهان ورم کرده…آنقدر بزرگ شده که تمام قفسه ی سی*نه اش را در بر گرفته… برای چند ساعت فراموش کرده بود تا چه اندازه در این مارپیچ فریب احاطه شده…چیزی را بیشتر از اینکه بگوید “بله.. بیا با هم ازدواج کنیم ” در این دنیا نمی خواست.. اما جراتش را نداشت… نه تا زمانی که استیو بداند چه کسی است… و همینطور خودش بداند او واقعا کیست… و آن زمان…دوباره باز هم بخواهد با او ازدواج کند. بنابراین اولین بخش جمله او را نادیده گرفت و به دومین بخش آن پاسخ داد

_نیازی نیست نگران باشی۷ ماه پیش به خاطر مشکلاتی که داشتم دکترم منو مجبور کرد شروع به مصرفشون کنم

چشم های استیو باریک شد و دستش را روی شکم او قرار داد

_مشکلی برات پیش اومده ؟

نه فقط به خاطر استرس کاری بود… سپس سرش را در گلوی او فرو کرد و گفت

_میخواستم از مصرف اونها خودداری کنم که این اتفاق ناگهانی پیش اومد

استیو غرولند کرد

_ناگهانی… لعن*ت من دو ماهی میشه که نقشه ی اینو کشیدم…اما هنوز هم می تونیم این آخر هفته با هم ازدواج کنیم.

از میان بازوی او بیرون آمد و بلند شد….همانطور که لباس می پوشید حالت چهره اش دردمند به نظر می رسید..

استیو از روی تخت خواب به او نگاه کرد. زمانی که صحبت کرد صدایش بسیار نرم و خش دار بود

_من یه جواب می خوام ؟

جی موهایش را از روی چشم هایش کنار زد و گفت

_استیو…..

ناگهان متوقف شد.. از اینکه مجبور بود با آن نام او را صدا بزند متنفر بود.. حالا بیشتر از همیشه…او نیاز داشت نام مردی که عاشقش شده را بداند…

_تا زمانی که حافظه ات  برنگشته نمیتونم باهات ازدواج کنم

استیو پتو را به کناری انداخت و ایستاد

سرعت نبض جی با نگاه کردن به او بالا رفت.. با این همه ماهیچه روی بدن اش به نظر نمی رسید که زخمی شده..به جز به خاطر جای زخم ها هرگز نمی‌توانست کسی آن حادثه را حدس بزنند

قلبش به آرامی و سنگینی می تپید… تنها با نگاه کردن به او قلبش گرمی شد

استیو با عصبانیت گفت

_خاطرات هم چه تفاوتی ایجاد می کنن؟

نگاهش را به سمت صورت او بالا آورد..متوجه شد او عصبانی است.

_هیچ زن دیگه ای هیچ حق و ادعایی نسبت به من نداره و تو خودت اینو میدونی.. پس این چرت و پرت ها رو وسط نکش..چرا باید صبر کنیم ؟

گفت

_می خوام مطمئن بشی

_لعن*ت بهش..من مطمئنم 

_چطور میتونی مطمئن باشی.. زمانی که نمیدونی چه اتفاقی افتاده.. فقط نمیخوام زمانی که تمام خاطراتت برگشتن از ازدواج کردن با من پشیمون بشی..

سعی کرد لبخند بزند و لب هایش کمی می لرزیدند

_ما با همیم وبرای حالا این کافیه

استیو خودش را مجبور کرد تا به آن راضی باشد.. و از خیلی جهات کافی بود.آنها در امن ترین مکان دنیا با یکدیگر زندگی میکردند…زمانی که به اینجا آمده بودند یک هفته قبل از آن بود که برف شروع به باریدن کند و در آن یک هفت…ه هر دو با هم تمام نقاط اطراف شان را جستجو کرده بودند… او به جی نشان داده بود که چگونه سنسورهای لیزری را اطراف خانه کار گذاشته و اینکه چگونه با رادیو و کامپیوتر ارتباط ماهواره ای برقرار کند…این که دیگر مجبور نبود مانند جاسوس ها تا آن اندازه خودش را از او پنهان کند آسودگی خاطر عمیقی به شمار می رفت… اگرچه جی در ابتدا کمی از دست او عصبانی بود …که تمام این چیزها را از او پنهان کرده بودند و تنها حالا می بایست در مورد آنها با او صحبت کند

 

 

 

قسمت بعد

 



مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *