محبوب ترین مطالب

رمان عاشقانه جدید غضب قسمت بیست و یکم :

 

 

 

فصل ۱۹

الی با سوء ظن به رئیس تام کویش نگاه کرد . برای مردی به سن او با ان چشمان ابی.. صورت جذابی داشت. به نظر می رسید در اواسط ۶۰ سالگی باشد. به طور قابل‌ توجهی فیزیک بدنی خوبی داشت. وقتی زنگ در خانه به صدا در امد ..دیدن او جلوی راه پله بسیار باعث شگفتی اش شد . الی هرگز نمی‌توانست مردی که ریس بوریس را اخراج کرده بود فراموش کند. زیرا ان خاطره بسیار برایش جذاب و دلگرم کننده بود

_ میتونم بیام داخل؟

دو تا از مردهای گونه‌های جدید را در ان طرف خیابان مشاهده کرد . می‌دانست غضب انها را انجا گذاشته تا از خانه محافظت کنند. اما وقتی به انها نگاه کرد هیچ هشداری در چهره انها ندید ..پس فکر نمی کردند این مرد برای الی خطری باشد .برای همین کمی ارام تر شد

_ اینجا واقعا خونه من نیست و با دعوت کردن شما به داخل احساس واقعاً خوبی ندارم

نفس عمیقی کشید

_میتونم بهتون کمک کنم؟

_ امیدوارم .اینجا اومدم تا شغل شما رو توی خوابگاه زنان دوباره به شما پیشنهاد بدم. زنها بسیار به شما احترام می گذارن و شما رو دوست دارن خانم براور . اونها تصمیم گرفتند که شما جایگزین مسئول جدید خوابگاه بشید

الی سعی کرد ناامیدی که حرف مرد در او ایجاد کرده بود را پنهان کند .چشمهای ابی مرد بسیار خونسرد به نظر می رسیدند اما به اندازه ی کافی انسان خوبی به نظر می رسید و الی باور نداشت که انگیزه بدی داشته باشد. اما نمی دانست چگونه پاسخ او را بدهد. اگر ان شغل را انتخاب کند می‌بایست از خانگی غضب برود و او این را نمی خواست

_میتونم راجع بهش فکر کنم ؟ وقتی اخراج شدم ضربه سختی برام بود .احساس میکردم همزمان بی‌خانمان و بیکار شدم

مرد نگاهش را سر تا پای الی چرخاند. چشمهایش هوشمند بودند.. شاید بیش از اندازه هوشمند

_البته که میتونی راجع بهش فکر کنی. اگه بخوای این کار مال توئه . فقط از شما خواهش می کنم سریع تر تصمیم بگیرید چون ما هرچه سریعتر به یک زن برای اداره خوابگاه نیاز داریم. در طی هفته های اینده زن های بیشتری به خوابگاه میان

_ من اینو نمی دونستم

مرد لبخند زد

_شما اونجا بسیار محبوب هستید .من تعریف کلاس های اشپزی که برگزار می کردید رو زیاد شنیدم

الی هم به او لبخند زد

_سعی می کردم کلاس ها طوری باشه که به همه خوش بگذره

_و موفق هم شدید. اونها بسیار به شما علاقه مندند

الی اعتراف کرد

_ واقعا دلم براشون تنگ شده . من هم خیلی به اونها علاقمندم

_شنیدم برای انجام دادن همه چیزی به راهنمایی نیاز دارند

الی شانه اش را بالا انداخت

_ اونها تمام عمر توی یک سلول نگهداری می شدند. این که برای خودشون غذا درست کنند .اشپزی کنند.. تمیز کاری کنن..د یا کارهای دیگه.. چیزی نبود که داخل اون سلول فرصت انجامش بهشون داده شده باشه.

الی و مرد درباره ی زن های گونه‌های جدید با یکدیگر مشغول به صحبت بودند که غضب به سرعت به طرف انها امد و به رئیس تام کویش با اخم خیره ش.د با حالتی عصبانی و منقبض کنار الی قدم گذاشت

_اینجا چه خبره ؟

الی به او نگاه کرد و به خود پیچید. او درست شبیه یک دوست پسر حسود رفتار می‌کرد. اگر هر چه سریعتر کنترل اعصاب خود را به دست نمی‌ اورد رئیس تام کویش انقدر احمق نبود که نتواند رابطه انها را حدس بزند .الی سعی کرد به او نگاه هشدارامیزی بیندازد اما غضب به او نگاه نمی کرد. زیرا مشغول پرت‌ کردن نگاه های تهدید امیز به طرف رئیس تام کویش بود

رئیس تام کویش چند قدم به عقب برداشت

_ من تنها داشتم با خانم براور صحبت می‌کردم. دیدن دوباره شما باعث خوشبختی اقای غضب

_ ازش چی میخوای؟ اون همینجا خواهد موند. تو هیچ قدرتی نداری که اون رو از اینجا بیرون کنی

نگاه رئیس تام کویش بین الی و غضب در نوسان بود .الی تقریبا می توانست احساس کند که ذهن مرد دارد چه تصمیمی می‌گیرد و زمانی که یک قدم دیگر به عقب برداشت حدس الی تقویت شد

نگاه محتاطانه ای که روی ان نوشته بود _اوه لعن*ت _روی صورت مرد نقش بست

_من به اینجا امدم تا به خانم براور پیشنهاد بدم به سر کار قبلی خودشون برگردن . زن های شما واقعاً دلشون برای اون تنگ شده و زنی که به جای خانم براور مسول خوابگاه بود رو اخراج کردن. اونها گفتن ارزو دارند که خانم براور دوباره مسئول خوابگاه بشه .به اینجا اومدم تا به ایشون بگم این موقعیت برای ایشون باز هست و اگر علاقه داشتند می تونند به سر کار برگردند

غضب با غرشی عصبانی و با قاطعیت گفت

_ الی اینو نمی خواد

الی با خود فکر کرد .لعن*ت .غضب به هیچ عنوان خونسردی خود را حفظ نمی کرد.به رئیس تام کویش نگاه کرد که ابتدا به او و سپس دوباره به غضب خیره شد

_اگه نگران امنیت ایشون هستی ..اون میتونه به زندگی در خونه شما ادامه بده و میتونه در ساعات کاری به خوابگاه بیاد

بالاخره غضب به الی نگاه کرد

_چی فکر می کنی؟

الی سرش را تکان داد .می دانست که رئیس تام کویش با شیفتگی به هر دوی اونها نگاه می کند .غضب هم سرش را برای او تکان داد و سپس دوباره به مرد نگاه کرد

_باش به شرط اینکه دوباره پیش من زندگی کنه شغل رو قبول میکنه

تام ناگهان سرگرم شده به نظر می‌رسید

_عالیه خانم براور میتونید از فردا ساعت نه به سر کار بیاید؟

قبل از انکه غضب بتواند دهانش را باز کند و دوباره به جای او صحبت کند گفت

_ بله

به نظر می‌رسید رئیس تام کویش از این پاسخ راضی باشد

_پس من تماس میگیرم و همه چیز رو اماده می کنم .یک نفر از گروه امنیتی بعدا کارت مخصوص شما رو براتون میاره

_متشکرم

الی رئیس تام کویش را نگاه کرد که دوان دوان از انجا دور می ش.د سپس به غضب رو کرد . نگاه ازار دهنده ای به او انداخت

_ باید خونسردی خودت رو حفظ می‌کردی. حالا اون میدونم ما با هم رابطه داریم .تو مثل دوست پسر من رفتار کردی

نگاه غضب تیره شد و لب هایش به خط محکمی تبدیل شدند

_ بله هستم

_ خوب هیچکس نباید اینو بدونه به یاد میاری ؟ و بالاخره به خاطر اینکه اجازه دادی تصمیم بگیرم متشکرم

با عصبانیت به داخل خانه رفت

_چرا عصبانی هستی

غضب در را بست و پشت سر او به خانه رفت. الی چرخید و دست هایش را روی کمرش قرار داد

_ قرار بود رابطه مون رو مخفی کنیم. میخوای اون دکترها بهمون گیر بدن ازمایش انجام بدیم ؟ یا مردم ازمون درباره رابطه جنسی سوال بپرسن؟ من اینو نمیخوام. اگه بخوان از رابطه مون فیلم بگیرن چی؟ تو بدون اینکه حتی از من بپرسی به او گفتی من به اون شغل نیاز ندارم .من دلم برای خوابگاه تنگ شده اما دوست دارم اینجا با تو زندگی کنم

غضب می‌دانست که خرابکاری کرده. به محض اینکه مرد هایش به او گفته بودند که رئیس تام کویش مقابل خانه او پدیدار شده به سرعت بدنش منقبض شده بود. با این فکر که تمامی انسانها ترجیح می دهند الی نزد او زندگی نکند سرعتش را بیشتر کرده بود .الی کار کردن با زن های گونه جدید را دوست داشت .می دانست انها تا چه اندازه برایش مهم هستند به همین خاطر به محض اینکه رئیس تام کویش کار خوابگاه را به او پیشنهاد داده بود بدون انکه حتی فکر کند پاسخ داده بود. احساس می کرد این یک دام است تا الی را از او دور کنند

اما به محض اینکه به صورت الی نگاه کرده بود می دانست که خرابکاری کرده .زن های انسان هم می‌توانستند به اندازه زنهای گونه‌های جدید کله شق و خیره سر باشند . انها دوست داشتند خودشان برای خود تصمیم بگیرند و در حالی که از کمی حمایت روحی و معنوی لذت می‌بردند به این معنا نبود که ضعیف هستند یا قادر نیستند از عهده کارهای خود بر بیایند

وقتی به او اطمینان داده شده بود که الی می تواند با داشتن کار در زندگی در خانه او هم زندگی کند ارام تر شده بود. به صورت الی نگاه کرد و می دانست او هنوز هم از دستش عصبانی است. میدانست زیاده روی کرده اما تنها دلش می خواست از او محافظت کند و او را نزد خود نگه دارد. از پنهان کردن رابطه شان خسته شده بود. از اینکه با الی بود احساس افتخار می کرد .حتی اگر بعضی از مردمش نمی توانستند ان را درک کنند .بعضی از انها هنوز هم نسبت به انسان‌ها احساس خوبی نداشتند

می دانست که باید عصبانیت الی را از بین ببرد . می دانست که الی انسان شوخ طبع و باهوشی است و به مدت زیادی نمی تواند عصبانی باقی بماند .همچنین راه های دیگری وجود داشت تا بتواند او را مجبور کند تا غضب را ببخشد. لبخندی لبهای غضب را به طرف بالا متمایل کرد

_میدونی وقتی عصبانی هستی چقدر در نظر من جذاب و بانمک به نظر می‌رسی؟ وقتی از دستم عصبانی هستی خیلی جذابی شیرینم. تو همیشه من رو تحت تاثیر قرار میدی

الی چند قدم عقب رفت و دست هایش را از روی کمرش پایین انداخت

_ از دستت عصبانی ام.. با شیرینم گفتن منو نرم کن .دلم میخواد سرت داد بکشم .تو رابطه ی مون رو پنهان نکردی و به ریس گفتی که میتونم کارمو داشته باشم در صورتی که این انتخاب حق منه

_حق با توئه.. کارم اشتباه بود و متاسفم

همانطور که به او نزدیکتر میشد نیشخند زد. الی دوباره عقب رفت

_ داری منو دست میندازی مگه نه ؟

غضب به او چشمک زد

_بله. حالا بیا با هم رابطه داشته باشیم

و به طرف او پرید. دستهایش را باز کرد و سعی کرد او را در اغوش بگیرد. الی چرخید و به طرف اشپزخانه دوید .این رفتار بازیگوشانه غضب او را سر زنده می کرد. لع*نت وقتی اینطوری رفتار میکنه چطور میتونم از دستش عصبانی بمونم؟

به اشپزخانه وارد شد و به اینطرف و انطرف کانتر می‌رفت با چشمهای باریک شده به غضب که به داخل اشپزخانه می امد نگاه کرد

_ باید راجع بهش صحبت کنیم

_وقتی بغلت کردم راجع بهش صحبت میکنیم

غضب به طرف چپ رفت .الی سرش را تکان داد و در جهت مخالف حرکت کرد

_ لع*نت بهت غضب دارم سعی می کنم از دستت عصبانی باشم. پس اون نیشخند رو از روی صورتت بردار

لبخند از روی لبهای غضب پاک شد و با جدیت گفت

_ نیشخند نمی زنم

نگاه الی باریک شد و به لبهای او چشم دوخت که کمی به طرف بالا متمایل شده بودند. می بایست با خود سر و کله بزند که چرا از دست او عصبانی بوده ؟

_تو نمیدونی همین طور اطراف راه بری و برای من تصمیم بگیری و میدونی که باید رابطه مون رو پنهان کنیم

_ در این لحظه واقعا منو تحت تاثیر قرار میدی اگه یکم تند تر نفس بکشی دکمه ی پیراهنت باز میشه

نگاهش را به طرف پایین اورد

_لطفاً یکم تندتر نفس بکش

الی وقتی به دکمه لباس اش نگاه کرد از گوشه چشم متوجه حرکتی شد .سرش به سرعت بالا امد اما دیگر خیلی دیر شده بود .غضب او را به میان بازوهای خود کشید و او را در هوا بلند کرده و چرخاند. سپس او را روی کانتر قرار داد. صورت هایشان تقریبا روبروی یکدیگر بود تا جایی که می توانست خود را به الی نزدیک کرد و بازوهایش اطراف کمر او محکم تر شدند و الی را به بدن خود چسباند

با نگاهی صادقانه گفت

_ خیلی متاسفم که عصبانیت کردم. بیا باهم اشتی کنیم. یه راه خیلی خوب میشناسم

الی با دستهایش صورت او را قاب گرفت

_ تو پسر بدی هستی اینو میدونی؟

_ من پسر خوبی هستم .میخوای بهت یاداوری کنم ؟

سرش را پایین اورد و گردن الی را بوسید. نفسهای داغش را مقابله پوست گردنش احساس می‌کرد. الی گفت

_ لطفاً اون عسل رو از کابینت پشت سرت بهم بده

_حالا میخوای عسل بخوری؟

الی نیشخند زد

_می خوام اونو از روی پوست تو لیس بزنم

غضب به نرمی غرش کرد و چشم هایش خمار تر شدند دستش را بالا اورد و عسل برداشته و ان را به دست الی داد

_غضب

صدای مردانه ای نام او را فریاد زد . چشمهای الی به سرعت باز شدند. گیج و منگ. بود وقتی جاستیک به همراه دو مامور گونه جدید دیگر پشت سرش به داخل اشپزخانه دویدند الی احساس وحشت کرد. جاستیک به سرعت خود را روی غضب پرتاب کرد و او را از الی دور کرد. الی به خاطر اتفاقی که افتاده بود.. و جاستیک و غضب در گوشه اشپزخانه با یکدیگر در جدول بودند فریاد کشید و ترس سراسر بدنش را فرا گرفته بود

جاستیک با مشت به غضب زد و غضب سعی کرد او را کنار بزند تا به الی برسد. دو مامور دیگر به طرف جاستیک حرکت کردند تا به او کمک کنند تا غضب را روی زمین قرار دهد .غضب فریاد کشید .یکی از مردها را با شدت به کانتر کوباند. الی در حالی که هنوز هم دست هایش بالای سرش بسته شده بود سعی کرد خود را بپیچاند و از روی کانتر پایین برود .وقتی به طرف دیگر کانتر برخورد کرد درد در سراسر وجودش تیر کشید .به همراه درد شدید تاریکی هم به طرفش هجوم اورد . قبل از انکه هوشیاری اش را از دست بدهد یک چیز می شنید

غضب فریاد کشید

_ الی

………………………………..

غضب از اینکه داخل یک سلول زندانی شود متنفر بود. وقتی در دفتر امنیتی بیدار شد جاستیک رو به روی او قدم میزد .به سرعت روی دو پا بلند شد و میله‌های را گرفت

_ الی کجاست ؟ حالش خوبه؟

جاستیک به طرف او رو کرد و چهره اش عصبانی بود

_ اون پیش دکتره . تو اونو مجبور کردی؟

غضب غرش کرد

_ نه . اگه بهم حمله نمی کردی و من رو بیهوش نمیکردی برات توضیح میدادم

_تو اونو بسته بودی و اون داشت فریاد می کشید

رنگ صورت جاستیک پریده بود

_اگه با چشمهای خودم نمی دیدم که تا چه اندازه بهش اهمیت میدی هرگز باور نمی کردم که بهش صدمه بزنی

_ من اونو مجبور نکردم

جاستیک غرش کرد

_ این همون چیزی بود که ازش میترسیدم .که اگه به غرایز مون اجازه بدیم ممکنه قسمت حیوانی ما قوی تر بشه . ما قبلا راجع به این چیزا با هم صحبت کرده بودیم اما تو خودت رو کنترل نکردی

عصبانیت سراسر وجود غضب را فرا گرفت

_ کاملاً اگاه هم وقتی پای الی به میان میاد منطقی فکر نمیکنم. اون مال منه و من هرگز بهش صدمه ای نمیرسونم جاستیک. تو کل موقعیت رو اشتباه متوجه شدی

_ تو کنترل خودت رو از دست دادی

جاستیک سریع حرکت کرد و میله ها را گرفت و دندان هایش را با غرشی خشمگین به او نشان داد

_ما همه چیز رو راجع به تحمیل می دونیم مگه نه؟ تو عاشق اونی ؟ پس هرگز نباید دستش رو میبستی و مجبورش میکردی باهات رابطه داشته باشه

غضب غرش کرد

_ اینکارو نکردم

جاستیک میله ها را رها کرد و چند قدم عقب برداشت

_ می خوام بهت اعتماد کنم اما………….

سرش را تکان داد

_ تو تنها کسی هستی که از بین ما برای خودت یه جفت انتخاب کردی. اجازه دادی غرایز حیوانی به حدی روت کنترل داشته باشه که این مرحله رو طی کنی

_ من دروغ نمیگم … روی اون حساسم . به خاطر اون نفس میکشم و زنده هستم .قلب من برای اون می‌زنه. اون برای من همه چیزه .فکر می کنم به عطر بدن اون معتاد شدم وقتی که کنارم نیست تنها چیزی که میتونم بهش فکر کنم عصر بدن او نه. من هرگز هیچ کاری انجام نمیدم که به اون صدمه‌ای برسه. تو دچار سوء تفاهم شدی

_ باید این حرف‌ها رو از زبان خودش بشنوم. تا زمانی که ندونیم این رابطه چه تاثیرات مخربی داره متاسفم اما نمیتونم بهت اجازه بدم باهاش صحبت کنی

غضب به سرعت به جلو حرکت کرد و میله های سلول را گرفت و اونها را تکان داد

_بزار بیام بیرون. اون صدمه دیده؟ باید پیشش باشم

_ تا موقعی که من باهاش حرف نزدم هیچ جا نمیری. بستن یه زن یعنی اینکه خودت رو به اون تحمیل کردی. عقلت را از دست دادی ؟ وقتی پای انسان ها به میان میاد تو دیوونه میشی. لعن*ت

گلویش را صاف کرد

_ چطور تونستی این کارو بکنی ؟

_من به صدمه ای نرسوندم تو منو میشناسی .خودت میدونی اون برای من همه چیزه. ما داشتیم باهم عش*ق بازی میکردیم

_ اگه فکر می کنی بستن یک زن و بلند کردن صدای جیغش یعنی عشق*بازی پس باید بهت بگم سالهایی که توی سلول بودی تو رو دیوونه کرده غضب .من باید برم. قلبم داره میشکنه

جاستیک به سرعت چرخید و به طرف در رفت

_ جاستیک برگرد. منو باز کن. اون چیزی نیست که تو فکر می کنی. من دیوونه نشدم و هرگز به الی صدمه ای نمیرسونم

غضب با خشونت میله های سلول را تکان داد اما فایده ای نداشت. چرخید و بر اثر عصبانیت زوزه کشید

الی صدمه دیده بود و او نمی توانست نزدش برود و بهترین دوستش احساس می کرد به خاطر جفت شدن با الی دیوانه شده

 

 

قسمت بعد


دسته ها : رمان غضب

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *