محبوب ترین مطالب

رمان عاشقانه جدید غضب قسمت بیست و دوم  :

 

 

 

فصل ۱۵

الی کمی قبل از انکه کاملاً بیدار شود می‌دانست چیزی اشتباه است. چشمهایش را باز کرد و به سقفی روشن که نمی توانست ان را تشخیص بدهد خیره شد. گیج بود. من کجام ؟ چه اتفاقی افتاده؟

یک نفر روی او خم شد و بین او و نور بالای سرش قرار گرفت .الی دکتر تاریشا را تشخیص داد و به سرعت اخم کرد. چرا این زن بالای سر او ایستاده بود ؟ دکتر تاریشا به نظر نگران می رسید و با چشمهای ابی اش به طرف الی چرخید

_ تو حالت خوبه؟ یکم بهت داروی ضد درد دادم. کمی اب میخوای؟

الی اخمی کرد

_چه اتفاقی افتاده ؟

دکتر تاریشا هم به او اخم کرد

_ یادت نمیاد ؟

چه چیزی را به خاطر بیاورد؟ اخرین چیزی که به خاطر می اورد…… خاطرات به ارامی به طرفش بازگشتند. سعی کرد بنشیند. به سرعت اتاق را به دنبال غضب گشت اما غضب کنار او نبود.

_ غضب کجاست ؟

_اون رود زندانی کردن

_ چرا ؟

دکتر تاریشا لبه تخت نشست

_ یک نفر به جاستیک گفت که رئیس جدید به خونه شما اومده

نفس عمیقی کشید

_جاستیک به اونجا اومد از تو و غضب بپرسه رئیس کویش چی می خواسته. اون و گروه امنیتی بعد از اونکه صدای جیغ تو رو شنیدن به داخل خونه اومدن. اونها به داخل اشپزخانه دویدند و غضب رو دیدند که به تو صدمه می رسونده. اونها معتقدند اون تو رو بسته که نتونی از خودت دفاع کنی

_ به من صدمه رسونده ؟

دهان الی از تعجب باز ماند. ان چنان شگفت زده شده بود که چند ثانیه طول کشید تا بتواند پاسخ دهد

_ ما با هم رابطه داشتیم

دکتر تاریشا لبش را گاز گرفت

_پسرت محکم به گوشه کانتر خورده .میبایست سرت رو چند بخیه می زدم. اگه میخوای با کسی صحبت کنی میتونم یه مشاور که در موارد تجاوز تخصص داره رو به اینجا بیارم. البته حالت خوب میشه. ممکنه یکم سرگیجه داشته باشی اما از لحاظ فیزیکی خوبه ..از لحاظ احساسی………..

دکتر تاریشا دستش را دراز کرد و دست الی را گرفت

_من اینجا پیشتم .فکر می‌کنم باید با یه روانشناس صحبت کنی. هیچکس نمیتونه چیزی بدونه .جاستیک اتاق کناریه و منتظر وقتی حالت بهتر شد باهات صحبت کنه. قول داده که به طور مفصل با غضب برخورد بشه و اونو تنبیه کنن. اما اگه خواستی میتونی به پلیس محلی هم شکایت کنی

الی به شدت دستش را عقب کشید و فریاد کشید

_جاستیک

ظرف چند ثانیه در به شدت باز شد. او طوری به نظر می رسید گویی از جهنم بیرون امده. لباس اش پاره شده بود و لبش زخمی بود و یکی از چشمهایش کبود شده بود به داخل اتاق قدم گذاشت و سر جایش خشکش زد

_ همین حالا بذار اون بره

صدای الی با عصبانیت و وحشت میلرزید

_اون به من صدمه ای نرسونده.. تو رسوندی. همین حالا غضب رو ازاد کن .لع*نت

داشت فریاد می کشید اما اهمیت نمی‌داد. همه چه مرگشونه ؟

_ غضب به من تجاوز نمی کرد

شوک صورت جاستیک را رنگ پریده تر کرده بود .دهانش را باز کرد اما چیزی بیرون نیامد. الی ملحفه ای که روی اش بود را گرفت و به طرفی پرتاب کرد. از اینکه برهنه نبود خدا را شکر می کرد .پاهایش را روی زمین قرار داد. سرش انقدر درد میکرد که تقریباً این حرکت باعث پشیمانی اش شد. اما ایستاد .دکتر تاریشا همانطور که به طرف الی می امد گفت

_ بلند نشو تو دارو مصرف کرده ای باید دراز بکشی

الی دست زن را به طرفی پرتاب کرد و با عصبانیت به طرف جاستیک چرخید. یک قدم به طرف او برداشت اما زانوهایش شل شدند. دکتر تاریشا از پشت او را گرفت اما هر دوی انها داشتند به طرف زمین می رفتند که ناگهان جاستیک به طرف جلو امد و هر دو زن را گرفت و به نرمی هر دوی اونها را روی تخت قرار داد. الی در حالی که به او خیره نگاه میکرد همانجا دراز کشید و سعی کرد گریه نکند

_ اون به من صدمه نمی‌زد. چطور میتونی چنین فکری بکنی؟

جاستیک مردد بود

_ تو بسته شده بودی و داشتی جیغ میکشی. غضب دلیل اینه که الان صدمه خوردی

اشک از روی گونه هایش پایین چکید

_ ما با هم رابطه داشتیم و حالمون خیلی خوب بود تا موقعی که تو اونو به زمین انداختی و از من دور کردی. ح******* عوضی ما داشتیم با هم خوش می گذروندیم. می خندیدیم

و بعد همان طور که به او خیره شده بود صدایش شکست.

_ اگه اونجا نمیومدی همه چیز خوب بود و من مجبور نبودم با عجله از روی کانتر خودمو پایین بندازم و سرم صدمه ببینه

جاستیک یک قدم به عقب برداشت و رنگش پریده تر شد

_ اما وقتی جلوی در اومدیم شنیدم که داشتی جیغ میکشیدی و وقتی به داخل خونه اومدیم دیدیم دستت بسته است

الی به دکتر تاریشا نگاه کرد

_ ایا زن های اونها موقع رابطه صداشون بلند نیست؟

دکتر تاریشا شانه اش را بالا انداخت

_ نمیدونم اما بعضی از ما اینطور هستیم ..این حقیقت داره

جاستیک به نرمی به او یاداوری کرد

_اون تو رو بسته بود و این یعنی اجبار

_اینطور نبود کری ؟ ما اوقات خوبی داشتیم .. ندیدی یک حوله دور دستام قرار داده بود تا نواری که به دور مچ دستم بسته است به من اسیب نرسونه

اشک های گرم بیشتر روی صورت الی جاری شدند

_غضب کجاست؟ بزار بره . من همین حالا غضب رو می خوام

جاستیک چرخید

_میرم میارمش

از اتاق بیرون رفت و در را پشت سر خود بست .الی چرخید و با دست صورتش را پنهان کرد .نمی‌توانست از گریه کردن دست بکشد .دکتر تاریشا سعی کرد او را نوازش کند و به او دلداری بدهد

_ اونها به غضب صدمه رسوندن ؟

_نمیدونم اما میدونم غضب قبل از این که دستگیر بشه حسابی همه رو کتک زده و من مجبور شدم چند تا از اونها رو مداوا کنم

الی سرش را تکان داد . اما فورا پشیمان شد

_خدایا همه چیز خوب بود تا قبل از اینکه اونا بیان. چرا بقیه ما رو تنها نمیزارن ؟

دکتر تاریشا با لحنی مهربان گفت

_هیچ کس نمیدونست چه انتظاری داشته باشه. مطمئنم اقای نورث و اون نگهبان ها فکر می‌کردند دارن تو رو نجات میدن

_ از دستت غضب؟

اشک های بیشتری روی گونه اش جاری شد

_ غضب به من صدمه نرسوند

دکتر تاریشا دست الی را میان دستهای خود گرفت

_ متاسفم

در اطاق تقریباً به شدت باز شد و الی و دکتر تاریشا هر دو از جای خود پریدند و تام کویش را دیدند که به داخل اتاق امد .نگاهش از الی به طرف دکتر تاریشا کشیده شد

_ چه اتفاقی افتاده ؟ همین حالا به من خبر رسیده که مشکل بزرگی پیش اومده . گفتن یکی از گونه‌های جدید بازداشت شده و خانوم براور در حالیکه بیهوش بوده به خونه شما اورده شده

الی با خود فکر کرد عالی شد ..ل*عنت .حتی نمی توانست صحبت کند .حالا رئیس تام کویش هم در بدترین کابوس او شرکت داشت. دکتر تاریشا دست الی را رها کرد

_ چطور جرات می کنی همینطور در خونه منو سر خود باز کنی و به داخل بیای ؟ اینجا اتاق خواب منه رئیس کویش و به خاطر چیزی که شنیدی .. یک بدشانسی رخ داده و همش همینه

به طرف جلو حرکت کرد و بدنش را بین الی و رئیس قرارداد. رئیس به نظر ارام تر می رسید

_ چه اتفاقی افتاده ؟

تاریشا شانه اش را بالا انداخت و به او خیره شد

_ اتفاقی که افتاده اینه که یه نفر از تیم امنیتی شما گذشته و خانم براور ترسیده و جیغ کشیده. اقای غضب و اقای نورث و نگهبان ها توی خونه بودند. بهت گفتم که امروز یک احمقی رو دیدم که با دوربین اطراف کلینیک میچرخه.. احتمالا همون بوده

دکتر سرش را چرخاند و با چشمهای گشاد شده به الی نگاه کرد

_اون مردی که دیدی از پنجره داره به داخل نگاه میکنه مردی قد کوتاه با شلوار جین و موهای بلوند نبود؟

الی در حالی که سعی می کرد تعجب اش را پنهان کند به دکتر تاریشا خیره شد. سعی کرد سرش را تکان بدهد

_ بله به نظر می‌رسه همون بوده که منو ترسونده

رئیس تام کویش اخمی کرد

_پس چرا اقای غضب توی بازداشته

_چون که میخواست اون عوضی رو بگیره و بکشه. خانم براور حسابی ترسیده بود و به عقب افتاد و سرش به کانتر برخورد کرد .و شما خودت میدونی که این مرد ها چقدر در برابر زن ها احساس حفاظت می‌کنند .به خاطر همین عصبانی شد .خودتون میدونید که اونها به خاطر غرایز حیوانی که دارند میتونن یک نفر رو دنبال و شکار کنند .اقای نورث فکر کرد که اگر اقای غضب یه نفر از انسان ها رو شکار کنه واقعاً ایده ی بدیه و تصمیم گرفت تا موقعی که خونسردی خودش رو بدست میاره اونجا نگهش داره

_ این حقیقت داره

اسلید میان درگاه ایستاده و به ان تکیه داده بود. شلوار جین و بلوز استین کوتاه مشکی به تن داشت

_اینجا اومدم تا راجع به مردی که خانم براور از پنجره دیده بود باهاش چند کلمه ای صحبت کنم اگر ما رو ببخشید رئیس من باید هرچه سریعتر این پیغام رو به ایشون بگم شاید شما و گروه امنیتی تون بخواید قبل از اینکه این مرد دردسر بیشتری ایجاد کنه اون رو دستگیر کنید ؟

الی می‌توانست صورت رئیس تام کویش را ببیند که کاملاً عصبانی است

_خیلی خوب اگه این داستانیه که میخواید بگید من هم باهاش کنار میام

با اخم به الی نگاه کرد

_حال شما خوبه خانوم؟ کاری هست که بتونم برای شما انجام بدم ؟

الی به نرمی گفت

_ حالم خوبه اما متشکرم که اهمیت میدید

بالاخره رئیس از انجا خارج شد. الی به دکتر تاریشا خیره شد .هنوز هم از اینکه این زن با دروغ گفتن از او حفاظت کرده بود متعجب بود. دکتر شانه اش را بالا انداخت

_گفتم میتونی بهم اعتماد کنی

اسلید نفسش را با سنگینی بیرون داد

_ فکر می کنم میرم روی صندلی اتاق نشیمن میشینم تا کس دیگه ای بی خبر به داخل اتاق نیاد. اونها دارن غضب رو پیشت میارن .حسابی عصبانیه اما حالش خوبه

نگاهش به طرف دکتر چرخید و نیشخند زد

_ دروغگوی خوبی هستی دکتر

به او چشمک زد و در را به نرمی پشت سرش بست. شانه های تاریشا پایین افتادند و گوشه تخت کنار الی نشست

_من بهترین دروغگو نیستم .به نظرت به اندازه قابل قبولی خوب بود؟

_ خیلی خوب بود . باعث شد رئیس از اینجا بره مگه نه؟

_ باید چند هفته به خودت ارامش بدی. واقعا حسابی به سرت ضربه زدی. اگه احساس خوبی نداشتی یا احساس سرگیجه کردی با من تماس بگیر. می خوام حداقل به مدت یک هفته رابطه نداشته باشی. هیچ فعالیت فیزیکی نباید انجام بشه و سعی کن قسمت بخیه ی سرت خشک بمونه.. میتونم چند تا سوال ازت بپرسم ؟

_مثل چی؟

_ خوب

دکتر تاریشا سعی کرد راحت تر روی تخت بنشیند

_ گزارش های پزشکی راجع به گونه‌های جدید خوندم و میدونم که غضب از گروه گرگ هاست و یک چیز هایی راجع به رابطه اونها خوندم و می خوام ببینم حقیقت داره ؟

الی اخمی کرد .دکتر تاریشا گفت

_خواهش می کنم می بایست بدونم

_ برای اینکه اگه یک نفر دیگه تصمیم گرفت با اونها رابطه داشته باشه بتونی بهش کمک کنی؟

دکتر تاریشا کمی مردد بود

_ به خاطر خودم می خوام .من به یکی از اون ها علاقه مند شدم

الی ارام تر شد

_اوه..خوب ..در اون صورت ..رابطه با اونها دردناک نیست و کمی بیشتر راجع به این مسئله برای او توضیح داد

_ متشکرم چیز دیگه ای هست ؟

_من اون رو بیشتر از زندگی خودم دوست دارم

دکتر تاریشا ایستاد

_ امشب میتونی باهاش به خونه بری فقط چیزهایی که بهت گفتم رو بخاطر داشته باش . غضب می‌بایست هر چند ساعت یک بار تو رو بیدار کنه تا مطمئن بشی حالت خوبه اگه نتونه تو رو بیدار کنه می بایست به سرعت با من تماس بگیره

_متشکرم دکتر نوربیت

_منو فقط تاریشا صدا بزن

و از اتاق بیرون رفت. چند دقیقه بعد الی صداهایی شنید.. در اتاق خواب باز شد و غضب به داخل امد

الی با دهان باز به او نگاه کرد. لباس هایش کاملا پاره شده بود و روی صورتش اثار کبودی بود. با چند قدم بزرگ از اتاق عبور کرد ..به گوشه ی تخت نشست و به نرمی دستش را به طرف او دراز کرد و به ارامی الی را برداشت و با دقت او را در اغوش گرفت و محکم به سینه خود چسباند

_حالت خوبه ؟

الی دست هایش را دور گردن او انداخت. به دقت صورت او را بررسی کرد .همانطور که صورتش را نوازش میکرد دستش میلرزید

_ یکم باید سرم بخیه میخورد. تو حالت خوبه ؟چه اتفاقی برات افتاده؟

غضب غرش کرد

_ اونها سعی کردن جلوی منو بگیرن تا پیشت نیام

الی دستش را پایین اورد و جلوی پیراهن او را گرفت و یقه او را کمی پایینتر اورد و به بدنش خیره شد .علامت قرمز بسیار بزرگی را روی سی*نه او دید. نگاه وحشت زده اش به چشم های او باز گشت

_من خوبم

الی سعی کرد گریه نکند. غضب او را محکم تر به خود چسباند

_درس مهمی رو امروز گرفتم

_ اون چیه؟

_ دفعه بعد باید در رو قفل کنیم

لبخندی گوشه لب های الی را به طرف بالا متمایل کرد

_ می خوام برم خونه .دکتر تاریشا گفت میتونم اینجا رو ترک کنم. اما برای یک هفته نباید با هم رابطه داشته باشیم و قراره هر چند ساعت یکبار منو از خواب بیدار کنی

غضب به خود پیچید

_ یک هفته ها ؟

چشم های قهوه ای اش نرم تر شدند

_ از اینکه حالت خوبه خیلی خوشحالم. شنیدم که جیغ کشیدی.وقتی که افتادی کاملا وحشت زده شدم تو تکون نمیخوردی و من بوی خون رو از روی تو استشمام می کردم

_حالم‌ خوبه

غضب ایستاد و الی را میان بازوهایش جابه‌جا کرد

_بیا بریم خونه

الی گونه اش را مقابل شانه او قرارداد و محکم با دو دست گردن او را گرفت. غضب به طرف در اتاق خواب حرکت کرد و با پا ان را کاملاً باز کرد. جاستیک و اسلید و تاریشا در اتاق نشیمن منتظر انها بودند .جاستیک به نرمی معذرت خواهی کرد

_متاسفم. نمی دونستم وگرنه هرگز به اون اشپزخونه نمیومدم

نگاه خیره ی غضب را ملاقات کرد

_فکر نمیکردم بهش صدمه برسونی اما بعد از دفعه اخر زیاد مطمئن نبودم

تاریشا اخم کرد

_کدوم دفعه اخر؟ قبلاً چه اتفاقی افتاده؟

الی اهی کشید

_یکه سوءتفاهم دیگه. یه زمان دیگه برات تعریف می کنم

دکتر تاریشا یک جعبه قرص را بطرف غضب و الی گرفت .اسلید انها را از دست او گرفت و پیشنهاد داد

_ من اونا رو براتون میارم . شما رو به خونه میرسونم

دکتر تاریشا دستور داد

_هر موقع احساس درد کردی یک قرص بخور

اسلید مقابل در ایستاد

_ می خوای من اونو برات بیارم غضب؟ تفنگ های لیزری بی نهایت درد دارن

غضب غرش کرد

_خودم میارمش

اسلید در را باز کرد و به بیرون رفت ..همگی دو به طرف ماشین حرکت کردند

…………………………………..

 

قسمت بعد

 


دسته ها : رمان غضب

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *