محبوب ترین مطالب

رمان عاشقانه جدید زنجیر وظیفه قسمت هفدهم  :

 

 

خوشبختانه وقتی به خانه بیبیانا رسیدم توماس آنجا نبود .نمی‌توانستم نشانی از کبودی روی بدنش ببینم

_حالت خوبه ؟

بیبیانا سرش را تکان داد

_اخیراً توماس توی حال خوبی بوده

من را به اتاق پذیرایی راهنمایی کرد

_ خیلی خوشحالم دوباره میبینمت. نمی بایست سر سرکار باشی؟

_ فکر می‌کنم امروز نرم سر کار . با لئو تماس میگیرم تا بهش اطلاع بدم که امروز نمیام

_اتفاقی افتاده ؟

تست بارداری را از کیفم بیرون آوردم . چشم های بیبیانا گشاد شدند.

_ بارداری ؟

_نمیدونم برای همین اینا رو خریدم .می خواستم وقتی متوجه میشم تو هم پیشم باشی

_ واو ..آیا دانته به چیزی مشکوک شده؟

سرم را تکان دادم

_ می خوام قبل از اینکه بهش بگم مطمئن بشم

_ متوجه میشم

یکی از تستها را برداشت

_ خوب میخوای همین الان انجامش بدی ؟

سرم را تکان دادم .مضطرب بودم .بیبیانا مرا به حمام اتاق مهمان راهنمایی کرد . به داخل حمام قدم گذاشتم .وقتی کارم تمام شد هر دو تست را روی کانتر قرار دادم و در را باز کردم. بیبیانا دستش را محکم دور کمرم قرار داد و هر دو به تست ها خیره شدیم. بعد از چند دقیقه گفت

_فکر می کنم الان وقتش باشه

_خیلی خوب

دستم را به طرف هر دو تست دراز کردم و با نفس عمیقی به آنها خیره شدم .هر دوی آنها مثبت بودند

_من باردارم

بیبیانا مرا محکم بغل کرد

_ فوق العاده است. خیلی برات خوشحالم .دانته وقتی بفهمه خیلی بهت افتخار می کنه.اون مدت زیادی برای بچه منتظر بوده و تا حالا بالاخره داری بهش بچه میدی. امروز بهش میگی؟

کمی فکر کردم

_ فکر می کنم اول باید از متخصص زنانم تاییدیه بگیرم. هم.نطور که گفتی می خوام قبل از اینکه بهش چیزی بگم کاملا مطمئن باشم

دلیل دیگر آن بود که خودم هم به زمان بیشتری نیاز داشتم تا به این فکر عادت کنم .من همواره بچه میخواستم اما حالا که می‌دانستم کمتر از یک سال دیگر بچه دار خواهم شد ناگهان اضطراب سراسر وجودم را در بر گرفته بود

بیبیانا لبخند زد

_خیلی خوب با دکتر تماس بگیر

_ همین کارو می کنم

خندیدم ..او از من خوشحال تر به نظر می رسید …

با دکتر تماس گرفتم و برای روز بعد قرار ملاقات گذاشتم

…………………………..

آن شب وقتی من و دانته برای خوردن شام کنار یکدیگر نشستیم حقیقت نوک زبانم بود .هنوز هم احساس اضطراب می کردم .با اینکه زیتا غذای خوشمزه ای درست کرده بود اما تنها چند لقمه توانستم بخورم و به لیوان نوشیدنی هم اصلاً دست نزده بودم .تنها چند جرعه آب نوشیدم. دانته وقتی لیوان نوشیدنی اش را بالا میبرد از بالای آن به من نگاه کرد

_حالت خوبه ؟ به ندرت به غذات دست زدی

_زیاد حالم خوب نیست .فکر کنم معده درد گرفتم

ابرو های دانته به یکدیگر گره خوردند.

_ میبایست به زیتا بگم برات چایی و سوپ جوجه درست کنه ؟

نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم و لبخند نزنم

_ متشکرم اما فکر می کنم امشب زودتر بخوابم

ایستادم و میبایست لبه میز را بگیرم تا احساس سرگیجه ای که ناگهان به من دست داد بگذرد. دانته به سرعت کنارم ظاهر شد .

_باید با دکتر تماس بگیرم ؟

سرم را تکان دادم

_نه اگه دراز بکشم حالم بهتر میشه

دانته از کنارم تکان نخورد و مرا به طبقه بالا راهنمایی کرد. لباس خوابم را پوشیدم و همانطور که دانته من را تماشا میکرد زیر ملحفه ها دراز کشیدم .پرسید

_ میخوای بهت ملحق بشم ؟

کمی دو دل بودم

_ فکر نمیکنم امشب حالم برای رابطه داشتن خوب باشه

_ والنتینا .. منظور من این نبود . من از اون نوع ح******* ها نیستم

نفسش را بیرون داد و سپس سرش را تکان داد

_ میخوای تا وقتی می خوابی کنارت باشم ؟

دلم نمی خواست نیازمند به نظر برسم اما بیشتر از آن دلم میخواست او کنارم باشد. بچه اش در بدنم در حال رشد بود

_ نمیخوام تورو از کارت دور کنم

دانته روی تخت خواب نشست .به او نزدیک تر شدم و سرم را روی شکم اش گذاشتم. وقتی انگشت هایش سرم را ماساژ داد چشم هایم بسته شد .شاید یک بچه ما را به یکدیگر نزدیک‌تر کند. برای خیلی از زوج‌ ها در خانواده یک بچه بسیار کارساز بود

……………………………..

روز بعد دکتر متخصص بارداریم را تأیید کرد و به من گفت که هفت هفته از بارداریم گذشته. وقتی به خانه رسیدم به ندرت می توانستم هیجانم را کنترل کنم . دانته در دفترش نبود. به بیبیانا زنگ زدم. کمی نان تست از آشپزخانه برداشتم و روی مبل دراز کشیدم. امیدوار بودم در معده بماند

امیدوارم از ان زنهایی باشم که حالت تهوع صبحگاهی شان تنها دوره کوتاهی بود.

با صدای بسته شدن در از خواب بیدار شدم و نشستم .چند دقیقه طول کشید تا متوجه شوم در اتاق نشیمن به خواب رفتم .قدم های سنگینی از کنار در اتاق نشیمن گذشتند. و سپس به انتهای لابی برگشتند

ایستادم و بعد از آنکه لباس‌ها و موهایم را مرتب کردم به طرف دفتر دانته به راه افتادم .مانند همیشه در دفترش بسته بود .در زدم و وارد شدم .دانته پشت میز نشسته بود . چهره ای طوفانی و رعد آسا روی صورتش بود. مقابل در تکیه دادم .به بالا نگاه کرد اما چیزی نگفت

_چه اتفاقی افتاده؟ آیا روسی ها دردسر ایجاد کردن؟

نام فرانک را بر زبان نیاوردم .نمی‌توانستم دانته را به یاد افتضاحی که بالا اورده بودم بیاندازم . دانته روی صندلی اش به عقب تکیه داد و سرش را تکان داد. با لحنی سرد گفت

_نه برای اولین بار این مشکل تقصیر روس ها نیست . مردم خودمون دردسر ایجاد کردن

اخمی کردم

_منظورت چیه ؟ یکی از مردهات بهت خیانت کرده ؟

_به نظر میرسه هیچ ازدواجی قرار نیست اتفاق بیفته

_ منظورت بین جینا و متیو؟ چرا ؟ بازم با هم دعوا کردن ؟

_ جنگ و دعوا کردن مانع متیو نمیشه تا دختر اسکادری رو همسر خودش بکنه . جینا براش به یک وسواس فکری تبدیل شده.. نه .. اون دختر فرار کرده

به داخل اتاق رفتم و لبه میز نشستم .با شنیدن این خبر شگفت زده شده بودم

_ جینا از خونه فرار کرد ؟اما چطور تونست از دست بادیگارد ها فرار کنه ؟

_با روکو جلسه داشتم اما هنوز تمام جزئیات رو به من نگفته

_نیویورک در این مورد خوشحال نخواهد بود. فکر می کنی دوباره به جنگ بین ما و اونها منجر بشه؟

_ شک دارم جینا موقعی فرار کرد که داشت از خواهرش آریا دیدن میکرد. بنابراین این تقصیر نیویورکه نه ما

_ پس چطور میتونه روی ما تاثیر منفی بگذاره؟

_ بعضی از مردم خواهند گفت اسکادری دخترش رو خوب تربیت نکرده .کسی که نتونه حتی دخترش رو کنترل کنه چطور میتونه روی خانواده و سربازهاش کنترلی داشته باشه؟ بعضی ها ممکنه فکر کنن که تاثیر بدی روی من داره چون از چنین کسی مشاوره می‌گیرم

_ مسخره است .جینا همیشه یکم خشن و خودسر بوده. بقیه خواهر و برادرهاش به خوبی رفتار می کنن. هیچ کس نمیتونه تو یا اسکادری رو سرزنش بکنه

آیا می بایست وقتی جینا آن صحبت ها را در آشپزخانه می کرد او را بیشتر جدی میگرفتم ؟اما آن زمان فکر می‌کردم تنها دارد فکر و خیالات باطل میکند .

_خیلی مطمئن نیستم .و کی میگه آریا به خواهرش کمک نکرده تا فرار کنه ؟

چشم هایم گشاد شدند.

_ اما او می خواست با برادر شوهرش ازدواج کنه. اگه بهش در فرار کمک کنه یعنی به شوهر خودش خیانت کرده

دانته سرش را تکان داد. آن لبخند سرد روی لبهایش بود

_ قراره اوضاع بسیار ناخوشایند بشه.

با بی حواسی دستم را روی شکمم قرار دادم

_می خوای چه کار کنی؟ آیا متیو هنوز ازدواج رو کنسل نکرده ؟

_اوه نه ماتیو به هیچ عنوان خیال نداره ازدواج رو کنسل کنه. کاملا مصممه تا جینا رو پیدا کنه .همین حالا هم داره به دنبالش میگرده .اسکادری دو تا از مرد هاش رو به همراه متیو فرستاده تا رد دختر رو بگیرن. اونها مرد های حرفه ای هستند و اون دختر زندگی محدودی داشته و نمیتونه در دنیای واقعی زیاد دوام بیاره

می توانستم احساس کنم موج جدیدی از حالت تهوع به طرفم می آید اما با آن مبارزه کردم

_ جینا رو دست کم نگیر .اگر کسی میتونه این کار رو انجام بده اونه

_ شاید اما همچنین دختر کله شقیه و این باعث میشه بالاخره یه اشتباه انجام بده

از لابه لای دندانهایم نفس عمیقی کشیدم. معده‌ام دوباره به هم خورد. دانته صورتم را بررسی کرد

_رنگت پریده . هنوز هم حالت خوب نیست؟ شاید می‌بایست با دکتر صحبت کنی

_ نه من_____

موج دیگری از حالت تهوع به من حمله کرد و نتوانستم جمله ام را به پایان ببرم . به سرعت از دفتر خارج شدم و به طرف حمام اتاق مهمان دویدم . نمی‌توانستم به طبقه دوم برسم. لحظه ای که به توالت رسیدم آن مقدار کمی که صبح خورده بودم را بالا آوردم .چشمهایم را بستم و به سنگ تکیه دادم .احساس سرگیجه ام بدتر شد . وقتی صدای قدم‌هایی را از پشت سر شنیدم به سرعت چشم‌هایم را باز کردم و نوک کفش های مارک دار دانته را از گوشه چشم دیدم. با پاهایی لرزان ایستادم .دانته بازویم را گرفت تا از سکندری خوردنم جلوگیری کند

_ والنتینا

صدایش پر از گیجی و حیرت بود . دهان و صورتم را شستم . تمام مدت می توانستم احساس کنم چشمهای دانته روی من متمرکز شده . با او روبرو شدم و لبخند لرزانی به لب آوردم

_حالم خوبه

به نظر نمی‌رسید دانته متقاعد شده باشد. پشت سر من از راهرو گذشت و به طبقه بالا آمد .به اتاق خواب وارد شدم. میخواستم لباسم را عوض کنم .می دانستم دانته مشکوک شده اما نمی خواستم وقتی با اخبار جینا در چنین حالت عصبانیتی است در مورد بچه یمان به او چیزی بگویم. ترجیح میدادم کمی بیشتر آن را مخفی نگه دارم .دانته کمرم را گرفت

_میدونی از اینکه چیزی رو از من پنهان کنی متنفرم. سعی نکن این برات به یه عادت تبدیل بشه

به نگاه او چشم دوختم. دستم را روی شکمم قرار دادم .دانته حرکت دستم را دنبال کرد و بدنش منقبض شد. به آرامی گفتم

_من باردارم

صدایم پر از امیدواری بود.نمی‌دانستم چه انتظاری داشتم .می دانستم از آن آدم‌هایی نیست که احساساتش را نشان دهد. اما امیدوار بودن حداقل کمی احساس خوشحالی در چشمهایش ببینم. اما روی صورتش تنها سوء ظن و بدگمانی دیده می شد. یک قدم به عقب برداشت. چشمهایش سخت و حسابگر بود

_ بارداری؟

_بله ما هرگز از پیشگیری استفاده نکردیم بنابراین نمیدونم چرا طوری رفتار می کنی انگار خیلی شوکه شدی .مگه نمی خواستی یه وارث داشته باشی و به این دلیل با من ازدواج کردی؟

_اون دلیلی بود که پدرم می خواست دوباره ازدواج کنم

_پس تو بچه نمیخوای ؟

لب های دانته به خط محکمی تبدیل شده بود

_ مال منه ؟

حالا نوبت من بود که از او فاصله بگیرم. شوک و ضربه روحی به من برخورد کرد. حتی نمی توانستم چیزی بگویم .آیا واقعاً چیزی که فکر میکردم را همین حالا پرسیده بود؟ نزدیک بود از لحاظ احساسی فرو بپاشم

دانته با صدای سردی گفت

_ سوال منو جواب بده

_ البته که بچه توئه. تو تنها مردی هستی که توی تمام عمرم باهاش بودم .چطور میتونی حتی چنین سوالی بپرسی؟ چطور جرات می کنی؟

_ من رد تمام کارهایی که می کنی رو نمیگیرم و مرد های زیادی هستن که به کازینو جایی که توش کار می کنی رفت و آمد دارند که به یک شب با تو نه نمیگن. عادت داری همه چیز رو از من پنهان نگه داری. میبایست مسئله فرانک رو بهت یادآوری کنم ؟

نمی توانستم چیزی که میشنوم را باور کنم .نمی‌خواستم آن را باور کنم. از سر ناامیدی و عصبانیت قطره اشکی از گوشه ی چشمم پایین لغزید.

_ چطور میتونی حتی چیزی مثل این رو بگی؟من هرگز بهت دلیلی ندادم که اینطور به من شک کنی. من به این ازدواج وفادارم. بین این که درباره فرانک به چیزی نگفتم و خیانت کردن به تو تفاوت وجود داره

دانته هنوز هم متقاعد به نظر نمی رسید

_من و همسر اولم سالها تلاش کردیم تا بچه دار بشیم .هرگز نتیجه نداد. من و تو کمتر از ۴ ماهه که باهم ازدواج کردیم و تو به این زودی باردار شدی

_ نمیدونم چرا طوری رفتار می کنی انگار این امری غیر ممکنه. اگه همسر اولت نازا بوده پس توضیحش همینه .هرگز با یک دکتر مشورت نکردی؟ فکر کردی این تو بودی که ناز بودی؟

_ ما هرگز به یک دکتر مراجعه نکردیم که علتش رو بفهمیم ..نه اینکه این قضیه به تو مربوط بشه . من راجع به ازدواج اولم با تو بحث نمیکنم

می دانستم چرا هرگز به دکتر مراجعه نکرده .غرور احمقانه یک مرد مافیایی.. آنها ترجیح می دادند یک عمر با نادانی زندگی کنند تا ریسک آن را به جان بخرند که به آنها گفته شود نمی توانند بچه دار شوند.

_خیلی بده چون حالا داریم راجع بهش صحبت میکنیم . می دونم چرا نمی خواستی بفهمی. نمی خواستی حقیقت رو بفهمی چونکه نگران بودی اگه تقصیر توئه که نمیتونی همسرت رو باردار کنی به این معنا باشه که مرد کمتری از تو بسازه. اما حالا می دونیم که این طور نبوده .میدونیم که این کارلا بوده که نازا بوده

به خاطر کلماتی که از دهانم بیرون آمدند از درون به خود پیچیدم .نمیخواستم پشت سر سر یک زن مرده بدگویی کنم

دانته سرش را تکان داد

_بهت گفتم نمیخوام درباره ی کارلا صحبت کنم

_چرا نه؟ چون که هنوز دوسش داری؟ چون نمیتونی ازش بگذری و به زندگیت ادامه بدی؟

تمام بدنش منقبض شد

_متاسفم که کارلا رو از دست دادی اما حالا من همسرتم

ناگهان تمام چیزهایی که تاکنون در خود ریخته بودم جلوی چشم هایم آمد. می توانستم ببینم هر لحظه امکان دارد دانته کنترل اش را از دست بدهد و می خواستم که این اتفاق بیفتد. از این خونسردی مصنوعی و منطق سردش بسیار حالم به هم میخورد

_ حالم به هم میخوره که با من مثل یک فاحشه رفتار می کنی. روزا منو نادیده میگیری و شب ها برای رابطه پیشم میای. حالا داری بهم تهمت میزنی که بهت خیانت کردم ؟ بعضی مواقع فکر می کنم عمدا بهم صدمه میزنی تا منو از خودت دور نگه داری. بالاخره کی گذشته ات رو پشت سر میزاری و به جلو حرکت می کنی؟ حالا ۴ ساله که همسرت مرده. وقتشه دست از دلسوزی کردن برای خودت برداری و متوجه بشی زندگی جریان داره. کی بالاخره از چسبیدن به خاطرات یک زن مرده دست بر میداری و متوجه میشی یک نفر توی زندگیته که میخواد باهات باشه ؟

بدون هیچ اخطاری دانته روبرویم ظاهر شد. چشمهایش با خشونت و غم و اندوه می درخشیدند

_ راجع به اون صحبت نکن

چانه ام را بلند کردم

_اون مرده و دیگه برنمیگرده

دانته مشت هایش را به یکدیگر فشرد

_ صحبت کردن راجع به اون رو متوقف کن

اخطاری در صدایش بود

_ یا چی ؟

عصبانیت درون چشمهای دانته باعث میشد به خود بلرزم

_میخوای منو بزنی ؟ برو جلو.. نمیتونه بدتر از چاقویی باشه که با تهمت به این که دارم بچه یه مرد دیگر رو حمل می کنم به پشتم فرو کردی دردناک تر باشه

اگر چه حقیقت نداشت. اگر دستش را روی من بلند می‌کرد دیگر این ازدواج تمام می‌شد. یک بار برای همیشه .می دانستم بعضی از زن ها در دنیای ما سوء استفاده فیزیکی را تحمل می کردند. خیلی از آنها چاره ای نداشتند جز آنکه آن را قبول کنند. بیبیانا یکی از آنها بود. اما من با خودم قسم خورده بودم که هرگز اجازه ندهم یک مرد آنگونه مرا خم کند

اشک های احمقانه دیدم را مبهم کردند. اما به زور آنها را عقب راندم. جلوی دانته گریه نخواهم کرد

_ اینقدر مشغول بزرگداشت خاطرات اون و حمایت کردن از تصویری از اون که توی ذهنت داری هستی که متوجه نمیشی چقدر بد داری با من رفتار می کنی ..اینکه همسر اولت را که از دست دادی تقصیر تو نبود. اما من رو از دست میدی چون نمیتونی بیخیال اون بشی

دانته به من خیره شد .کاملا خشکش زده بود .هزاران احساساتی که در چشم هایش بود را امکان نداشت بتوانم بخوانم و خسته تر از آن بودم که سعی کنم

از او گذشتم .. سعی نکرد مرا متوقف کند. او اصلا حرکت نکرد

_ وسایلم رو به اتاق مهمون میبرم و اونجا میمونم. توی اتاق خوابمون به اندازه ی کافی برای من و خاطرات گذشته ی تو جا نیست. اگه هرگز تصمیم گرفتی که میخوای به این ازدواج یه شانس بدی پس میتونی پیش من بیای و به خاطر حرف هایی که زدی معذرت خواهی کنی..تا اون موقع مایی برای من وجود نداره .. این رابطه رو ترک می کنم

به سرعت از پله ها بالا رفتم .سعی نکرد مرا دنبال کند. اتاق مهمان همواره آماده بود. به اولین اتاق خزیدم و در را پشت سرم بستم. به داخل تخت خواب خزیدم . شاید امروز سرنوشت این ازدواج را مهر و موم کرده بودم. اما نمی‌توانستم به عقب برگردم .ترجیح میدادم پایان تمیزی داشته باشیم

البته که نمی توانستم از دانته طلاق بگیرم و او هرگز این اجازه را نمی داد .نه این که دلم بخواهد از او طلاق بگیرم .اما می توانستیم با این که با یکدیگر ازدواج کرده ایم اما زندگی های کاملاً جداگانه ای داشته باشیم. خیلی از زوج ها در دنیای ما اینگونه زندگی می کردند . مانند گذشته روزهای مان را سپری خواهیم کرد با این تفاوت که در تختخواب های جداگانه خواهیم خوابید. اما در انظار عموم نقش یک زوج را بازی خواهیم کرد. می بایست بچه ی مان را با یکدیگر بزرگ کنیم .بالاخره دانته دوباره به کلوپ پالمرو خواهد رفت یا یک معشوقه برای خود انتخاب می کند . مانند خیلی از مرد های دنیای ما …و من تمام انرژی ام را وقف بزرگ کردن بچه مان خواهم کرد. خیلی از زنها اینگونه زندگی می کنند

با این حال این تصویر باعث میشد بیشتر احساس مریضی کنم اما نمی‌توانستم وانمود کنم دانته آن حرفها را به من نزده . حالا دیگر از دست من خارج بود ..دانته می بایست تصمیم بگیرد که آیا می خواهد در گذشته زندگی کند یا به آینده قدم بگذارد

فصل نوزدهم

دانه معذرت خواهی نکرد ..نه روز بعد از ان و نه در هفته های بعد از آن .شاید نباید از آن متوجه میشدم

با بیبیانا به قرار ملاقات هایم با دکتر می رفتم و حتی در مورد آنها به دانته چیزی نمی گفتم .اگر می‌خواست این حقیقت که من باردار هستم را نادیده بگیرد مشکل خودش بود .

یک هفته بعد از قرار ملاقات با دکتر.. خواهر دانته اینس با همسرش به دیدن ما آمد. بعد از ازدواج او را تنها دو بار دیده بودم .۴ هفته پیش بچه اش را به دنیا آورده بود .از او پرسیدم

_میتونم بغلش کنم؟

وقتی بچه اش را بلند میکرد صورتم را بررسی کرد. سپس بچه را به دست من داد. آنقدر دوست داشتنی بود که کلمات نمی توانستند او را توصیف کنند. نمی‌توانستم چشمهایم را از دختر خجالتی که در بازو هایم بود بردارم

او را به اتاق نشیمن بردم و با لحنی بچگانه با او صحبت می کردم .وقتی به بالا نگاه کردم دانته داشت مرا نگاه میکرد. چیزی نزدیک به گرما در چشم هایش بود . به سرعت نگاهم را پایین آوردم

بعد از شام من و اینس به کتابخانه رفتیم تا با یکدیگر صحبت کنیم .در حالی که مردها و بچه ها در اتاق نشیمن نشسته بودند. اینس در حالی که بچه اش را بغل گرفته بود با نگاهی دانا به من خیره شد

_ بارداری مگه نه؟

_ چطور میدونی ؟هنوز به هیچکس چیزی نگفتیم

نه اینکه من دلم نخواهد راجع به این قضیه به کسی چیزی نگوییم اما اینکه به دیگران بگوییم تصمیم دانته بود

_در طول شام هیچ نوشیدنی ننوشیدی و مدام دستت رو به شکمت میزنی

قرمز شدم

_نمیدونستم رفتارم اینقدر واضحه

_ احتمالاً برای یک مرد نه. هنوز شکمت کاملاً صافه

_ لطفاً به پدر و مادرت راجع به این چیزی نگو. فکر نمی‌کنم دانته دلش بخواد بقیه چیزی بدونن

_ چرا نه؟

شانه ای بالا انداختم

_ شما دوتا باهم مشکل دارید؟ خوشحال نیست که بارداری؟

_ فکر می کنم به زمان نیاز داره که به این ایده عادت کنه

_کار احمقانه ای کرده مگه نه؟ اون برادر منه میدونم گاهی اوقات میتونه خیلی یک دنده و لجوج باشه

_ یک دنده و لجوج حتی توصیفش هم نمیکنه.. آیا هرگز وقتی کار اشتباهی کرده معذرت خواهی کرده؟

اینس خندید

_ نه ..گاهی اوقات فکر می کنم حتی نمیتونه اون کلمات رو به زبون بیاره ..بیشتر اوقات سعی میکنه مشکل رو نادیده بگیره تا وقتی که من تسلیم بشم و دیگه ازش انتظار معذرت‌خواهی نداشته باشم

چقدر آشنا به نظر می‌رسید

_سالروز مرگ کارلا یک هفته دیگه است

_ اوه

خشکم زد …کاملا راجع به آن فراموش کرده بودم

_فقط فکر کردم باید بدونی که دانته اون روز زیاد توی حس و حال خوبی نیست . شاید باید سعی کنی ازش دور بمونی

اصلا مسئله ای نبود

 

 

قسمت بعد



مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *