محبوب ترین مطالب

رمان عاشقانه جدید زنجیر وظیفه قسمت ششم :

 

 

 

دلم می خواست یک زن واقعی باشم .یک همسر واقعی و برخلاف آنتونیو می دانستم دانته به خوبی از عهده تکمیل ازدواج بر خواهد آمد .اما این همچنین یک مشکل هم بود اگر دانته متوجه شود من یک باکره هستم چه ؟ آیا می توانستم این را از او پنهان کنم ؟ شاید اگر از او می خواستم برق ها را خاموش کند ان موقع می توانستم بهانه‌ای پیدا کنم اما اگر آن را احساس کند به او چه بگویم؟ باید به حرف بیبیانا گوش می دادم و از شرش خلاص می شدم اما قسمت رمانتیک من دلش نمی خواست باکرگیم را به یک اسباب بازی تقدیم کنم

وقتی دانته در اتاق خواب را باز کرد و به من اشاره کرد تا وارد شوم افکارم از هم پاره شدند .از او گذشتم. با هر حرکت… لباس عروسی ام به آرامی حرکت می‌کرد .به سرعت به او نیم نگاهی انداختم تا حس و حالش را بسنجم اما مانند همیشه نمی شد از چهره اش چیزی خواند . تخت خواب بزرگ از چوب سیاه و ملحفه های سیاه درست شده بود برای لحظه ای با خود در تعجب بودم که آیا به خاطر مرگ همسر سابقش آن را سیاه نگه داشته ؟

سپس فکر بد تری به سراغم آمد. آیا این همان تخت‌خوابی بود که با همسرش ان را شریک شده بود ؟

_حمام اون طرفه

با اشاره سر به در چوبی تیره سمت راستم اشاره کرد .مردد ماندم. آیا از من می خواست حمام کنم ؟ در اتاق خواب را بست و شروع کرد به درآوردن کراواتش. آیا نمی خواست لباس های مرا دربیاورد؟

به طرف پنجره رفت و به بیرون نگاه کرد .پشتش به من بود .متوجه منظورش شدم .با ناامیدی به حمام مرمری قدم گذاشتم .از مرمر سیاه درست شده بود پس شاید دانته تنها از رنگ سیاه خوشش می‌آمد. به طرف پنجره حمام حرکت کردم باخودم متعجب بودم که آیا دانته هم همین منظره که من میبینم را در حال تماشاست ؟ ابرهای سیاه آسمان ابی را پوشانده بودند و جلوی نور ماه کامل را گرفته بودند

یا شاید فکرش در دوردست ها باشد و در خاطرات غرق شده باشد ؟ این فکر باعث ناراحتی ام شد بنابراین به پنجره پشت کردم و لباس هایم را در آوردم تا دوش سریعی بگیرم

بعد از آن که بدنم را خشک کردم لباس خواب ساتن زیبایی که خریده بودم را پوشیدم و موهایم را شانه کردم .دوباره معده ام با اضطراب و هیجان به هم پیچید . چند ثانیه به خودم اجازه دادم تا به روی خود تسلط پیدا کنم سپس به داخل اتاق خواب قدم گذاشتم .دانته از جایش روبه روی پنجره تکان نخورده بود. چند ثانیه به خودم اجازه دادم تا او را در کت و شلوار زیبا ستایش کنم .قوی و برازنده به نظر می رسید… دور از دسترس.. دستهایش را در جیب شلوارش قرار داده بود. یک کوه یخ.. سرد.. بدون احساس ..کاملاً تحت کنترل خویش

گلویم را صاف کردم . مضطرب بودم .به طرفم چرخید. چشم های آبی تیره اش برای لحظه ای سر تا پایم را ورانداز کرد اما حالت چهره اش تغییر نکرد .حتی کوچکترین برقی از احساس میل و خواستن در چشم هایش دیده نمی شد . هیچ چیز نبود. مانند این که از سنگ تراشیده شده .حداقل آنتونیو در شب ازدواج به خاطر زیبایی مرا تحسین کرده بود . اما چه چیزی جلوی دانته را گرفته بود ؟

به خاطر واکنشش از درون به خود پیچیدم. می دانستم بعضی از مردها مرا جذاب می دیدند و آنها هرگز مرا در لباس اینچنین ندیده بودند. اما به نظر می‌رسید که دانته هیچ اشتیاقی نسبت به من ندارد. می دانستم همسر سابقش به هیچ عنوان شبیه من نبوده. من قد بلند با موهای مشکی بودم در حالی که او کوتاه قد بود و موهای قهوه ای روشن داشت

گفت

_میتونی دراز بکشی من میرم یه دوش بگیرم

برای لحظه ای نگاهش تغییر کرد اما سپس به داخل حمام رفت و در را پشت سرش بست .سعی کردم بر ناامیدی ام غلبه کنم. به طرف تخت خواب رفتم و زیر ملحفه ها پنهان شدم .با آنتونیو می دانستم که نمی تواند نسبت به بدن من واکنشی داشته باشد اما فکر میکردم با دانته همه چیز متفاوت باشد .شاید به چند لحظه نیاز داشت تا افکار اش را سر و سامان دهد .امروز نمی توانست برای او روز آسانی باشد او عاشق همسرش بود و ازدواج دوباره می بایست برای او واقعا کار سختی بوده باشد .شاید به یک دوش نیاز داشت تا از لحاظ ذهنی برای شب عروسی آماده شود

دوش گرفتنش واقعاً زمان طولانی طول کشید و بالاخره پلک هایم سنگین شدند .سعی کردم با خستگی بجنگم اما می بایست در برهه ای از زمان خوابم برده باشد زیرا وقتی تخت خواب زیر سنگینی بدن دانته فرو رفته از خواب بیدار شدم .چشمهایم به طرف دانته که دراز شده بود کشیده شدند . بالاتنه اش ب*رهنه بود و چیزی بیشتر از این نمی خواستم تا انگشت هایم را روی شکم ماهیچه ای و برنزه اش بکشانم . امکان پذیر نبود بفهمم دارد به چه چیزی فکر می کند. آیا حالا دستش را به طرفم دراز خواهد کرد؟ به پشت دراز کشیده بودم و منتظر او بودم تا کاری انجام دهد .مضطرب و هیجان زده و ترسیده .می بایست جلوی خودم را بگیرم تا اولین قدم را بر ندارم. این گونه حرکت شایسته ای نبود

به سادگی گفت

_ فردا باید زود از خواب بیدار بشم

سپس چرخید ..لامپ را خاموش کرد و پشتش را به طرف من کرد .خوشحال بودم تاریکی اتاق شوک و ناامیدی مرا پنهان می کند. چند دقیقه دیگر منتظر ماندم تا ذهنش را تغییر دهد اما این کار را نکرد. ساکت و بدون حرکت کنار من دراز کشیده بود .پشتش چند اینچ با بازوی من فاصله داشت . احساس درد و صدمه روحی وجودم را پر کرد

چرخیدم و به او پشت کردم .دانته به زنها علاقه داشت پس چرا نمی خواست با من بخوابد؟ مگر من چه اشکالی داشتم که حتی بعد از دو شب ازدواج هنوز هم باکره بودم و کسی مرا لمس نکرده بود ؟

مطمئن نبودم دوباره بتوانم چنین چیزی را پشت سر بگذارم .دلم میخواست احساس عشق و اشتیاق را تجربه کنم .این که کسی مرا بخواهد. با آنتونیو می دانستم که حتی سعی کردن هم از همان ابتدا محکوم به شکست است اما با دانته حداقل می بایست سعی ام را بکنم . حتی اگر هنوز هم همسرش را دوست داشته باشد اما او یک مرد بود و نیازهایی داشت و من کاملا می‌توانستم نیازهایش را برطرف کنم . حتی اگر احساساتش را دور از دسترس من پنهان کند

به صدای نفس کشیدنش گوش دادم .اگرچه یکدیگر را لمس نمی‌کردیم اما می‌توانستم گرمایی که از بدنش ساطع می‌شود را احساس کنم . او یک کوه یخ نبود .میبایست راهی وجود داشته باشد که ماسکش را ترک دهم

فصل ۵

صبح روز بعد که از خواب بیدار شدم دانته در تخت خواب نبود. آن طرفی از تخت خواب که در آن خوابیده بود کاملاً سرد بود .خودم را مجبور کردم تا عصبانتیم را فرو نشانم. سرم را روی بالش او قرار دادم و نفس عمیق کشیدم .تصور می‌کردم دارد مرا نوازش می کند .بعد از چند لحظه همان جا دراز کشیدم و به سقف خیره شدم .دلم میخواست همزمان گریه کنم و بخندم

از تخت خواب پایین آمدم و به حمام وارد شدم . لباس زیبای قهوه‌ای رنگی که تا بالای زانو هایم می‌رسید و بخوبی بدنم را در بر می‌گرفت انتخاب کردم .حتی اگر دانته اهمیت ندهد باز هم از اینکه ظاهر قابل قبولی داشته باشم احساس راحتی می کردم .از اتاق خواب بیرون آمدم .مردد ماندم و به پایین راهروی طولانی نگاه کردم .با خود در تعجب بودم پشت در ها چه چیزی پنهان شده .می بایست یک وقت دیگر همه جا را به خوبی جستجو کنم.

در عوض از راه پله ها پایین رفتم .مطمئن نبودم که آیا طبقه پایین کسی برای صبحانه منتظر من باشد. خانه جدیدم را نمی شناختم.خدمتکار ‌هایی که اینجا کار می‌کردند را نمی شناختم و بدتر از همه ..رئیس خانه ….شوهرم را نمی‌شناختم

قبل از آنکه وارد شوم کمی پشت در مردد ماندم .انتظار داشتم دانته خانه را ترک کرده باشد . از این که او را پشت میز غذاخوری در اتاق غذاخوری بزرگ پیدا کردم متعجب شدم .سراسر خانه از چوب تیره رنگ و وسایل گران قیمت تزیین شده بود که منظره با ابهتی به خانه می داد .روزنامه صورت دانته را پنهان کرده بود اما به محض این که صدای قدم های مرا شنید آن را پایین آورد .همانطور که به آرامی به میز نزدیک میشدم پاشنه کفش های پاشنه بلندم روی چوب صدا می دادند . مطمئن نبودم اطراف او چگونه رفتار کنم. آنتونیو ابتدا دوست من بود و سپس به همسرم تبدیل شده بود. اما هیچ چیز بین دانته و من نبود .ما غریب بودیم

میز برای دو نفر چیده شده بود اما بشقاب من کنار دانته نبود. در عوض در آن سر میز قرار گرفته بود .به فاصله بین خودم و دانته خیره شدم .در نظر گرفتم فاصله را نادیده بگیرم و کنار او بنشینم اما سپس جرأت ام را از دست دادم و سر جایی که برایم در نظر گرفته شده بود نشستم

_امیدوارم خوب خوابیده باشی؟

با آن صدای آرامش این سوال را پرسید. روزنامه را پایین نیاورده بود هنوز هم آن را به دست داشت و این احساس را داشتم که قرار است از این به بعد این روزنامه بین ما حایلی شود

آیا واقعاً جدی بود؟

_ خیلی خوب

ایا نمی‌توانست متوجه شود که حداقل چیز بیشتری از شب ازدواجم انتظار داشتم ؟

_هنوز هم باید برای جلسه با لوکا آماده بشم به زودی اینجا خواهد بود .اما بهش گفتم تو از اینکه اریا رو در مشایعت خودت داشته باشی در حالی که ما با هم ملاقات می‌کنیم خوش حال خواهی بود

شک داشتم آریا به هیچ هم صحبتی نیاز داشته باشد. خانواده او اینجا بودند.این تنها راهی بود تا مرا سرگرم نگه دارد نه چیز بیشتری

اگر او به یک زن ساده لوح نیاز داشت شاید می‌بایست با یک نفر جوان تر ازدواج میکرد. اما من آریا را دوست داشتم و رد کردن این پیشنهاد بی ادبانه به نظر می رسید بنابراین لبخند زورکی تحویل او دادم

_ این با ملاحظه گی تو رو میرسونه

کنایه باعث شده بود لحن صدایم محکم تر شود. حالا که باهم ازدواج کرده بودیم نگه داشتن ماسک ادب سخت تر می شد

دانته نگاهم را ملاقات کرد و چیزی در نگاهش بود که باعث شد چشم هایم را پایین آورم و خودم را مشغول صبحانه کنم .گرسنه نبودم اما از اینکه هیچ کاری نکنم بهتر بود صدای خش خش کاغذ توجهم را به آن طرف میز جلب کرد .همانطور که انتظارش می‌رفت دانته پشت روزنامه ناپدید شده بود. آیا این شیوه ای بود که می خواست ازدواجمان آنگونه باشد ؟

حتی هنوز اطراف خانه را به من نشان نداده بود .

_ محوطه اطراف رو به من نشون میدی؟ به سختی میتونم از مهمانها پذیرایی کنم اگه حتی اطراف خونه خودم رو هم نشناسم

دانته دوباره روزنامه را پایین آورد و آن را تا زد و روی میز قرار داد . این احساس غیرمنطقی را داشتم تا آن را تکه تکه کنم

_حق با توئه

هیجان بدنم را پر کرد اما با حرف بعدی اش به سرعت از بین رفت

_ گبی

چند لحظه بعد دری باز شد و دختر نوجوان کوتاه قدی وارد اتاق شد و به طرف دانته حرکت کرد

_ بله قربان چه کاری از دستم برمیاد ؟

به سختی می توانستم تعجبم را پنهان کنم . به نظر میرسید گبی دبیرستانی باشد . چگونه می توانست به عنوان خدمتکار در این خانه باشد ؟ دانته با چانه اش به طرف من اشاره کرد

_همسر من

گبی با لبخندی خجالتی به طرفم برگشت

_ دوست داره اطراف خونه رو ببینه من سرم شلوغه پس لطفا خونه رو بهش نشون بده.

گبی سرش را تکان داد و به طرف من به راه افتاد

_دوست دارید الان بیاین ؟

صدایش مردد بود اما می توانستم کنجکاوی را در چشم هایش را ببینم . برای خودم قهوه ریختم

_ بله لطفا ..اگه اشکال نداره دوست دارم قهوه ام رو با خودم بیارم

چشم های گبی گشاد شدند و نگاهی به طرف دانته انداخت. دانته دوباره داشت روزنامه اش را می‌خواند .در نظر من که سرش شلوغ نبود . اگر وقت داشت روزنامه بخواند پس چرا وقت نداشت تا اطراف خانه را به من نشان دهد ؟ اما جلوی گبی با او بحث نمی کردم . دانته می بایست احساس کرده باشد که من و گبی به او نگاه می کنیم و منتظر دستور او هستیم . چشم هایش را بالا آورد

_ اینجا حالا خونه تو والنتینا.. میتونی هر کاری که دلت بخواد بکنی

بنابراین داشت به مکالمه ما گوش میداد. با خود در تعجب بودم که آیا منظور حرفش معنای دیگری داشت ؟ ارزو می‌کردم کاش جرأت بیشتری داشتم تا بتوانم تئوری ام را امتحان کنم. به طرف گبی برگشتم و لیوان قهوه ام را در دست گرفتم

_ پس بزن بریم

سرش را تکان داد و مرا به طرف در هدایت کرد

_میخواید از آشپزخونه شروع کنیم ؟

_هر کاری که فکر می کنی بهتره انجام بده تو خونه رو بهتر از من میشناسی

دوباره لبخند خجالت زده به چهره نشاند.. زن مسن و چاقی در آشپزخانه در حال آشپزی بود . فکر میکردم آشپز زیتا باشد . وقتی صدای وارد شدن ما را شنید چرخید و دست هایش را روی پیشبندش پاک کرد . فکر می‌کردم در اواسط ۵۰ سالگی باشد . گبی با حالتی هیجان زده گفت

_دارم به خانم خونه اطراف خونه رو نشون میدم

با شنیدن نام خانم خانه از جا پریدم . احساس می کردم آدم زورگو و ریاست طلبی هستم .شاید دانته با اینکه او را قربان صدا بزنند مشکلی نداشته باشد. اما من مطمئنم دلم نمی خواست کسی مرا با نام خانم خانه صدا بزند. به سرعت گفتم

_ لطفاً منو ولنتینا صدا بزنید

و به زیتا لبخندی زدم اما او لبخند مرا برنگرداند. لب هایش به هم فشرده شده بودند و داشت سر تا پایم را ورانداز می کرد. در چهره اش عدم رضایت کاملا مشخص بود

زیتا گفت

_ اگه قبل از عروسی شما رو ملاقات می کردم چیز خوبی بود

اگرچه از لحن صدایش خوشم نیامد اما سعی کردم چهره ام را خونسرد نگه دارم

_ دانته هرگز منو دعوت نکرد و فکر نکردم اگه خودم خودمو دعوت کنم حرکت شایسته ای باشه

با صدای پوفی نفسش را بیرون داد

_ ایشون خانم خونه.. کارا رو قبل از ازدواج به همه ما معرفی کردند

با شنیدن نام همسر سابق دانته بدنم منقبض شد .میتوانستم پیش داوری را در صدایش بخوانم .فکر می کرد من از کارا کم اهمیت تر هستم. این احساس را داشتم که اجازه نمی‌دهد آن را فراموش کنم . نمیخواستم با او وارد مشاجره شوم و مطمئناً امروز اصلاً حال و حوصله آن را نداشتم . در حالی که سعی میکردم از حرفش ناراحت نشدم گفتم

_پس کارلا اغلب اینجا آشپزی می کرد ؟

زیتا با حالت شوکه ای به من نگاه کرد .

_البته که نه ایشان خانم خونه بودند هرگز آشپزی نمی‌کردند و جایی رو هم تمیز نمی کردند . این کاری بود که من و فابه انجام می‌دادیم. قبل از اینکه گبی جای فابه رو بگیره

_خوب تو باید انتظار این رو داشته باشی که من اغلب توی آشپزخونه باشم .من عاشق آشپزی هستم

زیتا شانه هایش را عقب داد

_نمیدونم اگه ارباب دانته چنین اجازه ای رو بدن

جرعه ای از قهوه ام را نوشیدم .با نگاه سختی به او چشم دوختم

_ دانته به من گفت هر کاری که دوست دارم انجام بدم

با اخمی روی پیشانی صورت اش را از من بر گرداند. می‌دانستم قضیه تمام نشده .

_ چرا بقیه خونه رو بهم نشون نمیدی گبی ؟ می خوام مطمئن باشم برای رسیدن آریا آماده ام

گبی سرش را به سرعت تکان داد

_البته خانوم……. والنتینا

بقیه ی خانه را به من نشان داد .وقتی به دفتر دانته رسیدیم گفت اینجا دفتر آقای کاوالارو ست . ایشون دوست ندارند زمانی که اینجا هستند کسی مزاحمشون بشه

صورتش قرمز شد

_البته کسی از ما مزاحمشون بشه.. مطمئنم خوشحال خواهند شد که شما مزاحمشون بشید

به شانه اش دست زدم

_ میفهمم

وقتی به طبقه بالا میرفتیم از او پرسیدم

_چند سالته؟

۱۷ سال .سه ساله که اینجا کار می کنم. بعد از اینکه همسر آقای کاوالارو فوت شدند اینجا مشغول به کار شدم .من ایشون رو ندیدم اما زیتا خیلی دلش برای ایشون تنگ شده برای همین بود که با شما گستاخانه رفتار کرد

_ ۳ سال؟ این وحشتناکه. تو باید الان درس میخوندی

_اوه نه من کاملا سپاسگزارم .اگه آقای کاوالارو نبودند من الان کشته می شدم یا بدتر…

به خود لرزید. می دانستم دلش نمیخواد در این باره صحبت کند . بقیه اتاق ها را به من نشان داد .چشمهایم روی دری که در انتهای راهرو قرار داشت ثابت شدند .به آن طرف حرکت کردم

_این یکی چی ؟

قبل از آنکه بتوانم دستگیره ی در را بچرخانم گبی دستم را گرفت

_اینجا جایه که آقای کاوالارو وسایل همسر سابق شون رو نگه داری می کنن

به سختی می‌توانستم چهره‌ام را خونسردانه نگه دارم

_ البته

احتمالا در آن قفل نیست وگرنه گبی دستم را نمی‌گرفت. می‌بایست بعدا به اینجا برگردم . می بایست درباره زنی که چنین سایه تیره ای روی ازدواجم افکنده بود بیشتر بدانم .

……………………..

یک ساعت بعد آریا را به اتاق پذیرایی دعوت کردم . این که به عنوان خانم خانه رفتار کنم احساس عجیبی دارد مانند اینکه یک دغل باز بودم

آریا وقتی روی مبل کنارم نشست به نظر خسته می رسید . زیر چشم هایش کبود شده بود فکر میکردم او شب طولانی تری از شب من داشته

از او پرسیدم

_ قهوه میخوری ؟

_خدایا بله

اریا با حالت پوزش طلبانه ای به من لبخند زد.

_ من حتی درباره ی دیشب ازت چیزی نپرسیدم .احتمالاً از من کمتر خوابیدی

همانطور که برایش قهوه میریختم با خود در فکر بودم که چه جوابی به او بدهم .با حالت مختصری گفتم

_ به خوبی استراحت کردم

 

 

قسمت بعد



مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *