محبوب ترین مطالب

رمان عاشقانه جدید زنجیر وظیفه قسمت سوم :

 

 

لادویکا با لحنی گرم گفت

_ بسیار خوشحالیم که تونستی بیایی

روکو دست دانته را تکون داد

_باید به خاطر سلیقه بینظیرت بهت تبریک بگم.. همسر آینده ات بسیار شگفت انگیز به نظر میرسه

کاملا واضح بود که برای خوب و دلپذیر به نظر رسیدن از حد خود فراتر می رفتند. اگرچه برای یک رئیس تازه بسیار خوب بود که زیر دست هایش تا این اندازه مشتاق به خوشحال کردن او باشند .دانته سرش را تکان داد و دستش را دوباره پشت من قرار داد …به سادگی گفت

_ بله هست

و من تنها لبخند زدم …لادویکا دستم را فشرد

_وقتی فهمیدیم دانته تورو انتخاب کرده بسیار خوشحال شدیم. بعد از تمام سختی هایی که کشیدی کاملا عادلانه است که سرنوشت برات جبران کنه

مطمئن نبودم چه جوابی به او بدهم. شاید تنها داشت صادقانه صحبت میکرد. اگرچه گفتنش سخت بود.. زیرا آنها بسیار تلاش کرده بودند که جینا را به همسری دانته درآورند

_ مچکرم این لطف شما رو میرسونه

سپس ما را به اتاق پذیرایی راهنمایی کردند. صدای خنده و صحبت کردن از داخل به گوش می‌رسید . وقتی به اتاق پذیرایی وارد شدیم لادویکا گفت

_آریا بسیار هیجان زده است که دوباره تو رو ملاقات کنه

هیچ زمانی نداشتم که تعجب خودم را از حضور آریا نشان دهم زیرا به محض اینکه وارد اتاق شدیم جمعیت به دورم حلقه زد تا به خاطر نامزدیمان به ما تبریک بگویند. دربین تکان دادن دستها اتاق را از نظر گذراندم. اریا گوشه‌ای از اتاق بزرگ کنار درخت کریسمس غول پیکر دیگری ایستاده بود و در کنارش.. همسرش لوکا ..که از لحاظ جثه و تنومندی دست کمی از درخت کریسمس نداشت ایستاده بود و با حالتی مالکانه دستش را دور کمر او حلقه زده بود

جینا و نامزدش متیو را جایی ندیدم . اگر شایعات مادرم حقیقت داشته باشند .. خانواده اسکادری در تلاش بودند که مواظب باشند تا فرزند وسط شان نمایش به پا نکند

دانته انگشت شستش را روی کمرم تکان داد و مرا از جا پراند .چشمهایم به طرفش چرخید ..سپس به زوجی که روبرویمان بودند

گرم ترین لبخندم را روی لبهایم نشاندم و بیبیانا را محکم در آغوش گرفتم.. زمزمه کردم

_حالت چطوره ؟

به طور مختصری من را فشار داد سپس خودش را عقب کشید و لبخندی ساختگی روی لب نشاند …در حضور دیگران تنها تا این اندازه می توانستم از او پاسخ بگیرم

همسرش توماسو که سی سال از او بزرگتر بود و بی نهایت چاق و کچل بود دستم را بوسید.. که امری کاملا عادی بود به جز نگاهی که در چشم هایش داشت

انگشت های دانته پشت کمرم منقبض شدند .. از گوشه چشم به او نگاه کردم اما حالت چهره اش همان ماسک کناره گیر و دور از دسترس همیشگی بود . نگاه خیره اش را روی توماسو ثابت کرد… مرد به سرعت دستم را رها کرد و با بیبیانا به طرف دیگر اتاق رفتند

پیشخدمتی با یک سینی پر از نوشیدنی کنار ما ایستاد و دانته یک لیوان شامپاین برای من و یک اسکاچ برای خود برداشت ..حالا که حمله تبریک گویان بالاخره تمام شده بود آریا و لوکا به طرف ما حرکت کردند ..رفتار دانته به طور نا محسوسی تغییر کرد ..مانند ببری که بوی حیوان درنده ی دیگری را در قلمرو خود احساس کرده بود

لوکا و دانته با یکدیگر دست دادند.. هر دو با ان با آن لبخند های مرعوب کننده کوسه مانند روی صورت هایشان…. به اریا لبخند پهنی زدم .. صادقانه از دیدار مجدد او خوشحال بودم… بسیار راحت تر از روز ازدواجش به نظر می رسید… همانطور که او را در آغوش می گرفتم گفتم

_شگفت انگیز به نظر می رسی

لباس مشکی زیبایی پوشیده بود که پوست رنگ پریده و موهای بلوندش را به خوبی نشان میداد …تعجبی نبود که لوکا نمی‌توانست از او چشم بردارد

_ تو هم همین طور

یک قدم به عقب برداشت

_ می تونم پشت لباست رو ببینم ؟

چرخیدم

_واو اون شگفت انگیز به نظر نمیرسه؟

مخاطب سوالش لوکا بود و باعث شد سکوتی معذب کننده در فضای پر تنش ایجاد شود ..دانته دستش را دور کمرم حلقه کرد ..چشم های سردش روی لوکا بود ..لوکا دست آریا را گرفت.. آن را بوسید و گفت

_ چشم های من فقط تورو میبینه

آریا لبخند خجالت زده ای تحویلم داد..

_ می بایست جینا رو پیدا کنم .میتونم بعدا باهات صحبت کنم ؟

_ خیلی خوب

وقتی اوو لوکا از ما دور شدند خوشحال شدم …به هرحال در حضور مردها من و آریا نمی‌توانستیم آن طور که می خواهیم با یکدیگر صحبت کنیم .. به طرف دانته چرخیدم

_تو از اون خوشت نمیاد

_ بحث دوست داشتن نیست ..بحث امنیت شخصی و دوز مناسبی از سوء ظنه

_این به خاطر روح کریسمسه

سعی نکردم که کنایه ام را پنهان کنم

دوباره جرقه ای از تفریح و سرگرمی گوشه ی لبش را بالا برد…. سپس دوباره ناپدید شد

_ دوست داری چیزی برای خوردن بگیری ؟

_حتما

بعد از چند روز رژیم غذایی شکنجه وار بسیار گرسنه بودم .همانطور که راه مان را از میان جمعیت باز می کردیم متوجه شدم که رهبر کنونی حضور ندارد

_ پدرت کجاست؟

دانته با لحنی خشک گفت

_ نمیخواست نمایش رو از من بگیره.. حالا که دیگه بازنشسته شده ترجیح میده از انظار عمومی به دور بمونه

_ قابل فهمه

حضور در اجتماع طاقت فرسا بود ..می بایست کاملا مراقب کارهایی که می کنی و از حرفهایی که میزنی باشی.. و اگر رئیس باش این کار بسیار برایت طاقت فرسا تر خواهد بود… از طرز نگاه های سختی که برخی از زنها به طرفم روانه می کردند… می دانستم که من موضوع مورد علاقه غیبت هم اکنون آنها هستم

می دانستم که پشت دست هایشان خواهند گفت: چرا دانته کاوالارو یک مطلقه رو به جای دختری جوان و معصوم انتخاب کرده ؟

به چهره بدون احساس دانته نگاه کردم ..به زاویه خشن گونه‌هایش… احتیاط و حسابگری درون چشم هایش …و یکبار دیگر آرزو کردم که ای کاش جواب آن سوال چیزی جز منطق محض می بود

بوفه پر از غذا های لذیذ ایتالیایی بود ..یک قطعه پانتون برای خودم برداشتم.. مانند همیشه مزه بهشت می داد ..چندین بار برای خودم درست کرده بودم اما هرگز مزه و کیفیت پانتون این مراسم را نداشت

_ دانته

صدای دلپذیر زنانه ای از پشت سر به گوش رسید … من و دانته همزمان چرخیدیم …. خواهرش اینس که در طی سال‌های گذشته چندین کلمه با یکدیگر رد و بدل کرد کرده بودیم اما نه سال از یکدیگر جدا بودیم رو به روی ما ایستاده بود….. او باردار بود احتمالا سه ماهه بود ..از آن طرف اتاق دوقلوهایش که شامل یک دختر و یک پسر هستند مشغول بازی کردن با فابینو که تقریبا هم سن خودشان بود بودند

اینس موهایی شبیه برادرش داشت و همان هاله ی سرد و انزوای دانته اطرافش وجود داشت… و زبانی که چشمهایش به من افتاد اگر چه چندان گرم نبودند اما دوستانه بودند

_والنتینا چه خوبه که تو رو ملاقات کردم

با لبخند گفتم

_اینس درخشان به نظر می رسی

شکمش را لمس کرد

_ مچکرم… پیدا کردن لباسی که با این شکم اندازم بشه یک چالش بود …شاید بتونی با من به خرید بیایی تا برای شرکت در عروسیت یک لباس بخرم

_ حتما و اگه زحمتی نیست خوشحال میشم اگه برای پیدا کردن لباس عروسی به من ملحق بشی

چشم های آبی اش گشاد شدند

_ هنوز لباس نخریدی؟

شانه ای بالا انداختم… لباس عروسی قبلیم را دارم اما حاضر نیستم آن را بپوشم زیرا نشانه بدشگونی است

_ هنوز نه.. اما هفته بعد برای خرید میرم ..وقت آزاد داری؟

_ روی من حساب کن

چشم هایش بسیار گرم تر شدند.. بسیار جوان تر از ۳۲ سال به نظر می رسید ..شاید به خاطر ژنتیک خوبشان بود

_ شگفت انگیزه

از گوشه چشم دیدم که دانته با علاقه ی کمی به ما نگاه می کرد .. امیدوارم از این که من و خواهرش رابطه ی خوبی با یکدیگر داشتیم خوشحال باشد …می دانستم همسر سابق و خواهرش دوستهای نزدیکی بودند ..اغلب اوقات آنها را می‌دیدم که با یکدیگر در مراسمات اجتماعی شرکت کرده و میخندیدند

دانته در نهایت پرسید

_شوهرت کجاست ؟

_اوه پیترو به همراه روکو برای سیگار کشیدن بیرون رفتند … نمیخواستند مزاحم تو و همسر آینده ات بشن

ماهیچه های فک دانته منقبض شدند

_اگه کار داری میتونی بری پیششون

به سرعت گفتم

_من خوبم ..احتمالا باید با اریا صحبت کنم .

اینس لبخندی تحویلمان داد و به طرف دوقلوهای پر سر و صدایش رفت . دانته هنوز از کنار من حرکت نکرده بود .

_مطمئنی؟

_بله

سرش را تکان داد

_ زود برمی گردم

او را نگاه کردم که به طرف تراس حرکت کرد و از در بیرون رفت حالا که او رفته بود می توانستم ببینم چند زن با حالت آزادانه تری به طرف من برگشته و به حرکاتم توجه می کردند . قبل از انکه یکی از آنها مرا وارد مکالمه‌ی معذب کننده ای کند می بایست آریا یا ببیانا را پیدا کنم . راهم را از میان آنها گشودم و تنها به لبخندهای مودبانه اکتفا کردم …بالاخره هر دوی آنها را در گوشه ای خلوت پیدا کردم. گفتم

_خدا رو شکر اینجایید

اریا پرسید

_مشکل چیه ؟

_ احساس می‌کنم همه دارن در مورد من و دانته صحبت می‌کنن. بهم بگو این فقط تصور منه

بیبیانا سرش را تکان داد

_ تصور نمی کنی . بیشتر مطلقه ها به اندازه تو خوش شانس نیستند

_میدونم … با این حال آرزو می کنم ای کاش تا این اندازه به خاطر نامزدی من شوکه نمیشدن

اریا گفت

_میگذره .. به زودی جینا نقل مجلس غیبت میشه

_ متاسفم شنیدم توی مراسم نامزدی جینا رسوایی به پا شده ..

اریا سرش را تکان داد

_اره…جینا احساس نارضایتی از نامزدیش رو از کسی پنهان نمیکنه

ناگهان چشم های آبی آریا گشاد شدند

_ تو هنوز حلقه نامزدیت رو به من نشون ندادی

دستم را جلو گرفتم

_ زیباست

_بله دانته اینو برام انتخاب کرده..

دومین حلقه نامزدی ام و دومین حلقه ای که هیچ نشانی از احساس عشق نداشت

_ چه مدت توی شیکاگو میمونی ؟ وقت داری برای قهوه خوردن بهم سربزنی؟

_ فردا صبح اینجا رو ترک میکنیم لوکا میخواد به نیویورک برگرده… اما برای جشن ازدواجت چند روز زودتر به اینجا میایم .. بنابراین شاید اون موقع بتونیم برای قهوه خوردن همدیگر رو ملاقات کنیم اما اگه سرت خیلی شلوغ نباشه

_نه جشن بزرگی نمی‌گیریم . بنابراین برای قهوه خوردن وقت هست . وقتی رسیدی بهم زنگ بزن

_باشه اینکارو میکنم

_تو چی بیبیانا ؟ وقت داری فردا به خونمون بیایی . خیلی وقته شانس این رو نداشتیم با هم صحبت کنیم

 

 

قسمت بعد



مطالب مرتبط

دیدگاه ها

  • suny نوامبر 29, 2018 :: 4:59 ق.ظ

    عالی👌🏻👌🏻👌🏻💕💕💕💕

  • Yasmin نوامبر 29, 2018 :: 11:03 ب.ظ

    بيشتر بزار😭

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *