رمان عاشقانه بدرخش نه بسوز بخش 4  :

 

 

 

می خواستم به خاطر مسیری که افکارم در آن قرار داشتند خودم را با سیلی بزنم.. گزینه خوب برای دوست د*ختر بودن؟ آخه چه مرگمه؟ به خاطر عشق به مسیح تو الان توی وگاسی.. روی خودت کنترل داشته باش.. امشب شبی نیست که بخوای در مورد نقشه ی زندگی برنامه ریزی کنی اما رابطه موقت….. شاید… صاف نشستم و به میز نگاه کردم.گوشه ی کارت ها رو بالا گرفتم  و بهشون نگاهی انداختم

او هم به سمت میز چرخید اما بیشتر از اونکه فاصله نرمالی باشه بهم نزدیک شد

_حالت خوبه؟

بهش نگاه کردم و از اینکه دوباره می دیدم صورتش چقدر بهم نزدیکه تعجب کردم..البته اصلاً شکایتی نداشتم..چهره لع*نتی زیبایی داشت

_نه.. من عالیم چرا؟

لبخند کج و شیطنت امیزی که باعث میشد تمام بدنم آتیش بگیره به آرومی روی لبهاش شکل گرفت

_ به نظر یکم عصبی می آی

نفسم رو بیرون دادم

_ بخاطر اینکه تو به طرز لع*نتی خوش قیافه ای

همون ثانیه ای که کلمات از دهنم بیرون اومدن اون ها رو شنیدم و به خودم پیچیدم

_واقعا من الان اون حرف و با صدای بلند گفتم؟

_مطمئن نیستم….فکر می کنی چی گفتی؟

داشت سر به سرم میذاشت.. میتونستم لبخند رو توی حرفهاش بشنوم…اما نمی تونستم بهش نگاه کنم چون که دیگه کاملا تحقیر میشدم

نفس عمیقی کشیدم تا شجاعتم رو جمع کنم

_ وقتی اینطور نزدیکه من نشستی خیلی برام سخته مثل یک آدم باهوش رفتار کنم

داشتم نفسم را از دست میدادم و کاری از دستم بر نمی آمد یا باید بیخیال نفس کشیدن میشدم یا کنار او رو ترک میکردم و مطمئناً حاضر نبودم از کنارش برم…راستی صحبت از پتانسیل شد این مرد پتانسیل اینو داره که حواس پرتی که به دنبالش بودم باشه… نقشه بزرگ و دیوانه واری که کندیک کشیده بود….همون مردی که باعث میشد همه چیز رو فراموش کنم و به جلو پیش برم….به سرعت نیم نگاهی بهش انداختم و دوباره جلو مو نگاه کردم…آیا میتونم به طور موقت با این مرد باشم ؟کسی که هیچ چیزی در موردش نمیدونم و کامل یک غریبه است ؟ کسی که دیگه هرگز اونو نخواهم دید؟ کسی حتی اسمش رو نمیدونم؟

_به هرحال اسم من مک… اسم تو چیه؟

به طرز باورنکردنی ترس تمام بدنم را فرا گرفت اون کیه ؟یک ذهن خوان ؟خیلی خوب…میتونم روی قسمتی که اسمش رو نمیدونم خط بکشم…سوال اینه…. آیا میتونم با یک مردی که اسمش مک و کلاه کابوی پوشیده و داره توی یک کازینو بلک جک بازی میکنه رابطه موقت داشته باشم؟ همانطور که داشت به کارت‌هاش نگاه میکرد آرنج هاش را روی میز قرار داد و منتظر جواب من بود… این کار باعث شد تا عضلات بازوهاش زیر اون لباس به خوبی مشخص بشه و فکر من رو به جاهای دیگه ای منحرف کنه…بله مطمئن میتونم اینکارو بکنم

بهش نگاه کردم…اون هم به چشمهام خیره شد و بهم لبخندی زد..و با این کار چال کوچکی روی لپ چپش مشخص شد…….و این حرکت تمام کنترلی که روی خودم داشتم رو ازم گرفت و به باد هوا داد

_اسم من اندریا ستت… اما دوستام اندی صدام میزنن

_پس اسمت اندی

دستش رو پشت میزی که روی اون نشسته بودم قرار داد و کمی بیشتر به من نزدیک شد

_ میخوای چیکار کنی اندی؟ بزنی یا بمونی؟

او به کارتها حتی نگاه هم نمی کرد…. چشم های نافذ آبیش مستقیم به من خیره شده بودند و منو به چالش می‌کشیدند

من هم به کارت ها نگاه نکردم

_ میتونم هرکدوم از این کارهایی که گفتی رو انجام بدم و انجام دادنشون واقعا باعث خوشحالیم میشه

لذتی که تا این لحظه داشتم احساس میکردم در برابر شوک الکتریکی که تمام بدنم رو در بر گرفت… اون هم زمانی که به هم نزدیک تر شد و صورتش رو نزدیکی گوشم قرار داد… قابل مقایسه نبود…همانطور که صحبت میکرد نفسش پوستم رو قلقلک میداد

_منظورم روی میز بود

لبخند زدم… شیطان درونم کنترلم رو به دست گرفته بود

_هر موقع..هر جام که تو بگی

سرش رو عقب برد و با صدای بلند خندید… مثل یک مرد دیوونه داشت بهم لبخند میزد

_ تو کلا یه چیز دیگه ای اندی..اینو میدونستی؟

نوشیدنی رو از پیشخدمت گرفت و به دستم داد..من حالا سه تا نوشیدنی جلوم داشتم و خیال داشتم هر سه تای اونا رو بالا بزنم…زمانی که نوشیدنی خودش رو گرفت و به دختر چند دلار انعام داد… لیوانش رو به سمت من بالا گرفت

_به خاطر خوش شانسی آوردن توی وگاس

مثل یک احمق دیوونه نیشمو باز کردم

_منم به خاطر همون مینوشم

اونقدر محکم لیوانمو لیوانش زدم که یکمی از نوشیدنی بیرون ریخت.. به سرعت خودش رو عقب کشید و یک انگشتش رو به سمت من اشاره گرفت

_واقعا خطرناکی اگه بهتر نمی دونستم فکر میکردم خیال داری دوباره سر تا پامو خیس کنی

 شونه ای بالا انداختم و با چهره ای معصومانه محتویات لیوانمو سر کشیدم…بعدش درهنم باز شد و حرفهای احمقانه تر بیشتری از اون بیرون اومد

_ تلافی کردن کاملا منصفانه است

چیزی نگفت …فقط یک ابروش رو برام بالا داد …سه دست دیگه بلک جک بازی کردیم و هر سه دست رو برنده شدیم …و در تمام این مدت او به من نزدیک و نزدیک تر می شد …به حدی که تقریبا به هم چسبیده بودیم… اما اصلاً اهمیتی نمی دادم ..اهمیتی نمی دادم که دوستام کجا بودن..یا اینکه آیا زنده اند یا نه… اگه بخوام صادق باشم.. همانطور که نگران  شون بودم… یواشکی توی ذهنم از خدای عشق میخواستم یه بلایی سر کندی  و کلی بیاره تا حالا حالاها پیداشون نشه
فصل یازدهم

مک بیشتر چیپس هایی که جلومون بود رو برداشت و توی یک پلاستیک که ارم کازینو روش بود انداخت…یک چیپس به ارزش 20 دلار رو به سمت دلال انداخت کرد

_حاضری از اینجا بریم بیرون؟

به طور عجیبی هوشیار به نظر می رسید آن هم با توجه به مقدار نوشیدنی که نوشیده بود… در حالیکه چیپس هایی که پشت سر به جا گذاشته بود رو لمس میکردم پرسیدم

_ اما اینا چی؟

_ اونا مال توان

احتمالاً باید گیج شده باشه یا شاید نوشیدنی ها مغزش رو تحت تاثیر قرار دادند…زمانی که فهمیدم شاید کار نوشیدنی ها یا گیجی نباشه ترس برم داشت…شاید نمیدونه داشتم در تمام این مدت با پولهای او بازی می کردم…. به ۱۲۰۰ دلاری که جلوم بود نگاه کردم

_اینا مال من  نیستن مال توان…من یه جورایی توی دست اول از پولهای تو قرض گرفتم.متاسفم ترسیده بودم و بهم گفتن اگه جات رو از دست بدی همه اینها رو می بازی

_اگه بخوایم منصف باشیم اونا رو تو برنده شدی… بزار این طور در نظر بگیریم که برای مدتی من ازت حمایت کردم تا اینکه تونستی روی پای خودت بایستی

لب پایینم رو گاز گرفتم و با خودم داشتم فکر میکردم که آیا باید پافشاری کنم که پول هاش رو پس بگیره یا نه…و خیلی زود متوجه شدم همینطور نشستن و فکر کردن یک اشتباه محضه… اتاق داشت دور سرم می چرخید…تصمیم گرفتم تمام انرژیم رو روی اینکه صاف راه برم متمرکز کنم نه اینکه با اون جر و بحث کنم که پول ها رو پس بگیره… چیپس ها رو به چنگ گرفتم

_مچکرم کابوی..این سخاوت تو رو میرسونه

مثل یک احمق نیشم باز شد…. که توی اون لحظه دقیقا یه همچین موجودی بودم

_فکر می کنم باید یک راهی برای تلافی کردن پیدا کنم

در حالی که دستش رو به سمتم دراز می‌کرد گفت

_ یالا بیا بریم یکم هوای آزاد بهت بخوره

_این چیزیه که این روزا صداش میزنن؟

از روی میز پایین پریدم و یکم با آرنج به دنده اش کوبیدم…موقعی که پاهام روی زمین محکم قرار گرفتند  و کنترل بهتری روی خودم داشتم فهمیدم چقدر احمقانه صحبت می کنم… در حالی که آه میکشیدم گفتم

_دوباره این کار رو کردم مگه نه؟

مثلاً امشب میخواستم خیلی با کلاسو جذاب به نظر برسم

_ چه کار کردی؟ متوجه نشدم کاری کرده باشی… میخوای کفشاتو بپوشی؟

به زیر میز…جایی که کفش های کلی مثل یک جفت احمق رقت انگیز قرار گرفته بودند اشاره کرد

_اگه منظورت از کفش اون وسایل شکنجه شیطانیه..نه…. مطمئناً دلم نمی خواد اونها رو بپوشم

به کفش ها اخم کردم و با خودم در تعجب بودم اگه اونها رو پشت سر جا بذارم چقدر برام دردسر ایجاد میشه

مک خم شد و اونها رو برداشت

_نظرت راجع به اینکه…تا موقعی که دوباره احساس کنی بازم میخوای اونها رو بپوشی من برات حمل شون کنم چیه؟

_نقشه خوبیه به هر حال باید دوباره برگردم به اتاقم و لباس راحت تری بپوشم

_تو اینجا میمونی؟ توی هتل؟

چند قدم آن طرف تر ازمیز بلک جک ایستاد و باعث شد بهش برخورد کنم

_اره.. توی یه اتاق خفن

_هممم

_تو توی هتل نیستی؟

_نه

توضیح بیشتری نداد و من هم ازش چیزی نپرسیدم…به هر حال مهم نیست…مگه نه؟ نیازی نیست قضیه رو پیچیده کنیم

دوباره شروع به راه رفتن کرد.. قدم به قدم کنار یکدیگر راه می رفتیم و حتی این حرکت کوچک باعث می شد تمام وجودم رو خوشحالی بگیره…مجبور نبود اینقدر نزدیک به من راه بیاد اما این کارو میکرد….یا فقط من اینطور تصور می کردم؟ یا شاید هم من بودم که خودم رو به او نزدیک می کردم…..خدایا نذار این طوری باشه

_خیلی جالبو  بامزه صحبت می کنی ازش خوشم میاد

_ همینطور به من بچسب کابوی و من یه عالمه حرف باحال برات میزنم

یکم موهای خوشگلمو تکون دادم و بهش نگاهی انداختم

_خوشگلن

و بهم لبخندی زد… ناگهان ایستاد و به من خیره شد…چیپس ها  و کفش ها رو با یک دست گرفت و دست دیگه اش رو روی شونه ام قرار داد…ناگهان صورتش کاملاً جدی شده بود…احساس کردم قلبم ایستاد …میخواد بهم بگه بعدا منو میبینه… میخواد ناپدید بشه.. اینو میدونم ….فکر کنم اینکه پز موهامو بهش دادم دیگه خیلی زیادی بود..لع*نت
_گوش کن اندی.. میدونم خیلی نوشیدی و فکر می‌کنم کار جنتلمنانه این باشه که اجازه بدم بری…. اگه این چیزیه که میخوای

با اون چشمهای آبی درخشان لع*نتیش بهم خیره شده بود و احساس می‌کردم توسط آنها هیپنوتیزم شدم..وقتی که مستقیم به چشماش خیره نمیشدم… بودن با او بسیار راحت تر بود..وقتی توجهش جایی به جز روی من بود راحت تر می تونستم نفس بکشم

احساس میکردم فقط از روی خیرخواهیه که با من هم صحبت شده…و طبق تجربه‌ای که داشتم عاشق مردی شدن که هیچ علاقه ای به من نداره چیز واقعا دردناکیه بنابراین سعی کردم یکم نقش بازی کنم که دیر به دست میام

_برم؟ از کجا برم؟

دستش رو روی کلاهش گذاشت و اونو کمی عقب و جلو برد

_ نمیدونم دارم چی میگم..میترسم نوشیدنی‌هایی که خوردم روی مغزم تاثیر گذاشته باشن

_ حرفت صحیحه… میخوای باهام بیای بالا تا کفشامو عوض کنم؟

اصلاً در مورد این که مک مرد اشتباهی باشه ترسی نداشتم… اصلا از اون آدم ها به نظر نمی اومد که خودشون رو به دیگران غالب می کنن… در مورد خودم از طرف دیگه…زیاد مطمئن نبودم… تقریبا مقاومت کردن در برابر ش نشدنی بود… مهم نیست چه اتفاقی میوفته…دوست نداشتم وگاس رو در حالی ترک کنم که همش ته دلم احساس پشیمونی بکنم…اصلا میدونی چیه…. لع*نت به عقل سلیم…لع*نت به دوست پ*سر قبلی که با یک پیام کوتاه باهام بهم زد…. و لع*نت به مسائل پیچیده….تنها چیزی که میخواستم چند ساعت تجربه خوب بود تا این همه افسردگی و دیوونگی رو بیرون کنم…..بعد از اینکه از وگاس رفتم… میخوام برم خودمو به برنامه زندگیم بچسبونم و حسابی زندگیو سر و سامون بدم

پرسید

_میخوای باهات بیام؟

لع*نت به نقش…دور از دسترس بودن… بازی کردن

_آره..زود باش بزن بریم

دستش رو گرفتم و به سمت آسانسور ها کشیدم

_ فکر می‌کنم دوستام اونجا باشن.. کلید باهام نیست پس بهتره توی اتاق باشن

دکمه آسانسور و فشار دادم…به خاطر کاری که داشتم می کردم بدنم کمی میلرزید.. اولین بار بود که در زندگیم اینقدر جسور بودم… دست یه غریبه رو می گرفتم و رفتارهای جسورانه انجام میدادم…به تمام چیزی که می تونستم فکر کنم بوی خوش بدنش بود…و آیا این که این مرد واقعا آنطور که در موردش فکر میکردم مثل یک خدا رفتار می کنه ؟ یا نه

_دوستات از بازی کردن خوششون نمیاد؟

_چرا اما یکیشون مریض شد برای همین اون یکی داره ازش مراقبت میکنه

_ اونها تو رو توی این لباس  تنها گذاشتن؟

واقعا تمام تلاشمو کردم که لبخند نزنم

_ آره یه جورایی… میدونی

یکی از ۸ آسانسور باز شد و قدم به داخلش گذاشتم.. گفتم

_ راستش منم می خواستم به اون دوست مریضم کمک کنم اما یه دفعه این مرد کابوی خوشتیپ رو دیدم و حواسم پرت شد

به خاطر این که کلمات به طور عجیب و غریبی از دهنم بیرون میومدن چهره در هم کشیدم… داشتم تمام تلاشم رو می‌کردم که با حال به نظر برسم..اما میترسم بیشتر شبیه احمقا خودم رو نشون داده باشم…در حالی که دکمه ی طبقه اتاقمون رو فشار میدادم…تلاش می‌کردم جوری به نظر برسم که انگار نه انگار همین حالا تمام پته خودم رو روی آب ریختم

پرسید

_ اینطوره؟ فکر می کنی باید برم باهاش حرف بزنم؟

چرخیدم..لبخند موزیانه ای روی صورتم بود…سرم رو به یک طرف خم کردم و اجازه دادم تا موهای لختم روی شونه هام بیفته

_ شاید… بهش چی میگی؟

کمی جلوتر اومد

_ بهش میگم بره گم شه..من اول تو رو به دست آوردم پس بهترین خودشو وسط نندازه

_در این مورد مطمئنی؟

سعی می‌کردم زیاد هیجان زده نشم و خودم رو خونسرد نشون بدم…اونقدر نزدیک بود که میتونستم گرمای بدنش رو احساس کنم.. پاهام به ژله تبدیل شده بودند..چقدر قد بلند بود…چقدر شانه های پهنی داشت..و اون کلاه احمقانه کابوی…. می باید ازش متنفر باشم…این کلاه می بایست تمام جذابیت اون رو با خودش میشست و می برد و اونو به یک احمق تبدیل می کرد… اما اینطور نبود… باعث میشد مثل یک اسب وحشی به نظر برسه… یک غریبه خطرناک که نمیتونستی رامش کنی… کسی که براش اهمیت نداشت دیگران چه فکری میکنن و با خودش در همه جا راحت بود…اگه اینقدر نوشیدنی ننوشیده بودم…مطمئناً اینقدر ازش خجالت میکشیدم که حتی نمی تونستم باهاش صحبت کنم…در عوض الان داشتم خودم رو بهش نزدیکتر می کردم و چشمهام داشتند بدون هیچ احساس شرمی سر تا پای اونو ورانداز میکردند

صداش ملایم..عمیق و جذاب بود

_ سوال این نیست که من مطمئنم.. بلکه اینه که آیا خودت مطمئنی؟ چون من میدونم دقیقا چی می خوام و از اون مردایی نیستم که از به دست آوردن چیزی که میخوان بترسن… به محض این که دیدمش دنبالش میرم

کفش ها و چیپس ها رو روی زمین انداخت.. یک دستش رو دوره کمرم حلقه کرد..در آسانسور باز شد…به طبقه ای که اتاقم در اون قرار داشت رسیده بودیم…یک ثانیه بعد در ها باز شدند

سرش کم کم پایین اومد.. توی دنیای خصوصی خودمون بودیم و دوست نداشتم از آسانسور پیاده بشم ..دستمو روی س*ینه اش گذاشتم… از احساس عضلات بدنش احساس آرامش می کردم.. سرش رو پایین تر آوردم

فصل ۱۳

چرخیدم وناله ام بلند شد. سرم درد میکرد و احساس میکردم الانه که بالا بیارم.صدای خر و پف..خواب رو کاملاً از سرم پروند..یک چشمم رو باز کردم و کوهی از موهای بلوند نزدیکم روی تخت خواب دیدم.. با صدای قورباغه مانندی گفتم

_کندیک ؟چه اتفاقی افتاده…دیشب چیزی کشیدم ؟

زمزمه کرد

_چی؟

سرش توی بالش فرو رفته بود. پرسیدم

_کجا ایم؟

میترسیدم بلند بشم. تخت خواب داشت دور اتاق می چرخید.

_وگاس

_کجای وگاس؟

سرش رو بلند کرد..موهاش ژولیده و روی صورتش افتاده بود

_اتاق هتل

دوباره سرش رو روی تخت انداخت.. چند دقیقه بعد دوباره داشت خور و پف می کرد..پشتمو بهش کردم و به طرف میز کنار تخت خواب رو کردم.. سعی می کردم به یاد بیارم دیشب چه غلطی کردم..ذهنم سعی می‌کرد حقایق رو جمع آوری کنه و اونها رو از فانتزی ها و چیزهایی که یک ذره هم با عقل جور در نمی اومدن جدا کنه

به یاد میارم با کندیک و کلی پایین رفتیم… اون قسمت خیلی  واضحه.. دستم رو روی بدنم گذشتم از اینکه میدیدم با اون سین*ه های مصنوعی به خواب نرفتم خوشحال شدم..تصویری از یک کابوی به ذهنم اومد.

_او ه خدای من…من با یک کابوی بودم

کلی توی چهار چوب در ایستاده بود

_همین الان چی گفتی ؟ گفتی با یه میمون بودی؟

بارگیجی نشستم..سرم رو توی دستام گرفتم..

_من گفتم مثل یک میمون دیوانه با یک کابوی بودم

_پس چرا هی تکرار میکنی با یه میمون بودی در صورتی که هیچ میمونی تویوگاس نیست؟

پایین تخت خواب نشست پاهای کندیک رو به طرف دیگه پرتاب کرد و صدای ناله ی کندی بلند شد.. با چشمهایی که میدونستم به رنگ خونه بهش نگاه کردم

_خفه شو سرم داره میترکه..دیشب چه کار کردم ؟

شونه اش رو بالا انداخت

_از من نپرس..فقط به یادم میاد که رفتیم طبقه پایین و وقتی بلند شدم توی اون اتاق دیگه بودم..چیز زیادی به یادم نمیاد

کندیک رو به بالشت گفت

_عوضی تو زیادی نوشیدنی خوردی و به جای اینکه وقتمو با یه مرد خوب سپری کنم همش داشتم از تو مراقبت میکردم… سه بار بالا آوردی

در حالیکه زبانش رو در دهانش میچرخوند گفت

_او تعجبی نداره دهنم مزه ی خرابکاری گربه میده

 به پهلوی کندیک سلقمه زدم

_من دیشب چه کار کردم ؟

کندیک در حالی که با آزردگی آه عمیقی کشید نشست

_از کجا باید بدونم؟ توبا یه کابوی اومدی بالا..منم فورا اتاق رو ترک کردم..و وقتی برگشتم تو اینجا نبودی..و من رفتم خوابیدم.. تنها… مثل اینکه توی این شهر هیچ مرد خوبی پیدا نمیشه

گوشه هایی از خاطرات دیشب جسته گریخته به ذهنم خطور می کردند.. وقتی به تمام اون خاطره ها فکر می کردم صورتم قرمز شد.. بلند شدم به طرف دستشویی رفتم سر راه…تلفن رو با خودم بردم..

_نمیتونم بیشتر کارهایی که دیشب انجام دادم رو به خاطر بیارم

و در رو پشت سرم بستم… عالیه…کلی در حالی که فریاد می زد تا از پشت در بسته صداش رو بشنوم گفت

_ممکنه اینطوری بهتر باشه

به تصویر خودم در آینه نگاه کردم..روی گردنم قرمز شده بود.. تلفن همراهمو پشت سنگ توالت گذاشتم و موهامو به صورت دم اسبی بالا بستم..در واقع از دو طرف قرمز شده بود.. آخرین باری که از این کارا کردم ۱۸ سالم بود..با صدای بلند پاسخ دادم

_آره احتمالاً حق با توئه

زیر دوش آب رفتم.. همونطور که خیس می خوردم سعی کردم خاطراتم رو کنار هم بگذارم.. دیشب حدود ساعت ۹ کابوی رو دیدم.. اسمش چی بود ؟مایک؟میک؟… و بعدش اومدیم بالا…تصاویر ی گذرا از مردی با کلاه کابویی..شلوار جین…و در حالی که منو در آغوش گرفته بود؟ به ذهنم خطور می‌کرد.. آیا چنین چیزی امکان داشت؟

تمام خاطرات حس گرمی به من می‌دادند و باعث می‌شد احساس دوست داشته شدن بکنم…آیا دیشب قرص اکس خورده بودم؟.. آیا مواد زده بود؟ لعن*ت اگه میدونستم چه بلایی سرم اومده…به نظر می‌رسید اتفاقات دیشب دنیای منو زیر و رو کرد…

به موهام شامپو زدم و از شدت تمرکز ابروهام در هم گره خورد… الان کجاست؟ آیا بعد از اینکه کارش تموم شد منو ترک کرد و گفت: بعدا میبینمت به خاطر این اوقات خوش متشکرم؟… من بعدش کجا رفتم؟ چرا وقتی کندیک اومد اینجا.. توی اتاقم نبودم ؟ داشتم چه کار میکردم ؟ و کی باهام بود؟

پاسخی برای این سوال نداشتم…و این به شدت منو عصبانی می‌کرد.. بیشتر به این خاطر که احساس میکردم واقعا باید یه چیزی رو به خاطر بیارم..مثل اینکه اتفاق مهمی افتاده… شاید حتی مهمتر از دیوونه بازی با یک کابوی.. کندیک به داخل حمام اومد و روی توالت نشست

_احساسم طوریه که انگار گربه روم کار خرابی کرده

به دستمال توالت میکوبید..سعی میکرد ازش جدا کنه…اون باهاش همکاری نمی کرد.

_البته یکم بهتر به نظر میرسی

شیطان و زبونم رو تسخیر کرده بود و داشت باهاش دوستم رو اذیت میکرد

_آره خوب.. زود باش از اینجا برو بیرون تا من کارامو بکنم

در حالی که موهامو آبکشی می کردم گفتم

_حمومه دیگه ای توی اون اتاق نیست؟

_آره اما بوی استفراغ کلی رو میده بنابراین ممنون.. نمی خوام

آب اضافه روا از موهام چلوندم و یک حوله به دور خودم پیچونیدم…

_خیلی خوب بفرما… من دیگه کارم تموم شد.

از حموم بیرون اومدم و اونو تنها گذاشتم.زمانی که بیرون اومدم کلی رو در حالی پیدا کردم که کنار تخت ایستاده بود و داشت به یه کاغذ نگاه می کرد..در حالی که لباس می پوشیدم پرسیدم..

_اون چیه ؟

_مطمئن نیستم

اونو چرخوند

_فکر می کنم فاکتور ی چیزی باشه

به سمتش حرکت کردم و اونو از دستش گرفتم. تمام چیزی که روی برگ نوشته شده بود یک شماره تلفن بود نه چیز دیگه

_به نظرت لباسی چمدونی چیزی جایی گذاشتیم؟

کلی سرش رو تکون داد

_یادم نمیاد همچین کاری کرده باشیم..اما فکر می کنم امکانش هست

کاغذو توی کیفم گذاشتم

_محض احتیاط نگهش میدارم

شونه اش رو بالا انداخت

_خیلی خوب…میرم لباسامو عوض کنم..هواپیمامون کی پرواز داره؟

به ساعت کنار تخت نگاه کردم..

_سه ساعت بعد.. بهتره عجله کنیم باید یه چیزی بخورم

امیدوار بودم معده ام آروم بگیره تا بتونم یه چیزی توش بندازم .هرگز به یاد نمیارم تا این اندازه احساس گریه کرده باشم .کلی اتاق رو ترک کرد ..برای چند ثانیه در سکوت ایستادم ..این احساس دیوانه‌کننده که کاغذی که کلی پیدا کرده بود یه چیز مهمه منو ول نمیکرد.. به سمت کیف رفتم و کاغذ رو بیرون آوردم ازش پرسیدم

_از کجا اومدی ؟

کاغذ پاسخی نداد ..تلفن رو برداشتم و پذیرش رو گرفتم ..زمانی که مردی با لهجه ی هندی گوشی رو برداشت.. از بهترین صدای وکیل مدافع ام استفاده کردم

_سلام ..چطوری.. اندی مارک توی این اتاقه… خودت میدونی …خیلی خوب …باشه… دلیلی که دارم بهت زنگ میزنم اینه که یه رسید توی اتاقم پیدا کردم و داشتم فکر میکردم ببینم میتونی بهم بگی توی اتاقتون چمدونی چیزی گذاشتم ؟..راستش نمیتونم وقایع دیشب رو به خوبی به خاطر بیارم

_می تونید شماره ی روی رسید رو بخونید لطفاً ؟

 برایش خواندم و منتظر ایستادم.. زمانی که داشتم به آهنگ انتظار گوشی گوش میدادم ..صدای جیغی از حموم اومد

از پشت در فریاد زدم

_چه اتفاقی افتاد ؟

کندیک در مقابل فریاد زد

_متاسفم اندی. واقعا متاسفم

_درباره چی؟

_لعن*ت ل*عنت اتفاقی تلفن همراه تو..توی دستشویی انداختم

جیغ کشیدم

_خب بیارش بیرون

احساسی از ترس سراسر وجودم رو در بر گرفت. شماره تماس موکل ها و حدود یک میلیون ایمیل توی اون گوشی بود بکاپ همه اونها رو داشتم اما این یعنی یه روز کامل از کارم به دور باشم و چنین چیزی مثل یک کابوس بود

_این کارو کردم

سرش رو از لابه لای در بیرون اوورد

_اما فکر می کنم خراب شده….متاسفم…خیلی متاسفم

طوری به نظر می رسید انگار هر لحظه میخواد گریه کنه

دلم می خواست اساسی کاری کنم تا احساس عذاب وجدان بگیره. اگرچه اینکه تلفنم رو اونجا رها کرده بودم کاملاً اشتباه خودم بود….. که در این لحظه منشی هتل به پشت خط اومد…در حالی که به کندیک اخم کردم برگشتم و تلفن رو جواب دادم

با صدایی مضطرب گفت

_خانم هنوز هم پشت خط هستید ؟

_بله هنوزم اینجام

بله خیلی نگران بگوش می رسید

_خوب مثل اینکه یه مشکل کوچیک وجود داره..

پرسیدم

_چطور؟

احساس سوء تفاهم عجیبی دلم رو پیچ میداد…..مگه من چی پیش اونها گذاشته بودم؟ خدایا خواهش می کنم یه میمون نباشه

_چندتا اوقای جنتلمن امروز صبح اینجا اومدند و اصرار داشتند که ما دیروز چمدون های اونها رو گرفتیم اما نمیتونستن فیش چمدون ها رو نشون بدن… ما بهشون اجازه دادیم به اتاق انبار بیان..و…خوب…..

اندی اهی کشید

_هرچی تو دلته بریز بیرون عصبانی نمی شم

حداقل فکر نمی کنم عصبانی بشم

_خوب اونها گفتند چمدون ها مال اونهاست و با خودشان بردند…. ما هم بهشون اجازه دادیم ببرنشون

_چمدون ها چه شکلی بودند ؟

منشی با کسی در کنارش زمزمه کرد…بعدش به تلفن پاسخ داد

_چهار ساک مردانه حانم….مثل ساکهای ورزشکارها

کلمه ی خانمی که به کار برد باعث چیزی به  ذهنش خطور کنه

_ هیچ کدوم از اونها کلاه کابویی به سر داشت ؟

_بله در واقع همه اونها کلاه کابویی به سر داشتند

سرم رو تکون دادم… احساس غمگینی وجودم رو پر کرد… اون اینجارو ترک کرده بود.. حتی بدون اینکه خداحافظی کنه… یا شاید هم خداحافظی کرده بود… اما من چیزی یادم نمیاد..

_اشکالی نداره وسایل دوستامون بودن.. تو کار اشتباهی انجام ندادی و من هم عصبانی نیستم

منشی به طور واضح اهی از سر اوسودگی کشید

_خوبه خوبه خوبه خبر فوق العاده ای بود…و به خاطر استرس و مشکلی که براتون پیش اومد اجازه بدین به شما و دوستاتون یک شب اقامت رایگان دیگه هدیه بدم

یک ابرو یش را با ان پیشنهاد بالا داد

_متشکرم اما امروز اینجا رو ترک می کنم

_پس یه بلیط بهتون میدم که هر موقع خواستین بیاید بتونید ازشون استفاده کنید ..بالاخره یه روزی برمیگردین؟

_بله البته… شاید …وقتی خواستم هتل رو ترک کنم میگیرمش

_فوق العاده است ..عالیه.. مچکرم خانم اندی

_خواهش می کنم خداحافظ

تلفن رو قطع کردم .به فیش توی دستام نگاهی انداختم .چرا این قضیه که پسره کابوی چمدون ها رو گرفته بود و اینجا رو ترک کرده بود اینقدر منو ناراحت میکرد ؟ به سطل زباله نگاهی انداختم و دستمو دراز کردم تا کاغذ رو توی سطل زباله بندازم اما این کار رو نکردم ..در عوض به سمت چمدونم رفتم و اونو توی جیب کناریش چپوندم

سرم رو به خاطر این حرکت احمقمانه تکون دادم ..تقریبا دیگه داریم اماده میشیم تا اینجا رو ترک کنیم ..پروازمون به زودی اینجا رو ترک میکنه و می بایست صبحانه بخوریم و یک تاکسی کرایه کنیم… خاطراتی که مدام به ذهنم خطور می کردند و به من می گفتند چیز مهمی وجود داشته که باید به خاطر بیارم رو  نادیده گرفتم

……………………………..

فصل ۱۴

دو سال بعد

به کوهی ازنامه ها که روی میزم قرار داشتن اخمی کردم.هر کدوم از دیگری بدتر بودمند. یکی شماره تلفن نداشت..یکی اسم اشتباهی روش نوشته شده بود… بعضی هاشون روی اونها چیزی جز یک اسم وجود نداشت..اخرین نامه رو با حالتی از شگفتی خوندم و چند بار پلک زدم. سپس دکمه ی روی تلفن که مستقیماً به رابی وصل میشد رو فشار دادم

_یه نفر راجع به یه فایلی مربوط به کلاهبرداری  باهات تماس گرفت؟

صدای خشکش از اون طرف گوشی بلند شد

_بله

رابز میتونی بیای اینجا ؟

_اسمم رابیه 

_خیلی خوب رابی میتونی لطفاً بیایی به اتاقم ؟

_یه دقیقه دیگه اونجام

اون یه دقیقه تبدیل شد به ۱۰ دقیقه و سر یک جعبه دونات شرط میبندم فقط وانمود می کرد که سرش شلوغه تا منو مجبور کنه منتظرش بمونم. این روزها رابی هر کاری از دستش بر میومد انجام می داد تا منو عصبانی کنه و این وضعیت باید همین حالا تموم بشه. باید بالاخره با دلیلی که این همه ماه باعث رفتارهای اون شده بود روبرو بشیم.خودم اونقدر گرفتاری دارم که دیگه نمیتونم با دردسرهایی که اون برام درست میکنه دست و پنجه نرم کنم

توی درگاه در ایستاده بود. پشتش اونقدر سخت و راست بود که..مثل اینکه یک عصا قورت داده.چند وقته که دیگه اطراف من راحت نیست.همیشه رفتارش خیلی حرفه ایه. حتی دیگه بهم اجازه نمیده اونو رابز صدا بزنم.به صندلی رو به روم اشاره کردم

_لطفاً بشین

_ترجیح میدم سرپا وایسم

و چونه اشو یکم بالاتر گرفت. با صدای بلند نفسم رو بیرون دادم

_رابی لطفاً مجبورم نکن دوباره اعصابم رو از دست بدم. روز بسیار سخت و هفته ی بسیار طولانی داشتم

شکلک مصنوعی از این که تعجب کرده روی چهره اش پدیدار شد

_اوه.. متاسفم..حالا دیگه به خاطر عصبانیت تو من باید جواب پس بدم ؟ فکر می کنم اینکه اون پرونده گلد من رو از دست دادی هم تقصیر منه… یا اینکه اون هفته که می خواستی بیای سر کار بلیط قطار رو از دست دادی؟

دستهاش رو بطور کاملا معمولی جلوی شکم اش گره کرد

_حالا باید چه کار کنم ؟معذرت خواهی کنم؟ یا ازم میخوای استعفا بدم؟

هر دو ابرو شو برام بالا انداخت.هنوز اون چهره ی معصومانه ی مصنوعی روداشت….دلم میخواست انچنان با سیلی بزنمش که این چهره از روی صورتش پاک بشه. کلماتش درد داشتند.مثل این که.. مثل چاقوی برنده منو می برید.. به پیغام هایی که روی میز گذاشته بود نگاه کردم و اونها رو بالا گرفتم

_به خاطر خیلی چیزها مقصری اما حالا دوست دارم در مورد اینها باهات صحبت کنم

سعی کردم مکالمه ای در مورد نامه هایی که ازش خواستم اما هرگز نه فرستاده شد.. یا پیغام هایی که روز های دیگه به من نرسیده بود رو باز نکنم…وقتی بد خولق میشد ادم اعصاب خورد کن و عوضی می شد و حالا کاملاً بدخلق بود..چیزی نگفت.. فقط همون جا ایستاد و با سکوت با من برخورد کرد

_رابی لطفاً مجبورم نکن دوباره بپرسم…بیا داخل.. درو ببند.. و بشین

چند ثانیه بیشتر سرپا ایستاد..فقط برای اینکه بهم نشون بده میتونه.. بعدش نشست.. زمانی که روی صندلی رو به رو م نشست سعی کردم صدام رو کمی اوروم تر کنم

_چه خبره ؟ میشه لطفاً فقط بهم بگی ؟.. باید باهات صادقانه حرف بزنم..دیگه نمیتونم این همه استرس رو تحمل کنم

نگاهش رو از چشم هام گرفت و به یه عالمه کاغذ روی میزم نگاه کرد

_مطمئن نیستم منظورت چیه

_رابی لطفاً به من نگاه کن

به سقف نگاه کرد

_می خوام بدونم چه اتفاقی افتاده؟

شونه اش رو بالا انداخت و گفت

_تو رفتی با برندلی ناهار بخوری و یه عالمه ادم تلفن زدن.. من پیغام هاشون رو گرفتم..دیگه نمیدونم چی ازم میخوای؟

با ناخن های بلندش روی دسته ی صندلیضرب گرفت

_حالا مجبوری اسمش رو اونطوری صدا بزنی؟ اون نامزد منه..وقتی اینطور با تحقیر و اهانت اسمشو صدا میزنی به احساسات من صدمه وارد میشه

یکم روی صندلی جا به جا شد اما پاسخی نداد .دوباره با ناخن هاش روی صندلی ضرب گرفت

_و در ضمن در مورد پیغام ها صحبت نمی کردم

اگرچه اون یکی از هزاران مشکل بین ما بود

_دارم راجع به این صحبت می کنم که بین ما چه اتفاقی افتاد؟

بالاخره به من نگاه کرد و یک ابروشو بالا داد

_ما ؟ منظورت چیه ؟

هنوزم داشت ادای ادمهای بیگناه رو در می اورد

می خواستم جیغ بکشم اما جلوی خودم رو گرفتم .عصبانیت فقط باعث می‌شد رابی در برابر من سنگدل تر بشه

_منظورم خودمونیم …تو به عنوان رابی و من به عنوان اندی.. ما قبلا با هم رابطه ی خوبی داشتیم .قبلا عاشق کارکردن با تو بودم و فکر می کنم تو هم قبلا عاشق کار کردن با من بودی ..اما حالا مدت زیادیه که اوضاع بینمون شکر اب شده.

صدام کمی بالاتر رفت

_حالا دیگه اوضاع طوری شده که فکر نمی‌کنم بتونیم بیشتر از این با همدیگه کار کنیم

بهترین نگاه التماس امیز مرو بهش انداختم .همیشه این نگاه روی هیئت منصفه دادگاه خیلی خوب کار میکرد…روی صندلی یکم جابه جا شد اما یک کلمه هم حرف نزد

_صدامو میشنوی رابی؟

قلبم به خاطر بی محلی هاش درد گرفت.. رابی از من متنفره.. اما من هنوزم اونو دوست دارم و بهش احترام می‌گذارم .قبلا خیلی با من خوب بود. بدون اون نمیدونم چطور می تونستم از بین باتلاق این کار عبور کنم. در زمینه ی خودش یک حرفه ایه و من تنها وکیل جوانی نیستم که اون بهش کمک کرد تا برای خودش کسی بشه. اما حالا به جای اینکه بهم کمک کنه به نظر می‌رسه هر دقیقه از روزش رو داره سعی میکنه منو عصبانی کنه…اونم با سعی کردن به اینکه کارامو خراب کنه ..تو کارام اختلال ایجاد کنه و باعث بشه دو برابر هر روز کار کنم ..

_اره دارم صدات رو میشنوم

بالاخره بهم نگاه کرد

_سوال اینجاست که تو خودت صدای خودت رو میشنوی ؟

انتظار این جواب و نداشتم

_فکر می‌کنم همین طوره

یکم شونه هاش رو بالا انداخت

_فکر می کنم اینطور نیست

با کنجکاوی گفتم

_توضیح بده

_ نه متشکرم

دستاشو روی دسته های صندلی قرار داد. مثل این که می خواست بلند بشه .

_کارت همه اش همین بود ؟

به صندلی اشاره کردم

_نه بلند نشو.. هنوز کارم تموم نشده

_و همیشه همه چیز در مورد اینه که تو چی میخوای مگه نه ؟

حالا داریم به یه جایی میرسیم

_نه همیشه.. اما من وکیلم و تو دست یار من هستی.چیزی راجع به این رابطه تو رو اذیت میکنه ؟

_اگه داریم راجع به دستیار تو بودن حرف میزنیم پس چیزی منو اذیت نمیکنه… مطلقا هیچ چیز…اما اگه درباره دستیار نبودن صحبت کنم… چیزای زیادی اذیتم میکنه

حالا دیگه دارم زیر زبونش رو میکشم نمیدونم با این حرفا میخواد به کجا برسه اما مطمئنم که بالاخره بهش پی میبرم اگه مشکل بین خودم و رابی رو حل کنم دوباره زندگیم بهشت میشه . مخصوصا با توجه به اینکه چند ساعت در روز مو در این مکان سپری می کنم . یک دختر که میخواد ازدواج کنه باید هر از گاهی توی زندگیش انتظار خار رو داشته باشه.. این رو به عنوان یه حقیقت ساده زندگی خیلی وقته که پذیرفتم …یک شیطان ضروری موقعی که دوروبرت یه مرد داری….

تاکید کرد

_به عنوان دستیار خیلی خوبه اما اگه داری راجع به این حرف میزنی که ما دوتا زن بالغیم که همدیگر رو تحسین می کنم این داستان کاملا متفاوته در این زمینه است…در این مورد خیلی چیزها هست که منو اذیت میکنه

این حرف احساسات من رو جریحه دار کرد. من به روابط اجتماعی ام با  انسانها ی دیگه مغرور بودم . من به خاطر روابط اجتماعی در دنیای حقوق شهرت داشتم. بیشتر از هر شریک دیگه به این شرکت مشتری اورده بودم. همه من رو دوست دارن. من به تمام مهمانی ها …و مراسمات دعوت می‌شدم

پرسیدم

_چطور ؟

_من کارمو دوست دارم

برای چند ثانیه به پاسخش فکر کردم .اما هر چی فکر میکردم به جایی نمی رسیدم

_این که کارتو دوست داری چه ربطی به چیزهای دیگه داره ؟

_همه ربطی داره ..اگه من به این کار نیاز نداشتم تو کارهایی که تا حالا قادر بودی انجامشون بدی رو نمی تونستی انجام بدی… یا من دیگه اینجا کار نمی کردم

سرمو توی دستام گرفتم .سعی کردم احساس ناامیدی و کلافگی که توی سرم بود رو پنهان کنم .نمیدونم با این حرفها میخواد به کجا برسه اما امکان نداشت بهش اجازه بدم از روی صندلی بلند بشه تا موقعی که منظور اصلی حرفش رو نفهمیدم.. بالاخره بعد از یکسال بی احترامی و سکوت در برابرم.. داشت با هما صحبت می کرد.. دیگه وقتش بود همه چی رو بینمون رو حل و فصل کنیم. همون طور که سعی می کردم از بین انگشتام صحبت کنم با صدای گرفته ای  پرسیدم

_لطفاً بهم بگو داری در مورد چه کوفتی حرف میزنی؟

_ ببین این یکی از مشکلات اینجاست… طرز صحبت کردنن

طرز صحبت کردن؟  سرم رو بلند کردم و دوباره بهش نگاه کردم. لب هاشو جلو داد و سرش رو تکون داد

_اوهوم.. من دیگه چیز بیشتری نمیگم .من به این کار نیاز دارم.

_داری بهم میگه نمیتونی باهام صحبت کنی چون اگه این کارو بکنی اخراج میشی؟

لبخند زورکی تحویلم داد

_این دقیقا چیزیه که دارم میگم ..میبینی… تو یه دختر باهوشی

بلند شد

_خیلی کار دارم که باید انجام بدم پس اگه ناراحت نمیشی …

حالا دیگه کاملا عصبانی شده بودم

_ناراحت میشم ..بشین

_با من اینطوری حرف نزن من سگ تو نیستم

در پایان جمله لهجه ی جنوبیش پیدا شد …همونی که سعی می‌کرد  در محیط کار نشون نده . صدام بلند تر از اون چیزی بود که می بایست

_اینو میدونم ..میدونم تو سگم نیستی فقط دارم ازت می خوام بشینی و بعد از یه مدت هم که شده یک مکالمه متمدنانه با من داشته باشی

در باز شد و سر برندی از لابه لای در بیرون اومد

_مشکلی پیش اومده شیرینم ؟ به رابی حتی نگاه هم نکرد …با دست براش تکون دادم

_نه حالم خوبه فقط چند دقیقه بهمون فرصت بده

_باشه حتما

و به داخل اتاق قدم گذاشت..از گوشه ی چشم متوجه شدم رابی چشم هاش رو میچرخونه

_فقط می‌خواستم قرارمون توی کلوپ اطراف شهر با گروه کورال رو بررسی کنیم ..فردا راس ساعت ۷ ئه..نمیتونیم دیر برسیم

_اره به خاطر دارم .تو تقویمم ثبت کردم

_خیلی خوب عالیه

نیشخند -کارت خوب بود -رو بهم تحویل داد ..نیشخندی که قبلا باعث می‌شد قلبم گرم بشه اما حالا دلم می خواست با سیلی بزنم بهش. فورا احساس گناه کردم یه دختر نباید اینطوری درباره مردی که قراره دو هفته بعد باهاش ازدواج کنه فکر کنه

_اجازه میدی ؟

سعی می کردم نذارم صدام نشون بده که از این حرکتش ازرده شدم

_ ما حالا  باهم جلسه داریم .اگه نیاز بود باهم حرف بزنیم چند دقیقه بعد میام بیرون

_ازم میخوای برم بیرون ؟

به رابی نگاه کرد

_مشکل چیه رابی دوباره دسته گل به اب دادی؟

بهترین لبخند سو*پر استاریش رو بهش نشون داد .اون موقع ها که کندیک و کلی هنوز هم با هم حرف می زدند بهم می گفتند که این لبخند بیش از اندازه بی عیب و نقصه… اون زمان باهاشون بحث میکردم ..حالا ..وقتی که میبینم اینجا ایستاده و یه طورایی داره رابی رو اذیت میکنه …دیگه زیاد مطمئن نبودم

رابی تقریباً از روی صندلی بلند شد.. قبل از اینکه وقت کنم پادرمیانی کنم گفت

_بردلی بیخیال فقط یک فرصت بهمون بده ..لطف می کنی؟

بردلی دستاشو بالا گرفت

_هی فقط باهات شوخی کردم بیخیال خانوما یکم از ناراحتی بیرون بیایین

بصورت عقبگرد به سمت در رفت و از اتاق خارج شد و تا زمانی که همه بدنش… به جز سرش از دفترم بیرون نرفت ..واینستاد.. لحن صداش از شوخی امیز به کاملا حرفه ای و کاری تغییر کرد

_رابی جدی دارم میگم زمانی که اندی بیکار شد بهم زنگ بزن و اطلاع بده تا باهاش صحبت کنم .لطف می کنی ؟

رابی حتی بهش محل هم نذاشت و بعد از این که به من چشمک زد دفتر رو ترک کرد. شستش رو بالا گرفت و به پشت سر رابی اشاره کرد .احتمالا فکر میکنه می خوام اخراجش کنم .اینکه بگی رابطه ی بین او و رابی چندان با هم خوب نیست یه سوءتفاهم بزرگه

پرسیدم

_خیلی خوب کجا بودیم؟

_داشتم بهت میگفتم سرم شلوغه و تو هم داشتی منو از این جلسه مرخص می کردی

_نه اینجا نبود که حرف مون قطع شد

از پشت میز بلند شدم تا کنارش بشینم .روی صندلی سمت چپش نشستم. صورتش رو از من برگردوند و به قفسه کتاب بغل دستش خیره شد

_رابی اگه نگرانی که اگه با من صادقانه حرف بزنی باعث میشه که کارت رو از دست بدی باید بهت بگم همچین اتفاقی نمی افته .هرگز به خاطر صداقت تو رو اخراج نمی کنم ..به علاوه ..همکار های ارشد عاشقتن.. شغل اینجا کاملا تضمین شده است

به ارومی سرش رو به سمت من چرخوند

_میتونی روی یک برگ اونو بنویسی؟

_لعنت رابی به خوبی من از قوانین با اطلاعی ..کارت امنه..یالا باهام حرف بزن

اهی کشید

_نمیخوام ناراحتت کنم

لحن صداش گستاخانه نبود .این مهربان ترین چیزی بود که در شش ماه گذشته بهم گفته بود و باعث شد امیدوار بشم

_لطفاً.. اگه باعث میشه از این دردسر نجات پیدا کنیم اهمیت نمیدم منو ناراحت کن

به سختی… و مدت طولانی بهم خیره شد. سپس اهی بلند و غمگینانه کشید .فقط این حرکت باعث میشد دلم بخواد گریه کنم .حالا دیگه دلم نمی خواست حرفاش رو بشنوم. میدونستم داره خودش رو اوماده میکنه تا اخبار واقعا بدی رو بگه ..

_خیلی خوب می خوام برم سر اصل مطلب و بگمش …چون که این چیزیه که تو حتما باید بشنوی.. و از اونجایی که دیگه با دوستات صحبت نمیکنی …حالا این وظیفه روی شونه های منه

لب هاش رو به هم فشار داد و صاف تر نشست ..بعد به سقف نگاه کرد و سپس زمزمه کرد

_ای خدای بزرگ لطفاً من رو به خاطر این صداقت و راستی ببخش.. اما خودت میدونی که نیتم پاکه و دارم به خاطر دلایل درستی این کار رو انجام میدم

چند تا از ضربان قلبم جا موند. منم شروع کردم به دعا کردن

_ای مسیح عزیز زمانی که یک نوزاد بیش نبودی.. لطفاً بهم قدرت بده که به خاطر عصبانیت رابی رو گاز نگیرم.. چون که قبل از اینکه شروع به حرف زدن بکنه..همین حالا هم دوست دارم بزنمش و گازش بگیرم

حالت چهره رابی نصفه دلسوزی و نصفی عصبانی بود

یه دفعه گفت

_تو خیلی تغییر کردی و باید بگم اصلا بهتر نشدی

چشمهاش گشاد شد و چند بار پلک زد. لبخند نصفه و نیمه و کجی روی لبهاش نقش بست

_خوب این دیگه خیلی صادقانه بود مگه نه ؟

با عصبانیت خندید

_منظورم اینه که از اون موقع که از جشن ازدواج مجردی کلی برگشتی تغییر کردی.. کل زندگیت تغییر کرده …دیگه با دوستات صحبت نمیکنی …دیگه با من صحبت نمیکنی… همش با اون بردلی اوقاتت رو میگذرونی

_بفرما..بازم این کارو تکرار کردی.. بازم اسمشو با اون لحن صدا زدی..میدونی این کار عصاب منو خورد میکنه رابی

مسیح کوچولوی بانمک منو در لحظاتی که بیشتر از همیشه بهش نیاز داشتم رها کرد..سر رابی در خطر جدا شدن قرار گرفته و اون تازه شروع کرده….. به سمت جلو خم شد و مستقیم به چشمام خیره شد

_اون قبلا اعصابتو خورد میکرد… یادت میاد ؟ ما هردومون از اون مرد متنفر بودیم

به بازوم سلقمه ای زد

_حالا همه ازش متنفرن و تو باهاش رابطه داری

لب هاش بر اثر انزجار به سمت بالا خم شدند

_و حالا داری در مورد این صحبت می کنی که میخوای باهاش ازدواج کنی.. عقلتو از دست دادی دختر جون ؟چطور میتونی اینکارو با خودت بکنی ؟ اون حتی به…کاندیدای مناسب برای تو بودن…نزدیک هم نیست.حتی لیاقت نداره ماشینت رو بشوره

احساس شرمندگی..عصبانیت و مریضی می کردم م

_ن دوستش دارم رابی

تقریبا با گفتن کلمات خفه شدم…کلمات دوست نداشتن از دهانم بیرون بیان… اخمی کرد

_اینقدر چرت و پرت نگو.. تو اونو دوست نداری… تو فقط این ایده که با یک مرد ازدواج کنی رو دوست داری.. حتی یه پیرمردم کارتو راه میندازه

همانطور که روی صندلی عقب افتادم… صورتم قرمز شد و عصبانیت اون رو داغ کرد

_باورم نمیشه داری این چیزها رو به من میگی.. تو چه حقی داری ؟

دستش رو دراز کرد و مچ دستمو گرفت… دستم رو به سمت خودش کشید و باعث شد به طور دست و پا چلفتی وارانه ای به سمت جلو خم بشم… زمانی که سخنرانی میکرد لحن صداش پر از حرارت بود

_بهت میگم چه حقی دارم.من بهت اهمیت میدم اندرو…تو یه دختر خوبی.. یه وکیل عالی و یه زن قوی هستی.. اما اون بردلی… متاسفم اما اون عوضی شیره ی زندگی رو از وجود تو بیرون کشیده دختر…طوری باهات رفتار میکنه انگار تو سگ دست آموزشی…و من خیال ندارم فقط همین طور یه گوشه بشینم و تماشات کنم که خودت رو تا آخر عمر… بدون اینکه بدونی داری وارد چی میشی…به اون پیوند بدی… به عنوان یک دوست وظیفه ی من اینه که بهت چیزایی که می بایست بشنوی رو بگم و اگه بعدش خواستی بری واسه خودت یک دستیار دیگه پیدا کنی درکت می کنم… اما باید برات آرزوی موفقیت کنم تا یکی گیر بیاری چونکه حالا اینجا واسه خودت یه شهرت دست و پا کردی میدونی

به آرامی سرش رو تکون داد.. سعی کردم دستم رو عقب بکشم اما انگار چنگش از آهن ساخته شده بود..از لحن صدام عصبانیت می بارید

_میدونم دارم وارد چی میشم را بی..من یهزن بزرگم..

کلمات روی زبانم مزه ی میوه گندیده می‌دادند

_شاید از بیرون یه زن کاملا بزرگ به نظر برسی.. اما از درون هنوز یه دختر کوچکی که به دنبال عشق  میگردی اما به جاش تصمیمات وحشتناکی میگیری… چرا نمیتونی چیزی که من.. کندیک و کلی می بینیم رو ببینی؟ تو باهوشی..زیبایی…قویی.. چرا باید اینقدر مثل کور و کر ها رفتار کنی وقتی پای مردها وسط میاد ؟

خنده تلخی کردم

_واو….چه ترکیب افتضاحی متشکرم برای این همه تعریف و تمجید

انگشتش رو توی صورتم تکون داد

_نه خانم بهت اجازه نمیدم این بازی رو با من انجام بدی

_کدوم بازی ؟

احساس گناه تقریباً وجودم رو در بر گرفته بود…داره بهم تهمت میزنه که دارم از توانایی ها  وحقه های مخصوص وکالتم روش استفاده می کنم….اونهم روی یک دوست…یک زنی که بهش احترام می‌گذارم…ناامیدانه سعی میکردم حقیقت رو از زبونش نشنوم

_میدونی دارم راجع به چی صحبت می کنم.. اون بازی که همیشه انجام میدی.. وقتی که حرکاتت سرد و حسابگرانه میشه و چیزهایی که بردلی بهت نشون داده رو انجام میدی…اون مثل یک بیماری بد میمونه اندی.. تاثیر خیلی بدی روت داره.. اون تو رو به یک انسان دیگه تبدیل کرده…کسی که به احساسات دیگران اهمیت نمیده….دیگه حتی نمیدونی چی مهمه

حالت چهره و لحن صداش کمی ناامیدانه به نظر می‌رسید

_نمیتونی احساسش کنی ؟ میدونم نمیتونی ببینیش… اما حداقل نمیتونی احساسش کنی؟

دستم رو از چنگش بیرون کشیدم..

_میدونم چی مهمه..از زمانی که ۱۵ سالم بود یک برنامه ی به دقت با نظم چیده شده برای زندگیم کشیدم..برم به کالج.. برم به مدرسه حقوق..توی  یک شرکت وکالت شریک تجاری بشم…و ازدواج کنم… بچه دار بشم..کاملا برنامه ی نرمال و خوبیه..همه ی این چیزا مهم هستند و در نظر هر انسان عاقلی ارزشمند… روی کاغذ کاملا با عقل جور در میاد

رابی به خود پیچید

_میشنوی داری چی میگی ؟ نمیتونی زندگیت رو روی یه تیکه کاغذ بنویسی..آدم هایی که قلب و مغز دارند اونطوری عمل نمی کنند

ایستادم

_البته که شنیدم چی گفتم.. به چیزی که میگم و انجام دادم و انجام خواهم داد افتخار می کنم…من جوان ترین شریک این شرکت هستم

با حالتی از ناامیدی سرش رو تکون داد

_نه تو یک دختری که راهشو گم کرده…تو یه ماری که…کلمات کثیف جدیدی که…از یک مار دیگه توی چمن ها یاد گرفته رو.. مثل نیش کلام به مردم میگه

با حالت چندش آوری خرناس کشید

_بردلی پادشاه مارهای کبری ست..

بلند شد و بهم پشت کرد تا به سمت در بره…درست قبل از اینکه دفترم رو ترک کنه آخرین کلماتش رو گفت

_شاید قبل از اینکه بله رو به پادشاه مارهای کبرا بگی..باید از خودت این سوال ها رو بپرسی: چرا همه ی دوستات…همه ی اون دخترهای خوب.. تو رو ترک کردن؟ چرا حالا بیشتر از همیشه تنهایی؟ نباید هر موقع قراره ازدواج کنی پر از شادی و احساس خوشبختی باشی و اون شادی رو با دیگران قسمت کنی؟ به جای اینکه بشینی یه لیست از مهمونا که پر از آدم های غریب است بگیری؟

سرش رو تکان داد

_ازدواجت بیشتر شبیه یک مراسم خاکسپاری و من یکی که اصلا خیال ندارم توش شرکت کنم

در پشت سرش بسته شد و من اونجا وسط دفترم ایستادم.. اشک از گونه هام جاری شده بود…من نمی‌خواست به هیچکدام از اون مزخرفات گوش کنم..فقط می خواستم بدونم چرا داره این قدر اعصابمو خورد میکنه و دیگه مثل دوستم رفتار نمیکنه…به جاش یه عالمه چرت و پرت وارد مغزم کرد و قلبم شکسته شد

در حالیکه به سمت میزم میرفتم سرم رو از روی انزجار تکون دادم… رابی پر از مزخرف بود.. بردلی کاری جز پیشرفته موقعیت من… و پیشرفت شغلی ام انجام نداده بود…ما هر هفته به کلوپ حومه شهر میریم و با بقیه ی زوجها تنیس بازی می‌کنیم… همیشه با هم غذا می خوریم و حتی در مورد زندگی کردن با هم..قبل از ازدواج هم صحبت کردیم…اما من به خاطر یه چند تا دلیل احمقانه پیشنهادش رو رد کردم..اما حالا یادم نمیاد چرا

بردلی تنها کسی بود که وقتی برنامه ی زندگیم رو بهش نشون دادم کاملا باهاش موافق بود..اون درست مثل منه…سازماندهی شده… باهوش و کاری… هردومون میدونیم از زندگی چی می‌خواهیم و از اینکه به دنبال خواسته هامون بریم نمی‌ترسیم.. بقیه ی دنیا میتونن برن به درک…. اگه نمیتونن ارزش برنامه ریزی و عمل کردن رو درک کنند پس گور پدرشون… من به هیچکس و هیچ چیز جزبردلی و شرکت نیاز ندارم

درد فیزیکی که با این فکر قلبمو به دو نیم کرد رو نادیده گرفتم

صدای زنگ تلفن بهم میگفت رابی داره زنگ میزنه… به سمت دورترین گوشه میز خم شدم و گوشی رو برداشتم .کاملاً انتظار داشتم معذرت خواهیش رو بشنوم… برنامه داشتم مهربانانه عمل کنم و طوری وانمود کنم که انگار حرفایی که بهم زده تا عمق استخوان من رو نبریده . بعدش میتونستیم دوباره مثل قبل باشیم.. و اون دوباره کارش رو به نحو احسن انجام بده

لبخند زورکی روی چهره ام نشست

_بله

غرور سرد ی صدام رو پر کرده بود

_خط ۳ برای توئه. یک نفر از دادگستری کارت داره

 عصبانی شده بودم ..خیلی رو داره که بعد از اون همه چرت و پرتی که بهم گفت حالا دوباره رفتار سابقش رو در پیش گرفته …اون میدونه حداقل به یک اسم نیاز دارم… یک بخش… یا یک مرجع …خدای من مشکل لعنتی اون چیه ؟ 

صداش کاملا خونسردانه بود …کاملا معمولی.. مثل اینکه همین دو دقیقه پیش کلی با هم صحبت نکرده بودیم ..

_نمیدونم کیه..یک نفر از بخش مجوز ازدواج

_اوه 

اخمی کردم… باد کاملاً داشت در جهت مخالف بادبان من می وزید ..

_چرا باید حالا باهام تماس بگیرن؟ وقت ملاقاتی که با اونها گذاشتم آخر هفته است .اونها هرگز این جور کارها رو تا این اندازه سریع یا پیشاپیش انجام نمیدن

رابی فقط توی گوشی تلفن نفس کشید

_وصلش کن

تصمیم گرفتم بیخیال مکالمه ی متمدنانه با او بشم ..منتظر شدم تا تماس متصل بشه.. بردلی مسئول پذیرایی بود و من مسئول کارهای قانونی… لیست مهمان های ما شامل با ارزش ترین مشتری ها و کارکنان مون بود.. بنابراین هیچ ریسک و اشتباهی نباید انجام می‌شد.. اگر نمی تونستم اون گواهی رو به موقع بگیرم کاملا کار هردومون ساخته بود ..هیچ چیزی نمیتونه بدون از دست رفتن یک عالمه پول و به دست آوردن یک عالمه سردرد دوباره برنامه ریزی بشه

تلفن وصل شد

_سلام اندی مارکس صحبت میکنه.. چطور میتونم کمکتون کنم ؟

_سلام خانم مارکس ..من لاتی شاو هستم .شما کسی هستید که درخواست مجوز ازدواج دادید ؟…آننننننندریا….اه…..مارکس ؟ متاسفم واقعا نمیتونم دستخط تون رو بخونم ..واقعاً باید برای چنین مجوزهایی مرتب تر بنویسید

سرزنشش رو نادیده گرفتم ..آره تو راست میگی.. حالا همین مونده یه منشی رتبه پایین توی یکی از این شعبه های گمنام دادگاه.. بهم درس اینو بده که چطوری فرم پر کنم

_بله درسته منم

_و اسم وسط شما لینه ؟ و شماره اجتماعی شما 078-05-1120؟

_بله اینم درسته .مشکلی هست؟

_بله برای همین دلیله که با شما تماس گرفتم.. سوالی توی فرم هست که اشتباه پاسخ دادین. بنابراین شما باید دوباره به اینجا تشریف بیارید و یک فرم دیگه پر کنید.. فقط زمانی که خواستید بیاید حکم طلاق تون رو هم با خودتون بیارید ..تا زمانی که تمام مراحل قانونی طی نشه  نمیتونم کاری براتون انجام بدم و بدون اون حکم هیچ کاری پیش نمیره …سیستم قضایی اینو قبول نمیکنه… بنابراین حتی نمی خوام سعی کنم… و از من نخواهید که براتون تغییرش بدم …چون غیر قانونیه

_صبر کن …چی؟

توی ذهنم غوغا بپا شده بود.. سعی می‌کردم کلمات مزخرف اون رو توی یک جمله ای قرار بدم که برام معنی داشته باشه

زن با صدای بلند آه کشید

_ادا در نیار.. جدا..وقت این بازیا رو ندارم… خیلی خوب می بایست ۱۵ تا ..نه۱۶ تا فرم دیگه پر کنم..اونم قبل از اینکه ساعت کاریم تموم بشه و اگه این کارو نکنم مافوقم حسابی عصبانی میشه …حالا داشتم چی میگفتم ؟

_بله…نه.. من بازی درنمی ارم..هرگز در تمام عمرم ازدواج نکردم 

گودال بزرگی توی معده ام تشکیل شده بود و آن گودال پر از گدازه های گداخته بود. امکان نداره چنین بلایی سرم بیاد.. اگه اشکالی توی روند ازدواج به وجود بیاد بردلی حسابی جهنم به پا میکنه ..اون حتی یه پارتی مجردی گلف هم تدارک دیده و انجمن برادری رو هم به اون دعوت کرده …

با حالت شکاکی پرسید

_مطمئنی ازدواج نکردی

_مطمئنم

دیگه واقعا داشتم از دست این عوضی که حالا واسه من توی دادگاه نشسته و مطمئنم که بعد از دبیرستان هیجا رو ندیده و دور ترین جایی که رفته به همبرگر فروشی محدوده دانشگاه بوده ..عصبانی میشدم .

_حرفامو باور کن… اگه با کسی جز نامزدم ازدواج میکردم حتما ازش با اطلاع بودم

_هرگز توی نوادا نبودی؟

با صدایی این سوال رو پرسید که احساس می‌کردم خنده ای شیطانی در خود نهفته داره..

زمانی که خاطرات به سمتم هجوم آوردن …این ترس رو در من ایجاد کردن که منو در خودشون غرق خواهند کرد ..گوش هام مسوخت

_تقریبا؟

نمی‌تونستم کلمات رو از دهنم بیرون بیارم …قبلا توی نوادا بودم …لعن*ت به من…. توی نوادا بودم…

_شاید یک بار

_کی ؟ آیا به طور تصادفی دو سال پیش نبوده ؟

قلبم به شدت در س*ینه ام می کوبید… تقریبا می‌تونستم ضربان نبض روی گردنم رو احساس کنم

_شاید

دیگه توی این مرحله …صدام فقط مثل جیرجیر بود ..۲ سال قبل… اون موقع که پارتی مجردی کلی بود.. امکان نداره این اتفاق افتاده باشه..

_سیستم من داره میگه که با یک مردی به اسم گاوین مکنزی ازدواج کردی ..در روز دهم آپریل …۲۰۱۱.. امضای پای سند ازدواج کاملا با امضای شما همخوانی داره …شاید یکم نامرتب تر اما دقیقا همونه.. این اسم به گوشت آشنا میاد ؟ گاوین مکنزی؟  اسمش کجاییه ؟ اسکاتلندی؟

مغز و قلبم جوری بود که احساس می کردم در حال ترکیدنن.. تمام خون از صورتم پاک شد ..فکم به زمین چسبیده و دیدم تار شد

_خانم هنوزم پشت خط هستین؟

صداش کاملاً خسته و کسل به گوش می‌رسید… گوشی تلفن از دستم روی میز افتاد 

_خانم مارکس .. حالتون خوبه؟  تلفن رو قطع می کنم ها..

اتاق شروع به چرخیدن کرد و چند بار پلک زدم.. سعی می کردم دیدم رو واضح کنم ..مثل اینکه توی یک تونل تاریک گیر افتاده بودم که تنها یک روزنه نور خیلی کوچک تهش بود

و این آخرین چیزی بود که به یاد میارم …قبل از اینکه روی زمین دراز کشیده… در حالی که با چهره نگرانی رابی که بالای سرم شناور بود..بیدار بشم

هواپیما موقع ناهار در بویر  آیداهو فرود آمد. نزدیکترین شهر به اورگان.دیشب در آپارتمانم نتونسته بودم بخوابم.سعی کردم بردلی رو بپیچونم و بعد از کار باهاش به کلوپ نرم.به او گفته بودم

_باید به یه مشتری فوری خارج از شهر رسیدگی کنم که نمیتونم بهش جواب رد بدم

خوشبختانه ما در دپارتمان های متفاوتی کار می کنیم و اون لیست تمام مشتری های من رو نداره وگرنه میفهمید دارم تماما چرت و پرت بهش تحویل میدم. همچنین خوشبختانه رابی هیچ مشکلی با پنهان کردن این قضیه از بردلی نداشت.بسیار خوشحال و سرزنده بود که بلیط هواپیما و هتل رو برام رزرو کنه

احساس گناه مانند زخمی منو میخورد و معده ام رو به هم میزد.خاطره اینکه رابی عروسک خوش شانسی رو به دستم داد باعث شد لبخند خفیفی بزنم و کمی دردم رو کمتر کرد

بعد از این که مثل یه زامبی روی صندلی نشستم و سعی کردم این ارور بزرگی که باید بخاطرش به اورگان برم تا بتونم درستش کنم رو تعریف کردم… گفت

_اینو بگیر

یک بار دیگه مجرد بودم… یک بار دیگه برنامه ی زندگیم به باد فنا رفته بود

_من مطمئنم که این عروسک برات خوش شانسی میاره. زمانی که میکاییلم رو دیدم این عروسک توی جیبم بود..خداوند روح زیباش رو شاد کنه

سرش رو به عقب برد و برای چند ثانیه به سقف خیره شد..چهره ی رضایتمندی روی صورتش بود. دیگه ازش نپرسیدم چرا زمانی که با همسرش ملاقات کرده یه عروسک  مسخره توی جیبش بوده..چیز نامربوطی بود و می‌بایست تمام انرژیم روحفظ کنم تا روی حقیقت زندگیم متمرکز بشم. به این چیز مسخره توی دستم خیره شدم.. موهای خنده دار آبی و بنفش اش از همه جهت پخش شده بود..به محض اینکه رابی بهم پشت کرد تقریبا میخواستم اونو توی کشوی میزم بزارم.. اما در عوض اونوتوی کیفم گذاشتم و با خودم به این ماموریت مسخره آوردم

با سنگینی آهی کشیدم به دنبال نشانه هایی که منو به آژانس اجاره ماشین هدایت می کرد اطرافمو نگاه کردم.حتما اشتباهی پیش اومده… حتما اینطور بوده.. وگرنه چطور ممکنه که با مردی دتوی وگاس ازدواج کنم و هیچ چیز از اون رو بخاطر نیارم؟ این اتفاق ها توی زندگی واقعی روخ نمیدن…فقط اینکه… بعضی موقع ها یه جورایی رخ می دن

میزان رخ دادن چنین اتفاق‌هایی اونقدر بزرگه که خودم رو جزوی از جامعه آماری بزرگی دیدم..زمانی که به این فکر می کردم که چه کشفی می کردم…تمام مسیر تا فرودگاه.. پاهام رو روی زمین می کشوندم.. مثل اینکه داشتم توی گل و لای یا لجن یا شن یا یه چنین چیزی راه میرفتم. برای سر و کله زدن با این طور مزخرفات هیچ انگیزه ای نداشتم

زمانی که روی زمین دفترم به هوش اومدم و رابی رو متقاعد کردم که به آمبولانس نیاز ندارم..وارد حالت جستجوگر شدم.. هیچکس نمیتونه مثل این دختر از این طور چیزها پرده برداری کنه.. مخصوصا زمانی که تا این حد متمرکز بودم تا یک راه گریزی ازش پیدا کنم..

زمانی که داشتم اطلاعاتی حیاتی و اسم….این به قول معروف…. همسرم رو… جستجو میکردم…به چند مقاله ی روزنامه برخورد کردم که در مورد آدم هایی بود که در لاس وگاس ازدواج میکنن اما اونقدر نوشیدنی مصرف کردن که هیچ چیز از اون رو به خاطر نمیارن.. زمانی‌که جستجوم رو عمیق تر کردم فهمیدم که من هم یکی از اونها هستم..که هیچ شکی در موردش وجود نداشت…واقعاً این کار رو کرده بودم..امضایی که زیر فرم زده بودم کاملا واقعی بود… آره یکم درهم و برهم و ناخوانا بود.. اره یکم کج هم بود…حتی لکه دار هم شده بود.. اما مطمئناً امضای من بود

تابلوی سازمان اجاره ماشین بالای سرم قرارداشت و زمانی که لب بالاییم رو پاک کردم دستهام میلرزیدن.. بویز  در این وقت سال.. از چیزی که فکرش رو می‌کردم گرمتر بود

راهم رو به سمت پایین راه رو ادامه دادم و ساکم رو روی شونم گذاشتم. تمام تحقیقاتام موفق نشده بودند که یک حقیقت مهم رو کشف کنن.. که آیا تمام مراسم ازدواج مون به پایان رسیده بود؟ آیا با همسرم رابطه داشتم؟ حتی نمیتونستم به خاطر بیارم گاوین مک کنزی چه شکلیه..سعی کردم تمام تلاشم رو به کار بگیرم تا در موردش اطلاعات بدست بیارم.. اما حتی یک تصویر هم از این مرد پیدا نکردم.. سوابق رانندگیش رو به دست آورده بودم..کاملا بدون عیب و نقص

دلم می خواست به خاطر عصبانیت و کلافگی گریه کنم..همه این به هم ریختگی ها برنامه ی زندگیم رو خراب کرده بود.اگه بردلی بفهمه این قضیه رو از اون  پنهان کردم.. اینکه چنین کار غیرمسئولانه و احمقانه ای انجام دادم…ازدواج رو کنسل میکرد.. بعد من هم میشدم یکی از اون دختر ها…یکی از اونایی که توی محراب عروسی تنها میمونن

اه خدایا..یه نفر همین حالا بهم شلیک کنه..دیگه کی میخواد با دختری که چنین کار احمقانه ای انجام داده کار کنه ؟ این که چطور اخبار بد به سرعت در سراسر شهر پخش میشن آدمو مریض میکنه..هیچکس حرفام رو باور نمیکنه…حتی اگه بهشون بگم هرگز نمیدونستم قبلا ازدواج کردم.. حتی به عنوان یک وکیل موفق دادگستری می دونستم این مناظره چیزیه که هرگز نمیتونم کسی رو درش متقاعد کنم

مرد پشت پیشخوان پرسید

_به اینترپرایس خوش آمدید .میتونم کمکتون کنم ؟

_بلهاز قبل رزرو دارم

کاغذهایی که رابی به دستم داده بود رو تحویل مرد دادم ..کاملا تمیز… سازماندهی شده و برچسب زده شده بودند ..دوباره داشت به شیوه ی حرفه ای خودش بر می گشت

موقعی که دفتر رو ترک کردم منو بغل کرد و بوسید.. فکر می کنم توی زندگی اشفتم این یه هدیه کوچک بود ..حتی زمانی که داشتم فحش میدادم بهم اخم نکرد

مرد چیزایی توی کامپیوترش تایپ کرد .. چند فرم به دستم داد تا امضا کنم ..و بعدش چند کلید و یه جعبه کوچک مشکی به دستم داد

_بفرمایید… از اقامتتون توی بهترین منطقه ی بویز لذت ببرین.. به نقش نیاز دارید؟

_نه از جی پی اس استفاده می کنم

به وسیله ی کوچکی که بهم داده بود نگاهی کردم ..احساس نمیکردم که این وسیله کوچک تونه از پس کار بر بیاد اما کارم با نقشه ها واقعا وحشتناک بود

مرد لبخندی زد و سرش رو تکون داد

زمانی که صندلیش رو چرخوند و به جهت مخالف من رو کرد کاملا مشخص بود که دیگه باید از اونجا برم

………………………………..

کمی بیشتر از دو ساعت بعد به بیکر سیتی  رسیدم و در هتلم ثبت نام کردم.روی تخت خواب قدیمی نشسته بودم و به کاغذ دیواری زشت روی دیوار خیره شده بودم. پرونده ای که کنارم روی تخت قرار داشت پر از اطلاعاتی بود که میتونستم با استفاده از اونها  گاوین مکنزی  اسرار آمیز رو پیدا کنم… تنها می بایست شهامتش رو پیدا کنم تا از اون استفاده کنم. باید میتونستم از چند تا غریبه در موردش پرس و جو کنم و با استفاده از سرنخ هایی که به دستم می آمد اونو پیدا کنم و باهاش صحبت کنم …می بایست حتما ازش این سوال رو هم  بپرسم که آیا یادش میاد با من ازدواج کرده؟

معده ام  به هم خورد

……………..

فصل ۱۶

اولین اقامتم غذاخوری محلی بود. بیکر سیتی  شهر کوچکی بود و فکر می‌کردم مثل همه شهرهای کوچکی که توی فیلم ها دیدم …همه به غذاخوری ها میان تا قهوه بخورند و غیبت کنند..پشت پیشخوان نشسته و قهوه سفارش دادم .تلفن توی کیفم صدا داد.. اما اونو نادیده گرفتم .هرکسی که بود میتونست تا موقعی که سرنخی به دست میارم صبر کنه

اولین هدفم این بود که شهامت این رو پیدا کنم تا یکی از مسخره ترین سوال های عمرم رو بپرسم. توی ذهنم تصور کردم این مکالمه چطور پیش خواهد رفت:

من: گاوین مکنزی  رو میشناسی؟

یکی از اهالی روستا : شما؟

من: همسرش

یکی از اهالی روستا : —چهره خالی—متعجب—-هیچی نمیگه

امکان نداشت بدون سرهم کردن یه داستان بتونم اطلاعاتی درباره او به دست بیارم. باید یک دروغ خوب سرهم می کردم .همانطور که به گزینه هام فکر می کردم یک عالمه شکر داخل قهوه ام ریختم..” من یک وکیل و دارم دنبالش میگردم چون بهش یک ارث رسیده ” به فنجان قهوه ام اخم کردم ..نه ..این خوب نیست. حتما مردم می خوان اسم کسی که ازش ارث به جا مونده رو بدونن و من هیچ اسمی ندارم …قهوه ام رو به هم زدم …و به هم زدم …و به هم زدم …”اون توی یک مسابقه پول برده”… نه چیز احمقانه ایه…سرم رو تکون دادم و شکر بیشتری گرفتم ..”من یکی از فامیل های دور اونها هستم و دارم شجره نامه ام رو دنبال می کنم”  بیشتر شکر ها رو روی میز ریخته بودم ووصدای زنی اومد که میگفت

_داری اونجا چه کار می کنی؟

پیشخدمت پشت کانتر ایستاده بود و به من نگاه می کرد ..منتظر پاسخ بود

قبل از اینکه بتونم جلوی خودم رو بگیرم کلمات از دهانم خارج شدند

_دنبال گاوین مک کنزی  میگردم میشناسیش ؟

صورتم قرمز شد. نمیتونم باور کنم این حرفو زدم .چه بلایی سر برنامه باحالی که چیده بودم.. که باید خونسردیمو حفظ کنم اومد؟  بعضی موقع ها واقعا از خودم متنفر می شم

_البته که مک رو  میشناسم ..همه مک رو می شناسن..اما هیچکس اون رو گاوین صدا نمیزنه جز مادرش و مادربزرگش

لبخندی زد اما لبخندی که سعی داشت خیلی گرم جلوه بده به چشم هاش نرسید

روی یونیفرمش نوشته شده بود” هانا ” قیافه ی بانمکی داشت.. اگرچه موهای بلوندش کمی بیش از اندازه مصنوعی ..و پوستش بیش از اندازه با میکاپ سنگین شده بود

حدس میزدم هم سن من باشه و چند اینچ از من بلندتر.. شاید دو سالی از من بزرگتر باشه.. من رو به یاد ورژن روستایی کندیک می نداخت ..با فکر دوست هام قلبم به طور نا آرامی کشیده شد …مدت زیادی میگذره که با هم دیگه صحبت نکردیم ..من میگم تقصیر کاره.. اما رابی می‌گه تقصیر بردلیه.. پرسیدم

_میتونی بهم بگی کجا مک رو پیدا کنم؟

_تو کی هستی و چرا می خوای پیداش کنی؟

همونجا درحالیکه قوریه قهوه توی دستش بود ایستاده بود. کاملا مشخص بود آماده است همونجا وایسه تا موقعی که اعتراف نکردم …از روی احساس شرمساری گوش هام میسوخت

_من…ام….اندی…دنبالش میگردم تا بتونم شجره نامه خانوادگی ام رو تکمیل کنم

_ این دیگه چیه؟ یه پروژه مدرس یا همچین چیزی؟

_اره

ناگهان دروغی در ذهنم جرقه زد و به آتشفشان درندها ی از چرت و پرت تبدیل شد

_راستش یه کلاس دانشگاه برداشتم که بهمون نشون میدن چطور شجره نامه خانوادگی رو تعمیر کنیم و نام خانوادگی اون ..مکنزی.. در شجره نامه خانوادگی من بود… فکر می کنم اگه بخوام دقیق تر بگم…. از مکنزی های اهل بیکر سیتی بود

صدای خشنی از پشت سرم اومد که باعث شد موهای پشت گردنم از ترس سیخ بشه

_لوکو نون اورو

روی صندلی چرخیدم

_چی..

قهوه از روی دستم پرید و روی سراسر کانتر و دستم پاشیده شد .اما خودم رو اذیت نکردم تا تمیزش کنم چون ذهنم مشغول نگرانی در مورد این بود که قراره توسط این مرد غول پیکر بلعیده بشم.. دوباره فریاد کشید

_لوکو نون اورو

و سپس خندید

دهنش کاملاً به وسیله سبیل و ریشی پر پیچ و خم و بزرگ پوشیده شده بود .نیم نگاهی از زبان و دندان به چشمم خورد که باعث شد یکم احساس امنیت بیشتری بکنم ..فکر اینکه یک مرد غول پیکر بدون دندون روبه‌روم باشه منو خیلی بیشتر میترسوند تا اینکه بفهمم به سلامت دندان هاش اهمیت می داده.

کاملا مشخصه که تمام سلول های مغزیم در این لحظه کار نمی کنن..

پیشخدمت گفت

_ آره درسته

تقریبا مطمعن شدم خیال نداره بهم حمله کنه یا منو بخوره…بلکه فقط اونجا ایستاده و از بالا داره بهم نگاه میکنه و به زبان لاتین صحبت میکنه… شانس کمی وجود داره که حتی لبخند هم میزنه

_متاسفم اما چی گفتی؟

صداش مهربان و نرم به گوشم رسید..حتی میتونه یه راوی داستان باش ..اگه توی مهمانخانه ها سر زن ها فریاد نکشه

_لوکو نون اورو.. این شعار قبیله ی مکنزی هاست

_قبیله ی مکنزی ها؟

سرش رو کج کرد

_حتما میدونی قبیله چیه مگه نه؟

بهترین قیافه ی ” حتماً داری شوخی می کنی” ام رو بهش تبدیل تحویل دادم

_البته که میدونم احمق نباش.. مثلاً دارم روی این پروژه کار می کنم

_بله شنیدم همچین چیزی گفتی ..به کدوم مدرسه میری؟  پروژه جالبی به نظر میرسه

ناگهان لحن صداش از یه مرد جنگلی به یه شخص تحصیل کرده و آکادمیک تبدیل شد .

ناگهان احساس می کردم شاید مثل الیس وارد لانه خرگوش شدم یا دارم توی مسیری غیر قانونی حرکت می کنم

_یه کالج جامعه شناسی توی فلوریدا جایی که زندگی می کنم ..واقعا جای کوچیکیه مطمئنم هرگز در موردش نشنیدی

_شاید نشنیده باشم ….شاید هم شنیده باشم …کی میدونه ؟ نمیتونم بهت بگم تا اسمش رو نشنوم

_کالج ایالت نخل خرما؟

_سوال میپرسی یا جواب میدی؟

ناگهان حالت چینش سبیل هاش تغییر کرد و فکر می‌کنم داشت لبخند میزد

_دارم جواب میدم

به سمت قهوه ام برگشتم و از دستمال سفره استفاده کردم تا خرابکاری که ببار آورده بودم رو تمیز کنم.

_ اون شعار چی بود؟ میشه یه بار دیگه تکرار کنی؟

_لوکو…یعنی بدرخش..نان…یعنی نه…و اورو یعنی بسوز

تقریباً پیش خودم زمزمه کردم

_بدرخش نه بسوز

چرا این جمله مثل به صدا درآمدن زنگی توی سرم بود؟ چرا فکر می‌کنم اونو قبلا جایی شنیدم

هانا گفت

_یه جورایی بانمکه هاه؟

به نظر من بیشتر جذاب بود تا بانمک اما به هر حال سرم رو تکون دادم و لبخند زدم.اگه می خوام به هدفم برسم باید با مردم محلی رفتار خوبی داشته باشم هانا پرسید

_اهل کجایی فلوریدا ؟

حداقل ۳ تا از آدم هایی که داشتند با دست بهش اشاره می‌کردند تا براشون قهوه ببره رو نادیده گرفت. سرم رو تکون دادم

_آره اونجا زندگی می کنم فقط برای تحقیق به اینجا اومدم

_راه زیادی اومدی..در حالی که میتونستی فقط یه زنگ بزنی

لب پایینش رو می جوید و به نظر می رسید داره فکر میکنه آیا دارم بهش حقیقت رو میگم یا نه..این که حالا این باربی میخواد دروغ منو رو کنه باعث می‌شد عصبی بشم. کم کم داشتم به این فکر میکردم که از خرد کردن من لذت می بره.

_بله سعی کردم تلفن بزنم اما مثل اینکه گروه مرکزی به این چیزا خوب پاسخ نمیدن

_سعی کردی باکی تماس بگیری؟

هرچی بیشتر سوال می‌پرسید کمتر دلم میخواست جوابش رو بدم

_یادم نمیاد… دفترچه یادداشت ام باهام نیست

_چرا داری دنبال گاوین می گردی؟

لحن صداش حالتی مالکانه به خود گرفته بود و ناگهان این فکر به سراغم آمد که کاملا امکان داره در این لحظه دارم به همسر دیگه ی گاوین نگاه می کنم….به انگشتش نگاه کردم و هیچ حلقه ای ندیدم. به آرامی اهی از سر آسودگی کشیدم و آرزو می کردم او و مرد غول پیکر پشت سرم متوجه اضطرابم نشده باشن

مرد غول پیکر گفت

_من دارم به سمت خونه مکنزی ها میرم اگه دوست داری باهام بیا

به سمتش چرخیدم..اما قبل از اون…از گوشه ی چشم دیدم که هانا به او اخم کرد

_واقعاً ؟ این که عالیه.. میتونم با ماشین تو رو دنبال کنم

از پنجره مهمانخانه به ماشین درب و داغون و کوچکی که داشتم نگاه کرد و به سادگی گفت

_بهت توصیه نمی کنم این کارو بکنی

تصور کردم با این مرد غول پیکر توی یک ماشین گیر افتاده باشم و تصمیم گرفتم که برای رسیدن به هدفم تا یه حدی میتونم ریست کنم

_ این ماشین کوچولو یه عالمه پتانسیل داره سوپرایزت میکنه

_هرجور راحتی..آماده ای بریم

_حالا ؟

هانا با صدای بسیار عصبانی گفت

_اما هنوز حتی قهوه اشو تموم نکرده

مرد پاسخ داد

_نمیتونم منتظر بمونم

ایستادم

_نیازی نیست به هرحال خیلی شیرینش کردم

پول قهوه به همراه انعامی سخاوتمندانه روی میز قرار دادم

_متشکرم

هانا بهم اخم کرد

_از کجا اسم منو میدونی ؟

با کنایه به برچسب اسمش که روی یونیفرم بود نگاه کردم

_فقط حدس زدم

با لحنی تهدیدکننده درحالیکه چشمهاشو باریک می کرد گفت

_چهارچشمی حواسم بهت هست ابی

_اسمم اندیه

مرد گنده که کنارم ایستاده بود گفت

_بیخیال شو هانا بانا 

_خفه شو بوگ دیگه به من نمیگی چه کار کنم چه کار نکنم فهمیدی ؟ و دیگه منو با اون اسم صدا نزن

کیفم رو برداشتم و از اینکه هانای ناراحت رو پشت سر جا می‌گذاشتم بسیار راحت بودم

مشخصاً با غریبه ها مشکل داشت. اگه شانس بیارم و خانواده مکنزی رو قبل از شام پیدا کنم احتمالا تا فردا ظهر به خانه برمیگردم..کم کم خنده ای شیطانی روی چهره‌ام نقش بست. خودم رو تصور کردم که این مشکل کوچولو رو حل کردم و اونو توی یک جعبه ی کوچک پنهان کردم و هیچ کس هم هرگز در موردش نخواهد فهمید

_زود باش…منو دنبال کن..ماشین ابی که بیرونه مال منه.. حدود نیم ساعت رانندگی پیش‌رو داریم

از راه رفتن متوقف شدم

_نیم ساعت؟

جوابم رو نداد فقط از در بیرون رفت تا دنبالش کنم

…………………………………………

فصل 17

اولین قسمت سفر مثل نسیم ملایم و کاملاً دلپذیر بود..۱۵ دقیقه رانندگی با آب و هوای زیبا. پنجره ماشین رو پایین دادم تا صدای پرنده ها و باد به داخل بیاد آ..هنگ پیاده روی زیر نور خورشید از رادیو پخش می‌شد و تا جایی که حنجرم اجازه می داد با صدای بلند باهاش میخوندم

زندگی خوبه زندگی شگفت انگیز ه.روی جاده بودم و دوباره داشتم به سمت برنامه زندگیم حرکت میکردم. خودم رو تصور کردم که روی صندلی هواپیما نشستم و گواهی طلاق رو در دستم دارم..و همچنین یه لبخند مغروری روی چهره ام هست.. حتی شاید به خودم حال بدم و بلیط درجه یک رزرو کنم

زمانی که آهنگ رادیو تمام شد..مرد گنده رو به روم جاده رو عوض کرده و به جاده ی باریک و خاکی پیچید..حتی لیاقت نداشت اون رو جاده صدا بزنیم..یک راه بسیار باریک کثیف و پر پیچ و خم بود..خوشحالیم خیلی زودتر از اون چیزی که فکرش رو می‌کردم امکان پذیر باشه ناپدید شد.زندگیم از یه نسیم ملایم به کابوسی وحشتناک تبدیل شد

لاستیک ماشین پنچر شد…. اونقدر مشغول چهار چشمی نگاه کردن به ماشین روبروم بودم که گودال بزرگ وسط جاده رو ندیدم.تایرهای ماشین توی اون گیر کردن و هر چقدر تلاش کردم بیرون نیومدند. ماشین به آرامی توی گودال فرو می رفت.. پدال گاز رو فشار دادم…ماشین کمی تکون خورد اما بیشتر توی گودال فرو رفت….کار من و این ماشین احمق تموم بود

به رو به رو نگاه کردم و متوجه شدم که ماشین بوگ کوچکتر و کوچکتر میشه..چند بار بوق زدم تا توجهش رو جلب کنم اما به نظر میرسید صداش رو نشنیده.. دیری نپایید که در میان ابری از گرد و خاک ناپدید شد… از ماشین پیاده شدم و به طرف دیگه رفتم… لاستیک های جلوی پنچر شده بودند و جلوی ماشین کاملا توی گودال افتاده بود….جیغ کشیدم

_این دیگه چه کوفتیه

محکم  با لگد به ماشین زدم و باعث شدم انگشت پام درد بگیره

_اوه اوه اوه

در حالی که فریاد میزدم و روی یک پا به اطراف حرکت میکردم.. نگران بودم که نه تنها به ماشین بلکه به انگشت پام هم صدمه زده باشم

داشتم مثل یک دیوانه روی یک پا می پریدم و فریاد می کشیدم و فحش میدادم که سوارکاری از بین درخت های اون نزدیکی‌ بیرون اومد

………………………………..

فصل ۱۸

_به نظر میرسه توی دردسر افتادی

نمی تونستم تصمیم بگیرم کدومشون زیبا ترند .اسب با ابوهت و زیبا بود و مرد س*ینه ای ستبر و شانه های پهنی داشت…همراه با پاهای قوی و ماهیچه ای.. حدس میزدم چند سال از من کوچکتر باشه .منو به یاد کسی مینداخت که قبلا دیده بودم اما هرچقدر سعی می‌کردم.. به یاد نداشتم کی…. شاید بازیگر یکی از فیلم هایی که قبلاً دیده بودم

_به هر حال چه مدل ماشینیه؟ الکتریکی ؟

با اسب جلوتر آمد و اطراف ماشین چرخید تا اونو بررسی کنه

_الکتریکی نیست ماشین هوشمنده؟…آیا هیچ شانسی هست که از قبیله مکنزی باشی؟

_میتونه باشه …بستگی به این داره که کی داره میپرسه

از اسب پیاده شد و کنار لاستیک های پنچر شده ی ماشین ایستاد …روی زمین خم شد و دستش رو روی اون قرار داد

_اسم من اندیه و دارم به دنبال گاوین میگردم …تو گاوین هستی ؟

کاملا مطمئن بودم که اون نیست …احتمالا میتونستم مردی که باهاش ازدواج کرده بودم رو به خاطر بیارم و به خاطر خدا ….این مرد کاملا به نظرم غریب می رسید

مرد ایستاد هنوز هم به تایر ماشین نگاه می کرد اما سرش رو تکون داد

_نوچ.. به اندازه جهنم مطمئنم که من گاوین نیستم

با حرکتی نرم و روان دوباره سوار اسب شد. افسار اسب رو به دست گرفت و سرش رو در جهتی که ماشین بوگ ناپدید شد هدایت کرد با پاشنه پاهاش به پهلوی اسب زد و حیوان به راه افتاد… زمانی که مغزم تصویری که چشم هام می‌دید رو محاسبه کرد..فکم روی زمین چسبید و دهنم باز موند

آیا… آیا اون داره منو ترک میکنه؟  نمیتونم باور کنم داره میره.اما این دقیقا کاریه که داره انجام میده. حتی بدون نیم نگاهی به پشت سرش

پرسیدم

_خیال داری همینطوری من رو پشت سرت… این جا رها کنی؟

جواب نداد بنابراین پشت سرش به راه افتادم

_هی دارم با تو صحبت می کنم… خیال داری منو همین جا رها کنی تا بمیرم؟

بدون اینکه به پشت سر نگاه کنه با صدایی خونسرد پاسخ داد

_خونه همین نزدیکیهاست نمیمیری

در طی یک ساعت بعد….. پشت اسب او آخرین چیزی بود که در جاده دیدم….اگرچه آخرین موجود زنده ای نبود که توی جاده بود….یک ساعت بعد در حالی که فریاد می کشیدم

_ یا مسیح مقدس

به خاطر صدایی که از لابلای بوته ها میومد از جا پریدم..زمانی که چیزی از لابلای بوته ها با صدای هیس مانندی بیرون آمد و به سمت جاده حرکت کرد جیغ کشیدم

_مار زنگی ؟ داری شوخی می کنی

و با تمام سرعتی که تونستم در این جاده ی پر از سنگلاخ و کثیف با پای پیاده شروع به دویدن کردم. همانطور که می دویدم کیفم به پهلوم برخورد میکرد.اگه یک مار منو نیش می زد مطمئناً از مراسم ازدواج جا می موندم

ناگهان تصویر اینکه… در حالی که مار منو نیش زده و بدنم پر از سم مار زنگوله داره و کنار جاده افتادم و دارم به آسمون خیره میشم..جلوی چشمم اومد و اون تصویر باعث شد با سرعتی که فکر نمیکردم امکان پذیر باشه شروع به دویدن کنم

دوبار به زمین افتادم… زخمی شده بودم و سرعتم پایین آمد.کیفم داشت تا سرحد مرگ من رو کتک میزد

مثل یه زن دیوانه فریاد کشیدم

_اووووووووههه مممممم  رررررررر

سعی کردم درد پام رو از طریق صدا به اتمسفر اطراف منتقل کنم… البته کار نکرد….سر مارها و عنکبوت های اطراف فریاد می کشیدم

_بیکر سیتی  واقعا شهر آزاردهنده و مزخرفیه… نمیتونم صبر کنم تا از این جهنم بیرون برم و دوباره به شهری قدم بگذارم که توش مردم عادی زندگی می کنن

عروسک شانسی که توی کیفم بود رو بیرون آوردم و بهش نگاه کردم

_مثلاً قرار بود برام خوش‌شانسی بیاری ح*رومزاده ی کوچولو

دستمو عقب بردم.. آماده بودم این خیانتکار عوضی رو پرتاب کنم…اما در لحظه آخر تصمیم عوض شد.چهره را بی…زمانی که با این شیء لعنت شده صحبت می کرد و سرش رو به سمت بهشت بالا برده بود…جلوی چشمام ظاهر شد. هرگز منو نمی بخشه.

در حالی که عروسک مضحک رو محکم توی مشتم گرفته بودم شروع به راه رفتن کردم

خورشید گردن و سرم رومیسوزوند.. برای لحظه ای کیفم رو بالای سرم گرفتم اما بعدش مصرف شدم..اونقدر سنگین بود که نمیتونستم حملش کنم..تمام بدنم درد میکرد و انرژیم تحلیل رفته بود..بعد از چند لحظه کیف رو پشت سرم روی زمین می کشوندم…در حالیکه لنگان به راه رفتن ادامه می‌دادم… کم کم شانس زنده بودنم رو ۲۵ درصد تخمین میزدم…که نمای خانه ای روبه رو دیدم

چشمام درست کار نمی کرد..در حالی که دستم رو به سمت خونه دراز می‌کرد میکردم و لنگان لنگان راه می رفتم گفتم

_آب

دوباره صدای خش خشی بین بوته‌های کنارم شنیدم اما انرژی نداشتم حرکت کنم…خدایا حاضر بودم جونمو بدم اما یک نفر یک لیوان آب خنک به دستم بده…میتونستم در حالی که لحظات آخر عمرم رو سپری می کنم و به مارهای پشت سرم نیشخند میزنم لیوان آب رو سر بکشم

به دروازه ی جلوی حصار رسیدم که انگشت پام به یک سنگ گیر کرد… و شاید هم به یک مار بود.. یا یک چیز دیگه…و با صورت توی گل فرو رفتم…کاملاً داشتم مزه ی بیکر سیتی رو  میچشیدم اما زیاد خوب نبود بنابراین بیرون تفش کردم

چرخیدم و وسط جاده به پشت دراز کشیدم

بالای سرم دروازه ای با تاجی در وسطش قرار داشت…شعله های آتش و طناب روی چوب حکاکی شده بود و بالای سر همه اینها سه حرف لاتین نوشته شده بود

_لوکو نان اورو

کلمات رو پیش خودم زمزمه کردم و چشمهام رو بستم

_بدرخش نه بسوز

به یاد آوردم که مردی که کلاه کابویی به سر داشت و یک شلوار جین  بسیار جذاب به پا داشت این کلمات رو بیخ گوشم زمزمه میکرد

بدرخش نه بسوز

صدای زنی گفت

_ خوب برش دار لع*نت بهت .مشکلت چیه پسر؟ تو بهتر از اینها تربیت شدی

_اوه..اون حالش خوبه فقط داره دراماتیک بازی در میاره. اون چیز توی دستش چیه؟

_یه نگاه به لبهای خشکش بنداز احمق.. آب بدنش کم شده و پاها و قوزک پاش صدمه دیده …به کف پاهاش نگاه کن ..تسک تسک  …بدون کفش پاهاش داره خونریزی میکنه

صدای زن بسیار نگران و غمخوار به گوش می‌رسید برخلاف صدای مرد

_مک میبایست کسی باشه که اونو به این ور و اونور بکشونه  نه من..اون اومده اینجا به دنبال مک نه دنبال من

_بعداً در مورد این همه این چیزها صحبت می‌کنیم اما حالا می خوام اون از زیر نور خورشید به داخل خونه منتقل بشه هر چه سریعتر.. و اگه دوباره بی ادبانه جوابمو بدی دو هفته ی بعد می‌بایست کار علامت گذاری رو خودت به تنهایی انجام بدی

_به خاطر مسیح مامان ..نمیخواد به خاطر این …رفتار خودتو زشت کنی.. نگفتم نمیخوام این کارو بکنم فقط گفتم مک باید از پس مشکلات خودش بر بیاد نه من… من دیگه از بار مشکلات اون رو به دوش کشیدن خسته شدم

صدای سیلی خوردن به صورتی باعث شد در حالت نیمه هوشیارم لبخند بزنم

_جرات نداری اینطور حرف بزنی ایان مکنزی.. شاید فکر کنی یه مرد بزرگ شدی اما هیچ مشکلی ندارم که کف گیرم رو به دست بگیرم و دوباره نشون بدم ادب و تربیت یعنی چه ..شنیدی چی گفتم ؟

اهی کشید و با صدای ضعیفی پاسخ داد

_بله خانم

_حالا کاری که بهت گفتم رو انجام بده و با این دختر مهربان باش . حالا فکر میکنه تمامم مکنزی ها یه مشت عقب افتاده وحشی اند

مرد گفت

_ماما 

می خواست حرف بزنه اما در عوض خندید

_اصلاً توصیف جالبی نبود مگه نه؟  اینکه به بچه هات بگی عقب افتاده وحشی ….یا مسیح 

_وقتی نگات می کنم ناخودآگاه این توصیف به ذهنم میاد.. داخل خونه منتظرتم .حالا زود باش این دختر رو بیار خونه

صدای پاهایی روی شن در دوردستها محو شد و من رو با عقب افتاده وحشی …ایان مکنزی.. تنها گذاشت

_دارم میبینمت که اون پایین داری لبخند میزنی ..نقش بازی کردنو تمومش کن.. اون دوست مو بنفش تو بگیر دستت و ک*ون  گندت رو از روی زمین جمع کن بیا خونه

چشمام ناگهان باز شدند

_ببخشید؟ همین حالا به باس*ن من توهین کردی؟ 

شونه هاش رو بالا انداخت.. حالت چهره اش خونسرد بود

_وقتی بهت نگاه می کنم این توصیف به ذهنم میاد

دلم میخواد بلند بشم و کفگیر مادرش رو قرض بگیرم و باهاش به جونش بیفتم ..در حالی که تلاش می کردم بایستم گفتم

_به کمک احمقانه تو نیاز ندارم

دستش رو که به سمتم دراز کرده بود با مشت زدم 

_به من دست نزن عقب افتاده وحشی 

_ چقدر رفتار خانمانه ای… حالا دیگه با معلول ها بد رفتاری می کنی و به خاطر وضعیت‌شون بهشون توهین می‌کنی؟

از من دور شد

_برو جلو پس. خودت بلند شو..من همینجا وایمیسم و به طرف اون مار زنگی که پشت سرته سنگ پرتاب می کنم

در حالی که جیغ میکشیدم برگشتم

_چی؟ 

همزمان که می چرخیدم سعی می کردم عقب برم و این پاهای زخمی و این حرکت ترکیبی.. باعث شده یک بار دیگه زمین بخورم..سینه خیز و در حالی که روی زمین می خزیدم با*سن  بزرگم رو روی زمین می کشیدم تا..تا اونجایی که میتونم بین خودم و مار زنگی فاصله ایجاد کنم

با صدای نفس بریده در حالی که با ناامیدی از یک بوته به بوته دیگه نگاه میکردم گفتم

_کجاست ؟

حروم*زاده عوضی  داشت بهم می خندید.. ناگهان متوجه شدم چه نقشه ای داشته

_هیچ مارزنگی در کار نبود مگه نه ؟

وقتی که داشت بهم میخندید سرش رو تکون داد.. اشک از چشماش بیرون میزد

_لع*نت دختر وقتی مجبور باشی خوب سینه‌خیز میری ها

 با مشت به پاش ضربه زدم

_کمکم کن سرپا وایسم عوضی.زانوهما زخمی شده و حالا با تشکر از جنابعالی تمام لباس هام خراب شد

حتی یک خشکشویی جادویی هم نمیتونه کت و شلوارم رو تمیز کنه..و من اونو ماه پیش از مغازه مورد علاقم خریده بودم. باید یک تابلوی هشدار سر دروازه ورودی شهر آویزون کنن..:  بیکر سیتی: گرد و خاکی ترین نقطه روی زمین

 ایان خم شد و زیر بازوم رو گرفت..با یک حرکت نرم و سبک و دوباره روی پاهام ایستاده بودم..لعنت واقعا قویه….شونه هاش اندازه یک مایل پهن بودند 

_دستتو رو شونه من بذار

شونه اش رو به سمت پایین خم کرد و دستش رو جلو آورد. دستش رو پس زدم

_نه

_چرا نه ؟

برگشت تا بهم نگاه کنه..در این فاصله ی نزدیک می تونستم به خوبی چهره اش رو ببینم..قیافه اش خیلی آشنا به نظر می‌رسید… شاید به این دلیل باشه که به طور اتفاقی با برادرش ازدواج کرده باشم

قبل از اینکه بتونم ترمز بین دهان و مغزم رو فشار بدم پرسیدم

_تو و گاوین دوقلویید؟

_نوچ.. نه حتی نزدیک 

دوباره شونه اش رو پایین آورد و با زور به زیر بغلم جا داد

_یالا باید قبل از اینکه مامانم پوست از سرم بکنه تو رو به داخل ببرم

_برای این کتک خوردنها یکم پیر نیستی؟

  تصمیم گرفتم دیگه پیشنهاد کمک کردن رو رد نکنم…واقعا نمیتونستم راه برم..با دهان بسته خندید

_تو مادر منو نمیشناسی مگه نه؟

_نه هیچ کدوم از شما ها رو نمیشناسم

_اگه هیچ کدوم از ما رو نمیشناسی پس چرا داری اطراف می چرخی و سراغ گاوین رو می گیری؟

  با خودم در جنگ بودم..نمیدونستم حقیقت رو بهش بگم یا داستان خیالی رو..راستش اینکه شهر به شهر دارم دنبال گاوین  میگردم اون هم فقط به خاطر شجره نامه خانوادگی زیاد با عقل جور در نمی آمد..اما گفتن دروغ آسون تر بود

_دارم روی یک پروژه کار می کنم که در مورد شجره نامه خانوادگی هست.. و من فقط دارم از سر نخ ها پیروی می کنم

به خودم گفتم کاملاً دروغ نبود…سعی می کردم احساس گناهم رو نادیده بگیرم.. با توجه به مدارکی که در دست داشتم من هم جزئی از خانواده مکنزی بودم

_راستش رو بخواهی وقتی داشتم در مورد شجره نامه تحقیق می‌کردم…من و گاوین  روی یک شاخه درست کنار هم نشسته بودیم

ایان گفت

_هاه جالبه

اما به نظر نمی‌رسید از ته دلش این حرفو زده باشه

_اول به یوتا رفتی؟

_چرا باید این کارو بکنم ؟

یه دفعه به خاطر اینکه پام به طور تصادفی به یکی از سنگ های جاده برخورد کرد به تندی نفس کشیدم و به خودم میپیچیدم.. ایان سرعتش رو کم کرد تا با پای دردناک من هماهنگ بشه و زیر لب ناسزا می گفت

_فکر میکردم اون جاییه که اکثر شجره نامه ها توش ضبط و ثبت میشن

نمیدونستم داره حقیقت رو میگه یا نه اما چاره ای جز پیروی با برنامه او نداشتم

_آره خوب.. اما فقط به صورت آنلاین این کارو کردم.. اما احتمالاً حق با توئه باید بعدش به اونجا برم

_ اینقدر بیکاری که داری سراسر کشور سفر می کنی و دنبال سرنخ شجره نامه خانوادگی میگردی؟

_آره یه چیزی مثل این

_کار و زندگی نداری؟

به ایوان رسیده بودیم و قوزک پام به شدت درد میکرد. برگشتم تا بهش نگاه کنم .یک پله پایین تر از من ایستاده بود

_آره کار و زندگی دارم.. من یک وکیلم

خرناسه ای کشید

_چرا این منو متعجب نکرد

_واقعا میخوای به سوالت پاسخ بدم؟

آماده بودم با مشت جوابش رو بدم .دیگه این احمق داشت صبرم رو تموم می کرد

صدای مردانه ای از پشت سرم پرسید

_این کیه؟

چرخیدم ….

و تقریبا زمانی که چشمام به چشمای آبی درخشانی که از زیر یک کلاه کابویی بهم نگاه می کردند  خورد….سکته قلبی کردم

با زمزمه ای خفه شده گفتم

_مک

مثل سونامی بزرگی …خاطرات به سمتم هجوم آوردن ..تقریبا داشتم توی احساسات غرق می شدم

گفت

_اندی

حالت چهره اش بسیار عصبانی به نظر می رسید

 

 

قسمت بعد



مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *