محبوب ترین مطالب

فصل ۲۵

صدای بالا آمدن پاهای چکمه پوش از پله ها باعث شد تا از خواب بیدار بشم. به سرعت روی تخت نشستم .سعی می کردم به خاطر بیارم کدوم جهنمی  هستم  دارم چه غلطی می کنم ؟

زمنی که به بدنم نگاه کردم دیدم هنوز کاملاً لباس هایی که باهاشون سفر کردم رو به تن دارم …نه تنها لباس بلکه یک عالمه گرد و غبار که حالا عرق کرده بودم و باعث شده بود به سراسر بدنم بچسبه

عروسک احمقانه ای رو محکم توی مشت گرفته بودم… اوه لعنت …با بردلی تماس نگرفته بودم …عروسک رو روی میز قرار دادم و به سرعت کیفم رو برداشتم ..تلفن همراهم رو بیرون آوردم… باتری نداشت و من شارژر رو توی اتاق هتل جا گذاشته بودم ….احساس آسودگی خاطر من رو در بر گرفت…. و زمنای که فهمیدم به این خاطر از اینکه بهانه خوبی دارم که بردلی تماس نگرفتم خوشحالم …ترسیدم

از اینکه با اون صحبت کنم احساس خوبی نداشتم و این به خاطر این نبود که دلم نمیخواد بردلی از کارهایی که می‌کنم باخبر بشه …به تمام چیزی که می تونستم فکر کنم این بود که اون تا چه اندازه از رابی متنفره و اینکه من تا چه اندازه عاشق رابی به عنوان یک دوست هستم …کسی که از رابی خوشش نمیاد واقعاً از لحاظ شخصیتی لنگ میزنه…. چرا قبلا به این فکر نکرده بودم ؟

در جایی در باز شد و سپس به آرامی بسته شد. به آرامی از تخت بلند شدم و با نوک انگشت به سمت در اتاق رفتم بی صدا در رو باز کردم و یواشکی به داخل راهرو نگاهی انداختم.هیچ کسی رو ندیدم از زیر در یکی از اتاق های روبه روی راهرو نوری بیرون می‌زد. اما میو گفته بود ایان دیگه اینجا زندگی نمیکنه و اتاق خواب اصلی طبقه پایین قرار داره.. بنابراین می‌بایست صدای اومدن مک بوده که شنیدم

سرم رو داخل اتاق بردم و همون جا ایستادم.به صدای حرکات اش گوش میدادم.دلم می خواست از حمام استفاده کنم تا بدون این همه گرد و غبار به آرومی بخوابم اما اگه مک خیال داشت از اون استفاده کنه نمیخواستم مزاحمش بشم بعد از چند دقیقه که گذشت دوباره نگاه کردم…..و نور اتاقش دیگه روشن نبود. 

بنابراین به آرامی با نوک پا به انتهای سالن رفتم. سعی می کردم سر و صدا نکنم زمانی که به حمام وارد شدم در رو پشت سرم قفل کردم.به سرعت در زیر آب داغ قدم گذاشتم. همونطور که آب داغ تمام کثیفی و گرد و غبار تنم رو می شست چشم هام رو بستم. آب گرمی که از توی موهام عبور می‌کرد و به پایین سرازیر می‌شد مثل این بود که داشت سرم رو ماساژ میداد و باعث می‌شد احساس راحتی و ریلکسی بکنم. شامپو رو برداشتم و مقدار زیادی از اون رو کف دستم ریختم. به سختی مشغول شستن دست و پاهام بودم که صدایی از اون طرف پرده به گوشم رسید

اما مطمئن بودم که در رو قفل کردم.سر جام خشکم زد….به نرمی گفتم

_کی اونجاست ؟

در بسته شد…. او خدای من…چه اتفاقی برای قفل لعنتی افتاد ؟ پرسیدم

_کسی اونجاست ؟

دلم میخواست یواشکی از گوشه پرده به بیرون نگاهی بندازم اما جرات نداشتم تکون بخورم. تنها یک نفراحتمالش وجود داشت که اون طرف پرده باشه…اما او هرگز چنین کاری نمیکنه هرگز…وقتی که یک نفر داره از حمام استفاده میکنه قفل در رو نمیشکنه مگه نه؟

_گفتی میخوای صحبت کنی

صدااش عمیق بود اما با صدای بلند صحبت نمی‌کرد.گرمای صداش مثل پتویی من رودر بر گرفت..می بایست فرار کنم…می‌بایست عصبانی و آزرده خاطر باشم…اما چنین احساسی نداشتم

_فعلا دارم دوش میگیرم

چشم هام رو محکم بستم…از اینکه جوابی بهتر از این نداشتم احساس خجالت می کردم…باید سرش فریاد می کشیدم که بیرون بره…

_می تونم ببینم…اما فردا صبح سرم خیلی شلوغه بنابراین فکر کردم شاید دلت بخواد به جای اینکه چند روز دیگه صبر کنی همین حالا صحبت کنی

سرم رو به سرعت تکون دادم…دلیلش کاملا منطقی بود…..به جز این حقیقت که الان زیر دوش بودم و الان از نیمه شب هم گذشته بود….

_خیلی خوب اما باید قول بدی به این طرف نگاه نکنی

_خیلی خوب…. اگر چه قبلاً کاملا تو رو دیدم

صدای حرکتی شنیدم و چند قدم عقب رفت رفتم… اینکه میدونستم مک اون طرف پرده داره حرکت میکنه احساس عجیبی بهم میداد….کمی به جلو رفتم و از گوشه پرده نگاه دزدکی به اون طرف انداختم…لباسش رو درآورده بود و تنها شلوار جین به پا داشت و با بیخیالی به کانتر تکیه داده بود…. به سختی آب دهانم رو قورت دادم و سعی کردم به جای بدن جذاب اون روی افکارم تمرکز کنم

_منظورت چیه همه جامو دیدی ؟

شانه اش رو بالا انداخت و لبخند کج و جذابی تحویلم داد

_منظورم این بود که تو توی بغلم لخ*ت بودی منم ل*خت بودم و…. دیگه چیزی برای تصور باقی نمیمونه…. میدونم در آغوش گرفتن تو چه احساسی داره

پرده رو انداختم تا صورت قرمزم رو پنهان کنم.هیچ حرفی از دهنم بیرون نمیومد…احساس می کردم پاهام میلرزه و گوش هام کر شده بود

پرسید

_متاسفم خیلی رک بودم ؟

کاملا مشخص بود که احساس تاسف نداره و تنها احساس تفریح و سرگرمی میکنه..

_شاید

خدایا چطور میتونه در حالی که فقط شلوار جین پوشیده و اون طرف ایستاده و داره کمی باهام لاس میزنه… منو به یک دختر بچه مدرسه ای نوجوان تبدیل کنه… مشکل لعنتی من چی بود؟ آیا واقعا داشت با هام لاس میزد؟

_نمیدونم چرا باید اینقدر به نظرت رک  بیاد.. اون هم در صورتی که ادعا داری با هم ازدواج کردیم..کسایی که باهم ازدواج کردن چنین صمیمیتی براشون چیز عادیه

_ما با هم ازدواج کردیم…این رو بهت ثابت می کنم…و بله آدمهایی که ازدواج کردن با هم صمیمی اند… اما من یادم نمیاد که چنین رفتار صمیمی با تو داشته باشم… و درضمن حالا با مرد دیگه ای نامزد کردم و قراره با کس دیگه ای ازدواج کنم…

_خوب…. که چی؟  نامزد کردی یعنی من باید ترکت کنم ؟

چانه ام رو بالا گرفتم

_بله

_و نباید از اینی که هستم به پرده نزدیک تر بشم درسته ؟

صداش دیگه اونقدر ها هم دور به نظر نمی رسید.میدونستم دقیقا اون طرف پرده ایستاده.. با زمزمه گفتم

_نه نباید از این نزدیک تر بیای

_و فکر می کنم نباید لباسامو در اوردم و به تو ملحق بشم

در حالی که به سختی نفس میکشیدم جواب دادم

_به هیچ عنوان

جوابی نداد….چند لحظه منتظر موندم تا باز هم با جوابش سر به سرم بذاره اما هیچ پاسخی از طرف اون نیومد

_مک ؟ هنوز اونجایی ؟

یه دفعه پرده کنار زده شد و با صدای بلند جیغ کشیدم

سعی کردم خودم رو  بپوشونم

_داری چه کار می کنی دیوونه؟

_دارم با زن قانونی خودم دوش میگیرم

_به من دست نزن وگرنه جیغ میکشم

اما به حرفم گوش نداده و چند قدم جلوتر اومد… با خشونت منو به طرف خودش کشید

_تو با من ازدواج کردی و به من فکر می کنی نه به اون…. و اینکه با شوهرت  باشی هیچ کار اشتباهی نیست

زمنی که لب هاش به سمت لب هام نمی تونستم باهاش مقابله کنم یا اعتراضی کنم 

با صدای ضعیفی گفتم

_نباید این کارو بکنیم  من قراره با کسی دیگه ای ازدواج کنم ..این اشتباهه

با عصبانیت گفت

_تو .زن .منی 

و لبهاش رو روی لبهام چسبوند..بهش چسبیدم…. دیگه اهمیت نمیدادم بقیه دنیا چه فکری میکنه

………………………………….

بازوهای قویش به دور بدنم پیچیده شده بودند و بیخ گوشم نفس هاش عمیق و تند بودن

اجازه دادم احساسات من رو در بر بگیرند و صدای نفسهاش بهم آرامش بده. این لحظه به طور خطرناکی فریبنده بود 

به نظر می رسید مدت زمان زیادی گذشته… وقتی که بالاخره بدن خیانتکارم از این همه احساس شور و هیجان بیرون اومد و اشک توی چشمهام جمع شد

مک نفس عمیقی کشید و سرش رو روی پیشونیم تکه داد…..آه عمیقی کشید….بیخ گوشم گفت

_دوست دارم

قلبم به طور دردناکی توی سینم فشرده شد.در حالیکه اشک توی چشمهام جمع شده بود زمزمه کردم

_لطفاً اینو نگو

در حالی که صداش توسط احساسات خشن شده بود گفت

_آره گرفتم

به آرامی از من جدا شد و چرخید…..حرکت کرد

به در رسیده بود

با صدای پر از غم و با گیجی پرسیدم

_داری کجا میری؟

به دیوار تکیه دادم

_فردا ساعت ۹ باهات صحبت می کنم

و سپس رفته بود….در پشت سرش بسته شد و من تنها اونجا ایستاده بودم و می لرزیدم

بالاخره متوجه شدم که قلب شکسته چه احساسی داره… فکر میکردم قبلا میدونم…زمانی که لوک با اس ام اس باهام باهام بهم زد… زمانی که بچه بودم و بقیه بهم پشت کردن….همیشه دردناک بود…. خیلی زیاد…اما درباره اون لحظات دردناک در اشتباه بودم…. اونها قلبم رو کبود کرده بودند… اما الان…. این درد واقعی بود…درد قلب شکسته واقعی….میدونستم تنها مردی که توی دنیا می تو نه به من احساسات بده و من رو زنده بکنه همین حالا از در بیرون رفت تا برگه های طلاق رو امضا کنه…

هیچ چیز توی دنیا نمی تونست با احساس قوی که الان احساس می کردم مقایسه بشه…بعدا می تونستم به این لحظه…به این سفر فکر کنم و بدونم که مک مکنزی مردیه که قلب منو به هزاران تکه خرد کرد و من همینطوری یه گوشه نشستم و بهش اجازه دادم این کارو بکنه….انتخاب دیگه ای نداشتم

با قلبی پر از درد سرم رو آب کشیدم ودر حالی که اشک از گوشه چشمم سرازیر می شد به سقف خیره شدم…حالا باید چه کار کنم؟

فصل ۲۶

نمیدونم چطور خوابم برد… نمیدونم از شدت خستگی بود یا گریه زیاد…اما میدونم که زمانی چشم هام باز شدن که ساعت از نه گذشته بود

به سرعت از تخت بیرون پریدم و لباس‌های کثیف روز قبل رو به تن کردم. به سرعت از پله ها پایین دویدم از یک اتاق به اتاق دیگه بدنبال مک میگشتم…شب گذشته یک اشتباه بود…باید اینو بهش بگم…باید بهش بگم هردومون باید انتظارات غیرمنطقی رو رها کنیم و زندگی واقعی رو بچسبیم… زندگی اون اینجا بود و زندگی من اون طرف کشور…. ما کاملاً برای هم نامناسب بودیم

انگوس در حالی که به کانتر تکیه داده بود و یک لیوان قهوه سر میکشید گفت

_صبح بخیر افتاب

به ماشین قهوه سازی کنار سینک اشاره کرد

_از خودت پذیرایی کن.. لیوان ها توی کابینت بالایی هستن

یک فنجان برداشتم…پرسیدم

_مک این دوروبره ؟

یک فنجان قهوه تلخ برای خودم ریختم

_نه رفته به شهر

به طرفش چرخیدم

_اما ما با هم قرار ملاقات داشتیم

انگوس با دهان بسته خندید

_راستش ما در کل این جا باهم قرار ملاقات نمیزاریم

_خیلی خوب با هم توافق کرده بودیم که ساعت ۹ صبح می تونیم با هم صحبت کنیم

_درباره شجره نامه ؟

سرم رو تکون دادم و کمی از قهوه نوشیدم.تکون دادن سر به معنای دروغ گفتن نبود

_اگه دلت میخواد میتونی از من سوال ها تو بپرسی..تا نیم ساعت دیگه بیکارم و من هم یک مکنزی هستم

_نمیخوای بری و بیضه های گاوها رو بیرون بکشی ؟

دوباره خندید

_فعلا نه..برای این کار به مک نیاز دارم و اون کاری داشت و می‌بایست می‌رفتم

_کجا رفت ؟میدونی کی برمیگرده؟

انگوس به فنجان قهوه اش نگاه کرد و کمی ابروهاش به هم گره خورد

_دقیقا مطمئن نیستم

میتونستم بگم انگوس داره دروغ میگه.اما احتمالاً هیچ کدوم از اینها به من مربوط نبود.من فقط یک دختر غریبه بودم که می بایست خودم رو از مغناطیس جذابیت های مک بیرون بکشم و به زندگی واقعی برگردم

_هیچ شانس وجود داره که بتونم به شهر برم تا شماره تلفن و شارژر و بقیه چیزهام رو بردارم ؟

_در واقع تمام وسایلت توی راهرو جلویه.بوگ امروز صبح اونها رو به اینجا آورد.

بدون گفتن کلمه ای فنجان رو روی پیشخوان گذاشتم و به سمت در جلویی حرکت کردم و وقتی که چشمام به تمام وسایلم افتاد دهنم باز موند… چطور………….؟

انگوس پشت سر من ایستاد

_ماشینت توی گاراژه… چرخ دنده اش خم شده و مدتی طول میکشه تا درست بشه…از اونجایی که ماشینت خراب بود فکر کردیم دوست داری وسایلت به اینجا بیان…بوگ دختر پذیرش هتل رو میشناسه بنابراین بهش اجازه داد تا به اتاقت بره

چرخیدم و با هاش روبه‌رو شدم..مطمئن نبودم می خوام چی بگم..حالت چهره اش باعث شد تا کلمات از دهانم بیرون نیاد…به نظر………….. غمگین می رسید

با گیجی اخمی کردم…هیچ کدوم از این کارها منطقی به نظر نمی رسیدند

_خوب…. بنابراین…….دارم به سمت انبار میرم. میو چند دقیقه بعد به آشپزخانه میاد..بیرون رفته تا تخم مرغ جمع  کنه

و از خونه بیرون رفت… شارژر تلفن همراه رو برداشتم و به اتاق خواب ایان بردم…به محض این که تلفنم یکم شارژ شد …پیغام ها رو چک کردم ….۴ پیغام از طرف بردلی …یکی از طرف رابی و یکی از طرف کندیک وجود داشت

به خودم زحمت ندادم و ۱۰ تا پیغام صوتی رو گوش نکردم… اول پیغام کندیک رو باز کردم

کندیک: شنیدم رفتی اورگان؟؟؟؟؟ با من تماس بگیر عوضی

کندیک :خیلی خوب میدونی که از سر شوخی بهت گفتم عوضی مگه نه ؟ بهم زنگ بزن عوضی

لبخند زدم و شماره اش رو گرفتم ..

بردلی میتونه صبر کنه… دفتر میتونه صبر کنه… چند ماهی میشه که با بهترین دوستم صحبت نکردم

کندیک در حالی که تقریبا فریاد می کشید گفت

_الو؟  این واقعا تویی؟

_بله واقعا منم

تا اون موقع نمیدونستم چقدر دلم برای دیوونه بازیهاش تنگ شده

_و داری از ارگان باهام تماس میگیری ؟ و بردلی باهات نیست درسته؟

_آره درسته

_یییووووووههههههووووووووو

تلفن از دستش افتاد…صدای بلندی شنیدم..بعدش صدای حرکت کردن و بعد صدای کندیک که با نفس نفس زدن گفت

_اوپس.. متاسفم یه لحظه عقلمو از دست دادم. باهاش بهم زدی؟ داری میری دنبال یکی دیگه؟

_داری راجع به چی صحبت می کنی؟

_رابی همه چی رو بهم گفت. یالا اعتراف کن.چه شکلیه ؟وقتی داشتی مپریدی بغلش کلاه کابویش رو توی هوا چرخ داد؟

ضربان قلبم بالا رفته بود.

_یه لحظه دست نگهدار..چطور این چیزا رو میدونی؟ هیچکس در این باره چیزی نمیدونه..رابی تنها کاری که کرد این بود که ترتیب پرواز منوداد

خرناس کشید

_انگار یادت رفته کی باهات کار میکنه؟

_امم نه

اگه هم کارهام بفهمن چه فکری میکنن؟

_تو با رابی کار می کنی… و رابی همه چیز رو میدونه… همه چیز رو میبینه و همه چیز رو به من میگه… اون پسورد فایل های کامپیوترت رو داره احمق

چشم هام رو بستم و با تمام غمگینی و احساس بیچارگی که میکردم آه کشیدم

_ناراحت شدی؟ از دستش ناراحت نباش فقط داره کاری میکنه که برای تو بهترین باشه. حرفامو باور کن

با صدایی بسیار ضعیف گفتم

_چه کار کرده ؟

_هیچی فقط به من  و کلی جریان رو توضیح داده تا اگه لازم شد کمکت کنیم.

سرمو توی دستام گرفتم.

_باور کن کمک تو آخرین چیزیه که بهش نیاز دارم

التماس کرد

_لطفاً تلفنو قطع نکن.بلاخره تو رو پس گرفتم. اگه دوباره بهم بی محلی کنی نمیتونم تحمل کنم

سرجام صاف نشستم

_بهت بی محلی کنم؟

حرفاش با عقل جور در نمی اومد

_آره بهم بی محلی کردی.از همن موقعی که شروع کردی با بردلری قرار گذاشتن به همه دوستات پشت کردی متوجه نیستی هیچ انسان نرمالی توی زندگیت نیست ؟

قرار دادن کندیک توی دسته انسان های نرمال مثل این بود که رابی رو در دسته انسان‌های محترم و خجالتی قرار بدیم…و این یک پارادوکس بزرگ بود

_متوجه شدم که من و تو خیلی وقت میشه که دیگه با هم ناهار نخوردیم

_یک سال تمام دوست من… یک سال لعنتی تمام…و حالا ببین کاری کردی فحش بدم و من قسم خورده بودم این هفته به هیچ عنوان فحش ندم…امیدوارم حالا خوشحال باشی… به هر حال دیگه کافیه… در مورد مردت بهم بگو

احساس می کردم دلم میخواد گریه کنم

_اون مرد من نیست.. منتظرم تا کاغذهای طلاق رو امضا کنه

زمزمه کرد

_پس واقعا باهاش ازدواج کردی.. خدای من.. خیلی رومنتیکه

 دوباره جیغ کشید…زمانی که جیغ کشیدنش تموم شد توضیح دادم

_این رمنتیک نیست بلکه وحشتناکه…به طور ترسناکی وحشتناک

اشک از چشمام جاری شد

_اوه شیرینم مشکل چیه؟ داری گریه می کنی ؟

به سرعت اشک هام رو از روی گونم پاک کردم

_گریه نمیکنم فقط احساس ناامیدی دارم.

_با هام صحبت کن. بهم بگو چه خبره.مطمئنم میتونم کمکت کنم

_نمیتونی…واقعا کاری از دستت بر نمیاد.. فقط اینکه همه چیز خیلی پیچیده است

_بهم بگو… کارم در رابطه با مردم خیلی خوبه… بهت قول میدم میتونم کمکت کنم تا این وضعیت رو غیر پیچیده کنی…. لطفاً لطفاً لطفاً لطففففففففففاً

با التماس کردن داشت کچلم می کرد و واقعا نیاز داشتم سنگینی این راز رو از روی سی*نه ام بردارم..اینکه با کسی راجع به این قضیه صحبت نمی‌کردم داشت منو میکشت

_خیلی خوب…دو سال پیش باهاش ازدواج کردم…اون شب توی لاس وگاس بعد از اینکه ما رو ترک کردی

_خدای من… باید مرد فوق العاده ای بوده باشه که تورو متقاعد کرده باهاش ازدواج کنی

_من اصلا نمیدونستم چه اتفاقی افتاده چون روز بعدش اون رفته بود

_کجا رفته بود ؟

_نمیدونم یه تیکه کاغذ توی اتاق پیدا کردم و با منشی هتل تماس گرفتم بهم گفتن که اومده و اسباب و وسایلش رو برداشته و رفته..هرگز در مورد اون چیزی نشنیدم…بنابراین هیچ چیز دیگه ای نمی دونم

_و از اونجایی که به خاطر نمی آوردی که ازدواج کردی پس هیچ کاری انجام ندادی درسته ؟

_منظورم اینه که از اینکه باهام تماس نگرفته بود یا خداحافظی نکرده بود کمی ناراحت بودم اما به سمت جلو حرکت کردم و به زندگیم ادامه دادم.. داشتم با احساس دلشکستگی که با به هم زدن رابطه قبلی بهم دست داده بود کنار میومدم و بعدش هم کهوووو زندگی دخالت کرد…

_منظورت اینه که برنامه مسخره دخالت کرد… کی قراره اون برنامه شیطانی رو توی سطل زباله بندازی و مثل یک آدم عادی زندگی کنی…. یه زندگی واقعی داشته باشی

با صدای ضعیفی پاسخ دادم

_نمیدونم

_خیلی خوب حالا این یکم پیشرفت به حساب میاد… این اولین باریه که بهت گفتم برنامه ات رو بنداز توی سطل زباله و میخوای راجع بهش فکر کنی…آفرین… فکر می‌کنم اب و هوای اورگان برات خوب باشه..اون برنامه لعنتی از زمانی که نوشتیش هیچ کاری نکرده جز اینکه تورو توی مسیر اشتباهی در زندگی قراربده…. مطمئنم پای نیروهای شیطانی در میانه

خندیدم

_اما اون منو به کالج فرستاد

_درسته تو رو فرستاد جایی که تونستی با من و کلی آشنا بشی.. اما به جز اون هیچ فایده ی دیگه ای نداشته.. دانشکده وکالت هیچ مزیتی نداشت جز اینکه تورو به یه هرزه ی حسابگر بی احساس تبدیل کنه

تقریبا زبونم رو  گاز گرفتم

_دست نگهدار کندیک دیگه داری از خط خارج میشی 

_من فقط دارم بهت عشق می ورزم اما شیوه عشق ورزیم متفاوته… حالا گوش کن می خوام چیزهایی بهت بگم که شنیدنشون سخته اما نیاز داری بهشون گوش بدی… تو همیشه مردهای بدی سر راه زندگی ات قرار می گیرند چون سعی داری اونها رو توی یک جعبه جا بدی… به جای اینکه عاشق واقعیت و یک انسان واقعی بشی… عاشق پتانسیل اونها میشی…به جای این که شخصیت واقعی اون مرد ها رو در نظر بگیری کاراکتری که از اونها روی کاغذ برای خودت می نویسی رو به حساب می اری… از این که مرد ها رو دسته بندی کنی دست بردار… از اینکه یه لیست دستت بگیری و مردها رو با اون ها اندازه بگیری دست بردار… لوک یه استفراغ بود و بردلی یه گوه به تمام معناست…..اون اصلا بهت اهمیت نمیده… فقط به این اهمیت میده که دوستاش راجع به تو چی فکر میکنن…اون واقعا مرد نفرت انگیزیه و یک روز مطمئنم که بهت خیانت میکنه…. تو زیادی برای اون خوبی و همه اون آشغال هایی که باهاشون قرار میزاشتی….. اما شاید این کابوی با اونها فرق داشته باشه…. شاید این مرد یه مرد واقعی باشه

با صدای آرام یادامه داد

_موقعی که اولین بار دیدمش به نظر مرد خوبی می رسید

وسط سخنرانی شروع کردم به گریه کردن با بی حسی اونجا نشسته بودم و گریه میکردم. احساس غم و دردی که داشتم وحشتناک بود. نه به این دلیل که این کلمات از دهن کسی بیرون اومدن که بهش اهمیت می دم بلکه به این خاطر که همشون حقیقت داشتند.میدونستم همگی حقیقت دارند. اما میدونستم اونقدر قوی نیستم که کاری راجع بهش انجام بدم.

_به خاطر این که باهام تماس گرفتی ازت مچکرم کندیک اما حالا باید برم

_اوه نه این کار رو نمی کنی… امکان نداره اینطوری به دوستیمون ادامه بدم و همه چیز رو نادیده بگیرم.. بهم بگو همین حالا داری به چی فکر می کنی؟

_دارم به این فکر می کنم که باید برم

_نه من اینو قبول نمیکنم یه بار دیگه امتحان کن

اه بلند و لرزانی کشیدم

_نمیدونم از من چی میخوای کندیک

_صداقت… همین حالا با صداقت کامل بهم بگو درباره این کابوی چه احساسی داری؟ به هرحال اسمش چیه ؟

_اسمش مکه واینکه در موردش چه احساسی دارم؟ نمیدونم…گیج کننده است

_حداقل یه لیست بهم بده… تو از لیست گرفتن خوشت میاد

_خفه شو

_جدی میگم..برو جلو یه لیست تهیه کن

_خیلی خوب بگیر که اومد: جذاب..خوشتیپ.. باهوش.. جذاب..محسور کننده است..پیچیده است.. عضلانی..خانواده خوبی داره.. با اعتماد به نفس.. با ادب… جذاب..

_میتونم حدس بزنم که یه طوری جذابیت و کشش ج*نسی بین شما دو تا هست

دوباره آهی کشیدم…از اینکه بگم چه کار کردم می ترسیدم.. اما واقعا میخواستم به پدر کندیک اعتراف کنم

اصرار کرد

_اون چیزی که سعی داری پنهانش کنی رو بهم بگو

_حالا دیگه یه ذهن خوان هم شدی؟

_اره همیشه بودم..باهاش رابطه داشتی؟

_توی وگاس؟

_نه احمق توی اورگان..واسه من فیلم بازی نکن..

_فکر می کنم سرت شلوغ باشه برو به کارت برس باید به بردلی زنگ بزنم یاه عالمه پیغام برام گذاشته

_میتونم همین حالا یه هواپیما سوار بشم و حدود شش ساعت دیگه اونجام

داشت منو تهدید می کرد

_همین حالا مشکل و دردسر دارم..دلم نمیخواد تو هم به این آشفتگی اضافه بشی

_دوباره باهاش رابطه داشتی؟

_قول بده دوباره توی تلفن جیغ نکشی

دوباره جیغ بلندی کشید

_واقعاً این کار رو کردی

با صدای بلند می خندید

_آره دیشب..به طور شگفت آوری خوب بود اما کار اشتباهی بود…کندیک نمیدونم دارم چه غلطی می کنم

احساس می کردم هر لحظه ممکنه عقلانیتم ر از دست بدم

_البته که میدونی..داری به حرف قلب و یه قسمت دیگه از بدنت پیش میری نه با ذهن عوضی ات.. کار خوبی می کنی…دیگه وقتش بود..وقتی که توی وگاس بودیم فکر می‌کردم بالاخره فهمیدی که باید چطور زندگی ات رو پیش ببری اما زمانی که برگشتیم…دوباره به همون حالت اول برگشتی و حتی بدتر شدی..منو رابی و کلی فکر می کردیم دیگه برای همیشه از دست رفتی اما حالا برگشتی عزیزم…دوباره برگشتی… با ما ارتباطت رو قطع نکن خیلی چیزا هست که باید تجربه کنی

_خیلی از چی ؟

بین اشک ها داشتم میخندیدم.. کندیک همیشه به شیوه خاصی از کلمات استفاده می‌کرد

 _یک عالمه خوشحالی شیرینم. من فکر می کنم این کابوی میتونه تو رو خوشحال کنه. چرا بهش یه شانس نمیدی؟

در حالیکه به عکسهای روی دیوار اتاق ایان نگاه میکردم زمزمه کردم

_نمیتونم..

_ چرا نه ؟

صداش طوری بود انگار میخواست با من گریه کنه.

_چون فکر می کنم اون یه دوست دختر داره و فکر می کنم که اون دختر همین حالا داره باهاش زندگی میکنه

کندیک دوباره با صدایی نیرو گرفته گفت

_خوب پس باید اون دختر رو بیرون کنی. تو اول اونو به دست آوردی.تو زنشی

_اینقدرها هم آسون نیست

_البته که هست.اگه دوست دخترش براش معنای چندانی داشت که با تو رابطه برقرار نمی کرد

_شاید…شاید هم برای این باهام رابطه داشته که بهم یه درس بده

_درباره چی؟

_نمیدونم به نظر میرسید از همون لحظه اولی که منو دید از دستم عصبانی بود

_آیا بیاد میاره که ازدواج کردید ؟

_بله…فکر می کنم..

_اون وقت از دست تو عصبانی بود با اینکه خودش رفت و هرگز باهات تماس نگرفت؟

_بله

_همممم… خب چطور شد که هرگز باهاش تماس نگرفتی ؟حتی کنجکاو نبودی که چرا یه دفعه ای ناپدید شد؟

شانه ای بالا انداختم در حالی که تنها توی اتاق ایان نشسته بودم سعی میکردم اون روز..دو سال پیش توی اتاق هتل رو به خاطر بیارم

_نمیتونستم

_نمیتونستی چی؟

_باهاش تماس بگیرم…شماره اش رو نداشتم

_مطمئنی ؟ توکل شب رو به خاطر نمی آوردی…حتی اون  ازدواج لعنتی رو هم به خاطر نمی آوردی… شاید اون شماره اش رو توی گوشیت گذاشته و تو اون رو هم به خاطر نمیاری درسته ؟

صورتم قرمز شد…معده ام به هم ریخت

_من…من به خاطر نمیارم شماره تازه ای توی گوشیم بوده باشه

_تو یک میلیون شماره توی گوشیت داری…به ذهنت نرسید دنبال اسمش بگردی ؟

ناگهان خاطره ای به ذهنم هجوم آورد ن

_میتونستم

_چرا ؟

_چون تو تلفن لعنتی من و توی توالت انداختی به خاطر نمیاری ؟

محکم ملحفه ها رو به چنگ گرفته بودم…احساس می‌کردم باید تمام در و دیوار اتاق رو با ناخن تیکه تیکه کنم

_لعنت به یاد میارم…اوه مرررد…وقتی که به دفتر برگشتی همه شماره های قبلی رو توی تلفن جدیدت ذخیره کردی

_به جز اونی که توی لاس وگاس به تلفنم اضافه شده بود..چون که اونو توی کامپیوترم توی دفتر نداشتم.. البته اگه در نظر بگیریم توی وگاس شماره ای به تلفنم اضافه شده باشه

کندیک گفت

_پس فکر می کنم یه ماموریت داری… باید ازش بپرسی که آیا شماره اش رو بهت داده ؟ شاید قرار بوده باهاش تماس بگیری و زمانی که این کار رو نکردی عصبانی شده

_اما چرا من شما ره ام رو بهش ندادم ؟ اگه میخواست باهام صحبت کنه میتونست فقط باهام تماس بگیره مگه نه ؟

_هرگز نمیفهمی مگه اینکه ازش بپرسی

صدایی از کناره کندیک به گوش رسید

_باید برم مشتری بعدی اینجاست. درباره این موضوع مفاصل با هم صحبت می کنیم. بهم قول بده دوباره غیبت نمیزنه

_قول میدم

دلم میخواست توی تخت خواب به دور خودم مچاله بشم و تمام روز بخوابم… آشفتگی بزرگ بود و به علاوه بقیه چیزها…همین حالا متوجه شدم که بهترین دوستام رو این چند سال توی سطل زباله انداخته بودم…زمانی که توی یک رابطه…مردا گند میزنن دوستهای دختر بهترین کسانی هستند که می تونن حالت رو بهتر کنن… چرا بخاطر بردلی قید اونها رو زده بودم ؟

_دختر خوشگل چون ات رو بالا بگیر.. یه فکری به حالش می‌کنیم.. در این بین به کلی و رابی راجع به این قضیه میگم

_نه نمیخوام رابی هیچ کاری در این باره انجام بده… بردلی نباید بفهمه که اینجا چه خبره

_اه ه.. اما دیگه خیلی دیره باید برم عشقی…تا-دا

و بعد تلفن رو قطع کرد

فصل ۲۷

زمانی که شماره رو میگرفتم انگشتام میلرزیدن..اگر رابی چیزی گفته باشه کشتی هام غرق میشن نه تنها کشتی زندگیم بلکه کشتی کاریم هم…  اگه همچین خبر رسوا کننده ای توی دفتر پخش می شد شش سال زحمت شبانه‌روزیم به باد هوا می رفت.

زمانی که مسئول پذیرش تلفن رو جواب داد به سرعت گفتم

_ میتونی من رو به را بی وصل کنی؟ من اندی ام و یه جورایی وضعیت اورژانسیه

_البته اندی چند ثانیه صبر کن

با توجه به لحن صداش شاید هنوز کسی نمیدونه که چه خبره اما نمی تونستم مطمئن باشم..

مثل این که یک عمر طول کشید تا تلفن دوباره وصل شد…صدام به ندرت از یک زمزمه بلندتر بود

_رابی؟

_اندی؟

صدا عمیق تر از اون بود که به رابی تعلق داشته باشه

_من بردلی ام کدوم جهنمی هستی ؟

صداش نگران و عصبی به گوش می رسید… به سختی آب دهانم رو قورت دادم

_وسط ناکجا آباد تو کجایی ؟

_منظورت چیه من کجام ؟من سرکارم…جایی که تو الان می بایست باشی…

_اما چرا داری تلفن را بی رو پاسخ میدی ؟

_شنیدم که تویی و تلفن رو قطع کردم و خودم جوابشو دادم..نمیدونم چرا داری با اون تماس میگیری نه من…یه خبرایی هست اندی و من می خوام بدونم چیه

میتونستم صدای رابی رو در پس زمینه بشنوم وصداش به نظر خوشحال نمی‌رسید…خدا رو شکر

_فقط میخواستم راجع به یه سری مدارک با رابی صحبت کنم بعدش باهات تماس میگیرم.. باتری گوشیم تموم شده بود و شارژر دم دستم نبود برای همین باهات تماس نگرفتم

و من با یه مرد دیگه بودم… اه ه ه وحشتناکه…. مطمئنم میرم جهنم… باید گناهامو اعتراف کنم…دروغ گفتن اشتباه بود و کار منصفانه ای نبود و در شخصیت من هم نبود

بردلی با صدایی که خوشحال نبود گفت

_رابی داره منو تهدید میکنه که با خودکار سوراخم میکنه بنابراین باید برم باهام تماس بگیر اندی.. جدی هستم…به محض اینکه کارتون تموم شد

_باشه قول میدم…به محض اینکه تلفنم با رابی تموم شد باهات تماس می گیرم باید با هم صحبت کنیم

_بله باید این کارو بکنیم…بیا

تلفن رو به دست رابی داد..و صدای رابی از اون طرف خط به گوش رسید

_می خوام از دستت شکایت کنم بردلی میشنوی؟ دیگه خیلی زیاده روی کردی

پاسخ  بردلی رو نشنیدم

_رابی؟

_اندی من اینجام… میتونی باور کنی این مرد چقدر رو داره ؟ تلفن شخصی من و پاسخ میده و دماغش رو توی کارهای شخصی من فرو میکنه..به خاطر این کار باید تاوان بده

_خونسرد باش رابی نمیتونی به خاطر این ازش شکایت کنی.. از دست من عصبانیه…اینا همش تقصیر منه

رابیاه  سنگینی کشید

_کی میخوای یاد بگیری که به خاطر رفتارهای مرد هایی که باهاشون قرار میزاری مسئول نیستی؟ اون یه مرد گنده است و تصمیمات خودش رو میگیره

_بیشتر از ۲۴ ساعته که باهاش تماس نگرفتم..نگرانه مخصوصاً اینکه اولین کسی که باهاش تماس گرفتم اون نبوده

صداش رو پایین تر آورد

_آفرین یعنی میخوای این عوضی رو پشت سر جا بذاری؟

_نه…شاید… لعنت… نمی دونم…به این خاطر نیست که باهات تماس گرفتم.

دستام به شدت میلرزیدن

_امممم هممممم هنوز زبونت رو تمیز نکردی که اینطور

_بس کن  رابی جدی دارم میگم… تو به فایل های شخصی من توی کامپیوتر نگاه کردی؟

سکوت

_رابی میدونم این کارو کردی همین حالا با کندی صحبت کردم چی دیدی ؟

_خوب….

همونجا صحبتش رو تمام کرد

_یالارابی تمام روز وقت ندارم

_خیلی خوب من یه چیزی دیدم……

صداش رو خیلی پایین آورد

_مجوز ازدواجت رو…

دوباره صداش رو بالا گرفت

_حقیقت داره ؟ واقعا این کار رو انجام دادی؟

اشک توی چشمهام جمع شده بود

_بله واقعا این کارو کردم. نمیدونم داشتم به چه کوفتی فکر می کردم اما دو سال پیش توی اون پارتی مجردی که تو منو مجبور کردی برم با یک مرد کاملا غریبه ازدواج کردم و حالا اومدم اینجا و قصد دارم این آشفته بازار رو جمع و جور کنم…قبل از اینکه با بردلی ازدواج کنم

_داری منو به خاطر این سرزنش می کنی؟

_نه فقط اینو گفتم که احساس گناه کنی

خرناسه ای کشید

_هاه… انگار که من هرگز احساس گناه می کنم..من به کارهایی که می کنم افتخار می کنم…و خوشحالم که این کار رو کردم. هر چیزی که باعث بشه از دست اون بردلی خلاص بشی چیز خوبیه

_گوش کن… ببین… اون کار اشتباهی نکرده… خیلی خوب؟  اون  یه دوست پسر خوب بوده..من میخواستم با اون پسر ازدواج کنم…….

_ میخواستی باهاش ازدواج کنی ؟داری از فعل زمان گذشته استفاده میکنی؟

سرم رو تکون دادم و نفس عمیقی کشیدم 

_نمیدونم قراره چه غلطی بکنم… باید با بردلی و مک صحبت کنم…در این لحظه اوضاع کاملا از دست من خارجه…همین حالا که داریم با هم صحبت می‌کنیم برنامه زندگیم داره از فاضلاب توالت پایین میره

_مک کیه ؟ شوهرته ؟

قلبم با شنیدن کلمه شوهر به لرزه در اومد….مک شوهر منه… این فکر باعث شد موهای پس گردنم سیخ بشه و حس مورموری بهم دست بده

_بله هست

_اوه خدای عزیز…این یه مشکل بزرگه مگه نه ؟ میخوای که تمام قرار و مدارهای ازدواج رو کنسل کنم ؟

_نه نه هیچ چیزی رو کنسل نکن… فقط تلفن من رو به بردلی وصل کن …لطفاً… و رابی خواهش می کنم به هیچ کس دیگه ای چیزی نگو.. اینکه به کندیک گفتی اشکالی نداره اما هیچ کس دیگه ای نباید بدونه.. این زندگی کاری منو داغون میکنه

_اوه نگران نباش عزیزم رازت پیش من امنه

چشمهام رو چرخوندم

_آره درست میگی..خداحافظ رابی. بعدا باهات صحبت می کنم

با صدیی حرفه ای گفت

_لطفاً چند لحظه

و سپس تلفن رو به بردلی متصل کرد

فصل ۲۸

_بردلی

اون یک کلمه رو با صدایی محکم و قوی تلفظ کرد. هرگز اهمیت نمیداد برای اون چه که میخواد بهش برسه قراره از روی چه کسی عبور کنه. این چیزی بود که در آخر منو به سمت اون جذب کرد. که بخاطر شخصیتی که داره از کسی معذرت خواهی نمیکنه. آنقدر تحت کنترل و موفق بود که بهش حسودیم می شد.. تا زمانی که خودم هم مثل اون شدم. حالا میفهمم حرکت اشتباهی بوده. من خودم رو در نیمه‌های راه از دست دادم….به همراه دوتا از دوستام و احترام همکارم رابی

_سلام منم اندی

برای مدتی سکوت حکمفرما شد..فکر کردم تلفن قطع شده

_بردلی ؟ اونجایی؟

_هنوز اینجام.. منتظر توضیح ام

صداش اونقدر سرد بود که باعث می شد احساس مریضی کنم. من به او صدمه رسونده بودم. بعضی موقع ها واقعا یه عوضی به تمام معنا بود اما این به این معنا نبود که حقشه بهش خیانت بشه یا بهش دروغ گفته بشه

_باید به یه چیزی اعتراف کنم..یه چیز بزرگ

_با یه مرد دیگه ای مگه نه ؟ چه مدته ؟

سعی کردم شجاعتم رو جمع کنم تا کاملا صادق باشم..درست جلوی چشم هایم اینده ام رو می دیدم که تکه تکه میشه..میدیدم امنیتی که برای آیندم ساختم به باد فنا میره….

_اندی قرار نیست تا ابد پشت خط بایستم..کار دارم.

_متاسفم من فقط…. اهمیتی نده

گلوم رو صاف کردم وقتش بود کار درست رو انجام بدم.

_زمانی که شروع به قرار گذاشتن کردیم رو به خاطر میاری ؟

_البته… ماه‌ها بود که سعی داشتم تو رو راضی کنم تا باهام قرار بزاری. گرفتن این اولین جواب بله از تو مثل گرفتن یک کاپ بزرگ بود

با غمگینی لبخندی زدم

_فکر می کنم به خاطر دلایل نادرستی بله رو گفته باشم

_منظورت چیه ؟ حالا باید خودمون رو برای حل کردن معما اماده کنیم اندی ؟ چون من واقعا زمان و صبر این کار رو ندارم

داشت مثل همیشه رفتار می کرد…با خشن بودن داشت در حق من لطف می‌کرد… باید سر اصل مطلب می رفتم..

_دو سال پیش من با کندیک و کلی به لس‌آنجلس رفتم

_اون احمق ها….

_نه برد اونها احمق نیستند

_من باهات مخالفم به هر حال داشتی میگفتی….

_با بهترین دوستام به لاس وگاس رفتم و زمانی که اونجا بودم اتفاقی افتاد…

_با لوک به هم زدی و با یه نفر دیگه خوابیدی…این که کار بزرگ نیست اندی مردم همیشه این کار رو انجام میدن

شیوه صحبت کردنش احساس عجیبی بهم میداد مثل اینکه حالت تدافعی داشت به جای اینکه این رو درک کنه…سعی  کردم این احساس رو نادیده بگیرم چون می‌بایست تمام حرفام رو می‌زدم

_آره خوب…اتفاق های بیشتر از اون افتاد

_مثلاً چی ؟ عاشقه پسره شدی ؟ حالا میخوای پیشش برگردی ؟ لطفاً چه مزخرفاتی… تو بیشتر از دو ساله که با من بودی اندی….من دو سال از زندگی حرفه ای و شخصی ام رو روی تو سرمایه گذاری کردم… میدونی توی زندگی من دو سال چه ارزشی داره ؟ میدونی چه مدته که باهم هستیم؟  این همه مدت زمان زیادیه که حالا بخواهی باهام بازی دربیاری… فقط برو سر اصل مطلب چون الان واقعا نمیدونم سعی داری چی بهم بگی

حالا دیگه داشت عصبانیم می کرد… باعث میشد بعضی از چیزهایی که رابی در او دیده بود رو ببینم…به یادم می‌آورد قبلا چرا ازش خوشم نمیومد

_سعی درام برات توضیح بدم اما تو مدام حرفم رو قطع می کنی

_متاسفم..لطفاً ادامه بده.صبر می کنم تا حرفت تمام بشه بعد نظرم رو میگم

_متشکرم همنطور که داشتم می گفتم به لاس وگاس رفتم..در راه توی هواپیما لوک با اس ام اس باهام به هم زد.. من واقعا نوشیدنی زیادی نوشیدم و با مردی به اسم گاوین ملاقات کردم..اهل اورگانه و بله ما باهم رابطه داشتیم و تنها چیزی که به خاطر میارم اینه که توی اتاق در حالی که کندیک کنارم بود از خواب بیدار شدم..اون ساعت ها بود که رفته بود و من دیگه هرگز ندیدمش یا ازش چیزی نشنیدم

_خوب؟

_خب وقتی که هفته پیش برای مجوز ازدواج اقدام کردم فهمیدم مجوز ازدواج دیگه ای به اسم من وجود داره

_چی؟ این چه معنی میده؟

_معنیش اینه که باهاش ازدواج کردم. با اون غریبه ازدواج کردم

_گفتی فقط باهاش خوابیدی

_دقیقا این حرف و نزدم

_پس اون یه غریبه نیست و تو الان با اونی درسته؟

_بله به اینجا اومدم تا راضیش کنم کاغذهای طلاق رو امضا کنه

_خیلی خوب باشه..پس اون عوضی رو مجبور کن تا کاغذها رو امضا کنه و برگرد بیا اینجا ما یه ازدواج داریم که باید براش آماده بشیم

تلفن رو از گوشم جدا کردم و برای چند لحظه بهش نگاه کردم..چیزی که می شنیدم رو نمی تونستم باور کنم..چطور می تونست درباره این تا این اندازه بیخیال رفتار کنه ؟ احتمالا به این خاطر که هنوز قسمت وحشتناک رو نمی دونه

نفس عمیق کشیدم تو میتونی این کارو انجام بدی

زمانی که گوشی رو به گوشم نزدیک کردم دوباره پرسید

_شنیدی چی گفتم ؟

_آره اما فکر نمی‌کنم چنین چیزی اتفاق بیفته

_منظورت چیه این اتفاق نمیفته ؟ شش ماهه که داریم براش برنامه ریزی می کنیم..مردم بلیط هواپیما گرفتن که به جشن ازدواج ما بیان.. بعضی ها شون نمیتونن بلیت رو پس بدن

_میدونم اما… متاسفم بردلی من…

انگشت هام رو به شقیقه ام فشار دادم و چشم هام رو روی هم محکم بستم

_من دوباره با اون بودم …دیشب …متاسفم واقعا واقعا متاسفم ….لیاقت تو این نبود. من یه عوضی به تمام معنام.. خودمم میدونم

باید چند بار آب دهنم رو قورت میدادم تا بغضی که توی گلوم رو گرفته بود پایین بدم ..احساس کثیفی میکردم

_به این خاطر به اونجا رفتی که باهاش باشی ؟

صداش به طور عجیبی خونسرد به نظر می رسید که باعث می شد ترسناک تر از زمانی باشه که عصبانی بود…

_نه اصلا ..من به اینجا اومدم که طلاق بگیرم همش همینه

_جالبه …فکر نمیکنی ؟ که اونجا رفتی که طلاق بگیری اما درعوض باهاش خوابیدی؟

با صدایی لرزان گفتم

_لطفاً این کار رو نکن

قضیه داشت زشت می شد .البته حقم بود.. پس خودم رو آماده کردم تا مجازاتم رو دریافت کنم

_چرا ؟ چرا نباید این حرف رو بزنم …درحالی که قراره همه بگن بردلی نتونست زنش رو نگه داره… اون با یک عوضی گردن قرمز ازدواج کرد و بردلی روتوی مهراب ازدواج ترک کرد

_هیچ کس قرار نیست چیزی بگه چون تنها کسی که از این قضیه با اطلاعه تو..من و رابی هستیم

_شرط میبندم رابی داره به خاطر این مسئله واسه خودش میرقصه

_اینطور نیست ممکنه از این که داریم با هم به هم میزنیم خوشحال باشه اما از اینکه من بهت صدمه رسوندم خوشحال نیست

_به هم میزنیم ؟ ما بهم نمی زنیم ..مسخره نباش..

چشم هام تقریبا چپ شدند

_چی؟

_شنیدی چی گفتم ..ما قراره ازدواج کنیم و این مسئله چیزی رو تغییر نمیده

_دیوونه شدی ؟ البته که همه چیز رو تغییر میده ..

_دلیلی نداره که برنامه مون تغییر کنه

در یک لحظه لحن صداش به یه وکیل متقاعدکننده تغییر کرد

_گوش کن… بذار صادق باشیم ..ما برای همدیگه کامل و عالی هستیم ..هردومون یه هدف داریم.. یک انگیزه ..یک شهرت.. حالا تو یه اشتباهی انجام دادی ..خوب که چی ؟ همه اشتباه انجام میدیم ..میدونم که خودم هم چند تایی اشتباه داشتم… زندگی اینطوره… اما زمانی که عهد ازدواج رو بخونیم هر دو وفادار میشیم و به عنوان یک زوج فقط به هدفمون فکر می کنیم .۵ سال دیگه هم به کارمون ادامه میدیم .بعدش اگه اوضاع خوب بود میتونیم شرکت وکالت خودمون رو تاسیس کنیم .همین حالا هم میتونیم نصف اینجا رو با خودمون ببریم. بعدش ت دوتا بچه بیرون میندازی و بعدش یه ویلا توی کرولادو می خریم تا زمانی که فصل اسکی شد به تعطیلات اونجا بریم …همه برنامه هامون کامل و عالیه

صدام کاملا ضعیف بود و به خاطر این از خودم متنفر بودم

_مثل این که حساب همه چیز رو کردی ها ؟

داشت به خاطر اشتباهی که کرده بودم منو میبخشید و در مقابل من هم می بایست چنین پیشنهادی به او بدم.. با خودم در تعجب بودم اشتباهات اون چه بوده و تا چه اندازه وفادار بوده ؟ مطمئن بودم که واقعا نمی خوام بدونم

حالا هیجان زده به نظر می رسید

_آره فکر همه چی رو کردم. برای همینه که تو عاشق منی درسته ؟ برنامه زندگیت رو به خاطر بیار عزیزم.تو کسی بودی که با همه این چیزا منو آشنا کردی. آیا من تنها مردی نیستم که وقتی که برنامه ات رو بهم گفتی ازش حمایت کردم ؟

با غمگینی سرم رو تکون دادم

_بله درسته و فکر می کنم به همین دلیله که باید با هم به هم بزنیم

_چی ؟ گور باباش …من اینو قبول نمیکنم .ما باهم به هم نمی زنیم. جدا شدن به هیچ عنوان جزو گزینه ها نیست

_بردلی اینو و سخت تر از اون چیزی که هست نکن .جدی دارم میگم ..من اشتباه بزرگی انجام دادم ..اینقدر بزرگه که نمیشه جبرانش کرد. تو لیاقت بهتر از من رو داری ..من اون طوری که می بایست تو رو دوست ندارم.. من فقط تو رو تحسین می کنم و به خاطر این از بعضی مسائل چشم پوشی کردم.. اما این کافی نیست

_تو با کسی که اونو تحسین می کنی ازدواج نمیکنی.تو عاشق منی اندی.هزاران بار اینو بهم گفتی و قبول کردی که با هم ازدواج کنی

_فکر می کنم اون موقع که این حرفو زدم نمیدونستم عشق چه معنایی داره

_تا حالا… تا موقعی که ترتیب اون گردن قرمز رو دادی؟  لطفاً

_اون گردن قرمز نیست. گوش کن باید برم

_دارم میام اونجا اندی

به مدت ۳ ثانیه کامل قلبم از کار افتاد

_نه نمیتونی این کارو بکنی

_یا میای خونه و باهام ازدواج می کنی یا من دارم میام اونجا. نگران نباش مطمئنم زمانی که با اون مرد رو به رو شدم میتونم متقاعدش کنم که تورو طلاق بده

_بردلی این مسئله ای نیست که بخواهی بخاطرش مذاکره کنی. ما دیگه کارمون با هم تمومه.متاسفم که پشت تلفن دارم باهات بهم میزنم چون میدونم چقدر کار بدیه.. اما جدی هستم ما با هم ازدواج نمیکنیم تو هم نمیتونی بیای اینجا

_تو خودت نیستی اندی. تو تحت فشار استرس زیادی بودی و همش تقصیر منه. من تمام مسئولیت ازدواج رو به گردن تو انداختم و با کارمندها بدرفتاری کردم.اما اجازه نمیدم سرمایه‌گذاری که روی تو و روی خودمون کردم به باد هوا بره..همین الان بلیط هواپیما میگیرم..فردا میبینمت

فریاد کشیدم

_نه

اما اون تلفن و قطع کرده بود. به شدت دکمه تلفن رو فشار میدادم

_یالارابی.. تلفن و بردار.. تلفن بردار

_سلام بابا منشی تلفنی رابی دستیار دفتر وکالت……

تلفن رو قطع کردم و با کندیک تماس گرفتم

_چطوری ؟ این شماره کندیکه خودت میدونی بعد از شنیدن بوق چه کار کنی…. بوق…

تلفن رو روی تخت خواب انداختم…لعنت

_کمکی از دستم بر میاد ؟

میو میانه درگاه ایستاده بود و نمیدونستم چه مدته که اونجا ایستاده

فصل ۲۹

به سرعت اشک هام رو پاک کردم و به میو نگاه کردم.

_اوه سلام متوجه نبودم اونجا ایستادی

_همین حالا رسیدم باید به شهر برم تا برای پیک نیک یه مقدار خرید کنم.دلت میخواد با من بیای؟

از حالت چهره اش مشخص بود که هیچ کدوم از حرف های من رو نشنیده.به اطراف اتاق نگاه کردم.تهدید بردلی روی شونه هام سنگینی میکرد. اگه به اینجا بیاد چی ؟ چطور میتونه منو پیدا کنه ؟ باید قبل از اینکه به اینجا برسه از اینجا برم. این تنها راهیه که میتونم از یک رویارویی زشت و وحشتناک جلوگیری کنم

_فکر می کنم بهتره اینجا بمونم باید با مک صحبت کنم

_خوب مک توی شهرئه. اگه میخوای باهاش صحبت کنی بهتره با من بیای

قبل از اینکه وقت کنم باهاش جر و بحث کنم اتاق رو ترک کرد.از فکر اینکه توی این اتاق منتظر بمونم تا ببینم کی مک سرو کله اش پیدا میشه احساس خوبی نداشتم شاید اگه توی شهر گیرش بندازم تونستم مجبورش کنم به حرفام گوش بده

به سرعت آماده شدم و به دنبال او به طبقه پایین رفتم.گفتم

_چند لحظه صبر کن تا لباس بپوشم

از میانه در پاسخ داد

_بیرون منتظرت میمونم

از توی چمدونم یک تیشرت و دامن کوتاه بیرون کشیدم و به سرعت توی حمام ناپدید شدم. خیلی سریع دندون هامو مسواک زدم و موهامو درست کردم و به دنبال میو بیرون رفتم

همون‌طور که به طرفش قدم بر می داشتم پرسیدم

_ماشین داری ؟

_یه چند تا ماشین اینجا داریم اما فکر می کنم میشه این یکی رو ماشین من نامید. این ماشینیه که من اغلب میرونم

دستم روی دستگیره در ماشین بی حرکت ایستاد

_فکر می کنم باید به جای بوگ از تو می خواستم که منو به هتل برسونی درسته ؟

_میتونستی بپرسی اما من بهت جواب رد می دادم…متاسفانه

در رو محکم بست و کمربند ایمنی اش رو بست

_من توی تاریکی رانندگی نمیکنم تو شب دیدم خوب نیست

همونطور که سوار ماشین می شدم بهم لبخند زد

_راستش دلم میخواد زمانی که این ور اون ور میرم با انگوس یا یکی از پسرها باشم تا بتونم از مناظر اطراف لذت ببرم

یکی از ابروهامو بالا دادم. سعی کردم دهنم رو راجع به نظر دادن به اینکه به چیزی که اون منظره می نماید ببندم…تا جایی که می دیدم همش گردوخاک و مار زنگی بود.چیز زیادی نبود که دلت براش تنگ بشه.

همون‌طور که به دروازه می‌رسیدیم صدایی از طرف خونه گفت

_هی

میو ماشین رو متوقف کرد و پنجره رو پایین کشید.بوگ داشت به طرف ما میومد پرسید

_کجا داری میری؟

_ شهر..میرم خرید کنم. به چیزی نیاز داری ؟

_هر چیزی که برام بگیری که بتونم بجومش اعتراضی ندارم

میو قول داد

_ببینم چکار می تونم بکنم

بوگ تلفنش رو بیرون اورد و شماره گیری کرد همنطور که با تلفن صحبت می کرد به طرف خونه حرکت کرد

از جاده وحشتناکی که دیروز تقریبا من رو به کشتن داد گذشتیم و زمانی که به جاده اصلی رسیدیم سردرد بدی داشتم

_امیدوار بودم برای پیکنیک بمونی برای خانواده ما جشن بزرگیه و از اونجایی که تو هم جزو مکنزی هایی خیلی خوب میشد اگه همه می تونستن باهات ملاقات کنن. بقیه مکنزی ها از ایالت ها و کشور های دیگه هم میان

عالیه.. آدم های بیشتری که شاهد دروغ شرم آور من باشن

_واقعا نمیتونم..به محض این که بتونم باید به سرکار برگردم.بعد از اینکه با مک صحبت کردم احتمالا برمیگردم خونه

میو اخم کرد اما پاسخی نداد 

بعد از مدتی نمی تونستم سکوت رو تحمل کنم

_میدونی چرا مک به شهر رفته؟

سعی میکردم صدام دوستانه و بیخیال باشه

_بهم قول داده بود که ساعت نه با هم صحبت می کنیم برای همین زمانی که فهمیدم یکم شوکه شدم

_یک ایده هایی دارم اما مطمئن نیستم

لبم رو گاز گرفتم

_امیدوارم چیز بدی نباشه

_می‌بایست یه مسائل قدیمی رو توی شهر سر و سامون بده. فکر می کنم فهمیده که الان موقعشه که ترتیب مسائل حل نشده رو بده 

_با هانا بانا ؟

بالاخره گفتمش…یه راست رفتم سر اصل مطلب

با اضطراب منتظر پاسخ میو موندم

با نگاهی تیزی به سمتم برگشت اما سپس به طرف دیگه نگاه کرد

_چطور درباره هانا میدونی  ؟ مک درباره اش چیزی بهت گفت؟

شونه امو بالا انداختم

_دیروز وقتی که برای قهوه خوردن به اینجا اومدم باهاش ملاقات کردم…بعدش عکس اون و مک رو توی اتاق پذیرایی دیدم فقط دودو تا را با هم جمع زدم 

احساس حسادت احمقانه ای منو زنده زنده میخورد. قبلا وجود هانا در زندگی مک چیزی بود که فقط بهش مشکوک بودم و خیال داشتم ازش استفاده کنم تا اونو مجبور کنم کاغذهای طلاق رو امضا کنه اما حالا کاملا به چیز متفاوتی تبدیل شده بود

آیا مک اونو دوست داره؟ آیا میخواد باهاش ازدواج کنه ؟چرا من اهمیت میدم ؟

میوه اه عمیق کشید

_هانا…چطور میتونم اینو مودبانه بگم

برای چند ثانیه لب هاش رو به هم فشار داد

_هانا از زمانی که ۱۴ سالش بود همش به این ایده چسبیده بود که اون و مک یک روزی بالاخره با هم رابطه جدی برقرار خواهند کرد

_اون…

سکوت کردم تا سال ها رو بشمارم …میوه به جای من پاسخ داد

_زمان طولانیه. در تمام این سال‌ها مک هرگز احساسات اون رو پاسخ نداده

_اما اونها با هم زندگی نمی کنند؟

_چرا اما نه به عنوان یک زوج

خرناسه ای کشیدم .مادرها همیشه درباره پسر هاشون خیلی مقدسانه فکر می‌کنند و هیچ ایده ای ندارند که واقعاً اونها چه شخصیتی دارند

میوه برای چند ثانیه بهم اخم کرد

_نه.. من از تمام اوقات خصوصی اونها باخبر نیستم اما پسر خودم رو میشناسم

سرم رو تکون دادم . حتی یک کلمه از حرفاش رو باور نمیکردم ..میوه خودش به حرفاش اعتماد داشت اما این به خاطر خصوصیات ساده انگارانه مادرها بود…اونا چیزی رو باور می کردن که دلشون میخواست حقیقت داشته باشه

مردی مثل مک و زنی که عاشقش باشه نمیتونن این همه سال با هم زندگی کنند بدون این احتمال که رابطه ای بیشتر از فقط یک دوست با هم داشته باشند

سرم رو تکون دادم . سعی کردم اشک از چشم هام سرازیر نشه .

بالاخره مشخص شد که من بهترین رابطه عمرم رو با مردی که قبلا قولش رو به کس دیگه ای دادن داشتم …و دیشب رابطه داشتن با او بهم این درس رو داد که مردی که خیال داشتم باهاش ازدواج کنم مرد مناسب من نیست… یا شاید هم بود ؟ شاید بهتر بود با مردی سرد و حسابگر که میدونست دقیقا من کجای زندگیش هستم ازدواج کنم

خیلی گیج بودم.دیگه هیچ چیز با عقل جور در نمی اومد .کاغذ های طلاق توی کیفم یا بلیط من به سمت خوشبختی بود یا عذاب سرنوشت من… هیچ جوره نمی تونستم مطمئن باشم

_زمانی که اونا بزرگ میشدن هانا همیشه اطراف پسرهای من میچرخید .همیشه به مسابقات اسب سواری شون می رفت و تشویقشون می کرد. زمانی که بزرگتر شدن همیشه به مسابقات ورزشی اونا می‌رفت و طرفدار اونها بود .اما حتی یک بار هم گاوین بهش از وقت خودش رو اختصاص نداده ..همیشه بهم میگفت که برای هانا احترامی قائل نیست …هانا با مرد دیگه ای ازدواج کرد… یکی از دوستهای گاوین …بعد از دو ماه ازدواجش با شکست روبرو شد و اوضاع زندگی اش خیلی درب و داغون بود.. بنابراین مک بهش جایی برای موندن داد ..همه این کارها رو به خاطر درخواست دوستش انجام داد نه به خاطر هانا ..اون فقط یک دوست خوب بود

_اهههممممم

میوه با هر کلمه چاقویی به قلبم فرو می کرد .بعدش بهم میخواد توضیح بده که چطور یک تخت خواب رو با هم شریک شدن فقط به این دلیل که مک یه پسر خیلی خوبه…. یک پدر مقدس واقعی که کلاه کابویی میپوشه و شلوار جین به پا داره

_باید در این مورد باهاش صحبت کنی..مک برات توضیح میده

_مجبور نیست برام توضیح بده

سعی می کردم احساس غمگینی رو از صدام بدور کنم

_این به من مربوط نیست

_مطمئنی ؟

_مطمئنم

رابطه مک و هانا به من مربوط بود ..اون همسر من بود.. اما متعلق به دختری بود که نصف عمرش عاشق اون بوده نه به کسی که به خاطر نمی‌آورد باهاش ازدواج کرده.. به علاوه ما از همه جهات مخالف هم بودیم .اون یک کابویه من یک وکیلم .اون اینجا زندگی می کنه و من به زندگی شهری عادت دارم. اون سوار اسب میشه و من سوار ماشین های هوشمند

میوه ماشین رو پارک کرد

_رسیدیم.. بیا از اینجا یه چند تا چیز بخریم بعدش میریم به فروشگاه دیگه تا وسایل مهمونی رو تهیه کنیم

از ماشین پیاده شدم و اونو دنبال کردم .همونطور که به فکر موقعیتی که توش قرار داشتم بودم چشم هام رو به زمین دوخته بودم…..

هانا رو ندیدم …تا زمانی که تقریبا بالای سرم قرار گرفته بود

فصل 30

_خوب این همون غریبه نیست؟ چه عجب که دارم اینجا میبینمت.. اینجا چه کار می کنی انی؟

هانا در حالیکه ش*ورت خیلی کوتاهی پوشیده بود و لباس قرمز خیلی چسبانی که تمام بدنش رو نشون می داد به طرف ما حرکت کرد ..و چرخ دستی رو جلوی در ورودی رها کرد تا به ما برسه .. نگاهم رو از پاهای کشیده اش پایین آوردم و به چکمه های کابوی رنگارنگش نگاه کردم…. از جایی که من میام …امکان داشت بهش بخندند.. و تیپش احمقانه به نظر برسه… اما اینجا به نظر می‌رسید شبیه یکی از اون خواننده های وسترنه… یکی از اون خواننده های واقعا زیبا…. شاید حتی جذاب

وقتی از دید مک بهش نگاه کردم.. قلبم ایستاد

مثل فانتزی های هر مرد کابوی بود ..احتمالاً میدونست چطور پای سیب درست کنه ..من حتی نمیدونم چطور باید مواد رو با هم مخلوط کنم …من بیشتر از اون دخترهایی بودم که غذای آماده می خرید و فقط آشپزیم تا این حد بود که یخ اون ها رو آب کنم… میوه حرف اونو اصلاح کرد

_اسمش اندیه

هانا چشم هاشو از روی من برداشت تا به میو که دو قدم اونطرف تر ایستاده بود نگاه کنه

_اوه سلام خانم میو.. ندیدمت.. داری نقش راهنمای تور رو برای توریستها ایفا می کنی؟

با دست پاچگی به اطراف نگاهی کردم. با خودم در تعجب بودم که آیا مک با اون داشت خرید میکرد ؟ قسمتی از من دلش می خواست اونو ببینه چونکه با جذابیتش منو ناک اوت کرده بود…اما قسمت دیگری از من..قسمتی که ذهنم رهبری اون رو به عهده داشت..می خواست اون چندین ایالت از من دور باشه.. مخصوصا زمانیکه هانا بانا این اطراف بود…و داشت مالکیت خودش روی مک رو به دنیا اعلام می کرد و باعث می شد من شبیه یک احمق به نظر برسم

میو با لبخند به من نگاه کرد

_فکر می‌کنم میتونی بگی که یه راهنمای تور هستم..داشتیم برای پیک نیک خرید می‌کردیم.

زمانی که به طرف هانا برگشت لبخندش کمتر درخشش داشت

_اینطور فکر می کنم که امسال هم میای؟

 هانا به طور مصنوعی نیشخند گشادش رو باز کرد.. حتی چشم هاش هم برق زدن

_حتی اگه دنیا رو بهم بدن هم اون رو از دست نمیدم.از زمانی که فقط یک بچه بودم حتی یکی از پیکنیک‌ها رو هم از دست ندادم.عاشق اینم که قسمتی از خانواده مکنزی باشم

با این فکر پره های بینیم گشاد شدن. دوست داشتم به صورتش چنگ بزنم

_تو یکی از مکنزی هایی؟ منظورم اینه که رسماً؟

گوشه های لب هانا به طور ناجوری کشیده شدند

_من اونقدر با این خانه بوده بودم که حالا تقریبا یکی از اون ها به حساب میام. تمام زندگیم کنار مک بودم بنابراین بله… کاملا میتونی بگی که من یک مکنزی هستم

اولین جوابی که به زبونم اومد رو قورت دادم و سعی کردم پاسخی بهش بدم که تقریبا مطمئن بودم بدون اینکه چشم هام به وسیله یک پیشخدمت حسود از حدقه در بیاد به خونه میرم

_خوبه

_بله هست

چونه اش رو به هوا داد

_در واقع مک واقعا پسر خوبیه.خیال داری زیاد توی شهر بمونی ؟ شاید تو و من یه وقتایی بتونیم باهم ناهار بخوریم

میو چرخ دستی اش رو به سمت جلو هل داد

_اندی دارم میرم اون شیرینی هایی که برات تعریف کرده بودم رو ببینم اگه دوست داری بیا یه نگاهی بهشون بنداز

شیرینی؟  کدوم شیرینی چ؟ ند ثانیه بعد متوجه شدم که میو داره منو از دست اون نجات میده

_آره دارم میام

از سرشونه به هانا نگاهی کردم

_من فقط یکی دو روز دیگه اینجام. بنابراین نمیتونم باهات ناهار بخورم به هر حال برای پیشنهادت ممنونم

_یعنی براای پیک نیک نمیبینمت؟

برق شادی و امیدی که توی چشمهاش بود رو نمی شد نادیده گرفت

_نوچ..باید برگردم سر کار

_اوه ه اینکه خیلی بده به هر حال امیدوارم به سلامت برگردی

به سرعت چرخش رو به طرف دیگه ی فروشگاه هول داد. مطمئن بودم که یه کیک و نوشیدنی به سبد ش اضافه کرده تا خروج من از شهر رو جشن بگیره..

زمانی که به کنار میو رسیدم بهش گفتم

_به خاطر اون حرکت متشکرم

به سمت راهرو شماره ۵ رفتیم

_قابلی نداشت…هانا… اون دختر گمراه بیچاره بعضی موقع ها از حد خودش خارج میشه

_چی؟… یعنی میگی دلت نمیخواد به عنوان دختر گمشده ات اونو به فرزند خوندگی بگیری؟

میو با دهان بسته خندید

_نه..مطمئنم که نه… زامنی که دلش بخواد میتونه دختر شیرینی باشه اما اونقدر چنگال هاش رو محکم توی بازوی پسرم فرو کرده که بعضی موقع ها نمیتونم تحملش کنم.اما من فقط یک مادرم بنابراین باید نظرم رو برای خودم نگه دارم

_شاید مک باید بالاخره تسلیم بشه 

با فکر به این ایده غمگین شدم اما باید راجع به این قضیه بالغانه فکر کنم

_به نظر می رسید اون خودش رو کاملا وقفه مک کرده

میو ایستاده

_تسلیم بشه و با دختری که بهش اهمیت نمیده زندگی کنه؟  زمانی که دختری که بلاخره قسمتش بوده رو ملاقات کرد….اون موقع باید چه کار کنه ؟ در نظر من که مثل یک زندگی غمگین میمونه

سرش رو تکان داد

_مچکرم  اما من اون زندگی رو برای پسرهام  نمی خوام..زندگی کوتاه تر از اونه که خودت رو به انتخاب های دست دوم قانع کنی

_شاید دختر خوبی برای اون باشه…خودش که مطمئناً اینطور فکر میکنه

_فقط به این دلیل که یک نفر نسبت به یک چیزی حساس شده و به یک عقده فکری براش تبدیل شده به این معنا نیست که تصمیم درستی باشه…یا حتی برای اونها خوب باشه…متاسفانه آدمهایی که نسبت به چیزی عقده فکری دارند بیشتر وقت ها کر و کور و احمق میشن بنابراین اینکه کمکشون کنی تا راه درست و روشنایی رو ببین کار بیهوده ایه…مک آدم مهربونیه… بعضی موقع ها براش سخته که چیزی که نیازه رو بگه 

میو ناخواسته حرفاش طوری به نظر می رسید که میتونستم اونها رو دقیقا راجع به خودم و عقده  فکریم درباره برنامه زندگیم تطبیق بدم ….اونقدر تمام وجودم رو به اون اختصاص داده بودم که دیگه نمی تونستم ازش جدا بشم..

آه عمیقی کشیدم

میو پرسید

_این آه عمیق برای چی بود ؟

به یک قوطی نگاه کردم اما در واقع نوشته روی اون رو نمی دیدم

_داشتم درباره مادرم فکر میکردم

قبل از اینکه متوجه بشم این کلمات از دهنم بیرون اومد ….لعنت دوست ندارم در مورد گذاشتم با کسی صحبت کنم باعث می‌شد احساس خجالت کنم …و شرمندگی گونه هام رو قرمز کرد

_باهاش نزدیکی؟

 

 

 

قسمت بعد

 



مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *