محبوب ترین مطالب

به قفس رو به رو خیره شده بودم وانمود میکردم به یکی از بسته های غذای صبحانه شکری علاقه‌مندم

_نه اصلا به هم نزدیک نیستیم زمانی که من جوان تر بودم به هم نزدیک بودیم اما بعدش اون با یک مرد قرار گذاشت که…… بین ما فاصله انداخت. سالها میشه که باهاش صحبت نکردم

_ اینکه خیلی بده .الان کجاست؟  کجا زندگی میکنه ؟

_توی سیاتل

_چرا قبل از اینکه به خونه برگردی سر راهت بهش یه سر نمیزنی ؟ مهم نیست چه اتفاقی توی گذشته افتاده مطمئنم که عاشق اینه که تو رو ببینه .مادرها هرگز از دلتنگ بودن برای بچه هاشون دست برنمی‌دارن

_نه مچکرم.. اون کسی نیست که دلم بخواد اوقاتم رو باهاش بگذرونم .

دلم نمی خواست دیگه بیشتر از این راجع به این مسئله صحبت کنم

میو چرخه دستیش رو به سمت جلو هول داد

_خیلی بده

ناگهان نفسش رو به سرعت داخل کشید

_اوه

و بعد لحن صداش عصبانی شد

_هانا اینجا چه کار می کنی اون گوشه دزدکی حرکت می‌کنی؟

_دزدکی حرکت می کنم ؟من اینکارو نمیکنم .فقط دارم خرید می کنم

هانا بانا صورتش رو کاملا معصومنه گرفته بود .ابروهاش رو اینقدر بالا داده بود که دیگه توی موهاش فرو رفته بودن. میو با کنایه به چرخ دستیش خیره شد

_اینطوره؟

چرخش کاملا خالی بود .مضطرب شده بودم .با خودم در فکر بودم چقدر از مکالمه من و میو رو شنیده

_بله اینطوره .. می خوام برای باربی کیو امشب گوشت بخرم .همون گروه قدیمی خودمون امشب مهمون من هستند. مک ..ایان …جینی و من

میو خرناسه ای کشید

_خیال داری مهمونی را بندازی یا مراسم تدفین؟

دهان هانا برای چند لحظه باز موند.. خودش رو جمع و جور کرد

_مثلا این یعنی چی ؟

میو سرش رو تکون داد و چرخش رو هل داد تا از اون عبور کنه

_هیچی قبل از اینکه این برنامه رو بچینی با پسرهام هماهنگ کردی ؟ چون ما یه عالمه کار داریم که هنوز انجام نشده و گوسفند ها نیاز به رسیدگی دارن

_نه هنوز اما مطمئنم که میان …براشون یک سوپرویز دارم

خنده متکبرانه اش باعث می‌شد دلم بخواد با سیلی به صورتش بزنم .احساس می کردم این توهم رو توی ذهن داره که تاثیرش روی مردهای خانواده مکنزی از مادرشون بیشتره ….من اونها رو به خوبی نمی شناختم اما نمی تونستم چنین چیزی رو تصور کنم

میو چشمهاش رو چرخوند و به طرف راهرو حرکت کرد

_خیلی خوب پس از مهمونی لذت ببر

هانا به من نگاه کرد …لبخند مسخره ای روی لبهاش بود و با صدای بلند طوری که کل فروشگاه بشنوه گفت

_دلم می خواست دعوتت کنم انگی اما خونم واقعاً کوچیکه و مک زیاد اهل معاشرت با غریبه ها نیست. دوست داره همیشه مهمونی که میره ساده و صمیمی باشه… میدونی؟

سرش رو به یک طرف خم کرد انگار که انتظار داشت جوابشو بدم

از حرکت ایستادم

_اسمم اندیه نه انگی ..به هر حال اگه من رو دعوت می‌کردی دعوتت رو رد میکردم …بعد از اینکه امروز با مک صحبت کردم شهر رو ترک می کنم

_اوووو چه آزار دهنده… خیلی خوب پس پرواز خوبی داشته باشی

سبدش رو هل داد و در انتهای روهرو ناپدید شد

به کنار میو رسیدم

_بیا اندی هرچه سریعتر خرید بکنیم و از اینجا بریم قبل از اینکه چیز احمقانه ای به کسی که باید نادیده اش بگیرم بگم

خرید کردیم و برای پرداخت به قسمت جلوی فروشگاه رفتیم .میو اجازه نمی داد من بجاش حساب کنم

_تو مهمون ما هستی و مهمون ها پول چیزی رو پرداخت نمی کنن

با این که من تا حالا دو وعده غذایی مهمون اون بودم و احتمالا قبل از اینکه برم یه وعده دیگه هم مهمونش خواهم بود …خوشحالی بخاطر دست و دلبازی میو تنها ۵ ثانیه طول کشید …همونطور که از در بیرون میرفتیم متوجه شدم جسم آشنایی به سمت در جلویی فروشگاه حرکت میکنه

حالت راه رفتن متکبرانه اش رو نمی شد نادیده گرفت

میو براش دست تکون داد

_بفرما این هم از مک

مردی که کلاه کابویی پوشیده بود سرش رو چرخوند و لبخند زد ….وقتی متوجه من شد لبخندش ناپدید شد

خدای من اونقدر جذاب و فریبنده است که تقریبا غیرقانونی به نظر میرسه …زمانی که به خاطرات دیشب فکر کردم ده هزار پروانه توی شکمم شروع به پرواز کردند

فصل ۳۱

میو در حالی که پسرش رو بغل می کرد پرسید

_اینجا چه کار می کنی ؟

زمانی که پاسخ می داد به من نگاه نمی کرد

_باید یکم خرید میکردم و یه سری از وسایلم رو بر می داشتم .تو اینجا چیکار می کنی؟

_برای پیک نیک خرید می کردم .اما مگه قرار نبود امروز صبح با اندی درباره پروژه اش صحبت کنی؟

مک تعجبش رو به‌خوبی پنهان کرد

_ام ..اره .اما باید اول یه کار دیگر انجام میدادم .

_خیلی خوب پس تا من میرم و توی فروشگاه دیگه ای بقیه وسایل رو خرید می کنم تو اندی رو برسون …اون تمام صبح رو با من بوده ..دیگه خسته شده و فکر می‌کنم گفت که باید هرچه سریعتر به سر کارش برگرده ..پس بهتره هر چه سریعتر کارهاتون رو با هم راست و ریست کنید درسته؟

روی گونه مک رو نوازش کرد و سپس دستش رو روی بازوی من قرار داد

_توی خونه میبینمت شیرینم

بهش لبخند زدم

به سمت ماشین حرکت کرد و ما رو اونجا تنها گذاشت

از حالت چهره مک نمیتونستم چیزی بخونم… مک گفت

_پس با من بیا ..من تورو به خونه میبرم

با کمک پله هایی که کنار ماشین قرار داشت بالا رفتم .یکی از کفش هام از پام بیرون اومد …اونها رو با دست گرفتم و با خودم به داخل ماشین بردم .مک رو تماشا کردم که ماشین رو دور زد و از قسمت راننده سوار ماشین شد .

منتظر بودم تا بهم نگاه کنه ..کاملا به صورت عمدی از نگاه کردن به طرف من خود داری می‌کرد وانمود میکرد مشغول تنظیم کردن آینه و چک کردن ترافیکه

اما حالا دیگه مک مثل اسیر توی دستای من بود. نمیتونست از صحبت کردن در بره ..چه دوست داشته باشه و یا نه ..حالا فقط می بایست مجبورش کنم صحبت کنه ..قلبم به شدت میزد.به طور مصنوعی سرفه کردم تا توجهش رو جلب کنم

_خیلی خوب قرار بود امروز ساعت نه با هم صحبت کنیم اما احساس می کنم داری ازم دوری می کنی

ماشین رو از پارکینگ بیرون آورد و وارد خیابان اصلی شد

_من از تو اجتناب نمی‌کنم در واقع برعکسه .اما از اونجایی که نمیتونی ذهن من رو بخونی پس تعجب که دچار سوئ برداشت شدی

_ میتونستی حداقل یه چیزی بگی

_تو توی خواب بودی و روز سختی رو گذرانده بودی.. فکر کردم این که بذارم بخوابی کار مهربانانه تریه تا اینکه بیدارت کنم و باهات صحبت کنم

_مطمئنم که کاغذ و خودکار توی خونه داشتی میتونستی برام پیغام بذاری

_این رفتارها جزو شخصیت من نیست

با ناباوری سرم رو تکون دادم

_و اینکه بدونه اینکه چیزی بگی ناپدید بشی جزو شخصیتته؟

قبل از اینکه بتونه پنهانش کنه …لبخند کوچکی گوشه لبش اومد..

به چهره اش اشاره کردم

_اون چی بود ؟

_چی چی بود؟

_لبخند ..دیدم که لبخند زدی…بطور پنهانی از این وضعیت خوشت میاد مگه نه ؟

_از چی خوشم میاد ؟

صداش کامل معصومانه به گوش می‌رسید

_از اینکه منو شکنجه بدی خوشت میاد

اگه توی دادگاه بودیم کاری میکردم مک به زانو در بیاد و قاضی از سر تاسف سرش رو براش تکون بده اما توی این ماشین دارم طوری رفتار می کنم که از خودم یک احمق بسازم

 چیزی نگفت تا اون رو انکار کنه. لبخند کوچکش ناپدید شد و یک بار دیگه چهره اش غیر قابل خوندن

در سکوت رانندگی کرد. با هر دقیقه ای که میگذشت اضطرابم بیشتر می شد. تا جایی که دیگه نمیتونستم تحمل کنم .

_گوش کن… شوخی به کنار.. باید باهات صحبت کنم .این واقعا مهمه

_پس صحبت کن .من درست اینجا نشستم

_واقعاً نیاز دارم که اون برگه ها رو برام امضا کنی

_نه

با کلافگی نفسم رو بیرون دادم

_تو من رو دوست نداری مک

_از کجا میدونی من کی رو دوست دارم و کی رو دوست ندارم؟

_تو حتی من رو نمی شناسی ..چطور امکان داره منو دوست داشته باشی؟ این فقط یه احساس ابلهانه است

به سمت من نگاه کرد… حالت چهره اش تیره شده بود

_از اونی که بدونی بهتر تو رو میشناسم

 وقتی که تمرکزش رو روی جاده برگردوند ابروهاش به هم گره خورده بودند و با دست محکم فرمان رو فشار می داد 

  _اوه اینطوریه ؟ من شک دارم 

هیچکس خود واقعی من رو نمیشناسه .حتی بردلی

_نظرت در مورد این چیه؟  میدونم تو توی شمال شرقی به دنیا اومدی و زمانی که خیلی بچه بودی پدرت تو رو ترک کرد .میدونم مادرت با یه عالمه مرد عوضی آشغال قرار گذاشت ..و بالاخره با یکیشون ازدواج کرد که به شدت ازش سو استفاده می کرد . میدونم که تو سالها بود که با ترس دست و پنجه نرم می کردی و زمانی که به دبیرستان رفتی مادرت رو متقاعد کردی تا اونو ترک کنه اما به محض اینکه وارد کالج شدی مادرت فوراً پیش اون برگشت.. میدونم که اون تقریباً یک بار مادرت روکشت و تو شاهد تمام اون قضیه بودی

از صحبت کردن دست برداشت و به من نگاه کرد

_تا اینجا کارم چطوره ؟

قلبم تو دهنم بود و احساس می کردم نمیتونم صحبت کنم .چطور امکان داره تمام راز های من رو بدونه ؟ آیا ذهن من رو میخونه؟

_میدونم که شروع کردی و برای خودت یک برنامه زندگی نوشتی.. اون موقع ۱۵ سالت بود و از اون زمان تا حالا هر کلمه از اون رو دنبال می‌کنی… به جز اون لحظه ی کوچک که به لاس وگاس اومدی و همه چی طبق برنامه پیش نرفت…تو با مردهایی قرار میزاشتی که با مدلی که توی ذهنت ساخت بودی سازگار بودند و اونها می بایست همون چیزهایی رو بخوان که تو از زندگی میخوای و زمانی که فکر میکردی دیگه با مدلی که ساختی جور در نمیان اونها رو ترک می کردی و یک کاندیدای دیگه پیدا می‌کردی

زمزمه کردم

_بیشتر اونها منو ترک می کردند

گوشهام به خاطر احساس خجالت و شرمندگی میسوخت .دوباره احساس میکردم یک نوجوان بی دست و پام…

_اینمرد ازت خواست که باهاش ازدواج کنی و تو تمام گزینه هایی که در ذهن داشتی رو تیک زدی که مطمئن باشی با مدلی که توی ذهن داری سازگاره …و زمانی که متوجه شدی درست همینطوره بهش جواب مثبت دادی …و اون موقع بود که تصمیم گرفتی با من تماس بگیری و مشکل کوچکی که دو سال پیش شروع کرده بودی رو حل کنی

احساس میکردم بهم حمله شده .اگر ماشین درحال حرکت نبود احتمالا الان بیرون می پریدم .زمانی که بالاخره شروع به صحبت کردم صدام می لرزید

_من هیچ مشکلی رو درست نکردم… تو این کارو کردی… چطور تمام این چیزها رو راجع به من می دونی ؟ جاسوسی من رو کردی؟

به طرز کنایه آمیزی خندید 

_به سختی …تا زمانی که سر و کله ات این دوروبر پیدا نشد حتی نمیدونستم کجایی…وقتی که بوگ باهام تماس گرفت و نشونی تو رو داد و گفت که با هانا راجع به چی صحبت کردی… میدونستم این تویی …و این اولین باری بود که در طی دو سال تا این حد بهت نزدیک شده بودم

راجع به این قضیه اصلا خوشحال به نظر نمی رسید

_این توضیح نمیده که چطور تاریخ شخصی من رو میدونی من هرگز راجع به این چیزا با کسی صحبت نکردم حتی با دوست های صمیمیم

_مطمئناً این کارو کردی .همه این چیزها رو تو برام تعریف کردی.

صداش مغرورانه به گوش می‌رسید …..عوضی

به خاطر ترس صدام بالا تر از همیشه به گوش می رسید

_نه من اینکارو نکردم

_داری بهم انگ دروغگو بودن میزنی؟

به جاده دیگری پیچید

_نه فقط دارم می گم احتمالا باید اشتباه کرده باشی یا همچین چیزی ..من هرگز راجع به گذشتم با کسی صحبت نمی‌کنم . نه حتی با کابوی های خوشتیپ 

_خب این رو با من در میون گذاشتی.. و من هر مردی نیستم …من شوهرتم …و تو باید راجع به این چیزا با شوهرت صحبت کنی

یک بار دیگه بهم نگاه کرد

_راجع به این قضیه با اون مردی که میخوای باهاش ازدواج کنی که صحبت نکردی کردی؟

_میشه گفتن این کلمه رو متوقف کنی؟

صورتم عرق کرده بود

_گفتن چیرو ؟

با صدای جیغ جیغو گفتم

_اینکه تو شوهرمی.

راجع به تمام این قضایا رفتاری کاملاً خونسردانه و نرمال داشت .

_حقیقت تا این اندازه تو رو اذیت میکنه ؟

_شوخی منو اذیت میکنه. تمام این قضایا یک شوخی مسخره است .متوجه نمیشی؟

داشتم نفس نفس میزدم .احساس می‌کردم اکسیژن کافی به مغزم نمیرسه .سرم گیج میرفت… چرا سرم داره گیج میره ؟

ماهیچه ی بازوهاش کمی از جا پریدن

_ فکر می کنم نمیتونم بفهمم… برام توضیح بده

احساس می کردم هر لحظه امکان داره دچار حمله هیستریکی بشم

_خیلی خوب مک خوب گوش کن… دو سال پیش با یکی به هم زدم و احساس آسیب پذیر بودن میکردم …یک عالمه نوشیدنی نوشیدم و بعدش تو رو دیدم و تو….. تو بودی…..بنابراین دیوار دفاعیمو پایین آوردم و به نظر می رسید که تو هم دقیقا مثل همیشگی خودت رفتار نمی‌کردی چون مثل مردهایی به نظر نمی رسی که بدون برنامه کاری انجام بدن…و روز بعد که بیدار شدم تو رفته بودی و من به خونه برگشتم …خیلی خوب… حالا میفهمی هر دومون به زندگی نرمال خودمون برگشته بودیم… بعدش من شروع کردم به قرار گذاشتن با بردلی و تو شروع کردی به قرار گذاشتن با هانا و حالا ما اینجا ایستادیم …۲ سال بعد و نیاز به این داریم که از هم طلاق بگیریم

نفس عمیقی کشیدم و به آرامی اون رو از دهنم خارج کردم .احساس می کردم مغزم هر لحظه میخواد بترکه 

_فکر می کنم قسمت هایی از داستان رو جا انداختی خانم وکیل

کمی لهجه جنوبی اش..زمانی که صحبت می کرد مشخص بود و به خاطر این دلم می خواست با مشت بهش بکوبم و کاملا خشن بشم

از بین دندانهای به هم فشرده گفتم

_اینطور فکر نمی‌کنم

_اما من اینطور فکر می کنم

تلفن زنگ خورد ..اونو برداشت …به صفحه اخمی کرد و سپس اون  رو روی داشبورد قرار داد و جواب تلفن رو نداد… به صفحه نگاهی انداختم.. اسم هانا روی صفحه بود.

_چرا بهش جواب نمیدی؟ اون دوست دخترته و فکر می کنم از اینکه اونو نادیده بگیری خوشش نیاد

_اون دوست دختر من نیست . نمیدونم کی اینو بهت گفته اما احتمالا دیگه نباید به حرفای اون آدم گوش بدی

_اینوهانا  بهم گفته و این حقیقت که داری باهاش زندگی می کنی…. فکر می کنم حرفای اون رو تایید میکنه

نفسش رو به سختی بیرون داد

_به هیچ عنوان نباید به حرف‌های هانا گوش بدی و من با اون زندگی نمیکنم ..به صورت موقت با من زندگی می کنه چون دارم به یک دوست لطفی میکنم… اما این وضعیت امروز به پایان میرسه… اون تمام وسایلش رو جمع کرده و آماده است که از اونجا بره

با کنایه خندیدم

_فکر می کنم فراموش کردی این حقیقت رو به اون هم بگی. اون عاشقته میدونی؟

_چرنده.. اون عاشق ملک و زمینهای خانوادگیمه..عاشق حساب بانکی و پولمه … و احتمالا عاشق برادر کوچکترم …اما عاشق من نیست

_اگه عاشقت بود باهاش بیرون می رفتی ؟

_جهنم نه …اون تیپ مورد علاقه من نیست

به سختی می تونستم حرفش رو باور کنم

_پس تیپ مورد علاقه ات چطوریه؟

چند ثانیه ساکت بود… بعد پاسخ داد

_دخترهای کله شق… باهوش .. زیبا.. بامزه… کسی که بازی بلک جکش خوب باشه …شاید یکم محافظه کار تر از هانا بانا

به من نگاه کرد و لبخندی شیطانی روی لبهاش نشست

_دلم میخواد زنم یکم رمز آلود باشه… فکر می کنم این شعر باهاش خیلی جور در میاد: توی خیابان یک خانم به تمام معناست اما توی تخت خواب یک دیوونه منحرف

محکم به بازوش ضربه زدم .صورتم قرمز شده بود

_خفه شو من تیپ مورد علاقه ی تو نیستم…. و من به هیچ عنوان …هیچ کجا …منحرف نیستم

دستش رو جلو آورد و دستم رو توی دستهای گرم خودش گرفت و اون رو روی پاش قرار داد 

_من هم تیپ مورد علاقه تو ام ..میدونی

_نه نیستی 

سعی کردم دستم رو از توی دستش بیرون بکشم اما چنگش مثل یک تله ی فولادی محکم بود

_مطمئنم که هستم… من تحصیل کردم … ذهن کارآفرینی دارم ..جذابم …اینو خودت گفتی پس سعی نکن انکارش کنی…. و میتونم کاری کنم که توی تخت خواب جیغ بکشی و تاثیری که اونجا روی تو دارم که هیچ مرد دیگه ای نداره

دستم رو برداشت و بالاتر… روی رونش قرار داد…به طور خطرناکی بالاتر رفته بود

حالا دیگه قلبم داشت به شدت می کوبید .خودت رو کنترل کن بی جنبه …اون فقط یک مرده

دستم رو یک بار دیگه عقب کشیدم …این بار مصمم تر …و بهم اجازه داد که برم

_نمیتونی رابطه ی جن*سی رو با عشق اشتباه بگیری

 خاطره ای از مادرم به ذهنم اومد ..همیشه زمانی که از اتاق خواب بیرون میومد و شب رو با دوست پسرش می گذروند .. حالت رویایی روی چهره داشت… اما این باعث نمی شد که دوست پسرش روز بعد با سیلی به صورتش نزنه 

_تو اون نیستی اندی.. تو مادرت نیستی

_خفه شو… تو حق نداری راجع به اون با من صحبت کنی

صدای فریادم توی فضای کوچیک ماشین پیچید. باعث میشد توی گوش هام زنگ به صدا دراد و صورتم از شدت خجالت قرمز بشه

_به خاطر اینکه فریاد زدم متاسفم.. فقط راجع به اون صحبت نکن ..خواهش می کنم 

_ به نظر من که با یاد در موردش صحبت کنی به جای این که وانمود کنی اون وجود نداره. اما حالا بهت فشار نمیارم

دستش رو جلو آورد و روی دستم قرار داد و با انگشت شصتش پشت دستم رو نوازش کرد

_یه چیزایی برمیدارم و امروز بعد از ظهر می‌تونیم به گردش بریم

در حالیکه مشکوک شده بودم پرسیدم

_ به گردش بریم ؟ کجا ؟ من دلم نمیخواد با تو جایی بیام

اما در واقع احساسم این طور نبود

_مناظر کوهستانی اینجا واقعا زیباست. فکر می کنم باید به جایی بریم تا تنها باشیم و برای همیشه در مورد این موضوع با هم صحبت کنیم .میدونم که برای خودت یه برنامه داری که مشتاقی هرچه سریعتر به دنبالش بری…. پس دلیلی نداره این قضیه رو به تاخیر بیندازیم

نمیتونستم تشخیص بدم که داره مسخره میکنه یا غمگینه یا چه احساس دیگه ای داره

گفتم

_ تعجب می کنم که اون شب با تو ملاقات کردم

_اوه آره ؟ برای چی ؟

_به خاطر اینکه حالت چهره ات بیشتر به درد پوکر میخوره و شرط میبندم روی میز پوکر میتونستی پول بیشتری به دست بیاری تا بلک جک

لبخندی که باعث شد تیری ناگهانی از کشش به سمت قلبم فرو بره زد

_ از اینکه هرازگاهی پوکر بازی کنم بدم نمیاد اما دوست دارم اول با یکم بلک جک خودم رو سرگرم کنم

دستم رو کمی نوازش کرد و سپس دوباره دستش رو روی فرمان برگردوند

_البته باید بهت بگم خوشحالم که اون شب سر میز بلک جک بودم

فصل ۳۲

روی ایوان منتظر اومدن مک ایستاده بودم .بهم گفت که میخواد وسایلمون رو بیاره .نمیتونستم آخرین باری که فقط زیر آفتاب نشسته بودم و به افکارم اجازه می دادم که برای خودشون به هر کجا که میخوان سیر کنن رو به خاطر بیارم . احساس خوبی بود. . آرزو میکردم مک به این زودی بیرون نیاد . صحبت‌هایی که مک توی ماشین کرده بود باعث می شد بتونم قطعات پازل رو کمی کنار هم بچینم . البته تمام حرفاش برام معنی نداشت اما بعضیاشون چرا

اولین حرکت اشتباه این بود که با دیدن جذابیت مک خودم رو باخته بودم و در طی ۶ ساعت تونسته بود اونقدر خودش رو توی دلم جا بده که تمام اسکلت هایی که تمام عمر توی کمد پنهان کرده بودم اون شب توی لاس وگاس بیرون اومدن و جلوی چشم هردومون رقصیدند

با این حال هنوز طوری رفتار میکنه انگار ازدواج کردن با من بدترین اتفاقی نبوده که تا حالا به سرش اومده. چرا برای طلاق دادن من عجله نداشت؟ قبلا بهم گفته بود دوستم داره اما اینکه مردی به جذابیت و کاملی اون عاشق من باشه اینقدر مسخره بود که نمیتونستم جزوه واقعیت اون رو بپذیرم.

آهی کشیدم و روی زمین خاکی کنارم عکس قلبی کشیدم

من در تمام طول زندگیم مدام برنامه می ریختم که موفق بشم …موفق بشم و موفق بشم اما خوشبختی کجا بود ؟ عشق کجا بود ؟ چرا قبلا به این فکر نکرده بودم ؟ چرا این فکرهای مسخره به ذهنم میرسه ؟ نکنه اون موقع توی جاده واقعا مار منو نیش زده پ؟

شت پامو به دنبال پیدا کردن جای نیش مار گشتم

_ آماده ای؟

صدای مک از پایین حیاط میومد …..سرم رو تکون دادم

_امکان نداره مک…. امکان نداره چنین اتفاقی بیفته ؟

نیشخندی زد و دوجفت افسار رو در دستش گرفت

_البته که این اتفاق میفته …چیزیت نمیشه یالا بیا اینجا تا کمکت کنم سوار بشی

بین دو اسب که یکی از اونها قهوه ای با یال های مشکی بود و دیگری اسب بلوند زیبایی با یال های کرمی رنگ بود ایستاده بود

اهمیت نمیدادم این اسب ها تا چه اندازه زیبا باشند امکان نداشت که سوار اونها بشم

_ برو خودت سوار شون شو …امکان نداره به اونا نزدیک بشم … اونا گاز میگیرند …یه ماشینی چیزی بیار

_نمیتونم بنزینش تموم شده

داشت لبخند میزد …..کاملا مشخص بود که از این وضعیت خوشحاله… سعی کردم زیبایی لبخند اونو نادیده بگیرم …اجازه نمیده دادم با جذابیتش منو هیپنوتیزم کنه

مستقیم به چشمهاش خیره شدم

_ داری دروغ میگی

نیشخندش ناپدید شد و حالت چهره اش مثل بچه گوسفندی که دیروز دیدم معصومانه شد

_اینطور نیست یک قطره هم بنزین ندارم …حالا زود باش بیا…برات یه اسب رام و قدیمی آوردم

و به اسب قهوه ای اشاره کرد

_امکان نداره تو رو بندازه یا گازت بگیره

در این هنگام اسب بلوند سرش رو نزدیک بازوی مک آورد و مک با آرنج جلوی دهان او نو گرفت

کمی عقب تر رفتم

_ هاها …. همین الان سعی کرد گازت بگیره

_ این یکی یه کم عصبانیه من سوار این میشم و تو سوار مادرش… چیزیت نمیشه قسم میخورم

و با انگشت علامت ایکسی روی قلبش کشید

_قلبت اون طرفه

چشمکی زد و گفت

_می دونم

افسار اسب رو بالا گرفت و یک بار دیگه اشاره کرد که پایین برم

دهنم باز مونده بود

_ مجبور نیستی منو با اسب بکشی میدونی؟ فقط باید کاغذها ی طلاق رو امضا کنی

وقتی با حالت پرسشگر بهم نگاه کرد براش توضیح دادم

_مردم هرروز از روی اسب میفتن و می میرن

_ نه از روی اسب های من

دستش رو به طرف من گرفت

_ یا لازم بیا با من یکم اسب سواری کن …بذار بهت نشون بدم وقتی که به خونه برگردی و منو اینجا با قلب شکسته رها کنی چه چیزهایی رو از دست میدی

در اون لحظه قلبم ذوب شد و مطمئن بودم دیگه نمیتونم هرگز یک گوشه از قلبم رو برای اون سرد و سخت کنم

به خاطر کلماتی که گفت نبود… بلکه بخاطر طرز بیان کردن شون بود

ایستادم و دستش رو گرفتم اما بهش اخمی کردم ….تمام تلاشم رو می کردم که اسیر جذابیتش نشم

_امکان نداره قلبت بشکنه

دستش رو دور کمرم انداخت و به سمت پایین خم شد

لب هاش رو نزدیک گردن و گوشم قرار داد

_همین حالا هم کمی ترک برداشته

و ناگهان منو توی هوا بلند کرد …. از شدت تعجب جیغ کشیدم …بعد از اینکه منو پایین گذاشت زمزمه کردم

_ اوه خدای من

همه چیز رو فراموش کردم

_من روی یه اسب نشستم

اینقدر بدنم محکم منقبض شده بود که عرق سراسر بدنم رو پوشونده بود و قلبم به شدت می تپید

_ فقط ریلکس شو

و پاهام رو روی زمین قرار داد .به طرف دیگه اسب رفت و همین کار رو با پای دیگه ام تکرار کرد

_ به اندازه یک بچه مهربون و آرومه. نیاز نیست هیچ کاری انجام بدی اون فقط اسب من رو هر کجا که بره دنبال میکنه و تو فقط باید از منظره لذت ببری

_ آره درسته

دستها و پاهام می لرزیدند. افسار رو به دستم داد و انگشت هاش رو روی دست من گذاشت

_ اگه میخواستی به سمت راست بری فقط دستت رو اینطور تکون بده

و افسار رو به سمت راست تکون داد

_ دهنی که به دهنش وصله بهش می فهمونه که تو میخوای به این جهت حرکت کنی و اگه خواستی به سمت چپ بری این کار رو باد سمت راست تکرار کن… میبینی ؟زمانی که میخواستی اسب رو متوقف کنی.. فقط باید به آرامی افسار رو به سمت خودت بکشی..نه خیلی محکم…وقتی که میخواستی شروع به راه رفتن بکنه با پا هات یه کم پهلوش رو فشار بده یا با زبونت صدا درار …و اون شروع به حرکت میکنه

عرق از سر و صورتم پایین می ریخت

_ فکر می کنم گفتی نباید کاری انجام بدم و خودش حرکت میکنه

توضیح داد

_فقط محض احتیاط این درسها رو بهت نشون دادم

سوار اسب شد و بهم نیشخند زد…سوار اسبش شد و افسار رو به دست گرفت و با اسب شروع به صحبت کرد

_یالا دختر بدو

اونقدر مشغول این بودم که رفتن اونو تماشا کنم …که برای حرکت اسب آماده نبودم .به سمت چپ و سپس عقب هول داده شدم ..مجبور شدم با دو دست محکم زین اسب رو بچسبم که ناگهان افسار از دستم پایین افتاد… با وحشت فریاد زدم

_چیزم افتاد

مک بدون اینکه حتی به عقب نگاه کنه گفت

_چیزت چیه ؟

_این یارو چیز چرمیه ..افسار

_برشدار

محکم طوری که انگار مرگ و زندگیم به این وابسته بود… با یک دست به زین چسبیدم و دست دیگم رو پایین آوردم تا افسار رو بگیرم.. به محض اینکه اونو به چنگ گرفتم به سرعت سعی کردم راست بشینم… میترسیدم کنترل اسب از دستم بره ..

اسب از راه رفتن متوقف شد …..به سرعت وحشت وجودم رو فرا گرفت. مک رو میدیدم که دورتر و دورتر می رفت.. می ترسیدم اسبم یکدفعه شروع به دویدن کنه تا به اسب مک برسه و من رو زمین بندازه… احتمالا در اون لحظه ماری روی زمین منتظرمه که گازم بگیره

یکدفعه از شدت ترس نمیتونستم نفس بکشم… اسب شیه ای کشید و شروع به عقب رفت کرد …افسار رو کشیدم.. سعی کردم مجبورش کنم بایسته اما به حرفام گوش نمیداد

با سرعت بیشتری در جهت اشتباه حرکت می‌کرد ..جیغ کشیدم

_مک احتمالاً افسار شکسته درست کار نمیکنه ….برعکس کار میکنه …چطور درستش کنم که به جهت درست اسب روبرونه ؟

مک با صدای بلند شروع به خندیدن کرد

نمیدونستم باهاش بخندم یا گریه کنم …تمام بدنم میلرزید حتی لب هام

_ داری بهش سیگنال اشتباه میدی با پاهات به پهلوش فشارنده و افسار رو شل کن

پاهام رو تا جایی که می تونستم از پهلوش دور کردم و افسار رو بکلی انداختم و با دو دست محکم به زین چسبیدم… اسب شروع به حرکت به سمت جلو کرد ..

مک اینقدر سخت می‌خندید که نمیتونست نفس بکشه… از طرف دیگه من داشتم به خاطر ترس عرق میکردم و با خودم در این فکر بودم چه روحی من رو تسخیر کرد که به حرف مک گوش دادم و سوار این حیوون شدم…. از همون اول میدونستم که این یه اشتباهه… اون میتونست حتی یکی از مارهای بیابون رو هم اغفال کنه …اگه خودش میخواست

_میتونیم حالا برگردیم ؟ فکر می‌کنم به اندازه کافی از مناظر لذت بردم

مک به سمت جلو خم شد و افسار اسب من رو به دست گرفت و حیوان رو به سمت خودش کشید

_بیا اینجا دختر

و دستش رو به دور گردن من انداخت و منو به خودش نزدیکتر کرد ….بعدش…. درست از روی لب منو بوسید

کمی جیغ کشیدم …میترسیدم از روی اسب بیفتم

گفت

_ گرفتمت و دستش رو دور کمرم قرار داد و من رو صاف روی اسب گذاشت

این بار به سرعت من رو بوسید و به عقب برگشت….. لبخند زد… احساس خوشحالی چشم هایش رو روشن کرده بود

بالاخره گفت

_فکر می کنم قراره یه سوارکار ماهر بشی

سعی کردم با مشت بزنمش اما خیلی دور بود..

_ فکر می کنم زمانی که از روی اسب پایین اومدم خیال دارم بکشمت ….امیدوارم بتونی سریع بدویی

_ قول میدی؟ به خاطر اینکه اگه جدی باشهی میتونم تا جایی که میتونم آروم بدووم و بهت این شانسو بدم که منو بگیری

چشمکی زد و اسبش رو به طرف جلو هدایت کرد …بدون اینکه به عقب نگاه کنه گفت

_افسار رو توی دستات بگیر و اونو به سمت عقب نکش… پاهات رو روی لگام قرار بده اما پهلوهای اسب رو فشار نده فقط وانمود کن روی یه صخره نشستی و تعادلت رو پیدا کن

افسار رو گرفتم و تصور کردم روی یک صخره احمق نشستم و دارم به یک رودخانه احمق نگاه می کنم و اجازه میدادم پاهای شل احمقم پایین بیفتن

اسب شروع به حرکت به سمت جلو کرد و بعد از مدتی از اینکه میدیدم ریلکس و آرام هستم تعجب کردم

با حرکاتی نرم و آهسته راهمون رو از بین درختها به سمت کوهستان پیدا کردیم .از این ارتفاع روی اسب می تونستم منظره اطراف رو زیباتر از زمنای که روی پاهای خودم راه می رفتم ببینم

منظره ای که روبروی ما ظاهر شده بود مثل نقاشی امپرسیونیستی بود که به زیبایی از سایه هایی از رنگ سبز ..قهوه ای و آبی کشیده شده بود ..هیچ کدوم از ما صحبت نکردیم و اجازه می‌دادیم صدای طبیعت ذهنمون رو آرام و ریلکس کنه

باد از بین شاخه های درختان می گذشت و شاهینی بالای سر جیغ کشید …صدای پای اسب ها روی سنگریزه ها و چمن ها …صدای پارس سگی در دوردست ها باعث می‌شد کلمات میو به ذهنم خطور کنه… اینکه چطور دلش می خواست به مرد ها اجازه بده رانندگی کنند و اون فقط از منظره لذت ببره… اینکه چطور بیکر سیتی یکی از زیباترین مکانهای دنیا بود

اون موقع توی ذهنم باهاش بحث کردم اما همین حالا میدونستم هرگز این منظره رو از خاطر نمی برم… زیبایی اش وحشی و دست نخورده بود… که هرگز در زندگی واقعی و زندگی در شهر شلوغ ندیده بودم …

همونطور که با چشمهای گشاد شده به اطراف نگاه می کردم… باشکوه و با عظمت …کلمه هایی بود که به ذهنم خطور کردند .حالا می فهمیدم چرا بومی های آمریکایی این منطقه رو انتخاب کردند تا درش زندگی کنن…اینجا مکانی روحانی بود…. احساس می کردم بنا به دلایلی با زمین ارتباط دارم

قلبم بهم میگفت اینجا ….این شهر فقط یک مکان روی نقشه نیست بلکه یک خونه است …مکانی که یه نفر میتونه خودش باشه و اطرافش پر از انسانهایی باشه که اونو دوست دارند و بهش احترام می گذارند… بهش شادی میدن و با او می خندند

موقعی که متوجه این موضوع شدم …فهمیدم که گاهی اوقات نمیتونی زیبایی یک چیز رو واقعاً درک کنی تا زمانی که خودت اونو تجربه نکرده باشی

هیچ کلمه یا تصویری نمیتونست اینو بهت القا کنه…. هیچ برنامه و نقشه ای در این دنیا وجود نداشت که بتونه باعث بشه این اتفاق خوشایند برات بیفته

ما فقط باید ببینیم باد ما رو به کجا میبره و ما رو کجا فرود میاره

با احساسی مخلوط از خوشحالی و مالیخولیای آه کشیدم….. باد منو به بیکر سیتی آورده بود و اینجا جایی رو پیدا کرده بودم که میتونستم در اون آرامش رو کشف کنم ….برای اولین بار در زندگی….

اما این بهشت بخاطر یکی از بزرگترین اشتباهاتی که در زندگی انجام داده بودم سر راهم قرار گرفته بود و به خاطر اون می بایست اینجا رو ترک کنم

موقعیت های منفی بیشماری وجود داشت که نمیشد موندن رو در نظر گرفت …ازدواجی از روی بی حواسی و بی مسئولیتی که دو سال تمام فراموش شده بود… دوست دختر پیشخدمتی که شاید دوست دختر نبود اما فکر می‌کرد هست …برادر کوچکتر عصبانی که شاید من و مک رو برای شکست ازدواجش مقصر میدونه… و این حقیقت که تمام قلبم رو برای این غریبه بیرون ریخته بودم و تمام راز هام رو که بیشتر از ده سال به کسی نگفته بودم رو برای اون فاش کردم

و این باعث می شد احساس ناامیدی بهم دست بده

فصل ۳۳

_به طور ترسناکی اونجا ساکتی داری.. به چی فکر می کنی ؟

سوال مک من رو از جا پروند و از عالم هپروت بیرون آورد ..چند ثانیه طول کشید تا دوباره بتونم تعادلم رو به دست بیارم

_هیچی

بهتر بود فعلا به این چیزا فکر نکنم …درسته ؟ بعضی موقع ها کار بهتر این بود که حقیقت توی تاریکی بمونه..

_حتی برای یک ثانیه هم حرفت رو باور نکردم .این احساس رو دارم که تو همیشه داری به چیزی فکر می کنی

سعی کردم موضوع رو به خودش برگردونم.. پرسیدم

_تو داری به چی فکر می کنی ؟

به من نگاه کرد

_به اینکه چقدر بد جور دلم میخواد دوباره باهات بخوابم

صورتم قرمز شد

_جدی باش

_جدی هستم

دوباره صورتش رو به طرف جلو برگردوند و حالا داشتم شونه های پهنش رو دید میزدم …

_این تمام چیزی نیست که بهش فکر می کنم اما توی افکارم مقام اول رو داره

با حالت غمگینی آه کشیدم چون که من هم همین رو میخواستم .اما این کار احمقانه ای بود و فقط چیزا رو بیشتر پیچیده میکرد

_دیگه هرگز قرار نیست این کار رو تکرار کنیم باشه ؟ هر دو باری که این کار رو انجام دادیم یک اشتباه محض بود

_دوبار ؟ دختر ریاضیت اصلا خوب نیست مگه نه ؟

_منظورت چیه ؟

_خوب… طبق ریاضیات من بیشتر از ۵ یا ۶ باره.. نه اینکه شمرده باشم یا چیزی

_چی؟ تو دیوونه ای

حالا دیگه داشتم به این فکر میکردم که به جز ازدواج کردن با یه غریبه توسط کشیشی به اسم الویس توی لاس وگاس ….اون شب چه چیز های دیگه ای رو فراموش کردم

_حرفامو باور کن من چیزهایی مثل این رو فراموش نمیکنم

صدای بد جوری از گلو بیرون آوردم

_درسته تا حالا با چند زن بودی ؟

چرخید و نیشخند پهنی تحویلم داد

_داری حسودی می کنی؟

_نه

شاید آره

شونه اش رو بالا انداخت

_با زن های زیادی نبودم ..من ادم انتخاب گری هستم با هر کسی وارد رابطه نمیشم

_راستش باور کردن اون برام سخته

اسبش رو متوقف کرد و اسب من به رفتن ادامه داد تا کنار اسب او قرار گرفت

با لحنی جدی گفت

_حقیقت داره من با هر دختری نمی خوابم

_اما تو با هانا خوابیدی

تیری به تاریکی انداختم و نفسم رو حبس کردم ….منتظر پاسخ ش بودم

با لحنی آزرده پاسخ داد

_خدای من نه.. این کارو نکردم …کی این حرف‌ها رو بهت گفته ؟ من هرگز با اون دختر نخوابیدم و نخواهم خوابید

شونه ام رو بالا انداختم

_یه جایی توی شهر اینو شنیدم

همونطور که به رو به رو خیره شده بود فکش محکم به هم فشرده می‌شد و حالت چهره اش عصبانی بود

با خودم فکر کردم حالا که از دستم عصبانی شده پس بزار تا آخر راه ادامه بدم

تیر دیگه ای توی تاریکی انداختم

این یکی مستقیم به قلبش اصابت کرد

_اما تو با جینی خوابیدی

مک محکم به پهلوی اسبش ضربه زد و اسب با سرعت شروع به دویدن کرد

من و اسبم رو پشت سر گذاشت

اسب من هم شروع به دویدن کرد …و به سرعت اسب مک نمی دوید اما به اندازه ای کافی بود که من رو مثل یک پاپکرن بالا و پایین بندازه

باسنم محکم روی زین بالا و پایین می پرید و صدای شرم آوری ایجاد می‌کرد …تالاپ… تالاپ.. تالاپ ..تالاپ..

باهر بالا و پایینی که می پریدم فریاد می کشیدم 

_اه ..اه ..اه.. اه ..مک.. صبر.. ام.. اه ..کن ..هههههییییی..

بالاخره از صحبت کردن دست کشیدم. دندون هام محکم به هم می خوردن و باعث می شد سردرد بگیرم

این وضعیت خجالت آور و دشوار تا زمانی که از بین جاده ای از درخت ها گذشتیم و به دشتی پر از گل های وحشی رسیدم ادامه پیدا کرد

 اسبم سرعتش رو کم کرد ..مک دوباره بی حرکت ایستاده بود ..اسبش درست بیرون دشت ایستاده بود… از حیوون پیاده شد و شروع کرد به باز کردن بسته هایی که با خود آورده بود

اسبم کنار او ایستاد و سرش رو با حالت تندی بالا و پایین برد… باعث شد افسار از دستم بیرون بیاد …

بهش خیره شده بودم و با خودم در تعجب بودم که آیا واقعاً با نامزد برادر خودش خوابیده بود ؟

واقعا فکر نمیکردم حقیقت داشته باشه…اصلا  نمیدونم چرا اینو گفتم اما واکنشش باعث شد کنجکاو بشم …این باعث شد که به این فکر کنم که شاید در موردش اشتباه قضاوت کردم …به نظر نمی رسید از اون طور ادم هایی باشه که چنین کارایی میکنن… ادم هایی مثل من که در حالی که با بردلی نامزد هستم با اون می خوابه

خدایا …من چه ادم وحشتناکی ام …چرا می خواد با من باشه ؟ چون خودش هم یه ادم خیانت کاره؟ حتی فکرش هم باعث می شد احساس مریضی کنم .دوست داشتم اون نسبت به من ادم بهتری باشه 

_حالا می تونی پایین بیای ..اگه دوست داری

این رو بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت

با حالتی کنایه‌آمیز گفتم

_ راستش خودم هم عاشق اینم که پایین بیام

از کاری که داشت انجام می داد دست کشید و با چشمهای طوفانی به من خیره شد

_پس چی جلوت رو گرفته؟

_دو طبقه فاصله با زمین

و با اشاره به زمین نگاه کردم …دوباره به کارش مشغول شد و من رو کاملا نادیده گرفت …

دندون هام رو به هم فشار دادم ..اون رو نگاه کردم که زیر انداز ضخیمی بیرون کشید و سپس چند سبد قهوه ای که نمیتونستم ببینم چه داخلشون هست بیرون میاره… به نظر شبیه پیکنیکی فوق العاده بود ….که روی زمین بسیار لذت بخش تره

اسبم چند قدم به سمت جلو برداشت.. سرش به سمت جلو خم شده بود تا یه عالمه چمن تازه پره دهنش کنه

مک خودش رو با چیدن وسایل روی زیرانداز مشغول کرده بود… مدتی محکم به زین با دو دست چسبیده بودم اما بالاخره از اینکه منتظر کمک اون بمونم منصرف شدم

در حالی که قسمت بالایی بدنم رو محکم روی اسب انداخته بودم و برای جون عزیزم بهش چسبیده بودم …به آرامی پام رو از اون طرف زین پایین آوردم …پای راستم رو هم به اون طرف اسب انداختم و به آرامی روی زمین سر خوردم

به طور شگفت انگیزی روی دو پا قرار داشتم نه روی باسنم

به داخل چمن زار قدم گذاشتم و مک رو پشت سر جا گذاشتم …با این فکر که به اندازه ای که توی ذهنم اون رو کامل و بی نقص تصور کرده بودم ایده‌آل نیست احساس تنهایی و گم شدن می‌کردم

 وقتی که به میانه های دشت رسیدم.. ایستادم و به اطرافم نگاه کردم… سراسر دشت پر از گلهای وحشی بود و پروانه های رنگارنگ توی فضا می چرخیدند و روی گل ها مینشستند… صدای پرنده های مختلف روی درخت های نزدیک به گوش می‌رسید…..گلهای قاصدک…. یا چیزهایی شبیه به اونا…توی هوا معلق بودند…احساس شگفت انگیزی داشت

اگر پری ها وجود داشتند مطمئناً در چنین مکانی زندگی می کردند

صدای قدم هایی از پشت سر شنیدم اما به پشت سرم نگاه نکردم …مک کنارم ایستاد و با من به گل های اطراف نگاه کرد

_وسایل پیک نیک رو اینجا آوردم

_دیدم

به خاطر اشک هایی که نریخته بودم و توی گلوم حبس کرده بودم صدام غمگین به گوش می‌رسید .به خودم اجازه نمی‌دادم بخاطر مردی که با استانداردهای باور نکردنی من جور در نمیاد گریه کنم ..حتی اگه اون مرد شوهرم باشه

_من با جینی هم نخوابیدم

_خوبه… برای ایان

احساس آسودگی خاطرم رو بخوبی پنهان کردم ..سعی کردم بی سر و صدا آه عمیقی از بینیم بیرون بدم..

اون آدم خیانتکاری نبود

چرا باید چنین چیزی برام مهم باشه ؟ من که خودم آدم خیانتکاری بودم… با عقل جور در نمی اومد

_اما من باعث شدم که اونها رابطه‌شون به هم بخوره

وقتی بهش نگاه کردم حالت چهره اش کاملا نشان از شکنجه روحی که میکشید داشت ..

_چه اتفاقی افتاد ؟

حالا به جای احساس عصبانیت یا آسودگی خاطر… برای مک احساس غمگینی میکردم .کاملا مشخص بود که این قضیه قلبش رو به درد میاره

نگاهش رو به زمین انداخت.. دستهاش توی جیب شلوارش بود..

_وقتی که به لاس وگاس رفتیم و من تمام شب غیبم زده بود و با تو بودم… باعث شدم که پسر ها کاملا عصبانی بشن ..اونا تمام شب به دنبال من گشتند… اینو بعدا فهمیدم… وقتی که به خونه برگشتیم … از این ور اون ور داستان این رو شنیدم که من غیبم زده بود و همه اونها فکر می‌کردند من با یک زن بودم

_و این چه ارتباطی با جینی داشت؟

آهی کشید

_به اونجا هم میرسم

به دوردست ها خیره شد

_جینی توی یه مغازه ای توی شهر بود و از یه نفر شنید که مهمونی مجردی ایان با شکست روبرو شده .. چون که یکی از پسرها غیبش زده و تمام شب رو با یه زن گذرونده…. و این باعث شده بود بقیه از دستش عصبانی بشن …وقتی از اونا پرسید که دارند راجع به کی صحبت می کنن ….هیچکس نمیتونست به اون چیزی بگه

_چرا نه؟

_به خاطر اینکه من همه اونها رو قسم دادم که راز دار باشن…اونها هم این کار رو کردن.. دهنشون رو بسته نگه داشتن …به خاطر من

_چی؟ متاسفم اما من اینجا نمیتونم چیزی رو درک کنم …آیا داریم باز هم راجع به جینی صحبت می کنیم ؟

اه سنگینی کشید

_آره یه جورایی همینطوره …اتفاقی که افتاد این بود که پسرا منو توی لابی پیدا کردن… جایی که منتظر تو ایستاده بودم …اونها منو مجبور کردن که بریم و وسایل رو تحویل بگیریم ……و ما به خونه برگشتیم… توی راه خونه همه چیز رو به اونها گفتم و قسمشون دادم که به هیچ کس چیزی نگن….. میخواستم زمانی که تو رو به پدر و مادرم معرفی کنم همه رو سوپرایز کنم

با جمله آخر صداش خشن شده بود

_نمیتونم بفهمم ..متاسفم مک میدونم که شبیه یک احمق به نظر میرسم… و مطمئناً چنین احساسی هم دارم ..اما فکر می کنم قسمتی از داستان رو از دست دادم

به من نگاه کرد…. حالت چهره اش کامل دردمندانه بود

_واقعا به خاطر نمیاری؟

_نه… به خدا قسم میخورم چیزی به یاد نمیارم

دستم رو توی دستای بزرگش گذاشتم و با مهربونی اونها رو نوازش دادم

_به این خاطر نیست که اون موقع احساس بدی یا چیزی داشته باشم… فقط به این خاطر که فکر می کنم بیش از اندازه نوشیدنی نوشیده بودم

یک بار سرش رو تکون داد و دوباره به طرف اسب ها حرکت کرد و من رو هم به همراه خودش کشوند

سعی کردم دستم رو عقب بکشم اما اونو محکمتر گرفت

_میخوای داستان رو اونطور که به خاطر میارم برام برات تعریف کنم ؟ از اول تا انتها ؟

پاسخ دادم

_بله لطفاً این کار رو بکن ..و من هر جا که چیزی به خاطر آوردم برات تعریف می کنم

احساس اشتیاق به اینکه بالاخره می خوام حقیقت رو بفهمم بسیار بزرگ بود…. اما همزمان این احساس ترس رو هم داشتم که احتمالاً از چیزی که خواهم شنید خوشم نخواهد اومد

فصل 34

_بیا روی زیرانداز بشین هم زمان که ناهاری که مامنم برامون درست کرده رو می خوریم با هم صحبت می کنیم

_اه ه… برامون ناهار درست کرده؟ این خیلی با نمکه

بانمک کلمه ای نبود که هرگز درباره مادر ها اون رو به زبون بیارم اما چیزی درباره میو باعث می‌شد که این کلمه کاملاً ناخودآگاه به ذهنم بیاد

_اون تورو خیلی دوست داره

باعث میشد احساس شرمندگی بکنم.اینکه اون تا این اندازه منو دوست داره ولی قراره قلب پسرش رو بشکونم

_چطور ممکنه از من خوشش بیاد؟..اون حتی منو نمیشناسه

_فکر می کنم میتونه حدس بزنه که من چقدر به تو اهمیت میدم و این براش معنی زیادی داره

هیچ جوابی برای اون نداشتم.دلم میخواست حقیقت داشته باشه.. با اینکه خیلی غیر قابل باور به نظر می رسید

روی زیرانداز نشستم… مک کنار من به پهلو دراز کشید…من نشسته بودم و پاهام رو روی یکدیگر انداخته بودم..

_خیلی خوب…این قضیه رو اینطور به خاطر میارم:اون شب اونجا پشت میز نشسته بودم و سرم به کار خودم گرم بود… سعی میکردم یکم پول برنده بشم تا به عنوان هدیه عروسی به برادرم بدم..اون و جینی خیال داشتن به هاوایی برن و این هزینه زیادی برای پس انداز ایان بر میداشت

مادرت درموردش بهم گفت

_روی جاده شانس بودم که یه دفعه یه دختر کوچولوی خوشگل با یه لباس تنگ جلو اومد و نوشیدنیش رو روی مم ریخت

_احساس گناه می کنم

از اینکه بهم میگفت دختر کوچولوی خوشگل توی لباس تنگ..بنا به دلایلی خوشم میومد

_بعد از گذراندن اوقاتی با اون دختر و اینکه مدام به این فکر می کردم که دوست دارم بیشتر راجع به اون بدونم به اتاقش رفتیم و من تمام تلاشم رو کردم که اون شب از همه لحاظ راجع به اون دختر چیزهای بیشتری بدونم…و برای اولین بار توی زندگیم احساس کردم با کسی هم که واقعا میتونم باهاش راحت باشم و اوقاتم رو بگذرونم

چرخید و به پشت دراز کشید.. دستاش رو زیر سرش قرار داد

_وقتی با صدای بلند اینو میگم دیوانه وار به نظر میرسه اما به خاطر میارم وقتی از دستشویی برگشتم و تو رو روی میز بلک جک دیدم که نشستی و داری بازی می کنی با خودم فکر کردم این دختر توی سرنوشت منه…اون مال منه

به من نگاه کرد… من هم سرم رو بلند کردم تا بهش نگاه کنم

_شاید حتی قبل از اون… وقتی که نوشیدنی رو روی من ریختی.. فکر می کنم همون موقع می دونستم

چشم های آبی پرنفوذش مستقیماً به رگهام گرما می فرستاد و باعث می‌شد کل بدنم گرم بشه.. با صدایی بی جان گفتم

_این دیوونگیه..این چیزا توی زندگی واقعی اتفاق نمی‌افتن

_توی زندگی من چنین چیزهایی اتفاق میفته

دوباره به آسمون نگاه کرد

_به هر حال همون لحظه عاشقت شدم و بعدش با هم وقت گذروندیم.. که باعث شد احساسم قوی تر بشه

نیشخند عجیبی روی صورتش بود

_ساعت ها توی اتاقت دراز کشیدیم و با هم صحبت کردیم

صداش طوری بود انگار خودش هم باورش نمیشد..

_هرچیزی که میگفتی عمیقا به دلم می نشست

دوباره بهم نگاه کرد

_شاید باور کردن این برات سخت باشه…اما من عادت ندارم که با مردم این طور مکالماتی داشته باشم

با غمگینی بهش لبخند زدم

_خودم حدس میزدم

از اینکه بدونم توی زندگیش فرد بخصوصی هستم لذت می‌بردم…اما از اینکه فکر کنم موقتی بوده متنفر بودم…اینکه میتونستی ببینی میتونی چه کسی باشی اما مجبوری از اون عبور کنی تا به چیزی کمتر از اون قانع بشی بیشتر از هر چیزی دیگه ای توی این دنیا عذاب اور  بود

احساس می کردم روحم خراب میشه…

_بنابراین این ایده دیوانه وار به ذهنم خطور کرد و ازت خواستم که با من بیای و یکم ماجراجویی کنیم…با هم به یک بار رفتیم و من به طور ظالمنه ای باهات لاس زدم و ازت خواستم که با هام ازدواج کنی

به سختی آب دهنم رو قورت دادم

_این کارو کردی ؟ واقعا ازم درخواست ازدواج کردی؟

_آره…جلوت زانو زدم و گلی که از یه پسر خریدم رو بهت تقدیم کردم…تمام مراسمات رو به جا آوردم

_او خدای من… آرزو می کنم ای کاش اون قسمت رو به خاطر می آوردم

احساس می کردم دلم میخواد گریه کنم

_به طریقی تونستم تو رو قانع کنم که ازدواج کردن با من ایده بسیار عالیه…بنابراین به یک کلیسای کوچیک رفتیم و مجبور بودیم یه مدت توی صف منتظر بمونیم…زمانی که توی صف منتظر بودیم می‌بایست مدام بهت یادآوری کنم که دیگه توی اتاق هتل نیستیم

سرم رو توی دستام پنهان کردم

_مطمئن نیستم بخوام در مورد اون قسمت چیزی بشنوم

_چرا نه ؟ این بهترین قسمتش بود

دوباره داشت نیشخند میزد…می تونستم از لحن صداش اینو حدس بزنم اما به خودم اجازه نمی دادم بهش نگاه کنم

_چه کار کردم؟

 _نمیتونستی دستاتو از من دور نگه داری و مدام منو دستمالی می کردی… می بایست بیشتر از ده بار دستت رو از توی شلوارم بیرون بیارم 

_او خدای من…..تعجبی نیست می خواستی باهام عروسی کنی

سعی می‌کردم این تصویر رو از ذهنم دور کنم اما خوب جواب نمی داد

دستش رو جلو آورد و یکی از دستام رو از روی صورتم کنار زد

_بیا اینجا..خیلی دوری

دستم رو عقب کشیدم

_نه عقب وایسا…خیلی خجالت زده ام

بلند شد و دستش رو دور من انداخت و من رو با خودش به طرف پایین کشید.. تا وقتی که تقریباً نیمی روی زیر انداز.. و نیمی روی اون دراز کشیده بودم.

اصلا سعی نکردم جلوشو بگیرم..وانمود کردم منو به اجبار بغل کرده…

_دلیلی نداره خجالت زده باشی..اون شب بهترین شب زندگی من بود…و نه فقط به خاطر اینکه مدام منو پادشاه الت ذکور صدا میزدی

با صدای بلند خندیدم… نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم

_خدایا حسابی به دامت گرفتار شده بودم

_هیش.. هنوز داستان کامل رو برات تعریف نکردم

_سعی کن از قسمت‌هایی که من بارها و بارها خودم رو توش تحقیر کردم بگذری

_سعی می کنم..اما اونا قسمت های بامزه و خوبش بودند…قسمت های بعدی داستان قسمت های غمگینی هستن

قلبم فشرده شد

_بهم بگو

برای مدتی ساکت بود…اما بهش فشار نیاوردم

بالاخره گفت

_کجا بودم ؟

_توی یه صف کلیسا منتظر بودیم

_آره..خیلی خوب.. نوبت ما شد و ما حلقه نداشتیم..کلیسا بهمون پیشنهاد داد که از حلقه‌های اونها بخریم اما تو گفتی به حلقه نیاز نداری…قسم هامون رو خوردیم…. که تو از خودت در آوردی…. و بعد سند ها رو امضا کردیم

_به نظرت دلم میخواد راجع به قسم هایی که از خودم درآوردم چیزی بدونم ؟

_خیلی خلاقانه بودند

_به من نگو …نمیخوام بدونم

_مطمئنی ؟

_بله بقیه داستان رو بهم بگو

_خیلی خوب.. بعد از اینکه دیگه همه چی تموم شد .من بالاخره به تلفنم نگاه کردم و دیدم حدود ۵۰ تا پیام از طرف برادرم و دوستاش دریافت کردم .همزمان که منتظر رسیدن اونها بودیم باهم راجع به کارهایی که دلمون میخواست انجام بدیم صحبت کردیم

_منظورت چیه؟

_راجع به آینده مون با هم صحبت کردیم 

_اوه

_تو قرار بود به اتاق خودت بری و بقیه شب رو با دوستات بگذرونی بعد صبح بهم باهام تماس بگیری.. گفتی میخوای خودت رو خوشگل کنی یا یه همچین چیزی …میخواستی یه سری چیز مصنوعی رو از زیر لباست بیرون بیاری… من هم می خواستم حداقل برای چند ساعت که شده با برادرم توی جشن مجردیش وقت بگذرونم ..بعد از اون قرار بود دوباره با هم تماس بگیریم….

_برای چی ؟ مثلا قرار بود به عنوان یک زوج ازدواج کرده جدا از هم زندگی کنیم ؟ بنظر نقشه هوشمندانه ای نمیاد… یا چیزی که من درش سهیم باشم حتی اگه تا سر حد مرگ نوشیدنی نوشیده باشم

_من هم همینطور ..اما اون موقع هردومون فکر می‌کردیم که بهترین نقشه است..بهر حال به لابی هتل رسیدیم و اونجا از من جدا شدی به اتاق خودت رفتی و گفتی که بعدا طبقه پایین به من ملحق میشی… زمنی که بهانتهای لابی رسیدم برادرم اونجا بود و حسابی از دستم عصبانی بود… از اینکه تمام شب رو از دست داده بودم و شب رو با او و دوستانش سپری نکرده بودم حسابی عصبانی بود و اینکه تمام پولهاش رو توی بازی از دست داده بود هم به حال بدش  کمکی نمی‌کرد… ما وسایلمون رو از هتل گرفتیم و برادرم به فرودگاه رفت…. اما من اونجا توی هتل موندم …منتظر تماس تو بودم 

به سختی آب دهانم رو قورت دادم

_من باهات تماس نگرفتم

به آرومی گفت

_نه.. باهام تماس نگرفتی

بازوهاش رو دور بدنم محکم تر کرد

 _چه مدت منتظر موندی؟

_ تا وقت ناهار …چند ساعتی منتظرت بودم.. بالاخره به شماره ای که بهم داده بودی زنگ زدم اما اون شماره تو نبود

با گیجی پرسیدم

_پس شماره کی بود؟

_نمی دونم …یه مردی به اسم دیکون پاسخ داد

با صدای ضعیفی پرسیدم

_لوک دیکون؟

_آره یه چیزی مثل اون ..میشناسیش؟

_اون دوست پسر سابقم بود

به آسمون نگاه کردم …دوباره صورتم قرمز شده بود

_اوه مرد… من چه بازنده عوضی هستم.. اشتباهی شماره دوست پسر سابقم رو بهت داده بودم

پرسید

_مطمئنی اشتباهی بوده؟

دوباره داشت به من نگاه میکرد ….حالت چهره اش غیر قابل خوندن بود

_البته که اینطور بوده ..

مطمئن نبودم بتونم حرف خودم رو باور کنم …شاید قسمتی از من به خاطره احساس ترد شدنی که به خاطر به هم زدن لوک با من …به اون شیوه سرد بهم دست داده بود… با اون ازدواج کرده

_آخرین هواپیما داشت پرواز میکرد بنابراین مجبور بودم برم… به اتاق هتلت اومدم که ببینم چه خبره اما خدمه هتل داشت اتاق رو تمیز میکرد……تو قبلا رفته بودی 

_فکر کردی دورت زدم… مگه نه؟

_درسته …اولش دلم نمی‌خواست اینطور فکر کنم اما تو توی اتاقت نبودی و شماره تلفن اشتباهی بهم داده بودی و زمانی که به پذیرش هتل رفتم بهم خبر دادن که تو تسویه حساب کردی… و دیگه هرگز ازت چیزی نشنیدم …حتی یک بار هم بهم زنگ نزدی.. حرفمو باور کن …برای هفته ها و شاید هم ماه ها مثل یه عقاب مدام تلفنمو چک میکردم

دستمو جلو آوردم و دستش رو گرفتم

_کندیک… همون دوستم که اون شب باهاش ملاقات کردی… صبح روزبعد که از خواب بیدار شدم و داشتم دوش میگرفتم.. تصادفاً تلفنم رو توی دستشویی انداخت.. سیم کارتم سوخته بود ..میبایست تلفن تازه و سیم کارت جدیدی می گرفتم و تمام شماره تلفن هایی که توی کامپیوتر دفترم داشتم و بکاپ گرفته بودم رو به تلفن جدیدم منتقل می کردم …به همین خاطر بود که باهات تماس نگرفتم

دستام رو بلند کرد و با انگشت هام بازی کرد

_اگه تلفنت توی دستشویی نیافتاده بود وقتی به خونه برمیگشتی باهام تماس می‌گرفتی؟

_اره.. شاید…

می‌بایست چند ثانیه بیشتر بهش فکر می کردم..

_مطمئن نیستم…به یاد نمی آوردم که باهم ازدواج کرده بودیم…وقتی برگشتم فکر می کنم فقط سعی کردم زندگیم رو سر و سامون بدم

_گفتی یه نقشه داری… اونشب زیاد راجع بهش صحبت کردی

لبخند تلخی زدم

_آره برنامه زندگیم… فکر میکردم اون جواب همه چیزه.. اما حالا دارم کم کم به این فکر می کنم که هر شانسی که برای خوشحالی داشتم رو خراب کرده

_تو فقط ۲۷ سالته

_از کجا می دونی چند سالمه ؟

_میدونم چهارم جولای به دنیا اومدی… تک فرزندی.. مادرت توی سیاتل زندگی میکنه و در برها ای از زندگی با مردهایی قرار میزاشته که زندگی رو برای تو جهنم می کردند.و میدونم از اون برنامه زندگی استفاده کردی تا به زندگی ات سر و سامون بده…تو رو  در مسیر درست قرار بده… که احساس خوبی درباره خودت داشته باشی

معده ام با احساس ترس به هم پیچید.اینکه کسی تا این اندازه به خوبی تو رو بشناسه احساس وحشتناکی بود. چرا هنوز هم با من بود ؟ چرا هنوز به من نگفته بود از زندگیش گم بشم بیرون؟ 

_خیلی چیزها میدونی… خیلی چیزا رو به یاد میاری… میدونم خیلی بد به نظر میرسه…اما  تنها چیزی که من راجع به تو به یاد میارم چشم هات بود..صورتت..

_خوب فکر می کنم این بهتر از هیچیه

لبخند غمگینی زد. با دیدن لبخند دلم می خواست با مشت به خودم بکوبم .سعی میکردم چیزی بگم تا باعث بشم احساس بهتری داشته باشه گفتم

_لوکو نان ارو…این کلمات رو هم به خاطر میارم و وقتی که اون روز این کلمات رو بالای سر در خونتون دیدم به خاطر آوردم که اون روز صبح توی اتاقم بدون تو بیدار شدم ……فکر میکردم منو ترک کردی

_بدرخش نه به سوز ….این حقیقت نیست؟

_چطور ؟ چه معنی میده ؟

_معنی تحت اللفظیش میشه من میدرخشم اما نمی سوزم . اگرچه برای من به این معناست که : من حق انتخاب دارم می بایست خوبیها و بدی ها رو با هم متعادل کنم . مطمئن بشم از چیزهایی که به من آسیب میرسونه یا منو میسوزونه دوری کنم و در عوض تا جایی که میتونم به گرمای زندگی خودم رو نزدیک کنم و اون رو تجربه کنم تا زمانی که تورو دیدم …هرگز واقعا معنی این فکر و درک نکرده بودم …من فقط زندگی میکردم و روزها رو سپری می کردم اما واقعا زندگی رو احساس نمی کردم …یا به طور فعالانه ای خودم رو درگیر زندگی نمیکردم ..بعد …یه دفعه تو رو دیدم و همه اینها ناگهان معنا پیدا کرد . اون شب چیزی که زندگی بهم پیشنهاد داده بود رو گرفتم و باهاش پیش رفتم . مطمئنم اون شب می درخشیدم حتی روشن تر از شبهای وگاس

_و ببین من تو رو به کجا کشوندم

از اینکه اون بالاخره به خاطر سهل انگاری من سوخته بود بسیار غمگین بودم .با انگشت شست دستش رو نوازش کردم. آرزو می کردم ای کاش می تونستم احساس درد رو از اون دور کنم

دستم رو بلند کرد و انگشت هام رو بوسید

_ممکنه مدتی احساس می‌کردم که سوختم اما تو الان اینجایی. اگر اون شب اتفاق نمی افتاد حتی این شانس دوباره رو هم نداشتیم

دستم رو بیرون کشیدم و نشستم

نزدیک بود گریه ام بگیره

_این یک شانس دوباره نیست مک .هرگز نخواهد بود

کنارم نشست و منو به طرف خودش کشوند. سرش رو روی سرم قرار داد و با صدای آروم گفت

_بله میتونه باشه .ما هنوز هم با هم ازدواج کردیم .چرا نباید به خودمون فرصت بدیم و اونو تبدیل به یک ازدواج واقعی نکنیم؟

_شاید به این خاطر که من اون سر کشور زندگی می کنم و تو این سر کشور؟

_این فقط جغرافیه

_اما من کار و زندگی دارم

_پس من میام و با تو زندگی می کنم

سرم رو عقب گرفتم و بهش خیره شدم. قلبم به شدت توی سینه می تپید

_تو از همه این چیزها به خاطر من دست میکشی؟

_البته… در یک چشم به هم زدن

اشک توی چشمهام جمع شد ..چنین چیزی غیر ممکن بو

_د نمی تونم بهت اجازه بدم همچین کاری بکنی

_به جهنم که نمیتونی ..

ایستاد و منو با خودش بالا کشید .به محض اینکه سر پا ایستادم منو به آغوش کشید

_حاضرم توی یک ماشین وسط باتلاق میسی سیپی زندگی کنم اگه این به این معنا باشه که بتونم با تو باشم و به زندگی دوتامون یه شانس دوباره بدم

_خیلی بدبختانه به نظر میرسه

و با غمگینی جلوی سینه اش خندیدم

_حق با توئه اما فقط میخواستم یه مثال بزنم.. تا موقعی که با تو باشم اهمیتی نمیدم کجام

_اما کجا کار می کنی؟

_من مدرک مدیریت اقتصاد دارم ..بدون هیچ مشکلی می تونم هر جایی کار گیر بیارم.. سالهاست که مدیریت مایملکمون رو در اختیار دارم و این بیزینس پیچیده ایه…که به بقیه ی شاخه ها هم متصل میشه

اشک هام خشک شدن و خودم رو کمی عقب کشیدم تا بهش نگاه کنم

_تو مدرک مدیریت اقتصاد داری ؟از کجا ؟

لبخند غمگینی زد

_اهمیت داره؟

بدون اینکه فکر کنم به طور اتوماتیک وار گفتم

_نه …اما برادرن چی؟ هنوز به من نگفتی چطور ازدواجس با تمام این ماجرا هایی که پشت سر گذاشتیم خراب شد

مک منو رها کرد و کنارم ایستاد… انگشت هاش رو توی انگشتام قفل کرد و دستم رو زیر بازوش گذاشت

_خیلی خوب متاسفم .حواسم پرت شد.کجا بودم؟   اره به خونه برگشتم …از لاس وگاس برگشتیم و بعد از اون ایان و دوست هاش رو قسم دادم که رازم رو نگه دارن. اما به طریقی این داستان در همه جا پخش شد که یکی از ما اون شب تمام شب رو با یک دختر گذرونده و مهمونی رو خراب کرده

_کی ای و گفته بود؟

_مطمئن نیستم اما فکر می کنم بوگ به طریقی درگیر بود.. اون جا با ما نبود اما قبل و بعد از اون واقعه تلفنی با هامون در ارتباط بود ..اون یه جورایی شایعات رو توی شهر پخش میکنه

_بوگ ؟؟

نمیتونستم باور کنم

_آره…اون مرد مثل یه پیرزن خبرچینه.. باعث میشد مادرم دیوونه بشه

_اما داستان کامل نبود… چرا شایعات نگفتن که اون تو بودی؟

_اوه بالاخره این کارو کردن.اما کسی که جینی ازش استراق سمع کرده بود مشخصاً اسمی از من نیاورده بود یا جینی اون قسمت رو از دست داده بود. بنابراین فکر کرد ایان بهش خیانت کرده. به سراغ من اومد

_تو ؟ چرا تو؟

_نمیدونم شاید انتظار داشت از اونجایی که ایان برادر کوچکتر منه.. من نقشه نظارتی یا همچین چیزی روی اون داشته باشم.. به در خونم توی شهر اومد از اونجایی که داشت جلوی در نمایش به پا می کرد اونو به خونه آوردم…دچار حمله هیستریک شده بود… وقتی سعی کردم بهش بگم ایان نبوده بلکه من بودم…حرفم رو باور نمی کرد فکر میکرد دارم کارهای اونو ماستمالی می کنم

_نمیتونست فقط از ایان بپرسه ؟ چرا تو رو مقصر میدونست ؟

_ فکر می کنم همون ابتدا که درباره این موضوع فهمید سعی کرد با ایان تماس بگیره و راجع بهش باهاش صحبت کنه اما ایان راجع به این قضیه با او حرف نمی زد…وقتی مستقیماً اونو متهم کرد که بهش خیانت کرده و حالا هم راجع به این قضیه باهاش صحبت نمیکنه ایان حالت تدافعی به خود گرفت… اونها قبلا زیاد دعوا های مثل این داشتن جینی یک بند باهاش دعوا می‌کرد و ایان کاملاً سکوت اختیار می کرد و به هیچ عنوان جوابش رو نمی داد.. ایان مطمئناً اهل فریاد کشیدن نیست و جینی قطعاً یکی از اون زنها ست که عاشق فریاد کشیدنه… بعدش ایان دیگه تلفن های اونو نداده بود… وقتی که دیگه به در خونه من رسیده بود با خودش به این نتیجه رسیده بود که ایان با یه زن دیگه روی هم ریخته و همه ما داریم راجع به این قضیه دهنمون رو بسته نگه میداریم…فکر می‌کنم خیال داشت از ایان انتقام بگیره

_منظورت چیه؟

_به سراغ من اومد..میدونی؟ سعی داشت منو اغفال کنه

_اوه.. واو.. تو چه کار کردی؟

_سعی کردم اونو از خودم دور کنم و فرار کنم

_موفق شدی؟

مطمئن نبودم بخوام جوابش رو بشنوم

بهم اخم کرد

 _بله موفق شدم…واقعا فکر می کنی من از اون مردهایی هستم که با نامزد برادرشون می خوابن؟

سرم رو تکون دادم

_نه هرگز درباره تو اینطوری فکر نمی کنم

آهی کشید و به دوردست ها خیره شد

_به هر حال مردم دیده بودن که اون با وضعیت بدی به خونه من اومد و مدتی اونجا بود.. بنابراین به ایان همه‌چیز رو گفتند… ایان از من پرسید چه اتفاقی افتاد و من همه چیز رو براش تعریف کردم..شهرهای کوچک عاشق شایعه پراکنی اند

اه سنگینی کشید 

_این یکی از چیزهاییه که راجع به این جا دلم براش تنگ نمیشه

_بهش گفتی ؟

سرش رو تکون داد..دندون هاشو محکم روی هم فشار میداد

_اره…بهش گفتم.بار ها پیش خودم به این فکر بودم که آیا می بایست دهنم رو بسته نگه میداشتم و چیزی نمی گفتم ؟ اما خوشحالم که این کار رو نکردم.. اگرچه ایان بسیار صدمه دید …اما این حقیقت رو تغییر نمی داد که دروغ مثل اسید بالاخره همه چیز رو میخوره ..هویت تورو… قلب تو رو… روحت رو… ارزشش رو نداره

سرم رو تکون دادم

_برادرت راجع به تمام این قضایا چه فکری میکنه ؟

_برای مدت خیلی طولانی واقعا از دستم عصبانی بود… ماه ها با من صحبت نکرد..

_اما این تقصیر تو نبود

_این من بودم که اون شب تو یه وگاس غیبم زد و شایعات رو شروع کردم …جینی این اشتباه رو مرتکب شد که فقط نصفی از مکالمه رو شنید و بر اساس اون اجازه داد کنترلش از دستش خارج بشه …اما اگه من در مرحله اول چنین کاری نمیکردم هیچکدوم از اینها اتفاق نمی افتاد

_اما اینکه به سراغ تو بیاد و سعی داشت تو رو از راه بدر کنه کار کاملاً اشتباهی بود. منظورم اینه که بیخیال اون دختر لیاقت این زنگ تفریحو نداشت

_بزار بگیم اون شب چهره واقعی خودش رو نشون داد. ایان هرگز اون رو نبخشید.ازدواج رو کنسل کرد و بلیط های ماه عسل رو پاره کرد… و تکه های پاره شده بلیط رو برای اون فرستاد

_حالا در مورد همه اینها چه فکری میکنه ؟حالش خوبه ؟

_نه فقط یه روز تا روز بعد رو سپری میکنه. زیاد مینوشه و زیاد به مهمونی میره. از اینجا متنفره.. راستش موقعیتهای کاری زیادی توی پرتلند به عنوان مهندس معمار براش وجود داشت اما بعد از ماجرای جینی حال و حوصله سر و کله زدن با این چیزها رو نداشت. همه موقعیت های کاری رو رد کرد و تمام برنامه هاش برای آینده رو کنسل کرد…. و تقریبا هر شب با دوست هاش تا سرحد مرگ نوشیدنی مینوشه… زندگیش توی بد جاده ای قرار گرفته اما از هیچ کسی کمک قبول نمیکنه… بوگ به خاطر ما حواسش بهش هست.. اما این تمام کاریه که میتونیم انجام بدیم و از دستمون برمیاد…

_احساس وحشتناکی دارم

قلبم برای هر دوی اونها و پدر و مادرشون به درد اومده بود.اینکه میدونستم یه جورایی تقصیر من هم هست باعث می شد احساس بسیار غمگینی داشته باشم

_چرا احساس وحشتناکی داری ؟ اینکه تقصیر تو نبود

_چرا هست …اگه بخاطر من نبود اون شب غیبت نمی‌زد و اون شایعات بی اساس پخش نمی‌شد

چرخید تا بهم نگاه کنه

_-اوه پس تو مثل یک عنکبوتی که منو اغفال کرده تا به تاری که بافتی پا بذارم و من هیچ حق انتخاب دیگه ای نداشتم ؟ میتونم به همه بگم که من یک قربانی بیگناه بودم؟

_بله این اتفاقیه که افتاد …من تورو اغفال کردم

یک قدم به سمت جلو برداشتم و اونو بغل کردم

_اونشب راستش…. از سی*نه های مصنوعی استفاده کردم و اون کفشهای پاشنه بلند و لباس تنگی که پوشیده بودم …تو هیچ چاره ای نداشتی جز اینکه به دامم بیفتی

محکم منو بغل کرد و به سمت پایین خم شد تا روی گردنم نفس عمیق بکشه

_در این مورد حق با توئه. به محض اینکه چشمم بهت افتاد چاره دیگه ای نداشتم ….کاملاً دلمو باخته بودم .تو آخرین زنی هستی که دلم میخواد باهاش باشم

منو بلند کرد تا صورتم هم سطح صورتش بشه و به همدیگه خیره شدیم

ترکیب لمس دست هاش …کلماتش و نگاه عاشقا نه ای که توی چشمهاش می‌درخشید …و بهم خیره شده بودیم باعث می‌شد عقل از سرم بپره و تمام سیستم مغزیم بی استفاده بشه..

به ارومی پرسیدم

_قراره دوباره با هم بخوابیم مگه نه ؟

لبخند شرورانه ای تحویلم داد

_لعنت.. اره قراره این کارو بکنیم

و بعد منو به آرومی پایین گذاشت

فصل ۳۵

کنار همدیگه دراز کشیده بودیم و به سنگینی نفس میکشیدیم. یک دفعه چرخیدم و به آرومی با سیلی به صورت مک زدم

پرسید

_ این برای چی بود؟

دستش رو جلو آورد و قطره اشکی که بر روی گونم سر خورده بود رو پاک کرد

_به خاطر اینکه منو ترک کردی و آدم خشن و بدجنسی بودی

منو بغل گرفت و روی خودش قرار داد …بهش خیره شدم …به صورتش که به خاطر احساسات قرمز شده بود

_تو کسی بودی که منو ترک کردی و خشن و بدجنس رفتار کردی نه من

اخم کردم… کلماتش قلبم رو نیش می‌زدند

_اینو نگو

ترک کردن او احساس بسیار اشتباهی داشت.. وقتی خودم رو تصور می‌کردم که سوار هواپیما شدم و دارم اینجا رو ترک می کنم…. . تقریباً از شدت درد می خواستم بمیرم .

دستش رو جلو آورد و به نرمی قسمتی از موهام که روی صورتم افتاده بود رو کنار زد و گونه ام رو نوازش کرد

_بمون …حداقل برای پیک نیک …می خوام قبل از اینکه بری تمام خانواده ی منو ببینی

فهمیدن اینکه رفتن من رو قبول کرده بسیار دردناک بود ….کودک مازوخیسمی درونم دلش میخواست مدام برای موندن من باهام دعوا کنه

فکر می کنم هنوز به اندازه کافی برای هردومون درد ایجاد نکردم 

اه کشیدم

_فکر نمی کنم که ایده ی خوبی باشه

_البته که هست …یک روز دیگه موندن مگه چه ضرری میتونه داشته باشه ؟  مادربزرگم دلش میخواد ببینتت و مادرم به کمکت نیاز داره

به چشمهای آبی موزیش نگاه کردم و بهش اخم کردم خ

_یلی اب زیر کاهی مک

شونه اش رو بالا انداخت… لبخند نمی زد

_می خوام از هر حقه ای که توی آستین دارم استفاده کنم تا تورو اینجا نگه دارم

دلم نمی خواست اون …مادربزرگ یا مادرش رو ناامید کنم …بهانه ی خوبی بود که برای یک روز دیگه هم رفتنم رو به تاخیر بندازم

_خیلی خوب به پیک نیک میام.. اما فقط همین.. بعد از اون باید برگردم ا

ینکه وقتی برگشتم قراره چه کار بکنم هنوز هم برام نا معلوم بود.. تنها چیزی که میدونستم این بود که خیال ندارم با بردلی ازدواج کنم.. این سفر کوتاه که امروز با مک داشتم این ایده رو توی ذهنم محکم تر کرد

مک منو بلند کرد و زمین گذاشت و خودش سرپا ایستاد …دستش رو دراز کرد تا دستش رو بگیرم

دستم رو توی دستش قرار دادم و منو روی پاهام کشوند

در حالیکه خودم رو بهشت چسبانده بودم و دست هاش به دورم محکم شده بودند …پرسیدم

_حالا قراره چه کار کنیم ؟

سرش رو خم کرد و بوسه سریعی روی لبهام گذاشت

_حالا برچسب بازی میکنیم

 

 

 

قسمت بعد



مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *