محبوب ترین مطالب

به دسر اخم کردم. لعنت بهت پای سیب…پای سیب دسر مورد علاقه منه. خیال داشتم تلفن بزنم و به هتل برگردم تا زمانی که پای سیب و جلوم گذاشت و اون صحبت دیوانه وار درباره بستنی رو شروع کرد

این روزا دیگه کی بستنی خانگی درست میکنه ؟ احتمالاً این آخرین شانس منه که بتونم بستنی خانوادگی داشته باشم

میو اخمی کرد

_از پای سیب خوشت نمیاد ؟

چشم هام بیرون زدن.. احساس خجالت می کردم

_نه..منظورم اینه که آره…من عاشقتم پای سیبم اما متاسفم داشتم به این فکر میکردم که وقت ندارم و باید به هتل برگردم.

با لبخند گفت

_البته که وقت داری. فقط یک دقیقه وقت میبره تا واست یه تیکه توی بشقاب بزارم

_گفت وقت نداره مامان

مک فقط به مادرش نگاه می‌کرد نه به من. بنابه دلایلی باعث می‌شد دلم بخواد با لگد بهش بزنم

میو به پسرشاخم کرد

_گستاخ نباش مک.. اون مهمان ما ئه.. اگه از پای سیبی خوشش میاد پس مطمئن میشم که حتماً امشب یکی بخوره

به سمت من چرخید

_و به علاوه میتونی امشب اینجا بمونی

به همسرش نگاه کرد

_مگه نه انگوس عزیزم؟

_البته که همینطوره ما اینجا یک عالمه اتاق داریم

با فکر اینکه زیر سقفی بخوابم که مک زیر اون میخوابه صورتم قرمز شد

_ نه نمیتونم این پیشنهاد رو قبول کنم اما خیلی ازت سپاسگزارم که منو دعوت کردی..بعدا  یه ملاقات تلفنی با کسی دارم باید به هتل برگردم

انگوس گفت

_ اینجا تلفن داریم

 به من خیره شد…اون حالت احساس سرخوشی توی چشمهاش از بین رفته بود

_اما شماره تلفن رو توی اتاق هتلم جا گذاشتم

ایان گفت

_مشخصه که ترجیح میده توی هتل بمونه نمیدونم چرا شما سعی دارید بهش فشار بیارید که اینجا بمونه.. مشخصا دلش نمیخواد اینجا باشه

همگی در یک زمان پاسخ داریم

_اونا منو مجبور نمیکنن

_ما اونو مجبورش نمی کنیم

ایستادم

_واقعا حالم خوبه و از پیشنهادتون متشکرم اما باید برم

در اون لحظه وزن بدنم رو روی پای مجروحم قراردادم و به سرعت فهمیدم چه اشتباهی کردم

_ لع]نت

به یک سمت خم شدم و روی بوگ  افتادم زمانی که میخواستم از افتادن جلوگیری کنم یکی از دستام مستقیم به صورتش برخورد کرد..همون جا ایستاد بدون اینکه حرکتی بکنه فقط چندین بار پلک زد… زمزمه کردم

_خیلی متاسفم

وزنم رو روی پای سالمم قرار دادم و با کمرویی اون طرف صورتش رو ناز کردم

_باید حسابی درد گرفته باشه

آنقدر محکم بهش زده بودم که دست خودم درد گرفته بود. گفت

_اشکال نداره

و یک تیکه ی بزرگ از هپی سیب رو توی دهن گذاشت

_ضربه ات خیلی سخت نبود حتی برای یه دختر

و به خوردن پای سیبش ادامه داد و خنده های اطراف میز رو نادیده گرفت

_همین حالا مردی که قرار بود به شهر برسونت رو زدی

انگوس گفت

_فکر می‌کردم قراره بمونی… ما به کمک نیاز داریم بوگ.. خودت اینو میدونی

صداش مضطرب به گوش می رسید

_ میدونم..اما اون تلفنش رو توی اتاق هتل جا گذاشته و مطمئنم نمی تونه اسب سواری کنه پس انتظار داری چه کار کنم ؟

مک در حالی که با سنگینی آهی میکشید گفت

_من اونو برمیگردونم

انگوس حالا دیگه عصبانی بود

_ پسر میدونی که نمیتونیم از کمک تو چشم پوشی کنیم

مک بشقابش رو کنار زد

_فقط یک ساعته

احساس وحشتناکی داشتم..رسوندن من به شهر از قرار معلوم برای اونها یک مشکل بزرگ بود با عجله گفتم

_اهمیت نداره یه راهی پیدا می کنم…یه تاکسی میگیرم

میو از سر دلسوزی بهم لبخند زد

_میترسم تاکسی سرویس تاکسیرانی شهر مون کاملا رزرو شده باشه اما سعی می کنم بهشون زنگ بزنم

سرم رو تکون دادم

_عالیه متاسفم که شما رو به دردسر انداختم

به پای سیب خیره شدم..مطمئن بودم در این لحظه معده ام تحمل این همه خوشحالی این پای سیب رو داشته باشه

_اصلا مشکلی نیست چطوره تا زمانی که من تلفن میزنم تو پای سیبت رو بخوری؟

سرمو تکون دادم… به صدام اعتماد نداشتم که صحبت کنم..این آدما با من خیلی خوب رفتار می کنن در تعجبم اگر حقیقت رو بهشون بگم چه برداشتی خواهند کرد…احتمالاً منو با تی پا از خونه بیرون میندازن و بهم میگن توی جاده گم شو تا مارهای زنگی بخورنت

شهامتم رو جمع کردم و نگاهی به مک انداختم..به طور اتوماتیک وار پای سیبش رو میخورد و چشم هاش مثل چسب به بشقاب چسبیده بود

امکان نداشت نشون بده داره به چی فکر میکنه…

ایان پرسید

_این تماس تلفنی مهم درباره چیه ؟ کارهای قانونی ؟

به تندی بهش نگاه کردم…داشت بهم لبخند میزد…احتملا پیش خودش فکر می‌کرد که من رو تو دروغم گیر انداخته گ*وه کوچولو 

_بله کارهای قانونی

انگوس پرسید

_وکیلی ؟چه نوع وکیلی؟

_ من وکیل دادگستری هستم

ایان پرسید

_عاشق جر و بحث کردنه.. چرا این منو متعجب نمیکنه ؟

مک گفت

_خفه شو ایان

ایان چنگالش رو با صدای بلند روی بشقاب رها و دستمال سفره رو هم محکم روی میز کوبوند

_چرا منو مجبور نمی کنی خفه بشم مک؟

مک رفتار او رو دنبال کرد و ایستاد. صندلی پشت سرش روی زمین با صدای بلند عقب رفت

_ بیا جلو پس. خیلی وقته یه گوشمالی حسابی بهت ندادم و به نظر می رسه که حسابی بهش نیاز داری رفیق

انگوس گفت

_پسرا بشینید

آهی کشید و سرش رو تکون داد

از فکر اینکه دو تا پسر گندش همدیگر رو بزنن اصلا ناراحت به نظر نمی رسید

_همیشه موقع ع و آ  یکم عصبانی و بی حوصله میشن

پرسیدم

_ع و آ ؟ 

دو برادر لبخند شیطانی اول به پدرشون و سپس به من زدند…مثل دو تا خدای یونانی به نظر می رسیدن.. بسیار شبیه به هم و در عین حال متفاوت…چند ثانیه تمام قلب من رو تسخیری خودشون کردند

واقعا قابل پرستش بودند

 ایان گفت

_نام مستعار برای علامت گذاری و اخته کردن 

معده ام بهم خورد.. از فکر سوزاندن پوست و بریدن قسمت هایی از بدن… فکرهای جذابیت از سرم پرید…

_واقعا این کارو می کنید؟

انگوس گفت

_واقعا این کارو میکنیم مثل بقیه مزرعه داران سراسر دنیا.. یالا بوگ می خوام یه چیزی نشونت بدم..همچنین تو ایان

و از اتاق بیرون رفتند… من و مک در اتاق غذاخوری تنها مونیم .. دهنم رو باز کردم تا صحبت کنم اما اون چرخید تا اونها رو دنبال کنه… قبل از اینکه یک کلمه از دهنم خارج بشه

احساس آزردگی و ناراحتی بهم شجاعت داد تا صحبت کنم

_واقعا بدون اینکه چیزی بگی خیال داری منو ترک کنی؟

 اینکه وانمود می‌کرد این موقعیت برایش بی اهمیت بود و می‌توانست به سادگی اون رو نادیده بگیره واقعا منو عصبانی و کلافه می کرد

_کار دارم

بهم نگاه نکرد …فقط از در شیشه ای به بیرون خیره شد

_بله خب منم یه عروسی دارم که باید بهش برسم ..پس اگه زحمتی نیست می خوام باهات درباره طلاق صحبت کنم

کلمه آخر تو گلوم گیر کرد …فکر طلاق گرفتن از مردی مثل اون کاملا اشتباه به نظر می‌رسید

ایده کاملا دیوانه وار… مسخره و احمقانه ای بود

با هام روبه رو شد

_فکر نمی‌کنم در واقع به طلاق نیاز داشته باشیم

حالت صداش از خود راضی به نظر می‌رسید …یک ابروم رو براش بالا دادم

_اوه آره ؟ …چطور؟

_من فکر نمی‌کنم با هم ازدواج کرده باشیم ….اگه ازدواج نکرده باشیم پس طلاقی هم لازم نیست

شاید درباره احساساتم دودل به نظر برسم اما درباره برگ های قانونی که توی کیفم بود کاملاً مطمئن بودم

_ما با هم ازدواج کردیم بهم اعتماد کن

_اینو تو میگی

با حالتی تدافعی چونه امو بالا دادم

_اینو ایالت نوادا و امضای پای مجوز ازدواج میگه

احمق از خودراضی جذاب کابوی ببشعور…. خدایا چرا باید اون اینقدر جذاب باشه ؟

_میتونه جعل بشه

_به خاطر کدوم جهنمی باید امضای تو رو زیر یک برگه کنم اون هم زمانی که حتی تو رو نمیشناسم؟

 نگاهش چشمهام رو سوزوند

_فکر می‌کنم سوال مناسب این باشه که چرا زمانی که من رو نمیشناسی اصلا با هام ازدواج کردی؟

سکوت خونه رو در بر گرفت. فک مک  به هم فشرده شد.میبایست دیوانه بوده باشیم که توی وگاس با هم ازدواج کردیم. احساساتی مثل خجالت…عصبانیت و غمگینی داشتم… دو سال پیش هر دوی ما دیوانه بودیم…دیوانه وار عاشق هم بودیم…. این جمله روحم رو تسخیر کرده بود و اجازه نمی داد بیشتر از این در تاریکی پنهانش کنم.

با صدای آروم ادامه داد

_همونطور که گفتم باید برم به کارخام برسم شاید بتونیم بعدا راجع بهش صحبت کنیم

منو توی اتاق غذا خوری… در حالی که اشک توی چشمام جمع شده بود تنها گذاشت

فصل ۲۲

میو به درون اتاق آمد و کنارم ایستاد پرسید

_اوه  شیرینم مشکل چیه؟

به سرعت اشکام رو پاک کردم

_هیچی فلفل رفته تو چشام

_فلفل رفته تو چشات ؟ چطور؟ 

سعی کردم حواسش رو پرت کنم

_تونستی تاکسی خبر کنی ؟

سرش رو با ناراحتی تکون داد

_فکر می کنم همه شون پرن 

به دور میز می‌چرخید و بشقاب های غذا رو جمع می‌کرد . اونها رو به داخل آشپزخانه برد و منو توی اتاق تنها گذاشت . دوتا بشقاب برداشتم و اونو دنبال کردم

تمام راه لنگان لنگان راه میرفتم

_تاکسی ها پرن ؟ منظور چیه؟

_اونها فقط دو تا ماشین دارند و همگی رو این بچه‌ها رزرو کردن. فکر می کنم امشب یک مراسم رقص توی مدرسه برگزار باشه… بنابراین امشب همه مشغولن

گفتم

_واو 

چه شانسی … همین یک بار که من به تاکسی نیاز دارم باید همگی از قبل رزرو شده باشن

_این مشکلات زندگی کردن تو یک شهر کوچکه

 اصلا ناراحت به نظر نمی رسید

_خوب و بد رو باید باهم تحمل کنیم

_خوب …به جز اون غذای فوق العاده و دسر خوشمزه ..تا حالا چیز خوبی ندیدم

به محض اینکه کلمات از ذهنم بیرون آمدن از گفتنشون پشیمون شدم. مک رو بخاطر احساسات اشفتم سرزنش می کردم .

_همه شهر اون طور که فکر میکنی بد نیست

خنده تو صداش بود از این که از حرفام ناراحت نشده با آسودگی آهی کشیدم

_تو فقط هتل و جاده منتهی به اینجا رو دیدی و این دلیل نمیشه که باهاشون این شهر رو قضاوت کنی.. امشب اینجا میمونی…و فردا من برای تو و مک ناهار بسته بندی می کنم …اون میتونه تورو بیرون ببره و یکم اززیبایی های ان شهر رو بهت نشون بده ….مثلا تپه ها و مناظر زیبای این اطراف …زمانی که به خونه برگردی اینطوری تصویر بسیار خوبی برای تحقیق از بیکر سیتی داری

_منو به اطراف ببره؟ منظورت با اسبه؟

_مگر اینکه یه کامیون رو ترجیح بدی …

_به نظرم کامیون از اسب بهتره

_ما در واقع اسب سواری رو ترجیح میدیم ..اونها بنزین مصرف نمی‌کنند بنابراین از لحاظ اقتصادی بهتره و برای طبیعت مفیدتر… و همینطور با اونها میتونی همه جا بری

به طرف من چرخید و بهم چشمک زد

_اگه اسب سواری رو امتحان نکنی نصف تفریح رو از دست دادی

_اگه اسب سواری رو امتحان کنم احتمالا کشته میشم

فکر اسب سواری کردن وحشتناک و در عین حال هیجان انگیز به نظر می رسید .

پرسید

_هرگز اسب سواری نکردی ؟

به نظر می‌رسید اگه بهش بگم نه حرف منو باور نمیکنه

_یک بار یکی از اونها رو لمس کردم .

_احساس می کنم داستانی پشت این قضیه هست… چه اتفاقی افتاد؟

انگشتم رو روی پیشخوان کشیدم و در خاطراتی که موقعی که ده سالم بود و تو ی یه کمپ بودم غرق شدم

_به یاد میارم داشتم فکر میکردم که چقدر زیباست… بزرگ …مغرور و هم چنین چیزی ….کسی که باهام بود بهم گفت که روی بینی اونو ناز کنم ..زمانی که بالاخره جرعتم رو جمع کردم و این کار رو انجام دادم …اسب سرش رو بالا آورد و چنان شیهه ی بزرگی کشید که من شلوارم رو قهوه ای کردم

میو با صدای بلند خندید

_اندی چه داستان بامزه ای .چند سالت بود؟

_نه یا ده سال .به اندازه کافی بزرگ بودم که تحقیرش رو بخاطر بیارم .

دستام رو از روی پیشخان برداشتم و پشت سرم گره کردم .احساس می کردم دوباره همون دختر بچه ام

با دست صابونی نازم کرد

_نگران نباش مک هرگز به یه اسب بدجنس اجازه نمیده تا کاری کنه که شلوارت رو خیس کنی.. در کنار اون کاملاً در امنیتی ب

شقاب خیسی به دستم داد

_مسئله ای نیست که این رو برام خشک کنی ؟

بشقاب رو از دستش گرفتم. 

_توی این شهر ماشین ظرفشویی ندارید ؟

_البته اما ما اینجا انسان های ساده ای هستیم . دوست دارم کارها رو با دست انجام بدم . به نظرم آرامش دهنده است

حوله رو روی بشقاب کشوندم تا زمانی که روش برق افتاد . فضای تقریباً آرامش دهنده ای ایجاد شده بود.  میو رفتار بسیار گرم و خودمانی داشت که باعث می شد زمانی که کنارش ایستادم خودم باشم

به نیم رخش نگاه کردم ..با خودم توی فکر بودم که اگه بهش بگم من و مک چه کار کردیم از دستم عصبانی میشه ؟ با فکر اینکه از دستم عصبانی بشه غمگین شدم .احساس احمقانه ای بود چون کمتر از یکی دو روز دیگه از اینجا می رفتم و هرگز دیگه اون.. انگوس و مک رو نمی دیدم .

چرا فکر اینکه هرگز دوباره مک رو نبینم باعث میشد از لحاظ فیزیکی احساس درد کنم؟ می بایست با این فکر آسوده خاطر بشم . امکان نداشت اینجا بمونم ….چند روزی رو با مک بگذرونم …بدون این که بردلی از این موضوع خبردار بشه ..مثل یک کوسه که توی آب بوی خون رو احساس می کنه اون هم بوی دروغ و احساس گناه رو از دیگران احساس میکنه

با این فکر که نمیتونستم این راز رو از او پنهان کنم احساس اضطراب کردم . با خودم در فکر بودم که آیا اونقدر احساساتش نسبت به من عمیق هست که بخاطر این من رو ببخشه؟ و همچنین ایا اصلا اهمیت میدم؟

و این فکر پیشتر از هر چیز دیگه ای من رو نگران می کرد . پنج دقیقه دیگه من و میو توی آشپزخانه در سکوت آرامش بخش ظرفها رو شستیم

_خب اندی در مورد تحقیقی که داری انجام میدی بهم بگو

بهش نگاهی انداختم. اما حالت چهره اش چیزی جز کنجکاوی نشون نمی‌داد

_خوب داشتم یه تحقیقی میکردم و به چیزی برخورد کردم که بهم میگفت ممکنه با مکنزی ها نسبت فامیلی داشته باشم. بنابراین تصمیم گرفتم به اینجا بیایم و ببینم آیا حقیقت داره ؟

با استرس این که قسمتی از حقیقت رو به او گفته بودم انگشتام می لرزیدم . اون حقش نبود که بهش دروغ بگم …کار اشتباهی نکرده بود

_دقیقا چه مدل تحقیقی ؟

_خوب …در واقع من دارم ازدواج می کنم

کارش رو متوقف کرد و منتظر کلمات بعدی من موند

_ داشتم مجوز ازدواج می گرفتم و یک دادگاه این مدارک رو ارائه داد.  بنابراین تصمیم گرفتم قبل از اینکه ازدواج کنم به اینجا بیایم و ببینم موضوع در مورد چیه ؟

ضربان قلبم بالا رفته بود . حرکات دست میو کند شدند

_تو داری ازدواج می کنی ت؟

_قریبا دو هفته بعد

_ اونو بخوبی میشناسیش؟

_نه زیاد ..به مدت دوسال با هم بودیم …اما به اندازه کافی هست

از گوشه چشم بهم نگاه کرد ..لبخند کوچکی روی لبهاش بود

_این طوری نیست که برای چنین چیزی بتونی مدت زمان ثابتی در نظر بگیری

_اوه  اما من این کارو می کنم

حالا دیگه از بحس خطرناک گذاشته بودیم و احساس اعتماد به نفس بیشتری می‌کردم

میو به نظر می‌رسید انسان خاکی باشه ..مطمئنم به خاطر برنامه ای که برای زندگیم طراحی کردم منو درک خواهد کرد

دست از سابیدن برداشت و به طرف من چرخید

_ واقعا تو برای عشق جدول زمانی داری ؟

_خب…البته… منظورم اینه که…. یه طورایی…. مثلاً اینطور نیست که توی تقویم اونو ثبت باشم.. خیلی خوب حالا شاید توی تقویم علامت زده باشم اما نه اونطوری

_من تو رو قضاوت نمیکنم اندی فقط دارم سعی می کنم درک کنم

_اینو میدونم فقط توضیح دادنش سخته. از موقعی که جوون بودم این برنامه رو داشتم

سرش رو تکون داد

_اهمممممم

_وقتی اون برنامه رو طرح ریزی کردم…تصمیم گرفتم که زمانی که به سن ۲۱ سالگی رسیدم باید به هدف های مشخصی رسیده باشم…و وقتی که به سن ۲۷ سالگی رسیدم… و ۲۹ و ۳۵ سالگی

بشقاب رو از دستش گرفتم و آب کشیدم. با دهن بسته خندید

_برنامه ات رو توی سن ۳۵ سالگی متوقف کردی. اون موقع می خوای بازنشسته بشی ؟

بهش لبخند زدم.خوشحال بودم که خیلی مسخره  ام نمیکرد

_اون موقع دیگه بچه دار میشم

_اگه به یکی از اهدافت نرسی چه اتفاقی میوفته ؟

با غرور بهش لبخند زدم

_نمیدونم هنوز چنین چیزی اتفاق نیفتاده.رسیدن به اهدافم باعث میشه احساس موفقیت بکنم مثل اینکه همه چیز داره خوب پیش میره.

_مواقعی توی زندگیت بوده که اوضاع خیلی خوب نبوده؟

صدای زنگ بلندی توی گوش هام به صدا درآمد.ضربان قلبم بالا رفته بود. 

_شاید زمانی که بچه بودم اوضاع یکم دیوانه وار بود.

گلوم رو صاف کردم تا بغضم رو قورت بدم. هرگز فکر نمیکردم درباره بچگیم با هیچکس صحبت کنم

برای مدتی ساکت بود

_بعضی موقع ها وقتی زندگی خارج از کنترل میشه تنها چیزی که باعث میشه احساس امنیت کنیم اینه که در جهت مخالف بچرخیم و بتونیم تمام جزئیات ریز رو کنترل کنیم

_شاید

اما من به این دلیل برنامه زندگیم رو طرح ریزی نکرده بودم.من در گذشته انتخابات اشتباه زیادی داشتم و زمانی که برای زندگیم برنامه ریزی کردم از اون به بعد شروع کردم به گرفتن تصمیم‌های هوشمندانه.تا اون حرکت احمقانه رو انجام دادم و زمانی که عقل و هوشم سر جاش نبود ازدواج کرده بودم.زمانی که دوباره طبق برنامه ای که چیده بودم با بردلی ازدواج کنم….همه چیز خوب پیش خواهد رفت

پرسید

_خیلی خوب در مورد نامزدت بهم بگو

_خوب.. اسمش بردلیه..دو سال از من بزرگتره و هر دو بسیار با هم سازگاریم

دوباره لبخند زد

_سازگار

_واقعا این طوره.هر دو توی یه دفتر کار می کنیم..هر دو وکیل هستیم..اون بسیار جاه طلب و با برنامه است..اهداف موفقیتش با اهداف من هماهنگه…اون هم می خواد دو بچه داشته باشه یک پسر و یک دختر…درست مثل منه…به دانشگاه خیلی خوبی رفته و پدر و مادرش هر دو وکیل هستند… ما برای همدیگه یه جفت بی نظیریم

_عاشقشی ؟

چنگال هایی که برداشته بودم تا خوشکشون کنم از دستم افتاد

سوالش باعث شد حالم گرفته بشه

_البته که عاشقشم

_برای این پرسیدم چون به اون قسمت اشاره نکردی

_من واقعا عاشقشم…واقعا این طوره

به نظر می رسید دارم سعی می‌کنم خودم رو متقاعد کنم..بردلی رو دوست داشتم…من و اون یه زوج عالیم

پرسید

_دوست هات در مورد اون چه فکری میکنن ؟

داشتم چنگال ها رو برمی داشتم که متوقف شدم.. شستن رو تمام کرده بود..اب رو بست و چرخید تا به من نگاه کنه

_سوال اشتباهی پرسیدم ؟ زیادی دارم خراب می کنم…متاسفم..انگوس همیشه بهم میگه زیادی فضولی می کنم

دستم رو روی بازوش گذاشتم

_نه اشکالی نداره.. فقط اینکه به یه موضوع دردناک اشارهکردی

درباره ی واکنش دوستام نسبت به رفتار برد بی فکر کردم….

_حقیقت اینه که هیچ کدوم از دوستام از اون خوششون نمیاد. منشیم هم از اون متنفره

شانه ای بالا انداختم و به عقب تکیه دادم ف

_کر می کنم شخصیت تحمیل کننده ای داره..من قبلا خودم هم واقعا ازش خوشم نمیومد… دو سال پیش پشت سر مسخره میکردم….

اخم کردم

_..کار واقعا وحشتناکیه مگه نه ؟

_چطور از کسی که مسخره ماش یکردی به کسی تبدیل شدی که عاشقشی و میخوای باهاش ازدواج کنی ؟ جهش بزرگی به نظر میرسه

واقعا جواب خوبی برای این سوال نداشتم..بعد از این که دو سال تمام تمام انرژی و احساسم رو صرفه این کردم که لوک رو دوست داشته باشم….به سرد ترین شیوه ممکن باهام کات کرد و بعدش به لاس و گاس رفتم و با یک غریبه جذاب شب خوبی رو گذروندم…..بعد به خونه برگشتم و هدف زندگیم رو دنبال کردم…میخواستم زندگیم دوباره به جاده اصلی برگرده

وقتی به بردلی فکر کردم درست مثل مدلی بود که توی ذهن در نظر داشتم…اون از من خواست که باهاش بیرون برم و اون موقع احساس ناراحتی و تنهایی می کردم…زمان بندی عالی بود

چرا قبلا این موضوع رو تا این اندازه تجزیه و تحلیل نکرده بودم ؟ ایا اونقدر روی اهدافم متمرکز بودم که چیزی رو جا انداخته بودم؟

_نمیدونم…. واقعا احمقانه به نظر میرسه اما فکر می کنم فکر می کنم زمانی که از لاس وگاس برگشتم شروع شد

_لاس وگاس؟

_آره

بهش نگاه نمی کردم به زمین خیره شده بودم. برای اولین بار در طی دو سال خاطرات به وضوح به سراغم میومدن

_بهترین دوستم کلی داشت با یه مرده شور ازدواج می کرد

_یک مرده شور ؟

خندید انگار که داشتم شوخی می کردم

_آره جدی میگم اون داشت با متی ملقب به مرده شور ازدواج می کرد. بنابراین دوست دیگه ام کندیک یه پارتی مجردی توی لاس وگاس برنامه‌ریزی کرد…اون موقع داشتم با پسری به اسم لوک قرار میزاشتم واقعا سرم توی کار خودم بود..راستش خیلی سرم شلوغ بود و دوست نداشتم برم…اما احساس گناه منو مجبور کرد که برم….شاید هم رابی بود که منو مجبور کرد

_رابی کیه؟  یکی دیگه از دوستات ؟

_ نه… بله…هردو..اون دستیارمه اما مثل یک مادر برام میمونه و همچنین مثل یک دوست..راستش نقش خیلی مهمی توی زندگیم داره

_به نظر آدم جالبی میاد

به خاطرات خودم و رابی اون زمان ها فکر کردم.. خیلی از خاطرات دو سال پیش مون با هم بهتر بودند

_آره هست…راستش خیلی زبون درازه اما انسان صادق و واقعیه… و بهترین دستیار وکالت توی تمام دنیا

میو گفت

_احتمالا برای یه وکیل که سرش خیلی شلوغه دستیار بسیار بسیار ارزشمندیه

_بله… مطلقا… نتنها ارزشمند بلکه زورگو هم هست و من رو مجبور کرد که با کندی به لاس وگاس برم…

_بنظرسرگرم کننده میرسه…یه شب کاملا دخترونه توی لاس وگاس

یک جفت دمپایی که شبیه مار زهردار به نظر می رسیدند به سمتم هول داد

_بیا اینها رو بپوش بیا یکم قدم بزنیم

دمپایی های راحت و پاره پوره رو پوشیدم و به دنبال او به حیاط رفتم… حالا فقط یکم پاهام لنگ می‌زدند… حالم خیلی بهتر شده بود و زیاد احساس درد نمی کردم

_ درباره لاس‌وگاس بهم بگو… من هرگز اونجا نبودم

کنار او… از یه راهی به سمت پایین رفتیم و به طرف جاده ای که  از سر و صدای گاو ها میومد حرکت کردیم

_خوب جای پر سر و صدایه و تمام روز و شب همه جا نور و فلش و تابلوی نئونه… و یه نوع هاله هیجان توی هوا هست…مثل اینکه هر اتفاقی ممکنه بیفته

نمیتونستم جلوی لبخندی که روی چهره ام نشسته بود رو بگیرم…

_…یه جورایی مثل سرزمین جادویی به نظر میرسه

_اونجا بازی کردی؟ افسانه های شگفت انگیزی در مورد بازی ها و جوایز اونجا شنیدم

_بله بازی هم کردیم…البته باید بگم من بازی کردم…دوستام مجبور شدن بیشتر شب رو توی اتاق بگزرونن.. آخرش مثل یه شب دخترونه نبود

_تمام شب دوت هات توی اتاق بودند ؟

لبخند از روی چهره اش برداشته شد و حالت نگرانی به خود گرفت

چرا دارم درباره این به میو میگم؟

_آره یه مدت…یکمی ار اون شب تنها بودم…بعدش اما مشکلی نبود

راستش بعدش خیلی هم خوب بود…یه همراه جذاب داشتم….با به خاطر آوردن اون خاطره قلبم فشرده شد

_گفتی بازی کردی ؟چه بازی ؟

اب دهنم رو قورت دادم..سوال هاش حالا به نظر می‌رسید بیشتر شبیه بازجویی باشه… اما به خاطر این نبود که از عمد اینکارو میکنه فقط داشت به موضوع حساسی وارد می‌شد

_بلک جک بازی کردم

_اوه اون بازی مورد علاقه مکه

ظربان قلبم بالا رفت

_دو سال پیش با برادرش به لاس وگاس رفت…..به خاطر پارتی مجردی ایان.. راستش بیشتر از چند هزار دلار برنده شد و با اون پول یه اسب جدید خرید.. حالا که در موردش فکر می‌کنم می‌بینم قضیه جالبی بوده

به سمتم چرخید…حالت عجیبی روی صورتش بود.اما چند ثانیه بیشتر طول نکشید. دوباره به حالت عادی برگشت

_شاید اون موقع تو هم اونجا بودی

سعی کردم لبخند بزنم اما لب هام به شدت میلرزید گفتم

_شاید

میو آهی کشید

_راستش اون زمان…..زمان خوبی برای پسرهای من نبود.

حالت غمگین توی صداش باعث شد بلافاصله کنجکاو بشم…اما کنجکاوی به نظر اشتباه می رسید  که برای به دست آوردن اطلاعات بهشت فشار بیارم. شاید دلیل ناراحتیش رابطه‌من با مک بوده باشه…حداقل نصف شب رو با من بود….اگه بخواد به این دلیل اون شب اونجا بوده که توی مهمانی مجردی ایان شرکت کنه …

احتمالا ایان از اینکه برادرش کنارش نبوده حسابی عصبانی شده…شاید ایان از اینکه چه اتفاقی افتاده خبر داره

شاید به این دلیله که تا این اندازه با من بی ادبانه رفتار میکنه

تازه میخواستم از او درباره جزئیات بپرسم که از پیچی پیچیدیم و با گروه بزرگی از گاوها.. نرده ها و مردها رو به رو شدیم و مردها در حال انجام کاری بودند که گاوها رو بسیار عصبی می‌کرد

فصل ۲۳

میو به من اشاره کرد تا روی حصاری کنار او بنشینم و مردها رو تماشا کنیم. کمی با سختی از حصار بالا رفتم و کنار او نشستم.قوزک پام زیاد در این باره هیجان زده نبود. میو شروع به توضیح دادن فعالیت در حال انجام روبه رومون کرد

_تمام این گوساله ها باید قبل از اینکه خیلی بزرگ بشن واکسیناسیون بشن و همچنین مارک دار بشن. برای همینه که مرد ها تا این وقت شب کار می‌کنند و بوگ اینجاست تا به اونها کمک کنه.چند صد راس گوسفند رو باید واکسیناسیون و مارک دار کنن و این کار واقعا خسته کننده است

گروهی از گوسفند ها از بین نرده فلزی به وسیله ایان تشویق می شدند تا به جایی که مک منتظر آنها ایستاده بود حرکت کنند. مک از اهرمی استفاده می کرد تا سر و بدن های آنها رو روی زمین ثابت نگه داره…هر دفعه که مک گوسفندها رو روی شونه می نداخت و…می پیچوند و روی زمین ثابت نگه می داشت… باعث میشد ضربان قلبم بالا بره

این نمایش از قدت به طرز غیر قابل باوری هیجان انگیز به نظر می رسید.نمیتونستم چشمهام رو از منظره رو به رو بردارم.

_خدای من داره چکار میکنه؟

داره گوساله ها رو محکم نگه میداره تا بتونن بقیه کارهایی که لازمه رو روش انجام بدن

_قراره چه کار هایی انجام بدن ؟

_خواهی دید

ایان پاهای عقبی گوساله رو گرفت و کشید تا صاف بشن. انگوس با چیزی در دست به سمت حیون اومد و نزدیک گردنش قرار گرفت

_انگوس داره چه کار میکنه ؟

_میخواد بهش واکسن بزنه و بعد اونو مارک دار میکنه

می خواستم به خاطر حیوان گریه کنم

_درد داره ؟

_واکسیناسیون ؟ نه اصلا… اما مارک دار کردن ممکنه یکم درد داشته باشه

ماهیچه های بازو مک زمانی که حیوان رو ثابت نگه داشته بود از زیر لباسش قلمبه بیرون زده بودن.. کلاه بیسبالی روی سرش گذاشته بود… از اون چیزی که فکر می کردم امکان پذیر باشه جذاب تر به نظر می رسید.. احتمالا آدم مریض یا منحرفی باشم…ولی هر بار که بهش نگاه می کردم احساس عجیبی بهم دست می داد

میو در حالی که بهم خیره شده بود پرسید

_مشکل چیه اندی ‌؟

_فکر می‌کنم شاید تبی چیزی داشته باشم.. یکم احساس سرگیجه دارم

_شاید به خاطر توضیحاتیه که بهت دادم

زمانی که انگوس به پشت حیوان حرکت کرده و آهن داغ رو روی پوست بدنش قرار داد… در حالی که مرشت هام رو به هم گره می کردم زمزمه کردم

_کوچولوی بیچاره

ظرف مدت کوتاهی انگوس ایستاد و به طرف دیگه حرکت کرد

_ما به خوبی از حیوان هامون مراقبت می کنیم و باردار کردن اونها قسمتی از این پروسه است.بدون این کار به راحتی دزدیده می شن و کسی که حیوان ها رو می دزدند معمولا از اونها خوب مراقبت نمی کنه.

می خواستم به خاطر اینکه مک حیوان بیچاره رو محکم روی زمین گرفته و اجازه نمیده تا حرکت کنه و میذاره دیگران بهش آسیب برسونن از دستش عصبانی بشم….اما حقیقت ساده اینه که از همبرگر خوشم میاد

وقتی دوباره به منظره ی روبروم نگاه کردم دیدم که بوگ در قسمت پشتی حیوان خم شده و نزدیکی شکمش یه چیزی گرفته ….میو با صدای آرام گفت

_داره اونها رو می کنه. این قسمت یکم دردناکه اما اون کارش خیلی خوبه و سریع این کار رو انجام میده .کمتر از یک دقیقه همه چی تموم میشه.

_چرا این کارو میکنن؟

_باعث میشه در برابر بقیه حیوانات یا مردها کمتر عصبانی رفتار کنن و همچنین گوشت اونها رو خوشمزه تر میکنه

با بی حواسی سرم رو تکون دادم .روی حرکات بوگ تمرکز کرده بودم نمیتونستم ببینم داره چه کار میکنه اما بعد از کمتر از یک دقیقه ایستاد و چیزهای که توی دستش داشت رو توی یک سطلی که کنار پاش بود انداخت

پرسیدم

_اون چی بود ؟

بی*ضه… بعدا اونها رو سرخ میکنه و میخوره .برای پیک نیک یکم ازشون درست می کنم بنابراین می تونی امتحانش کنی

بهم نگاه کرد

_امیدوارم که توی مراسم پیکنیک شرکت کنی

_گفتی دو روز دیگه است اما من اون موقع دیگه اینجا نیستم

درباره خوردن بی*ضه ها چیزی نگفتم …قبل از اینکه هر گونه بی*ضه ای از گلوم پایین بره باید جهنم به زمین بیاد

_به نظر می رسه خیلی کار می‌کنی.. مخصوصاً اینکه روی برنامه زندگیت این همه متمرکزی

_امممم….آره…. خیلی سخت کار می کنم …حداقل شصت ساعت در هفته

_واو…. خیلی زیاده ..آخرین باری که به تعطیلات رفتی کی بوده؟

_فکر می‌کنم دو سال پیش بود. البته تعطیلات به حساب نمی‌اومد

_سفر به وگاس رو میگی؟

سرم رو تکون دادم

_فقط برای یک روز و نیم اونجا بودم و کار زیادی انجام ندادم

به جز اینکه ازدواج کردم.خدایا یه دروغ دیگه..کی تموم میشه ؟ از اینکه مدام دروغ بگم احساس خوبی نداشتم

_دوسال پیش آخرین باری بود که پسرهای من هم از شهر بیرون رفتن.. خب دقیقا درست نیست…اون آخرین باری بود که مک جایی رفت..ایان برای یه مدت بیرون از شهر رفت و خیال داشت که به تعطیلات بره اما همه چیز خراب شد

_خیلی بده.. خیال داشت کجا بره ؟

_هاوایی

میوه لبخندی زد اما احساس خوشحالی توی لبخند ش نبود.در واقع چشم هاش بسیار غمگین بودند.  سعی کردم حرف بیشتری از زیر زبونش بکشم. کاملا کنجکاو شده بودم…اگه یک نفر توی دنیا به تعطیلات نیاز داشتاون حتماً ایان بود…شاید اگه به جایی به تعطیلات بره رفتار بدش رو تغییر بده

_هاوایی به نظر ایده ی خوبی میاد

_ایان به هاوایی اهمیت نمی‌داد..ائن بیشتر عاشق ساحل دریاست.. اما جینی آرزو داشت اونجا بره..بنابراین ایان هم موافقت کرد

_جینی همسرشه؟

میوه آهی کشید 

_قرار بود همسرش بشه. اما دقیقا روز قبل از ازدواج مراسم رو کنسل کردن

مک دقیقا روز قبلش وگاس بود تا این ازدواج رو جشن بگیرن و اینکه بدونم قبل از این واقعه ی غمگین کنار او بودم احساس بدی بهم میداد

_وحشتناک بود..برای همه اوقات حساسی بود مخصوصا برای ایان…هنوز هم نتونسته از اون شکست خودش رو بیرون بکشه..

_پس به این خاطره که اون این قدر…..

چشم هام رو برای خودم چرخوندم.تقریبا داشتم میگفتم یک عوضی بی ادبه….. صحبت از عوضی بی ادب شد… بله اون منم…. دختری که اینجا نشسته و نسبت به احساسات خانمی که احتمالا هزاران بار برای پسرهاش گریه کرده بی خبره

بازوم رو نوازش داد

_به خاطر همینه که زبونش اینقدر تنده… قبلا اینطور نبود.قبل از این که احساساتش جریحه دار بشه پسر بسیار شیرینی بود

ایستاد… مثل این که دلش نمی خواست به اون خاطرات فکر کنه… بیا بریم یه نگاه نزدیکتری بندازیم. اونو دنبال کردم. دلم نمی‌خواست نگاه نزدیک تری به صحنه روبروم داشته باشم.اما نمیخواستم با خانومی که تا این اندازه تلاش می‌کرد تا من احساس راحتی داشته باشم گستاخانه رفتار کنم.اگه همدیگه رو توی شرایط متفاوتی ملاقات می‌کردیم مطمئنم میتونستیم برای هم دوست های خوبی باشیم…اون منو به یاد رابی مینداخت 

میو در مقابل حصار ها ایستاد و من هم کنارش قرار گرفتم.تنها چند قدم دورتر از مک.از اینجا می تونستم به خوبی نیم رخ و صورتش رو ببینم. نمیتونستم نگاهم رو از اون بردارم. میو پرسید

_چند تای دیگه  باقی مونده ؟

انگوس بدون نگاه کردن پاسخ داد

_حدود ۱۰۰تا 

_فردا تموم میشه ؟

_شاید…شاید هم نه… بستگی داره

راستش کمی احساس حسادت می‌کردم که این آدم ها اینجا چطور با عشق و با خیال آسوده کار و زندگی می کنن… و زمانی که اینجا رو با زندگی که توی خونه داشتم مقایسه می‌کردم…کمبودهای زیادی رو احساس می‌کردم

دنیای وکالت محیطی کاملا رقابتی بود. مردم منتظر بودند تا یک اشتباه کوچولو مرتکب بشم تا منو برای همیشه خراب کنن…همیشه یه خطری وجود داشت و حجم کار همیشه بی نهایت زیاد بود

شیطان کوچولویی که روی شانه چپم قرار داشت با میله آهنی بهم میزد و میگفت

زندگی شخصی ات هم بهتر از زندگی کاریت نیست

زمانی که اینجا بودم… صادق بودن با خودم بسیار راحت‌تر بود..هر موقع با بردلی جایی میرفتم به طور مداوم می بایست مراقب باشم که چی میگم و صورتم چه چیزی نشون میده یا چه تصویری از خودم به جا میگذارم

اینجا احساس می‌کردم اینطور چیزها اهمیت ندارن. فقط  اینکه آدم مهربون و با ادبی باشم اونها از من خوششون خواهد آمد و همش همین…مهم نیست چه لباسی پوشیده باشم….کجا به مدرسه رفته باشم…چقدر پول طی یک سال در بیارم…چیزی که بهش اهمیت میدن خودم هستم و رفتارم با بقیه آدمها

تصور اینکه اگه راجع به دروغ هایی که بهشون گفتم و رفتاری که با مک داشتم بفهمند…. باعث میشد احساس غمگینی داشته باشم…. حتما خیال می‌کنن از مک استفاده کردم و بعد اون رو رها کردم…بهم میگن از خونه اشون بیرون برم و هرگز برنگردم

در اون لحظه که در نور غروب خورشید رو به روی حصارها ایستاده بودم فهمیدم که دلم میخواد مثل اون ها باشم…حتی با اینکه میدونستم دیگه هرگز اونها رو نخواهم دید فقط فکر به اینکه به خاطر چیزی از من متنفر باشند باعث می شد احساس مریضی بکنم

میو از حصار فاصله گرفت

_میرم اتاقت رو اماده کنم..باید روتختی و بقیه چیزها رو عوض کنم

گفتم

_من هم بهت کمک می کنم

_نه بمون..زمانی که کارم تموم شد برمیگردم…فکر می‌کنم پسرها از اینکه تماشاچی داشته باشن خوشحال خواهند بود…

وقتی که نگاهش رو دنبال کردم دیدم که ایان داره بازوش روپیچ میده و سعی میکنه برادرش رو مجبور کنه تا باهاش مسابقه بده…مک فقط سرش رو تکون داد و به طرف دیگه چرخید

بنا به دلایل عجیبی با منظره رو به روم شگفت زده شده بودم…سه تا کابوی و یه ادم خوار توی اون حصار جمع شده بودند و در کمال اعتماد به نفس و آرامش کارهای مردانه انجام می‌دادند

به نظر می‌رسید یکی از گوسفند های کوچولویی… از اینکه رها شده تا دوباره به جمع خانواده برگرده خیلی خوشحاله…حتی با این که ب*یضه هاش رو پشت سر جا گذاشته بود

ایان هنوز هم داشت قدرت بازو هاش رو نشون میداد…. این بار با دست دیگه….مک این بار داشت میخندید…نگوس و بوگ راجع به چیزی با هم صحبت میکردند

اگه با خودم دوربین به همراه می آوردم چندین عکس ازشون می گرفتم….مثل عکس روی جلد مجله ها می شد و سرفصل مقاله می شد: زندگی ایده ال دامداری در مراتع کوهستانی بیکر سیتی

فصل ۲۴

گوساله کوچولویی که رها شده بود..درست روبه روم… اون طرف حصار ایستاد و افکارم رو متوقف کرد..چشم های بزرگ و قهوه ایش به من خیره شده بود و به جای دیگه ای نگاه نمی کرد…حتی اگه می خواستم نمی تونستم از نگاهش چشم بردارم…خیلی زیبا بود…توی صورتش دنبال اثری از درد می گشتم اما چیزی نمیدیدم

دستم رو به ارومی جلو آوردم…بد جوری دلم می خواست سرش رو ناز کنم اما یکم می‌ترسیدم..شاید سرشو به شدت عقب ببره و صداهای عجیبی دربیاره که باعث بشه دوباره شلوارم رو خیس کنم

ناگهان زبان صورتی کوچولوی بیرون آمد و انگشتم رو لیسید

در حالی که می خندیدم گفتم

_خدای من

کاملا متعجب شده بودم

_چه هیولا کوچولوی شیطونی

با خوشحالی بالا پرید و سرش رو تکان داد مثل اینکه با من موافق بود و از این لقب بسیار خوشحال.. مژه های بسیار بلندی داشت که چهره‌اش رو بسیار زیبا و عروسکی نشون می داد…لبخند زدم و بینیش رو با دستم نوازش کردم….

زبونش بیرون اومد و انگشت اشاره ام رو گرفت و داخل دهان کشید

نفسم رو به تندی حبس کردم….فکر میکردم میخواد تا فکم رو بخوره

گوساله قاتل…..

اما درعوض  شروع به مکیدن انگشتم کرد….با صدای بسیار بلند و مکشهای قوی… احساس می کردم نوک انگشت هام کبود میشم

_کوچولوی کثیف هیزیه مگه نه ؟

این رو مک پرسید

با این توصیف مسخره خندیدم

_آره طوری داره انگشتم رو میده که انگار سی*نه ی مادرشه

گوساله اینقدر خوشحال بود که برای پیدا کردن شیر داره انگشت من رو می مکه…که نگران کابوی گنده و بدی که ازپشت سر بهش نزدیک میشد نبود

_مثل بچه خوک میمونن اگه بهشون اجازه بدی تمام روز در حال خوردن هستند

 و بچه گوساله رو عقب کشید و انگشتم با صدای “پاپ” از دهنش بیرون اومد

به انگشتم نگاه کردم و دیدم آب دهن گوساله تماماً روی انگشتم رو پوشونده 

_اه..ه..ه…فکر می کنم ایده بدی بود

مک دستمال گلدوزی شده ای از جیب پشتی اش بیرون آورد و کف دستش پهن کرد… انگشتم رو به آرامی گرفت و پارچه نرم و آبی رنگ و روی اون کشید و خشکش کرد

میخواستم حرف بامزه ای بزنم…جوابی بهش بدم که هم باحال باشه هم عادی به نظر برسه… اما نمیتونستم… چون که داشت من رو لمس میکرد…حتی این پارچه ی کوچکی که بین ما بود نمیتونست جلوی احساساتی که در من ایجاد میکرد رو بگیره

گفتم

_باید با هم صحبت کنیم

صدام طوری به نظر می رسید انگار کسی داره منو خفه میکنه

اونقدر به من نزدیک بود که میتونستم چین های کوچک اطراف چشمش رو ببینم و این بهم گفت زمانی که من نیستم زیاد میخنده

به نرمی پاسخ داد

_این کار رو خواهیم کرد

از بالای نرده ها به من خیره شده بود …دستمال رو دوباره توی جیبش قرار داد و دستش رو روی حصار…درست چند اینچ دورتر از دست من قرار داد

نگاهم روی دست بزرگ و برونزه ای که در مقایسه با دست من بسیار بزرگ تر و خشن تر به نظر می رسید افتاد …این فکر که میتونم دستم رو کمی به سمت راست ببرم و اونوقت می تونم اون رو لمس کنم از ذهنم بیرون نمی رفت

این در صورتی بود که احمق باشم و این ریسک رو به جون بخرم که برنامه زندگی ام رو مثل یه تیکه آشغال دور بندازم …..

چشم هام رو بستم و به آرامی تا سه شمردم …سعی کردم روی خودم کنترل پیدا کنم ..دستم همونجایی که بود ایستاد…

یه عمره که دارم روی این برنامه کار می کنم و برای رسیدن به اهدافم تلاش می کنم …طوری نیست که به این آسونی اون رو توی سطل زباله بندازم

اصرار کردم

_فکر می کنی کی صحبت کنیم؟  واقعا باید هرچه سریعتر به خونه برگردم

زمانی که کلمات از دهنم بیرون آمدند.. نمیدونستم باید بخندم یا گریه کنم…اون خیلی نزدیک بود. اما به نظر بسیار دور از دسترس می رسید… نباید دلم بخواد که مک به من نزدیک باشه اما این احساس رو داشتم و این یعنی یک عالمه درد سر…. تا حالا فکر میکردم تنها چیزی که بین من و ازدواج کردن با بردلی ایستاده یک تکه کاغذ و یک امضائه… اما حالا داشتم به این فکر میکردم که ممکنه خیلی بیشتر از اینها باشه

_فردا صحبت می کنیم. باید برگردم سر کار

چرخید تا بره…دستش از روی حصار پایین سر خورد. دستش رو گرفتم و محکم نگه داشتم

_امشب چی؟

می ترسیدم اگه زیاد صبر کنم ممکنه کار احمقانه ای انجام بدم و تمام چیزهایی که تا حالا براش تلاش کردم رو از بین ببرم. چیزی درباره این مکان با افکارم بازی می کرد و باعث می شد فراموش کنم چه چیزهایی برام مهم تر هستند و چه برنامه ای برای آینده خودم برنامه ریزی کردم

انگشت هاش برای چند لحظه به نرمی دور انگشت هام قفل شدن و برای چند دقیقه دست من رو توی دستاش گرفت…سپس دستش رو بیرون کشید

_تا نیمه شب کار دارم… فردا صبح بعد از اینکه کارم تموم شد با هم صحبت می‌کنیم

_چه ساعتی؟

از اینکه طوری به نظر می رسیدم انگار که خیلی نیازمند و بی قرارم و از این که همه چیز رو زودتر تمام کنم مضطرب به نظر می رسیدم..متنفر بودم. اینکه دارم اونو مجبور می کنم تا هرچه سریعتر طلاق بگیریم….به جای اینکه احساس این رو داشته باش که دارم کار هوشمندانه ای رو انجام میدم…. به نظر سنگدلانه و احمقانه به نظر می‌رسید

مطمئنم تب دارم و مریضم… قلبم مریض بود 

به طرف بقیه مردها شروع به حرکت کرد

_ساعت ۹

میتونستم هنوز هم باهاش بحث بکنم اما ناگهان منظره جالبی از پشتش رو به نمایش گذاشت و برای لحظاتی قدرت تکلم رواز دست دادم

باسن بسیار عضلانی و زیبایی د.اشت باید یه باشگاه بدنسازی پیدا می کردم و هر چه سریعتر ثبت‌نام می‌کردم…کاملا مشخص بود که مک هر روز ورزش میکنه….

اونقدر گیج و آشفته بودم که نمیدونستم افکارم هر لحظه به کدام جهت میره… یا آیا دوست داشتم گریه کنم یا بخندم…یا حتی ممکن بود بیضه های سرخ کرده بخورم

میو پشت سرم اومد و گفت

_آماده ای؟

از شدت تعجب از جا پریدم….اما به آرامی و بدون گفتن کلمه ای تا خونه دنبالش کردم. قسمتی از من از اینکه از مک فاصله بگیرم خوشحال بود…زمنی که نزدیک او بودم حواسم پرت میشد…و بردلی رو فراموش میکردم….قسمت دیگه ای از من آرزو می‌کرد که میو کمی دیرتر می‌آمد تا بتونم بیشتر مک رو دید بزنم

نمیدونستم این افکار از کجا میاد اما احساس خوبی داشت.تنها لمس کردن انگشت هاش خاطرات.. به طور خطرناکی احساسی و خوشایندی رو به ذهنم باز می‌گردوند

من در طول زندگیم خاطرات خیلی جالبی نداشتم… خیلی از خاطرات زندگی من ناراحت کننده بودند… خاطراتی که هرگز دوست نداشتم به خاطر بیارم… اما از بین اینها….خاطراتی که با مک داشتم بسیار خوشایند بودند

_اتاق تو پایین تر از اتاق مک ه..اون معمولا توی شهر میمونه اما امروز چون تا دیر وقت کار میکنه به اتاق قدیمی خودش میاد..این که مجبور نباشه تا شهر رانندگی کنه چند ساعت خواب بهش هدیه میده

_تنها زندگی میکنه ؟

زمانی که منتظر پاسخ بودم مشت ها به هم گره شدن. مطمئن نبودم دلم میخواد چه پاسخی بشنوم.همه چیز داشت پیچیده می شد

_نه اون یه هم اتاقی داره…فکر می کنم این یکی از دلایلی باشه که اخیراً زیاد اینجا میمونه.

احساس مالیخولیایی و سرگیجه داشتم. اصلا با عقل جور در نمی اومد.چرا پیش خودم فکر کرده بودم هنوز بعد از گذشت ۲ سال مجرده ؟ اون خیلی جذاب…و باهوشه و خانواده خوبی داره….و با توجه به چیزهایی که دیدم در حیطه کار و بیزینس بسیار موفقه…تیکه ی خوبی برای هر دختریه.. اما اون……شوهر منه

به یکباره عصبانیت… احساس حسادت و حالت غمگینی به سمتم هجوم آورد…و هر لحظه منو تهدید می کردند که گریه کنم

اون دختر توی عکسه.. خودشه…اون کسیه که با مک زندگی میکنه

زمانی که میو دوباره شروع به صحبت کرد به اندازه کافی زمان داشتم که به حالت نرمال خودم برگردم… دوباره از دست خودم عصبانی بودم

_قبل از اینکه کار رو شروع کنیم قبلش معمولا یه لقمه غذا و قهوه بر می داریم اما بعد از کار همگی اینجا جمع میشیم تا یه صبحانه ی حسابی ح…دود ساعت هشت و نیم بخوریم

_من و مک بعد از ساعت ۹ قراره با هم صحبت کنیم.فکر می کنم باید بعد از صبحانه باشه

_اوه خیلی خوبه

از راه رو عبور کرد و روبه روی در بازی ایستاد

_بفرما… حمام انتهای راهروئه.. اگه به چیزی نیاز داشتی میتونی در اتاق مک که پایین راهرو هست رو بزنی یا اینکه به طبقه پایین بیای و اتاق من رو پیدا کنیم. اتاق من بعد از اتاق غذاخوریه

_مطمئنم مشکلی پیش نمی‌آید

با تصور اینکه در اتاق مک رو بزنم صورتم قرمز شد.این اتفاق هرگز نمی افته.به داخل اتاق قدم گذاشتم و دیدم که کیفم پایین تخت خواب قرار داره و عروسک رابی کنارش قرار گرفته…خوبه… میتونم افکارم رو جمع و جور کنم و بعدش با بردلی تماس بگیرم

زمنی که به دکوراسیون اتاق نگاه کردم…به سرعت فهمیدم کجا هستم..گفتم

_اینجا اتاق ایانه؟

_آره چطور فهمیدی؟ در دوران مدرسه یه س*وپر استار بود… اما دلش نمیخواست توی کالج  بیس بال رو ادامه بده… هرگز نمی دونستیم که از تیم های مشهور بهش پیشنهاد دادن

_دلم نمیخواد جای اونو بگیرم

حالا به تمام چیزی که نیاز داشتم این بود که ایان یه دلیل دیگه داشته باشه تا از من بدش بیاد

_اون دیگه اینجا نمی خواب…ه چند سالی هست که این اتاق خالی بوده

چندین عکس تو یه اتاق وجود داره که یک نفر از اونها به طور خشنی با قیچی کات شده… یکی از عکسها که نزدیکم روی میز قرار داشت رو برداشتم توی اونها ایان خیلی جوانتر از حالا بود…حدود ۱۰ سال جوانتر… کنار مرد قد بلندی ایستاده بود و یک دستش دوره  کمر کسی حلقه شده بود که حالا با قیچی از عکس کنده شده بود…در حالی که عکس رو دوباره سر جاش قرار می دادم گفتم

_به نظر میرسه جدایی خوبی نبوده

_جینی… اونها همیشه با هم بودن… با هم نامزد کردند و قرار بود ازدواج کنن اما یکدفعه….خوب این کار انجام نشد..درست زمنی که از لاس وگاس برگشتن این اتفاق افتاد

توی اتاق چرخیدم

_چه اتفاقی افتاد؟ یا شاید سوال خیلی خصوصی پرسیدم ؟

آهی کشید و زمانی که بهش نگاه کردم دیدم به در تکیه داده و داره به قالی نگاه میکنه

_آرزو می کنم ای کاش میدونستم. ایان درباره روابط و اتفاق هایی که توی زندگیش میافته چندان صحبت نمیکنه.حتی مطمئن نیستم که مک خبر داشته باشه….. مطمئنم که انگوس نمیدونه….به هر حال این اتفاق تمام شده و هر دو  ازش عبور کردن

لبخند کوچکی بهم زد

_به چیز دیگه ای نیاز داری ؟

_شاید یه حوله؟

از اینکه اونو به زحمت بندازم متنفر بودم اما احساس می‌کردم گرد و غبار بیکر سیتی توی تک تک سلول های بدنم نفوذ کرده و یک دوش آب گرم ایده خوبی به نظر می رسید…. شاید اگه دوش میگرفتم این احساس سردرگمی هم از بین می رفت.

با دست به پیشونیش ضربه زد

_خیلی متاسفم…البته که به حوله نیاز داری…. توی حمام زیر سینک چند تا هست… هر چند تا که نیاز داری بردار… همچنین پشت در محله یه حوله سر تا پایی هست

_دلم نمیخواد حوله یه نفرو بدزدم

_اندازه هیچکدوم از مردهای من نیست ب..نابراین نیازی نیست در مورد این نگران باشی… شب بخیر اندی..ملاقات با تو اتفاق خوشایندی بود.فردا صبح میبینمت

_برای همه چیز مچکرم… فردا میبینمت

در رو پشت سرش بستم و روی تخت خواب نشستم…به اطراف اتاق نگاهی انداختم.. بیشتر از ۱۲ عکس بود که صورت جینی از اونها با قیچی بریده شده بود..با خودم در فکر بودم که تا چه اندازه سفر به وگاس…همونطور که زندگی مک و من رو تحت تاثیر قرار داد…در زندگی ایان هم تاثیر داشته

همچنین داشتم فکر میکردم اگه هرگز به این سفر نمی رفتیم زندگی سه نفرمون چقدر بهتر میشد

به عقب تکیه دادم و به این فکر کردم که بدون وگاس.. نیاز نبود مشکل این ازدواج رو حل کنم…بدون وگاس مجبور نبودم پشت سر بردلی یواشکی به این ناکجاآباد بیام و با مار های زنگی و گرد و غبار دست و پنجه نرم کنم….بدون وگاس مجبور نبودم توی اتاق یکه مرد غریبه بشینم و شاهد این باشم که چطور زندگیش از هم پاشیده شده… بدون وگاس حالا می‌بایست با بردلی توی یک هتل گرانقیمت شام بخورم و با آدم‌های بسیار سردی که اونها رو دوست صدا میزدیم گرمه گفتگو درباره قیمت گل ها و کادو هامون باشیم…… بدون وگاس من هرگز با مک ملاقات نمی کردم .نمی دیدمش که اونجا نشسته …باهاش بلک‌جک بازی نمی‌کردم ب….اهاش به اتاق من نمیرفتم ….کار های دیوانه وار انجام نمی‌دادم ……بدون وگاس هرگز با غریبه ای که کلاه کابویی پوشیده ازدواج نمیکردم

به پهلو چرخیدم و آه طولانی و غمگینی کشیدم …عروسک رو از روی میز برداشتم و زیر چونم قرار دادم ….پس چرا چرا سفر به وگاس به نظرم اشتباه نمی رسید ؟ چرا احساس می کردم این کار عاقلانه ترین کاری بوده که در ده سال گذشته انجام دادم؟

 

 

قسمت بعد



مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *