محبوب ترین مطالب

اخمی کردم مطمئن نبودم حرفش رو درست شنیده باشم

_چی؟

_شنیدی چی گفتم..

نیش خند زد و منو به سمت جلو هول داد .با دست به باسنم سیلی زد

_شروع شد . بهتره بدوی

چند ثانیه خندیدم

_داری راجع به چی صحبت می کنی؟

وقتی تصور می کردم که پشت سرم می دووه و من رو به زمین میکوبه.. احساس بچه گانه ای داشتم مثل اینکه کسی شکمم رو قلقلک میداد

با چالشی شیطنت بار یکی از ابروهاشو بالا داد

_بهتره فرار کنی اگه بگیرمت میندازمت توی رودخونه‌ای که پشت درخت هاست…. و باید بهت هشدار بدم که این وقت سال آبش کاملا سرده

آدرنالین توی رگهام جریان پیدا کرد و بدون اینکه بهش نگاه کنم فورا شروع به دویدن کردم .میدونستم فقط باید از مرد دیوونه ای که خیال داره من و توی رودخونه بندازه فرار کنم . صدای قدم هاش پشت سرم میومد . باعث میشد همزمان بخندم و جیغ بکشم

فریاد کشید

_گرفتمت..

و قسمت بالایی بازوم رو گرفت …وول خوردم …خودم رو از دستش بیرون کشیدم و دورش زدم …دوباره جیغ میکشیدم… و  میدویدم…..از روی شونه دیدمش که روی دو پا دولا شده و داره خودش رو برای حمله آماده میکنه

با این کار ماهیچه هاش بیرون زده بودند …بالای سر گل ها پرواز می کردم …قلبم به شدت می تپید ..فریاد می کشیدم

_نه مک… نه

در حالی که از پشت سر دستش رو دور کمرم انداخت و منو توی بازوهاش بالا گرفت غرید

_بله

در حالی که توی بازوهاش قرار گرفته بودم از بین درخت ها عبور می کرد.. اونقدر منو محکم گرفته بود که به سختی می تونستم دست ها و پاهام رو تکون بدم

التماس کردم

_لطفاً منو توی رودخونه پرت نکن

تا حدودی از این حرکت غارنشینی احساس هیجان بهم دست داده بود .همیشه توی زندگی اینقدر کنترل تمام حرکات و رفتارم رو داشتم که این تجربه به طور عجیبی برام جذاب بود و انتظار نداشتم که تا این اندازه ازش خوشم بیاد

آب سبزه پر خروشی رو به رومون پدیدار شد و با قدرتی دوباره بهش التماس کردم… نمیتونستم تصور کنم که چقدر ممکنه سرد باشه

_لطفاً ….هر کاری بگی می کنم …لطفاً منو اونجا ننداز مک ..از آب سرد متنفرم

ناگهان ایستاد

_هر کاری بگم انجام میدی؟

بدون دودلی به سرعت سرمو تکون دادم… نفسهام سنگین شده بود

_بله هر کاری …فقط دستور بده

_بمون ….برای پیک نیک بمون

لبخند زدم

_قبلا گفتم که میمونم ….

_و بهم اجازه بده که امشب باهات بخوابم… دلم میخواد آخرین شب توی تخت خواب کنار تو باشم

احساس لرزه ای از بدنم عبور کرد …با این فکر که توی خونه پدر و مادرش در حالی که نمی‌بایست کنار هم باشیم …اما توی یک اتاق خوابیدیم احساس لذت ممنوعه ای بهم دست داد

_خیلی خوب …قبوله

منو روی زمین قرار داد و دستاشو دو طرف صورتم گذاشت

_میدونستم میتونم متقاعد کنم که تصمیم منطقی بگیری

برای چند لحظه با شور و هیجان من رو بوسید و بعد منو چرخوند تا به طرف درخت ها نگاه کنم

_حالا به من یه لطفی بکن  و خم شو

_چرا ؟ میخوای چیکار کنی؟

نفسم رو حبس کرده بودم

خم شد و بیخ گوشم زمزمه کرد

_کارای بدی

فصل ۳۶

در راه بازگشت به خونه به این فکر می کردم که امروز من و مک به طریقی عمیق تر از همیشه به هم متصل شده بودیم و پیوند عاطفی عمیقی بین مون احساس می کردم .وقتی به این فکر می کردم که می خوام به خونه برگردم چیزی جز ناامیدی و تنهایی احساس نمی‌کردم و برای اولین بار به این فکر می کردم که خودم به تنهایی نمی تونم خوشبختی رو پیدا کنم

مک در حالیکه به من نگاه نمی کرد گفت

_بازم داری خیلی فکر می کنی

_هیش… تو که نمیدونی دارم به چی فکر می کنم

_داری سعی می کنی تصمیم بگیری که باید منو مجبور کنی تا اون کاغذها ی لعنتی رو امضا کنم یا با جریان پیش بری و ببینی به کجا میرسی

با بدخلقی گفتم

_من هرگز با جریان پیش نمیرم

_به هرحال قول دادی که برای پیکنیک میمونی و من از حالا به مادرم پیام دادم و بهش گفتم که خیال داری بهش کمک کنی.. پس نباید به چیز دیگه ای فکر کنی

_می بینم که داری کثیف بازی می کنی 

در حالی که چهره اش کاملا جدی شده بود بهم نگاه کرد

_توی جنگ و عشق همه چیز منصفانه است و من خیال دارم که برنده بشم …مهم نیست به چه قیمتی

وقتش بود که نارنجک رو وسط بندازم

_بردلی داره به اینجا میاد

مک گفت

_یه بار دیگه بگو ببینم چه گفتی 

_شنیدی چه گفتم …داره میاد اینجا ..سعی کردم متوقفش کنم اما گوش نمی‌داد

مک در واقع نیشخند زد

_چه خوب

سرم رو تکون دادم

_هنوزم نمی فهمی چی شده… بردلی خیال داره اینجا بیاد و یه نمایش گنده به راه بندازه.. باید قبل از اینکه به اینجا برسه برم و گر نه نتنها نمایش زشت میشه …بلکه بسیار شرم آور هم هست

_نه برای من برای.. تو هم نباید اینطور احساسی داشته باشی

دستش رو جلو آورد تا دستم رو لمس کنه اما خودم رو عقب کشیدم

_دستتو بکش شوخی نمیکنم. قرار نیست منو اغفال کنی و از زیر این یکی در بری… اون داره میاد و زمانی که متوجه بشه داشتم با تو می خوابیدم واکنش بدی نشون میده و همه میفهمند که ما هر دو…. دوتا عوضی خیانتکاریم 

مک خندید

_خیانتکار ؟ چطور ممکنه خیانت کنیم در حالی که با هم ازدواج کردیم ؟

_اه ه ه ه ه ه میدونی منظورم چیه … سعی نکن منو متقاعد کنی تا راجع به کاری که انجام دادم احساس بهتری داشته باشم

مک خم شد و دستم رو به چنگ گرفت…اجازه نمی داد دستم رو از توی دستاش بیرون بکشم

_تو هیچ کار اشتباهی نکردی میشنوی چی میگم ؟ عشق همه کاری میکنه تا زنده بمونه.. این جزوه غرایزه.. اگر بخواهیم از لحاظ فنی بررسی کنیم تو با نامزدی کردن با اون داشتی به من خیانت میکردی.. اما من بهش اینطوری نگاه نمیکنم میدونم …که بخاطر نمی آوردی .حرفت رو باور می کنم …اما حالا میدونی که با من ازدواج کردی ..داری با شوهرت میخوابی …هیچ اتفاق بدی نیفتاده ..هیچی

اونقدر عصبانی بودم که نمی تونستم کلماتم رو خوب بسنجم

_این عشق نیست …خیلی خوب؟  پس دیگه این حرفو تکرار نکن

دستم رو انداخت و مستقیم به روبرو خیره شد

_اینطوره ؟

من بهش صدمه رسونده بودم …اما نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم و چاقو رو عمیق تر فرو نکنم

_آره اینطوره …این فقط شه*وته …به زودی ازش خسته میشی و من باید دست از پا درازتر برگردم و برای بخشش به همه التماس کنم

مک سرش رو تکون داد

_دختر تو واقعا باید سرت رو از توی با*سنت  بیرون بیاری…. اگه اصلا میخوای توی زندگی خوشبختی رو پیدا کنی

به اسبش ضربه زد و به سرعت از من دور شد ……..و منو اونجا تنها گذاشت………مثل اینکه اسبم به اندازه خودم شوکه بود چون که به سرعت اسب مک رو دنبال نکرد و به آرومی به راهش ادامه داد

خونه نزدیک بود و می تونستم بعد از یک مایل به اون جا برسم .اما با این حال هنوز به خاطر اینکه تنها پشت سر جا گذاشته شده بودم ….وقتی به جلوی خونه رسیدم عصبانی و ترش رو بودم

بوگ منتظرم بود… حالت ملایم و شیرینی روی چهره داشت

_داری به چی نگاه می کنی ؟

از اینکه آدم شایعه پراکن و سخن چینیه از دستش عصبانی بودم

_شهری اب زیرکاه خودت داری به چی نگاه می کنی؟

_یه مرد گنده آدمخوار احمق که نمیدونه چطور سرش به کار خودش باشه

از اسب پایین سر خوردم و قبل از اینکه با باسن روی زمین بیفتم خودم رو جمع و جور کردم

با صدای بلند خندید

_آدم خوار برای چی بود ؟

_برو به آینه نگاه کن ..سرم شلوغ تر از اونه که برات توضیح بدم

با عصبانیت از پله ها بالا اومدم

افسار اسب رو گرفت و اون رو از جلو در خونه دور کرد

از پشت سر فریاد کشید

_باید موهای اسبت رو شونه بزنی

فریاد کشیدم

_بعدا این کار رو انجام میدم

و در رو محکم پشت سرم بهم کوبوندم

به آشپزخانه رفتم تا یک لیوان آب بخورم

میو جلوی سینک ایستاده بود و باعث شد به طور قابل توجهی سرعتم رو کم کنم

_اوه.. سلام.. نمیدونستم ممکنه اینجا باشی

میو از روی شونه بهم نگاه کرد و قبل از اینکه سرش رو برگردونه لبخند زد

_مگه کجا میتونم باشم ؟

روی کانتر خم شدم

_نمیدونم… در واقع… اینجاها چه کارایی می کنی؟

_خیلی کارها تمیز کردن.. شستن.. مراقبت از باغچه

_به نظر جالب می رسه

کاملاً داشتم دروغ میگفتم

_در واقع زندگی خیلی ساده ایه اما به نظر من آرامش دهنده و لذت بخشه. میتونم همه اینها رو در عرض نصف روز تموم کنم و بقیه روز به دنبال کارهای شخصی خودم برم

_واقعا؟ چه کارهای شخصی؟

_ قلاب دوزی ..نقاشی.. کلوپ کتاب.. به جز کارهای خونه سرگرمی های زیادی دارم

_ با آرزومندی آهی کشیدم

_ همه اینها چیزهایی ان که من آرزو داشتم که براشون زمان داشتم

این بار دروغ نمی گفتم من قلبا یک پیرزن بودم …شونه اش رو بالا انداخت

_پس وقتش رو پیدا کن

_ها ..بانمک بود ..آیا تا حالا وکیل بودی؟

_ نمیتونم بگم که بودم

_خوب واقعاً کار آزار دهنده ایه از ساعت ۶ صبح تا چیزی حدود ۱۰ شب و گاهی اوقات حتی دیرتر کار می کنم

_به نظر میرسه وقت نداری حتی نفس بکشی

از پنجره به بیرون خیره شدم

_واقعا همینطوره از زمانی که ۱۵ سالم بود وقتی نفس کشیدن نداشتم.. نمیدونم چرا فکر میکردم این چیزیه که همیشه می خواستم

_اینقدر به خودت سخت نگیر .اول از همه اینکه تو جوون بودی و می خواستی بهترین کار رو برای زندگیت انجام بدی. دوما تو هنوزهم جوانی مجبور نیستی کاری که دوست نداری رو انجام بدی. اگه زندگیت رو دوست نداری پس تغییرش بده

بهم نگاه کرد

_هیچکس مجبورت نمیکنه که زندگی که حالا داری رو ادامه بدی

با پشیمونی گفتم

_ خودم خودم رو مجبور می کنم

لبخند زد

_ پس بهت پیشنهاد میدم از سر راه خوشبختی خودت کنار برو

وقتی که معنی حرفاش رو متوجه شدم .. می بایست چند بار پلک بزنم

_خیلی احمقانه به نظر میرسم مگه نه؟

_ نه فکر می کنم سعی کردی زندگی ایمنی داشته باشی

خنده ی تلخی کردم

_بیشتر اوقات ..اولین باری که از دنیای امنم بیرون پا گذاشتم حسابی گند زدم

_شک دارم این طور باشه .زندگی همیشه کار خودش رو میکنه چه ما از نقشه مون پیروی کنیم یا نه… فکر می‌کنم زمانی میرسه که به عقب نگاه می کنی و از اون لحظه ای که فکر می کنی از دنیای امن خودت بیرون اومدی و گند کاری کردی به عنوان بهترین روز زندگیت یاد می‌کنی

_ آیا تا حالا گند کاری بالا آوردی ؟ مثلاً یک گند کاری خیلی بزرگ ؟

سرش رو تکون داد

_ البته ..همه ما این کارو میکنیم . برای اینکه به یک انسان قوی تبدیل بشی این یه امری ضروریه

دستش رو روی کمرش گذاشت و به سمت من چرخید

_من یک آدم قوی هستم اندی .اما به این خاطر که براش جنگیدم

به نرمی گفتم

_ بدرخش نه بسوز

سرش رو تکون داد

_ ما دخترای مکنزی همیشه میدرخشیم و هرگز اجازه نمیدیم کسی یا چیزی ما رو بسوزونه

منو بغل گرفت

_و تو هم یکی از مایی …بنابراین باید این رو بهتر بدونی

محکم بهش چسبیدم و اشک از چشمام سرازیر شد

فصل ۳۷

بعد از اینکه تا سرحد مرگ روی شونه های میو گریه کردم به طبقه بالا اومدم .توی اتاق ایان روی تخت خواب افتادم و به خواب عمیقی فرو رفتم . خواب دیدم جمعیت بزرگی از مردم منو با دست نشون میدن و به خاطر کاری که انجام دادم منو سرزنش می کنن. دوست پسر قبلی مادرم رو می‌دیدم که به من می‌گفت یک هرزم و ارزش چیزی رو توی زندگی ندارم.

وقتی خوابی دیدم که رئیسم به خاطر این رسوایی منو از کار اخراج میکنه گریه ام شدیدتر شد. اون موقع بود که احساس کردم گرمایی منو در بر گرفت و تاریکی رو ازم دور کرد .مثل یک ورد جادویی…… داشتم متلاشی می شدم اما ناگهان این جادو باعث شد احساس امنیت کنم …از من محافظت می‌کرد ..

توی تخت خواب چرخیدم و متوجه شدم که دیگه تنها نیستم با صدایی گرفته بخاطر گریه کردن پرسیدم

_ اینجا چه کار می کنی ؟

_ ششششششش فقط بخواب. خیلی خسته ای

_اما شام چی ؟

گرسنه نبودم اما امیدوار بودم از دستش خلاص بشم. لیاقت دلسوزی و محبت رو نداشتم .سزاوار تنبیه و مجازات بودم

_خیلی وقته همه شام خوردن اما سهم تو رو برات نگه داشتیم…. اما من فکر می کنم بهتره بخوابی امروز بیش از اندازه تو رو زیر آفتاب گذاشتم ..به خاطر اون متاسفم عزیز دلم

_به خاطر آفتاب نیست

قلبم ترکی برداشته بود که به این راحتی ها خوب نمیشد .

به نرمی گردنم رو بوسید

_نه تقصیر آفتاب نیست…… تقصیر منه.. من با پادشاهم امروز تورو حسابی خسته کردم

دست خودم نبود خندیدم

_خفه شو

شونه ام رو بوسید

_ خیلی خوب… بخواب

در حالیکه پلک هام به خاطر خواب سنگین شده بودند زمزمه کردم

_تو برو ..نمیخوابم

_ من هیچ جا نمیرم…..

نور آفتابی که از پنجره به داخل اتاق می تابید منو از خواب بیدار کرد. امروز صبح روز مهمونی پیک نیک بود ..آفتابی و روشن ..قلبم توی سینه احساس سنگینی داشت

فصل ۳۸

_پاشو زیبای خفته برات یه لباس آوردم که برای امروز بپوشی

میو در حالی که لباس زیبایی به دست داشت به داخل اتاق آمد . نشستم روی تخت خواب

_چی؟

موهام شبیه لونه موش شده بود. تمام بدنم درد میکرد. لباس زیبای آبی رو بالا گرفت

_ یه لباس برای تو .مک اینو برای تو خریده.. به همراه این کفش پاشنه بلند

به مدل لباس… پارچه و مدل یقه اش خیره شدم …این دقیقاً لباسی بود که اگه خودم برای خرید می رفتم انتخاب میکردم

_من نمیتونم اینو بپوشم

_ چرا نه ؟

با حالتی منتقدانه به لباس نگاه کرد

_به خاطر اینکه اگه سایزم نباشه چی؟

لباس رو روی صندلی و کفش ها رو روی زمین قرار داد . مک قبل از اینکه به خرید بره به سایز لباس هات نگاه کرده بود . مطمئنم اندازته . بدن زیبایی داری

_ باسنمو دیدی ؟

میو لبخندی زد

_ مطمئنم که مردها از هیکل های بخشنده و سخاوتمند خوششون میاد

بهش نگاه کردم . حالت چهره ام آینه ای از احساس شرمندگی بود که توی قلبم احساس میکردم

_ خبرهای بدی برای پیکنیک دارم

سر جاش ایستاد

_ اوه اره ؟ چی هست؟

نامزدم ….که به زودی به نامزد سابقم تبدیل میشه…… داره به اینجا میاد. از اینکه هنوز به اینجا نرسید تعجب می کنم و مطمئنم وقتی که به اینجا برسه تو دیگه دوست نداری هیچ کدوم از ما توی مهمونی باشیم

_بی معنیه دوست تو دوست ما هم هست

توضیح دادم

_اون خیال داره منو پیش خودش برگردونه اما من می خوام باهاش بهم بزنم و وقتی برمیگردم به زندگی خودم.. خیال دارم ازدواج رو کنسل کنم .احتمالا صحنه ی زشت و وحشتناکی میشه

چرخید و بهم لبخند زد… در واقع داشت لبخند میزد …مثل اینکه زندگیم داشت از هم پاشیده می شد چیز جالبی بود …با خودم در تعجب بودم چرا از این قضیه خوشحاله

_ مطمئنم همه چیز به خوبی پیش میره ..به محض این که یکم از دستپخت گوشت سینه گاو مادربزرگ لتی رو بخوره عصبانیت از یادش میره و من دسر پای سیب خوشمزه ای درست کردم… وقتی که همه این چیزا وارد شکمش بشه مطمئنم اونقدری معده اش پر هست که نمیتونه اوقات تو رو تلخ کنه

حالا احساس خوشحالی اش توضیح داده میشد .اون هنوز بردلی رو ملاقات نکرده بود

ایستاده ام و به سمت در رفتم

_واقعا توی دنیای فانتزی زیبایی زندگی می کنی مهاجر می پذیری؟ دلم میخواد به دنیای تو سفر کنم

لبخند زد و از من گذشت و وارد راهرو شد

_در دنیای فانتزی من همیشه به روی تو بازه… یا اگه خواستی دنیای واقعی من

به سمت پله ها حرکت کرد

_هر وقت که آماده بودی میتونی به طبقه پایین بیای و به من کمک کنی. تقریباً ۱۰۰ نفر مهمون داریم و هنوز هیچ کدوم از میزها رو نچیدیم

_چی ؟

احساس گناه بهم هجوم آورد .من برای خودم خوابیده بودم در حالی که همه دارن کار میکنن… چه عوضی ای هستم

صدای خنده شنیدم… سپس صدای فریاد زدن مرد ها که جلوی در ورودی با هم صحبت می کردند

وقتش بود که یه دوش بگیرم و آماده بشم و به کمک میو برم ….برای عوضی بودن همیشه وقت هست

وقتی در رو میبستم از گوشه چشم مک رو دیدم که داشت از پله ها بالا میومد. در رو قفل کردم و منتظرش موندم که نزدیک تر بیاد .وقتی صدای پاش پشت در متوقف شد از لحن دستوریم استفاده کردم و گفتم

_حتی فکرشم نکن که دوباره به داخل اتاق بخزی مک…. میدونم اونجایی… من باید دوش بگیرم و بعد به بقیه کمک کنم

_حتی فکرش رو هم نمی کنم که مزاحمت بشم

میدونم داشت سر به سرم میذاشت

_ فقط اینجا اومدم که ببینم آیا به چیزی نیاز داری؟

_ من خوبم

لبم رو گاز گرفتم .احساس شرمندگی می‌کردم و همچنین حرکت مهربونش که تمام این دردسر ها رو به جون خریده بود تا من احساس راحتی بکنم به دلم نشست …

_و به خاطر لباس و کفش ها متشکرم …حرکت …..با ملاحظه ای بود

_من یه مرد با ملاحظه ام.. طبقه پایین منتظرت میمونم

_منتظر من نمون

سرم رو به در تکیه دادم .معنای دوگانه حرفام رو نشنیده گرفت

_این دفعه منو زیاد منتظر نذار

دستم رو روی در گذاشتم .میدونستم که میتونم در رو باز کنم و اجازه بدم یکباره دیگه برای آخرین بار با اون باشم …وسوسه اش شدید بود …و داشت منو دیوونه میکرد …تقریباً التماس کنان گفتم

_ چرا اجازه نمیدی برم؟

_ نمیتونم اجازه بدم …چون که تو مال منی…… و به این دلیل که نمیتونم تو رو غمگین ببینم.. خیال دارم حالتو خوب کنم… مطمئنی که به من توی اتاقت نیاز نداری؟ بهت قول میدم که به سرعت میتونم خوشحالت کنم

میتونستم لبخند شیطانی رو روی چهره اش مجسم کنم ..

_باید به خانواده کمک کنم.. بنابراین دست از منحرف کردن من بردار

_ خیلی خوب پس.. زود باش

از این که داشتیم سربه سر هم می‌گذاشتیم قلبم از خوشحالی به شدت می کوبید… همیشه باعث میشد وقتی اتمسفر اطرافم سنگین می شد و منو تهدید به خفه کردن می‌کرد… فضا رو ۱۰ برابر سبک تر و شادتر کنه.. باعث می شد با خودم فکر کنم که اگه فقط به پیشنهادش بله بگم می تونه زندگی رو برام بسیار ساده تر و لذت بخش تر کنه

تقریبا وسوسه شده بودم که در رو باز کنم اما با شنیدن صدای قدم هاش نزدیکه پله ها متوقف شدم ..اینکه کاری نکردیم که اوضا رو از اینکه هست پیچیده تر کنه و رفتن رو برام سخت تر کنه بسیار بهتر بود

دستم رو از روی دستگیره در انداختم و چرخیدم

زیر آب داغ قدم گذاشتم.. نمی تونستم لبخند رو از روی صورتم بردارم.. شاید بعدا دنیا برام به جهنم تبدیل می‌شد …اما توی این لحظه یه غذای خوشمزه منتظرم بود و لباس زیبایی داشتم که می بایست بپوشم و ازش لذت ببرم

فصل ۳۹

اولین مهمان های خانواده مکنزی حدود ساعت ۱۱ صبح رسیدن ..صندلی ها توی فضای باز به صورت زیبایی چیده شده بودند .روی هر میز ..غذای مخصوصی قرار داشت ..مهمان ها در دسته‌های بزرگ و کوچک اطراف ایستاده بودند …می خندیدند و با هم صحبت می کردند

من تنها یه گوشه ایستاده بودم …که دسته ای از مهمان ها به سمت جلوی خونه اومدن …بیشتر تمرکزم روی مک و لباسی که پوشیده بود زوم شده بود.. اون شونه های پهن و پشت وسوسه کننده….تنها نگاه کردن به اون باعث می‌شد تمام بدنم گرم بشه

اینطور که مک ایستاده بود و با اون هیکل وسوسه انگیز منو زجر می داد.. تصور می کردم این پیک نیک تا ابد ادامه داره

مرد بی عیب و نقص… خیلی نزدیک اما در عین حال غیر قابل دسترس …نفس عمیقی کشیدم تا کمی روی خودم کنترل پیدا کنم

ماشین بزرگی که قیافش شبیه ماشین های دهه ۶۰ بود جلوی درب ورودی پارک کرد .با کنجکاوی جلو رفتم ..در قسمت راننده باز شد و سپس بسته شد.. اما ندیدم کسی از اون خارج بشه تا زمانی که به جلوی ماشین نیومد… نفهمیدم چرا

به نرمی گفتم

_ فکر می کنم شما مادر بزرگ لتی هستین

میو و انگوس جلو اومدن و اونو بغل کردن و بوسیدن. ایان کلید ماشین رو ازش گرفت و ماشین رو به کنار جاده پارک کرد. گروه ها همگی به سمت من جلو اومدن به کناری قدم گذاشتم و اجازه دادم که رد بشن.. مک سینی بیضی شکل بزرگی رو از ماشین بیرون آورد وجلو اومد ..همونطور که نزدیکتر می اومدن میو خم شد و چیزی بیخ گوشش گفت

سر مادر بزرگ لتی بالا اومد و با اشتیاق چشمهاش محیطی اطراف رو از نظر گذروند .یکی از انگشت های استخوانیش روبه طرف من نشانه رفت و گروهشون به سمت من حرکت کردند .

احساس میکردم در حضور قاضی سختگیری قرار قرار دارم که پرونده ای که به عهده گرفتم پرونده ی کامل بازنده ایه و هیچ لباس زیری به تن ندارم

وقتی به حدود چهار قدم اون طرف تر از من رسید پرسید

_ این خانم جوان کیه ؟

چشمهای آبیش سرتاپای من رو ورانداز کرد و سعی میکرد منو بسنجه.. از حالت چهره اش نمی تونستم بفهمم داره به چی فکر می کنه .دستم رو جلو آوردم و یه قدم به سمتش برداشتم .

_اسم من اندیه… از ملاقات با شما خوشبختم

دستم رو گرفت و فشار داد …به طور متعجب کننده ای دستهاش قوی بود

_ منم از ملاقات با تو خوشحالم …شنیدم که تو هم جزو خانواده ما هستی

برای چند ثانیه قلبم ایستاد …و سپس با سرعت بیشتری به کار افتاد

_اممممم …اره.. فکر می کنم هستم

لباس تابستانی آبی رنگی و صندل های هم رنگ با اون پوشیده بود .. موهاشو مخصوص مراسم امروز درست کرده بود و اگرچه قدش خیلی کوتاه بود و تمام صورتش چروک بود اما به اندازه جهنم اقتدار داشت

_ از اینجا خوشت میاد ؟ بهم گفتند که چند روزی اینجا بودی

هنوز دستم رو توی دستش گرفته بود.. پس من هم دستش رو گرفتم

_دو روزه که اینجام.. در واقع خیلی از اینجا خوشم اومده ..مناظر شگفت انگیزی داره

_اینجا یه جوریه که تا مغز استخونت نفوذ میکنه و هرگز اجازه نمیده بری

در حالی که چرخید هنوز هم دست من رو توی دستاش داشت

_ با من به اینجا بیا …نشونم بده ببینم چه کار کردی

_چه کار کردم ؟

با خودم در تعجب بودم که آیا داره به همون چیزی که من فکر می کنم فکر میکنه؟ از کجا درباره من و مک میدونه ؟

به میز روبه رو خیره شد

_منظورم غذاست عزیزم… غذا …تخصصت توی آشپزی چیه؟

آهی از سر آسودگی کشیدم

_ من چیزی درست نکردم ه.مه اینها رو میو پخته ..

_آشپزی نمیکنی ؟

کمی عصبانی به نظر می رسید ….. لبخند نزدن به واکنشش سخت بود….

_نه واقعا …هرگز یاد نگرفتم

_خب مادرت چی؟ اون هم آشپزی نمیکنه؟

سرم رو تکون دادم

مادرم کاری جز اینکه خودش رو به کیسه بوکس عوضی ترین و آشغال ترین آدمهای دنیا تبدیل کنه بلد نیست ..اما خیال نداشتم این رو به مادر بزرگ لتی بگم..فکر می کنم اگه بهش میگفتم حتما با تعجب ازم می پرسید چرا مادرم بیضه های اون آشغال ها رو نبریده

مک درحالی که سینی دستش رو روی میز قرار می‌داد گفت

_همه از خانواده ای که آشپزی عالی دارن نمیان مادر بزرگ …شاید بتونی یه چندتایی چیز به اندی نشون بدی

_ به نظر میرسه مجبورم این کار رو بکنم

قدم هاش محکم و استوار بود .این احساس رو داشتم که نیاز نبود دست من رو بگیره تا بتونه صاف و مستقیم راه بره …بلکه دست من رو گرفته بود تا برای بازجویی منو نزدیک خودش نگهداره

به مک نیم نگاهی انداختم و دیدم که داره به هر دوی ما نیشخند میزنه… مثل اینکه داره از یه جوک خصوصی لذت میبره …براش زبونم رو در آوردم اما به نظر می رسید که این کار فقط اونو خوشحال تر میکنه

در حالیکه به ماهی تابه اشاره میکرد دستور داد

_اونو بردار

کاری که گفته بود رو انجام دادم …فایل آلومینیومی بزرگی توی ظرف دیده می‌شد

_اونجا گوشت سینه گاوه.. بهترین چیزیه که تو عمرت خوردی ..این رو برات تضمین می کنم… وقتی پای گوشت گاو وسط باشه با کسی شوخی ندارم

سرم رو تکون دادم

_میتونم ببینم

با اخم بهم نگاه کرد

_ نمیدونم چطوری این کارو می کنی چون که اونو توی کاغذ فویل پیچوندم

پشت سرم ایان پوزخند زد.. اون رو نادیده گرفتم

_اما از بقیه شنیدم پس می توانم تصور کنم که چطور به نظر میرسه

لبخند زدم و سرم رو تکون دادم

پرسید

_هرگز گوشت سینه گاو نخوردی؟

لبخندم ناپدید شد

_اه ه …نه …نمیتونم بگم این کارو کردم

_پس اگه قبلاً مزه اشو نچشیدی چطور میتونی تصور کنی؟

_ آدم خلاقی هستم

وقتی ایان با صدای بلند شروع به خندیدن کرد صورتم قرمز شد .مادر بزرگ لتی با نیشخند بهم نگاه کرد

_ازت خوشم میاد ..یه جورایی پرو و حاضر جوابی

من هم بهش نیشخند زدم

_منم از تو خوشم میاد خودت هم یه جورایی حاضر جوابی

قاه قاه خندید

_ لعنت ..حق با توئه ..زندگی کوتاه تر از اونیه که همیشه آدم ادای آدم های شیرین و با ادبو دراره فکر نمیکنی ؟

سرم رو تکون دادم

_ باهات موافقم

دستم رو رها کرد و بازوم رو نوازش کرد

_خوبه ..قراره دوستای خوبی برای هم بشیم

به طرف کل فامیل رو کرد و گفت

_حالا همراه کدوم یک از نوه های من اینجا اومدی ؟ بهتره که با یکی از پسرای من باشی نه با اون بوگ عوضی

دهن بوگ باز موند …در حالی که بقیه با صدای بلند خندیدن

به زمین نگاه کردم ..خجالت زده تر از اون بودم که جوابش رو بدم ..مک کنار من ایستاده و دستش رو دور شونه ام انداخت.. من رو محکم به خودش چسبوند

_ اون با منه مادر بزرگ

مادر بزرگ لتی با حالتی منتقدانه برای چند ثانیه به ما خیره شد …سپس سرش رو تکان داد …به جمعیت رو کرد

_ یه صندلی برام میاری بوگ ؟پاهام حسابی خسته ان دیشب به یه کلوب رفتم و تا ساعت ۱۱ صبح رقصیدم …و حالا خسته تر از اونی ام که همینطور سرپا وایسم

بوگ در حالی که زیر لب غر میزد حرکت کرد و یه صندلی براش آورد.. در حالی که بقیه اعضای خانواده اطراف مادر بزرگ لتی حلقه زده بودن.. از کنار مک دور شدم

_خوب جالب بود

مک دستم رو گرفت و دوباره نزدیک میز غذا برد…فویل آلومینیومی رو از روی ظرف کنار زد و گفت

_گوشت سینه گاو این شکلیه

بهش خیره شدم …گفتم

_ اوه به نظر… خسته کننده میرسه…

نمیدونم چه انتظاری داشتم ..اما مطمئن نبودم که غذای روبه‌روم ارزش این همه هیجان زدگی رو داشته باشه…

مک با صدای آرومی گفت

_جرات نداری اجازه بدی مادر بزرگ لتی بفهمه چنین چیزی گفتی

با زمزمه گفتم

_نه چنین جرأتی ندارم…راستش اون منو میترسونه

مک به سمت من خم شد.. انگار که میخواست منو ببوسه.. اما خودم رو عقب کشیدم …حالات چهره اش صدمه دیده به نظر می رسید

گفت

_ چیه ؟ نمیتونم ببوسمت؟

_ نه نمیتونی منو ببوسی.. این اتفاق نمیفته..

اول به اون سپس به خودم اشاره کردم

_ما با هم جور نمیشیم

از گفتن این احساس وحشتناکی داشتم اما می‌بایست این حرفو میزدم… هرچقدر بیشتر وانمود می‌کردیم یه زوجیم.. تر کردنش برام سخت تر می شد.. و من فردا اینجا رو ترک می کردم …چه برگه های طلاق امضا شده باشند چه نه

_چه چرندیاتی.. ما خیلی هم باهم جور هستیم

حال خوشش داشت به سرعت بخار میشد

_لطفاً نمایش راه ننداز

و به مادربزرگش نگاه کردم

با صدایی آروم گفت

_ تو کسی هستی که داری نمایش راه میندازی ..بهت میگم چه کار کنیم ..فقط یه بوس بهم بده و من تو رو تنها میزارم.. وگرنه کل روز سرت قلدر بازی در میارم

مشکوکانه بهش نگاه کردم …وانمود میکردم از این ایده متنفرم.. اما به طور سری از اینکه دوست داره جلوی خانواده‌اش منو ببوسه هیجان زده شده بودم

_فقط یه بوس… اون موقع کل روز منو تنها میزاری ؟

_نه فقط برای ۱۵ دقیقه

با عصبانیت گفتم

_این منصفانه نیست

_خب اگه کارای بیشتری از بوسیدن باهام انجام بدی برات زمان بیشتری میخره

با حالتی پیشنهادی ابروهاشو بالا و پایین داد… با آرنج به دنده اش کوبیدم ….لبخند احمقانه ای روی لبهام بود

_ برو کنار سگ شه*وتی امکان نداره توی پیک نیک خانوادگی باهات کاری بکنم

به درخت بزرگی که اطرافش رو سخره پوشونده بود اشاره کرد

_یه مکانی خصوصی خیلی خوب اونجا هست… فقط باید تا جایی که میتونیم ساکت باشیم ..

کاملا بهم چسبید و بیخ گوشم زمزمه کرد

_به همین خاطره برات لباس دامن دار خریدم

چشم هام از حدقه بیرون زد

_ بس کن ممکنه یه نفر صدات رو بشنوه

صورتم کاملا قرمز شده بود و بدنم لرزید

دستش رو دور کمرم حلقه کرد و به سمت پایین خم شد

_ یالا اینقد منو شکنجه نده ..یه بوس… ۱۵ دقیقه …همین حالا معامله رو قبول کن قبل از اینکه قیمتو تغییر بدم

روی انگشتهای پام ایستادم و به سرعت لبش رو بوسیدم …قبل از اینکه بتونه واکنشی نشون بده خودم رو عقب کشیدم

_ اوه امکان نداره و

مثل شیطان عوضی که هست… لبخند زد

_ نگفتی زمان بوسه چقدر طولانی باشه

بخاطر این احمق بازیا با اون… قلبم از خوشحالی در حال انفجار بود …

سپس صدای بسته شدن در ماشینی… جلوی در ورودی به گوشم رسید.. و به خاطر آوردم که هر لحظه امکان داره بردلی به اینجا بیاد .به سرعت.. تمام احساس خوشیم از بین رفت.. قسمتی از من از دست بردلی که منو مجبور به چنین احساساتی می کرد به شدت عصبانی بود ..ارزو می‌کردم کاش یه مار نیمه سمی توی راه نیشش بزنه و هرگز نتونه به اینجا برسه

چند ثانیه بعد از شدت احساس گناه داشتم می مردم …چه آدم وحشتناکی هستم ..اون فقط داره کاری میکنه که هر مردی در موقعیت اون انجام می داد ..

_مشکل چیه ؟ چرا دیگه لبخند نمیزنی؟

مک سعی کرد بهم نزدیکتر بشه..

_ به خاطر اینکه محکم تر نبوسیدمت مگه نه؟

سرم رو تکون دادم

_نه به این دلیل نیست

_ خودت میدونی که به این خاطره …یالا خوشگله …بهت یه شانس دیگه میدم

اینطور که صحبت می کرد دلم می خواست فورا به پشت درختی که نشون داده بود بودم …

سرم رو برای خودم تکون دادم ..با شنیدن صدای بلند ماشینی که به ما نزدیک می شد …و صدای بلند تر بوق ماشینی که از رسیدن شخص خاصی خبر می داد… هر دو دست از لاس زدن برداشتیم

مک گفت

_ اوه لعنت

وقتی به سمت در ورودی نگاه کرد شونه هاش پایین افتاد. در حالی که سعی می کردم شخصی که داره وارد میشه رو ببینم گفتم

_کیه؟

_ به کابوس من خوش اومدی

دستش رو از دور بدنم پایین انداخت و رفت تا به مهمان جدید خوشامد بگه .بوگ از اون طرف حیاط فریاد کشید

_هانا بانا

هانا متقابلاً فریاد کشید

_ با اون اسم منو صدا نزن بوگ

اما وقتی که متوجه مک شد که به سمتش قدم بر میداره صورتش به خورشیدی دلپذیر تغییر شکل داد احساس حسادت داشت منو میکشت. دلم میخواست هردوشون رو با چاقو بکشم. اون مار های لعنتی سمی وقتی که بهشون نیاز داشتی کجا بودند ؟

_هی مک ..هی خانم میو ..همگی چطورید؟ تارت بلوبری مخصوصم رو آوردم ..درست همونطور که هر سال می آوردم

و یه سینی بزرگ رو بالای سر لعنتیش گرفت .داشتم از قدرت ذهنیم با تمام وجود استفاده میکردم تا باعث بشم سینی روی سرش چب بشه اما احتمالاً قدرت ذهنیم در حد صفر بود چون همچین اتفاقی نیفتاد .با حرکتی نرم سینی رو پایین آورد و فویل روی اون رو برای مک کنار زد… متاسفانه مک از اون گذشت و به سمت برادرش ایان که از جمعیت جدا ایستاده بود رفت.. قلب حسود من سه برابر همیشه بزرگتر شد ..پس مک واقعا از اون خوشش نمیومد ..دروغ نمی‌گفت

هانا در حالی که اصلاً از این حرکت مک دلسرد نشده بود از روی شونه گفت

_ این دسر مورد علاقه توئه مک

مک با صدایی بی حالت پاسخ داد

_ نه نیست من به بلوبری آلرژی دارم

هانا با صدایی جریحه دار شده پرسید

_از کی تا حالا ؟

_از روزی که تو به دنیا اومدی

صداش توی کل مهمونی پیچید و برای چند لحظه همگی ساکت شدند ..حتی من هم کمی احساس بدی برای هانا داشتم ……در این لحظه خواننده پشت میکروفون شروع به صحبت کرد

_مایک امتحان می کنم …یه یک …یه یک ..امتحان می کنم… مایک دو.. دو ..دو.. دو.. مایک سه… سه ..سه ..چهار.. چهار.. در رو ببند ..درو .. درو.. درو پنج.. و شش این نیکی از گروه شفای حتمیه من و تو ..ا مایک.. ا مایک.. ا مایک.. تلفن.. امتحان ..امتحان.. امتحان…

هانا در حالی که سینی پای توی دستش میلرزید فریاد کشید

_صدای اون میکروفون لعنتی رو همه شنیدیم خیلی خوب ؟

خواننده گروه زمانی که خم شد تا چیزی رو از روی زمین برداره سرش به میکروفون برخورد کرد و صدای گوش خراش بلندی ایجاد کرد .همه بادست گوشاشون رو پوشوندند بعد از اینکه صدا تموم شد هنوز هم احساس می کردم توی سرم صدای زنگ میاد

بعد از اینکه صدای موسیقی از بلندگوها بلند شد ..هانا رو به من کرد و در عرض کمتر از ۲ ثانیه عصبانیت و خشمش به حالت دلپذیر و مطبوع مصنوعی تغییر کرد. سرش رو به طرفی خم کرد و قدم بلندی با پاهای کشیده که با کفش پاشنه بلند کشیده تر به نظر می رسیدند به سمتم برداشت ..

توی چشماش میتونستم بخونم که میخواد به خاطر دزدیدن مردش منو مجازات کنه… شونه هام رو عقب دادم و چونه انم رو به سمت بالا دادم ..خودم رو آماده رسیدنش کردم ..وقتشه بدرخشی نه این که بسوزی اندی ….و مارهای زنگی سمی اگه میتونید صدامو بشنوید و هنوز هم اون بیرون اید حالا میتونه بهترین موقعیت باشه که سر و کله اتون رو نشون بدید

فصل ۴۰

هانا رو به روی من ایستاد .صدای موسیقی بلند تر شده بود و مردم به اطراف میز ها حرکت می کردند .غذا می خوردند و با هم صحبت می کردند.

_ پس هنوز هم اینجایی

_هنوز هم اینجام اما به زودی اینجا رو ترک می کنم

به اطراف نگاهی کردم اما به نظر می رسید کسی حواسش به ما نیست …مک در دور دست ها به همراه ایان داشت ما رو تماشا می‌کرد ..براش زبون در آوردم.. به خاطر اینکه منو تنها رها کرده بود تا خودم با این موجود سرو کله بزنم ت

قاصشو پس میده و اصلا بهش آسان نمیگیرم

_اینجا رو ترک می‌کنی؟.. واقعا؟

از یه هرزه ی عوضی به دختری خوشحال و مهربون تبدیل شد..

_ اوه ..واو ..چه بد ..کی میخوای بری؟

_ فردا… باید به کار و زندگیم برسم ..

در حالی که وانمود می‌کرد که جدیه گفت

_البته که باید این کارو بکنی …تو که دلت نمیخواد یه دفعه یه عالمه کار روی دستت تلنبار بشه.. به علاوه.. ممکن اگه زیاد اینجا بمونی کارت رو از دست بدی ..مثلاً اخراجی چیزی بشی ..واقعا چیز وحشتناکی میشه اگه کارت رو از دست بدی

_در واقع اگه از کار اخراج بشم بدترین اتفاقی نیست که ممکنه برام بیفته

خوشحالی کاملاً واضحش از اینکه دارم اونو با شوهرم تنها رها می کنم اینقدر من رو عصبانی کرد که باعث شد کلمات از دهنم بیرون بریزن.. به محض اینکه این حرف رو زدم فهمیدم که حقیقت داره .. وقتی به این فکر می کردم که دیگه مجبور نیستم توی دادگاه‌ها کار کنم احساس آسودگی خاطر می‌کردم .

_حتماً داری شوخی می کنی من می‌بایست با چنگ و دندون کارمو نگه دارم تا بتونم آپارتمنم رو بالای سرم نگه دارم

به اطراف نگاه کرد و زمانی که چشمش به مک افتاد نیشخند کثیفی روی صورتش نقش بست. به زور لبخند زدم

_منظورت آپارتمان مکه ؟

سرش رو به طرفم چرخوند

_درسته ..چقدر احمقم ..من حالا دارم با مک زندگی می کنم.. ما خیلی وقته که با همیم از…..

به آسمون نگاه کرد وانمود میکرد داره توی ذهنش حساب کتاب میکنه…..

_حالا چند ماهی میشه و واقعا چیز خیلی عالیه اینکه مک رو اطرافت داشته باشی.. واقعا به کارت میاد

به سمت جلو خم شد و با حالتی توطئه آمیز زمزمه کرد

_و همچنین اون خیلی جذاب مگه نه ؟ مخصوصاً وقتی که با زیر پوش اطراف خونه حرکت میکنه

یه قدم به عقب برداشتم تا کار احمقانه با صورتش نکنم

_هانا فکر می کنم بوگ سراغ تو میگرده ..

اطراف و نگاه کردم که ببینم مرد آدم خوار رو پیدا می کنم یا نه.. که آیا کسی حواسش به ما هست ؟ آنقدر عصبانی بودم که نزدیک بود چشمهاشو از حدقه دربیارم . اگر کسی هر چه سریعتر به سراغ من نیومد و منو نجات نمی‌داد احتمالا صحنه وحشتناکی رخ می داد .چشم هاش رو چرخوند

_بوگ کاری با من نداره فقط میخواد منو اذیت کنه

_به هر حال رابطه ی شما چیه؟ قبلا با هم قرار میذاشتین؟

با صدای بلند خندید

_ شاید اهل حومه شهر باشم انگی اما با قوم و خیش خودم قرار نمیزارم ..متاسفم که نا امیدت می کنم دختر شهری

_ اسمم اندیه ..شما با هم فامیلیت ؟

از کی تا حالا مارهای آدم خوار با باربی ها یه دی ان ای رو به اشتراک میزارن ؟

_ بله اون برادر ناتنی منه

_ پس مادرت با یه آدم خوار ازدواج کرده ؟

‌خواستم این رو به عنوان یه توهین گفته باشم .اما مثل اینکه بلد نیستم چطور … چون برای اولین بار لبخندی واقعی تحویلم داد

_ تو یه جورایی بامز ای شهری

_ تو یه جورایی نیستی روستایی

از نزدیک منو مورد بررسی قرار داد و لبخندش ناپدید شد.

_ نظرت چیه چرت و پرت گفتن رو بس کنیم و با هم یه طوری به توافق برسیم ؟

_ چه نوع توافقی؟

_ نظرت راجع به این چیه که من امروز اجازه بدم تو و مک با هم باشید و تو فردا برگردی به شهر ….و دیگه هرگز برنگردی ؟

سرم رو به طرفی کج کردم

_یه جورایی یه طرفه به نظر میرسه این طور فکر نمی کنی ؟

_چطور ؟

_اه .. نمیدونم شاید به این خاطر که تو فقط یه نصف روز کار می کنی و من تموم زندگیمو.. به نظر عادلانه نمیرسه

ابروهاش به هم گره خورد

_میخوای بهت پولی چیزی بدم؟

_ نه

صدام رو پایین آوردم. مستقیم به چشم هاش خیره شدم .تمام سلول های بدجنس بدنم رو وادار کردم که نیروشون رو به صدام منتقل کنن

_ می خوام چنگالتو از پشت مرد من بیرون بکشی.. این چیزیه که می خوام

دهنش باز موند و بهم خیره شد چشمهاش طوفانی شده بودند. مک درست زمhنی که هانا شروع به صحبت کرد به طرف ما آمد

_ اون مرد تو نیست مرد منه .. عملا تمام عمرم مرد من بوده

_ اوه یا مسیح هانا نمیشه امروز بیخیال این چرت و پرتا بشی؟

از صدای مک خستگی و فرسودگی می بارید

_بیخیال چی بشم ..اینکه بالاخره به تمام دنیا حقیقت رو بگم ؟ به نظرم بهتره بالاخره به همه بگی بین ما چی میگذره

مک به سرعت سرش بالا اومد و با دهان باز بهش خیره شد

_ حتماً داری شوخی می کنی.. مگه ممکنه چقدر احمق باشی ؟ هیچ چیز بین ما نیست هانا و خودت این رو میدونی. من هرگز حتی لمست هم نکردم

آدمهای اطراف کم کم توجه شون به سمت ما جلب شده بود با نگرانی گفتم

_شاید یکم بتونی صدات رو پایین تر بیاری

من به هیچ عنوان انتظار حرکت بعدیش رو نداشتم ……بدون هیچ اخطاری حمله کرد…….. دستش رو محکم به سینم کوبید و منو به عقب هل داد

_ خودت صداتو بیار پایین مرد دزد

مک در حالی که دستش رو جلو می آورد تا اجازه نده هانا جلوتر از این بیاد گفت

_ هی هانا دیگه کافیه

دقیقا مطمئن نیستم چه بلایی سر ذهن منطقیم اومده بود فقط اینکه چیزی از درونم آزاد شد و خون جلوی چشمهام رو گرفت ……بدون حتی یه ثانیه فکر کردن به سرعت به طرفش حمله کردم و با دو مشت محکم به سینه اش کوبوندم

فریاد زدم

_من مرد دزد نیستم

و با تمام توان به سینه اش ضربه میزدم…. هانا به سرعت واکنش نشان داد …دیگه شبیه یه عروسک باربی به نظر نمی رسید …شبیه یه قاتل بود … و با ناخن بهم حمله کرد

همونطور که با چنگ و دندون به جون هم افتاده بودیم و تا سر حد ممکن همو میزدیم و موهای همدیگر رو بیرون می کشیدیم ..مک خودش رو بین ما انداخت ..صدای جیغ کشیدن هانا بلند شد و منو هول داد …باسنم به میز برخورد کرد و ظرف های روی میز به زمین افتادند ….صدای آرومی گفت

_گوشت سینه ی گاوم

ایان با صدایی نه چندان خوشحال گفت

_ بفرما تارت بلوبری هم خراب شد

مک فریاد کشید

_بس کنید با هر دو تونم

اول منو گرفت و دیگه جلوی باربی قاتل رو از حمله کردن نگرفت … که موهای من توی دستش بود .. روی زانوهام افتاده بودم بنابراین با مشت محکم به وسط دو تا پای هانا ضربه زدم تا موهام رو رها کنه…… به سرعت نتیجه داد و به محض اینکه رها شدم ایستادم … مثل یه گاو وحشی نفس نفس میزدم موهام رو از روی صورتم کنار زدم و با دست با دست بهش اشاره دادم تا جلو بیاد

_ بیا جلو هرزه هر چی داری رو کن

منتظر حرکت بعدیش بودم

_ حالا دیگه نمیتونی منو غافلگیر می کنی

با حالتی تدافعی دو مشتم رو بالا گرفتم و با رقص پا از یه طرف به طرف دیگه میرفتم …احساس میکردم محمد کلی لعنتی هستم

از اینکه برنامه زندگیم شامل هزاران ساعت کلاس آمادگی دفاعی و کیک بوکسینگ بود خوشحال بودم …. میتونستم کله ی احمقش رو براش بترکونم

_اندی؟

صدایی مبهوت از دور دست ها به گوشم رسید

وقتی هزاران احساس رو توی چهره مک دیدم بالاخره تونستم صدا رو تشخیص بدم

ناباوری

مصیبت زده

عصبانی

مرد پرسید

_ اندی داری چه کار می کنی ؟

دستهام به اطراف بدنم افتادند …..تمام نیرو و احساس جنگ کردن از بدنم بیرون رفت ….ناگهان واقعیت زندگی رو به روم قرار گرفته بود

_ اوه چطوری بردلی ؟اینجا چه کار می کنی؟

هرگز مشتی که به طرفم اومد رو ندیدم….. تا زمانی که به چونه ام برخورد کرد

فصل ۴۱

روی زمین پهن شده بودم.. چندتا صورت بالای سرم جمع شده بودند.. اولین چهره ای که دیدم صورت مک بود و کلاه اون جلوی دیدم رو گرفته بود و نمیتونستم چهره بقیه رو ببینم

با سردرگمی و خجالت زدگی گفتم

_هی بهم بگو همین حالا تمام این دعواها رو توی خواب دیدم و سرم به جایی ضربه خورده

دستش رو روی سرم قرار داد

_ حالت خوبه ؟میتونی بشینی؟

بردلی پرسید

_ اندی اینجا چه خبره ؟

برای اولین بار متوجه شدم که سمت راستم ایستاده …چهره اش کاملا اخمالو بود

_ تو هم واقعا اینجایی ؟

_ آره بهت گفتم که میام …یا مسیح میتونی بلند بشی؟ این طوری که روی زمین دراز کشیدی خیلی وحشتناک به نظر می رسی

مک با عصبانیت بهش نگاه کرد اما چیزی نگفت…. دستش رو پشت گردنم گذاشت و من رو نشوند …. دنیا دور سرم چرخید و دوباره به حالت عادی برگشت …روبه‌روم میو ..مادربزرگ لتی …و چند زن دیگه ایستاده بودن و داشتن تمام سعی شون رو می کردند تا خراب کاری رو درست کنند و میزها رو دوباره مرتب بکنن

میو نیم نگاهی به من انداخت و دوباره مشغول کار شد

اشک توی چشمام جمع شده بود … با صدایی شکسته گفتم

_ خیلی متاسفم

احساس شرمندگیم غیر قابل تحمل بود .. میو گفت

_ نگران نباش

کاملا مشخص بود که خوشحال نیست

_ این تقصیر تو نیست

بردلی گفت

_البته که تقصیر اون نیست …به وسیله اون زنی که اونجا ایستاده مورد حمله قرار گرفت.. امیدوارم بدونه که حسابی توی دردسر افتاده و قراره ازش شکایت کنم

دستم رو بالا گرفتم

_ بس کن بردلی قرار نیست از کسی شکایت کنم

_ البته که این کارو می کنی اجازه نمیدم یه وحشی جنایتکار اینطوری بهت حمله کنه

ایان گفت

_ مرد نمیدونم کی هستی اما بهتره حواست باشه چی از دهنت بیرون میاد

به بالا نگاه کردم و دیدم کنار بوگ ایستاده و کنار اونها یه هانا بانای ناراحت قرار داره …. قیافش رقت انگیز به نظر می‌رسید… آرایش صورتش همه جا پخش شده بود …یکی از کفش هاش شکسته بود و موهاش کنده شده و با حالت آشفته ای همه جا ی صورتش پخش شده بود

مک منو سرپا قرار داد و دستش رو دورم انداخت تا زمانی که تونستم تعادلم رو حفظ کنم .. سرم رو تکون دادم تا بهش بگم که حالا میتونه منو رها کنه و چند قدم عقب برداشت

بردلی کنارم اومد و دستش رو دورم انداخت

_بیا ..می خوایم اینجارو ترک کنیم

دستش رو کنار زدم …از اینکه همه چیز رو سخت‌تر می‌کرد از دستش عصبانی شدم

_نه بس کن … من با تو نمیام

سر جاش خشکش زده بود

_ منظورت چیه که با من نمی آی؟ همین حالا به سرت ضربه خورده نمیتونی خود تنهایی رانندگی کنی

_ اگه قراره برگرده من میتونم اونو برسونم

مک به من نگاه کرد

_ یا میتونی اصلا برنگردی ….میتونی اینجا بمونی

بردلی خندید

_ اوه مرد واقعا فکر می کنی دختری مثل اندی علاقه منده توی ناکجا آبادی توی اورگان با تو بمونه ؟ فقط به این دلیل که یه کلاه کابوی روی سرت گذاشتی و میدونی چطوری از پایین تنه ات استفاده کنی؟ لطفا…. اون باکلاس تر از این حرفاست

دوباره دستش رو به طرفم گرفت اما یه قدم ازش دور ایستادم و به مک نزدیک تر شدم

_ اینطوری باهاش صحبت نکن

از اینکه یه روز در نظر داشتم با این عوضی ازدواج کنم احساس شرمندگی می‌کردم … ناگهان تمام اون وقتایی که من و رابی او رو مسخره می کردیم و به خاطر رفتارهاش عصبانی بودیم رو به خاطر آوردم…. با خودم در تعجب بودم که چطور خودمو مجبور کرده بودم تمام اون احساسات و خاطرات رو فراموش کنم …بردلی یه قدم عقب برداشت..

_ داری ازش دفاع می کنی ؟ نمیفهمم …اندی اینجا چه خبره؟

خانم هایی که داشتند آشفتگی اطراف رو مرتب می کردند از کار دست کشیدن و جلوتر اومدن تا به حرف هامون گوش بدن… میو و مادربزرگ لتی جلوتر از ..همه ایان بوگ و انگوس هم به اونها پیوستند ….و همگی دایره بزرگی اطراف ما شکل دادند

واقعا صحنه ی خجالت آوری بود …صدامو صاف کردم.. به صورت های اطراف نگاهی انداختم …نگاه هایی پرسشگرانه …متهم کننده و نگران دیدم… تنها کسی که برام مهم بود چهره مک بود… و البته که صورتش طوری بود که نمی تونستم بخونمش

مک من رو تشویق کرد

_بهش بگو اندی …بهش بگو چکار کردیم

اشک توی چشمهام جمع شد و از روی گونم سرازیر شد… چیزی راه گلوم رو بسته بود.. سرم رو به آرومی تکون دادم ..احساس حقارت اینکه با بی دقتی و سهل انگاریم چه بلایی سر مک و بردلی آورده بودم اونقدر زیاد بود که نمی تونستم تحمل کنم

به نرمی پرسید

_ می خوای من این کارو بکنم ؟

نمیتونستم پاسخ مثبت بدم…و بذارم این بارو اون به دوش بکشه… کار اشتباهی بود… بالاخره از بین اشک ها گفتم

_نه خودم اینکارو می کنم

بردلی حالا دیگه عصبانی شده بود

گفت

_ بهم بگو

التماس کردم

_از دست مک عصبانی نباش اون هیچ کار اشتباهی نکرده

انگوس با صدایی نرم و آرام گفت

_ چه خبره اندی ؟ هر چیزی که هست مطمئنم میتونیم حلش کنیم

تمام تلاشم رو کردم تا خودم رو آروم کنم و بتونم صحبت کنم …گلوم رو صاف کردم و به مادر بزرگ لتی نگاه کردم ..یه بار سرش رو تکون داد و بهم چشمک زد …حالت چهره اش کاملا جدی بود … .

با انرژی که از اعتماد به نفسش گرفتم به بردلی نگاه کردم

فصل ۴۲

_دو سال پیش با دوستام به لاس وگاس رفتم ..وقتی اونجا بودم با مک ملاقات کردم

بهش نگاه کردم و زمانی که احساس اشتیاق توی چشم هاش رو دیدم قلبم ایستاد ….صورتم رو برگردوندم

ادامه دادم

_ با هم بلک جک بازی کردیم و نوشیدنی زیادی خورده بودیم…. و در آخر این طور شد که با هم به اتاقم رفتیم

بردلی گفت

_اه یا مسیح بیخیال اندی … این قضیه هیچ ربطی به ما نداره… ما بعد از اینکه تو با اون ملاقات کردی و برگشتی شروع کردیم به قرار گذاشتن با هم

_چرا به ما مربوط میشه ..فقط اجازه بده حرفمو بزنم

نفس عمیقی کشیدم و به میو نگاه کردم

_ زمانی که توی لاس وگاس بودیم با هم ازدواج کردیم …توی یکی از اون کلیسا های ۲۴ ساعته

چشم های میو گشاد تر شد و به همسرش نگاه کرد …انگوس متعجب تر از میو به نظر می رسید ..

ایان با صدایی عصبانی گفت

_ تمام اون شب لعنتی غیبش زده بود .. به لطف تو

مک بهش اخطار داد

_خفه شو ایان حالا وقتش نیست که این چرت و پرتا رو بگی

ادامه دادم

_ما به سختی همدیگر رو می‌شناختیم اما با هم ازدواج کردیم

مک بهم نزدیک تر شد و دستم رو گرفت… احساس گرمای دستش بهم جرأت می داد و نگاهم رو از حالت چهره شوکه شده مادرش گرفتم

بردلی بهم نزدیک تر شد و گفت

_ این واقعی نیست اندی …چنین اتفاقی نیفتاده

مک با حالت تدافعی گفت

_ اوه این خیلی هم واقعیه … اون مدارک اثبات این حرف رو هم داره …و من هیچ برگه ی طلاقی رو امضا نمی کنم

به من خیره شد

_ نه تا زمانی که اندی کاملا مطمئن باشه دیگه کاری به کار من نداره

به زمین خیره شدم

بردلی از بین دندانهای به هم فشرده شده گفت

_هیچ نیازی نیست تو هیچ برگه ای رو امضا کنی احمق گردن قرمز

انگوس در حالی که سینه اش رو به جلو داده بود گفت

_ هی …حالا .. هیچ نیازی به استفاده از این مدل ادبیات نیست

چند تا از مرد های اطراف جلو اومدند و کنار او ایستادند …. کم کم داشتم راجع به این موقعیت احساس ترس می کردم ..می بایست قبل از اینکه از موقعیت دست خارج بشه همه چیز رو جمع جور کنم

_حق با بردلیه نیازی نیست مک هیچ برگه ای رو امضا کنه.. اگه مجبور باشم میتونم بدون امضای اون هم ترتیب کارها رو بدم

خودم رو مجبور کردم تا بهش نگاه کنم …اگر چه میدونستم قراره یه عالمه درد ایجاد بشه .. با صدایی لرزان گفتم

_ مجبورم

میخواستم همونجا روی پاهاش بالا بیارم… تا این حد حالم خراب بود

دستش رو روی دو طرف صورتم گذاشت و اصرار کرد

_ نه مجبور نیستی… بهت گفتم میتونی اینجا بمونی …با من بمونی… زن من باشی … بذار بهت نشون بدم چقدر عاشقتم

بردلی فریاد کشید

_ آیا من تنها آدمی ام که اینجا عقلش رو از دست نداده ؟

هانا فریاد کشید

_نه تو تنها نیستی

بردلی فریاد کشید

_ مچکرم

و به من نگاه کرد…

_ اندی ضربه ای که به سرت خورد مشخصه که به مغزت صدمه زده …وقتی خونه رفتیم میریم تا آزمایش بدی .اما حالا می بایست با من بیایی ..نقش دختر گاوچران رو بازی کردن بسه …و یه عالمه مهمون داریم که باید از فرودگاه برداریم ..خانواده و دوستامون خونه منتظر ما هستند

از بردلی به مک نگاه کردم …. بین دوراهی گیر کرده بودم… سرم گیج میرفت… آیا باید انتخاب امن همیشگی رو انتخاب می‌کردم؟ یا غریبه ای که جز لذت باهاش چیزی نمی شناختم؟ دستش از دو طرف صورتم پایین افتاد و حالت چهره اش بسته شد

مادر بزرگ لتی گفت

_ فکر نمی کنم اون دلش بخواد با تو بیاد پسر شهری

بردلی بهش اخم کرد و به طرف من چرخید

_فقط داری احساس تعهد می کنی

حالا صداش بسیار مهربان تر از قبل شده بود

_ احساس می کنی یه کاغذی رو امضا کردی و یه سری قسم خوردی و حالا هم باید بهشون عمل کنی . من تورو میشناسم اندی .من تورو خیلی بیشتر از این تخم یونجه میشناسم . اما مجبور نیستی این کارو بکنی خیلی خوب ؟

لبخند واقعا امیدواری روی چهره اش داشت

_ با چند جا تماس گرفتم و خبر های خوبی دارم

دستش رو به طرفم دراز کرد

_خبر خوب ؟ چیه ؟

با خودم در تعجب بودم که چی توی آستینش قایم کرده. بردلی همیشه برای سوپرایزهای لحظه ی آخرش توی دادگاه مشهور بود . برای چند ثانیه به مک اخم کرد بعد ادامه داد

_من با دپارتمان اداری ایالت نوادا تماس گرفتم

مک گفت

_ اندی هم همین کارو کرده و ازشون مدرک هم داره

می تونستم از صداش اضطراب رو بشنوم

_ من راجع به اون دپارتمان صحبت نمیکنم ..دارم راجع به کلیسایی که درش ازدواج کردی صحبت می کنم

خونم سرد شد و با هر ثانیه که میگذشت صدای اکوی ضربان قلبم رو توی گوش هام می شنیدم

_ اونجایی که توش ازدواج کرده بودید مجوز قانونی نداشت .ازدواج شما غیر قانونیه …واقعی نیست… تو واقعا با این مرد ازدواج نکردی… مبینی ؟ حتی به یه طلاق هم نیاز نداری

چند نفر با صدای بلند نفسشون رو حبس کردند و سر و صدای آروم صحبت های بیخ گوشی به گوش می رسید

پرسیدم

_داری راجع به چی صحبت می کنی؟

_ به عنوان وکیلی که به ملکه ی طلاق مشهوره مطمئناً به خوبی حقایق رو دنبال نکردی

حرکت کرد تا بازوم رو بگیره

_یالا وقتشه بریم خونه

از بالای سرم به مک نگاه کرد…

_ هیچ صدمه و آسیبی به کسی نرسیده و هیچ چیزی هم به هم نخورده..تو یه مرد مجردی …می تونی تا جایی که دلت خواست ازش استفاده ببری

به مک نگاه کردم و با دیدن حالت روی چهره اش احساس کردم چیزی مثل چاقو به قلبم فرو رفت…. داشت طوری بهم نگاه میکرد انگار که من همه این کارا رو کردم… مثل اینکه من او رو گول زدم تا باورش بشه با من ازدواج کرده … زمزمه کردم

_خیلی متاسفم

و اجازه دادم بردلی منو به در جلویی خونه هدایت کنه …جمعیت روبه رومون از هم جدا شدند و به ما اجازه دادند که به طرف ماشین مدل بالای بردلی حرکت کنیم… تنها چیزی که سر راهمون ایستاده بود مادر بزرگ لتی بود

فصل ۴۳

بهم اخم کرد ….احساس میکردم صدها سال تمرین کرده تا بتونه این حجم از احساس شرمندگی رو به من وارد کنه

_ بیا اندی

بردلی منو هول داد تا اونو دور بزنیم .با بی حسی بی طرفی سکندری خوردم . مادر بزرگ لتی پرسید

_ خیال داری همین طور بهش اجازه بدی تا سرت ریس بازی داره و کنترلت کنه ؟

مثل اینکه توی مه گیر کرده بودم ..می تونستم کلمات رو بشنوم اما معنی اونها رو درک نمی کردم

_چی ؟

_گفتم خیال داری همین طور بهش اجازه بدی تا سرت رئیس بازی دربیاره و زندگیت رو کنترل کنه؟ چون اگه این کار رو بکنی پس اون دختری نیستی که فکر میکردم هستی

به بردلی نگاه کردم و میتونستم بگم دیگه صبرش تموم شده … بهش گفتم

_ بزار باهاش صحبت کنم

فشار دستش روی بازوم بیشتر شد

_نه به اندازه کافی صحبت کردی وقتشه بریم خونه

منو هول داد اما پاشنه های پام رو توی زمین فرو کرده بودم و اجازه نمی‌دادم منو به جلو حرکت بده

_ فقط بزار یه ثانیه باهاش صحبت کنم بعدش باهات میام

دستم رو رها کرد و همون جا ایستاد و مثل سایه ای تاریک و عصبانی بالای سرم شناور ایستاد

_ خوب صحبت کن

به پیرزن نگاه کردم

_ متاسفم مادربزرگ لتی

داشتم تمام تلاشم رو می کردم که گریه نکنم

_ به من نگو متاسفی.. تاسفت رو به مردی ابراز کن که پشت سر جا گذاشتی و قلبش رو شکوندی

نمی تونستم به پشت سر نگاه کنم …به هیچ عنوان نمی تونستم

_ اون حالش خوب خواهد بود …مک یه مرد فوق العاده است که توی زندگی همه چیز داره

سعی کردم لبخند بزنم اما لبام می لرزیدن

_حالا دیگه نیاز نیست بخاطر ازدواج دیوانه واری که توی وگاس اتفاق افتاده و هیچ جوره با عقل جور در نمیاد نگران باشه… دیگه میتونه بدون نگرانی به زندگیش ادامه بده

بردلی حرفم رو تایید کرد

_دقیقا ….بزن بریم

وقتی این بار سعی کرد منو هول بده به نرمی به بازوش زدم

_دست از هول دادن من بردار. هنوز حرفم تموم نشده

دستش رو پشت گردنم قرار داد.. به پایین خم شد و به نرمی اما با حالتی دیوانه وار و خطرناک توی گوشم زمزمه کرد

_ وقت صحبت کردن تمام شده.. حالا برو توی ماشین

مادر بزرگ لتی سرش رو تکون داد

_دختر بیچاره داری به بزرگترین اشتباه زندگیت پا میزاری چرا نمیتونی اینو ببینی ؟

_ مادر بزرگ

مک از پشت سرم فریاد زد

_ فکر می کنم بهتره کنار بری

لحظه ای که کلمات به مغز مه گرفتم وارد شد قلبم فرو ریخت …دردی بزرگ که هرگز مثلش رو توی زندگی تجربه نکرده بودم تمام بدنم رو در بر گرفت … مک دیگه منو نمیخواست و دلش نمی خواست خانواده‌اش منو متقاعد به موندن بکنن … ضربه نابود کننده به من وارد شده بود و حقم بود.. این چیزیه که آدمایی مثل من از زندگی نصیبشون میشه… زندگی پر از خوشحالی و ازدواج‌های موفق مال بقیه مردمه نه من

_ اگه اینطور میخوای پسر

مادر بزرگ لتی به کناری قدم گذاشت و از محدوده دیدم ناپدید شد .یه قدم به سمت جلو برداشتم. هنوز هم دست بردلی پشت گردنم منو به سمت جلو هدایت می‌کرد.. دوباره احساس میکردم ۱۵ سالمه ..دوباره فکر میکردم دوست پسر مادرم داره منو به اتاق پشتی به زور میکشونه.. همونطور که گفته بود می خواست درباره زندگی بهم درس عبرتی بده.. کمربندش رو باز کرد و بعد به طرفم اومد … به خاطر اشکهای بی صدایی که از چشمهام سرازیر میشد شونه هام افتادند

گلوم دردم درد میکرد ..دوست داشتم فریاد بکشم اما صدایی از دهنم بیرون نمیومد… در اون لحظه میدونستم آدمی که داره زیر تیغه مرگ قدم میزار چه احساسی داره

_اندی؟

صدای مک بالاتر از صدای موسیقی و صدای زمزمه مکالمات اطرافم به گوش رسید

ایستادم اما برنگشتم

_ فکر می کنم تو هم بهتره کنار بری عزیزم

مدت ۵ ثانیه تمام نفس نکشیدم …. ضربان قلبم آهسته تر و آهسته تر می شد… کلمه عزیزم مثل اشعه نوری بود که به تاریکی که اطرافم رو گرفته بود نفوذ کرد …بردلی چرخید …دستش از پشت گردنم پایین افتاد

_ حتی بهش فکر هم نکن کابوی

صدای قدمهایی از پشت سر که به طرف ما میومد رو شنیدم… اولش به آرومی… اما رفته رفته سرعت قدم ها بیشتر می شد تا جایی که داشت میدوید

بردلی منو هول داد و من روی زمین افتادم

از این زاویه به خوبی می تونستم مک رو ببینم که با یه تکل جانانه به بردلی حمله کرد …. اونو به زمین انداخت و با هم گلاویز شدن

فصل ۴۴

بلافاصله دو مرد روی زمین با هم گلاویز شدند .. همه آدمهای اطراف براشون میدان رو باز کردند تا با هم دعوا کنند .. همونطور که چهار دست و پا به طرف شون رفتم فریاد زدم

_ دارید چه کار می کنید ؟

مشخص بود که هیچکس خیال نداره جلوی اونها رو بگیره

_ بس کنید خیلی خوب؟ بس کنید

سر پا ایستادم و سعی کردم راهی پیدا کنم تا بینشون بپرم … مک و بردلی کاملا منو نادیده گرفتند … با حرارت کامل با هم می جنگیدند و به نوبت با مشت به سر و صورت همدیگر ضربه وارد می‌کردند .. میو یه دفعه کنارم پیدا شد… دستش رو اطرافم انداخت و درحالی که من رو به طرف عقب می‌کشید گفت

_بذار بین خودشون حلش کنن

مک رو نگاه کردم که با مشت به فک بردلی ضربه زد و باعث شد به عقب بیفته

_ گاهی اوقات این سریعترین و اسون ترین روشیه که باهاش میتونی چیزا رو حل کنی

_ شاید برای مک اما نه برای بردلی

لباس مارک دارش کثیف شده و کاملا از بین رفته بود … یکی از کفش های ایتالیاییش از پاش خارج و به بیرون از رینگ افتاده بود… هرگز توی زندگیم ندیده بودم که کنترل اعصابش رو از دست بده …و به این خاطر بود که هنوز هم جزئی از برنامه زندگیم بود … میو خرناسه ای کشید

_ متاسفم شیرینم اما حتی من هم میتونم ببینم که این پسر شهری برای خودش خروس جنگیه …حسابی میدونه چطور دعوا کنه

وقتی با توجه بیشتری نگاه کردم متوجه شدم حق با اوست …مک داشت می برد اما بردلی به راحتی جنگ رو واگذار نمی کرد ..هر وقت فکر می کردم که دیگه قراره تموم بشه دوباره خودش رو به طرف مک پرتاب میکرد ..تقریباً در یه حد بودند … اما در آخر این مک بود که قدرت و استقامت اینو داشت تا پیروز بشه

وقتی که دیگه هیچ نایی براشون باقی نمونده بود و به جای این که دعوا کنن بیشتر همدیگر رو بغل می‌کردند… انگوس بوگ و ایان جلو اومدند تا اونها رو از هم جدا کنن.. سر و صورت هردوشون زخمی و خونی بود و دیگه هیچ کدوم از اونها نمی تونستن راست سرپا بایستند

میو یه بار منو توی بغلش فشار داد و گفت

_ یالا شیرینم بیا مرد هات رو تمیز کنیم

با حالتی خجالت زده گفتم

_اونها مردهای من نیستند …

از این که اینطور فکر می کرد احساس شرمندگی می‌کردم …

_ تا زمانی که رسما بهشون اجازه ندی که برن مردهای تو حساب میشن

همونطور که مردها جنگجوها رو به داخل خون هدایت می‌کردند با بی میلی میو رو دنبال کردم

فصل ۴۵

وقتی به آشپزخانه وارد شدم بردلی و مک پشت میز غذاخوری نشسته بودند .میوه دو پک یخ به دستشون داد ..به آرومی به طرفشون قدم برداشتم و جلوی میز ایستادم.. به نوبت به هرکدوم خیره شدم .. به همدیگه و سپس به من نگاه کردند …هیچکس حرفی نزد …انگوس بالای میز نشست و به صندلی کنار خودش اشاره کرد

_ بیا بشین خانم جوان

مثل یه پدر کاملا با ابهت به نظر می‌رسید که نمیتونستم دستورش رو نادیده بگیرم . صندلی رو عقب کشیدم و نشستم ..به چشمهاش نگاه کردم و منتظر حکمم موندم

لبخند زد

_ اینقدر افسرده به نظر نرس کوچولو دو تا مرد خوش چهره و خوش بنیه حاضرن بخاطرت بجنگن

فکر می کنم این قسمتی از مشکل باشه

_ تمام کاری که باید بکنی اینه که به چشم هاشون نگاه کنی و بگی چه احساسی داری

دستش رو دراز کرد و دست غول پیکر شو روی دست من گذاشت و با گرماش بهم اعتماد به نفس داد …قلبم به طور دردناکی توی سینه فشرده شد ..سرم رو تکون دادم.. نفس عمیقی کشیدم و اول به مک سپس به بردلی نگاه کردم

هنوز هم حالت چهره اشون عصبانی بود اما وقتی که به من نگاه کردن چهره شون ملایم تر شد

زندگیم از جلوی چشمهام گذشت …وقتی به دو مردی که روبه روم ایستاده بودند نگاه کردم خودم رو دوباره به عنوان یه نوجوان دیدم که بعد از یه کتک حسابی توی اتاقم گریه می کنم …مادرم توی آشپزخونه غذا درست میکرد و وانمود میکرد هیچ اتفاقی نیفتاده …که همین حالا دوست پسرش من رو تا سر حد مرگ کتک نزده… قسمتی از من میدونه از اینکه امروز من به جای اون کتک خورده بودم احساس آسودگی خاطر میکنه …باعث میشد ازش متنفر بشم و بیشتر توی خودم فرو برم.. و متوجه بشم که واقعا توی دنیا تنها هستم ….

پدرم سالها پیش ما رو رها کرده بود و حالا بی مادر هم شده بودم … می بایست یه نقشه میکشیدم… یه برنامه خوب برای خودم تنظیم میکردم …چیزی که بتونه منو از این جهنم بیرون بکشه و شاید کمکم کنه یه روزی عشق رو پیدا کنم …شاید باعث بشه روزی هرجایی که میرم با این حجم از عصبانیت روبرو نشم ..که بالاخره بتونم بهشت رو پیدا کنم

و این طور شد که برنامه زندگیم به دنیا آمد… اون روز یه خودکار برداشتم و خواسته های کلی رو نوشتم ..بعد از چند ماه جزئیات رو بهش اضافه کردم و به نظرم بی عیب و نقص می رسید… باعث میشد از اون محله وحشتناک منو بیرون بکشه و با نمره های خوبی که می گرفتم می تونستم توی کالج بورسیه بشم … از تأثیرات مسموم مادرم به دور باشم و به دنیایی که خودم ساختم وارد بشم ….

این برنامه باعث شد دوست پیدا کنم و توی دانشگاه موفق باشم و سپس به دانشکده حقوق برم ….قدم به قدم از اون برنامه پیروی می کردم تا اینکه فقط دو روز به خودم مرخصی دادم و به لاس وگاس رفتم…. این اولین بار بود که خارج از برنامه عمل می‌کردم

به بردلی نگاه کردم … مردی که فکر می‌کردم اون رو می شناسم اما اصلا اینطور نبود . از کجا یاد گرفته بود اون طوری بجنگه ؟ و قبلا گفته بود یه اشتباهاتی انجام داده که باید بعدا به خاطر اونها اون رو ببخشم … قرار بود شوهر من بشه اما واقعا از اون مردهایی نیست که به درد ازدواج بخورن

به مک نگاه کردم …مردی که به خوبی او رو نمی شناختم اما دلم میخواست بیشتر راجع بهش بدونم . مردی شرافتمند مقتدر و قوی و به طور غیرقابل تصوری با صبر و شکیباست… وقتی که مجبور نبود بار مشکلات رو به شونه کشید و برقی که از چشماش بیرون میریزد بهم میگفت که واقعا بهم اهمیت میده …شاید اگه به اندازه ی کافی خوش شانس باشم روزی واقعا یاد بگیره که من رو دوست داشته باشه

دست مک روی میز به طرفم دراز شد و منتظرم بود

_ اندی ؟

بردلی اسیب پذیر به نظر می‌رسید باید اعتراف کنم در تمام سالهایی که میشناسمش این اولین بار بود .بهش نگاه کردم با چشم هام بهش التماس میکردم اجازه بده برم . نگاهش رو پایین آورد… اه سنگینی کشید

_ خیلی خوب… برو جلو ..میدونم چی میخوای

به انگوس نگاه کردم و فقط سرش رو تکان داد ..من و تشویق می کرد .. میو پشت سرم ایستاده بود بنابراین چرخیدم تا بهش نگاه کنم.. اون هم سرش رو تکون داد .اشکی از گوشه ی چشمش پایین لغزید.. ترس هام رو قورت دادم و با دست هایی لرزان دست مک رو گرفتم …وقتی انگشت هاش رو به دور دستم محکم کرد احساس عشقی عمیق توی قلبم حس کردم

به بردلی نگاه کرد و دست آزادش رو به طرفش دراز کرد

_ متاسفم مرد نمی خواستم همه چیز رو برای تو خواب خراب کنم اما اون اول مال من بود و خیال ندارم برای این معذرت خواهی کنم

بردلی برای چند ثانیه به دست مک خیره شد و سپس اونو گرفت و تکون داد

_ مرد بهتر برنده شد و به خاطر اون کاری از دست من بر نمیاد

کلماتش که شکست رو پذیرفته باعث شد به خاطر کاری که باهاش کردم قلبم درد بگیره

_ خیلی متاسفم بردلی نمی خواستم بهت آسیب برسونم.. قسم میخورم

ایستاد

_میدونم ..گوش کن من باید برم .. باید به هواپیما برسم

میو پیشنهاد داد

_ اگه بخوای میتونی تا فردا اینجا بمونی

_ نه مچکرم فکر نمی کنم ایده خوبی باشه

دستش رو برام تکون داد و بعد رفته بود

بعد از اینکه بردلی رفت مادربزرگ لتی اومد و درست جایی که اون قبلا ایستاده بود نشست. به من و مک نگاه کرد

_پس همه چیز حل و فصل شد؟

مک گفت

_نه دقیقا

و دستش رو از دست من بیرون کشید.. تمام خون صورتم رو ترک کرد و رنگم پرید.. موجی از سرگیجه تقریبا منو از پا درآورد .. حالا می تونستم ببینم…. میخواد باهام بهم بزنه …این پایان حقارت آمیزه… پایان زندگی من

دستش رو به داخل جیبش فرو برد و همزمان از روی صندلی بلند شد

_ می خواستم صبر کنم و بعدا اینو بگم اما فکر می کنم الان موقعیت مناسب تری باشه

روی زانو کنار صندلیم نشست و دستش رو روی دسته صندلی قرارداد. اونو هول داد تا با هاش روبرو بشم

زمزمه کردم

_ داری چه کار می کنی ؟

دوباره داشتم گریه می کردم … جعبه ی کوچک مخمل مشکی رو بالا گرفت و لبخند زد …که باعث شد زخم روی لبش دوباره شروع به خونریزی کنه.. یه دستمال از میو گرفتم و اون رو پاک کردم… از بین اشک ها لبخند میزدم

_ اندی …دختر دیوونه … من تو رو دو سال پیش دیدم و عاشقت شدم .همون لحظه ای که نوشیدنی رو روم ریختی می دونستم که دیگه کارم ساخته است

جعبه رو باز کرد و انگشتر الماس بسیار زیبایی رو نشونم داد .. مادر بزرگ لتی با صدایی زمزمه وار گفت

_ واو … عجب تیکه ی خوشگلیه

_ می بایست چیزی براش می گرفتم که منو به یادت جایی مینداخت که با هم آشنا شدیم .تمام نورها رو به خاطر میاری اندی ؟

سرم رو تکون دادم …قادر نبودم صحبت کنم .

_فکر میکردم قبلا با هم ازدواج کردیم اما برام اهمیتی نداره که ازدواج نکردیم …احساس می‌کنم که شوهرتم و می خوام که دوباره باهات ازدواج کنم ..اگه بهم افتخار بدی این بار یه مراسم رسمی می گیریم

انگشتر رو بیرون آورد و گفت

_ من این حلقه رو همون روزی که به اینجا اومدی خریدم ..ما هرگز این شانسو نداشتیم که حلقه دستمون کنی..م اما حالا فکر می کنم میتونه یه حلقه نامزدی باشه

دست چپم رو بالا اورد و حلقه رو آماده جلوی انگشتم گرفت

_ خوب چی میگی ؟ باهام ازدواج می کنی؟ به خانواده مکنزی ملحق میشی ؟

تونستم خودم رو مجبور کنم بگم

_ بدرخش نه به سوز ؟

لبخندی زد که باعث می شد چشم کبودش بدتر به نظر برسه

_ بله… با من بیا تا باهم بدرخشیم

بخش آخر کتاب

گروه موسیقی داشتن آهنگ مخصوص رژه عروسی رو می نواختند و من در انتهای راهرو ایستاده بودم .دستم محکم به دور بازوی انگوس پیچیده شده بود . دسته گلی که از گلهای رز سفید و آبی توی دستم داشتم میلرزید… انگوس به من نگاه کرد و گفت

_ حالت خوبه پای شیرینم ؟

توی کت و شلوار مشکی بسیار با ابوهت به نظر می رسید . سرم رو تکون دادم

_خوشحالم قبول کردی که مادرت هم به این جشن بیاد

و به سمت چپ راهرو نگاه کرد. جایی که کندیک وکیلی به عنوان ساقدوش عروس با دسته گلی در دست ایستاده بودند . به زن لاغری که در ردیف جلو نشسته بود و لباس بنفش به تن داشت نگاه کردم. برام مثل یه غریبه بود ..اما خودش نمی خواست که دیگه اینطور باشه.. کاملا سالم بود و با خوشحالی مجرد مونده بود ..دیگه دنبال مردی نبود تا اونو توی زندگی هدایت کنه

_ این ایده مک بود نه من

دستم رو نوازش کرد….و من و انگوس شروع به پایین رفتن از راهرو کردیم.. در انتهای راهرو تاکستانی پر از گل انتظار منو میکشید وزیر اون مردی ایستاده بود که در ظرف چند دقیقه آینده باهاش ازدواج می کردم.. با این تفاوت که این بار ازدواج کاملا قانونی بود. کنارش برادر کوچکترش و مردی ادم خور ایستاده بود

مک کت و شلواری مشکی و کلاه کابوی پوشیده بود.. هرگز جذاب تر از این لحظه به نظر نرسیده بود ..چشم های آبی درخشانش من رو به درون خودشون می کشیدند.. چشم هاش روی من قفل شده بود .. برق چشم هاش مثل روشنایی خورشیدی بود که منو از تاریکی بیرون می کشید … به محراب رسیدیم و انگوس دست من رو روی بازوی مک قرار داد

_ ازش مراقبت کن پسر و گرنه با من و مادرت طرفی

مک سرش رو تکون داد

_ هرگز چیزی کمتر از این رو براش نمیخوام

انگوس کنار میو که به آرامی اشک چشم هاش رو پاک می کرد و با دست دیگرش دست رابی رو گرفته بود نشست… رابی لباس قرمز روشنی و بهترین کلاهش رو پوشیده بود … که روش توت ها ی کوچکی قرار داشت و یه پرنده از یه طرفش به پایین خم شده بود

لب هاش رو جلو داد و سرش رو به آرومی تکون داد .. اینکه انتخابم رو تایید می کرد باعث می شد خوشحال بشم

کشیش پرسید

_ قسم هاتون رو به همراه آوردید؟

سرم رو به علامت منفی تکون دادم اما مک سرش رو به علامت مثبت تکون داد ..با گیجی بهش نگاه کردم و زمزمه کردم

_چی ؟

با نیشخند پهنی روی چهره دستش رو داخل جیبش فرو کرد و دستمال سفره کاغذی بیرون آورد … مثل قطاری سریع السیر خاطره‌ای به سرعت به سمتم هجوم آورد … دستمال روی میز بار… بهش اشاره کردم

_این…..

سرشو تکون داد

_ اینها قسم هایه که اون شب با من روی دستمال نوشتی

دوباره اشک توی چشمام جمع شد. زمزمه کردم

_ اونو نگه داشتی؟

فکر میکردم بعد از یه هفته گریه کردن و خندیدن و بالا پایین پریدن دیگه اشکی توی بدنم نمونده اما حالا این اشکای لعنتی داشتن من رو تهدید می‌کردند که تمام میکاپی که کندیک یه ساعت پیش روی صورتم انجام داده بود رو خراب کنن

_ البته که نگهش داشتم …خاطرات خیلی ارزشمند هستند

دستمال رو باز کرد و به طرف کشیش اشاره کرد

_ما آماده ایم

با دیدن دستمال روی میز بار خاطرات به سمتم هجوم آورده بودند… اون شب من و مک بعد از اینکه خاطرات دیوانه واری با هم ساخته بودیم توی خیابان های وگاس دست در دست باهم قدم میزدیم… و با خوشحالی به جمعیت خوشحال و نور ها و سر و صدا های خیابان ها نگاه می کردیم… تمام مدت همو بوسیدیم… میخندیدیم ..همو بغل میکردیم …احساسات کاملاً ما رو در خود غرق کرده بودند… گوشه ای از خیابان رو پیدا کردیم و روی نیمکت نشستیم… شروع کردیم به صحبت کردن و صحبت کردن درباره آینده و گذشته.. امیدها و آرزوها مون … درباره بچه دار شدن از هم سر به سر هم گذاشتیم و با هم بحث می کردیم که باید اسمشون رو چی بگذاریم

بعد مک پیشنهاد داد که با هم ازدواج کنیم …درست همون جا توی خیابون کثیف روی زانو افتاد و من بهش جواب مثبت دادم ..تمام مدت همو می بوسیدیم و حتی زمانی که به کلیسا رسیدیم به هم چسبیده بودیم

_ اندی؟

صدای مک منو از خاطرات بیرون کشید

_ بله؟

_ اماده ای؟

سرم رو تکون دادم

_بله اماده ام

کشیش سرش رو برای مک تکون داد و گفت

_ برو جلو و قسم هات رو بخون

مک به من نیشخند زد و شروع به خوندن کرد

_من گاوین مکنزی پسر کابوی سک*سی بیکر سیتی دارای ذهنی باهوش و بدنی جذاب.. بدین وسیله اعلام می کنم که دوست دارم اندی مارکس… و می خوام باهات ازدواج کنم… تا جایی که اونقدر پیر بشم که یا بمیرم یا توپ هام خشک بشن و بیوفتن

زمزمه کردم

_لعنت

صورتم قرمز شده بود.. کندیک خرناس کشید.. کسی توی جمعیت خندید .. مک ادامه داد

_ هر موقع که بخوای باهات میخوابم و همیشه بهت این انتخاب رو میدم که بالا قرار بگیری… اگه این چیزیه که خوشحالت میکنه.. کارهای دیگه هم جزو گزینه ها هست اما اونا دیگه انتخابی ان

سرم رو پایین انداختم و لبم رو گاز گرفتم تا با صدای بلند نخندم…. این دیوانه وار بود… تا این لحظه متوجه نشده بودم که اون شب با مک تا چه حد از قوانینی که همیشه برای خودم وضع کرده بودم گذشته بودم … اما به طور عجیبی احساس آزادی بهم دست میداد.. عشق مک در رو به روی قلبم باز کرده بود و منو آزاد کرده بود تا خودم باشم …

_ زمانی که وقتش برسه پوشک ها رو عوض می کنم …هم برای بچه مون هم برای تو ..وقتی که کاملا پیر و فرتوت شدی … هرگز با صدای بلند اروغ نمی زنم و حرفای بدی راجع به دوستات نمیگم

کندیک با گلهای توی دستش بهم سلقمه زد و زمزمه کرد

_ این یکی رو خوب اومدی

و بالاخره صداش نرم تر شد

_ قول میدم هرگز از سر عصبانیت دستم رو روت بلند نکنم و بهت نگم که بی مصرفی… و آدم هایی که دوستشون داری رو تهدید نکنم .. و تا آخر عمر خوشبختت کنم… اینها قسم های من هستن

قبل از اینکه حرفش رو به پایان برسونه داشتم گریه میکردم ..مثل چیزهایی بود که یه دختر بچه ۱۵ ساله ی مسـ*ت کرده که برای اولین بار عاشق میشه میگفت … می تونستم خودم رو تصور کنم ….یه دختر احمق که داره روی یه دستمال بار گذشته ی تاریک تنها و غمگینش رو پشت سر میزاره و به آینده ای که روبروش میدرخشه نگاه میکنه… آینده ای با مک

زمزمه کردم

_ متشکرم

به پشت سر نگاه کردم تا ببینم تا چه اندازه شوهر آیندم رو خجالت زده کردم اما کسی نبود که چشم هاش خشک باشه … مادرم داشت توی دستمال گریه می‌کرد و میو دستش رو به نرمی دورش حلقه کرده بود … مادر بزرگ لتی مثل یکی از اعضای خانواده سلطنتی سرش رو به نشانه تایید تکون میداد …

کشیش به من نگاه کرد

_و حالا نوبت قسمهای تو میرسه

_من ……. هیچی ننوشتم …..من…نمی دونستم…

مک گفت

_فقط هر چیزی که دلت میخواد بگو… یا میتونی از این استفاده کنی

و دستمالو جلوی صورتم تکون داد

گفتم

_ نه مچکرم

نمی تونستم لبخند رو از چهره ام دور کنم.. گلوم رو صاف کردم

_ میتونم از پسش بر بیام

_ میدونم که میتونی

خم شد و به نرمی منو بوسید… کلی در حالی که با گل ها به شونه ام ضربه میزد گفت

_ هی تا بعد از عروسی خبری از بوس نیست

گلوم رو صاف کردم

_خیلی خوب بگیر که اومد

به مک نگاه کردم …سعی می کردم با چشم هام بهش نشون بدم که توی اون لحظه تا چه اندازه عاشقشم

_ قول میدم که بهت وفادار باشم …که هر موقع خواستی حرف بزنی به حرفات گوش بدم …تا هر موقع که خواستی و هر جا که خواستی باهات بخوابم ..

با این حرف ابروهاش بالا رفت…. لبخند زدم و ادامه دادم

_ قول میدم یاد بگیرم که چطور گوشت سینه گاو درست کنم .. اسب سواری کنم و تا هر موقع که منو بخوای کنارت بمونم …و قول میدم تا جایی که بتونم مادر خوبی برای بچه هات باشم

یه قطره اشک از چشم ها ی مک سرازیر شد و لب هاش کمی لرزیدند

زمزمه کرد

_ متشکرم

به کشیش رو کرد …. کشیش رو به هر دوی ما گفت

_ خوب فکر می کنم که همین هم کارتون رو راه بندازه…. کسی حلقه داره ؟

ایان خم شد و حلقه طلایی رو بدست مک داد…. مک دستش رو به طرف من و مال من رو توی دست خودش گرفت

_ لطفاً حلقه رو به دست همسر آینده خود کنید

وقتی مک حلقه رو توی انگشتم فرو کرد موجی از گرما بدنم رو در بر گرفت… میدونستم تا روزی که بمیرم خوشحال و در امنیت خواهم بود

وقتی حلقه رو به دستش کردم دستش رو روی دستم گذاشت

_ من شما دو تا رو زن و شوهر اعلام می کنم …..حالا میتونی همسرت رو ببوسی کابوی

مک نیشخند پهنی زد و خم شد

_عاشقتم اندی مکنزی

و لب هاش رو روی لبهام گذاشت

گفتم

_منم تو رو دوست دارم گاوین مکنزی

و محکم بوسیدمش

 

 

 

 

پایان کتاب



مطالب مرتبط

دیدگاه ها

  • helma آوریل 15, 2019 :: 2:06 ب.ظ

    عالی بود .

    • رز آوریل 16, 2019 :: 9:50 ق.ظ

      ممنون

  • Dayan ژوئن 11, 2019 :: 1:24 ب.ظ

    باحال بود…و خیلی جاها خندیدم😅
    مرسی برای ترجمتون❤

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *