محبوب ترین مطالب

رمان دروغ های مصلحتی از لیندا هوارد بخش دو :

 

 

 

پین به او نگاه کرد

-توی سابقه پزشکیش نوشته شده موهای قهوه ای و چشمهای قهوه ای

برای لحظه ای اهمیت آن در ذهنش ثبت نشد…سپس چشمهایش گشاد شدند… او هیچ حس  آشنایی در مورد این مرد نداشت…. اما هنوز هم به خاطر توفان احساساتی که در درون او به وجود آورده بود گیج شده بود…بله  برایش احساس دلسوزی می کرد اما همچنین بهتی آمیخته با احترام نسبت به او احساس میکرد..این که او هنوز هم زنده است و دارد می جنگد ….احترام  عمیقی  نسبت به او به خاطر آن همه عزم و اراده و دل و جرات  احساس می‌کرد

با صورتی رنگ پریده و صدایی  خیلی آرام  گفت

-پس اون باید استیوباشه مگه نه؟

 برقی از آرامش  از صورت پین گذشت.اما قبل از آنکه  جی  بتواند مطمئن باشد.. محو شد. پین سرش را تکان داد

-من  به آدمها مون  اطلاع میدم که هویتش رو تایید کردی.. اون استیو کراسفیلده

……………………………..

فصل ۲

زمانی که صبح روز بعد جی  بیدار شد… کاملا بدون حرکت در تختخواب دراز کشیده بود..به اطراف اتاق ناآشنای  هتل خیره شد… و سعی می کرد از اتفاقات گذشته سر در بیاورد. اتفاقات روز گذشته تقریباً  در هاله ای مبهم قرار داشتند.. به جز خاطره کاملا واضح از مردی که روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود.. استیو… آن مرد استیو بود

می بایست او را به یاد می آورد. حتی اگر ۵ سال گذشته بود. یک زمانی عاشقش بوده… چیزی در مورد او می‌بایست آشنا می بود …حتی با وجود آن همه ورم و کوفتگی… احساس گناه عجیبی او را در بر گرفت. اگر چه میدانست احساس مسخره ایست.اما به نظر می رسید اجازه داده تا او آنقدر در زندگی اش کمرنگ شود که حتی نتواند چهره اش را به خاطر بیاورد

جی از تخت خواب بیرون آمد …بفرما …یک بار دیگر اجازه داده بود تا چیز ها برایش بیش از اندازه اهمیت پیدا کنند. استیو همواره به او می‌گفت : یکم زندگی را آسان تر بگیرد ..و گاهی اوقات تن صدایش توأم با  ناشکیبایی بود.. این هم یکی دیگر از جنبه هایی بود که آنها با یکدیگر ناسازگار بودند .جی خیلی شدید و زیاد با هرچیزی در دنیای اطرافش درگیر بود… در حالی که استیو با شوخ طبعی و سرسری از همه چیز میگذشت

آن روز صبح.. او دیگر آزاد بود که به نیویورک برگردد ..اما برای انجام این کار بی میل بود.در ضمن امروز تنها شنبه بود …و هیچ  عجله ای  نبود… او می‌توانست تا دوشنبه که به سر کار برگردد صبر کند…و دلش می خواست یک بار دیگر استیو را   ببیند…به نظر می رسید این چیزی باشد که پین هم میخواست زیرا هیچ حرفی از اینکه مقدمات برگشت او به نیویورک را چیده به میان نیاورد

آنقدر خسته و  فرسوده بود که برای اولین بار به خوابی عمیق فرو رفته بود… و به عنوان نتیجه سیاهی های زیر چشم هایش به اندازه ی همیشه تیره نبودند… در حالی که به آینه دستشویی خیره شده بود با خودش در این فکربود که شاید اخراج شدن برایش به منزله یک نعمت بوده. آنطور که به خودش سخت میگرفت تاثیر بسیار منفی روی سلامتی اش داشته… و بیش از آنکه برای سلامتی اش خوب باشد وزن کم کرده بود… پوست صورتش روی استخوان کشیده شده و به نظر ضعیف و نحیف می‌رسید.. مخصوصا بدون آرایش… در آینه برای خودش شکلکی در آورد …او هرگز آنچان زیبایی خیره کننده ای نداشته و هرگز هم نخواهد داشت… اما او یک زمانی خوشگل بود …چشمهای  آبی تیره و موهای عسلی بهترین خصیصه های زیبایی او به شمار می آمدند ..اگرچه بقیه ی چهره‌اش  معمولی به حساب می‌آمد

اگر اسیو اکنون او را می دید در مورد ش چه میگفت؟آیا نا امید می شد و  رک و مستقیم ان را بیان می‌کرد؟

چرا نمی توانست او را از ذهنش بیرون کند؟ اینکه در مورد او احساس نگرانی کند کاملا طبیعی بود. این که به خاطر آن همه جراحات وحشتناک برایش احساس  دلسوزی عمیقی بکند… اما نمی توانست جلوی خودش را بگیرد و به این فکر نکند که استیو در مورد او چه فکری خواهد کرد….نه ان استیو قدیمی.. آن مرد جذاب اما  غیر قابل اتکا که شعارش در زندگی هرچه پیش آید خوش آید بود…. بلکه مردی که هم اکنون به آن تبدیل شده بود …سخت تر.. قوی تر… با آن نیروی اراده قوی که او را از بدترین شرایط نجات داده بود ….آن مرد در مورد او چه فکری خواهد کرد؟ آیا هنوز هم او را می خواهد؟

این فکر باعث شد  صورتش قرمز شود .از آینه فاصله گرفت ..احتمالا باید دیوانه شده باشد …او اکنون به یک مرد علیل تبدیل شده بود…حتی حالا هیچکس مطمئن نبود او زنده خواهد ماند ..بر خلاف آن شخصیت جنگنده اش.. و حتی اگر زنده بماند احتمالا بدنش به خوبی گذشته عمل نمی کند ..احتمال دارد جراحی روی صورتش به خوبی کار نکند …تا زمانی که بانداژها برداشته نشود کسی نمی توانست به طور حتم چیزی بگوید….ممکن است صدمه مغزی دیده باشد… ممکن است دیگر قادر نباشد  راه برود …صحبت کند …یا خودش غذا بخورد

با ناامیدی متوجه شد که اشک از گونه هایش پایین می چکد. چرا او داشت برایش گریه میکرد؟ چرا نمی توانست جلوی گریه کردن برای او را بگیرد؟ هر زمان که به او فکر می‌کرد شروع می کرد به گریه کردن. که کار احمقانه ای بود ….آن هم در حالی که حتی قادر نبود او را به جا آورد

پین ساعت ۱۰ به او تلفن کرد ..بنابراین خودش را مجبور کرد تا از گریهکردن دست بکشد… که البته کار بسیار دشواری بود… سپس با تعجب فهمید گرسنه است. او هرگز صبحانه نمی خورد …بلکه تا موقع ناهار معده اش را پر از  قهوه می کرد…تا جایی که کاملا  معده اش پر می شد و دیگر نمی توانست چیزی بخورد…اما از همین حالا هم اثرات و خصوصیت های سخت کار داشت ناپدید می شد و او هم اکنون غذا می خاست

از اینکه پین  داشت با نگاه  تیز ی صورت او را بررسی …و تمام جزئیات را  انالیز می‌کرد بی خبر بود… او گریه کرده بود….پس این قضیه روی او تاثیر گذاشته…و اگرچه آنها دقیقاً همین را میخواستند … اما با این حال از این که این زن را ناراحت و  آزرده کرده بودند  احساس پشیمانی می کرد …او همچنین امروز خیلی بهتر به نظر می رسید ….و کمی رنگ به چهره اش برگشته بود …چشم های خیره کننده اش بزرگتر و گیرا تر از آنچه که بیاد می آورد به نظر می رسیدند… تنها امیدوار بود دیگر بیشتر از این گریه نکند

در حالیکه بازوی او را می گرفت گفت

-با من تماس گرفتند که شرایطش رو چه کنم. خبرهای خوبی دارم… علائم حیاتیش در حال پیشرفت هستند ..هنوز هم بیهوشه اما موج های مغزیش واکنش بیشتری نشون میدن و دکتر ها از قبل خوشبین تر هستند….واقعا بهتر از اونچه که کسی انتظار داشته باشه پیشرفت کرده

جی  به این موضوع که آنها انتظار داشتند او بمیرد…  بنابراین هر چیزی از آن بهتر بود… اشاره ای نکرد…نمیخواست به این که  او تا چه اندازه به مرگ  نزدیک بود فکر کند ..بنا به دلایلی نمی‌توانست بفهمد چرا استیو.. در طی آن لحظاتی کوتاهی که کنار او ایستاده بود و با دستش بازوی او را لمس کرده بود …تا این اندازه برایش مهم شده 

بیمارستان بزرگ و سفید ناوال  امروز صبح شلوغ تر از شب گذشته بود و دو  نگهبان متفاوت جلوی در  آی سی یو که اتاق استیو در آنجا بود ایستاده بودند. دوباره به نظر می رسید پین را به محض دیدن چهره اش شناختند. جی با خود در این فکر بود که او تا کنون چند بار به  دیدن استیو  آمده و  اصلا چرا باید  آنقدر برایش مهم بوده باشد که مرتب به او سر بزند… مانند همان کاری که امروز صبح کرد..میتوانست از پشت تلفن جویای احوال استیو باشد…استیو خود را  درگیری هر کاری که کرده بود میبایست به شدت مهم باشد و پین میخواست به محض اینکه او بیدار شد کنارش باشد..اگر چنین چیزی اصلاً امکان‌پذیر باشد

پین اجازه داد تا او خودش وارد اتاق شود و گفت می خواهد با کسی صحبت کند.. جی با  بی حواسی سرش را تکان داد…تمرکز او از همین حالا روی استیو بود. در را هل داد و وارد اتاق شد….و عملا پین را که هنوز نصف جمله اش را تمام نکرده بود…وسط راهرو تنها گذاشت..زمانی که پین به در بسته نگاه کرد لبخند کج و اندکی  پشیمان…روی لب هایش نشست. سپس برگشت و به طرف پایین راهرو حرکت کرد

  جی به مرد روی تخت  خیره شد… استیو… حالا که دوباره او را می دید…قبول کردن اینکه او واقعا استیو باشد کمی سخت بود. استیو را با حالتی پر از انرژی و زندگی می شناخت… او اکنون آن قدر بی حرکت بود که باعث عدم تعادل جی می شد

هنوز هم در همان موقعیتی بود که شب قبل او را در آن دیده بود. هنوز هم ماشین هایی که به بدنش متصل بودند صدای زمزمه وار و خفیف تولید میکردند و هنوز هم مایعی  از طریق لوله ها و سوزن به بدنش  جاری می‌شد. بوی قوی آنتی بیوتیک بیمارستان باعث سوزش دماغش شد و ناگهان با خود فکر کرد که شاید جایی در ذهنش… استیو متوجه بوی بیمارستان شود… آیا می توانست  صدای صحبت کردن آدم های اطرافش را بشنود؟ اگر چه نتواند پاسخ دهد؟

 به سمت تخت حرکت کرد.. همانطور که شب گذشته این کار را کرده بود. و بازوی او را لمس کرد… برخلاف هوای سرد اتاق پوست بدن او بسیار داغ و سوزان بود. آنهمه بانداژی که سراسر بدن او را پوشانده بود باعث می شد تا فردیت اش را بپوشاند. و لب هایش  آنچنان و رم کرده بودند که بیشتر شبیه کاریکاتور به نظر می رسیدند تا لب های مردی که زمانی با او ازدواج کرده… عاشقش بوده…. با او دعوا کرد ه و بالاخره از او طلاق گرفته بود. تنها پوست بازوی او که از زیر آن همه بانداژ  بیرون بود… او را برای جی واقعی می کرد

آیا او اصلا چیزی احساس می کند؟ آیا از لمس دست های جی آگاه است؟

زمزمه کرد

-استیو؟

صدایش می لرزید

صحبت کردن با یک مومیایی  آن هم زمانی که آنقدر در کمای عمیقی فرو رفته بود که  نمی توانست به هیچ چیزی واکنش نشان دهد…خنده دار بود. و حتی اگر  معجزه ای اتفاق می افتاد و صدای جی را می شنید… نمی توانست پاسخ دهد

 اما با وجود دانستن تمامی این ها…چیزی درونش او را تشویق به ادامه دادن می کرد

-منم…جی

گاهی اوقات او جی را…جیبرد…خطاب می‌کرد. زمانی که میخواست واقعاً او را عصبانی کند… او را جانت جین  صدا میزد.. زمانی که  بچه بسیار جوانی بود این اسم مستعار را به دست آورده بود…پدر و مادرش او را جانت جین  صدا می‌زدند…اما برادر بزرگ ترش  اسم او را مخفف کرده و به او جی.جی  می گفت…که طبیعتاً تبدیل شد به جی….زمانی که وارد دبیرستان شد به طور رسمی  جی نام گرفت

به استیو گفت

-تو صدمه دیدی

و بازویش را  نوازش کرد

-اما حالت خوب میشه. پاهات شکسته شدن برای همین الان توی گچن… برای همینه که نمیتونی اونها رو تکون بدی… یک لوله توی گلوت فرو کردن تا کمکت کنه بهتر نفس بکشی … برای همینه نمیتونی صحبت کنی …نمیتونی ببینی چونکه بانداژ روی چشم هات رو پوشانده …نگران چیزی نباش..اونها به خوبی ازت مراقبت می کنن

آیا اینکه همه چیز خوب خواهد شد یک دروغ بود؟ با این حال هنوز هم نمی دانست به او چه بگوید. اگر می‌توانست  صدایش را بشنود  میبایست به او اطمینان خاطر دهد نه اینکه دلیل دیگری برای نگرانی به او بدهد

گلویش  را صاف کرد و شروع کرد به تعریف کردن در مورد پنج سال گذشته برای او. ..اینکه بعد از طلاق مشغول به چه کاری بوده.. حتی به او در مورد اخراج شدن هم گفت و اینکه چطور دلش میخواست  با مشت  محکم به دماغ فرال وردلا  بکوبد …اینکه چقدر هنوز هم بدجوری دلش می خواست به دماغش بکوبد

صدا آرام و بی اندازه حساس و لطیف بود…. مرد نمی توانست معنی کلمات را بفهمد ..زیرا هنوز هم تاریکی لایه‌های ذهن او را در بر گرفته بود.. اما صدا را شنید….. آن را احساس کرد.. مثل چیز گرمی که  پوستش را  لمس میکرد… باعث میشد کمتر احساس تنهایی بکند.. آن تماس  کوچک و نامحسوس……….

چیزی حیاتی و سخت درون مرد ..روی تماس متمرکز شد ب..ا اشتیاق به سمت آن کشیده می‌شد ..او را مجبور می‌کرد برای رسیدن به آن از تاریکی بیرون بیاید.. اگر چه  هیولاهایی که با دندان های تیزشان  منتظر بودند را احساس می‌کرد… منتظر بودند تا با دندان های تیز و چاقو های داغ  و برنده گوشت او را بدرند.او می بایست قبل از آنکه به صدا برسد با آنها مقابله کند… و او هنوز خیلی ضعیف بود.. ممکن بود نتواند از پسش بر بیاید … با این حال صدا به او می رسید …مانند مغناطیس او را به سمت خودش میکشد… او را از تاریکی و بی احساسی عمیقی که او را نگه داشته بود بیرون می کشید

جی گفت

-به یاد میارم زمانی که چهار ساله بودم یک عروسک برای تولدم هدیه گرفتم

حالا دیگر بصورت اتوماتیک حرف میزد ..صدایش آرام و رویا گونه بود

نرم و پشمالو بود ..مثل یک بچه ی واقعی ..موهای قهوه ای فرفری با چشم های بزرگ و قهوه ای رنگ داشت.. با مژه های بلند که هر زمان اونو  دراز می کردم بسته می شدند.اسمش رو گذاشتم کریستی.به خاطر بهترین دوستم در تمام دنیا ..اون عروسک رو همه جا با خودم می‌بردم ..تا زمانی که دیگه کاملا فرسوده و کهنه شده بود…باهاش می خوابیدم.. زمانی که غذا میخوردم اونو روی صندلی کنار خودم میزاشتم ..با دوچرخه مایل ها و مایل ها اطراف خونمون  میچرخیدم ..در حالیکه  اونو روی  سبد جلوی دوچرخه گذاشته بودم ..بعد شروع کردم به بزرگ شدن  و علاقه ام رو به کریستی از دست دادم …اونو روی طاقچه کنار بقیه عروسک ها گذاشتم …و کم کم فراموشش کردم . اما اولین باری که تورو دیدم استیو… با خودم فکر کردم:  چشم هاش مثل چشمای کریستیه…زمانی که بچه بودم و رنگ ها رو درست نمی شناختم به چشم های قهوه ای می گفتم چشم‌های کریستی….تو چشمای کریستی رو داری

به نظر می رسید نفس کشیدنش عمیق تر و آهسته تر شده نمی‌توانست مطمئن باشد اما فکر می کرد بالا و پایین رفتن س*ینه اش تغییر کرده… از میان لوله ای که در گلویش قرار داشت صدای نفس کشیدن به گوش می‌رسید ..انگشتانش با ملایمت بازوی او را نوازش کرد… سعی می کرد ارتباط کوچک را برقرار نگه دارد… اگرچه با تماس با پوست او… چیزی در درونش به درد می آمد

تقریباً دو بار بهت گفتم چشم هات شبیه کریسیه اما فکر نکنم خیلی خوشت اومده باشه-

 خندید… در اتاقی که تنها صدای ماشین ها ی پزشکی به گوش می رسید صدای گرمی بود

-تو همیشه از شخصیت مردانه ات به شدت دفاع می کردی……. اهریمنی که عاشق ماجراجویی و هیجان بود نمی بایست چشمهای شبیه کریسیتی داشته باشه مگه نه؟

ناگهان بازوی او حرکت کوچکی کرد.. این جنبش آنچنان برای او شوکه آور بود که به سرعت دستش را پس کشید …رنگ از چهره اش پرید…به جز برای نفس کشیدن… این اولین باری بود که حرکت می کرد.. اگر چه میدانست این احتمالا  تشنج غیر ارادی یک ماهیچه بوده… چشمهایش به سمت صورت او کشیده شد… اما آنجا چیزی برای دیدن وجود نداشت… دو سوم بالایی چهره اش را بانداژ پوشانده بود… لب های ورم کرده اش بی حرکت بودند… به آرامی دستش را حرکت داد و دوباره بازوی او را لمس کرد..اما او زیردستانش بی حرکت دراز کشیده بود … بعد از چند لحظه… دوباره شروع به پرت و پلا گفتن برای او… در مورد خاطرات بچگی اش شد… هر چی به ذهنش می رسید می گفت
فرانک پین به آرامی در را باز کرد و سر جایش ایستاد ..به زمزمه آرام او گوش فرا داد.. هنوز هم کنار تخت ایستاده بود …جهنم … احتمالا او حتی یک اینچ هم از کنار مرد تکان نخورده … و برای-به ساعتش نگاهی انداخت-تقریبا سه ساعت اینجا بوده

اگر او زن این مرد می بود پین می‌توانست ان را درک کند… اما او همسر سابقش است… طوری به او توجه می ورزید انگار او را تشویق می کرد تا بهتر شود

 دلش نمی خواست او را بترساند… بنابراین به نرمی پرسید

یکم قهوه میخوای؟-

اما به هر حال به تندی سرش را به طرف او چرخاند و چشمهایش گشاد شده بودند

سپس لبخند زد

به نظر خوب میاد-

از کنار تخت دور شد ..سپس ایستاد و به عقب نگاهی انداخت.. ابروهایش به یکدیگر گره خورد

-از اینکه اونو تنها رها کنم متنفرم ..اگه میتونست چیزی بفهمه احتمالا باید …فقط دراز کشیدن اونجا حسابی وحشتناک باشه.. این که یک جا گیر افتاده باشه.. بدنش درد کنه.. و ندونه چرا……. و در تمام این مدت فکر کنه تنهای تنهاست

پین او را مطمئن کرد

نمیتونه چیزی بفهمه-

آرزو می کرد اینطور نبود

اون توی کماست و با وضعیتی که الان داره به نفعشه که همانطور بمونه-

بله-

می دانست حق با پین است.. اگر استیو الان به هوش بود.. ‌بایست درد وحشتناکی را تحمل کند

……………

آن روشنایی ضعیف آگاهی محو شد …. صدای گرم ناپدید شد و او را تنها …و بدون مسیر رها کرد… بدون آن صدا که او را راهنمایی کند …دوباره در تاریکی غرق شد… در پوچی

فرانک در مورد غذای بد کافه تریا و قهوه که به ‌طور تعجب ‌آوری خوب بود فکر می کرد …در حقیقت قهوه خوبی نبود…. اما بهتر از آنچه که انتظار داشت بود….دفعه بعد ممکن است تا این اندازه خوب نباشد ..بنابراین می خواست تا جایی که می تواند از آن لذت ببرد… ..نه تنها این بلکه نمی‌دانست چگونه موضوعی که در طول ناهار تماماً به آن متوجه بود را پیش بکشد… اما می بایست این کار را انجام دهد…. “مرد ” خواسته اش را ساده بیان کرده بود: جی گرانجر باید در بیمارستان بماند… دلش نمیخواست بیمار را تشخیص هویت کند و سپس آنجا را ترک کند ..میخواست او از لحاظ احساسی درگیر شود… حداقل به اندازه ای که بماند…. و “مرد” هرچه بخواهد را بدست خواهد اورد

فرانک اهی کشیده بود

-اگه عاشقش  بشه چی؟ به جهنم… تو میدونی اون چه شکلیه… همیشه زنا از سر و کولش بالا می رفتن… نمیتونن در مقابل او مقاومت کنن

مرد تصدیق کرد

-ممکنه صدمه ببینه

اگرچه لحن صدایش به هیچ عنوان نرم تر نشد

-اما زندگی او در خطره ..و ماهیچ گزینه دیگری نداریم …حالا بنا به هر دلیلی… استیو کراسفیلد  هم زمانی که این اتفاق افتاد اونجا بوده …اینطور نیست که یک لیست از انتخاب ها داشته باشیم و از بین اونها یکی رو برگزینیم.. کراسفیلد  تنها گزینه است

نیاز نبود چیز بیشتری بگوید…. از آنجا که کراسفیلد  تنها گزینه بود…. همسر سابق او تنها گزینه برای تشخیص هویتش تلقی می شد

مر  ناگهان پرسید

مک کوی  باور کرد؟-

کاملا-

سپس لحن صدایش تندتر شد

تو که فکر نمی کنی گیلبرت مک کوی……-

 مرد حرف او را قطع کرد

 -نه .. میدونم که اینطوری نیست …اما مک کوی یک کاراگاه عوضی باهوشه اگه اون باور کنه یعنی ما در نشون دادن چیز ها …به روشی که می‌خواستیم موفق بودیم

اگه زمانی که از کما بیرون میاد زن کنارش باشه چی؟-

-مهم نیست… دکتر ها میگن خیلی گیج و وضعیتش به هم خورده شده…  و حرفاش معنی نمیدن..  او رو زیر نظر دارند و به ما اطلاع میدهند چه زمانی اجازه می دهند تا از کما بیرون بیاد… نمیتونیم بدون اینکه مشکوک به نظر برسیم زن رو از اتاق بیرون کنیم ……اما مراقب باش…. اگر شروع به صحبت کردن عاقلانه کرد… فورا زنو از اتاق بیرون ببر… تا زمانی که بتونیم باهاش صحبت کنیم… اما اون موقع دیگه زیاد خطرناک نیست

داری به قصد کشت قهوه رو به هم میزنی-

صدای جی افکار او را درهم شکست… به او نگاه کرد …سپس نگاهش را به سمت قهوه پایین آورد… آن قدر آن را به هم زده بود که دیگر سرد شده از این که قهوه نه چندان بد را این چنین حرام کرده بود چهره در هم کشید

داشتم فکر میکردم چطور ازت یک درخواست بکنم-

جی نگاه گیجی به او انداخت

فقط یک راه وجود داره ……بپرس-

خیلی خوب-

نفس عمیقی کشید

فردا به نیویورک بر نگرد… اینجا کنار استیو میمونی؟ بهت نیاز داره… و حتی قراره  بهت بیشتر نیاز پیدا بکنه-

 

 

قسمت بعد



مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *