رمان خارجی عاشقانه غضب قسمت پانزدهم  :

 

 

الی به بیرون دروازه میان جمعیت معترضان هول داده شد . همانطور که انجا منتظر ماشین اش ایستاده بود اضطراب مانند خوره جانش را می خورد .به گروه ضد گونه های جدید خیره شد و سپس به سرعت.. وقتی یکی از انها با حالتی مشکوکانه به او نگاه کرد.. نگاهش را  برگرفت .وقتی چند نفر از معترضین به او نزدیک شدند خودش را به دروازه نزدیک تر کرد .یکی از نگهبان‌ها در حالی که دستش را به طرف اسلحه میبرد گفت

_ برگرد عقب 

الی سر جا خشکش زد

_ منتظر ماشینم هستم .اونها از من خوشوشن نمیاد

 سرش را به طرف جمعیت پشت سر اشاره داد 

_حداقل نمیتونم اینجا بمونم تا در امنیت باشم ..تا موقعی که ماشین میرسه ؟ این درخواست زیادیه ؟

نگهبان نیشخندی زد 

_ برگرد عقب پشت خط یا مجبورت می کنم برگردی

 الی چرخید و ده قدم از دروازه دور شد تا به خط کشی خیابان برسد. یکی از مرد ها در جمعیت به او خیره شد و نزدیک تر امد. ظاهر خشنی داشت و مانند این بود همین حالا از زندان  ازاد شده و روی بازوهایش به صورت بی کیفیت تاتو شده بود

_تو کی هستی؟ از داخل اومدی. جزو یکی از اون عاشقان حیواناتی ؟ 

 یکی از زن های معترض به الی خیره شد و به طرف نگهبان چرخید و از او پرسید 

_این زن کیه؟

 نگهبان به الی حتی نگاه هم نکرد

_ این جا کار می کرد اما همین حالا اخراج شده 

اللی با دهان باز به نگهبان خیره شد که به این اسانی هویت او را لو داده بود و می‌توانست احساس خصومت اطرافش را که به وضوح بالاتر رفته بود احساس کند. می خواست به دروازه نزدیک تر شود اما نگهبان که اسلحه در دست داشت سرش را برای او تکان داد 

_بهت دستور دادم بری عقب

 یکی از معترضین فریاد کشید 

_اره.. چرا نمی اینجا ه*رزه.. دوست داریم باهات صحبت کنیم 

دوباره به جمعیت نگاه کرد که داشتند به او نزدیک تر می شدند. تابلوهایی که به دست گرفته بودند را مانند چوب بیسبال به دست گرفته بودند و ترس و وحشت سراسر وجود الی را فرا گرفت. الی به نگهبان گفت

_ اگه کسی از اینها به من اسیب برسونه از همه شما شکایت می‌کنم 

نگهبان با عصبانیت گفت 

_پس اینجا رو ترک کن

_ نمیتونم.. لوازم شخصیم همراهم  نیست. حتی کیفم  همراهم نیست

 لبخند سردی تحویلش داد 

_ به من مربوط نیست .شنیدم میخواستی همه ما رو اخراج کنی تا اون گونه های جدید کار ما رو از ما بگیرن 

 صدای عصبانی مردی از جاده باریک امد

_ اینجا چه خبره؟

 الی به بالا نگاه کرد. گونه های جدید را با اسم یا با چهره نمی‌شناخت ..اگرچه می توانست بگوید که مرد یکی از گونه‌های جدید است و لباس گارد ویژه ای که پوشیده بود حروف NSO  روی ان نوشته شده بود. نگهبان مقابل دروازه گفت 

_هیچی

 گونه جدید اخمی کرد و به الی نگاه کرد 

_من یک افسر NSO هستم و الان شیفت کاری منه. تو چرا اینجایی ؟

_اخراج شدم

 از بالای شانه به جمعیت پشت سرش نگاه کرد

_ میبایست منتظر ماشینم بمونم تا اونو برام بیارن و بتونم از اینجا برم . نگهبان به من اجازه نمیده که داخل هوم لند منتظر بمونم 

یک نفر از میان جمعیت چیزی به طرف الی پرتاب کرد و به بازوی او برخورد کرد. از درد به خود پیچید و چرخی زد تا  ببیند چه چیزی به او پرتاب شده .قوطی نوشابه ای روی زمین افتاده بود و مایع تیره رنگی روی زمین پخش شده بود. یک نفر دیگر چیز دیگری پرتاب کرد و الی چند قدم از جمعیت فاصله گرفت و به ندرت بطری اب از کنار سرش گذشت. افسر NSO  دستور داد

_ بذار بیاد داخل ..همین حالا

 نگهبان توضیح داد 

_اون اخراج شده. دیگه مشکل لعنتی ما نیست

_ دارم بهت دستور میدم همین حالا بهش اجازه بدی بیاد داخل و از ایمنی و سلامت اون اطمینان حاصل کنی.. منو مجبور نکن دوباره حرفام رو تکرار کنم

 وقتی یکی از نگهبان ها با بی‌میلی دروازه را باز کرد اسودگی خاطر سراسر وجود الی را فرا گرفت. یک نفر دیگر وسیله ای را پرتاب کرد و به شانه او برخورد کرد.نمی دانست این بار  چه چیزی را به طرف او پرتاپ کردند اما به شدت درد می کرد. جمعیت به سرعت شروع به پرتاب کردن اشیای دیگری به طرف او کردند. اما دروازه پشت سرش بسته شد .در حالی که شانه اش را ماساژ میداد به طرف بالا نگاه کرد .می خواست از افسر تشکر کند اما او ناپدید شده بود

  در حالی که پشتش را به جمعیت معترض کرده بود چشم‌هایش را بست. به شدت خسته بود. دلش میخواست دراز بکشد. خودش را بغل کرده و منتظر ماند 

_خانم براور ؟ 

 الی چشمهایش را باز کرد و از اینکه غضب را با افسری که به او اجازه داده بود تا به داخل بیاید دید متعجب شد. غضب به شدت عصبانی به نظر می رسید .تنها با دیدن او ضربان قلبش به شدت بالا تر رفت.  تقریبا چهار قدم ان طرف تر از الی ایستاد

_اینجا چه خبره ؟ اسلید درباره اتفاقاتی که بیرون افتاد به من اطلاع داد 

 نگاهش سر تا پای او را از نظر گذراند

_ صدمه دیدی ؟  

الی سرش را تکان داد .تصمیم گرفت به او نگویند که دست و شانه اش درد میکند . افسر NSO ای که او را نجات داده بود با کنجکاوی به او نگاه می کرد

_ متشکرم که کاری کردی تا بهم اجازه دادن داخل منتظر ماشین بمونم. اون بیرون  اوضاع داشت ناجور میشد

  سرش را برای الی تکان داد و الی توجهش را به غضب بازگرداند. لب هایش را گاز گرفت. برای چند ثانیه دو دل بود ..سپس تصمیمش را گرفت. می بایست به غضب اخطار می داد و به او می‌گفت چه در سر ریس بوریس  میگذرد .همچنین می‌خواست با او خداحافظی کند . به نگهبان هایی که نزدیک انها ایستاده و به حرف های انها گوش می دادند نگاه کرد و سپس گفت

_ میتونیم به طور خصوصی با هم صحبت کنیم ؟

غضب اخم کرد اما سرش را تکان داد . . چرخید و گفت 

_دنبالم بیا

 ناگهان نگهبانی که کنار الی ایستاده بود بازویش را به چنگ گرفت و گفت 

_اون همین جا میمونه .ریس بوریس به من دستور داده که باید بیرون بمونه و حتی اجازه نداشتم اون رو داخلی راه بدم .. اما اجازه نمیدم از اینجا بیشتر جایی بره 

غضب با عصبانیت چرخید و غرش کرد 

_ دستت رو ازش بکش 

 عصبانیت اش کاملا مشخص بود 

_رئیس تو از ما  دستور میگیره و این زن همین حالا با ما میاد و تو همین جا میمونی فهمیدی؟  دیگه اونو لمس نکن 

 نگهبان حیرت زده به نظر می‌رسید اما الی را ازاد کرد و یک قدم عقب برداشت. هر سه نفر شروع به حرکت کردند. وقتی مطمئن شد نگهبان ها نمی‌توانند حرف‌های ان‌ها را گوش کنند چرخید و به غضب رو کرد..  نگاه غضب مهربان تر شد و پرسید 

_میخواستی راجع به چی خصوصی صحبت کنیم ؟

_می خواستم بهت هشدار بدم که ریس بوریس حسابی از دست تیم امنیتی شما عصبانیه ..سعی کرد منو وادار کنه یه شکایت جعلی بر الیه تو پر کنم. مطمئنم دوباره سعی می کنه وتا یه نقشه دیگه بچینه .از اینکه سعی دارید کنترل جامعه خودتون رو به عهده بگیرید حسابی عصبانیه . فقط میخواستم بهت اطلاع بدم کمی 

مکث کرد

_ شما دیروز منو نجات دادید و فکر می کنم شما از نگهبان هایی که الان از هوم لند  نگهبانی میدن کارتون بهتره ..و به نظر من راجع به این مسئله که فکر می‌کردید سعی داره کنترل شما رو به دست بگیره حق با شما بود 

غضب باید از مدتی طولانی سرش را تکان داد . حالت چهره اسلید مانند سنگ شده بود. مشخص نبود چه در سرش می گذرد.غضب یک نفس عمیق کشید

_ میخواست چه شکایتی بر علیه تیم من پر کنی ؟

 ناگهان زمین برای الی واقعاً جالب توجه شد . قادر نبود به او نگاه کند

_ میخواست این قضیه که داخل حموم به من کمک کردی رو  بزرگش کنه .حرف های چرت و پرتی زد 

 نیم نگاهی به او انداخت و دوباره به سرعت نگاهش را پایین اورد

_ البته من شکایتی پر نکردم و بهش گفتم نمیتونه منو مجبور کنه گواهی دروغ بدم . فقط میخواستم بهت هشدار بدم که چه نیتی توی سر داره

 سکوت ادامه پیدا کرد و می توانست احساس کند که غضب او را نگاه میکند .بالاخره به او نگاه کرد و دید که اخم  بر چهره دارد 

_به این خاطر بود که اخراج شدی؟

 مطمئناً اسلید همه خبرها را به او گفته بود

_ هم اون  و هم شاید به این خاطر که یه چند تا لقب بد بهش دادم. از اینکه دستوراتش رو انجام ندادم واقعاً عصبانی شد

 لبخند غمگینی زد 

_اگه بهش توهین نمی کردم شاید اجازه میداد خودم وسایلم رو جمع کنم 

_ که اینطور 

چند لحظه سکوت کرد

_ ادرس خونه و شماره تلفن تو نیاز دارم. شاید جاستیک بخواد چند کلمه باهات صحبت کنه. فقط برام بخون شون. من اونها رو به خاطر میسپارم 

 شانه های الی فرو افتادند.  از اینکه وضعیتش را برای او تایید کند متنفر بود.

_ می بایست یه اتاق هتل توی شهر اجاره کنم و دنبال کار بگردم. وقتی اینجا شروع به کار کردم از یه ایالت دیگه اومدم . در حال حاضر خونه ندارم . البته میتونم شماره تلفنم رو بهت بگم.. اگه تلفنم رو به همراه بقیه وسایلم بهم تحویل دادن . در غیر این صورت اگه فکر می کنی جاستیک واقعا می خواد باهام صحبت کنه میتونم وقتی به هتل رسیدم با اینجا تماس بگیرم و شماره هتل رو براش بزارم  

چشمهای تیره غضب چند بار پلک زدند و  لب هایش به خط محکمی تبدیل شدند. به طرف پایین به او خیره شد .اما به دلایلی که برای الی قابل درک نبود به نظر می‌رسید دارد او را بررسی می کند. اسلید گفت

_  مطمئنا مشکلی پیش نمیاد خانم براور . لطفاً فراموش نکنید با  شماره تماستون با دفتر تماس بگیرید 

 الی سرش را تکان داد

_  یک بار دیگه به خاطر اینکه به من کمک کردید متشکرم

 نگاهش به طرف غضب کشیده شد .متوجه شد این اخرین باری است که می تواند با او صحبت کند و به خاطر این حقیقت غم شدیدی به او هجوم اورد.  به او خیره شد می خواست خیلی چیزها به او بگوید اما تنها یک چیز به فکرش رسید که از همه مهمتر بود

_ لطفاً با خوشحالی زندگی کن و متشکرم که تصمیم گرفتی من نباید بمیرم 

 لبخند غمگینی تحویل او داد و به طرف نگهبان به راه افتاد 

می توانست تمام مدت نگاه او را پشت سر خود احساس کند .دلش نمیخواست برای اخرین بار او را ببیند که از او دور می شود .حالا دیگر غضب ازاد شده بود و انها با یکدیگر برابر شده بودند و هیچ کدورتی بینشان باقی نمانده بود

 نیم ساعت بعد ..ماشینش به دروازه فرستاده شد. کلید ها را گرفت. احساس ناامیدی و بیچارگی میکرد .دیگر هرگز نمی توانست به هوم لند یا  نزد غضب باز گردد . در ان لحظه نمی دانست باید کجا برود و یا با زندگی اش چه کار کند .

وقتی از انجا دور می شد یک نفر چیزی به طرف ماشین پرتاب کرد و به پنجره ماشین برخورد کرد .بدون انکه به انها نگاهی بیاندازد از انجا دور شد

 

 

قسمت بعد


دسته ها : رمان غضب

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

  • suny دسامبر 22, 2018 :: 12:54 ب.ظ

    نمیشه تو تلگرام گروه بزنید و ترجمه ها رو بدون
    سانسور اونجا بذارید؟ dash

  • Tara دسامبر 23, 2018 :: 10:02 ب.ظ

    چرا قسمت بعدی نمیاد؟ :(( چشم به
    راهیم

    • رز دسامبر 30, 2018 :: 12:19 ب.ظ

      همین هفته قسمت جدید قرار میگره

  • سارا دسامبر 23, 2018 :: 11:53 ب.ظ

    سلام خسته نباشید میگم به مترجم عزیز که
    اینقدر زحمت میکشن…من خودم از صفحه
    خانوم دانر دیدن کردم،انگلیسیم خوبه اما
    واقعا برام یه جاهایی سخت بود بفهمم
    دقیقا چی نوشته،از بس از ضمیر استفاده
    کرده بود…پس قطعا هنر مترجمی این رمان
    رو تا این حد خوندنی و جذاب
    کرده…قسمت شونزدهم کی گذاشته میشه؟
    نمیتونید یه کانال تلگرام بزنید و قسمتهارو
    اونجا بزارید؟لطفا پاسخ بدید…با تشکر

    • رز دسامبر 30, 2018 :: 12:18 ب.ظ

      سلام ، متشکرم ، در طی همین هفته قسمت ها دوباره روال عادی خودشون رو شروع می کنن

  • ف دسامبر 25, 2018 :: 12:11 ق.ظ

    تل ندارید؟
    اونجا جویین بدیم

    • رز دسامبر 30, 2018 :: 12:17 ب.ظ

      سلام ، کانال تلگرام نداریم

  • Nazli دسامبر 25, 2018 :: 4:25 ب.ظ

    این سری چه قد طول کشید قسمت جدید بیاد!
    مترجم جان میشه بگی غصب کلا چند پارته؟

    • رز دسامبر 30, 2018 :: 12:17 ب.ظ

      حدود سی قسمته

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *