محبوب ترین مطالب
رمان خارجی عاشقانه غضب قسمت شانزدهم :

 

 

 

 

جاستیک دستش را روی شانه غضب گذاشت

_ کار درست رو انجام دادی

به دروازه ای که دوستش تقریباً به مدت ۴۵ دقیقه به ان خیره شده بود نگاه کرد

_میدونم برات خیلی سخت بود که بزاری اون بره

غضب سعی داشت با احساساتش بجنگد . سرش را چرخاند و به دوستش نگاه کرد

_ وقتی بهم خبر دادی اون رو اخراج کردن کاری که ازم خواستی رو انجام دادم . بهش اجازه دادم که بره. حالا که دیگه اینجا نیست جاش امن تره عوضی های بیشتری نمیتونن بهش حمله کننن

جاستیک گفت

_ ممکن بود دشمن های ما اونو بکشن . میدونم که این قضیه برات سخته

غضب اعتراف کرد

_ نمیتونم تصور کنم دیگه هرگز نمیتونم اونو ببینم ..احساس درد دارم

صورت جاستیک از شدت پشیمانی منقبض شد و شانه غضب را فشار داد

_ نمیدونستم تا این حد قویه

_ بله هست

_ متاسفم اگرچه که اگه اینجا نباشه براش بهتره

_اما گفت هیچ خونه ای نداره .حالا چه کار میکنه ؟ شاید باید ازش میخواستم بمونه. میتونستیم ریس رو مجبور کنیم اونو توی خوابگاه نگه داره.

_ ما الان نمی تونیم دستوری بدیم غضب. برای هر چیزی زمان و مکان مشخصی وجود داره. تو بهترین کار رو برای مردم مون انجام دادی. متاسفم که چنین بهای سنگینی برای تو داشت ..تنها چیزی که میتونم بگم اینه که میتونی بعد از اینکه تماما کنترل هوم لند رو به دست گرفتیم بهش پیشنهاد کار بدی

کمی از احساس درد سینه غضب کمتر شد

_ می خوام برگرده..

به او نیاز داشت. این که هرگز نتواند لبخند او را ببیند یا صدایش را بشنود مزه تلخی در دهانش بجا می گذاشت.

_ فکر می کنم بخاطر اینکه از ما دفاع کرد اخراج شده. اینکه ما در عوض فداکاریش چنین کاری برایش انجام بدیم احساس اشتباهی داره

_ پس به محض اینکه قادر شدیم بهش پیشنهاد کاری که لیاقتش رو داره بده .خیلی طول نخواهد کشید .هنوز چیزهای زیادی هستند که نمیدونیم ..هر روز به ما کمک می کنه یک قدم به بدست گرفتن کنترل سرنوشتمون نزدیکتر بشیم .

_اگه دیگه این کار رو نخواد چی ؟ اگه هرگز نخواد برگرده چی ؟ میتونه اون بیرون توی دنیای خودش کار پیدا کنه

برقی از غم و اندوه از چهره غضب گذشت

_ ممکن دیگه هرگز اونو نبینم

_پس باید به احساساتت غلبه کنی

غضب چیزی نگفت. اما درد کشنده ای در درون سینه اش بیشتر شد . نمی توانست به احساساتش برای او غلبه کند .الی توی خون او بود.. بخشی از وجود او بود.. اما حالا دیگر نمی توانست بخشی از زندگی او باشد

جاستیک دستش را روی شانه او قرار داد و گفت

_ بیا با هم قدم بزنیم .الان نباید تنها باشی

غضب کمی مردد ماند. یک بار دیگر به دروازه نگاه کرد. اما میدانست الی باز نخواهد گشت. سرش را تکان داد

_ مچکرم

………………………………..

الی همانطور که به نوشته هایی که با اسپری روی ماشین اش نوشته شده بود نگاه می کرد زیر لب ناسزا گفت .می دانست احتمالاً یکی از معترضان می بایست او را تا هتل دنبال کرده باشد. ان ح******** ها بسیار موزی و عقده ای بودند. میدانستند الی در کدام هتل ثبت نام کرده و به خاطر اینکه الی برای گونه های جدید کار می کرده روی ماشینش فحش و ناسزا نوشته بودند

الی انقدر عصبانی بود که می بایست با پلیس تماس بگیرد و یک شکایت نامه تنظیم کند . نمی‌توانست با ماشینی که چنان ناسزاهایی رویش نوشته شده بود برای مصاحبه برود . همانطور که به دنبال کلید در اتاق… داخل جیب شلوارش را می‌گشت… بسته غذا را محکم تر در دست گرفت . سرش را چرخاند و سه مرد قد بلند با جثه های بزرگ را دید که به راهرو قدم گذاشتند و به او خیره شدند . وقتی فهمید توجه انها کاملا روی اوست به شدت ترسید.. دستگیره در را رها کرد و چند قدم عقب رفت . یکی از مردها به سرعت به طرف او دوید و گفت

_گرفتیمت

وقتی الی سعی کرد فرار کند به او اجازه نداد. یکی از مردها با حالتی اضطراری زمزمه کرد

_بکشونش اینجا برنی

وحشت مانند چنگ های خشن گلوی الی را محکم گرفته بود. به مرد گفت

_ مشکل لعنتی شما چیه ؟ بزار برم

همان طور که دستش را دور کمر الی حلقه می کرد و او را با خود می کشید بیخ گوشش زمزمه کرد

_ مشکل من؟…

الی با دو دست به نرده چسبیده بود اما مرد سعی می کرد دست او را ازاد کند .

_…اینه که بهمون گفتن با یکی از اون حیوون ها رابطه داشتی و می خوایم تو رو نجات بدیم. تو رو شستشوی مغزی دادن

الی جیغ کشید و با پا به مرد بزرگتر ضربه زد. با وحشت به اطراف نگاه می کرد تا به دنبال کمک بگردد.. چند نفر را دید که در پارکینگ ایستاده بودند و با دهانی باز به او نگاه می کردند. یک نفر از دور دست فریاد کشید تا مردی که الی را گرفته بود او را رها کند. مردی که در اتاق کناری انها ایستاده بود گفت

_لعنت مردم دارن ما رو میبینن

به نظر میرسید که ترسیده باشد

_فرار کن

بازو هایی که دور کمر الی بودند ناگهان او را رها کردند . هر سه تای انها به جهت مخالف فرار کردند. الی نفس نفس میزد . معده اش درد می‌کرد . پاهایش شل شد و روی زمین افتاد . سه مرد را دید که با سرعت از انجا فرار می‌کردند و ان طرف ساختمان ناپدید شدند .به طرف سر و صدا چرخید. انتظار حمله دیگری را داشت. یک زن در حالی که بچه ای را به بغل گرفته بود انجا ایستاده بود و به نظر می‌رسید که رنگ صورتش پریده

_اونها دزد بودن؟

الی در حالی که نفس نفس میزد گفت

_ نه

یک مرد از طبقه پایین فریاد کشید

_ پلیس توی راهه. حالت خوبه ؟

الی می‌بایست گلویش را صاف کند تا بتواند صحبت کند

_ من خوبم متشکرم

بسته غذایی که روی زمین افتاده بود را دید. دستش را دراز کرد تا ان را بردارد. اما به خاطر این حرکت دنده هایش درد گرفت. امیدوار بود بدنش کبود نشده باشد. سر جایش نشست و به ادم‌هایی که اطراف او حلقه زده بودند خیره شد. بسیار گرسنه بود .میتوانست وقتی منتظر پلیس است غذا بخورد. یک ساندویچ را از بسته بیرون اورد و به ان گاز زد

دستش را به دنبال بیرون اوردن تلفنش به جیب شلوارش فرو کرد .یک ساعت پیش با هوم لند تماس گرفته بود تا شماره تلفن اش را به جاستیک بدهد. اما منشی او اصرار کرده بود که الی ادرس هتل را هم برای انها به جا بگذارد اما دیگر نمی توانست در این هتل بماند. دوباره شماره دفتر جاستیک را گرفت.. به ساعتش نگاه کرد ..ساعت پنج بعد از ظهر بود. بعد از ان که بالاخره صدای زنی از پشت تلفن به او خبر داد که با منشی جاستیک ارتباط برقرار کرده گفت

_ سلام.. فکر می کنم قبلا با هم صحبت کردیم .من الی براور هستم . من شماره تلفن متلی که در اون اقامت دارم رو به شما داده بودم که در صورت نیاز اقای جاستیک نورث بتونن با من تماس بگیرن . اما میترسم این اطلاعات دیگه به درد بخور نباشه ..می بایست متلم رو عوض کنم . فکر می کنم فردا صبح با اطلاعات جدید با شما تماس خواهم گرفت. شما شماره تلفن همراه من رو دارید بنابراین میتونید در صورت نیاز با من تماس بگیرید درسته ؟

زنی که ان طرف خط بود برای چند ثانیه ساکت شد سپس گفت

_چرا می بایست متل تون رو تغییر بدید ؟

_اه…

از گوشه چشم ماموری که به او نزدیک می شد را دید.

_ یه مشکلی برام پیش اومده قول میدم فردا صبح با ادرس جدید با شما تماس بگیرم .حالا باید واقعاً برم.. پلیس رسیده و باید به سرعت وسایلم رو جمع کنم تا بتونه منو از اینجا اسکورت کنه. فردا با شما صحبت می‌کنم

و تلفن را قطع کرد

…………………………..

غضب در دفترش قدم میزد. الی دیگر هرگز باز نخواهد گشت .دیگر نمی توانست او را ببیند. می‌بایست با ان واقعیت دردناک کنار بیاید . صدای تقه ای روی در اتاقش شنید .نفس عمیقی کشید و صورتش را بی حالت گرفت. گلویش را صاف کرد

_بیا داخل

برس .. دوستش و کسی که او را مسئول اموزش مهارت های مختلف به گونه های جدید کرده بود به داخل امد .در را پشت سرش بست و مقابل ان تکیه داد

_یه مشکلی برامون پیش اومده

_ حالا دیگه چی شده ؟ این بار چه مشکلی پیش اومده ؟

_بعضی از نگهبان های مرد با زن هامون لاس زدن و مردهای ما نسبت به اونها بسیار محافظه کارانه عمل می کنن

لبهای غضب به لبخندی متمایل شد

_زن های ما می تونن از پس یه انسان بر بیان. مخصوصاً وقتی عصبانی بشن

سپس لبخند از روی لبهایش پاک شد

_ فقط یه لاس زدن معمولیه یا اونها رو اذیت کردن؟

_ لاس زدن معمولی ..اما ممکنه مرد های ما جنگ براه بندازن. اگرچه هیچ کدوم از زن ها شکاتی پر نکردن اما اگه مرد های ما فقط به خاطر اینکه یکی از انسان ها به زن های ما چشمک زده سر اونها رو از تنشون جدا کنن هرگز نمی تونیم با انسان ها به خوبی کنار بیایم .

_ باهاشون صحبت می کنم

به ساعتش نگاه کرد

_برای دو ساعت بعد یه جلسه ترتیب بده

_خیلی خوبه

برس نیشخندی زد

_حتماً متوجه شدی که همه به چشم پدر بهت نگاه می کنن. وقتی بقیه بدرفتاری میکنن.. همه رو نصیحت می کنی …و با تهدیدات خشن برخورد می کنی. اگرچه جاستیک به منزله مادر ما میمونه.. ما رو تربیت میکنه و از ما محافظت می کنه و سعی می کنه اینجا رو به یه خونه برای ما تبدیل کنه

غضب سرش را بالا اورد و انگشت وسطش را به او نشان داد

_ پسرم این درس امروز تو بود

برس با صدای بلند شروع به خندیدن کرد

_ اگه داری بهم پیشنهاد میدی باید پیشنهادات رو رد کنم چون تیپ مورد علاقه من نیستی

غضب با دهان بسته خندید

_هیچ کسی نیست …زن های ما باهوش تر از اون هستن که با تو جفت بشن

لبخند از روی لبهای او پاک شد و چند قدم به غضب نزدیک تر شد

_صحبت از زنها شد ..شنیدم اون انسان کوچولویی که نجاتش دادی از اینجا رفته

در حالیکه تمام حس شوخ‌طبعی از وجود غضب پر کشید سرش را تکان داد

_ ریس بوریس اون رو اخراج کرده و جاستیک از من خواست خالت نکنم . میخواستم اونو همین جا نگه دارم و در مقابل دستور ریس بوریس بایستم اما جاستیک به من توضیح داد بعد از اینکه بخاطر کار کردن برای ما نزدیک بود توسط حمله کننده ها کشته بشه من رو متقاعد کرد که اگه من توی زندگی اون نباشم براش خیلی بهتره

_ اگه مقابل اون عوضی می ایستادیم متوجه میشد که ما تا چه اندازه باهوشیم و میتونیم کنترل اوضاع خودمون رو به دست بگیریم و این همه چیز رو پیچیده تر می کرد

_ این چیزیه که جاستیک به من گفت ..اما احساس دوگانه ای دارم.. نمی خواستم اجازه بدم اون بره اما در برابر مردم مون هم مسئول هستم.. مثل اینه که از وسط به دو نیم شدم

ابروهای برس بالا رفتند

_تو واقعا به این زن اهمیت میدی ؟ چند باری اونو دیدم و اون مثل زن های ما نیست خیلی کوچیکه .

_ از تفاوت سایز مون اطلاع دارم .

برس اخمی کرد

_ و اون یه انسانه و همچنین شنیدم یه سری مشکلات شخصی با اون داری . من توی اون اتاق کنفرانس بودم غضب . میترسیدم توی یه اتاق پر از ادم اونو بکشی .

غضب گوشه میز نشست و بازوهایش را به یکدیگر گره زد . با صدای بلند اهی کشید

_ اتفاقی بین ما افتاد و فکر میکردم اون بهم خیانت کرده . کاملاً کنترلم رو از دست دادم

_لعنت … هرگز تورو وحشی ندیدم .باهات چه کار کرده بود؟

کمی مکث کرد

_ اون همون انسانی بود که به سلول من اومد و جاکوب رو کشت

برس زمزمه کرد

_لعنت

نمیدانست دیگر چه بگوید

_هرگز چنین واکنش قوی نسبت به هیچ کس نداشتم . اون لبخند میزنه و من ذوب میشم . می خوام صداشو بشنوم و همیشه نزدیکش باشم…دلم میخواد برگرده .نمیخوام که حتما باهاش باشم .اون موقع حداقل وقتی شیفت کاریم تموم میشد می رفتم و از دور اونو نگاه میکردم .اما حالا حتی اون رو هم ندارم و این واقعا دردناکه

سکوت بین انها طولانی شد

_ وقتی هوم لند رو به طور کامل در دست گرفتیم میتونی اون رو برگردونی . کنترل امنیت ما در دست تو خواهد بود .مجبور نیستیم نگران این باشیم که انسانها چه واکنشی نشون خواهند داد ..میتونی تا اون موقع صبر کنی؟

_نمیدونم فقط می خوام پیشم باشه حتی اگه نتونم واقعاً باهاش باشم . نیاز دارم نزدیکم باشه .الان تمام چیزی که میتونم بهش فکر کنم اینه که الان داره چه کار میکنه ؟کجا میره ؟و….

صدایش به غرشی تبدیل شد

_و ایا این که مردهای انسان سعی دارند چیزی که مال منه رو لمس کنن ؟

ابروهای برس بالا رفت

_مال تو ؟

_مال من

سرش را تکان داد

_این چیزیه که وقتی بهش فکر می کنم اونو خطاب می کنم

_مطمئن باش به سرعت این جارو در دست خودمون می‌گیریم و اونموقع میتونی اونو به اینجا دعوت کنی. فقط امیدوارم دعوتت رو قبول کنه

_من هم همینطور

فصل نه

الی وسایلش را جمع کرد . از اینکه هنوز هم اسباب و وسایلش را باز نکرده بود خوشحال بود . مامور پلیس میان در هر حرکت او را بررسی می‌کرد .

_مچکرم حالا اماده ام که بریم از این که مواظب من بودید از شما قدردانی می کنم

مامور پلیس شانه اش را بالا انداخت

_این شغل منه

الی چمدانش را به دست گرفت. مامور از سر راه کنار رفته و در اتاقش را برای او بست .. از پله ها پایین رفت . سعی می کرد اینکه بعضی از مهمان های هتل او را نگاه میکنند نادیده بگیرد . با دیدن کلمات روی ماشین اش به خود پیچید . پلیس از خسارات وارد شده گزارش تهیه کرده بود و عکس گرفته بود

مامور پلیس صندوق عقب ماشین را باز کرد و الی چمدانش را داخل ان گذاشت . وقتی که مامور پلیس کلیدها را به او پس داد سعی کرد لبخند بزند

_یکم نصیحت میخوای؟

الی سرش را تکان داد

_ البته

به ماشین و سپس به او نگاه کرد

_یه ماشین اجاره ای بگیر و اینو توی پارکینگ شرکت اونها پارک کن . اینجا شهر کوچیکیه اگه با این ماشین این ور اون ور بری اون احمق ها میتونن ردت رو بگیرن

الی با خود فکر کرد ..عالیه ..تا موقعی که نتواند یک کار دیگر پیدا کند از لحاظ مالی وضعش خوب نبود . احساس می کرد با این کار پولش را هدر داده اما میتوانست منظور پلیس را به خوبی درک کند

_ متشکرم فکر می کنم ایده بسیار خوبیه و همین کار رو خواهم کرد

_ چند خیابان پشت سرت رانندگی می کنم تا مطمئن بشم کسی تعقیبت نمیکنه

_متشکرم

الی به طرف در راننده ی ماشین حرکت کرد اما وقتی یک اس یو وی بزرگ و مشکی رنگ را که به پارکینگ وارد ی شد دید متوقف شد و به ان خیره شد. بسیار شبیه ماشین های هوم لند بود . درست پشت سر ماشین الی متوقف شد . بدن الی منقبض شد و پلیس به سرعت اسلحه را از روی کمرشبیرون اورد وبی سیم را جلوی دهانش گرفت

در سمت راننده باز شد و الی محتاطانه به مردی که ماشین را دور زد و مقابل انها امد خیره شد .کت و شلوار حرفه ای و عینک افتابی پوشیده بود .ایستاد و سرش به طرف پلیس چرخید و سپس به نظر می‌رسید دارد به الی نگاه می کند. دست هایش از بدنش فاصله گرفتند تا به پلیس نشان دهد مسلح نیست

_خانم براور ؟ من دین هاسکین هستم اقای غضب من رو فرستادند .شما با دفتر اقای نورث تماس گرفتید و ایشون مطلع شدند مشکلی برای شما پیش اومده

غضب ؟ کمی ارام تر شد. رو به پلیس گفت

_ همه چی خوبه

به محض اینکه پلیس اسلحه را پایین اورد مرد دستهایش را کنار بدنش انداخت. دستش را بالا برد و عینک افتابی اش را از روی چشم کنار زد و باعث شد یک جفت چشم سبز در چهره ای دلپذیر را به نمایش بگذارد .

_ اقای غضب از من خواستند تا و وسایل تون رو بردارم. از من خواستند تا به شما یک پیغام بدم .مطمئن نیستم چه معنایی میده اما اقای غضب من رو مطمئن کردند که شما متوجه خواهید شد. به من گفتند به شما بگم که بعد از نجات دادن زندگی شما این بار شما به او مدیون هستید… از من خواستند به شما اطلاع بدم که باید من رو به هوم لند دنبال کنید و شخصا با ایشون صحبت کنید ..ایشون دوست داشتن خودشون بیان اما متاسفانه به خاطر موقعیت بیرون از هوم لند چنین چیزی به ایشون توصیه نمی‌شه

غضب می خواست با او صحبت کند .با خود در تعجب بود می‌خواهد راجع به چه چیزی صحبت کند. شاید از اینکه واقعا با او خداحافظی نکرده بود احساس پشیمانی می کرد . شاید می خواست به الی بگوید به خاطر کاری که با او کرده او را بخشیده . شاید هم می‌خواست بداند چه اتفاقی افتاده ..اما الی نمیخواست امیدش را بالا ببرد که شاید غضب تنها می‌خواهد او را دوباره ببیند تا زمانی که با خود او صحبت نکرده نمی توانست واقعیت را بفهمد

الی به طرف هاسکین سرش را تکان داد .شکی نداشت که او از طرف غضب امده زیرا تنها غضب می‌توانست درباره بدهکار بودن صحبت کند

_ خیلی خوب

و به طرف پلیس چرخید

_به خاطر همه چیز واقعا از شما متشکرم. به محض اینکه ملاقاتم با اقای غضب تمام شد به شرکت اجاره ماشین خواهم رفت .

الی به داخل ماشین رفت و منتظر شد تا اس یو وی هاسکین از پارکینگ خارج شود….و ان را به طرف هوم لند دنبال کرد. از اینکه راننده های دیگر با دهانی باز به ماشین او نگاه می کرد خوشش نمی امد. کلمات نفرت انگیز او را تحقیر و خجالت زده می کردند.

نگهبانی که به او اجازه داد تا از دروازه عبور کند با دهانی باز و ابروهای بالا رفته به او نگاه کرد. الی به نرمی زیر لب ناسزا گفت. هیچ چاره دیگری جز اینکه این ماشین هنری را براند نداشت .

به همراه اس یو وی مشکی رنگ مقابل دفتر اصلی متوقف شدند. کیفش را برداشت و از ماشین پیاده شد. بعد از انکه او را از هوم لند بیرون پرت کرده بودند خیال نداشت اجازه دهد کیف پولش از جلوی چشم هایش دور شود .می بایست برای اطمینان…. شاید او را دوباره بدون ماشین از انجا به بیرون پرت کردند …خودش را اماده می‌کرد . دین هاسکین با اخم ماشین او را بررسی کرد .

_این دردسری بود که باهاش رو به رو شدی؟

_ تا حدی ..به نظر میرسه چند احمق فکر می‌کردند من شستشوی مغزی شدم و سه تا عوضی سعی کردن منو بدزدن تا شاید بتونن منو نجات بدن. خدا میدونه اگه منو میدزدیدن خیال داشتن باهام چه کار کنن

سرش را تکان داد

_بعضی از اونها واقعا دیوانه اند

……………………………….

غضب در حالی که جاستیک او را از نزدیک زیر نظر داشت قدم میزد. جاستیک هر حرکت او را به دقت برسی می‌کرد و این غضب را ازار می داد .ایستاد و با نگاه خیره به او رو کرد

_ چیه ؟ اون توی دردسر افتاده و به منشی تو گفته بود می بایست یه پلیس اون رو از هتل به بیرون اسکورت کنه. با اینکه دین رو فرستادم تا اونو بیاره اینجا مشکلی داری ؟اون برای ما کار میکنه ..فایده ی داشتن انسان ها دور و برمون چی اگه هیچ کاری انجام ندن؟

_ با دلایل تو اختلاف نظر ندارم. فکر میکردم توی دنیای خودش امن تره اما اگه به این زودی توی دردسر افتاده حاضرم اقرار کنم که اشتباه کردم. فقط با خودم در تعجبم که ایا وقتی به اینجا رسید قراره منفجر بشی یا نه ..به نظر می رسه کاملاً اماده ای تا دوباره کنترلت رو از دست بدی

غضب غرش کرد .سعی کرد با عصبانیتش بجنگد و به نگاه نگران دوستش خیره شد

_تمام غرایز حفاظتی در درون من با هم در جدال هستند. اولین انگیزه ام این بود که توی یه جیپ بپرم و از هوم لند بیرون برم و اونو شکار کنم .از اونجایی که دین رو فرستادم یعنی این که تحت کنترل هستم

_دونستنش خوبه

جاستیک کمی نزدیک تر امد

_ اگه این بهت کمک میکنه ..میتونی اونو اینجا نگه داری. سعی می کنم اوضاع رو با رئیس موریس بهتر کنم .اما اگه اون جواب نداد به طور مستقیم بهش دستور میدم که اجازه بده الی اینجا بمونه .اگر شرایط رو عادی جلوه بدم ممکنه به این که دارم بالای حرف اون حرف می زنم شک نکنه. درباره اینکه ما تا چه اندازه قدرت داریم حالت پارانوئید داره و سعی داره کاری کنه تا کنترل کامل هوم لند رو به دست بگیره . باید چند تایی تماس بگیرم .

چشمهای غضب باریک شدند

_ اگه الی رو به دست اونها بسپاریم دوباره پشت سر ما اقدامی انجام میدن. تو منو مسئول تیم محافظتی کردی و من اجازه نمیدم که از جلوی چشمهام دور بشه

دهان جاستیک بازماند

_ پس اون رو کجا اسکان میدی ؟

_من دو تا اتاق خواب دارم. داخل خونه من در امان خواهد بود. هیچکس اونقدر احمق نیست که اونجا به دنبال اون بره و میتونم ازش نگهبانی بدم

_منظورت اینه که ازش محافظت کنی

_ یک معنی میده

_ ایده بدیه

شانه اش را بالا انداخت

_ اما من تو رو مسئول می کنم ..به اندازه کافی برای رفع کردن مشکل های تجاری هوم لند و اینکه چطور به منابع بیشتری برای کسب درامد برسیم تا بعد از اینکه کنترل اینجا رو به طور کامل در دست گرفتیم بتونیم در اسایش زندگی کنیم سردرد دارم

………………………………………

 

 

 

قسمت بعد

 


دسته ها : رمان غضب

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *