محبوب ترین مطالب

 اگر  قدرت حرکات اش را به دست می آورد  الی مرده محسوب می شد . این را میدانست و احتمالاً ۴۱۶  آرزو می کرد ای کاش می‌توانست دستش به او برسد  . به خط سفیدی که روی زمین کشیده شده بود و به خط امنیتی مشهور بود نگاه کرد .برخی از گونه‌های جدید توانسته بودند یکی از زنجیرها را شکسته و به کارکنان آسیب برساند . بنابراین می‌بایست همگی پشت آن خط می ایستادند و فاصله خود را حفظ می کردند . هم اکنون الی  درون خط امنیت قرار داشت . آن هم با یکی از قوی ترین و خطرناک ترین آنها

دلش می خواست فرار کند اما خود را مجبور کرد تا سر جایش بماند. او ارزش نجات دادن را داشت .سرش را تکان داد  ۴۱۶ به کمک نیاز داشت  .آرزو می کرد اثرات دارو به سرعت از بین نرود. احتمالاً قبل از آنکه بتواند برای زندگی اش التماس کند گردنش را خواهد شکست . احتمالاً می بایست از هر کسی که برای مرسیل کار میکرد متنفر باشد و دلیل بسیار خوبی هم برای آن داشت.

 نشانه های قرمز ضربات مشت جاکوب  روی شکمش به چشم می‌خورد . انگشتانش را روی آنها کشاند .هیچ استخوان شکسته ای احساس نکرد .حتی زمانی‌ که  شل و ول روی زمین  افتاده بود باز هم شکم و ماهیچه های قوی و سختی داشت . اما چیزی احساس نکرد که به او خبر از خونریزی داخلی بدهد . سعی می‌کرد حرفه‌ای عمل کند اما وقتی انگشت هایش از روی ماهیچه‌های بدن او عبور می کردند… کمی بیش از اندازه مکث کردند . نمی توانست این را انکار کند که لمس کردن 416 او را به عنوان یک زن تحت  تاثیر قرار نداده. او خطرناک.. ممنوعه.. و جذاب بود

 نگاهش به طرف پایین تر لیز خورد و به سرعت نفسش را پر صدا حبس کرد .

 جاکوب  قطعه لاستیکی را چندین بار دور عضو بدن او پیچانده بود که به نظر بسیار دردناک می رسید .بدون آنکه فکر کند حرکت کرد تا آن را باز کند .سعی می‌کرد دستهایش مهربان باشد . بالاخره موفق شد آن را باز کند و آنرا روی زمین  انداخت  .ناگهان زمانی که فهمید چه کار کرده گونه هایش قرمز شد

 ۴۱۶ غرش کرد . نگاه الی به سرعت به  طرف چهره او  بالا آمد . او داشت الی را با چشمهایی تیره و خشمگین نگاه می کرد.

_ متاسفم می بایست اونو درمی‌آوردم . مطمئنم که  صدمه ای بهت وارد نکرده

 اگر ۴۱۶ به مدت طولانی آن لاستیک را روی بدنش داشت ممکن بود صدمات جبران ناپذیری به او وارد کند . اما از آنجا که جاکوب خیال داشت او را از بین ببرد بنابراین اهمیتی نمی داده. الی سعی کرد خود را مجبور کند تا به بدن برهنه او نگاه نکند . به سختی فکر می‌کرد که چگونه ممکن است هردو یشان را از این آشفته بازاری که ایجاد شده نجات دهد. او حتماً می بایست آزاد باشد تا بعد از تمام شدن شیفت کاری بتواند اطلاعاتی را که جمع‌آوری کرده به دست مافوقش برساند

 یک بار دیگر نگاهش به سمت جسد جاکوب کشیده شد همانجا دراز کشیده بود با سر و صورتی خونی . جایی که الی او را رها کرده بود. به نظر می رسید کسی با مشت آن قدر به صورتش ضربه زده تا اینکه بالاخره جان داده . شکمش به هم خورد

 لع*نت . فقط یک راه برای بیرون رفتن از این موقعیت وجود داره .. نگاه خشمگین ۴۱۶ را  ملاقات کرد

_ از این بابت متاسفم هیچ چاره دیگه ای ندارم

 مردد بود دلش می خواست به او بگوید که واقعاً چه نیتی دارد .اینکه چرا می بایست  چنین کار وحشتناکی با او بکند . اما جراتش را نداشت . اگر ۴۱۶ نقش اش را لو می‌داد چه ؟ هیچ دلیلی نداشت به کسی که برای مرسیل کار می‌کرد اعتماد کند …اگه در مورد من بدترین فکر رو بکنه اینطور برای هردو مون  بهتره

۴۱۶ مطمئن بود الی هرگز به او آسیبی نمی رساند .وقتی که به خاطر نیت اش از او معذرت خواهی کرد وحشت سر تا پای او را فرا گرفت .سعی کرد حرکت کند اما بدنش او را یاری نمی کرد. می توانست چشم هایش را تکان دهد . پلک بزند و آب دهانش را قورت دهد.  چندین غرش از گلویش بیرون آمده بود .اما نمی توانست صحبت کند

آیا حالا خیال داره منو بکشه  ؟ پس چرا  تکنسینی که به من حمله کرده بود رو کشت ؟

 ۴۱۶ پی‌درپی با خود می‌گفت ..هر کسی به جز این زن …نگران بود که درمانده و بی دفاع روی زمین این سلول بمیرد . رایحه  پاکیزه زن را که همواره بدن او را تحت تاثیر خود قرار می داد به مشام کشید. الی همواره با مهربانی با او رفتار می‌کرد. دستهایش همواره  ملایم و نگاهش وقتی که از او نمونه خون میگرفت مهربان بود. او تنها انسانی بود که به ۴۱۶ لبخندهایی صادقانه و گرم هدیه میداد . و حتی گاهی  ۴۱۶ خود را در حالی می یافت که چشم به راه ورود او به سلول خودش می شد

 به  الی اعتماد داشت که به او صدمه نمی رساند. او تنها کسی بود که وقتی وارد سلول اش می شد ۴۱۶ به خاطر پیشبینی درد. وحشت و تحقیر بدنش  منقبض نمیشد  . وقتی الی به او نگاه کرد و دید چشم های آبی زیبایش پر از ترس وحشت است باعث شد کمی قلبش پیچ بخورد

 ۴۱۶ عمدا  ..هرگز زمانی که  به او نزدیک می شد غرش نمی‌کرد یا او را تهدید نمی کرد . آنطور که با بقیه تکنسینها رفتار می کرد … تا امروز … فکر اینکه شاید او را ترسانده باشد باعث شد احساس پشیمانی بکند . احتمالا حالا دیگر  به خاطر این کار…لبخندهایش… که  ۴۱۶ از زمانی که الی در اینجا مشغول به کار شده بود  قدردان آنها شده بود  را از او دریغ میکرد . دیدن لبخند های او زمان طولانی نبود . مفهومی از زمان نداشت اما الی تا همین اواخر جزئی از زندگی او نبود

 بدنش کم کم  به حضور او واکنش نشان می‌داد و باعث میشد  ۴۱۶ آرزو داشته باشد تا موهای بلوند او را نوازش کند . بینی اش را مقابل گلوی او بگذارد و آن عطر بی نظیرش را استشمام کند.  گاهی اوقات در مورد او خواب می دید . در رویاهایش ۴۱۶ آزاد بود . هیچ زنجیری به دست و پایش نبود . آرزو داشت او را نوازش کند تا صدای او را بشنود و همه چیز را در موردش بداند

 همواره صدای او مانند موسیقی به گوش ۴۱۶ بود . دلش میخواست لبخند او را ببیند .هزاران سوال در ذهن داشت که دلش می خواست از او بپرسد. دلش میخواست باعث شود او بخندد .

پوست بدن او به طور غیرقابل باوری نرم به نظر می رسید و همچنین بوی خوبی میداد . خیلی خوب . اما حالا خودش گفته بود که خیال دارد به ۴۱۶ صدمه برساند

 این بدترین نوع ظلم و ستمی  بود که تاکنون تجربه کرده است . احساس خیانتی دردناک تمام بدنش را فرا گرفت . همچنین از اینکه الی او را در این وضعیت می دید احساس حقارت می کرد . درست بود که او را نجات داده بود. اما شاهد زجر کشیدنش هم  شده بود. اینکه می دانست هر موقع الی به او نگاه کند امروز را به خاطر خواهد آورد باعث درد و رنجش می شد.  همچنین باعث میشد خشمگین شود . این تصویر تمام رویاها و فانتزی های ۴۱۶ از اینکه  الی او را به چشم مردی جذاب نگاه کند از بین برده بود

 با نیت اینکه او را بترساند یک بار دیگر غرید . تا به او اجازه دهد ندهد آنچه که در ذهن دارد را عملی کند. بدنش حرکت نمی کرد اما می دانست حتی اگر بتواند بدنش را به حرکت وا دارد هرگز او را نخواهد کشت . احتمالا او را به فاصله ای امن… دور از خود پرتاب خواهد کرد. تا  جلوی وسوسه آنچه که غرایز اش به او می‌گفتند را بگیرد

 می دانست اینگونه روابط برای زندانی مانند او ممنوعه است . الی را نگاه کرد که ایستاد و از محدوده دید او خارج شد .الی ۴۱۶ را به روی شکم  چرخاند . نمی توانست در این حالت چیز زیادی ببیند اما می‌توانست سر و صداهایی که الی ایجاد می‌کند را بشنود و بوی او را استشمام کند

چه خیالی در سر دارد ؟ هیچ ایده ای نداشت اما از آن می ترسید . همه انسان ها سنگدل بودند . هیچ رحم و شفقتی از خود نشان نمی دادند . هنوز هم به دو دلیل اینکه  آن مرد را کشته بود او را متعجب می کرد : اول اینکه این کار را کرده بود تا جلوی خشونت مرد را بگیرد . دوم اینکه الی جثه بزرگی نداشت اما توانسته بود یک مرد را از پا درآورد

شاید این زن را بد قضاوت کرده بود.  باور داشت او ظریف و لطیف است . اما توانسته بود با حمله ای وحشیانه مرد بزرگی را از پای در آورد . ضربان قلبش بالا رفت . با ناامیدی سعی کرد اعضای بدنش را حرکت دهد . اما بدنش هیچ پاسخی نمی داد . الی زمزمه کرد

_تو یه  ح*رومزاده بی ارزشی . ازت متنفرم . می خوام اینو بدونی

416 کلمات او را قبول کرد . دردی وحشتناک گریبانگیرش شد . کسانی که در تاسیسات مرسیل کار می کنند تنها آنها را به چشم گوشتهایی که می توانند نفس بکشند می‌دیدند و این را حق مسلم خود می دانستند تا به آنها توهین و از آنها سوء استفاده کنند  .چرا فکر کرده بود او با بقیه فرق دارد ؟ کاملا اشتباه کرده بود

 چقدر اشتباه احمقانه و غیر قابل بخششی بود . غضب سراسر بدنش را فراگرفت.  و انگشت هایش تکان خوردند . لب هایش را تکان داد و غرشی  خشمگینانه از گلویش بیرون آمد . که این قول را به زن می داد تا به خاطر اینکه او را فریب داده بود تا باور کند او با بقیه متفاوت است از او انتقام خواهد گرفت

 _تو یه ح*رومزاده بی ارزشی . ازت متنفرم . می خوام اینو بدونی

  الی امیدوار بود که جاکوب حتی بعد از مردن  بتواند صدای او را بشنود . دلش می‌خواست بداند که الی راجع به او چه فکری می کند . از اینکه او را کشته بود احساس تاسف نمی کرد. این او را دچار پریشانی می‌کرد اما با خود میگفت که این احساس به زودی میگذرد . جاکوب لیاقت احساس گناه الی را نداشت

 الی وسیله ای را که با ان به صورت جاکوب ضربه زده بود را به دقت پاک کرد . دستمال هایی که آن را با آن ها پاک کرده بود پنهان کرد. سعی کرد احساس وحشتی که هر لحظه در او بیشتر میشد را کنترل کند

نگاهش به سمت ۴۱۶ که روی زمین دراز کشیده بود برگشت . حتی یک اینچ هم تکان نخورده بود …خوشبختانه… تنها آرزو می کرد که نقشه اش بگیرد و چیزهایی که به او گفته بودند حقیقت داشته باشند . گونه های جدید ارزشمند تر از آن بودند که کسی آنها را بکشد .۴۱۶ مشکلی برایش پیش نمی آید. می بایست آن را باور کند

 آیا بخاطر انجام این کار از من متنفر خواهد بود ؟ احتمالا.  اما هیچ چاره دیگری نداشت . اگر به او شک می کردند هرگز تاسیسات زیرزمینی مرسیل را ترک نمی‌کرد . می بایست از تمامی شک و شبهه ها به دور بماند تا بتواند او و دیگران را نجات دهد

چند لحظه مردد ماند . به محض اینکه اقدام به عملی کردن نقشه اش می‌کرد دیگر راه بازگشتی نمی‌ماند. به سرعت به کنار ۴۱۶ حرکت کرد و دستمال کاغذی های خونی را روی مشت او کشید . با این کار خون جاکوب را روی دست های او پخش کرد . به خودش اجازه نمی داد به صورتش نگاه کند. نمی‌توانست

 آنها او را نمی کشتند .  بعضی از گونه های جدید برخی از تکنسین ها را به قتل رسانده بودند . از این دست شایعات زیاد به گوشش خورده بود . اما با این حال همه آنها هنوز هم زنده بودند .آنها بیش از اندازه ارزشمند بودند . هیچ مشکلی برایش پیش نخواهد امد . به طور مداوم این جمله ها را در ذهنش تکرار می کرد

 بلند شد .امپولی که جاکوب از ان استفاده کرده بود را از روی زمین برداشت و به طرف او چرخید . از این که می خواست به او صدمه بزند متنفر بود

اشک چشم هایش را پر کرد ..۴۱۶ بی‌دفاع روی زمین مانده بود. دلش می خواست او را در آغوش بگیرد. یک نفر می بایست با او همدردی کند . اما در آن لحظه الی نمی توانست این کار را بکند

 برای آنکه بتواند اطلاعاتی که از این سازمان شیطانی جمع‌آوری کرده را به رسانه ها برساند میبایست زنده اینجا را ترک کند

به محض اینکه خبر به رسانه ها درز پیدا کند قاضی حکم نابود کردن تاسیسات را صادر خواهد کرد و ارتش برای پیدا کردن آنها خواهد آمد و بالاخره تاسیسات شیطانی مرسیل به خاطر تمام کارهای کثیفی که انجام داده با خاک یکسان خواهد شد

 

 

قسمت بعد


دسته ها : رمان غضب

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

  • suny نوامبر 29, 2018 :: 4:49 ق.ظ

    عالیییییی بود ، بازم پستتتتتتت میخوامممم

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *