محبوب ترین مطالب

رمان خارجی عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت یازدهم :

 

 

 

 حتی متوجه نشدم  آن شب دانته کی به تخت خواب آمد اما طرف او در تخت خواب ژولیده بود . پس می‌بایست در آن خوابیده باشد. حالا که یک مانع بین من و دانته خراب شده بود احساس سبکبالی بیشتری میکردم.اما خودم را با این باور که همه چیز در رابطه ما درست شده مسخره نمی کردم .فکر نمیکردم حالا دانته ناگهان به شوهری مهربان و عاشق پیشه تبدیل شو.د آن طور که وقتی جوانتر بودم فکر میکردم

 اگرچه آنتونیو از لحاظ فیزیکی نیازهای مرا برآورده نمی‌کرد اما او دوست من بود و ما محرم اسرار یکدیگر بودیم. همواره با یکدیگر وقت صرف می کردیم و من در ازدواجم هرگز احساس تنهایی نمی کردم. میدانستم در ازدواج دومم چنین چیزی صحت نخواهد داشت. حتی اگر دانته نیازهای جسمی مرا برآورده کند مطمئناً زمانی طولانی طول خواهد کشید تا واقعاً به عنوان شریک زندگی یکدیگر با هم زندگی کنیم

 بعد از آن که دوش گرفتم و دامن کوتاه مورد علاقه ام و لباس سفیدی به تن کردم به یکی از اتاق های مهمان حرکت کردم که حالا پر از جعبه هایی بود که هنوز وقت نکرده بودم آنها را باز کنم .چند دقیقه طول کشید تا توانستم چیزی که به دنبال آن هستم را پیدا کنم. یک جعبه چوبی که بعضی از خاطرات آنتونیو را در آن قرار داده بودم .حلقه ی ازدواج مان که هرگز به ان اهمیت نمیدادم  

مهمترین شی داخل جعبه آلبوم کوچکی بود که پر از عکس های مربوط به قبل از ازدواج من و آنتونیو است. آن موقع ما تنها با هم دوست بودیم. آنتونیو به هیچ عنوان شباهتی به دانته نداشت. نه تنها از لحاظ فیزیکی از دانته کوتاهتر و لاغرتر بود بلکه هاله دوستانه و بازی اطرافش بود .یک دوست صمیمی و شاد. اما از دانته قدرت و سرما تراوش می‌کرد .هیچگاه کسی این اشتباه را نمی کرد که او را یک دوست به حساب آورد

 اگر دانته در دنیای ما به دنیا نمی آمد احتمالا یک سیاستمدار ..سناتور یا فرماندار می شد . به یکی از عکس های من و آنتونیو که روی یک اسب بودیم نگاه کردم .اولین باری بود اسب سواری میکردم .هر دوی ما جوان و خوشحال و پر از امید بنظر می‌رسیدیم. آن موقع آنتونیو هنوز به مافیا نپیوسته بود. هنوز هم فکر می‌کرد می‌تواند راهی پیدا کند تا از آن اجتناب کند. قبل از آن که خاطرات غمگین بیشتر از این به من هجوم بیاورند جعبه را زمین گذاشتم

 نفس عمیقی کشیدم و اتاق را ترک کردم. همواره حرکت کردن به سمت جلو آسان نبود. مخصوصاً اگر نمی دانستی از کدام طرف باید بروی . اما به چیزی نیاز داشتم که به زندگیم معنا و ساختار دهد. چیزی که می توانستم انرژی ام را صرف آن کنم. از آن نوع آدم‌هایی نبودم که بتواند تمام روز در خانه بنشیند. من یک کار می خواستم .اما حتی زمانی که با آنتونیو ازدواج کرده بودم مردم اینرا چیز عجیبی می دانستند که یک زن کار کند 

میترسیدم این رسوایی باشد که دانته مشتاق نباشد ریسک آن را به جان بخرد .

وقتی به دری رسیدم که تقریباً همواره پشت آن پنهان می شد قدم هایم آرام تر شدند. از این که می خواستم از دانته برای کار کردن اجازه بگیرم مضطرب نبودم..اما اگر حالا که با یکدیگر خوابیده بودیم رفتارمان اطراف هم معذب کننده باشد چه ؟ ما تقریبا به ندرت با یکدیگر صحبت می‌کنیم بنابراین رابطه ما نمی توانست از این بدتر شود. اگر صادقانه بخواهم بگویم مطمئن نبودم که یک جنگ را به بی توجهی سرد ترجیح ندهم 

جراتم را جمع کردم و در اتاق را زدم .بعد از لحظه ای دانته گفت

_ بیا داخل 

وقتی وارد شدم چشمهایم فوراً به محلی که قبلا عکس همسرش را در آنجا قرار داده بود کشیده شد . اما دانته آن قاب عکس را از آنجا برداشته بود. احتمالاً در یکی از کشورهای میزش آن را پنهان کرده . واقعا از او انتظار نداشتم که تمام خاطرات او را فراموش کند و به دور بیندازد. تنها آرزو میکردم کمی جا در قلبش برای من هم باز کند

 دانته از روی یک عالمه کاغذ سرش را بالا گرفت

_ به چی نیاز داری؟

 لحن صدایش غیر دوستانه نبود اما کاملا مشخص بود که سرش شلوغ است. رفتارش در برابر من به هیچ عنوان تغییر نکرده بود . وقتی به بدنش خیره شدم تقریباً خاطرات دیروز به سمتم هجوم آورد و دوباره بدنم واکنش نشان داد .طوری که تقریبا می خواستم خودم را دوباره روی او بیندازم. اما نمیخواستم محتاج به نظر برسم .رابطه بعدی مان را می‌بایست دانته شروع کند اگرچه امکان داشت دوباره به رفتار قبلی اش بازگردد و دیگر مرا لمس نکند 

آن فکر را کناری گذاشتم و در را پشت سرم بستم .به طرف میز او حرکت کردم

_ دوست دارم راجع به چیزی باهات صحبت کنم 

دانته صورتم را بررسی کرد

_ ادامه بده 

_می خوام کار کنم ..وقتی با آنتونیو ازدواج کرده بودم بهش کمک میکردم تا رستوران های خانوادگی رو بچرخونه

 از سازماندهی کارها خوشم می آمد. بعد از مرگ انتونیو  برادر جوانتر اش ریاست آنها را به دست گرفت.یک زن به تنهایی نمی تواند از عهده آن کارها بر بیاید .به هر حال این چیزی است که مردهای ما فکر می کنند

 دانته با اخمی روی پیشانی به صندلی تکیه داد 

_کار؟  چه چیزی در نظر داری؟

 از اینکه فورا دست رد به سینه من نزده بود و با ذهنی باز در مورد آن برخورد می کرد خوشحال بودم .با این حرکت جسور تر شدم و به آن طرف میز حرکت کردم و گوشه آن نشستم .چشم های دانته برای لحظه ای روی پاهایم کشیده شد .اما به سرعت آنها را به طرف صورتم آورد.

_ من توی سازماندهی و مدیریت کارم خوبه. همچنین در رابطه با مردم هم  استعداد دارم

سرش را تکان داد 

_من به یک نفر برای یکی از کازینو هامون  نیاز دارم

 سعی کردم هیجانم را نشان ندهم .نمی‌دانستم هنوز چه چیزی در ذهن دارد 

_روی قایق یا زیر زمینی ؟  

داشتن کازینویی که روی قایق نباشد در شیکاگو غیرقانونی بود .اما دانته و بقیه مافیا سعی داشتند آن را تغییر دهند.

_ زیرزمین… نمیخوام جلوی چشم عموم باشی 

 منطقی به نظر می رسید .همه می‌دانستند من همسر دانته هستم و در آن صورت توجه بسیاری را به خود جذب می‌کرد.

_ کمی درباره کازینو میدونم و مطمئنم به سرعت می تونم چیزهایی که نیازه رو یاد بگیرم 

در واقع تنها چیزهایی که درباره کازینو می دانستم اطلاعات اندکی بود که آنتونیا به من یاد داده بود .اما دانته نیازی نبود راجع به آن چیزی بداند .درخشش هوشمندانه ای در چشم هایش بود

_ تنها چیزی که در مورد کازینو باید بدونی اینه که بانک همیشه برنده است

 ابروهایم را بالا دادم .

_واقعا چه شغلی برای من در نظر داری که به هیچ اطلاعاتی درباره ی کازینو نیاز نداره ؟

فکر میکردم دانته اجازه ندهد همسرش یکی از دخترهای پشت بار باشد که مردها را تشویق می‌کند نوشیدنی بیشتری بخورند 

_دیروز رفتم تا یکی از کازینو های کوچکتر خانواده رو اداره کنم .مردی که در سه سال گذشته اون رو اداره می کرد دیروز از خدمت متوقف شد

آیا این کاری بود که دانته بعد از خوابیدن با من انجام داده بود ؟ برای چند ثانیه من و دانته به یکدیگر خیره شدیم .مانند اینکه هر دو به یک چیز فکر می‌کردیم اما حالا وقتش نبود که به این چیزها فکر کنیم . 

_از خدمت متوقف شد ؟

کاملا میدانستم معنی دیگری پشت اش پنهان است. زیرا آزاد شدن از شغلی که برای مافیا بوده کار تقریباً غیر ممکنی است. اگر کارت در یکی از قسمت های مافیا به خوبی انجام نشود اینگونه نیست که جای دیگری مقام دیگری خواهی گرفت. مگر اینکه پسر ..برادر زاده یا فامیل یکی دیگر باشی و اگر اینگونه نباشد…………….

 دانته وقتی کلمه هات بعدی اش را ادا می کرد از نزدیک مرا مشاهده کرد 

_فهمیدم که جیبش رو با پول خانواده پر می‌کرده

 بقیه جمله را برایش به پایان رساندم 

_پس کشتیش 

 میدانستم در دنیای ما چگونه با این مسائل برخورد می‌شود .در این باره داستان هایی شنیده بودم .دانته سرش را تکان داد .

_بله و اگه میخوای میتونی شغل اون رو داشته باشی

_ من هرگز یه کازینو رو اداره نکردم چرا چنین موقعیت مهمی رو به من میدی؟

_ دستیار مدیریت میتونه در پشت صحنه تمام کارهای مهم رو انجام بده .به کسی نیاز دارم که  طوری به نظر برسه که بازیکنان برجسته  در کازینو احساس راحتی و خوشامدگویی داشته باشن

  بدنم منقبض شد

  دانته ادامه داد

_ فکر می کنم دچار سوء تفاهم شدی

  بلند شد و مقابل من قرار گرفت. دستش را به نرمی روی ران هایم  قرارداد. بدنم گرم تر شد 

_تو مال منی ولنتینا 

میبایست به خاطر احساس مالکیتی که در صدایش شنیدم لبم را گاز بگیرم تا لبخند نزنم

_ پس دقیقاً قراره چه کار کنم ؟

دست هایش را برداشت و به طرف پنجره حرکت کرد .دستهایش را در جیب شلوارش قرار داد 

_می خوام به بازیگران مهم خوشامد بگی. اونها رو به میز هاشون هدایت کنی و اونها رو به بهترین دخترهای ما معرفی کنی

_ واقعا ؟

دانته چرخید 

_قمار و دختر ها مهم‌ترین بیزینس ما هستند. و اونها به راحتی با هم ترکیب می شن.

_ خیلی خوب میتونم این کارو انجام بدم

 اگرچه با به میان آمدن نام دختر ها می خواستم موهایم را بیرون بکشم

_ به نظر نمیرسه کار چندان سختی باشه

_ همچنین مناسبت های مهم و خاص رو سازماندهی می کنی. یک شب در ماه موقعیت‌های خاص داریم و فکر می کنم سلیقه زنانه میتونه اونها رو بسیار دلپذیر تر کنه. همچنین مطمئن باش همه چیز در کازینو به خوبی اداره میشه. ازت می خوام چشم های من باشی.. احساس می کنم هنوز تمام میوه های گندیده رو هرس نکردم

_ ازم میخوای جاسوسی کارمند هات رو بکنم؟

_ بله می خوام چشمات رو باز نگه داری

_ به این خاطر که احساس می کنی اطراف من کمتر محتاطانه رفتار می کنن یا به این خاطر که به کسی دیگه ای اعتماد نداری تا این کار رو بهش بسپاری؟

_ مرد های زیادی دارم که بهشون اعتماد دارم .اما حق با توست فکر می‌کنم بیشتر مردها اطراف یه زن دچار سوء تفاهم میشن و کمتر محتاطانه رفتار می کنن

 به قاب پنجره تکیه داد 

_و در ضمن من اعتماد بی قید و شرط به هیچکس ندارم 

_حتی من

 با صدایی شوخ طبعانه این سوال را پرسیدم اما چشم‌های دانته سرد شدند 

_بهم دلیلی ندادی که بهت اعتماد داشته باشم .راجع به ازدواجت با آنتونیو بهم دروغ گفتی و اسم بیگانه ای که ممکنه اطلاعات خانواده رو به جای دیگری درز بده رو  به من نمیگی

  طوری که قضیه را اینگونه بیان می کرد به نظر می رسید من یک دروغگوی بد نام باشم 

_ راجع به ازدواج بهت دروغ نگفتم .بهت گفتم که هرگز با آنتونیو نبودم .

_بله گفتی اما این حقیقتی بود که  تصور می‌کنم به این خاطر اون رو بیرون دادی که میترسیدی بالاخره خودم حقیقت رو به طریقی دیگه بفهمم 

 البته که درست به هدف زده بود. نمی توانستم آن را انکار کنم 

_مهمه که چرا تصمیم گرفتم بهت حقیقت رو بگم؟

_ بسیار اهمیت داره والنتینا ..چون نمیدونم راجع به حقایق آینده اگه احساس ترس نداشته باشی چطور رفتار می کنی. اگه به هر حقیقتی که به زور از زیر زبون کسی بیرون میاد اعتماد کنم بنابراین می بایست همه خیانت کار هایی که زیر شکنجه اعتراف کردن رو ببخشم 

_میدونم با خیانت کار ها چه کار می کنی و این دقیقا دلیلیه که اسم معشوقه آنتونیو رو بهت نمیگم

_ میدونی با کمک کردن به آنتونیو در پنهان کردن این راز تو هم شریک جرم محسوب میشی و در نتیجه به خانواده خیانت کردی؟ و داری  با پنهان کردن نام  معشوقه اون خانواده و من رو انکار می کن

 از روی میز بلند شدم. قادر نبودم بیشتر از این بنشینم 

_میدونم اما مهم نیست چه فکری درباره من می کنی. من  نسبت به کسایی که بهشون اهمیت میدم وفادارم .من به آنتونیو وفادارم و اگه هنوز زنده بود این راز رو با خودم به گور می بردم تا ازش محافظت کنم 

دانته سرش را تکان داد

_ این چیزیه که نمیتونی درباره‌اش مطمئن باشی. هرگز درد شکنجه رو نچشیدی. شکنجه انگیزه قویه 

_ فکر می کنم هرگز نخواهی فهمید . مگر اینکه این تئوری رو روی من امتحان کنی  که ببینی میتونی اسم معشوقه آنتونیو رو از زیر زبونم بکشی یا نه

 لحن صدایم غم‌انگیز بود

 دانته با نگاه سختی مرا سر جایم میخکوب کرد 

_چون زن منی … و چون یک زنی در امنیتی ..و خودت هم اینو خیلی خوب میدونی

 چون زنش بودم نه اینکه منو دوست داشته باشد یا به من اهمیت بدهد.  چون نمی‌توانستم بیشتر از این تنش را بینمان تحمل کنم گفتم 

_اگه رازی داشته باشه که می بایست اون رو پنهان کنی میتونم اونو برات نگه دارم. شکنجه و درد و مرگ رو تحمل می کنم تا برات پنهانش کنم 

دانته هیچ چیزی نگفت. حتی فاصله بین مان را کم نکرد. تنها با چشم های غیر قابل خواندن اش به من خیره شد .

تصمیم گرفتم دیگر خودم را مرخص کنم قبل از آنکه چیزی احساسی بگویم یا قبل از آنکه دانته مرا بیرون بفرستد 

دانته من را متوقف نکرد اما می‌توانستم چشم هایش را پشت سرم احساس کنم

 فصل یازدهم

 بعد از شامی که تقریباً در سکوت صرف شد به جز چند جمله درباره ملاقات فردای من از کازینو دانته به دفترش رفت و من هم طبق عادت به کتابخانه رفتم. تصمیم گرفتم کتابی درباره قما*ر  بخوانم اما با  شنیدن صداهای مردانه از بین دیوارها حواسم پرت شد. مانند صدای نگهبانها نبود بنابراین فکر می کنم یکی از اعضای خانواده مهمان دانته باشد 

وقتی ساعت ها بعد به رختخواب رفتم راهرو تاریک بود و دانته هنوز در دفترش بود. فکر می کنم یعنی اینکه امشب هم دیر به تختخواب می آید. آیا دانته واقعا می‌خواست مرا مجبور کند تا برای بار دوم هم به او  التماس کنم؟

…………………..

 نیمه شب با دستی که روی بدنم قرار گرفت از خواب بیدار شدم . چشمهایم به سرعت باز شدند اما به تاریکی خیره شدم . پرده ها کاملا کشیده شده بودند و تنها باریکه‌ای از نور ماه به داخل اتاق می آمد. متوجه شدم دانته به پشت من چسبیده است و انگشت هایش مرا نوازش می دهد 

 زمزمه کردم

_ دانته؟ 

سرم را چرخاندم تا از بالای شانه به او نگاه کنم اما صورتش در تاریکی پنهان شده بود. آنقدر نزدیک بود که نفس هایش پوست شانه ام را نوازش می داد 

_مشکل چی________

 با بوسه ای آتشین کی باعث شد نفسم را حبس کنم مرا ساکت کرد .هیچ تردیدی در حرکاتش وجود نداشت .سعی کردم به طرف او بچرخم اما س*ینه دانته محکم به پشت من چسبیده بود و با دست هایش مرا محکم بی حرکت سر جایم نگه داشته بود 

بوسه او موج هایی از خواستن را در بدنم به حرکت درآورد اما بالاخره سرم را عقب کشیدم تا نفس عمیقی بکشم. با صدای خش دار بیخ گوشم گفت

_ بهم بگو بدنت درد نمیکنه

 سپس به نرمی شانه ام را گاز گرفت. به خود لرزیدم 

_درد نمی کنه 

البته حقیقت نداشت اما لعن*ت به من اگر او را متوقف می کردم . دانته با صدای غرش مانندی گفت 

_خوبه 

 و سپس گلویم را لیسید 

_ یا بهم بگو دست بردارم بیا دیگه هیچ چیز من رو متوقف نمی کنه

 در جواب تنها ناله کردم. نمی توانستم صبر کنم تا هرچه سریعتر لباس هایم را در نیاورم. خودم را بیشتر به او چسباندم اما دوباره دستهای او مانع از حرکتم شد

_ نه 

 _دانته من واقعا می خوا____

 لبهایش دوباره بقیه کلماتم را ساکت کرد.. و با اخطار انگشتهایش محکم تر شدند 

_حالا ازت می خوام ساکت باشی مگه اینکه بهم بگی دست بردارم 

گردنم را گاز گرفت

_ یا کاری که بهت میگم رو انجام میدی والنتینا..یا بهم میگی متوقف بشم. فقط این دو گزینه وجود داره

  سرم را تکان دادم .خوشحال بودم که دانته نمیفهمید با این لحن دستوری و رئیس مآبانه اش چقدر  تحت تاثیر قرار گرفته ام . و  بدنم چگونه به آن واکنش نشان می‌دهد 

_خیلی خوبه .. بدن تو هنوز هم  به من عادت نکرده برای همین خیلی به آرامی پیش میریم و کاری می کنیم که بی نهایت بدنت واکنش نشون بده و آماده بشی 

 نمی‌توانستم باور کنم دانته سرد و دور از دسترسی که روزها می بینم این کلمات را به من میگوید .می خواستم بپرسم چرا نظرش را تغییر داده

_ حالا ازت می خوام لباس هات رو در بیاری 

 وقتی از دستور اش پیروی کردم به من گفت

_ قبل از من تا کجا پیش رفتی ؟

چند ثانیه مردد بودم سپس گفتم 

_چندبار آنتونیو رو بوسیدم و حتی گاهی اوقات منو لمس کرد اما این تمام کاریه که قبل از تو انجام دادم

اتاق تاریک در سکوت فرو رفت. ضربان قلبم بالا رفت. با هر ثانیه صدای قلبم بیشتر می شد. می توانستم صدای نفس کشیدن دانته را بشنوم 

سپس دهانش را باز کرد و  شروع به دستور دادن کرد

 هیجان زده  شدم.  اینگونه صحبت کردن برای من کاملا نا آشنا بود و باعث میشد از هیجان  بدنم به لرزه درآید

 

قسمت بعد 



مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *