محبوب ترین مطالب

رمان خارجی عاشقانه زنجیر وظیفه ترجمه ویژه

 

 

دنیای رمان قسمت اول

 

 

 

 

مقدمه

 

 

_بهم پشت نکن. به من نگاه کن فکر می‌کنم حداقل لیاقت این احترام کوچک  رو داشته باشم

 

دانته 

 

 

زمانی که چرخید و به من نگاه کرد تنش از سر تا پای او تشعشع می کرد. نزدیک تر می آمد…اما

 

داشت به من نگاه میکرد برای اولین بار وانمود نمیکرد که من نامرئی هستم 

 

 

چشم های آبی اش روی بدنم سرگردان بودند ه. وای سرد دفترش پوستم را منجمد می کرد اما

 

جلوی لباس خوابم را نبستم و این در حالی بود که هر سلول از بدنم مرا وادار می کرد تا زیر

 

بررسی موشکافانه سرد نگاه دانته خودم را بپوشانم. نگاهش کمی بیشتر از حد معمول روی بدنم

 

ثابت ماند و امید  وجودم را پر کرد

 

 

_من همسرت هستم ؟

 

 

ابروهای بلوندش به یکدیگر گره خوردند

 

 

_البته که هستی

 

 

چیزی در صدایش بود که نمی توانستم به درستی تشخیص دهم

 

 

_پس چیزی که قانونا مال تو رو تصاحب کن. منو مال خودت کن

 

 

اما حرکت نکرد. خیال نداشتم به او التماس کنم….می دانستم تقریبا توجه او را به خود جلب کرده

 

ام..می خواستم امشب هر طور شده با او رابطه داشته باشم

 

 

_من هم نیازهایی دارم ترجیح میدی برای خودم معشوقه بگیرم و این بار سنگین رو از روی تو

 

بردارم ؟تا دیگه مجبور نباشی من رو لمس کنی ؟

 

 

مطمئن نبودم بتوانم تهدیدم را عملی کنم…..نه… می دانستم هرگز نخواهم توانست به آن عمل

 

کنم. اما رفتارهای سرد او باعث شده بود به آخرین گزینه روی آورم. اگر دانته به این حرف واکنش

 

نشان ندهد نمی‌دانستم چه کار دیگری باید انجام دهم

 

 

با صدای بلند و عصبانی گفت

 

 

_نه

 

 

ان ماسک خونسردانه

 

و بی نظیری که روی چهره زده بود برای لحظه ای شکسته شد. لب هایش را به یکدیگر فشار داد.

 

فکش را محکم روی یکدیگر فشار می داد و به سمتم حرکت کرد. زمانی که مقابلم ایستاد بر اثر

 

هیجان و احساس نیاز می لرزیدم. دستش را به سمتم دراز نکرد اما فکر می کنم بارقه ای از میل

 

و خواستن را در چشم هایش دیدم

 

 

چیز زیادی نبود اما به اندازه ای کافی بود تا مرا تشویق کند بقیه ی فاصله بین مان را پر کنم

 

 

 انگشت هایم را روی شانه های قوی اش گذاشتم و خودم را به او چسباندم.از چشم های

 

دانته..زمانی که به پایین به من خیره شد…بارقه ای گذشت….و  به آرامی یک دستش را دور من

 

حلقه کرد…

 

 

احساس پیروزی سراسر وجودم را پر کرد. دیگر مرا نادیده نمی‌گرفت

 

 

 

……………………..

 

 

فصل اول

 

 

البته که می دانستم این اتفاق خواهد افتاد. درست لحظه ای که همسر اولم انتونیو به خاک

 

سپرده شد پدرم نظر خود را اعلام کرد… من آنقدر جوان بودم که نمی بایست مجرد بمانم…اما

 

انتظار نداشتم که پدرم به این سرعت همسری تازه برایم پیدا کند

 

 

و اصلا انتظار نداشتم همسر جدیدم دانتل…رئیس…کاوالارو… باشد

 

 

مراسم تدفین آنتونیو تنها ۹ ماه پیش بود و این باعث می‌شد نامزدی تازه ام نامناسب به نظر

 

برسد. مادرم اولین کسی بود که در چنین مواقعی به دیگران عیب و ایراد می‌گرفت اما به نظر

 

نمی‌رسید هیچ مشکلی با حقیقت امروز داشته باشد

 

 

امروز…کمتر از یکسال که از مراسم تدفین آنتونیو گذشته بود….قرار است همسر بعدی ام را

 

ملاقات کنم. هرگز عاشق آنتونیو نبودم . نه آنطور که یک زن باید یک مرد را دوست داشته باشد.

 

حتی اگر زمانی چنین اعتقادی نداشتم…ازدواج ما واقعی نبود…اما آرزو می‌کردم قبل از آنکه مجبور

 

شوم به ازدواج دیگری وارد شوم… زمان بیشتری داشته باشم. مخصوصا اینکه نمی توانستم

 

خودم همسرم را انتخاب کنم

 

 

_خیلی خوش شانسی که دانته کاوالارو قبول کرده تا با تو ازدواج کنه. برای همه شوکه کننده بود

 

که تصمیم گرفته با زنی که قبلا ازدواج کرده ازدواج کنه. مخصوصا اینکه لیست بلند بالایی از

 

دختران جوان و مشتاق وجود داشت که میتونست از بین اونها انتخاب کنه

 

 

این را مادرم زمانی که داشت موهایم را شانه میکرد گفت. منظورش این نبود که احساساتم را

 

جریحه دار کند. تنها داشت حقیقت را بیان می‌کرد. می دانستم که حقیقت دارد. همه این را

 

می‌دانستند

 

 

مردی با قدرت دانته نیازی نبود خودش را با باقیمانده مرد دیگری سرگرم کند. انهم یک مرد درجه

 

پایین تر. احتمالا این چیزی است که همه الان دارند راجع به آن صحبت می‌کنند. اما با تمام این

 

ها…قرار است من با او ازدواج کنم

 

 

من…کسی که حتی دلش نمی خواهد با مردی به زیرکی و قدرتمندی دانته کاوالارو ازدواج

 

کند.من…کسی که آرزو می کرد تنها بماند. من می‌بایست از راز انتونیو محافظت می کردم. حالا

 

چگونه می توانستم این دروغ را ادامه دهم  ؟ دانته را به عنوان مردی می‌شناختند که همواره

 

می‌تواند دروغ را تشخیص دهد

 

 

_اگه باهاش ازدواج کنی قدرتمندترین زن در شیکاگو خواهی شد. و اگه به دوستیت با آریا ادامه

 

بدی به قدرت نیویورک هم متصل خواهی بود. مانند همیشه مادرم داشت جلوتر به وقایع نگاه می

 

کرد و درباره قدرت دنیا برنامه ریزی می کرد

 

 

اما من هنوز هم نمی‌توانستم باور کنم که قرار است با “رئیس” ازدواج کنم. کار بسیار خطرناکی

 

بود. من دروغگوی ماهری نبودم…در طی سالهایی که با انتونیو ازدواج کرده بودم مهارت دروغ

 

گوییم را بهبود بخشیده بودم اما تفاوت بزرگی بین دروغ گفتن به تمام دنیا و دروغ گفتن به

 

همسرت وجود دارد.

 

 

مانند ماه های گذشته دوباره نسبت به انتونیو احساس عصبانیت کردم. او مرا مجبور به کرد وارد

 

این موقعیت شوم. مادر قدمی به عقب گذاشت و کار دست خود را ستایش کرد

 

 

موهای تیره ام با پیچشی نرم و درخشان به پشت کمرم افتاد. روی پا ایستادم…دامن کرم رنگ و

 

لباس ابریشمی و کفش های پاشنه بلند مشکی پوشیده بودم.

 

 

ما قبلا در مراسم های سالیانه بین اعضای مافیا یکدیگر را یکی دوباری دیده بودیم. اما هرگز چندان

 

با هم صحبت نکرده بودیم….اما…. سه ماه پیش در مراسم عروسی آریا به مدت کوتاهی با او

 

رقصده بودم و آن زمان اصلا به نظر نمی‌رسید که دانته کوچکترین علاقه ای به من داشته باشد

 

 

اما همه او را به عنوان مری بسته که احساساتش را به خوبی پنهان می کرد و نمی توانستی

 

چیزی از صورت او بخوانی می‌شناختند…. پس واقعاً چه کسی می داند در ذهنش چه می گذرد 

 

 

پرسیدم

 

 

_از زمانی که همسرش مرده با کسی دیگه ای قرار گذاشته ؟

 

 

معمولاً چنین شایعاتی در جامعه ما به سرعت پخش می شود اما شاید من آن را نشنیده باشم.

 

زن های بزرگتر در خانواده مان اغلب تمام رازهای کثیف بقیه را می دانند و اگر صادق باشم غیبت

 

کردن یکی از سرگرمی های محبوب بین آنها است

 

 

ماما با غمگینی لبخندی زد

 

 

_نه رسما… شایعات میگن که نمیتونه فکر همسر سابقش رو از سر بیرون کنه. اما اون مال سه

 

سال پیشه حالا که رئیس مافیاست نباید به خاطرات یک زن مرده بچسبه. باید به زندگی ادامه بده

 

و یه وارث به دنیا بیاره

 

 

دست هایش را روی شانه هایم قرار داد و با لبخند به من نگاه کرد

 

 

_و تو کسی خواهی بود که به اون یک پسر زیبا می دی شیرینم

 

 

معده ام به هم خورد

 

 

_نه امروز

 

 

مادرم با خنده سرش را تکان داد

 

 

_اما به زودی…  مراسم ازدواج دو ماه دیگه انجام میشه

 

 

اگر دست ماما و پاپا بود دو هفته دیگر مراسم ازدواج را برگزار می‌کردند. احتمالا نگران این هستند

 

که دانته تصمیمش را راجع به من تغییر خواهد داد

 

 

_والنتینا…. لیویا…ماشین دانته همین حالا به جلوی در ورودی رسید

 

 

ماما دستهایش را به هم زد  سپس به من چشمک زد

 

 

_ بیا کاری کنیم همسر سابقش رو فراموش کنه

 

 

امیدوار بودم جلوی دانته چنین حرف بی مزه ای نزند. به سمت طبقه پایین او را دنبال کردم. سعی

 

کردم فریبنده ترین چهره‌ام را به نمایش بگذارم.پاپا در را باز کرد. آخرین باری که در واقع به زنگ در

 

پاسخ داده بود را نمی‌توانستم به خاطر بیاورم. معمولا به مادر یا من یا خدمت کارمان اجازه می داد

 

که این کار را انجام دهیم. اما می توانستم بگویم عملا از خوشحالی دارد بالا و پایین می پرد. آیا

 

واقعا مجبور است تا این اندازه خوشحالی اش از اینکه مرا دوباره مجبور به ازدواج می کند نشان

 

دهد؟

 

 

باعث میشد فکر کنم آخرین توله سگ خانه های مراقبت هستم که فروشنده آنجا نمی تواند ثانیه

 

دیگری صبر کند تا از شرش خلاصی یابد

 

 

موهای بلوند دانته از درگاه در نمایان شد. من و مادرم در وسط لابی ایستاده بودیم. بیرون برف می

 

بارید و دانه های برف روی موهای او باعث شده بود تقریبا موهایش به رنگ طلایی به نظر برسد.

 

حالا می دانم چرا بعضی از مردم از اینکه آریا با لوکا ازدواج کرده بود ناراضی بودند. او و دانته

 

می‌توانستند یک زوج طلایی تشکیل دهند

 

 

پاپا با لبخندی در را بیشتر باز کرد. دانته دست پدرم را تکان داد و چند کلمه آهسته با یکدیگر

 

صحبت کردند. مادر در کنار من آرام و قرار نداشت. زمانی که دانته و پاپا بلاخره به سمت ما راهی

 

شدند مادرم بهترین لبخندش را به آنها تحویل داد

 

 

خودم را مجبور کردم تا لبخند بزنم. همانطور که رسم بود… دانته ابتدا با مادرم احوال پرسی کرد

 

کمی به طرفش خم شد و دستش را بوسید.  سپس به سمت من رو کرد و دست مرا بوسید با

 

آن صدای نرم و بی احساس گفت

 

 

_والنتینا

 

 

تنها از نقطه نظر ظاهری….دانته بسیار جذاب بود. او بلند قد و با بدنی عضلانی بود. کت و شلواری

 

به رنگ خاکستری.. لباس سفید به همراه کراوات آبی پوشیده بود. موهای پرپشت و بلندی داشت

 

که به طرف عقب شانه شده بود. اما همه او را انسان سرد و بسیار بی احساسی صدا میزدند و

 

با توجه به برخورد کوتاهی که با یکدیگر داشتیم می دانستم حق با آنها بود

 

 

سرم را اندکی تکان دادم 

 

 

_دیدن دوباره شما شگفت انگیزه

 

 

دستم را رها کرد

 

 

_بله هست

 

 

نگاه خالی اش را به سمت پدرم چرخاند

 

 

_دوست دارم با والنتینا به تنهایی صحبت کنم

 

 

وقت خود را با کلمات مودبانه و دلربا هدر نداد. پاپا با حالتی مشتاق در حالی که بازوی مادرم را

 

می گرفت و او را به بیرون از اتاق می‌برد گفت

 

 

_البته

 

 

اگر قبلا ازدواج کرده بودم آنها هرگز مرا با یک مرد تنها نمی‌گذاشتند اما مانند این بود که دیگر لازم

 

نمی دیدند از پاکدامنی من محافظت کنند

 

 

آنتونیو و من هرگز مراسم ازدواج مان را تکمیل نکرده بودیم.اما نمی‌توانستم باین را ه هیچ کس

 

بگویم…مخصوصا دانته

 

 

زمانی که ماما و پاپ در دفتر پدرم ناپدید شدند دانته  به طرف من چرخید 

 

 

_فکر می کنم این برای تو قابل قبول باشه

 

 

بسیار تحت کنترل به نظر می‌رسید. مانند این که احساساتش را آنقدر در عمق وجودش پنهان

 

کرده که حتی خود او هم نمی‌تواند به آنها دست پیدا کند. با خود در فکر بودم که چقدر آن مربوط

 

به مرگ همسرش و تا چه اندازه آن به خاطر خصوصیات طبیعی شخصیت خود اوست. امیدوار بودم

 

نتواند ببیند تا چه اندازه ای مضطرب بودم. به طرف در سمت چپ مان اشاره کردم

 

 

_دوست داری بشینی؟

 

 

دانته سرش را تکان داد و من او را به طرف اتاق نشیمن هدایت کردم. روی مبل نشستم و دانته

 

روی صندلی روبروی من. فکر میکردم کنار من بنشیند اما به نظر می رسید ترجیح می دهد تا آنجا

 

که ممکن است بین مان فاصله وجود داشته باشد

 

 

بعد از آن لحظه ی کوتاهی که دستم را بوسیده بود.. کاملا اطمینان پیدا کرده بود که دیگر مرا

 

لمس نکند

 

 

احتمالاً فکر می کرد تا زمانی که ازدواج نکرده ایم کار نا مناسبی باشد . حداقل این چیزی است

 

که امیدوار بودم دلیلش باشد

 

 

_فکر می کنم پدرت بهت گفته که ازدواج ما برای پنجم ماه ژانویه برنامه ریزی شده

 

 

به دنبال اندکی احساس غم یا شادی در صدایش می کشتم …اما هیچ چیز وجود نداشت . دستم

 

را روی دامنم گذاشتم …اینگونه دانته متوجه لرزش دست هایم نمی شد

 

 

_بله چند روز پیش به من اطلاع داد

 

 

_فکر می کنم تا اون موقع کمتر از یک سال از خاکسپاری همسر قبلی ات گذشته باشه . اما پدر

 

من در پایان امسال بازنشسته میشه و زمانی که من جای او رو بگیرم باید ازدواج کرده باشم

 

 

در حالیکه قلبم به خاطر احساسات مدفون شده منقبض شد چشم هایم را پایین آوردم . آنتونیا

 

همسر خوبی نبود …در واقع هیچ نوع همسری نبود ..اما او دوستم بود و من او را برای تمام عمر

 

می‌شناختم… که به همین خاطر بود که پذیرفتم با او ازدواج کنم

 

 

البته آن زمان دختر ساده ای بودم ‌.نمی دانستم این که با مردی ازدواج کنی که واقعا به تو هیچ

 

علاقه ای ندارد چه معنایی می‌تواند باشد داشته باشد

 

 

دلم می خواست به او کمک کنم . همج*نسگرا بودن چیزی نبود که در بین مافیا قابل قبول باشد .

 

اگر کسی از رازش باخبر می‌شد… آنتونیو را به قتل می رساندند . زمانی که از من خواست تا به

 

او کمک کنم …فوری به میان پریده و پیشنهادش را قبول کردم …به طور پنهانی امیدوار بودم روزی

 

قلب او را برنده شوم

 

 

فکر میکردم تصمیم خواهد گرفت که دیگر همجن*سگرا نباشد .فکر می‌کردم بالاخره روزی فرا

 

خواهد رسید که ازدواجمان واقعی خواهد شد . اما خیلی سریع آن امیدم بر باد رفت . به همین

 

خاطر بود که قسمتی از وجودم که خودخواه و گناه آلود و زننده بود از اینکه انتونیو مرد خوشحال

 

شد

 

 

فکر می‌کردم بالاخره آزادم تا مردی را پیدا کنم که واقعا عاشقم باشد . یا حداقل نسبت به من

 

احساس اشتیاق داشته باشد . خوشبختانه آن قسمت ….قسمت بسیار کوچکی از وجودم بود و

 

هر زمان که به آن فکر می کنم احساس گناه وجودم را در بر می گیرد

 

 

و با این حال شاید بار دیگر شانس به من رو آورده باشد ….شاید در ازدواج دومم… همسرم مرا

 

چیزی بیشتر از یک سربار اضافه ببیند

 

 قسمت بعد

 



مطالب مرتبط

دیدگاه ها

  • عارفه آوریل 15, 2019 :: 11:29 ب.ظ

    سلام رمان زنجیره وظیفه رو تازه تموم کردم خیلی
    خوب بود و جلد دیگه این کتاب که اسمش bound
    by honor هست رو ترجمه میکنین؟

    • رز آوریل 16, 2019 :: 9:47 ق.ظ

      سلام . متشکرم . احتمالا جلد دیگه در سایت roman21.com قرار بگیره

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *