محبوب ترین مطالب

رمان خارجی جدید غضب قسمت چهارم :

 

 

بالای سر ۴۱۶ خم شده بود . چشم های زیبا اما عصبانی اش روی او متمرکز بود . خشم از نگاهش می بارید . ترسی را که از بابت کاری که می‌خواهد با او بکند در گلویش جمع شده بود را قورت داد

_واقعا متاسفم . مجبورم این کارو باهات بکنم

۴۱۶ با صدای خشن گفت

_میکشمت

یکی از دست هایش روی زمین کنار او افتاد

_ قسم میخورم

سعی می‌کرد گلویش را تکان دهد

_با دستای خودم تو رو میکشم

وحشت سراسر وجود او را پر کرد زیرا می دانست دقیقاً همین کار را خواهد کرد .مشخصاً داشت کنترل بدنش را به دست می آورد .او را بدقت نگاه کرد تا محلی که جاکوب از آنجا به ۴۱۶ دارو تزریق کرده بود را پیدا کند و به سرعت سوزن را به بدن او فرو کرد . بدون آنکه نگاه دیگری به ۴۱۶ بکند روی پاهایش پرید

۴۱۶ به خاطر دردی که الی به او تحمیل کرده بود خرناسه کشید

به طرفه در حرکت کرد. قبل از انکه به دیوار برخورد کند صورتش را به طرف دیگر گرفت

از شدت درد زانو هایش سست شد. مزه خون دهانش را پر کرد .امیدوار بود صورتش به همان اندازه که احساس می‌کرد بد به نظر برسد . زمانی که کد را در قفل در وارد می‌کرد دست هایش می لرزید . با صدای بیپ در فولادی باز شد . به بیرون از اتاق سکندری خورد . در پشت سرش به طور اتوماتیک بسته شد . در راهرو روی زانو هایش افتاد. سرش را چرخاند تا به دوربین‌های امنیتی نگاه کند و شروع به فریاد کشیدن کرد

_کمک اوه خدایا کمک

ثانیه ها سپری شد و به نظر می رسید یک دقیقه طول کشید تا صدای پا هایی به گوشش رسید . چهار مامور امنیتی به راهرو وارد شدند . مردها با گیجی به او خیره شدند در حالی که گریه می کرد گفت

_به سلول وارد شدم تا نمونه خون بگیرم . جاکوب داشت از لحاظ جنسی به یکی از گونه های جدید آسیب میرسوند . بهم حمله کرد

دستش را بلند کرد و روی گونه اش را لمس کرد

_ فکر می کنم بیهوش شدم و زمانی که بهوش اومدم دیدم ۴۱۶ زنجیرش رو پاره کرده . جاکوب بهش چیزی تزریق کرد اما هر چیزی که توی سرنگ بود به اندازه کافی سریع نبود تا به سرعت اونو از پا در بیاره . فکر می کنم اون مرده . فکر می کنم اون چیز…. قبل از اینکه روی زمین بیهوش بشه جاکوب رو از پا درآورد

چشم هایش بسته شد به آرامی دعا کرد : خدایا منو ببخش

نگهبان ها اسلحه های الکتریکی شان را به دست گرفتند. یکی از آنها کد روی در را وارد کرد تا در ها باز شوند سپس همگی به درون سلول ۴۱۶ هجوم بردند . در پشت سر آنها بسته شد . یک تیم امنیتی دیگر به همراه گروه پزشکی رسیدند

دکتر برنور کسی که در راهرو قبلا با او برخورد کرده بود کنارش زانو زد و در حالی که خون روی دهان الی را پاک می‌کرد گفت

_ حالت خوب میشه

الی سرش را تکان داد

_ اونا چه بلایی سر ۴۱۶ میارن ؟ نمیتونم کاری که جاکوب داشت با اون انجام میداد رو باور کنم . کار اشتباهی بود

لب های دکتر مو قرمز به خاطر عصبانیت روی یکدیگر فشرده شدند. و اخم کرد

_میدونم ..ما این کارها رو به این دلیل انجام میدیم که برای بیماری ها درمانی پیدا کنیم که حیوانات در برابر اون ویروس ها مقاومت می‌کنن. میدونی به وجود آوردن اونها چقدر پول برای ما خرج برداشته ؟ کارکنان باید از راه های دیگه ای نیازهای خودشون رو برطرف کنن نه از طریق گونه های جدیدی که اینقدر گرون هستند

الی می بایست نگاهش را پایین بیاورد تا به او نشان ندهد تا چه اندازه به خاطر ارزیابی سرد او از موجوداتی زنده منزجر.. وحشت‌زده و عصبانی است

_ حالا ما داریم روی دارویی کار میکنیم که توانایی های بدنی سربازهای ارتش و قهرمانان بدنسازی رو به طور وحشتناکی بالا ببریم

سرش را به طرف دیگری چرخاند تا دستکشهایش را در بیاورد

_دیدی چقدر اونها رو بزرگ درست کردیم ؟ چقدر قوی هستند؟ اونها رو آموزش دادیم تا بجنگن تا نشون بدن تا چه اندازه می تونن آسیب وارد کنن . میدونی این یعنی قراردادهای چند بیلیون دلاری ؟ تا حالا چقدر پول به دست آوردیم؟ اونها نمونه های اولیه ما هستند . می خوایم نشون بدیم که تا چه اندازه می تونیم موجودات قوی و مهلکی به وجود بیاوریم و هیچ کس توان رقابت با ما رو نخواهد داشت . همه دلشون میخواد یا مثل اونها باشن یا یکی از اونها داشته باشن . جاکوب لع*نتی میخواست هزینه یکی از نمونه های اولیه رو روی دستمون بذاره . اون ارزشمند تر از اونیه که هیچ ریسکی روش انجام بشه

چشمهایش را بست تا اشکهای آسوده خاطر ای اش را پنهان کند. آنها ۴۱۶ را نخواهند کشت . تصمیم درستی گرفته بود .احتمالا به خاطر اینکه به او انگ قتل چسبانده بود از الی متنفر خواهد شد .اما زنده خواهد ماند .حالا تنها می بایست بعد از اتمام شیفت کاری اش اینجا را ترک کند و مدارکی را که دزدیده به دست شخص مناسبش بدهد. تنها روشی که می تواند او را نجات دهد. او می تواند کمک کند تا تاسیسات مرسیل را به دادگاه بکشاند و عدالت را در مورد آنها اجرا کند.

دکتر برنور آهی کشید

_ هی متاسفم . اما میتونم به خونت بیام تا وضعیت سلامتی ات رو چک کنم

نگاهش به سمت پایین تر لیز خورد

_ نباید تنها بمونی

_ من دوست پس*ر دارم

او را رها کرد

_ خیلی خوب برو .به نگهبان های امنیتی میگم امروز تو رو زودتر به خونه فرستادم

دکتر چرخید و به طرفه تلفن حرکت کرد و الی او را نگاه کرد . آرزو میکرد به سزای اعمالش برسد

فصل ۱

جنوب کالیفرنیا

۱۱ ماه بعد

الی آهی کشید و هدفون را در موقعیتی راحت تر تنظیم کرد . موسیقی متال از ام پی تری پلیری که در جیب شلوار ورزشی اش قرار داده بود به گوش می رسید .هوای گرم باعث می‌شد حتی در ساعت ۱۱ شب هم عرق کند . به طرف پنجره باز نگاه کرد. دوباره سیستم تهویه هوای خوابگاه خراب شده بود. تیم تعمیراتی هنوز هم مشغول ساخت و ساز ساختمان های تازه بودند

به طرف درهای باز بالکن حرکت کرد . به بیرون قدم گذاشت تا از نسیم خنکی که می وزید استفاده کند و بدن بیش از اندازه گرمش را خنک کند. از بطری پلاستیکی کوچکی که وقتی به آپارتمان اش وارد شده بود از یخچال کوچک برداشته بود آب خنک را سر کشید .مقابل نرده ها خم شد تا به هوم لند نگاه کند

تازه تمرین شبانه اش را تمام کرده بود. نسیم خنک روی پوستش احساس بهشت می داد . نگاهش به دیوارهای امنیتی تقریباً ۱۵ یارد آن طرفتر کشیده شد. به اندازه ۱۵ پا بلند بودند و نگهبان ها ی گشت ..محیط پیرامون را پاسداری می‌کردند. پایین بالکن آپارتمان چمنزار و چندین درخت که محیطی شبیه پارک داشتند بین ساختمان های خوابگاه قرار گرفته بود

هوم لند ۵ هزار هکتاری تازه کامل شده بود و الی دومین روز اقامتش در اینجا را سپری می‌کرد. بیشتر زن ها هنوز به خوابگاه منتقل نشده بودند اما الی امیدوار بود زمانی که این اتفاق بیفتد همه چیز به خوبی پیش برود .واقعا می خواست هوم لند همانطور که برنامه ریزی شده بود کار کند . اینجا خانه ی گونه های جدیدی که از تاسیسات مرسیل جان سالم به در برده بودند بود.

دشتی جدا از بقیه دنیا که می توانستند زندگی کنند و در اجتماعی امن و بی خطر با آزادی خو بگیرند .الی تنها در مورد یکی از تاسیسات غیرقانونی مرسیل آگاه بود اما به محض این که اطلاعات منتشر شدند تاسیسات دیگری نیز کشف شدند. چشمهایش را بست .هنوز هم به خاطر تعداد زیاد قربانی های درگیری که طی گزارشاتی که در یک ماه گذشته منتشر شده بود احساس مریضی می کرد .تاسیسات توسط دولت و دستگاههای اجرایی با خاک یکسان شده بود. قربانی ها حالا آزاد شده بودند اما همه آنها به اندازه ای دوام نیاوردند تا طعم آزادی را بچشند . شمار قربانیان به صد ها تن می رسید و این قلب الی را می شکست

الی خود را مجبور کرد تا چشم هایش را باز کند .۲ سال پیش به دستور افسر ویکتور هلیو در تاسیسات مرسیل شروع به کار کرد. برای الی توضیح داده بود شایعاتی مبنی بر اینکه تاسیساتی به صورت غیرقانونی روی انسان‌ها آزمایشاتی داروی انجام می‌دهند شنیده . پلیس نمی توانست از ماموران مخفی استفاده کند. آنها هیچ نیروی تازه ای استخدام نمی‌کردند. بنابراین الی که به عنوان کارمند در آنجا کار می کرد نمی توانست شک و شبهه ای برانگیزد .با شنیدن شایعه مبنا بر آزمایشات غیرقانونی روی انسان ها الی انچنان احساس وحشتناکی برای آن‌ها داشت که قبول کرد برای پلیس به عنوان جاسوس کار کند. بنابراین درخواست انتقال به یکی از آن تاسیسات زیرزمینی را داد. شش ماه طول کشید تا با درخواستش موافقت شد .زمانی که ۴۱۶ و دیگران را دید که در چه جهنمی زندگی می کنند به کاری که داشت انجام می داد افتخار می کرد .بنابراین تصمیم گرفت هر ریسکی که شده بپذیرد تا بتواند مدارک کافی جمع‌آوری کند تا کل سازمان را نابود کند

الی آهی کشید .هربار که در مورد ۴۱۶ چیزی می‌پرسید.. اطلاعات سری و طبقه بندی شده و سیاست های حفاظت از قربانیان پاسخ هایی بود که به او داده می‌شد. بعضی از قربانی ها نتوانسته بودند از برنامه نجات جان سالم به در ببرند. قبل از آنکه ماموران دولت به بخش های زیرین سازمان جایی که بیشتر قربانیان نگهداری می شدند برسند خیلی از آنها کشته شده بودند .تا جایی که الی می‌دانست ۴۱۶ در طبقات زیرین سازمان در حالی که درون سلول اش زندانی شده بود در تنهایی مرده بود. در حالی که هرگز ندانست کمک در حال رسیدن به اوست . چنین احتمالهایی قلبش را می شکاند

الی هدفون را از روی گوش هایش برداشت . ام پی تری پلیر را خاموش کرد و آن را روی میز انداخت. سعی کرد با اندوهی که هر بار به ۴۱۶ فکر می‌کرد او را در بر می گرفت مبارزه کند. دلش میخواست زمانی که حکم اجرا شده بود بیرون سلول ۴۱۶ باشد و پشت در اتاقش نگهبانی دهد .از او محافظت کند. تا این اندازه را به او بدهکار بود

به افسر هلیو التماس کرد این اجازه را به او بدهد اما او نپذیرفت .الی جزو نیروهای نظامی نبود و افسر نمی خواست هویت کسی که اطلاعات را به دست آنها رسانده فاش شود

ل*عنت…. نمی توانست آن چشمهای تیره را فراموش کند. نگاه درون صورت ۴۱۶ زمانی که او را در آن روز داخل سلول تنها گذاشت .. یا آنطور که به الی غرش میکرد ..

الی تنها می خواست او را نجات دهد اما ۴۱۶ به هیچ عنوان نمی دانست چرا الی می بایست او را مقصر مرگ آن تکنسین نشان دهد .احتمالاً می بایست فکر کند الی انسانی سنگ دل و هیولایی شیطانی است. اشک های داغ چشمهای او را کور کردند اما به سرعت آنها را پاک کرد .از آن روزی که ۴۱۶ را روی زمین تنها رها کرده بود تاکنون هر شب گریه میکرد

تلفن مخصوص هوم لند ی زنگ خورد و او را از جا پراند. موبایل تنها راه ارتباطی با دنیای بیرون بود اما هیچکس با آن تماس نمی گرفت . خودش را از خانواده و دوستان جدا کرده بود. از زمانی که برای مرسیل کار کرده بود همه چیز در زندگی اش تغییر پیدا کرده بود .دیگر نمی توانست تحمل کند پدر و مادرش که از یکدیگر جدا شده بودند از او به عنوان اسلحه ای در برابر یکدیگر استفاده کنند یا به خاطر طلاق الی او را سرزنش کنند

در دنیا مشکلاتی اساسی وجود داشت و او می توانست از زمانش استفاده کند تا تغییراتی جدی در زندگی واقعی ایجاد کند . حالا تمام توجه او روی کمک کردن به گونه های جدید متمرکز شده بود و اینکه تلاش می‌کرد تا چیزی اشتباه را درست کند باعث میشد احساس ارزشمند بودن بکند. به زندگی اش معنا می داد و این چیزی بود که بیشتر از همه به آن نیاز دارد

با شنیدن صدای زنگ دوم تلفن را پاسخ داد

_ الی براور

_ خانم براور من کودی پارکز از بخش امنیتی هستم. تماس گرفتم تا به شما اطلاع بدم که زن ها به اینجا منتقل میشن. از هتل تسویه حساب شده و همین حالا به ما اطلاع داده شده که اونها این جا هستند

_ دارم خودم رو میرسونم

تلفن را قطع کرد

لعن*ت ..احتمالا در رسانه ها مطرح شده که چهار تا از زن های نجات داده شده به محل رسیدند . جزو پروتکل بود که اگر کسی بعد از نیمه شب به هتل می رسید تا روز بعد باید صبر کند تا او را در روشنایی روز به هوم لند منتقل کنند . تنها می توانست امیدوار باشد زن ها به وسیله آن چه که اتفاق افتاده به طور شدیدی آسیب ندیده باشد. دنیای واقعی برای آن نجات داده شده های بیچاره به اندازه کافی ترسناک بود. بدون آنکه رسانه‌ها اطراف آن ها را بگیرند و از آنها سوال بپرسند

تنها چند ثانیه طول کشید تا کفش هایش را به پا کند و کارت شناسایی اش را بردارد . از پله‌ها پایین دوید و به طرف ورودی رفت

پنجره ها تمیز بودن اما از شیشه های بسیار قوی ساخته شده بودند که حتی در برابر بدترین حملات مقاومت می‌کردند . بیرون خوابگاه چهار زن را مشاهده کرد که به وسیله دو محافظ که چمدانهای آنها را حمل می کردند مشایعت می شدند. الی سرعتش را بیشتر کرد. کودی پارکز با لبخندی با او احوالپرسی کرد

_بعد از ظهر بخیر خانم براو به خاطر رسیدن دیر وقت ساکنان جدید مون متاسفم

الی لبخند زد . توجهش را روی زن هایی با جثه های بزرگ متمرکز کرد . کوتاه ترین آنها حداقل ۱۸۰ سانتی متر قد داشت .اکنون ده زن دیگر داخل خوابگاه زندگی می‌کردند و همگی آنها بلند قد و دارای بدن هایی عضلانی بودند.الی در مقایسه با آنها ریز جثه و قد کوتاه به نظر می رسید .زمانی که به هر کدام از آنها نگاه کرد لبخندش بیشتر شد اما هیچ یک از آن‌ها لبخند را برگرداندند . به نظر خسته و عصبانی می رسیدند

الی با آنها همدردی می کرد

_به خونه جدیدتون خوش اومدید . میدونم سختی های زیادی رو پشت سر گذاشتید اما اینجا در امان خواهید بود. من الی هستم . مادر خانه شما

زنی که از بقیه بلندتر و خشن تر به نظر می رسید به او خیره نگاه کرد. چهارمین نفر که موهای بلوند داشت پرسید

_چی ما ؟

_مادر خانه شما . این یک لقبه .واقعا سعی نمی کنم که مادر شما باشم . اگه سوالی داشتید یا به چیزی نیاز داشتید یا مشکلی برای شما به وجود آمد به من مراجعه کنید .من اینجا هستم تا به هر طریقی که ممکن باشه به شما کمک کنم . میتونید با من راجع به هر چیزی صحبت کنید و من همیشه به شما گوش میدم

کوتاه ترین آنها گفت

_ یکی از دکترهاست

و دندان های تیز اش را به سمت الی نشانه گرفت

_نه من اطلاعات پایه پرستاری دارم اما یک پزشک نیستم . میدونم که همه شما می بایست با یک درمان شناس ملاقات کرده باشید . من خودم هم با چند تا از اونها ملاقات داشتم و من هم ازشون خوشم نیومد

نگاه دلسوزانه ای تحویل آنها داد

_ اتاقتون و اطراف خوابگاه رو بهتون نشون میدم و کمکتون می کنم که توی خوابگاه جاگیر بشید من-

پارکز میان حرف او پرید

_خانم براور

وقتی زنها از بین در عبور کردند. الی توجهش را به او بازگرداند

_ بله

_ظرف بیست دقیقه دیگه جلسه برگزار خواهد شد . خواستند که شما به عنوان مسئول زن ها توی جلسه حضور داشته باشید. رئیس تازه کنسول درخواست داده تا خلاصه ای از تمام اطلاعات هوم لند به او داده بشه .میخواد مطمئن بشه که هیچکدام از مردمش با بدرفتاری مواجه نمی شن . تازه به این سمت منصوب شده و میخواد اطمینان پیدا کنه

ترس و بی میلی الی را فرا گرفت

_اما الان خیلی دیره دلم میخواد به زن ها کمک کنم تا با محیطشون آشنا بشن و این مدتی طول میکشه

_ متوجهم اما رئیس تازه همراه با زنها رسیده و تاکید کرده که این جلسه خیلی مهمه برای اونها بسیار ضروریه که بدونن ما کاملاً طرف اونها هستیم و کمکشون می کنیم تا راحت تر توی هوم لند ساکن بشن

الی مرد بود. گونه های جدید بعد از آن که آزاد شدند جدا از یکدیگر بودند . به مکان های امن جداگانه ای فرستاده شدند تا اینکه هوم لند بالاخره آماده بود تا از آنها به عنوان جمعیت بزرگی پذیرایی کند . برای آینده پیش بینی شده اینجا خانه همیشگی آنها خواهد بود . مرد دلایل معتبری برای نگرانی درباره امنیت و آسایش مردمش داشت

_البته .اجازه بده اونها را به اتاق هاشون برسونم و بعد اونجا خواهم بود .جلسه توی اتاق کنفرانس در دفتر اصلی برگزار میشه؟

سرش را تکان داد

الی در را بست .صدای بیپ اطمینان می داد که قفل درها به صورت اتوماتیک سر جایشان قرار گرفته اند . در این محل از قوانین امنیتی پیچیده ای پیروی می‌کردند .مخصوصاً بعد از آنکه رسانه‌ها درباره نجات یافتگان از تشکیلات باخبر شدند . به طور مداوم سعی می‌کردند راهی برای نفوذ پیدا کنند و حالا که گونه های جدید مکانی ثابت داشتند رسانه ها می خواستند به هر طریقی که شده از آنها عکس بگیرند

اگرچه دولت قوانینی وضع کرده بود که از گونه‌های جدید محافظت می‌کرد و به آنها این حق را می‌داد که در مقابل خبرنگاران خود را بپوشانند .همچنین گروه‌های تنفر هم وجود داشتند که معتقد بودند نباید با گونه های جدید مانند انسانها با حقوق برابر رفتار شود. آنها مخالف بودند که دولت هوم لند را به آنها داده بود. بنابراین در گروه هایی بیرون از دروازه ها جمع می شدند تا به این موضوع اعتراض کنند

طبقه پایین خوابگاه را به زن ها نشان داد .آنجا شامل یک اتاق کنفرانس برای جلسات .۲ اتاق نشیمن بسیار بزرگ .آشپزخانه مجهز و اتاق غذاخوری بود که ظرفیت ۵۰ نفر را داشت .و همچنین کتاب خانه ای بزرگ . طبقات دوم و سوم شامل آپارتمان های کوچک می شدند .هر کدام از آنها شامل اتاق خواب .اتاق نشیمن .حمام اختصاصی و آشپزخانه می شدند . زن هایی که تازه رسیده بودند می بایست کاملا وحشت زده باشند نه آنکه به این احساس اعتراف کند اما همواره می‌خواستند نزدیک یکدیگر بمانند .الی می‌دانست زن ها کابوس‌های وحشتناک و غیر قابل تحملی را گذرانده بودند و حالا چیزی کاملا متفاوت روبه رویشان بود… آزادی… بعد از یک عمر زندانی بودن می‌توانست چیز ترسناک باشد

_ اگه گرسنه شدید آب خنک و غذا توی جعبه فلزی نقره ای رنگ هست

الی به آنها نمی گفت یخچال نام دارد. از همان روزهای اول فهمیده بود که آنها نمی دانند یخچال یعنی چه

_ ده زن دیگه توی خون مستقر هستند .پس بنابراین اگه سر و صدایی شنیدید لطفاً آروم باشید. اونها از محل های متفاوتی اومدن اما همگی جزو مردم شما هستند. اینجا کاملا امنه بنابراین کسی نمیتونه بدون اینکه بهش اجازه داده بشه به داخل بیاد .شما کاملاً در امانید

زن ها طوری او را مورد بررسی قرار می‌دادند گویی الی یک حشره است. آهی کشید .متاسفانه آنها به غریبه ها اعتماد نداشتند

_ اتاق من طبقه ۳ قرار داره و شماره اتاق روی دیوار ها نوشته شده اگه به چیزی نیاز داشتید یا سوالی داشتید به من مراجعه کنید . قبل از اینکه برم سوالی دارید ؟

هیچکدام از آنها صحبت نکردند . قد بلندترین آنها به طرف اتاق هایی که به آنها نشان داده بود حرکت کرد و سه نفر باقی مانده پشت سر او حرکت کردند و در را محکم پشت سرشان بستند .بنظر می‌رسید نمی‌خواهند هیچ رابطه ای با الی داشته باشند . اما امیدوار بود این وضعیت تغییر کند

الی به لباس هایش نگاه کرد .کفش‌های ورزشی. شلوار ورزشی و تاپ ابی . موهایش را به حالت دم اسبی بسته بود. احتمالا باید لباس رسمی تری بپوشد اما وقتی به ساعتش نگاه کرد مطمئن شد که وقت کافی ندارد و می بایست بدود تا به جلسه برسد

به سرعت از پله ها پایین رفت .دفتر مرکزی در قسمت های جلوی هوم لند قرار داشت . انها به وسیله ماشین های گلف در منطقه جابه جا می شدند . الی ماشین اش را به محل پارکینگ جلویی راند و موتور را خاموش کرد. دوباره به ساعتش نگاه کرد و ناسزایی گفت

مطمئناً دیر کرده بود .به طرف درهای ورودی دوید . وقتی نگهبان امنیتی را دید سرعتش را کم کرد . هنوز او را نمی‌شناخت

_ سلام من الی براور هستم مسئول خوابگاه زنان . آقای پارکز به من اطلاع دادند که جلسه ای در حال اجراست و من باید در اون حضور پیدا کنم

بدن مرد منقبض شد و دستش اسلحه روی کمرش را گرفت در حالی که به الی خیره شده بود الی دستش را به آرامی به جیبش فرو کرد و کارت امنیتی را بیرون کشید .نگهبان کارت را از او قبول کرد .با دقت آن را مورد بررسی قرار داد سپس آن را به او پس داد

_برو داخل. به طرف اتاق کنفرانس سمت چپ. آیا با مکان اون آشنا هستید خانم براور ؟

_ بله مچکرم

به دفتر مرکزی وارد شد و امتداد راه طولانی را بطرف پایین دوید . وقتی روبه روی اتاق کنفرانس قرار گرفت دسته در را میان دست هایش گرفت و محکم چرخاند تا در سنگین را باز کند

به داخل اتاق قدم گذاشت

تاریکی اتاق او را متعجب کرد .لامپهای کم نور کوچکی روی دیوار اتاق را روشن می کردند .نمی توانست به خوبی بشنود اما صدای عمیق صحبت کردن چند نفر به او اطمینان می داد که اتاق پر است . دو نفر از نگهبان ها به سرعت چرخیدند و اسلحه هایشان را به دست گرفتند .الی با لبخندی خونسردانه به چهره‌ای مضطرب آنها نگاه کرد دست‌هایش را بالا آورد تا نشان دهد جز کارت امنیتی چیزی به همراه ندارد . اتاق کاملا در سکوت فرو رفت. جرأت نداشت نگاهش را از این دو مردی که اسلحه به دست داشتند بردارد .

_من الی براور مسئول خوابگاه زنانه هستم

یکی از نگهبان‌ها هنوز هم اسلحه اش را محکم گرفته بود در حالیکه نگهبان دیگر جلو آمد تا کارت امنیتی را از او بگیرد. بلاخره سرش را تکان داد. در حالی که کارت را به او پس می‌داد گفت

_ بشین دیر اومدی

الی کارت را گرفت و آن را داخل جیبش گذاشت .می بایست نگهبان را دور بزند زیرا تصمیم گرفته بود همان جا رو به رویش بایستد و راه او را سد کند .چند قدم از او دور شد و به کسانی که داخل اتاق قرار داشتند نگاه کرد

دارن ارتینو رئیس نگهبان های امنیتی هوم لند و رئیس بوریس هم در اتاق حاضر بودند

رئیس همانطور که به او نزدیک می شد اخم کرد و زمانی که به لباس های الی خیره شد در سکوت عدم رضایت خود را از طرز لباس پوشیدن او نشان می داد

الی توضیح داد

_ وقت نداشتم لباس هامو عوض کنم می بایست ۴ زن رو توی خونه ساکن می‌کردم و کمتر از ۲۰ دقیقه وقت داشتم تا اون کارو انجام بدم و به اینجا بیام و تا زمانی که به در ورودی خوابگاه نرسیده بودند کسی به من در مورد رسیدن آنها اطلاع نداده بود

خطوط منقبض اطراف دهان رئیس بوریس نرم تر شدند

_ خیلی خوب دفعه بعد لباس مناسبی بپوش . به نظر میرسه همین حالا از باشگاه بیرون اومدی

_ میخواید لامپ رو روشن کنم ؟ داخل اتاق خیلی تاریکه

رئیس بوریس آهی کشید

_نه . بعضی از اعضای کنسول اینطور ترجیح میدن

به سرعت متوجه شد . قبلا به او اطلاع داده شده بود که برخی از آنها سالها در سلول های تاریک زندانی شده بودند. زمان زیادی را گذرانده بود تا بتواند به خوبی احساسات گونه جدید را درک کند و نیازهای آنها را تشخیص دهد تا بتواند در کارش موفق باشد . چیزی که تقریباً برای او به یک نوععقده روحی تبدیل شده بود

وقتی به اطراف نگاه کرد .چهره‌های بیشتری را شناخت . به مایک تورس لبخند زد. او از خوابگاه مردان بود. در جواب به الی چشمک زد .مرد خوبی بود که در اوایل سی سالگی قرار داشت و در طی اولین جلسه …اولین روزی که به اینجا رسیده بود. با الی لاس زده بود

کارمندی که به الی درباره وظایفش توضیح داده بود کنارش ایستاده بود و سرش را به طور مختصر برای او تکان داد. دومنیک زورت مسئول استخدام نیروهای تازه بود

حرکاتی از گوشه ی چشم توجه او را به خود جلب کرد .چرخید. یک نفر از آن طرف اتاق به طرف او حرکت کرد .این که در بین گروهی از مردان بلند قد زنی کوتاه‌ قد بود به او کمک نمی کرد تا هویت شخصی که به طرف او می آید را تشخیص دهد

_الی؟

رئیس بوریس توجه الی را دوباره به خود برگرداند

_ ما اینجا میشینیم

_ البته

قدمی به طرف رئیس بوریس برداشت تا او را دنبال کند

_تو

مردی با صدایی خشمگین پشت سر او غرش کرد

الی قصد داشت برگردد تا ببیند صدای ترسناک به چه کسی تعلق دارد . اما یک نفر او را به چنگ گرفت. الی با صدای بلند نفس اش را حبس کرد . اما سپس بدنش از روی زمین بلند شد .بازوهای قوی او را در هوا چرخاند

ناگهان پشتش تیر کشید و تمامی اکسیژن از بدنش خارج شد .چشم هایش گشاد شدند…وقتی که به صورت بسیار پر غضب ……… ۴۱۶ خیره شد

 

 

قسمت بعد


دسته ها : رمان غضب

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

  • suny نوامبر 30, 2018 :: 1:26 ب.ظ

    عالیییییییییییییی😍😍😍😍😍😍

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *