محبوب ترین مطالب

رمان خارجی جدید غضب قسمت پنجم :

 

فصل ۲

۴۱۶ به الی غرش کرد

با این کار نیش های تیزرش را به او نشان داد و متوجه شد بازوهایش در جایی که ۴۱۶ آنها را به جنگ رفته بود درد می‌کنند . الی را به پشت روی یکی از میزهای کنفرانس کوبانده بود . رویش خم شده بود .صورت خشمگینش تنها چند سانتی متر با او فاصله داشت. عصبانیت از نگاه تیره اش تراوش می‌کرد

وحشت خالص سراسر بدن الی را در بر گرفت

دهانش باز شد اما چیزی از آن بیرون نیامد. سعی کرد نفس بکشد. ۴۱۶ با صدای بلندتری غرید و محکم تر او را روی میز فشار داد

رئیس بوریس گفت

_ داری چه غلطی می کنی ؟ بزار بره

الی متوجه حرکاتی در اطراف شد اما جرات نداشت توجهش را از نگاه تیره و خشمگین ۴۱۶ جدا کند .به نظر می رسید آماده است تا با دندان های تیز گلوی الی را بدرد .نیش هایش تنها چند اینچ آن طرف تر از گلوی او قرار داشتند. ضربان قلبش به حدی بالا رفته بود که می‌ترسید هر لحظه از قفسه سینه اش بیرون بزند .۴۱۶ نجات پیدا کرده بود و همان طور که قول داده بود خیال داشت الی را بکشد و حالا این فرصت را به دست آورده بود

صدایی مردانه و با لحنی فولادین با قاطعیت دستور داد

_اجازه بده اون بره

یک نفره دیگر گفت

_ چه خبره؟

مردی دیگر با صدایی که به طور غیر معمولی عمیق به گوش می رسید دستور داد

_غضب اجازه بده اون بره

نگاه پر از خشم غضب از نگاه پر از ترس الی به طرف دیگری کشیده شد . با حرکتی تند و سریع سرش را به طرف دیگری چرخاند و به طرف کسی پشت سرش غرید

_نه این بین من و او نه خودتو عقب بکش

الی زبانش را روی لب های خشکش کشاند از اینکه دوباره می توانست نفس بکشد آسوده خاطر شد. دستهایی که بازوهایش را به چنگ رفته بودند او را کبود کرده بود .فشار آنها بحدی درد داشت که اشک در چشمهایش پر شد

با این که در اتاقی پر از مرد ایستاده بودند اما الی می دانست به محض اینکه توجه غضب این به طرف او برگردد خواهد مرد

صدای مرد عمیق تر شد و به غرشی دیوانه وار تبدیل شد

_ بذار اون بره غضب لطفاً

غضب خرناسه کشید

_ اون یکی از اونهاست. اون به عنوان یک تکنسین توی تاسیسات مرسیل کار می کرد .حالا پا تو عقب بکش این حق من که ازش انتقام بگیرم

چشمهای الی گشاد شدند. صدای بلند کردن اسلحه را شنید . گره ای که در گلویش جمع شده بود را قورت داد .می‌ترسید برای آنکه الی را نجات دهند به او شلیک کنند .لع*نت نمی توانست اجازه دهد چنین اتفاقی بیفتد. تمام زندگی او برای این بود که به ۴۱۶ صدمه نرسیده باشد .یک بار او را نجات داده بود و یک بار دیگر هم این کار را خواهد کرد

تا جایی که می توانست با صدای بلند گفت

_چیزی نیست

صدایش شکست شد اما توانست کلمات را بیرون دهد

_ بهش صدمه نرسونید . هیچکس شلیک نکنه . لطفاً

رئیس بوریس کمی جلوتر آمد

_الی داره درباره چه صحبت میکنه؟

نفسش را زمانی که شکنجه گرش به او نگاه کرد حبس کرد. با نگاه سرد و خشن او لرزه ای از ستون فقراتش گذشت .می دانست که ‌تواند کاملاً به تهدیدی که کرده عمل کند می دانست در حضور همه روی این میز الی را خواهد کشت

صدای مردانه دیگری گفت

_ غضب خواهش می کنم زن رو رها کن . در این مورد منطقی تصمیم خواهیم گرفت

غضب غرش کرد

_مال منه

مشخصا آنقدر عصبانی بود که نمی توانست با لحنی عادی صحبت کند .انگشت هایش محکم تر شدند

اشک از گوشه چشم الی پایین لغزید اما جرئت نداشت صدایی از گلویش خارج کند . می ترسید افراد داخل اتاق را ناراحت کند .مخصوصا کسی که به طرف 416 اسلحه گرفته بود

_الی؟

صدای دومیک نزدیک او به گوش می رسید

_تو فقط یه مخبر بودی مگه نه ؟

از روی درد ناله کرد

416 به نرمی غرش کرد . دست هایش روی بازوی او خشن بودند

با صدای نفس بریده گفت

_بله . من اونو می شناسم

غرش گلوی 416 به صدایی دیوانه وار تبدیل شد

مردی با خشونت گفت

_غضب اون زن رو رها کن . حالا

غضب فشار دست هایش را کمتر کرد اما او را رها نکرد . نفس عمیقی کشید اما نگاهش را از نگاه الی برنداشت

غضب… بله نام جدید دقیقا برای نگاه درون چشم هایش مناسب بود

_ اون قبلاً یکی از کارمندان مرسیل بود. زمانی که شایعاتی در مورد ماهیت اصلی سازمان به بیرون درز کرد اونو به عنوان جاسوس فرستادیم .قبلاً سعی کردیم مامورین مخفی به سازمان بفرستیم اما هرگز اونها رو استخدام نمی کردند . فکر می‌کنم او جزئی از پرستارهای یکی از شرکت‌های اونها بود. به سختی تلاش کرد تا به تاسیسات زیرزمینی منتقل بشه تا درباره ماهیت واقعی سازمان اطلاعات به دست بیاریم . اون به اندازه‌ ای گواهی جمع آوری کرد که میتونست درباره غیرقانونی بودن آزمایشات مرسیل به دادگاه بره

دومنیک به سرعت صحبت می کرد

_نمیدونستم هیچ کدوم از مردم تو رو ملاقات کرده جاستیک .من مسئول اون نبودم اما رئیس در گزارش چیزی درباره این که هیچ کدوم از گونه های جدید رو مورد آزار قرار داده باشه چیزی گزارش نکرده بود. اگه میدونستم هیچ کدوم از اون ها درباره هویت او چیزی می دونن هرگز اونو استخدام نمی کردم .

صدای دومنیک آرام و خونسرد باقی ماند

_ اسم اون الی براور هست و اون کسی که خوابگاه زنان رو اداره میکنه .هر روز جونش رو به خطر انداخته تا توی مرسیل برای ما جاسوسی کنه. اون میدونست اگه اونها متوجه بشن داره چکار میکنه جونش رو از دست خواهد داد

_ بزار بره

صدای جاستیک آرام بود اما قدرت یک رهبر را داشت

_ آروم باش غضب من تو رو درک می کنم اما شنیدی اون مرد چی گفت ؟ اون اونجا کار میکرده تا مدارکی برای اثبات موجودیت ما پیدا کنه. اون کمک کرد تا مردم ما نجات پیدا کنند

غضب الی رها نکرد و به غرش کردن به سمت او ادامه داد. الی به او خیره شده بود .مطمئن بود اهمیت نمی دهد چرا الی آنجا بوده .می دانست به خاطر اینکه مرگ جاکوب را به گردن او انداخته از الی متنفر است و نمی توانست او را به خاطر این سرزنش کند . الی این کار را برای نجات جان و انجام داده بود اما این احساس گناه جرمی که در برابر او انجام گرفته بود را کمتر نمی‌کرد

ریس بوریس صحبت کرد

_الی ؟ دقیقاً کارت توی اون تاسیسات چی بوده و چه بلایی سر این مرد آوردی ؟

ل*عنت .الی آب دهانش را قورت داد .چشم های غضب را نگاه کرد که حتی تاریک تر می شدند. از قهوه شکلاتی به سیاهی می زدند .به آرامی توضیح داد

_فقط زمانی که نیاز بود به اونها کمک می‌کردم. اونها منو مسئول گرفتن نمونه خون و بزاق دهان از گونه های جدید کرده بودند

_ چرا تا این اندازه از تو متنفره ؟ آیا شخصا به طریقی به او آسیب رسوندی ؟

صدای ریس بوریس از عصبانیت بلندتر شد

_بهشون آسیب رسوندی ؟

الی به صورت منقبض غضب نگاه کرد. اگر الی به طور جنسی آسیب می دید دلش نمی خواست کسی در مورد ان چیزی بگوید . ۴۱۶ مرد مغروری بود و احتمالاً این چیزی نبود که دلش بخواهد با یک اتاق به اشتراک بگذارد. اگر می‌بایست توضیح دهد چه کاری کرده که غضب را تا این اندازه عصبانی کرده می‌بایست دلیل کشتن تکنسین را به همه توضیح دهد

مردمک چشم‌های ۴۱۶ به خط باریکی تبدیل شدند و صدای غرشی که از گویش بلند می شد بلند تر شد

۴۱۶ دستور داد

_نکن

جاستیک صحبت کرد

_ غضب

مرد به طور غیر معمولی صدای عمیقی داشت

_اون چه کار کرده که تا این اندازه دلت میخواد بهش صدمه برسونی ؟ مجبورت کرد تا از داروها شون استفاده کنی ؟

ریس بوریس دستور داد

_الی همین حالا بهمون بگو

الی به دروغ گفت

_من می بایست آزمایش هایی انجام بدم .مجبور بودم بهش درد اعمال کنم

آن قسمت کمی حقیقت داشت. میدانست کاری که با او کرده بعد از آن کاری که جاکوب خیال داشت با او بکند .آن هم در حالی که بی دفاع روی زمین سلولش دراز کشیده بود برایش دردناک بوده .

_همچنین از اینکه ازش نمونه خون می گرفتم خوشش نمیومد

در پاسخ ۴۱۶ به او غرید . حتی یکبار هم نگاهش را از روی او بر نداشت. نگاه خیره الی به نگاه او قفل شده بود.

_ خیلی متاسفم اما هیچ چاره ای نداشتم . میدونستم اگه فقط بتونم مدارک رو بیرون ببرم کمک حتما خواهد رسید . کاری که می بایست برای نجات تو انجام میدادم رو انجام دادم . و خیلی نزدیک به آزادی بودی

اشک های بیشتری از گوشه ی چشم هایش روی گونه هایش جاری شد

_من خیلی خیلی متاسفم . فقط میخواستم نجاتت بدم

غضب زنی که به او خیانت کرده بود را در چنگ داشت. نمی توانست باور کند دوباره الی را پیدا کرده .او در هوم لند کار می‌کرد و در واقع دست های غضب روی او بود . حالا دیگر آزاد بود. دیگر زندانی نبود و بر سر اینکه باید با او چه کار کند با خود در جنگ بود. قسمت کوچکی از اون می خواست گردن الی را بشکند در حالی که بقیه او دلش می خواست الی را بلند کند و مقابل سین*ه خود بکشاند و او را در آغوش نگه دارد .در هر صورت دلش نمی خواست او را رها کند

بعد از کاری که با او در سلول انجام داده بود به خاطر احساسات متناقض از خودش متنفر بود .غضب هرگز ان روز یا روز بعدش را فراموش نکرد .جاستیک دوباره از او خواست که الی را آزاد کند اما دستهایش قبول نمی کرد تا او را رها کنند. این که او جرعت کرده بود در جایی که گونه‌های جدید قرار بود از رنج امثال او در امان باشد کار کند او را عصبانی تر می کرد. او از بقیه آنها بدتر بود . با آن چشمهای آبی زیبایش که غضب را فریب داده بود تا باور کند که هرگز به او آسیبی نخواهد رساند

انگشت هایش را روی پوست بدن او خم کرد . عطر او که برای شب های بسیاری غضب را شکار کرده بود را تنفس کرد . چشم های آبی روشنش بسیار زیباتر از آنچه که به خاطر می‌آورد به نظر می رسیدند و با دیدن اشک هایی که درون چشم هایش جمع شد و از یک طرف صورت اش به پایین لغزید و می دانست که به او صدمه رسانده به خود پیچید . با خود در جنگ بود که به خود یادآوری کند این حق را دارد تا از او انتقام بگیرد. اما همزمان از این که باعث درد او شده بود متنفر بود .

وقتی به همگی افراد اتاق گفته بود که به غضب آسیبی نرسانند بیشتر او را نابود کرده بود .الی دشمن او بود پس چرا سعی می کرد از او محافظت کند ؟ جاستیک زمزمه کرد

_غضب اون یک زنه

نیاز نبود کسی جنسیت الی را به او یادآوری کند .رایحه وانیل و توت فرنگی او باعث می شد دلش بخواهد ناله کند. تا دلش بخواهد بینی اش را مقابل پوست او بکشاند تا ببیند منبع اصلی آن کجاست. ایا شامپویی که برای موهایش استفاده کرده بود باعث ایجاد این بوی وسوسه انگیز شده بود ؟ یا صابونی که با ان بدنش را شسته بود . از این که دلش میخواست از این اطلاعات سر در بیاورد بیشتر عصبانی می‌شد

زمانی که فهمید او در مقابل دشمن هایش کار می کرده حیرت زده شد. اینکه به چه دلیل در آن تاسیسات کار میکرده برای غضب مهم بود. اما نمی توانست بر احساس خیانتی که او را رها کرده بود تا در آن سلول با پیامد کاری که خودش انجام داده بود رو به رو شود غالب شود

آیا الی متوجه نشده بود که چه کار کرده؟ یا چگونه غضب آسیب دیده بود؟ اما دلش نمیخواست حقیقت را راجع به کاری که کرده بود تا غضب را تا این اندازه عصبانی کند برای کسی بازگو کند .سوالهای بسیاری پرسیده میشد.او به اندازه کافی در زندگی اش شرمنده و خجالت زده شده بود نمی خواست کسی راجع به این که تا چه اندازه احساس حقارت می کند ..که تمام آن سال ها بی دفاع حبس شده بود و یا در تمام عمرش تا چه اندازه زجر کشیده چیزی بداند

او یکی از گونه‌های جدید بود. کنترل ذهن و بدن خودش را به دست داشت .اگرچه قبلا یک زندانی بوده و نمی توانست جلوی تکنسینها را ..وقتی که به او حمله کرده بودند بگیرد. اما همانطور بی‌دفاع آنجا دراز کشیده بود هنوز به خاطر چیزی که تجربه کرده بود.. آسیب روحی و جسمی که دیده بود و بدنش به نزدیکی الی واکنش نشان داده بود و الی به او خیانت کرده بود. آن هم با وجود آن موقعیت وحشتناک. دلش نمیخواست نسبت به او آنچنان واکنشی نشان دهد . این باعث می‌شد خیانتش غیرقابل بخشش تر به نظر برسد. غضب گارد دفاعی اش را پایین آورده بود و سپس الی به او صدمه رسانده بود .می دانست زمانی که او را به چنگ گرفته و قبول نمی کرد تا او را رها کند بطور دیوانه واری دوباره کنترلش را از دست داده

احساس دردی که از چهره الی مشاهده کرد بالاخره باعث شد متوجه شد تا چه اندازه محکم او را گرفته واین باعث وحشتش شد . متوجه شد که پوسته ظریف و حساس او را کبود کرده می بایست دلش بخواهد او را بکشد اما در عوض آرزو می کرد پوست او را ماساژ دهد تا دردش را از بین ببرد و این باعث شد از خودش بیزار شود . او توانسته بود این افتخار را به دست آورد که دومین شخص پرنفوذ برای مردمش باشد .نمونه ای برای گونه‌های جدید که چگونه می‌توانند با انسان ها در صلح زندگی کنند . با این حال حالا بالای سر یک زن کوچک که وحشتزده است ایستاده. کسی که ..از زمانی که آزاد شد او را گرفتار خود کرده بود

همواره با خود در تعجب بود چه از بالای سر او آمده. حتی از قدرت تازه خود استفاده کرده بود تا لیست کارکنان مرسیل که دستگیر شده بودند را به دست آورد .همواره فانتزی اش این بود که به درون سلول او وارد شود و………. او را نگاه کند. تا تنها دوباره او را ببیند .غرش کوچکی از گلویش بیرون آمد و می دانست باید از او دور شود تا کنترل کمی که روی خودش به دست آورده را حفظ کند

می بایست فکر کند تا کنترل افکار اشتباهی که هر زمانی که پای الی به وسط می‌آمد در ذهنش می گذرد را به دست گیرد. او معمولا همواره منطقی رفتار می‌کرد . موقعیت هرچه که بود خونسردی اش را حفظ می‌کرد .مردمش به او اعتماد داشتند تا همانگونه بماند. اسمش را به این دلیل انتخاب کرده بود که آن احساس را به خوبی در خودش کنترل می‌کرد

به طرف پایین به الی خیره شد و به دستهایش دستور داد تا باز شوند. بر خلاف آنچه که غرایزش به او دستور می داد و فریاد می کشیدند تا او را نگه دارد .دستهای غضب باز شدن و الی را رها کرد .گویی لمس کردن اش او را می سوزاند . سپس چرخید و کسانی که سد راهش بودند را به کناری زد و از او فاصله گرفت

الی بدون حرکت روی میز دراز کشیده بود تا اینکه کسی پای او را لمس کرد . از این که غضب اجازه داده بود تا زنده بماند شوکه بود

دارن انتونیو به کنار او آمد و به نرمی به او کمک کرد تا بنشیند .الی به چهره های حیرت زده مرد هایی که اطراف او ایستاده بودند نگاه کرد . به‌ سرعت اشک‌هایش را پاک کرد .از این که زنده بود کاملا شوکه شده بود. جمعیت را به دنبال غضب گشت اما او ناپدید شده بود

_خانم براور

مردی که صحبت کرد به اندازه غضب بلند قد بود و شانه های پهنی داشت و موهای بلندش را به صورت دم اسبی بسته بود. چشمهایش آنچنان مشکی بودند که تقریباً به ابی می‌زدند و حالت عجیبی داشتند. شبیه چشم های گربه بودند. کت و شلوار زیبایی به تن داشت اما نمی توانست ان هاله خطرناکی که از خود ساطع می‌کرد را پنهان کند.و چند قدم آن طرف تر از او ایستاده بود

_ به خاطر…

مکث کرد

_اینکه غضب به شما حمله کرد معذرت می خوام .من جاستیک نورث هستم و مطمئن خواهم شد غضب به خاطر کاری که انجام داد تنبیه خواهد شد .بهتون صدمه رسوند ؟

نگاه مرعوب کننده و زیبای اش سر تا پای او را ورانداز کرد .الی به نرمی دروغ گفت

_من خوبم

وقتی که مردی که تا این اندازه به یک عقده روحی برای او تبدیل شده بود همین حالا اینجا را ترک کرده بود قلبش شکست .سعی می کرد جلوی خودش را بگیرد و پشت سر غضب ندوود . و به او التماس نکند که به حرفهای الی گوش دهد. به خاطر کاری که با او انجام داده بود بارها و بارها از او معذرت خواهی نکند .آنچنان بد طور دلش میخواست کار اشتباهی که کرده را جبران کند که بدنش درد میگرفت

الی سعی کرد به طور واضحی با دهان باز به مرد خوش چهره ای که روبه رویش ایستاده بود و چشم های عجیب و غریبش را روی او قفل کرده بود نگاه نکند

_ لطفاً اونو تنبیه نکنید.

اگر لازم باشد التماس خواهد کرد. این حداقل کاری بود که می بایست انجام دهد تا مطمئن شود هیچ دردسری برای غضب به وجود نخواهد آمد .

_اون به خاطر عصبانیتش کاملا حق داشت. بهم اطمینان کن. اگر من رو می کشت سرزنشش نمی کردم

مرد چندین بار پلک زد و به خاطر شوکی که از حرف های الی به او دست داده بود رنگ چهره اش پرید. به نظر می‌رسید شانه های پهن اش آسوده خاطر شدند

_ فکر می کنم شما بهتره توی این جلسه شرکت نکنید امشب به اندازه کافی اتفاقات ناخوشایند برای شما پیش اومد .مطمئنم کسی میتونه فردا در مورد تمام جزئیات این جلسه به شما توضیح بده

ریس بوریس جلو آمد

_می بایست به سرعت اون رو از هوم لند اخراج کنیم اقای نورث و عذر خواهی های من رو بپذیرید

احساس وحشت سراسر وجود الی را در بر گرفت .او به ایالت دیگری آمده بود تا جزئی از گروه این پروژه باشد . اما هم اکنون کارش را از دست داده بود. ریس بوریس را به خاطر اینکه او را اخراج کرده بود سرزنش نمی کرد .هوم لند برای گونه‌های جدید محلی بود تا بتوانند از سوئ استفاده ها و شکنجه هایی که به آنها اعمال شده بود پناه بگیرند. اگر کسی که آنها را به یاد شکنجه های گذشته می‌انداخت در هوم لند شان در حرکت باشد مفهوم کلی آن را به مخاطره می انداخت

جاستیک زمانی که به ریس بوریس نگاه کرد به او اخم کرد

_ اخراج کردن ضروری نیست. اون مردم ما رو از دست تاسیسات شیطانی مرسیل نجات داده و ما از اینکه جون خودش رو به خطر انداخته تا ما رو نجات بده با گرفتن چیزی که خودش اون رو میسر کرده اینطوری تشکر نمی کنیم . انجام چنین کاری شیوه و مرام ما نیست. اینجا هوم لند ماست مگه نه ؟

دهان ریس بوریس به خاطر شوک باز ماند

_ اما غضب از اون متنفره و اون دست راست توئه

_غضب میتونه با عصبانیتش کنار بیاد

سپس به الی نگاه کرد . نگاه خشن روی چهره اش به نگاهی نرم تبدیل شد

_ برید استراحت کنید خانم براور . شغل شما در امنیته . میتونید به مدیریت خوابگاه زنان ادامه بدید. شما با محبت و خلوص خودتون برای ما مثل جانی تازه بودید .من از اینکه رفتار غضب رو درک کردید از شما قدر دانی می کنم

الی به محض اینکه فرصتش را به دست آورد می دانست که باید بگریزد. از میز پایین آمد . پاهایش میلرزیدند اما سعی کرد خود را استوار نگه دارد. سرش را پایین نگه داشت .چشم هایش به زمین دوخته شده بود و به سرعت به طرف راهرو خالی به حرکت افتاد

بیرون اتاق کنفرانس به دیوار تکیه داد و دست هایش را روی صورتش قرار داد .تمام بدنش می‌لرزید .چند دقیقه طول کشید تا توانست روی احساساتش کنترل پیدا کند . بالاخره حرکت کرد و از در بیرون آمد

۴۱۶ زنده مانده بود. اما حالا اسم غضب را برای خود برگزیده بود و دست راست جاستیک نورث بود . وقتی به بیرون قدم گذاشت بدنش لرزید .وقتی به طرف ماشین گلف اش حرکت کرد نگهبان به او اخمی کرد اما چیزی نگفت

جاستیک رئیس تشکیلات گونه‌های جدید بود. مردم شان به او رای داده بودند تا رهبر آنها باشد .او چهره و صدای گونه‌های جدید بود اما همچنین آنها اعضای دیگر را برای کنسول انتخاب کرده بودند تا مسئولیت تازه‌اش را به خوبی به انجام برسان. د یک نفر از هر بخش که از چهار تاسیسات دیگر مرسیل نجات پیدا کرده بود به عنوان اعضای کنسولگری انتخاب شده بودند .nso نامی بود که آن اعضا به خود اختصاص داده بودند. ایالات متحده از آنها حمایت می‌کرد تا قوانین و آزادی خود را داشته باشند

انها از پول‌هایی که تاسیسات غیرقانونی مرسیل با شکنجه و بستن قراردادهای کلان بر سر جان گونه‌های جدید به دست آورده بود استفاده کرده بودند تا مخارج هوم لند را تامین کنند ……..و آن مقدار پول زیادی بود

 

 

قسمت بعد


دسته ها : رمان غضب

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *