محبوب ترین مطالب

رمان خارجی جدید غضب قسمت دوازدهم :

 

 

غضب با شنیدن نامش که به آرامی صدا زده شد کمی از جا پرید. نفهمیده بود که کسی نزدش آمده .این نشان می‌داد چقدر به نگاه کردن به الی داخلی خوابگاه وسواس پیدا کرده . سرش را به اندازه کافی چرخاند تا به اسلید نگاه کند

_ وسواس تو نسبت به انسان داره کم کم منو میترسونه. باید اینو به جاستیک گزارش بدم ؟

_نه

نگاه غضب دوباره به خوابگاه زنانه کشیده شد. به طرف الی که روی مبل با چند تا از زنان آنها نشسته بود. یکی از آنها چیزی گفت و الی به او خندید. آرزو می کرد کاش میدانست دلیل تفریح او چیست

_ فقط دارم اونو چک می کنم

_ باید بیخیالش بشی. به من گفتن چرا برای مرسیل کار میکرده. میتونم نیاز تو رو برای انتقام گرفتن درک کنم اما اون دشمن ما نیست.

غضب دهانش را بسته نگه داشت. اینگونه بهتر بود که دوستش فکر کند دلیل این که او در تاریکی پنهان شده و از آن طرف خیابان دارد زنی که افکار او را به خود اختصاص داده و او را مسحور خود کرده را تماشا می‌کند. نمی توانست به چیز دیگری جز او فکر کند … به خاطره ای که با او داشت …تنها با فکر کردن دوباره به آن خاطره بدنش واکنش نشان داد. به او دستور داده شده بود که از الی فاصله بگیرد .که به هیچ عنوان با او برخوردی نداشته باشد . این به این معنا نبود که نمی‌تواند از فاصله دور او را تماشا کند

الی از این ماجرا بی خبر بود بنابراین نمی تواند با حضور او احساس تهدید کند .دوستش یک قدم به او نزدیک تر شد

_ شنیدی چی گفتم ؟

_اره

توجه اش روی الی متمرکز بود. دستش بالا آمد تا موهای بلوندش را از روی گونه کنار بزند و آرزو می کرد ای کاش انگشتان الی در عوض صورت او را نوازش می کردند .

_ با من صادق باش .ما باهم دوستیم. تو برای اون یک تهدید حساب میشی؟

_ بهش صدمه نمی رسونم

برای لحظاتی طولانی به یکدیگر خیره شدند. بلاخره اسلید آهی کشید. به خوابگاه زنان نگاه کرد .

_به نظر می رسه زن های ما از اون خوششون میاد

منم از اون خوشم میاد. اما این را با صدای بلند نگفت. برام به یه وسوسه فکری تبدیل شده و نمیتونم از فکر کردن به اون دست بردارم. وقتی که میخوابم اون تنها چیزیه که به خوابم میاد

اسلید نیم نگاهی به او انداخت

_از اون دور میمونی مگه نه؟

_ آره

_ پس بهت اعتماد می کنم

چرخید و در تاریکی ناپدید شد .نگاه غضب دوباره به طرف الی کشیده شد .می دانست می‌بایست از شکنجه دادن خودش با جاسوسی کردن او هر وقت از شیفتش مرخص می شد دست بردارد. اما به نظر نمی‌رسید بتواند از عهده این کار بر بیاید

چندین بار به ساختمان نزدیک شده بود .به دنبال ایرادی در امنیت ساختمان بود تا بتواند به آن داخل شود.تا تنها او را نگاه کند که کجا زندگی میکند. دلش می خواست همه چیز را درباره او بداند. چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید. حاضر بود هر بهایی که شده بپردازد تا بتواند او را در آغوش بگیرد .رایحه زنانه او را استشمام کند .بدنش از احساس اشتیاق به درد آمد و غرش نرمی از گلویش بیرون آمد

میدانست امشب هم خوابی در کار نخواهد بود. به هیچ عنوان امکان نداشت بتواند الی را فراموش کند

فصل ۶

الی خندید

_ بی خیال مونارچ قطعا می تونی این کار رو انجام بدی

مونارچ یک زن مو بلوند که کمتر از ۱۸۰ سانتی متر قد داشت . جاروبرقی را با انزجار ورنداز کرد .

_صداش خیلی زیاده و میترسم انگشت پا مو داخل بکشه

الی سعی کرد سرخوشی اش را پنهان کند

_ همه ی ما اینطور فکر می کنیم به من اعتماد کن. اما بهت قول میدم چنین اتفاقی نخواهد افتاد. تو استاد ماشین لباسشویی شدی و توانایی پختت با مایکروویو فوق العاده است میتونی از پس این حیون هم بربیای

مونارچ آهی کشید

_خیلی خوب اما گوشمو اذیت میکنه

بقیه زن ها او را تشویق کردند و مونارچ بدون آنکه خودش را زخمی کند اتاق را جارو کرد. به مدت سه هفته گذشته زن ها او را قبول کرده بودند .به او اجازه میدادند تا با آنها صحبت کند. با آنها بخندد و نکات خانه داری را به آنها آموزش دهد الی چرخید و با لبخندی با برز رو به رو ش.د این زن واقعاًبه او کمک کرده بود تا با بقیه زن ها ارتباط برقرار کند. تقریبا مانند رهبری برای بقیه می مانست

_ چی شده ؟

_ باید خصوصی با هم صحبت کنیم

الی چند لحظه گیج شد

_ اوه البته

می دانست باید چیزی اشتباه باشد. به سمت اتاق خواب حرکت کردند .راستی و کیتی در اتاق منتظر آنها بودند. برز در را باز کرد و الی به دنبال او به داخل رفت. سانشاین راهرو را چک کرد تا مطمئن شود تنها هستند . سپس اعلام کرد

_ همه جا امن و امانه تنها هستیم

_ چه خبره؟

_ نمیتونی بدون اینکه یکی از ما باهات باشیم خوابگاه رو ترک کنی. ازت می خوام توی اتاق من بخوابی یا یکی از ما پیشت بخوابیم . نباید خودت تنها بمونی

_امم چرا؟

الی یک ابرویش را بالا داد و به هر کدام از آنها نگاه کرد .برز به او اخم کرد .

_ غضب دوباره اون بیرونه. نمی‌خواستیم تو رو بترسونیم. اما چند بار اون رو دیدیم که ساختمون رو چک میکنه. دیشب نزدیکی ساختمون اومده و فکر می کنیم به خاطر این بود که ببینه آیا بدون به صدا درآوردن اخطارهای امنیتی می تونه وارد بشه یا نه

شوک مانند موج الی را در بر گرفت. چرا می بایست این کار را بکند ؟

ناگهان صدای بلند آژیر خطر بلند شد .همگی از جا پریدند. الی سریع حرکت کرد .همانطور که به طرف در حرکت می کرد راستی و کیت جلوتر از او حرکت می‌کردند. الی چرخید و دید حداقل یک جین زن به طرف او حرکت می کنند. الی فریاد کشید .

_برید توی اتاق هاتون .در رو قفل کنید

الی حرکت کرد و تلفن اورژانسی را از روی دیوار برداشت. بعد از یک بار بوق زدن یک نفر از ساختمان امنیتی تلفن را پاسخ داد

_من الی براور از خوابگاه زنها هستم .چه خبره ؟

درهای ورودی را به صورت اتوماتیک بست . نگهبان امنیتی پشت تلفن فریاد کشید

_چند نفر به داخل هجوم آوردند

احساس ترس از صدایش مشخص بود

_یکی از اون گروه های تنفر دروازه ورودی رو شکسته. ما نگهبان ها رو به اونجا فرستادیم اما مطمئن شو که زن ها همگی توی اتاق پنهان شدن و همگی درها قفل باشه

الی زیر لب ناسزا گفت. تلفن را سرجایش کوباند. چرخید و متوجه شد چند تا از زن ها هنوز هم آنجا هستند.

_ چند تا از او عوضی های دیوونه که بیرون دروازه اعتراض می‌کنن به داخل اومدن. برید توی اتاقها و در رو پشت سرتون قفل کنید . گروه امنیتی توی راهه . داخل خوابگاه جاتون کاملاً امن خواهد بود.

برز زیرلب ناسزا گفت

_ همون انسان هایی که فکر می کنند ما باید بمیریم درسته؟

الی نمی توانست آن را انکار کند

_اونها احمقن باید برن خونه هاشو و منتظر سفینه های فضایی باشند تابیان و اونها رو ببرن. من اونها رو به چشم انسان نمی بینم. اونها باید ما رو تنها بزارن

برز با عصبانیت گفت

_ ما همین جا پیش تو میمونیم

الی سرش را تکان داد

_ میدونی این جزو پروتکله که باید به اتاق هاتون برید. من حالم خوبه. باید همینجا بمون . شاید بعضی از زنها بیرون باشن. تا اجازه بدم اونها داخل بیان

بعضی از آنها هنوز هم سر کلاس بودند.

_ شاید اون عوضی ها با خودشون اسلحه داشته باشن می خوام جای شما امن باشه . کار من اینه که اینجا باشم و شما هم می بایست به طبقه بالا برگردید

برز مردد ماند. الی قسم خورد

_ لطفاً… من حالم خوبه

برز سرش را برای بقیه زنها تکان داد و همگی به راه افتادند .الی نفس اش را که حبس کرده بود بیرون داد .چیز عجیبی نمیدید .وقتی صدای موتور ماشینی را شنید که از خیابان به طرف بالا می آید بدنش منقبض شد.

ماشین بزرگی را دید که با سرعت به طرف آنها می آید و کلمه شکارچی ها با دست خطی بچه گانه و رنگ قرمز روی آن اسپری شده بود. سپس ماشین گارد امنیتی را مشاهده کرد که از طرف دیگر می آید و با وحشت مشاهده کرد که ماشین شکارچی ها ماشین کوچکتر نگهبان ها را به طرفی انداخت …و ماشین چپ شد

دو مرد که سر تا پا مسلح بودند از ماشین پیاده شدند.در ماشین نگهبان ها باز شد و دو زن از آن بیرون آمدند . دو نگهبان هم از ماشین پیاده شدند و به طرف حمله کنندگان شلیک کردند. به زن ها زمان می داد تا به طرف خوابگاه بروند . وقتی الی در را باز گرفت و به آنها اشاره کرد تا با سرعت به طرف خوابگاه بیایند دست هایش به شدت میلرزید

وقتی زن ها از در عبور کردند الی به آنها دستور داد

_برید توی اتاق هاتون .پشت سر انها قفل اتوماتیک را زد . اما در حرکت نکرد. آن را رها کرد و به طرف تلفن روی دیوار حرکت کرد. تلفن قطع بود .لعن*ت .

صدای شلیک گلوله های بیشتری از بیرون توجه او را به طرف خود کشاند . یکی از نگهبان‌ها گلوله خورده بود .نگهبان دوم به شلیک کردن ادامه میداد اما به سرعت گلوله هایش تمام شد. وقتی به نگهبان دوم هم شلیک شد و روی زمین افتاد الی گریه کرد. کاملاً ترسیده بود . حمله‌ کنندگان خندیدند. به طرف ساختمان نگاه کردند و مستقیم به طرف او آمدند

الی در شیشه ای ضد گلوله را محکم فشار داد .یکی از مردها در حالی که به او خیره شده بود با صدای بلند گفت

_ شبیه یه حیوون به نظر نمیرسه

بزرگترین مرد گروه در حالی که یک اسلحه را مستقیم به طرف او نشانه گرفته بود فریاد کشید

_ در رو باز کن

الی می‌دانست دیوار شیشه ای می تواند مقاومت کند. سپس دکمه آیفون را زد تا صدایش را بشنوند

_ این شیشه ضد گلوله است

یکی از آنها فریاد کشید

_ تو حیوون عوضی

۱ تفنگ ساچمه ای بیرون کشید .مستقیماً آن را به طرف صورت الی نشانه رفت و شلیک کرد. اما شیشه شکسته نشد. آرزومی کرد گروه امنیتی هرچه سریعتر از راه برسد

_ و همچنین من یه حیوون نیستم اگه میخوای یه حیوون ببینی برو به آینه نگاه کن

نگاه کثیفی به همه آنها انداخت

_ شما یه باغ وحش متحرکید

همگی به طرف او شلیک کردند. به خاطر صدای بلند آن به خود پیچید. ناگهان دوربین امنیتی بی سیم را به خاطر آورد و چند قدم به عقب برداشت. دوربین به طرف در ورودی تنظیم شده بود. به طرف آن رو کرد و دیوانه وار دستش را برای آن تکان داد تا توجه یک نفر را جلب کند

۴ تا از انگشت هایش را بالا گرفت و سپس ادای شلیک با اسلحه را درآورد. آرزو می کرد کسی که در اتاق امنیتی قرار دارد در حال تماشای آن دوربین باشد. زیرا دوربین ها صدا را ضبط نمی کردند .به اشاره کردن با دست و توضیح دادن موقعیت ادامه داد. امیدوار بود همه مفهومی که میخواست برساند را بفهمند

مرد ها دوباره به طرف شیشه شلیک کردند. الی گوش هایش را پوشاند

ناگهان صدایشان کاملا متوقف شد .سرش را چرخاند و یکی از مردها را تماشا کرد که با بقیه صحبت می کند. یکی از آنها به طرف ماشین رفت .وقتی نیشخندی را روی صورت مرد دید احساس بدی پیدا کرد

کاملاً خوشحال به نظر می رسیدند .مرد پشت فرمان ماشین را روشن کرد و مستقیما به طرف ساختمان خوابگاه حرکت کرد

شکمش به هم خورد. ناگهان متوجه شد چه نقشه ای در سر دارد. ماشین با سرعت هرچه تمام‌تر حرکت کرد و به شیشه برخورد کرد. الی به طرف عقب سکندری خورد و فریاد کشید لعن*ت

روی زمین پخش شده بود .دودی که از جلوی ماشین بلند میشد را نگاه کرد. الی با تقلا سرپا ایستاد و به طرف دستگاه مخابره ساختمان دوید . احساس میکرد قلبش هر لحظه در حال ترکیدن است. ترس و وحشت سراپای او را فرا گرفته بود. با صدای بلند گفت

_ درهای اورژانسی رو قفل کنید. تکرار می کنم در های اورژانسی رو قفل کنید. همین حالا به اتاق های امنیتی برید . به طرف طبقه ۳ ..همگی با سرعت حرکت کنید . اونها در ساختمان رو شکوندن. تا لحظه آخر درهای دوم امنیتی رو نمی زنم اما هرچه سریعتر حرکت کنید

در طبقه دوم و سوم دیوارهای فولادین قرار داشتند این آخرین قسمت پروتکل امنیتی ساختمان بود . درها به اندازه ۱۰ اینچ ضخیم بودند و در برابر بمب مقاوم بودند. اما می بایست از بیرون قفل درها زده شود .مردها همان طور که با یکدیگر صحبت می کردند با صدای بلند می خندید

راجع به اینکه چگونه او را بکشند با یکدیگر مشورت می‌کردند. ص

دای برز از داخل بلندگو آمد

_ الی همگی ما در طبقه سوم هستیم. همین حالا بیا بالا

_ مطمئنید همگی اونجایید؟

_ بله همه اینجا هستن. یا همین حالا بیا بالا یا میام اونجا سراغت

_از خودتون محافظت کنید. من جام امنه

آرزو می کرد ای کاش می توانست مانند آن ها به طبقه سوم برود اما قفل درهای امنیتی فولادین تنها در طبقه اول قرار داشت . انها می‌بایست پنل کنترلی را در همه طبقات قرار دهند اما این یکی از نقشه های امنیتی این ساختمان بود که در این لحظه الی متوجه آن شد

کد دیجیتال را وارد کرد و صدای بسیار بلندی شنیده شد که حاکی از قفل شدن درها بود. خود را دلداری می‌داد که احتمالاً تیم نگهبانی و امنیتی با شنیدن صدای آژیر فعال کردن آخرین پروتکل امنیتی وضعیتی که الی در آن گرفتار شده را فهمیده اند . که بدان معنا بود مهاجمان توانسته اند به داخل خوابگاه بیایند

آنها سریع تر برای نجات او خواهند امد. امیدوارم ..خدایا لطفاً همین حالا برامون کمک بفرست

خشم جاستیک را در بر گرفت. خود را در حالی یافت که در اتاق کنترل گیر افتاده و اطرافش پر از صحنه های دوربین های امنیتی است که همه جای هوم لند را تحت نظر دارد. بعد از اولین ماشین که با بمب دروازه ورودی را خراب کرد. ۱۵ ماشین وارد شدند. همه جا تیراندازی بود. مردم داشتند می مردند و او داخل یک اتاق فولادین گیر افتاده بود و تنها می توانست این وضعیت را نگاه کند

مردمش در خطر بودند و او می خواست به آنها کمک کند. دارن ارتینو گفت

_ آروم باش تیم ضربتی و نیروهای محلی دارن به اینجا میرسن. همه میدونن که مشکلی پیش اومده و بهشون اخطار داده شده .اعضای کنسول تو در پناهگاه در امنیت هستند .فقط نیروهای امنیتی اون بیرون کشته شدن. مردم تو در امنیت هستن

_ قربان

یک زن فریاد کشید

_ اه یه مشکل بزرگ هست

دارن با عصبانیت پرسید

_ چی ؟ ما حالا خودمون هزار تا مشکل داریم

_ راجع به زنیه که مسئولیت خوابگاه زنانه رو به عهده داره. همین حالا دیگه از دست تکون دادن برای ما دست کشید و آخرین پروتکل رو فعال کرد.

جاستیک غرش کرد

_چی ؟

بعد از آن که زندگی تازه اش را شروع کرده بود دیگر نمی خواست هرگز احساس گیر افتادن و ناامیدی بکند اما در آن لحظه دقیقا همین احساس را داشت و این او را عصبانی می کرد

دارن فریاد کشید

_ دوربین های اون ساختمون رو برای من بیارید . شرط میبندم الان ترسیده و وقتی همه اینها تموم بشه خیال دارم اونو اخراج کنم

مردی با صدای بلند گفت

_ دوربینهای قسمت شرقی آنلاین هستند. دوربین شماره ۱۴

هر دو مرد توجه شان را به تصویر معطوف کردند و دیدند که یک جیپ از در ورودی خوابگاه به داخل آمد. دارن ناسزا گفت

_ح******* ها

جاستیک بازوی دارن را گرفت و او را به طرف خود چرخاند

_ پروتکل امنیتی آخر چه معنی میده؟

دارن نفس عمیقی کشید

_ این یعنی خبر بد. یعنی اینکه به خوابگاه وارد شدند و آخرین درهایی که خوابگاه رو از بقیه قسمتهای هوم لند جدا میکنه نصب شدند. تمام دوربین های امنیتی که توی خوابگاه هستند رو آنلاین کنید. می خوام علامتهای گرمایی در تمام طبقات دنبال بشن.. همین حالا

جاستیک تلفنش را بیرون آورد

_خوابگاه زنانه تحت حمله شدید

سپس تلفن را قطع کرد

_چهار علامت گرمایی در طبقه سوم هست. ۱ علامت گرمایی در طبقه اول. به سرعت داره حرکت میکنه

مرد دیگری اطلاع داد

_تمامی ۳۵ زن خوابگاه همگی داخل پروتکل امن هستند

مردی فریاد کشید

_دوربین مربوط به در جلویی روی تصویر شماره ۱۰ آنلاین شد

جاستیک و دارن به طرف دوربین رو کردند و سپس دارن شروع به ناسزا گفتن کرد

در های شیشه ای طبقه یک شکسته شده بودند .زن دیگر ی فریاد کشید

_۴ علامت جدید در حال حرکتند .ما داریم علامت گرمای اصلی رو ردیابی می کنیم که داخل آشپزخانه است. دوربین ها حالا آنلاین هستند

………………………….

الی به داخل آشپزخانه دوید .می دانست در آنجا گیر افتاده. یا میتوانست پنهان شود و دعا کند قبل از آنکه مرد ها او را پیدا کنند کمک پیدا شود. یا آن که می‌توانست با آنها به جنگد. که البته شانس برنده شدن در برابر چهار مرد مسلح اصلا خوب نبود. دراور چاقو ها را باز کرد و بزرگترین چاقو را به دست گرفت. نگاهش مداوم روی در ورودی بود .سعی کرد احساس ترس را از خود دور کند.

میدانست باید ذهنش آرام باشد .می بایست راهی پیدا کند تا در آنجا پنهان شود. به داخل یکی از کابینت های زیر کانتر رفت تا در آن پنهان شود. اشیا آن را کنار گذاشت و تا جایی که می توانست به آرامی به داخل آن حرکت کرد. مردی فریاد کشید

_هی گربه کوچولو

الی سرش را تکان داد .آنها نمی توانستند یک انسان را از یکی از گونه های جدید تشخیص دهند. ان احمق ها حتی نمی‌دانستند قرار است به چه چیزی شلیک کنند آن موقع اسم خود را شکارچی گذاشته بودند

_بیا بیرون گربه کوچولو

صدا نزدیکتر بود. به انتهای کابینت حرکت کرد .ضربان قلبش بلندتر می شد .زانوهایش به بدنش چسبیده شده بود و سرش خم شده بود و در تاریکی مانند توپ مچاله شده بود .سعی کرد نفس کشیدنش را کنترل کند. تنها کاری که در آن لحظه می توانست بکند این بود که دعا کند هر چه سریعتر کمک از راه برسد.

_ نمیخوام بکشمت فقط می خوام حرف بزنم

الی دندانهایش را روی یکدیگر فشار داد. این مرد فکر می کرد او یک احمق به تمام معناست

…………………….

جاستیک به طور مداوم به تصاویر مختلف نگاه می کرد تا بفهمد در خوابگاه زنانه چه اتفاقی در حال رخ دادن است. تلفن اش را بیرون آورد و دوباره تماس گرفت. همین حالا الی براور را دیده بود که خود را در یک کابینت پنهان کرده. چشم هایش روی چهار نفر مهاجمی بود که خانه را جستجو می کردند .فهمیده بودند که آسانسور قطع شده و به هیچ عنوان نمی توانند به طبقات بالا دسترسی پیدا کنند. مردها تک تک اتاق های طبقه اول را جستجو می کردند. به دنبال الی بودند.

_ زن های ما توی طبقه دوم و سوم قرار دارند و کسی به اونها دسترسی نداره .اما زن انسان که از اونها مراقبت می کنه توی آشپخانه پنهان شده. فکر می کنم زمان زیادی طول نمی کشه تا اون رو پیدا کنن…اون گیر افتاده. چهار مرد مسلح و قوی هیکل داخل خونه هستن

تلفن را قطع کرد .دارن ارتینو چرخید و با اخم به جاستیک نگاه کرد

_ داشتی با کی صحبت میکردی؟

تیم امنیتی من در راهه. دهان دارن بازماند

_ امنیت کار منه . و ارتباطات با بیرون هنوز هم برقرار نیست. من هنوز هم نمیتونم با نگهبان های امنیتی تماس بگیرم و بهشون اجازه بدم که به هوم لند وارد بشن . مهاجمان با ماشین در ورودی رو مسدود کردن و اجازه ورود به داخل رو به کسی نمیدن.

جاستیک غرش کرد

_ اونها همین حالا داخل هوم لند هستند. اونها مردای منن. مردم من.

صورت دار از عصبانیت قرمز شد

_ کار منه که از گونه های جدید محافظت کنم نه اینکه به اونها اجازه بدم تا مکان امن رو ترک کنن و با این ح******* های دیوانه روبرو بشن. ما تقریباً موقعیت رو تحت کنترل داریم .با اونها تماس بگیر و بهشون دستور بده تا به مکان امن برگردند

_تقریباً جون اون انسان رو نجات نمیده

جاستیک چانه اش را به طرف مانیتوری که تصاویر دوربین آشپزخانه را نشان می‌داد نشانه گرفت.. به آرامی زیر لب ناسزا گفت

یکی از مردها به داخل آشپزخانه وارد شده بود

فصل ۷

مردی با صدای بلند فریاد می کشید

_ گربه کوچولو گربه کوچولو گربه کوچولو

انگار که او یک گربه است. یکی یکی در کابینت ها را باز میکرد .تمام بدن الی به لرزش درآمد و دستهایش محکم تر چاقو را به چنگ گرفت. چشمهایش را بست و به صدای در کابینت ها که محکم به هم کوبیده می‌شدند گوش کرد

ناگهان چیزی روی کانتر بالای سر او کوبیده شد. لب هایش را گاز گرفت تا از ترس فریاد نکشد. با حرارت دعا می کرد که مرد فراموش کند کابینت زیر کانتر را نگاه کند

اما بخت با او یار نبود و در کابینت کنار او محکم کشیده و باز شد.

مرد دستش را داخل آورد و بازوی او را گرفت .

_گرفتمت گربه ی هرزه کوچولو

الی با صدایی لرزان به او گفت

_ من گربه نیستم . یک انسانم

الی را بیرون کشید و او را سر پا کشاند. به سمت پایین به او خیره شد. به نظر می رسید در نیمه های بیست سالگی اش است. تقریباً ۱۷۰ سانتی متر قد اما هیکلی عضلانی داشت

_ اهمیت نمیدم چی هستی هرزه. حالا دیگه مرده به حساب می آی. این کشور ماست و شما حیوانات دو پای عوضی باید بمیرید

مرد دستش را به طرف پشت شلوار جین اش برد و یک اسلحه بیرون کشید . الی به محض دیدن اسلحه متوجه شد که خیال دارد بدون معطلی به او شلیک کند.ترسی خالص تمام وجودش را تسخیر کرد و با تمام وجود چاقو را به سینه او زد

خون از زخمی که چاقو ایجاد کرده بود بیرون آمد و لکه قرمز بزرگی جلوی لباس او پدیدار شد . چشمهای مرد را دید که بر اثر شوک گشاد شدند به عقب سکندری خورد. او را با خود به پایین کشاند. خون تمام سرتاسر جلوی بدن او را پوشانده بود و به لباس الی هم سرایت کرد. دستی که اسلحه در آن بود را بالا آورده و سعی کرد در لحظه آخر به او شلیک کند

الی دست او را گرفت و با هر دو دست تلاش کرد تا مانع از شلیک شود. دستی که بازوی او را گرفت محکم تر شد و باعث شد بازویش به شدت درد بگیرد اما همانطور که مرد ضعیف تر می شد فشار دستش کمتر میشد. بالاخره زانوهایش سست شد و روی کف زمین آشپزخانه افتاد .همانطور که نگاه مرد با نگاه الی تلاقی کرد.. ترس و پریشانی و اندوه وجود الی را در بر گرفت .

میتوانست ترس.. درد و عصبانیت را در چشمهای او ببیند. مرد اسلحه را رها کرد و آن را روی زمین انداخت. الی در سکوت به او اخیر شد. چشمهای مرد کامل گشاد شده بود و خون تمام کف آشپزخانه را پر کرده بود.

صدای اندکی به گوش الی رسید. صدای شکستن شیشه ای در آن نزدیکی به گوشش امد . آن صدا از یک اتاق دیگر آماده بود. غریزه کنترل بدنش را به دست گرفت. به طرف اسلحه حرکت کرد و با دو دست آن را محکم گرفت. سنگین و سرد بود

پشت کانتر پناه گرفت و به در ورودی آشپزخانه نگاه انداخت. اسلحه را بین دو دستش گرفت. تصمیم گرفته بود به محض دیدن هر حرکتی شلیک کند. مجبور نبود مدت زمان زیادی منتظر بماند . قبل از آنکه یک نفر از اتاق غذاخوری صدایی ایجاد کرد و به یک صندلی برخورد کرد. اسلحه را به آن طرف گرفت. مطمئن شد که بدنش پشت کانتر پنهان شده . ترسیده بود و دست هایش به شدت میلرزید . سعی کرد به این که همین حالا یک مرد را با چاقو زده و کشته بود فکر نکند. حالا زمان آن نبود که به پیامدهای کارش فکر کند .حالا فقط می بایست جان سالم به در ببرد.

مردی که تفنگ ساچمه ای به دست داشت به داخل آشپزخانه آمد .طوری به داخل آشپزخانه قدم گذاشت گویی هیچ دل نگرانی در دنیا ندارد .

به محض اینکه او را با یک اسلحه دید حالتش عوض شد. دهانش باز شد و چشم هایش گشادتر شدند. سپس عکس العمل نشان داد .به نظر می رسید با حرکات آهسته عمل می کند. تفنگ ساچمه ای را به طرف الی نشانه گرفت. لب هایش محکم به یکدیگر چسبیده شده بودند. و الی می توانست از چشم هایش بخواند که تصمیم گرفته حتماً به او شلیک کند. اما الی اول ماشه اسلحه را کشید. صدای آن گوش هایش را تقریبا کر کرد

مرد خود را به داخل اتاق غذاخوری انداخت و از نظر پنهان شد. ناگهان اسلحه را بیرون آورد و شروع به تیراندازی کرد. گلوله ها به پشت سر الی و به سقف اصابت کردند .چیزی برف مانند به آرامی روی سر الی فرود آمد. با صدای بلند جیغ کشید و در واکنش به آن به دیواری که مرد پشت آن پنهان شده بود شلیک کرد

مطمئن نبود که به آن ح******** اصابت کرده یا نه .وقتی دوباره مرد شروع به شلیک کردن کرد متوجه شد احتمالاً به او صدمه نرسانده. کابینت نزدیکی الی کاملاً خراب شد .خودش را روی زمین انداخت .وقتی سعی کرد خودش را روی کاشی ها بلند کند . دست و پاهایش روی خون چسبناک سر می خورد و محکم به زمین افتاد. از گوشه ی چشم حرکاتی را مشاهده کرده و فوراً به آن طرف چرخید. مردی که تفنگ ساچمه ای به دست داشت به سرعت به طرف او حرکت کرد و مستقیم به طرف کانتر رفت. الی در حالی که روی جنازه دراز کشیده بود اسلحه را به طرف او نشانه گرفت و شلیک کرد.مرد پشت طرف دیگر کانتر پنهان شد و بدنش با صدای بلند به کابینت مقابل برخورد کرد

مرد فریاد کشید

_ اسلحه رو بنداز هرزه و من قبل از اینکه مغز عوضیت رو متلاشی کنم شکنجه ات نمیدم

نگاه وحشت زد الی روی کابینتی که زیر باران گلوله مرد نابود شده بود ثابت شد. به اندازه یک مشت سوراخ شده بود. نفس عمیقی کشید. متوجه شد باید بلند شود و جای جدیدی برای پنهان شدن پیدا کند .آرزو می کرد ای کاش آن ح******** با اسلحه به خودش شلیک کند .

_الی ؟ما صدای شلیک گلوله شنیدیم حالت خوبه؟

لعن*ت .فراموش کرده بود سیستم مخابره صوتی را خاموش کند. صدای برز نگران به گوش می‌رسید اما الی نمی‌توانست پاسخ او را بدهد. از اینکه میدانست جای آنها امن است آسوده خاطر بود .مرد از جایی که پنهان شده بود با نیشخند گفت

_ الی؟

آن عوضی جای خود را لو داده بود

_ این دیگه چه اسم احمقیه که یه حیوان روی خودش بزاره؟

الی به آرامی در کابینت را باز کرد .مرد باید آن طرف آن باشد. الی از داخل سوراخ نگاه کرد و نشانه گرفت

_ قراره به خاطر کاری که با ادی کردی با زجر و به آرامی بکشمت

الی ماشه را کشید و به طرف او شلیک کرد تا زمانی کهدیگر تیری در اسلحه باقی نمانده بود. به سرعت از آنجا دور شد. همه جا در سکوت فرو رفته بود. گوش هایش را تیز کرد تا صدایی بشنود. ابتدا مردد ماند سپس از گوشه کانتر به آنطرف نیم نگاهی انداخت. ضربان قلبش بسیار شدت گرفته بود .صدای ناله ای از آن طرف کانتر به گوش می‌رسید. آیا به او شلیک کرده بود؟ نمی‌توانست آن قدر خوش شانس باشد

روی دستها و زانوهایش خزید. اگر همانجا می ایستاد مطمئناً او را می کشتند. شاید مردی که شاتگان داشت تنها دارد نقش بازی می کند که زخمی شده و منتظر است تا الی جای خود را لو دهد تا به او حمله کند. احساس بدی داشت. تا زمانی که مشاهده کرد از گوشه کانتر خون کف زمین جاری است. نفسش را حبس کرد .سپس سرش را به آرامی از گوشه ی کانتر بیرون آورد. بدن مرد مقابل آن تکیه داده شده بود و شاتگان کنار او روی زمین افتاده بود. مرد پلک زد .به رو به رو خیره شده بود. خون تمام قسمت جلوی بدن او را پوشانده بود. الی همانطور به او خیره مانده بود

صدای مردی دیگر از اتاق پذیرایی به گوش رسید

_ بوک ؟ ادی؟

به سرعت روی پا ایستاد و از اتاق خارج شد. آرزو می کرد مرد انرژی نداشته باشد تا از پشت به او شلیک کند . بالاخره توانست بدون آنکه زخمی شود از آنجا خارج شود .امن ترین مکان کتابخانه بود. اگر می‌توانست بدون آنکه دستگیر شود خود را به آنجا برساند این شانس را داشت که خود را در آنجا پنهان کند. میتوانست اسباب و اثاثیه سنگین را مقابل در بگذارد تا مانع از آن شود که به آشپزخانه داخل شوند. با آن نقشه جدید در ذهن.. به سرعت به طرف آن رفت

مردی با صدای بلند ناسزا گفت. می دانست که او را دیده و با سرعت بیشتری دوید . به داخل آشپزخانه رفت و در را بست .مقابل در تیکه داد. صدای مردها را شنید که درست پشت سر او حرکت می‌کردند. هیچ زمانی نداشت تا بتواند چیزی پشت در قرار دهد. نفسی برایش نمانده بود. تمام دستها.. پاها و لباسش پر از خون بود .مردی فریاد کشید

_ از این طرف.. اون اینجاست

مرد دیگری جیغ کشید

_ بوک و ادی مرده ان. اون عوضی اونها رو کشته. اون حیوونه هرزه هر دوی اونها رو کشته

یکی از مردها سعی کرد در را باز کند .الی جیغ کشید و با تمام قوا در را هول داد. یک نفر با صدای خشن ناسزا گفت و به شدت به در کوبید. نیروی ضربه ان قدر قوی بود که چند اینچ او را هول داد . با دست پاچگی دنبال چیزی میگشت که بتواند با آن در را بسته نگه دارد اما چنین شانسی نداشت. به یک اسلحه نیاز دارم.نگاهش به طرف شومینه افتاد و به وسیله ای که کنار آن بو

د تمام توجهش روی سیخ متمرکز شده بود. هر دو مرد همزمان با بدن هایشان به در کوبیدند. شدت ضربه آنقدر زیاد بود که الی را به وسط اتاق پرتاب کرد .به یکی از مبل ها برخورد کرد و روی زمین افتاد. با دست و پا روی زمین حرکت کرد تا به وسیله برسد .یکی از مردها فریاد کشید. اون هرز رو بگیرید .الی سیخ را گرفت و چرخید تا با مهاجم رودررو شود .مانند یک چوب بیسبال آن را گرفته بود .با تمام قوا آن را به بدن مرد زد. به خاطر شدت این ضربه دست هایش درد گرفت. مرد از روی درد زوزه کشید و به عقب پرید .به لباسش که پاره شده بود و خون از آن بیرون می آمد خیره شد. به الی نگاه کرد و با عصبانیت گفت

_ قراره تاوانشو پس بدی

مرد دیگری یک چاقوی شکاری از جیبش بیرون آورد .دو مرد از یکدیگر جدا شدند .الی پشتش را به شومینه گرفته بود. سیخ را بین مردها تکان می‌داد . مردها فاصله بین شان را بیشتر کردند . الی نمی‌توانست همزمان روی هر دوی آنها توجه کند

چرخید و توانست یکی از آنها را زخمی کند در حالی که نفر دوم از پشت با او برخورد کرد و او را روی زمین انداخت. وزن سنگین مرد روی او افتاده بود. وقتی با زمین برخورد کرد سعی کرد جیغ بکشد اما حتی نمی توانست نفس بکشد

مردی که الی او را زخمی کرده بود نعره کشید

_ فکر می کنم اون هرزه دستمو برید. اون رو گرفتی ری ؟

مردی که روی الی ایستاده بود موهایش را کشید و محکم سر الی را به قالی کوباند. الی سعی کرد مبارزه کند اما نمی توانست از چنگ او بیرون بیاید. محکمتر الی را روی زمین فشار داد و یکی از زانو هایش را با حالتی دردناک پشت کمرش فشار میداد

_ من هرزه ی روانی رو گرفتم چاک

محکم موهای الی را به چنگ گرفته بود و او را روی زمین فشار میداد. نمی‌توانست از زیر چنگال او بگریزد

_چاک گفت

_ بذار این هرزه رو با چاقو تیکه تیکه کنیم فکر می‌کنم واقعا دست منو شکسته مثل جهنم درد میکنه

ری آنقدر به الی فشار وارد آورد که احساس می کرد هر لحظه دنده هایش در حال شکستن است. مرد دیگر سیخ شومینه را از دست او گرفت .ری با صدای خشن گفت

_ به من کمک کن بلندش کنم .می دونم چطور به این هرزه نشون بدم جاش کجاست و بعد میتونی گلوش رو ببری. تا وقتی که کاملا خون از بدنش خالی میشه و روی زمین به خودش میپیچه اونو تماشا می کنیم

الی به هیچ عنوان حتی نمی توانست تکان بخورد. فکر وحشتناکی راجع به اینکه مرد چه نقشه ای برای او دارد به ذهنش خطور کرد . دستهای خشنی زانوهایش را گرفتند و چند ثانیه بعد ری وزنش را از روی او بلند کرد. موهای او را به همراه مچ دست هایش محکم به دست گرفت. دست و پای او را گرفتند و او را از زمین بلند کردند.

الی جیغ کشید و سعی کرد مبارزه کند. سعی کرد با پا مردی که پاهایش را گرفته بود را بزند. اما اجازه نمی‌دادند الی از چنگ شان فرار کند

_بندازش روی مبل بعد برو اون طرف موهاشو بگیر

آنها بدن الی را پرتاب کردند و محکم به میز قهوه خوری برخورد کرد. درد تیز و برنده ای در پهلویش پیچید. با خود در تعجب بود که شاید یکی از دنده هایش شکسته باشد . به سختی می توانست نفس بکشد . مردها یک بار دیگر او را پرتاب کردند و این بار به مبل برخورد کرد. با دست های خشن او را محکم گرفتند. سعی کرد باز هم با چنگ و دندان با آنها مبارزه کند اما ری بدنش را محکم روی او انداخت و او را زیر وزن خود زندانی کرد. وقتی دست های محکمی پای او را گرفت و صورتش را بیشتر در مبل فرو برد جیغ کشید

وقتی فهمید نمی تواند نفس بکشد وحشت کامل سراسر وجودش را پر کرد. آنها داشتند او را خفه می کردند. ری با هیجان و نفس نفس زنان گف

_ت چاقو رو بده من

یکی از دست ها.. مو های الی را رها کرد .به سرعت صورتش را چرخاند تا نفس بکشد و زمانی که به اندازه کافی اکسیژن در ریه ها یش جمع شد با صدای بلند جیغ کشید . ری پشت پیراهن او را گرفت و با چاقو آن را پاره کرد. بر اثر وحشت بی حس شده بود .نمی دانست که آیا مرد با چاقو بدن او را زخمی کرده یا نه. کورکورانه دستش را دراز کرد و سعی داشت با چنگ به چاک بزند .

دستی وحشیانه دوباره موهای او را گرفت. این بار سعی کرد به بازوی او چنگ اندازد .ناخنهایش را در پوست او فرو کرد و مرد دوباره صورت او را در مبل فرو برد. تا دوباره او را خفه کند

الی شنید که مرد با عصبانیت فحش و ناسزا می دهد. وقتی دستش را از روی موهای او رها کرد الی نفس عمیق دردناکی کشید. آنها لباسهایش را در آورده بودند و هیچ شکی نداشت که خیال دارند به او تجاوز کنند. با شدت بیشتری جنگید و فریاد کشید

سپس ناگهان وزنی که روی او قرار گرفته بود ناپدید شد. الی به سرعت خود را از روی مبل به زمین انداخت .به سرعت نفس میکشید و با دهان باز به مردهایی که اطرافش بودند خیره شد .به سرعت سعی کرد لباس هایش را مرتب کند.

ری روی شکم روی زمین دراز کشیده بود در حالی که اسلحه ای پشت سرش نشانه رفته بود. چاک رو به دیوار چسبیده شده بود و کاملاً وحشت‌زده به نظر می‌رسید .

چهار مرد با لباس های مخصوص گروه ضربت و کاملا مشکی که حروف nso با حروف سفید روی لباس هایشان هک شده بود در اتاق ایستاده بودند و به او خیره شده بودند. الی به سرعت می‌توانست تشخیص دهد که گونه‌های جدید هستند .سر تا پا مسلح بودند و چاقو های بزرگی روی لباسشان جاسازی شده بود. از پشت سر صدای حرکاتی شنید و سرش را به طرف سر و صدا چرخاند. غضب آن جا ایستاده بود .انچنان عصبی و برانگیخته به نظر می‌رسید که مستقیم نگاه کردن به چشم هایش غیر ممکن بود

چیزی زشت درون غضب چرخید. به سختی مرد هایش را به کناری زد تا به محض آنکه جاستیک با آنها تماس گرفته بود و گفت که به خوابگاه زنانه حمله شده و الی در خطر است خود را به انجا برساند .میترسید خیلی دیر به انجا برسد و… ل*عنت.. تقریبا دیر شده بود. وقتی با سرعت به اتاق وارد شده بود و صحنه ای که روبه رویش بود را دید در حالی که آن مرد ها آماده بودند کارهای وحشتناکی با الی انجام دهند انگیزه ای جنون آمیز برای قتل درونش بیدار شد. با هر ذره از وجودش خود را کنترل می‌کرد تا به خاطر خشم و عصبانیت نعره نکشد و با چنگ و دندان مردها را تکه‌تکه نکند

حیوان درونش دلش میخواست مرد ها را در حالی که تا سر حد مرگ خونریزی می‌کنند ببیند .به سختی نفس می کشید .نگاهش روی صورت الی بود که با نفس های دردناک سعی می کرد اکسیژن را وارد بدنش کند .موهایش اطراف صورتش که کبود شده بود افتاده بودند. لباسش پاره شده بود و می‌توانست جای کبودی را روی بدن ظریفش ببیند

بوی وحشت او در فضا پیچیده شده بود و کار را برایش سخت‌تر می‌کرد تا کنترلش را نگه دارد .دلش میخواست همین حالا با دست های خالی مردها را به درک واصل کند. نگاهی به سمت دوربین های امنیتی انداخت و باعث شد کمکش کند کنترل اش را حفظ کند. میدانست اگر این دوربین ها در اتاق جاسازی نشده بودند حتی یک ثانیه هم تردید نمی کرد و این مردهای شیطان صفتی که جرات کرده بودند الی را لمس کنند را می کشت . حتی حالا هم وسوسه شده بود آن کار را بکند و با خود می گفت میتواند با با عواقب آن کنار بیاید. آنها سعی کرده بودند به زن او آسیب برساند

تصمیمش را گرفت و یک قدم تهدید آمیز به طرف یکی از آنها برداشت. در آن لحظه الی به نرمی ناله کرد. به سرعت نگاهش به طرف او چرخید. اهمیت دادن به الی اولویت اول او شده بود. بعد از آنکه مطمئن شد الی صدمه ندیده می توانست آن ح******** ها را بکشد

 

 

قسمت بعد


دسته ها : رمان غضب

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *