رمان بدرخش نه بسوز ( رمان خارجی عاشقانه طنز کل کلی) بخش دو :

 

 

نمی توانستم جلوی خنده خودمو بگیرم با توجه به اون مسیج احمقانه و اینکه به محض برگشتن اولین کاری که باید بکنم اینه که وسایل و ات و آشغال هاش رو جمع کنم و به آپارتمانش بفرستم… اگرچه اینکه کمد ام رو یک باره دیگه تماما برای خودم پس بگیرم خیلی خوب خواهد شد

وانمود کردم جواب رو نمدونم فقط پرسدم

و چرا باید برونو بیضه خودش رو با عمل جراحی در بیاره؟-

کلی  شونه اش رو بالا انداخت

فکر می کنم به خاطر اینکه تستسترون زیادی داشته یا یه همچین چیزی-

کندیک دوباره  خورناسه  کشید..با خنده یکم خم شد.. حالا دیگه خنده هاش از کنترل خارج شده بودند

سر جام نشستم و یک پام رو روی دیگری انداختم

-فکر می کنم سوزنی که از بازار سیاه تهیه کرده بود و به خودش تزریق کرد باعث مریضی اون پایین شد و باعث شد یکی از انها چروک بشه و بیفته

 حالا دیگه   کندیک با صدای بلند  میخندید و وقتی که سعی می کرد جلوی قاه قاه خنده اش رو بگیره  صداهای غیره جذابی مثل صدای خوک  از خودش در می آورد

خفه شو اندی پسره ی بیچاره تقریبا مرد… تو نباید اونو مسخره کنی-

لب هاش رو بهم فشار میداد و بشدت سعی میکرد نخنده

دستم رو جلو بردم و اونو بغل کردم

متاسفم حق با توئه ..پسر بیچاره یه توپه… لیاقت دلسوزی ما رو داره نه مسخره کردنمون رو-

از روی شانه ام به کندیک نگاهی انداختم و چشمکی بهش زدم.. باید به طرف دیگه ای نگاه کنه تا بتونه خودش رو کنترل کنه

صدایی از بلندگو اومد

پرواز دلتا ۸۷ به لاس وگاس …حالا فقط مسافرهای کلا س بیزینس سوار بشن… فقط مسافر های کلاس بیزینس-

کندیک و کلی فورا سرپا  پریدن

اون ماییم…مارو داره میگه…کلاس بیزینس..بگیر که اومدیم-

کندیک با سر و پا به سمت پیشخوان بلیط بیزینس کلاس هجوم برد در حالی که لبخند گنده ای بر لب داشت

من و کلی درحالیکه به سمت  دوست من که  به وضوح داشت با مردی در کت و شلوار نقره ای رنگ ل*اس میزد  میرفتیم گفت

-واقعا.. باید بزاری لوک بره  .حداقل در طی  این سفر ..باید صد در صد تمرکز خودت رو روی خوش گذروندن و لذت بردن از این اوقات دخترونه کنار هم بگذاری…. بعد از اینکه ازدواج کردم و بچه دار شدم مطمئن نیستم هرگز چنین فرصتی به دست بیارم …حداقل نه تا زمانی که ۶۰ ساله بشم

سرمو به نشانه موافقت تکان دادم

 میفهمم …وقتی برگشتم فکر اونو می کنم-

 بعد از ۳ سال سرمایه گذاری و وقت گذروندن روی برنامه ریزی برای آینده… به هم زدن با اون… کار زیبایی برای من نخواهد بود

با یک دست منو بغل گرفت و گفت

دختر خودمی.. بزن بریم تمام نوشیدنی های دنیا رو بنوشیم-

در حالی که کارت پرواز رو به خدمه پرواز می دادم گفتم

به ساموئل قول ندادی اون کارو نخواهی کرد؟-

به سمت خروجی مسافر که ما رو به هواپیما می‌رسوند حرکت کردیم

من هیچ قولی ندادم-

دستم رو کشید و پشت سر خود برد

قول دادن زمانی قول محسوب می شه که کلمه :قول میدم رو بگی-

 فکر می کنم  این  نیت هست که مهمه نه کلمات –

پاهام روی زمین کشیده می‌شد  ..عقلم بهم میگفت لاس وگاس اصلاً ایده خوبی نیست

در حالی که از من ناامید شده بود گفت

بعضی موقع ها مثل وکیلها رفتار می کنی-

و محکم دستم رو کشید

-دیگه وکیل بازی کافیه.. از همین لحظه تا موقعی که سوار هواپیما بشیم و خوش می‌گذرونیم و دوباره به خونه برمیگردیم تو یک وکیل نیستی

چرخید و به من نگاه کرد میانه درگاه هواپیما ایستاده بود

بهم قول بده.. البته کلمات روهم بگو…. زمانی که داریم خوش میگذرونیم همه اش مثل یک وکیل رفتار نمی کنی-

به سنگینی آه کشیدم ..مسافرهای بیزینس کلاس رو تماشا می کردم که پشت سر من ایستاده بودن.. کلی خیلی خودسر و لجوجه.. اگه لازم باشه تمامی روز اینجا میمونه و همه رو منتظر نگه میداره تا زمانی که به هدفش میرسه

خیلی خوب قول میدم ..اندی وکیل پشت در فرودگاه به جا خواهد ماند-

جیغ کشید و منو محکم بغل گرفت

ووواااااااایییییییییی…. حالا اندی ملقب به دختر اهل پارتی پیشمون برگشته –

لبخندی بهم زد و قدم به داخل هواپیما گذاشت.. به صندلی‌های های بیزینس کلاس نگاه کرد

حالا یک نفر نوشیدنی ها رو به ما نشون بده-

روی صندلی کنار کندیک نشست و مثل دخترهای دبیرستانی جیغ می‌کشیدند و پا های خوشونو به زمین میکوبوندن

با بی میلی نشستم… زیاد دوست نداشتم دوباره به دختر اهل پارتی برگردم.. اونو پشت سر توی کالج جا گذاشتم ..و مدت خیلی خیلی زیادی هست که اونو  ندیدم… .. دختر اهلپارتی توی برنامه اینده من برای گرفتن یک شریک …ازدواج کردن و دو تا نیم بچه داشتن اونم تا زمان ۳۵ سالگی ..جا نمیشد
………………………………………………………………………………………………
فصل سه

ایان مکنزی روی یکی از اسب های پدرش نشست وبه سمت پایین چراگاه راند.برادر بزرگترش گاوین که دیگران اورا با نام  مک  می شناختند آنجا کار می کرد.مکنزی ها گله بزرگی داشتند که می بایست به خاطر باران سنگینی که پیش‌بینی شده بود به جای دیگری حرکت داده شودا ما می بایست این کار به آرامی انجام شود انهپها نمی‌خواستند گله قبل از آنکه فروخته شود وزن کم کند .در مزرعه مکنزی تفاوت ۱ پوند روی هر سر تفاوتی  چشمگیر ایجاد می‌کرد

سی دقیقه بعد صدای سوت زدن آهنگین برادرش به او می گوفت که کجاست.. درست پشت صخره بزرگی که از  زیر درخت بزرگی سر برآورده بود .مک  وظیفه ی خودش در حرکت دادن گله  به جای دورتر راا ..حتی بیشتر از آنکه باید…انجام داده بود و ایان می بایست مدت طولانی تر از آنچه که پیش بینی کرده بود سواری کند. او به اسب اجازه داد تا راه خود را میان صخره ها و چمنزار باز کند. پاهای قوی و بدن ماهیچه ای آن مناسب راه سختی مانند اینجا بود

ایان فریاد کشید

هی مک-

می خواست رسیدن خودش را  اعلام کند .بنابراین برادرش یا اسب برادرش را با ورود سرزده اش نمی ترساند

صدای سوت زدن به ناگاه متوقف شد

هی ایان-

برادرش جواب او را داد …اگرچه با شور و شوق کمتری

ایان حصاری بزرگ را دور زد و برادرش را در حالی که روی زین نشسته و به دره زیبای زیر پایش نگاه میکرد پیدا کرد. افسار به نرمی دور رین افتاده بود..شلوار گاوچرانی که برادرش روی شلوار جین پوشیده بود به اندازه ی خود این تپه ها قدمت داشت ..ایان با خود تصمیم گرفت برای تولد برادرش یک شلوار گاوچرانی نو برای او بخرد

مک در حالی که دستش را بالا میبرد تا کلاه کرمی رنگ کابویی اش  را جا به جا کند گفت

من هرگز از دیدن این منظره سیر نمیشم-

موهای بلند قهوه ای رنگش تا پایین گردنش به صورت مواج آمده بود ..ماهیچه قلوی شانه ها و بازوها یش با هر حرکت کشیده میشدند و توجهات را به پوست برنزه ای که با کار کردن بدون لباس زیر نور آفتاب به دست آورده بود می کشاند

چرا کسی باید دلش بخواد جایی جز اینجا زندگی کنه؟-

دست هایش را روی ران هایش گذاشت.. به سمت برادر کوچکترش چرخید ..نگاهی تحویل ایان داد که.. زمانی که هر دوی آنها جوانتر بودند.. باعث میشد به خاطر بخشش به او التماس کند

ایان از سر آزردگی آهی کشید

-بعضی از مردم چیز های دیگه ای به جز مزرعه داری و چسبیدن به آداب و رسوم قدیمی پیدا می‌کنن تا به خاطر آنها زندگی کنن

مک بیشتر چرخید تا به برادرش نگاه کند. چشم های آبیش از زیر کلاه می درخشیدند. او شبیه یک مدل  مجله جی کیو  بود.. و همواره توجه دختر های شهر را به خود جذب می کرد. آنها همیشه خود را به دست و پای او می‌انداختند ..ایان تقریبا یک عمر را صرف این کرده بود که میدید برادرش تقریباً از همه آنها فرار میکند… واقعا حیف بود ..در نظر او ..برادرش نه تنها خیلی بدخلق بلکه در انتخاب دخترها خیلی سخت گیر بود.. هیچ کدام از دختر های بیکر سیتی  مطابق با استانداردهای او نبودند و مشخص بود که برای برادرش هیچ کاندیدایی وجود ندارد ..حتی هانا پایرز..که تقریبا از پیش دبستانی خود را مانند حلقه دور پای برادرش آویزان کرده بود و آنقدر به او می چسبید که کاملا به یک مایه ی آزار به تمام معنا تبدیل شده بود..نمی‌توانست نظر برادرش را به خود جلب کند
..

مک با اخم گفت

-سنت های پوسیده و قدیمی؟ بیخیال ایان حرفت منصفانه نیست.همین سنت ها تو رو به مدرسه فرستادند و کمک کردند تا با جینی  ازدواج کنی… درست همونطور که همیشه می خواست

دوباره به سمت منظره زیبای رو به رویش برگشت راحت تر روی زین نشست ..همانطور که دستش را دراز می کرد تا افسار را به دست بگیرد دوباره شروع به سوت زدن کرد…بازگردانی زیبایی از آهنگ من دارم به جلو حرکت می کنم از راسکال فلتس را اجرا می‌کرد

ایان این آهنگ را خوبی می‌شناخت .مادرشان تقریباً هر روز این آهنگ را در خانه برای آنها پخش می‌کرد و خود را غرق در غم  تسلیم کردن پسر جوان اش به  شهر بزرگ ‌می کرد. او به جای چندان دوری نمیرفت .. اما خانواده اش طوری رفتار می کردند انگار شهر بزرگ می‌خواهد او را قورت دهد و او هرگز بر نخواهد گشت.. او و همسر آینده اش جینی  قول داده بودند تمامی تعطیلی ها را به دیدن خانواده شان بیایند و همچنین دو هفته در طی کریسمس اینجا باشند… اما همه این چیزها هیچ کمکی به کم کردن اندوه مادرش نمی‌کرد ..تمام چیزی که او می توانست در موردش صحبت کند… نوه ای بود که هنوز به دنیا نیامده و او هرگز او را نخواهد دید

ایان گفت

-امروز برات یه بلیط خریدم ..اومدم اینجا اینو بهت بگم تا قبل از اینکه  اینجا رو به مقصد بویس ترک کنیم بتونی دوش بگیری و لباس هات رو عوض کنی… هواپیما ساعت چهار  پرواز میکنه بنابراین ما باید ساعت ۳ اونجا باشیم… نه دیرتر

-بهت گفته  بودم من نمیام .. باید قبل از رسیدن هفته آینده کارهای اینجا رو سر و سامون بدم

-بوگ قبلا گفت که خودش این کارو انجام میده و به هر حال اینو بهت بدهکاره… پس بزارش  به عهده او… به علاوه من بهت نیاز دارم… میتونی برای یکبار هم که شده به خودت استراحت بدهی…. ۱۰ ساله که به تعطیلات نرفتی

با فشار دادن پاها یش و صدای کلیک مانندی  داخل  دهانش… اسب را تشویق به حرکت کرد

-تو به من نیاز داری؟ توی وگاس؟ تعطیلات؟ آره درسته… این روزمو میسازه

اسبش از درخت گذشت و به سمت تپه پایین تر که در مقایسه با تپه قبلی برآمدگی کوچک بیش نبود حرکت کرد

ایان به اسب  مهمیز زد و باعث شد به تندی به جلو حرکت کند و باعث عدم تعادل اسب برادرش شود

 مک با اخم به او گفت

-بچه بازی هاتون تمام کن ایان.  الان وقت ندارم تا با تو بازی کنم. دست از رفتار کردن مثل یک احمق بردار

ایان لبخندی زد و دور اسب برادرش چرخید .می خواست کاری کند تا او واکنش نشان دهد…این رفتار سرد و بی تفاوت او را به جایی نخواهد رساند.. یک چالش تنها راهی بود که می توانست برادرش را بیدار کند.. تا زمانی که هنوز هم فرصت زندگی کردن دارد… خود را با زندگی درگیر کند.. ایان این  مهمانی مجردی را تنها شانس برادرش میدید که بتواند کمی از دنیا را ببیند…. قبل از آن که مانند پدرش به یک مرد گوشه نشین تبدیل شود. او هنوز خیلی جوان بود… اما طوری رفتار می کرد گویی ۵۰ ساله است …مسئولیت پذیر… بالغ …جدی … و تقریبا تمام اوقات اینگونه بود. ایان همانطور که به برادرش که روی اسب نشسته بود نگاه میکرد…. احساس کرد زندگی دارد در درون او خشکیده می شود

شرط میبندم میتونم تا اونجا… بالای اون تپه ….شکستت میدم-

و یکبار چانه اش را به نشانه ی چالش بالا گرفت.. میدانست برادرش نمی تواند مقاومت کند …مک همواره می‌بایست  از همه سریع تر اسب سواری کند… از همه بلندتر بپرد…  بلندتر سوت بزند…او هرچی که نبود …انسان رقابت طلبی بود… و هنوز این کار را با رفتاری خونسردانه و استایلی شیک و آرام انجام می داد …طوری که هرگز هیچکس متوجه نمی شد که در صدر بودن چقدر برای او اهمیت دارد… غرور او از فولاد بود…..بله مک مکنزی از غروری فولادی ساخته شده بود

-کی قراره دست برداری ایان؟ همه میدونن تو روی اسب مثل یک کاهن پیر میمونی… همونقدر آهسته….. برای همینه که میخوای به شهر بزرگ فرار کنی تا  هیچ کس از راز شرم آگینت  با خبر نشه

با دهان  بسته خندید

ایان چشمهایش را…. به حالت چهره خسته ای که پدرش قبل از اینکه آنها به دنیا بیایند از ان استفاده می کرد …چرخاند….دیدن اینکه چطور این حالات دارد به  مک  به ارث میرسد ترسناک بود… مخصوصاً حالا که مدیریت زمینها و گله  به او رسیده بود

-من به آهستگی یک کاهن نیستم ..من از تو سریع ترم و میتونم این رو ثابت کنم …چرا شر*ط بندی نمی کنیم؟ با من تا بالای تپه مسابقه بده

مک از گوشه ی چشم به ایان نگاه کرد… سپس نگاهش پایین افتاد تا اسب زیر پای او را بسنجد… سپس به تپه ای که می بایست از آن بالا رود نگاه انداخت.. چشمهایش دشتی که بین او و تپه قرار گرفته بود را از نظر گذراند

مک پرسید

شرط چیه؟-

دوباره روی زین جابجا شد..  افسار را محکمتر به چنگ گرفت

ایان نیشخندی زد می ‌دانست موفقیت در چند قدمی اوست

-اگه من بردم میای وگاس .هیچ غرولوندی در کار نباشه … هیچ گله و شکایتی در کار نباشه… و هیچ بهانه ای نمی آری… خوشحالی می کنی و خودت رو رها میکنی… و نوشیدنی می‌خوری… بازی می کنی و با یه دختر زیبا آشنا میشی… و یکم خوش میگذرونی…. نه خیلی بلکه یکم
فک مک  چند بارمنقبض  شد و دندانهایش را روی هم فشار داد اما چیزی نگفت..  در عوض  نیشخند زد

و اگر من بردم تو  اینجا میمونی و به مهمونی تولد مادر میای-

لبخند ایان ناپدید شد

-او.. بیخیال این منصفانه نیست. میدونی قبل از اون باید کارم رو در پورتلند شروع کنم

مک  شانه ای بالا انداخت. برای اولین بار در آن روز لبخندی واقعی روی لب هایش آمد

-مشکل من نیست داداش کوچولو ..کاری که باید انجام بدی رو  انجام خواهی داد…مجبور نیستیم الان مسابقه بدیم به هرحال میدونی بدجور شکستت میدم

لع*نت به همه اینا-

ایان با لگد به اسب زد و افسار را  محکم به دست گرفت

هییییییی-

حیوان با یک جهش شروع به دویدن کرد و تقریباً او را از  روی زین بیرون پرتاب کرد… اما کاری از دستش بر نمی آمد جز اینکه محکم اسب را  بچسبد  وامیدوار باشد بهترین نتیجه را به دست آورد

 

فصل چهارم

مک بدون هیچ معطلی اسبش را مانند گلوله به حرکت درآورد.برادر کوچکترش زودتر از او  حرکت کرده بود اما اهمیتی نداشت مک  بخاطر مهارت های اسب سواری اش  در این منطقه به یک افسانه تبدیل شده بود. مردم او را به خاطر تعادل در روی اسب می شناختند. مهم نبود که اسبی را سوار شده آنقدر روی زین راحت بود که می توانست هر اسبی را براند و نتیجه هیچ مسابقه ای را از دست ندهد.. از زمانی که ۵ ساله بوده از روی اسب نیافتاده.و هیچ اسبی به دنیا نیامده که به اندازه اسب او سریع باشد… تنها ظرف چند ثانیه برادر کوچکترش را شکست خواهد داد

فریاد کشید

-هی

این کار را بیشتر به خاطر برادرش انجام داد.. اما اسب خودش هم هیجان زده شد..با سرعت از اسب ایان گذشت تا گرد و غبار را نصیب او کند و زمانی که داشت از تپه بالا می رفت حتی یک ذره هم از سرعتش کم نشد

مک آنچنان با سرعت افسار اسب را کشید که اسب روی دو پا بلند شد و شیه ی بلندی کشید که سراسر دشت را در بر گرفت…با بی خیالی روی اسب تکیه داد  و اجازه داد تا دوباره روی چهارپا برگردد و آرام شود.. گردن اسبش را نوازش کرد و بیخ گوشش از او تشکر کرد که کارش را به خوبی انجام داده

ایان در حالی که نفس نفس میزد و عرق از روی صورت قرمز شده اش پایین میریخت  بالا آمد

-خدا لعنتت کنه مک … به خاطر چه کوفتی  این کارو کردی؟ میدونی قبل از دهمین روز باید به پورتلند برگردم

اسبش آرام گرفت و ایان  با ناراحتی روی زین  جابجا شد …او اصلا به درد گاوچرانی نمی‌خورد

مک  دوباره لبخند زد و برای اسب احساس تاسف کرد

-مثل یک بازنده بدبخت رفتار نکن …میدونی مامان از اینکه پسر کوچولوش بمونه بی نهایت خوشحال میشه …فقط نذار بفهمه به خاطر باخت توی شرط بندی موندی و گرنه گردنت رو میشکنم

ایان اخم کرد

-باید این کارو بکنم اما نمی کنم…خیلی ضدحالی  میدونی؟ چطور ممکنه توی مهمونی مجردیم بهم خوش بگذره وقتی که حتی ساقدوشم اونجا نیست؟

-یه راهی پیدا میکنی

مک اسبش را چرخاند و به سمت پایین تپه حرکت کرد 

-گوش کن من باید برم یه چند تا گوسفندی که از گله جدا شدن رو پیدا کنم …می خواهی واسه خودت یه پولی به جیب بزنی و کمکم کنی؟

-نه نمی خوام کمکت کنم . من خودم پول دارم و حالا باید برم دومین دوش امروزم رو بگیرم با تشکر از تو…و یه پرواز دارم که باید بهش برسم

وقتی به خونه رسیدی میبینمت-

مک  حتی برنگشت و به او نگاه نکرد

ایان پشت سر برادرش فریاد کشید

بلیط ها رو نمیتونم پس بدم-

مک پاسخ داد

نباید از اول میخریدیشون-

به سرعت اسبش را به حرکت درآورد … حالا می‌بایست برای انجام وظیفه اش آماده شود.. اگر می خواست به آن هواپیما برسد تا در مهمانی مجردی برادرش حضور پیدا کند …می ‌بایست قبل از ساعت ۱۱ دوش بگیرد

لبخند زد ….و با خود حالت چهره ایان ….زمانی که میدید مک  سوار هواپیما می شود را تصور کرد… او و ایان دیگر بچه نبودند… اما این به این معنا نبوشد زمانی که  فرصتی برای دست انداختن برادرش دست می دهد از آن لذت نبرد…. وگاس جایی نبود که دلش بخواهد به آنجا برود اما نمی توانست در آخرین شب مجردی برادر کوچکترش او را تنها رها کند.. میتوانست؟ به علاوه… در عرض دو روز به آنجا خواهد رفت و دوباره به خانه برمی گردد …بدون هیچ مشکلی… تنها کاری که می بایست بکند این است که حواسش به برادرش باشد تا او را از دردسر دور نگه دارد و ترتیبی بدهد تا به موقع به خانه برگردد و با عشق دوران بچگی اش ازدواج کند….. و دور ماندن از دردسر کار آسانی بود…. او تمام عمرش این کار را انجام داده بود

 

 

قسمت بعد



مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *